رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#p47

 

جلو تر رفتم و نگاهم رو روی تخته سنگ انداختم. با غلطگیر نوشته شده بود:
- نهال تولدت مبارک. خیلی صبوری تو!
نگاهم رو بالا تر اوردم و با تعجب نگاهش کردم که گفت:
- اینو من نوشتم، تولد هجده سالگیت که بدجوری دلتو شکستم. یعنی بعد از اینکه مشتم رو توی کیک زدم و بقیه ی کیک رو هم سمتت پرت کردم و کلا لباس و میکاپت خراب شد، خیلی ناراحت شدم و خودم رو سر زنش می‌کردم که چرا تولدتو خراب کردم. همیشه وقتی همچین کارایی می‌کردم و پشیمون میشدم میومدم اینجا. چون دیده بودم چه ذوقی برای این تولد داشتی، با خودم میگفتم چرا من باید همچین کاری می‌کردم. اومدم اینجا و تولدتو مثل ادم تبریک گفتم. اما به تخته سنگ! 
بغض کرده بودم و از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم.
فقط لبخند زدم و گفتم:
- نمی‌دونم چی بگم ولی چرا روی تخته سنگ؟
- نهال من خیلی رفتار های خاصی دارم. یعنی مثلا یه کارای عجیب می‌کنم. این یکی از کارای عجیب منه، زیاد اینور و اونور چیز نوشتم. این یکیشه؛ وقتی از یه کاری یا یه چیزی ناراحتم یا خوشحالم میام و یه جا حکش می‌کنم تا یادم بمونه.

آب دهنش رو قورت داد و گفت:

- یه دیواری خارج از شهر هست، خیلی وقته دیگه روی اون دیوار می‌نویسم. 

کمی جلو تر رفت و به یه سنگ دیگه اشاره کرد. بدو بدو کنارش رفتم و نگاهم رو به سمت سنگ بردم، نوشته بود:

- امروز بهترین کادوی عمرم رو از فروغ گرفتم. 

با تعجب نگاهش کردم که گفت:

- اینو اون روزی نوشتم که فروغ واسم موتور خریده بود. با اینکه اونجا گفتم من موتور دست دوم نمی‌خوام ولی اینجا احساسات واقعیم رو حک کردم. اگه دختر خوبی باشی یه روز میبرمت و اون دیوار رو بهت نشون میدم.
چیزی نگفتم و اونم دیگه سکوت کرد.
باهم راه افتادیم و سمت ماشین اومدیم. سوار که شدیم گفت:
- مرسی بابت زیر آبی هایی که زدی
اخمی کردم که گفت:
- نه جدی میگم، واقعا مرسی. این دیگه تیکه نبود.
هر دو خندیدم و من گفتم:
- ولی یاسین ادم درستی نیست.
نگاه پر از سوالش رو سمتم اورد و گفت:
- چی می‌دونی نهال؟
لبخندی زدم و گفتم:

- من گفتنی ها رو گفتم. و امشب فقط از لحن حرف زدنش گفتم شاید داره سر تو رو شیره میماله.
دیگه چیزی نگفت و راه افتاد. سر کوچه که رسیدیم یاسر متوجه یاسین شد که دم در وایساده بود. من همونجا سر کوچه پیاده شدم و یاسر رفت. منم قدم زنان به سمت خونه رفتم و وقتی دم در رسیدم یاسین اونجا وایساده بود و با لبخند بهم خوش آمدگویی کرد.
تشکر کردم و وارد سالن شدم. هیچ کس تو سالن نبود که یاسین گفت:

- همه خوابیدن

عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:
- یاسین دیگه هیچ وقت نمیای دنبال من، بچه دو ساله که نیستم که هی حواست به منه.

از موقعیت استفاده کردم و حرف دلم رو بهش زدم؛ نگاه پر  تعجبش رو بهم انداخت و گفت:
- هر طور راحتی، منم راحت‌ترم.

چشمم رو ریز کردم و گفتم:
- به سلامت پس!
از کنارم رد شد و سمت اتاقش رفت .
***
با خودم گفتم باید سر از کار این یاسین در بیارم. هر روز کارم شده بود که پشت سرش راه میوفتادم و می‌رفتم و میومدم. دیگه دفتر هم نمی‌تونستم برم و همه ی کارا و زحمت ها روی دوش نجما افتاده بود. نجما هم که یکم اوضاع منو دیده بود فکر می‌کرد مشکل خیلی بزرگی برای خانواده ام پیش اومده، موافقت کرد که یه چند روزی خودش کارای دفتر رو انجام بده.
این چند وقتی که پشت سر یاسین بودم، کار خاصی نمی‌کرد و فقط یک بار با یه دختر جوون قرار گذاشت. من به عنوان خواهر شوهر اصلا اون دختر رو نپسندیدم! امروزم که پشت سرش می‌رفتم، سمت کافه ای رفت. اونجا نشسته بود و منم دور تر از اون نشستم، همون دختر جوون اومد و جلوش نشست. باهم گرم تعریف بودن و یاسین مدام دستش رو می‌گرفت. لب و لوچه ام با دیدن این کاراش کج شده بود.

حالا تو این اوضاع اینم یاد عشق و عاشقی افتاده بود.
 

 

ویرایش شده توسط _saye_
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 53
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

به نام خداوند رنگین کمان  نام رمان: خواهر ناتنی  تایم پارت گذاری: نامشخص  نویسنده: سایه | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، معمایی، هیجانی، رازآلود خلاصه: خانواده ای که از

رمان خواهر ناتنی به قلمِ سایه تاریخ شروع: تیر ماه ۴۰۳   #P1 استکان چایی رو زمین گذاشتم و گفتم: - باید بتونیم. نمیشه همینجوری بیخیال باشیم که. اونم استکان چاییش رو زمین گذاشت و

#P2   طوری که بتونیم بگیم ما هم حقوق داریم! الان که پولی هست و پشت دستمون رو گرفته، می‌خوایم باهم یه دفتری رو کرایه کنیم و اونجا بشه مغازه ی رویاهامون؛ البته هنوز تصمیم نگرفتیم مغازه ی چی با

ارسال شده در (ویرایش شده)

#p48

 

خسته شده بودم دیگه. دنبال کسی افتادن هم هم توی فیلما قشنگه، توی دنیای واقعی واقعا حوصله سر بره!

چون یک هفته پشت سرش میرفتم و میومدم ولی خبری از هیج نشونی نبود دیگه کلافه شده بودم. شاید واقعا هم حق با یاسره هم با یاسین.
شاید درسته که نباید سمت یاسر برم و شاید درسته که یاسین با یاسر باهم تو یه تیمن.

حتی شاید درسته که یاسر اختلال رفتاری داره! 


دیگه پاشدم که برم ولی اوناهم پاشدن. برای اینکه متوجه ام نشن، نشستم تا اون دوتا اول برن.
پشت سرشون راه افتادم و با دیدن اینکه دختره توی ماشین یاسین نشست پوزخندی زدم و من دیگه راهم رو جدا کردم و با ماشین بابا سمت مغازه رفتم‌.

توی مسیر آهنگی رو پلی کردم ولی اصلا حواسم به اهنگ نبود. مدام این سوال توی ذهنم میومد:

- یعنی واقعا حق با یاسین بود و یاسر آدم درستی نیست؟

وقتی رسیدم دیدم حسابی شلوغ شده و خیلی خوشحال شدم. رفتم داخل و پشت میزم نشستم. شروع کردیم به کار و کارای مردم رو راه انداختیم. ما درسته اسم دفترمون انجام کارای اینترتی بود ولی شده بودیم مثل کافی نت.

کارا رو انجام دادیم و موقع رفتن نجما گفت:
- من همراه اکیپ داداشم می‌خوام برم شمال. یه مسافرت دو روزه هست تقریبا، می‌خوای توام بیای؟

همون طور که سیستمم رو خاموش می‌کردم گفتم:
- نه دیگه دیدی که امروز چقدر سرمون شلوغ بود. من میمونم مغازه تو برو یه دوری بزن. این چند روزم که نبودم حسابی خسته شدی.
دیگه حرف خاصی نزدیم.سوار ماشین بابا شدم و استارت زدم‌؛ به خونه که رسیدم طبق معمول یاسر نبود‌؛ یاسین هم روی مبل خوابش برده بود. نگاهش که می‌کردم اصلا حس خوبی ازش نمی‌گرفتم. حس می‌کنم دقیقا کسی که این وسط داره زیر آبی همه رو میزنه یاسینه. نمی‌دونم چرا توی هر شرایطی قلبنا دوست دارم به یاسر اعتماد کنم.

پوفی کشیدم و وارد اتاقم شدم. لباس هامو با همون لباس ساحلی که داشتم عوض کردم و روی تخت افتادم، کم کم چشم هام داغ شد و خوابم برد.

انگار از خواب پاشدم و نگاه لباس هام انداختم، یه لباس خواب سفید رنگ بود. بی هدف از جام بلند شدم و توی سالن رفتم. یاسر و یاسین رو دیدم که به جون هم افتادن و همو میزدند. به سمتشون می‌دویدم ولی نمیدونم چرا بهشون نمی‌رسیدم. یاسر ازم کمک می‌خواست، زیر مشت های یاسین له شده بود و صورتش پر از خون بود ولی بهش نمیرسیدم که ..‌‌.

یهو از جام پریدم. نگاه لباسم کرد، اخیش لباس ساحلی خودم تنم بود. این چه خواب مزخرفی بود اخه؟  یعنی چی این خواب؟
روی تخت دراز کشیدم که گوشیم زنگ خورد.

پوفی کشیدم و توی دلم غز میزدم که یه خواب راحت هم ندارم

 

ویرایش شده توسط _saye_
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#p49

 

دهنم از دیدن اسمش باز موند، جواب دادم:
- بله

صدای پر استرس و عصبیش به گوشم خورد:


- نهال کجایی؟


صداش خیلی عصبی بود، با ترس و لرز گفتم:


- چیشده یاسر؟


- تو بگو کجایی نهال؟

سریع جواب دادم: 
- خونه تو تخت دراز کشیدم.

به یه حالت خاصی گفت:
- پاشو بیا دم در؛ سریع باش! لباس و ایناهم نمی خواد بپوشی و میکاپ کنی و این چیزا که معطل کنی. فقط بیا. متوجه ای؟ 
و قطع کرد.

مات و مبهوت از جام بلند شدم و توی تخت نشستم. این چرا به خودش اجازه میده هر جور دلش می‌خواد با من حرف بزنه؟

وقتشه یکم مثل خودش رفتار کنم و براش قیافه بگیرم. الان وقتش بود که به پر و بالش بزنم! دوباره دراز کشیدم و براش تایپ کردم:

- نمیام!

گوشی رو خاموش کردم و کنارم گذاشتم. استرس داشتم ولی به این رفتار نیاز داشت. باید می‌فهمید دل شکستن چه معنی داره، درضمن ما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. همه ی حرف ها رو همون شب توی پارک زدیم و قشنگ بهم فهموند که ذره ای حرف من واسش مهم نیست. 

توی فکر بودم که گوشیم زنگ خورد. با استرس به اسم یاسر نگاه می‌کردم اما دلم رو یک دل کردم و رد دادم. دوباره گوشی رو کنارم گذاشتم و سعی کردم با بستن چشم هام خودمو خواب کنم اما دوباره گوشیم زنگ خورد. دوباره رد دادم، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم با قورت دادن آب دهنم، ارامش رو به خودم برگردونم اما بی فایده بود. 

پیامی اومد، سریع توی جام نشستم و پیام رو باز کردم، یاسر بود:

- جواب بده یا پاشو بیا دم در

با دست هایی که از شدت استرس عرق کرده بود تایپ کردم:

- گزینه ی سوم هیچ کدام 

و با تردید ارسالش کردم. سریع جواب داد:

- گزینه ی چهارم می‌دونی چیه؟

تند تند تایپ کردم:

- چیه؟

خبری از جواب پیامم نبود‌. گوشی رو روی تخت گذاشتم و پتو رو توی بغلم کشیدم و به صفحه چت زول زدم. نمی‌دونم چرا هیجان و استرس رو باهم داشتم. انگار دیوونه شده بودم!

چند دقیقه گذشته بود و خبری از جواب نبود، کم کم ناامید شدم که یهو صدایی از مامان شنیدم:

- یا خدا! ترسیدم. 

خواستم بلند شم و برم بیینم چی شده که در اتاقم خیلی وحشتناک باز شد؛ ترسیدم و همونطور که روی تخت نشسته بودم خودم رو عقب کشیدم. هیکل چهارشونه و مردونه ی یاسر توی چهارچوب در بود‌‌. قیافه و حال و روزش مثل آدم هایی بود که سردرگم و کلافه اند. مامان بدو بدو کنارش اومد و عصبی صداش رو بالا برد:

- مگه در طویله هست که همینجوری باز می‌کنی؟ ادبت کجا رفته؟ 

یاسر جوابی به حرفای مامان نمی‌داد و به من رنگ و رو پریده زول زده بود، من هم بدم نیمومد نگاهم رو توی نگاهش قفل کنم. توی چشم هاش یه خواهش و التماس خاصی بود و این برگ برنده ی من برای اذیت کردنش بود. با اینکه دلم نمی‌خواست این کار رو بکنم ولی نیاز بود! باید می‌فهمیدم یاسر چه جور ادمی هست ولی تا اینجا بهم ثابت شد که واقعا دیوونه ست و اختلال رفتاری هم داره. 

مامان بازو های بزرگ و باشگاهیش رو گرفت و اونو عقب کشید. در اتاقم رو بست و فقط صداشون رو می‌شنیدم:

- چت شده تو یاسر؟ 

هیچ صدایی از یاسر نمیومد که باز مامان گفت:

- تو که اینجوری نبودی! 

قلبم می‌گفت بیرون برم و یاسر رو با یه دروغ ساده نجات بدم ولی عقلم می‌گفت تو اتاق بمون و پیاز داغ این اتفاق رو بیشتر کن. پشت سر هم نفس های عمیق می‌کشیدم و نمی‌دونستم چیکار کنم. از جام بلند شدم و توی اتاق تند تند راه می‌رفتم. شدیدا دلم می‌خواست حرف قلبم رو گوش کنم ولی وقتی یاد حرف هاش میوفتادم عصبی می‌شدم. توی همین حال و هوا بودم که مامان بلند گفت:

- یاسر کجا میری؟ 

با استرس، بدو بدو از اتاق بیرون رفتم. یاسر رفته بود و مامان دم در سالن این سوال رو ازش پرسیده بود‌. ته دلم خالی شد و مات و مبهوت پرسیدم:

- رفت مامان؟ 

سمتم برگشت، عصبی کنارم اومد و صداش رو بالا برد:

- تو داری چه غلطی می‌کنی؟ چه ارتباطی بین تو و این پسر هست؟ 

سکوت بهترین جوابی بود که می‌تونستم بدم. هیچ جواب قانع کننده ای نداشتم. سرم رو ته انداختم و مامان خواست دوباره چیزی بگه که صدای گوشیم از توی اتاق اومد. شاخک هام تیز شد و خواستم سمت اتاق بدوام که مامان مچ دستم رو گرفت و با اخم گفت:

- نبینم با یاسر حرفی بزنی 

مچ دستم رو ازاد کرد. برام مهم نبود چی گفت و چی میگه چون من کار خودمو می‌کردم.

همیشه همین بود، کاری که دلم می‌خواست رو می‌کردم.

ویرایش شده توسط _saye_
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p50 

توی اتاق رفتم و گوشیم رو از روی تخت برداشتم. درست حدس زدم یاسر بود؛ آب دهنم رو قورت دادم و نمی‌دونستم چی باید بگم.

اصلا بعد از این کارم باید جواب بدم یا نه؟ 

انقدر لفتش دادم که کوشی قطع شد ولی پشتش پیامی اومد؛ یاسر بود:

- خودتو ثابت کردی. 

عصبی روی تختم نشستم. با خوندن این پیامش خیلی ناراحت شدم، از وست خودم ناراحت بودم که چرا همچنین کاری کردم. حداقل من که دیدم احساسات واقعیش چیه. پس چرا اینجوری باهاش رفتار کردم. 

صدای نوتیف اس ام اس اومد، زود بازش کردم، یاسر بود:

- می‌خواستم برام یه کاری انجام بدی تا حرفات رو حتما باور کنم ولی بیخیال‌. تو همون دختر فروغی که زندگی ما رو خراب کرد.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...