_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p23 برم بگم پسره بهم چسبیده بود و داشت بیلیارد یادم میداد اونم جلوی چشم یاسر و بعدش این کله شق هم قاطی کرد گفت نباید هیجا بری و اگه خاستی بری باید فامیلیت رو عوض کنی؟ والا چی بگم من الان؟ پس تصمیم گرفتم هیچ جوابی به پیامش ندم با اینکه میدونم حسابی کنجکاو شده و حسابی هم برگاش ریخته از این حرکت ما. اگه به خاطر یاسر نبود، الان میومد و از خودم حضوری و چشم تو چشم میپرسید ولی میخواد جلوی یاسر زیاد با من حرفی نزنه. نمیدونم دلیلش چیه ولی اصلا خوشش نمیاد یاسر بدونه رابطه ی من و یاسین خوبه. با صدای یاسر به خودم اومدم: - پاشو بریم شام بخوریم. کلافه از جام بلندشدم و شالم رو جلو تر کشیدم، باهم وارد سالن شدیم که دیدم یه میز بزرگ گذاشتند که فکر میکنم چند تا میز بوده، کنار هم گذاشتن و رو میزی انداختن روش. همه داشتن یه صندلی رو عقب میکشیدن و میشستن. با چشم دنبال مامان و بابا میگشتم که با یاسین چشم تو چشم شدیم. لبخندی بهم زد و منم با لبخند جوابش رو دادم. با دست اشاره کرد که صندلی بغل دستش خالیه و بریم اونجا که منم به سمتش قدم برداشتم. چند قدم جلو رفته بودم که یهو دستی بازوی منو گفت و منو به سمت خودش کشید. سرم رو چرخوندم و چهره ی یاسر رو دیدم. پوفی کشیدم و گفتم: - بیا بریم پیش خانواده ی خودمون بتمرگیم. - دقیقا کجا؟ به سمت جمعیت برگشتم و دوباره چشمتو چشم یاسین شدم، دیگه لبخند نمیزد و اتفاقا اخمکرده بود. با دست به صندلی های کنار یاسین اشاره کردم که یاسر سرش رو کنار گوشم اور و اروم زمزمه کرد: - نچ و سرش رو بلند کرد و صاف ایستاد. با حرص دستم رو پایین اوردم و کنارش ایستادم. یاسین هم دیگه واقعا حسابی تعجب کرده بود و میدونم که سوالای زیادی داشت. بالاخره به بدبختی یه جایی دور از بقیه ی خانوادهمون پیدا کرد و دوتایی نشستیم. حتی اون دوتا رفیقش هم رفتن پیش خانواده هاشون ولی ما دوتا جدا نشسته بودیم. شام که خوردیم، همکار بابا توی میکروفون اول تشکر کرد از مهمون هاش که اومدن و بعد گفت کیک میارن و میخوان کیک ببرن و کیک بخورن. یاسر همون طور که قاشق برنجش رو توی دهنش میزاشت گفت: - تو اهل کیک و اینایی؟ بی حوصله و خیلی سرد جوابشو مثل خودش دادم: - نچ قاشقش رو زمین گذاشت و به سمتم برگشت خنده ای کرد گفت: - افرین که ادای منو در میاری، حالا پاشو با تعجب گفتم: -کجا؟ دیگه جوابی بهم نداد و بالا سرم وایساد، نگاهم رو بالا بردم که گفت: - پاشو که مجبور نشم بازوت رو بگیرم زشته جلو این همه ادم. گناهی دردت میگیره. پوفی کشیدم و از جام بلند شدم و پشت سرش راه افتادم. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p24 اول سمت همکار بابا رفتیم و تشکر و خداحافظی کردیم. با نگاهم دنبال مامان و بابا میگشتم و بعد از چند دقیقه نگاه کردن، در حال غذا خوردن دیدمشون. بابا که تقریبا آخرای غذاشت بود ولی مامان هنوز مشغول بود. لبخندی زدم و از دیدن هردوشون حالم بهتر شد اما زیاد طول نکشید که یاسر بازوم رو چنگ زد، اخم کردم و آخی گفتم. سعی کردم بازوم رو از بین دستش آزاد کنم ولی موفق نشدم و منو پشت سرش خودش میبرد. میخواستم صدای مامان بزنم ولی توی این شلوغی واقعا ابروریزی بدی میشد ولی تا نگاهم به سمت مامان رفت اونم نگاهش سمت من برگشت و چشم تو چشم شدیم. تقریبا نزدیک در سالن بودیم و چند ثانیه ای با مامان ارتباط چشمی گرفتیم و ما از سالن بیرون رفتیم. بازوم رو ول کرد و چیزی نگفت. منم به خاطر اینکه لجش در بیاد، قدم هام رو تند تر کردم و ازش جلو زدم. به ماشینش که رسیدم ریموت رو زد و در ماشین باز شد. خودش هم سوار شد و بدون هیج حرفی راه افتاد که گوشیم زنگ خورد؛ از توی کیفم درش اوردم، مامان بود. آب دهنم رو قورت دادم و جواب دادم: - جانم مامان صدای عصبیش توی گوشم پیچید: - کجا رفتی یهو؟ با استرس زیاد نگاه یاسر کردم که فقط نگاهش به جاده بود و خیلی ریلکس رانندگی میکرد. داشتم فکر میکردم چی بگم و چیکار کنم که گفتم: - چیزه... دوباره سمت یاسر برگشتم که اونم به سمت من برگشت، لبخندی نصار منه رنگ و رو پریده کرد و نخ سیگاری از جلوی ماشین برداشت و روشنش کرد؛ منم اروم بهش گفتم: - چیبگم الان؟ شونه ای بالا انداخت و نگاهش رو ازم گرفت و به رانندگیش ادامه داد. صدای عصبی مامان گوشم رو سوراخ کرد: - نهال میگم کجا رفتی؟ با استرس زیاد، همون طور که صدام میلرزید گفتم: - مامان یاسر گفت که امشب پیش اونم عصبی تر از قبل داد زد: - گفت تو مهمونی نه جای دیگه. ای خدایا چه گیری کردم؛ من چیکار کنم الان؟ اینبار بلند تر داد زد: - نهــــــــــــــــــــــــــــــــال چشم هام رو بستم و تند تند گفتم: - مامان پریود شدم شلوارم کثیف شده به یاسر گفتم منو برسونه خونه. اینجا نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و چشم هام رو باز کردم ولی قبلم تند تند میزد و از استرس دستم رو مشت کرده بودم همونجا یاسر ترمز زد و با تعجب نگاهم میکرد ولی من که خجالت میکشیدم سرم رو بالا نیاوردم و نگاهم فقط به دست مشت شده ام بود. - الان کجایی؟ کلافه ادامه دادم: - تو راه، مامان میشه قطع کنی خواهش میکنم، نمیتونم حرف بزنم. - رسیدی خونه زنگ بزن. قطع کردم و همونطو نگاهم به دست و صفحه ی خاموش گوشی بود ولی سنگینی نگاه یاسر رو حس میکردم. دستش رو جلو اورد و زیر چونه ام گرفت و سرم رو چرخوند؛ میخاستم فاتحمه ام رو بخونم که چهره ی خندونش رو دیدم. با دیدن من که سرخ شده بودم زد زیر خنده و غش غش میخندید: - الان خداوکیلی چی چی گفتی؟ خجالت زده سرم رو پایین انداختم و گفتم: - چی میتونستم بگم اخه؟ دستش رو از زیر چونه ی من برداشت و راه افتاد، منم همینطوری سرم پایین بود و هیچی نمیگفتم. *** من که سرم پایین بود و متوجه نمیشدم کجا داره میره ولی وقتی گفت پیاده شو، نگاهم رو بالا اوردم که دیدم دم در خونه وایساده. از ماشین که میخواستم پیاده شم بهش تیکه انداختم که چیکارم داشتی میزاشتی همونجا بمونم که اونم باز تیکه انداخت و گفت پریود شدی شلوارت کثیف بود و خندید بهم. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p25 در ماشین رو با تمام قدرتی که داشتم بستم. شیشه رو پایین داد و خنده ای کرد و بدون هیچ حرف اضافه ای گازشو گرفت و رفت؛ انقدر از دستش عصبانی بودم که اگه میتونسم تمام شیشه های ماشین رو خورد میکردم. با ناراحتی و عصبانیت زیادی که داشتم پشت در رفتم و توی کیفم دنبال کلید گشتم، هر چی دستم رو توی این کیف میچرخوندم کلید رو پیدا نمیکردم. کلافه شدم و با حرص زیاد تمام محتویات کیفم رو بیرون ریختم ولی کلید نبود. وسایلم رو داخل کیف گذاشتم و روی بلوار کنار جاده نشستم و مجبور شدم به یاسین زنگ بزنم. بعد از چند تا بوق جواب داد، بهش گفتم به بقیه چیزی نگه و دوزدکی پاشه بیاد؛ اونم قبول کرد. گوشی رو قطع کردم و به تمام اتفاق های امشب فکر کردم، به دوتا دستم صورتم رو قاب گرفتم و به اسفالت خیره شده بودم. من باید جواب این بی ادبی های یاسر رو میدادم، الان بیست و سه سالمه بسته دیگه هر چی ساکت بودم. همینطوری منتظر یاسین بودم که ماشینی از ته کوچه به سمتم میومد ولی چون نورش بالا بود نمیتونستم ببینم یاسینه یا نه؛ نزدیک تر اومد که دیدم یاسره. تو دلم گفتم کاش دست از سرم برمیداشتی و گورتو گم میکردی ولی از ماشین پیاده شد و بدون هیچ حرفی با کلیدش در رو باز کرد و گفت: - برو تو از جام بلند شدم خیلی اروم گفتم ممنون که نمیدونم اصلا فهمید یا نه. توی خونه رفتم و سریع وارد اتاقم شدم و لباسامو با یه لباس ساحلی سفید رنگ جنس نخ عوض کردم. موهام رو دم اسبی بستم و پایینش رو بافتم تا توی دست و پام نباشه. استرس گرفته بودم که الان یاسین برسه چی بگم؟ یا اصلا به مامان و بابا چی بگم؟ چه غلطی بکنم؟ از اتاق بیرون رفتم تا سرکی بکشم که یاسر رو کنار راه پله دیدم. سرم رو پایین انداختم چون روم نمیشد تو چشم هاش نگاه کنم، خیلی اروم گفتم: - میشه ماجرای امشب پیش خودمون باشه؟ خیلی سرد جوابمو داد: - چه ماجرایی؟ نگاهش کردم و گفتم: - اینکه من اینجوری به مامان گفتم؛ اخه اگه میگفتم همینجوری همراهت اومدم که صد تا بد و بیراه میگفت. البته الانم میاد و میگه ها. میگه چرا به خودم نگفتی؟ چرا اصلا خودت ماشین برنداشتی بری؟ چرا اینجوری کردی؟ چرا اونجوری کردی؟ و کلی... حرفم رو نتونستم کامل کنم چون یهو یاسین وارد سالن شد، نگاهم رو به سمتش چرخوندم و دیگه ادامه ی حرفمو نزدم. سلام کردم و جوابم رو داد، در ادامه من گفتم: - یهو یاسر اومد در رو باز کرد وگرنه زنگ تو نمیزدم. با خونسردی کامل جواب داد: - من خودم به یاسر زنگ زدم گفتم پشت در موندی که اگه نزدیکه زودتر بیاد در رو باز کنه. آهانی گفتم و ساکت شدم. یاسین کنار یاسر ایستاد و رو به من گفت: - میشه ما رو تنها بزاری لطفا؟ سریع و با عجله گفتم: - اره حتما. برگشتم سمت در اتاق که یاسر گفت: - اون چیزی که بهم گفتی بین خودمونه. با ذوق به سمتش برگشتم و با خوشحالی زیاد گفتم: - مرسی خیلی ممنون. و سریع توی اتاق رفتم. وای خدای من، باورم نمیشه! این همون یاسر بود؟ ولی برای اولین بار، تو این بیست و سه سال عمرم حرفمو گوش کرد. از ذوق دیگه نمیدونستم چیکار کنم؛ یه لحظه حس کردم منم یه برادر بزرگتر و حامی دارم. *** با سر و صدای های مامان بیدار شدم. کلافه داد زدم: - باز اخر هفته اومد و رسید از روی که من دنیا اومدم ما هر اخر هفته خونه ی پدر بابام دعوتیم. نه فقط ما؛ کل خانواده ی پدری و ماشالله یکی و دوتا که نیستن، خیلی زیادن. پاشدم و همون لباسای مهمونی شب قبل رو پوشیدم و یکم به صورتم رسیدم ولی اینبار موهام رو دم اسبی که بسته بودم بازش نکردم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) #p26 ادکلنم رو برداشتم و چند تا پیس به خودم زدم که صدای بابا باعث شد یکم به کارام سرعت ببخشم: - نهال میخوای از اتاقت بیرون بیای؟ ادکلن رو سر جاش گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. یاسین اماده شده بود و کنار بابا با تلفنش چت میکرد، مامان غر میزد که لباس مد نظرش پیدا نکرده و مجبور شده یه لباس دیگه بپوشه که باب میلش نیست و اما یاسر که خدای غر زدنه. از توی اتاقش غر غر میکرد و میگفت: - این چه مهمونی کوفتیه آخه؟ هر اخر هفته ای خودمون رو اسیر میکنیم، از بعد از ظهر تا اخر شب خونه ی آقا جون میشینیم که چی بشه؟ و حقیقتا راست میگفت. انقدر شلوغه که نمیشه با کسی حرف زد و نمیشه پاشی بیای خونه. کلی سر درد میگیری و تهش اخر شب میای خونه و غش میکنی میخوابی. بالاخره یاسر هم تشریف فرما شد، نگاهم روی تیپ و استایلش قفل شده بود. تیشرت سبز پسته ای رنگ خوش دوختی که با شلوار کرمی اسپرت ست کرده بود شدیدا بهش میومد و خیلی جذابش کرده بود؛ اما اون بی توجه به من و بقیه از در سالن بیرون رفت. یاسین گوشیش رو توی جیبش گذاشت و با بابا جلو تر از من و مامان راه افتادن و ما راهی خونه ی مادرجون و پدرجون شدیم. توی مسیر پیامی از نجما به دستم رسید: - سلام. نجما هستم میشناسی؟ یادی از من نمیکنی؟ خبریه؟ میز و صندلی هایی که سفارش دادم رسیده فردا صبح بیا مغازه تا کارا رو تموم کنیم. در جواب براش تایپ کردم: - سلام میشناسمت. شرمنده یکم درگیر مسائل خانوادگی ام. ممنون میام حتما. کم کم به خونه پدر جون رسیدیم، از همون حیاط انقدر سر و صدا بود که به خودم لعنت فرستادم چرا مجبورم به این مهمونی مسخره بیام. لعنت فرستادم که به یه بهونه ای خونه نموندم و مجبورم تا شب اینجا خودمو حبس کنم؛ البته نمیشه بپیچونی وگرنه یاسر ادمی نبود پاشه بیاد اینجا از ساعت چهار بعد از ظهر بشینه تا ساعت یازده ، دوازده ی شب. پدر جونم پنج تا پسر و چهار تا دختر داره. حالا فکر کنید که این نه تا خانواده با بچه هاشون میان! تازه یسری هاشون نوه هم دارند. اخر هفته ها خونه ی پدرجونم مثل مهدکودک میشه. وارد سالن شدیم و تک تک رفتیم جلو و با پدرجون و مادرجون سلام و علیک کردیم و یه گوشه نشستیم. دختر عموم با دیدن من بدو بدو کنارم اومد و باهم سلام و احوالپرسی کردیم. اسمش شیدا هست و یک سال کوچیک تر از منه. دختر خوشکل و خوبیه ولی اصلا دوسش ندارم و یه جورایی ازش بدم میاد. برعکس شیدا عاشق یاسره و همیشه به بهونه ی دوستی با من سعی میکنه خودشو توی چشم یاسر خوب جلوه بده. بدبخت نمیدونه یاسر به خون من تشنهست. همون طور که نگاهش روی یاسر قفل شده بود اروم بهم گفت: - ایشاالله زودتر عروس خونتون بشم. از روی حرص خندیدم و گفتم: - جای سلام کردنته عروس خانم؟ من از خدامه یه دختر دیگه به خانوادمون اضافه بشه. منم تک و تنهام. سریع سمتم برگشت و با دلخوری گفت: - داداشت پیج اینستاش که بستهست و دوستم ندارم من اول بهش درخواست فالو بدم، از طرف دیگه ای شمارشو ندارم، از یه طرف دیگه اش چند بار تا حالا به بهونه های مختلف شمارمو جلوش بلند گفتم ولی خبری ازش نمیشه. پوزخندی زدم و با نگاه کردن به یاسر که با پدرجون گرم تعریف بود، با حرص و اعصبانیت گفتم: - یاسر ما گاوه خواهر؛ گـــــــــــــــــاو دیگه چیزی نگفت و منم دیگه ادامه اش ندادم. نگاه ساعت روی دیوار کردم و تازه چهل دقیقه گذشته بود، پوفی کشیدم و به شیدا گفتم: - تا اخر شب چیکار کنیم؟ شیدا که دوباره رگ عشق و عاشقش گرفت، گفت: - من که فقط نگاه یاسر میکنم. هیچ چیزی به اندازه ی دیدن این بشر زیبا و لذت بخش نیست. از دستش کلافه شدم و محکم به پیشونیم کوبیدم که نظرش جلب شد: - چته؟ عصبی بهش توپیدم: - این مسخره بازیا چیه؟ حداقل برای آدمی که ارزش داشته باشه این کارا رو بکن نه یاسر بی احساس ما که قلبش از سنگه. ویرایش شده 24 تیر توسط _saye_ 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) #p27 انگار ته دلش خالی شد. خب حقم داشت، یاسر آدم نرمالی نیست که شیدا اینجوری عاشقش شده، این حرفامم اصلا و ابداً به اینکه ازش خوشم نمیاد ربطی نداره. من دارم عقلانی قضاوت میکنم و نظرمو میدم. حالا اگه اون دوست داره خودشو بدبخت کنه و درآینده بهش بی محلی بشه، بی توجهی بشه، هر روز جنگ و دعوا باشه بره با یاسر ما ازدواج کنه. ما که از خدامونه این روانی کله شق از خونمون بره. دیگه حرفی بین ما رد و بدل نشد و ساکت کنار هم نشسته بودیم. نگاهم بین افرادی که رو به روم نشسته بودند جا به جا میشد؛ یاسر با گوشیش چت میکرد، پدرجون با بابا صحبت میکرد، یاسین و دوتا عموهام و یکی پسر عمه هامم باهم حکم بازی میکردند. صدای زنگ گوشی یاسر در اومد که سریع جواب داد و حسابی با شخص پشت خط گرم گرفته بود. جوری که حرف میزد، مشخص بود یکی از همکاراشه و انگار برای فرستادن یه عکس به مشکل خوردند: - والا هیج عکسی تو پیوی شما ندیدم، شما هم که میگی سه بار فرستادی و تیک خورده. بعد از کمی صحبت کردن یاسر به همکارش گفت: - من یه خط دیگه دارم که زیاد ازش استفاده نمیکنم. بفرست روی اون خط ببینم میاد یا نه؛ شاید اصلا مشکل از برنامه و این خط منه. انقدر توی برنامه هام پیام اومده گوشیم سنگین شده، شاید به خاطر این نیومده. وقتی یاسر اینو گفت شیدا لبخند عمیقی زد و سریع رمز گوشیش رو باز کرد، توی قسمت مخاطبین رفت و منتظر بود تا یاسر شمارشو به همکارش بگه. براش پشت چشمی نازوک کردم و نگاهم رو از هردوشون گرفتم ولی گوشم به یاسر بود تا ببینم چی میگه. شماره تلفنش رو برای همکارش خوند و قرار شد عکس رو براش دوباره بفرسته. نمیدونم چرا وقتی شمارشو واسه همکارش خوند، انگار شماره ش برام اشنا بود. شیدا روی شونه ام زد و گفت: - ببین خدا میخواست اینجا با همکارش حرف بزنه ها پوزخندی زدم و با بی حوصلگی گفتم: - صد در صد همینطوره. و دوباره نگاهم رو ازش گرفتم. واقعا حوصله ی دیوونه بازی هاشو نداشتم. کمی با خودم کلنجار رفتم که ایده ای به سرم زد، نزدیک مامان شدم و دم گوشش با یه حالت مریض مانندی گفتم: - مامان من به خاطر عادت ماهیانه ام خیلی دل و کمرم درد میکنه. میخوام برم خونه. مامان ازم فاصله گرفت و گفت: - پدرجونت ناراحت میشه. شام که خوردیم میریم. چشم هام از تعجب گرد شد و گفتم: - نگاه ساعت کردی؟ هنوز هوا تاریک هم نشده من چطور با این درد بشینم اینجا تا شام بخوریم و بعدش بریم؟ مامان نگاهی به ساعت کرد و کلافه گفت: - به پدرجونت چی بگم اخه؟ بعدشم کسی نیست تو رو ببره و بیاره چشم ها رو از روی حرصی که توی درونم موج میزد بستم و بعد از چند ثانیه باز کردم و گفتم: - متوجه ای حالم خوب نیست؟ الان واقعا فکر میکنی واسم مهمه پدرجون چی فکر میکنه؟ مامان دیگه توجهی به حرفام نکرد و توجهش به سمت یاسر و بابا جلب شد. منم نگاهم سمتشون رفت که دیدم یاسر از جاش بلند شده و داره با پدرجون دست میده و یه جورایی خدافظی میکنه. خوشحال شدم و خنده ی پیروزمندانه ای روی لبم نشست. سریع از جام بلند شدم و خیلی صمیمانه رو به یاسر گفتم: - یاسر بی زحمت سر راه منم برسون خونه، دارو هامو یادم رفته بیارم. عمه وسطیه هین بلندی کشید و با کنجکاوی پرسید: - چیشده عزیز کرده ی من؟ مثل خودش که از روی فیلم و نقش بازی کردن قربون صدقه ام میرفت گفتم: - دورت بگردم عمه جونم، نگران نباش چیزی نیست. پیشگیری از سرماخوردگی فداتشم. عمه ام که فهمید اداشو در اوردم دیگه جیزی نگفت ولی یاسر خیلی خشک ادامه داد: - زود باش ویرایش شده 24 تیر توسط _saye_ 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) #p28 خدافظی از مامان همراه با چشم غره هاش گذشت و بعد کنار پدر جون و مادرجون رفتم و قول دادم که برای شام حتما برگردم. از در سالن که بیرون اومدم، یاسر دم در حیاط وایساده بود و سیگاری روشن کرده بود. کنار لبش گذاشت و کامی ازش گرفت، اینم حتما از خماری داشته میمرده گفته بزار جیم بزنم. از افکار خودم خنده ام گرفت که زود خم شدم و خودم رو مشغول کفش پوشیدن کردم تا نبینه دارم بهش میخندم. بعد از پوشیدن کفش هام بدو بدو کنارش رفتم و خواستم با ذوقی که داشتم ازش تشکر کنم که سیگارش رو روی زمین انداخت و فرصت حرف زدن بهم نداد، قدم های بلندی برداشت و با ریموت در ماشین رو باز کرد. به سمتم برگشت و با دیدن منی که سرجام میخکوب شده بودم گفت: - سریع بیا سوار شو خیلی کارای مهم تر از رسوندن تو دارم. و در ماشینش رو باز کرد و توی ماشین نشست. سرم رو ته انداختم و سعی کردم با نفس عمیق کشیدن عصبانیت خودم رو کنترل کنم، چشم هام رو بستم و پشت سر هم نفس عمیق کشیدم. دست هام رو مشت کردم و به خودم دلداری میدادم: - بیخیال نهال، این دیوونهست. اگه یه روز رفتار خوبی ازش دیدی باید تعجب کنی. این رفتاراش که دیگه باید عادی شده باشه. اروم باش دختر! اینا اصلا نباید مهم باشه، یاسر نباید این قدرت رو داشته باشه که هر ثانیه با روح و روان تو بازی کنه و تو رو ناراحت کنه. خودتو جمع و جور کن نهال، اشکال نداره. با صدای بوق ماشینش چشم هام رو باز کردم و از فکر و خیال بیرون اومدم. جلو تر رفتم و کنار در راننده وایسادم و تقه ای به شیشه زدم؛ شیشه رو پایین داد که با لبخند سعی کردم ارامش نداشته ام رو قشنگ تر جلوه بدم و گفتم: - برو به کار مهم ترت برس، مرخصی! خنده ای کرد و گفت: - مرخصم؟ با سر تایید کردم که دوباره ادامه داد: - نوچه ی دست توام مگه؟ خنده ی دندون نمایی کردم و میخواستم خیلی پیروزمندانه و با غرور جوابشو بدم که شیشه ی ماشین رو بالا کشید. قیاقه ام جمع شد و عصبی شدم. در ماشینش رو باز کردم و خواستم باهاش دهن به دهن شم که زیر خنده زد و بین قهقه زدن هاش گفت: - فعلا که تو نوچه ی منی، در رو واسم باز میکنی. ویرایش شده 24 تیر توسط _saye_ 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) #p29 دیگه کم اورده بودم. در ماشینش رو با تمام قدرتی که داشتم بستم و قدم زنان ازش دور شدم. فقط نفس عمیق میکشیدم و به خودم میگفتم مهم نیست. گوشیم رو برداشتم و به نجما زنگ زدم، بعد از سه تا بوق جواب داد: - جانم؟ با بغض بهش گفتم: - لطفا با من حرف بزن تا من اشک هام نریزه. نگران شد و تند تند پرسید: - چیشده؟ کی ناراحتت کرده؟ دلم نمیخواست واقعیتو بهش بگم و چون رفیق صمیمیم بود دلم نمیومد بهش دروغ بگم پس گفتم: - لطفا اینا رو نپرس. حرف بزن من اشکم نریزه. با تعجب گفت: - چی بگم اخه؟ دیگه احمق بازی های نجما هم روی مخم میرفت. تلفنو قطع کردم و اسنپ گرفتم تا برم خونه و بخابم. *** وقتی خونه رسیدم، لباس هامو با همون لباس ساحلی عوض کردم و موهام رو باز کردم. روی تخت دراز کشیدم و به مامان پیام دادم: - من میخوابم. گوشیم سایلنته، شامم نمیام. و گوشیم رو روی حالت هواپیما گذاشتم. به سقف خیره شده بودم و اشک هام از گوشه ی چشمم پایین میومدند. از دست خودم عصبی بودم که به خاطر یه آدم بی ارزش گریه میکنم ولی دست خودمم نبود. فقط سعی میکردم بهش فکر نکنم و بخابم. بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن، موفق شدم و خوابم برد. *** گیج و منگ لا به لای چشم هام رو باز کردم، صداهای عجیب و غریبی به گوشم میرسید. صداهایی مثل طوفان شدید، صدای شیر توی جنگل، صدای پرنده ها، صدای اسب حتی و اینا باعث شده بود تعجب کنم. دستی روی صورتم کشیدم و چشم هام رو ماساژ دادم تا خواب از چشم هام بپره. دستم رو از روی صورتم برداشتم و کم کم چشم هام رو باز کردم و از جام بلند شدم. نگاهی به اطرافم کردم، هنوز توی اتاق خودمم و پس این صداها خواب نیست. هر چی بود از بیرون میومد! از روی تخت بلند شدم و به سمت در اتاقم قدم در برداشتم. دست گیره ی در رو پایین اوردم و به محض باز شدم در، یاسر رو دیدم که روی مبل چهار نفره دراز کشیده بود. با دیدنش سریع از اتاق بیرون رفتم که متوجه تلویزیون شدم، روی شبکه ی مستند حیوانات بود و صداشم تا اخر زیاد کرده بود. لب هام رو روی هم فشار دادم و داد زدم: - کم کن اینو. بعد از اینکه به خودش زحمت داد و از جاش بلند شد، کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد. با اخم و با لحن جدی و عصبی بهش توپیدم: - اینجا خونهست یا طویله؟ معلوم هست عقل و هوش و حواست کجاست؟ تو اتاق خودم و توی تنهایی خودمم دست از سرم بر نمیداری؟ بدون هیج واکنشی از جاش بلند و یواش یواش سمت من اومد، رو یه روی من وایساد و منم دست به سینه شدم، لبش رو با زبونش خیس کرد و گفت: - به جای تشکر کردنته؟ هر چی در زدم بیدار نشدی گفتم شاید زبون هم نوع های خودتو بهتر بفهمی که حدسم درست در اومد. چشم هام از تعجب گشاد شد؛ الان منظورش این بود که من حیوونم و با صدای جونهور بیدار شدم؟ از حرص خنده ام گرفت که بی خود و بی هدف، بلند بلند خندیدم. هی به توهینش فکر میکردم و بلند بلند میخندیدم و با هر قهقهه زدن بیشتر عصبانی میشدم. به جایی رسید که دندون هامو روی هم فشار دادم و با تمام قدرت جیغ زدم: - حـــیــوون تـــــــــــویـــــــــــــــــی! از جیغ من چند قدم عقب تر رفت و دستش رو روی گوشش گذاشت. با تعجب نگاه من کرد و پرسید: - این همه صدا رو از کجات در اوردی؟ عصبی چند قدمی که عقب رفته بود رو جلو رفتم و با فاصله ی میلی متری چشم غره اش رفتم و غریدم: - تو این تیکه ها رو از کجات در میاری؟ اندازه پیرمردی سال داری و با من دهن به دهن میشی؟ از سن و سالت خجالت بکش. و بهش پشت کردم و به سمت اتاقم قدم برداشتم، بغض بدی سراغم اومده بود که غیر قابل کنترل بود. دوباره به سمتش برگشتم و با تمام دلخوری هام نالیدم: - ازت متنفرم یاسر. ویرایش شده 25 تیر توسط _saye_ 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) #p30 دوباره ازش رو برگردوندم و به سمت اتاقم رفتم. تا به در اتاق رسیدم گفت: - فروغ زنگ زد بهم اینجا بود که به سمتش برگشتم و به در بسته ی اتاقم تکیه دادم و به بقیه ی حرفاش گوش دادم: - گفت نهال بهم پیام داده میخوام بخوابم و نمیخوام بیام خونه ی پدرجون. هر چی زنگش میزنم جواب نمیده و احتمالا خوابه هنوز، تو برو خونه بیدارش کن و بهش بگو زودتر بیاد اینجا تا الانشم پدرجون ناراحت شده و مدام سراغ نهالو میگیره. سمت مبل رفت و روی همون مبل چهار نفره ای که دراز کشیده بود نشست و ادامه داد: - منم اومدم در اتاقتو چند بار زدم هیچ صدایی ازت نیومد، در اتاقتو باز نکردم که بیام داخل. صدای تلویزیونو زیاد کردم تا بلکه بیدار بشی. خیلی خشک گفتم: - تموم شد؟ اونم مثل خودم گفت: - تاثیر گذار بود؟ بهش پشت کردم و وارد اتاقم شدم. گوشیم رو روی تخت برداشتم و توی تماس ها رفتم و دیدم مامان چهار بار زنگ زده بوده. بهش زنگ زدم تا بوق اول خورد جواب داد: - نهال کجایی مادر؟ بهش توپیدم: - آدم کم بود زنگ یاسر زدی مامان؟ نمیدونی این آدم با من دشمنه؟ حواست کجاست مامان؟ منو با صدای حیوونا بیدار کرده متوجه ای ؟ میفهمی چه توهینی به من شده؟ و گوشیو قطع کردم و دوباره روی تخت انداختمش. جلوی آینه رفتم و خودم رو مشغول باز کردن و شونه کشیدن موهام کردم تا بلکه کمی از حرصم بخابه. شونه رو لا به لای موهام میکشیدم که صداش به گوشم خورد: - اماده شو که بریم. دیگه صبرم لبریز شد، با اعصبانیت از جام بلند شدم و با همون شونه ی توی دستم بیرون رفتم. هنوز روی مبل نشسته بود، به سمتش قدم های بلند برداشتم و تا بهش رسیدم سرش داد زدم: - پاشو، پاشو نمیخوام صداتو بشنوم. هیج تکونی به خودش نداد که مثل خودش بازوش رو گرفتم و غریدم: - میگم پاشـــــــــــــــــو از جاش بلند شد، پشت سرش رفتم و دستم رو توی کمرش گذاشتم و به سمت در سالن هلش دادم. سعی میکرد حرکت نکنه اما به زور تا دم در سالن هلش دادم و بعد در رو باز کردم و گفتم: - برو بیرون نمیخوام ریختتو بینم خنده ای کرد و اروم گفت: - معلوم نشد میخوای صدامو نشنوی یا ریختمو نبینی. با اعصبانیت زیاد هلش دادم و از در ردش کردم. تا خواستم در رو ببندم دستش رو روی در گذاشت و مانع بسته شدن در شد. اینور من هل میدادم و اونور اون هل میداد و بالاخره اون موفق شد و در رو کامل باز کرد. پیروزمندانه نگاهم کرد و دوتا دستش رو روی دوتا چهارچوب در گذاشت و با پوزخند گفت: - زورت نرسید در رو ببندی؟ با شنیدن این حرفش دیگه نفهمیدم چی درسته و چی غلط. فقط با تموم زوری که داشتم شونه ام رو بالا بردم روی دست راستش زدم. آخ بلندی گفت و دست راستش رو عقب کشید ولی من کوتاه نیومدم و دوباره شونه رو بالا بردم و با تمام زوری که داشتم، شونه رو روی مچ دست چپش زدم که اینبار شونه ام شکست و تکه هاش روی زمین افتاد. دوتا دستش رو عقب کشید و با چشم هایی که از عصبانیت کوچیک شده بودند نگاهم میکرد. از کار خودم راضی بودم ولی از بابتی استرس و ترس همه ی وجودمو گرفته بود. نزاشتم به ثانیه بکشه و سریع در سالن رو بستم و با کلیدی که همیشه داخل قفلش بود در رو قفل کردم. هر لحظه منتظر سر و صداهاش بودم اما خبری نشد. عقب عقب تا دم در اتاقم رفتم و سریع وارد اتاقم شدم. از پنجره ی کوچیکی که داخل اتاقم داشتم و رو به حیاط بود نگاه بیرون کردم ولی کسی نبود و در خونه هم نیمچه باز بود. پس حتما رفته بود. *** ویرایش شده 25 تیر توسط _saye_ 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) #p31 چند ساعتی گذشته بود و خبری از یاسر نبود. بعد از اینکه سراغ گوشی رفتم، مامان با روش های مختلف و با لحن های مختلف به خاطر نرفتنم به خونه ی پدرجون، منو با حرف های قشنگش با خاک یکسان کرد. این وسط یه پیام خیلی جدی از طرف بابا برام اومد که از لحن صحبتش مشخص بود مامان نوشته و برام فرستاده. میخواست حسابی منو بترسونه ولی من در جواب همه ی تهدید هاش براش ایموجی قلب فرستادم. در سالن رو باز کردم و داخل اتاقم رفتم، انقدر این اتاق نامرتب بود که دلم نمیخواست نگاهش کنم. ته مونده ی شونه ی توی دستم رو توی سطل کنار دیوار انداختم و موهام رو با کش مو بالای سرم بستم. لباسم رو با پیرهن و شلوار ست راحتی عوض کردم. تصمیم گرفتم با گوش کردن یه آهنگ کمی اتاقم رو هم تمیز کنم. گوشی رو برداشتم، سعی کردم پیوی نجما رو پیدا کنم تا آهنگی که قبلا واسم فرستاده بود رو پیدا کنم که چیزی نظرم رو جلب کرد؛ شماره ناشناسی که قبلا بهم گفته بود توی کافه دنج همو ببینیم، همون شماره ای بود که یاسر خونه ی پدرجون واسه ی همکارش خوند و گفت از این خط زیاد استفاده ای نمیکنه. لبه ی تخت نشستم و ذهنم درگیر این پیام و این شماره شده بود؛ یعنی یاسر چه کار مهمی با من داشته که میخواسته منو توی کافه ببینه؟ اصلا با عقل جور در نمیاد که یاسر همچین کاری رو کنه! آدمی نیست که منو به کافه دعوت کنه. اما همچنان دلم راضی نشد و شماره ی کافه دنج رو توی اینترنت پیدا کردم و زنگ زدم: - سلام بفرمایید؟ با شنیدن صدای مرد پشت تلفن استرس خاصی به سراغم اومد و با صدای لرزون گفتم: - سلام وقت بخیر، من چند روز پیش یه قرار کاری توی کافه داشتم منتها شرایط خوب نبود و نتونستم بیام. امکانش هست بهم بگید میز ما توسط چه کسی رزرو شده بوده؟ یا یکم مکث گفت: - بله فقط تاریخ اون روز ، و ساعت و شماره میز رو بگید همه ی اطلاعات رو دادم و کمی مکث کرد و گفت: - چند لحظه صبر کنید تا توی سیستم چک کنم. باشه ای گفتم و مشغول کندن پوست لبم شدم، با کندن پوست لبم آروم تر میشدم: - الو خانم - بله خیلی رسا ادامه داد: - میز شماره ی هفت توی این ساعت و تاریخی که گفتید، اقای عطایی رزرو کرده بودند. موهای تنم سیخ شد و همه ی بدنم یخ کرد، هنگ کرده بودم ولی به زور سعی کردم تشکر کنم و زود قطع کردم. یعنی واقعا چه کار مهمی با من داشته؟ نکنه به خاطر نرفتنم به کافه انقدر از من دلخوره که مدام منو ناراحت میکنه؟ حتما همینطوره. باید باهاش صحبت کنم و از دلش در بیارم! بعد از پیدا کردن پیوی نجما آهنگ مورد پسندم رو پلی کردم یه ریمیکس از چند تا خواننده بود که دوسشون داشتم. خودم رو مشغول تمیز کردن اتاقم کردم تا یکم ذهنم آروم تر بشه. "" بیبی هیچی دائمی نیست حتی حس بین ما پس نمون پای چیزی که میدونی اشتباست، من نیستم آدمش، لطفا زندگیتو نسپرش به باد بیبی هیچی دائمی نیست حتی عطر پیرهنت که میره از روی پتوم و خاطرت رو میبره، من قول میدم کنم امشب بالشو بغل اما آدما دروغ میگن و تو نکن باورش هیچی دائمی نیست حتی قرص و زهرمار دوزه میره بالا فقط یه روز دستت میده کار پس دل بکن از اون خشاب لعنتی شب رو جای قرص کنار رویاهات بخواب تو میری پی زندگیت من پی مردنم مابهم نمیرسیم میره اسمت از سرم دروغ میگن آدما تو باورش نکن یه روزی میزنم صداتو و برمیگرده دخترم """ ویرایش شده 26 تیر توسط _saye_ 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) #p32 اینجا خواننده عوض شد و من با آهنگ هم خونی میکردم. "" من یه گلدون پر از گل بودم وزش چشم تو پاییزم کرد عشق من عشق به دست آوردنت با همه دنیا گل آویزم کرد مردم از تشنگی اما لب تو یه اَتَش به خنده دعوتم نکرد بین این اومده ها و رفته ها هیچکس مث تو اذیتم نکرد... سر این سفره هنوزم یه نفر، روز و شب منتظر مهمونه مطمئن باش کسی قادر نیست منو از عشق تو برگردونه "" موزیک رو قطع کردم، دیگه اتاقم تر و تمیز شده بود. هنوز گوشی رو زمین نزاشته بودم که زنگ خورد، سریع جواب دادم: - بله مامان صدای ناراحتش توی گوشم پیچید: - برای من اوقات تلخی درست میکنی، پاشو بیا اینجا شامتو کوفت کن بعدش بلند شو هر جا میخوای برو. عمه هات دارن سفره پهن میکنن مدام سراغ تو رو میگیرن. و گوشی رو قطع کرد. ساعت نه و ده دقیقه ی شب بود. سریع لباس هام رو با مانتو و شلوار خاکستری عوض کردم و شال سفیدی روی سرم انداختم. اسنپ گرفتم خیلی زود خودم رو به خونه ی پدرجون رسوندم. وارد که شدم مامان لبخندی زد. منم جواب لبخندش رو با لبخند دادم. جلو رفتم و به مادرجون و پدرجون سلام کردم. پدرجون دلخور شده بود و درست جواب سلامم رو نداد که زیاد مهم هم نبود. کنار مامان رفتم و نشستم. نگاهم دور تا دور خونه میچرخید و انگار دنبال همون شخصی بودم که نباید باشم اما نبود! دم گوش مامان زمزمه کردم: - یاسر اینجاست؟ مامان هم اروم تر از خودم گفت: - خیلی عادی برگشت اینجا و گفت که خوابت سنگین بوده و بیدار نشدی. توی اتاقتم نیومده و بیخیال شده که تو رو بیاره. این طوری که گفت پدرجونت خیلی ناراحت شد و منم زنگ تو زدم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - پس خیلی وقتی نیست که اومده - نه الانم رفت دستشویی. اوهومی گفتم و صاف نشستم. عمه هام که از توی اشپزخونه بیرون اومدند بهم خوش آمدگویی خشک و خالی کردند و منم مثل خودشون خیلی خشک و خالی تشکر کردم. ویرایش شده 26 تیر توسط _saye_ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) #p32 کم کم همه سر سفره اومدند و کنار هم نشستند. یاسر هم از سرویس بیرون اومد و با دیدن من اخماش توی هم رفت. دوست دارم برم و ازش بپرسم چرا دعوتم کرد توی کافه همو ببینیم اما از ترس شنیدن حرف های سنگین که میزنه این کار رو نکردم. یاسر کنار بابا دقیقا رو به روی شیدا نشست، الان شیدا از خوشحالی داره میمیره. از همین دور میتونم صدای تاک تاک ضربان قلبشو بشنوم. عمه بزرگی برنج رو میکشید و یاسین و یکی دختر عمه هام کمک میکردند تا بشقاب ها رو همه جای سفره بزارند. *** بالاخره از مهمونی خسته کننده برگشتیم. یاسین و یاسر با ماشین یاسر و من و مامان و بابا با ماشین بابا برگشتیم. یاسر و یاسین زودتر رسیدند و وقتی ما رسیدیم در باز بود. با وارد شدنمون صحبت هاس دو نفرهشون قطع شد و سلام کردند. مامان و بابا جواب سلام هر دو رو دادند ولی من چیز خاصی نگفتم. یاسر از جاش بلند شد و توی اشپزخونه رفت. پشت سرش رفتم و با تک سرفه حضور خودم رو اعلام کردم؛ به سمتم برگشت و با قیافه ای که انگار میگفت چی میگی؟ یا چی میخوای؟ بهم نگاه کرد. گلوم رو صاف کردم و با غرور گفتم: - پس این شماره ی ناشناس تویی که کافه دعوتم کرده بودی. پوفی کشید و گفت: - به من میخوره تو رو کافه دعوت کنم؟ پوزخندی بهش زدم و گوشیم رو باز کردم و پیویش رو اوردم. شمتش گرفتم و با خوشحالی تمام گفتم: - ولی هر چقدر بهت نیاد اما مدارک اینو نمیگن. نگاهی به صفحه ی گوشیم کرد و با تعجب گوشی از دستم کشید. چند بار شماره اش رو خوند. چندین بار صفحه ی چت رو بالا پایین کرد و گفت: - این کار من نیست! بلند براش خندیدم و گفتم: - اوکی، نتیجه میشه تو میخواستی دعوتم کنی ولی الان پشیمونی و گردن نمیگیری. پوزخندی و زد خیلی اروم گفت: - نیازی به اثبات نیست. گوشیم رو سمتم دراز کرد که دستش نظرم رو جلب کرد. مچ دستش کاملا کبود شده بود و کمی ورم داشت. با شرمندگی گوشیم رو گرفتم و اروم پرسیدم: - دستت به خاطر اتفاق امروز عصر اینجوری شده درسته؟ خیلی رسا و محکم جوابمو داد و در همین حین گوشیش رو روشن کرد و انگار دنبال چیزی میگشت: - مهم نیست. اوهومی گفتم و ساکت شدم که ادامه داد: - بمون یه لحظه باشه ای اروم گفتم و سر جام وایسادم که تلفنش رو روی گوشش گذاشت و بعد از چند ثانیه گفت: - حامد گوشی رو بلند گوعه حواست باشه حرف کم و زیاد نزنی و گوشی رو پایین اورد و روی بلند گو گذاشت: - وب برنامه های من دستته احیانا میخواستی برای کی ادرس کافه دنج بفرستی؟ با تعجب گفت: - برای کی فرستادم؟ عصبی بهش توپید: - احمق ادرس رو اشتباهی برای یه نفر دیگه فرستادی - راست میگی؟ نکنه خانم عابدی که قرار بود بیاد سر قرار و قرارداد ببندید و تو گفتی کسی نیومده کافه، من اشتباهی فرستادم؟ - دقیقا همین طوره شرمنده گفت: - بزار سیستمم رو چک کنم چند ثانیه ای شد و دوباره شرمنده گفت: - یاسر اشتباهی لوکیشن رو برای خانم عطایی ارسال کردم، کی هست؟ نیومدن کافه که؟ پس اسم من رو توی گوشیش خانم عطایی سیو کرده و حامد آقای پشت خط اشتباهی لوکیشن رو به جای اینکه برای خانم عابدی بفرسته برای من فرستاده و مهم تر از همه ی اینا، یاسر نمیخواست حتی من به اشتباه فکر کنم که منو کافه دعوت کرده. زنگ زد تا ثابت کنه که اشتباه شده. دستم رو روی شونه اش گذاشتم تا نگاهم کنه. نگاهش که توی نگاهم قفل شد، لبخندی زدم و ازش دور شدم و به سمت اتاق پا تند کردم. نمیدونم چرا احساس میکردم خیلی ناراحت شدم اما آخه... در اتاق رو باز کردم و داخل رفتم. در رو که بستم پشت در نشستم و زانوهام رو توی بغلم کشیدم. چونه ام روی زانوم بود و به زمین خیره شده بودم؛ فکرم پیش دست های کبود یاسر بود، اون حس عذاب وجدانی که سراغم اومده بود. حتما خیلی درد داشت و نمیتونست چیزی بگه. پوفی کشیدم و از جام بلند شدم. *** ویرایش شده 26 تیر توسط _saye_ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) #p33 صبح که از خواب بیدار شدم دیدم نجما پیام داده فردا صبح میریم و کارای مغازه رو میکنیم. مثل اینکه کاری براش پیش اومده، منم چون شب که گذشت تا صبح فیلم دیدم، شدیدا خابم میومد. دوباره گوشی رو کنار گذاشتم و خوابیدم. یه موقعی با صدای دعوای یاسر و بابا از خواب بیدار شدم و جون گیج خواب بودم، درست متوجه نشدم دعوا سر چیه ولی تا از اتاق بیرون رفتم دیگه کسی چیزی نگفت که خودم گفتم: - اگه مزاحم دعواتونم برم داخل؟ بابا سریع لبخند زد و گفت: - نه فداتشم. چرا تا این موقع خواب بودی؟ فکر کردم همراه مامانت و یاسین رفتید خرید! خمیازه ای کشیدم و گفتم: - مگه چه موقعهست؟ یاسر با اینکه عصبی بود گفت: - پنج و نیم عصره. با تعجب نگاهش کردم ولی اون کاملا حواسش توی گوشیش بود و تند تند چت میکرد. نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت دستشویی پا تند کردم. دست و صورتم رو شستم و بیرون اومدم که انگار یاسر دم در منتظر بود تا بیرون بیام. فکر کردم دستشویی داره ولی اروم بازوم رو گرفت و من رو وادار کرد تا بهش نزدیک بشم؛ چشم هام از تعجب گشاد شده بود و سریع نگاه اطراف کردم. نکنه جلوی بابا داره اینجوری میکنه؟ ولی هر چی نگاه کردم کسی نبود و در نهایت نگاهم به سمت خودش رفت. نگاهم روی دکمه های لباس آبی نفتی اش افتاد و دکمه به دکمه نگاهم رو بالا تر میبردم تا به چشم هاش رسیدم، به خاطر اختلاف قدی و فاصله کمی بینمون بود، سرم رو بالا برده بودم. آب دهنم رو قورت دادم که متوجه استرسم شد، بازوم رو ول کرد و کلافه گفت: - بد برداشت نکردی مگه نه؟ با تعجب پرسیدم: - دقیقا چیو بر برداشت نکردم؟ دستی توی موهاش کشید و خواست حرفی بزنه که بابا از اتاقشون بیرون اومد. یاسر چیزی نگفت و عقب تر رفت، در دستشویی رو باز کرد داخل رفت. منم به سمت اتاقم رفتم و خواستم وارد اتاق بشم که بابا صدام زد: - نهال بیا بریم بشینیم یکم حرف بزنیم استرس بدی شراغم اومده بود، قلب تند تند میزد. حس میکردم الانه که بابا بگه چرا صدای قلب تا اینجا میاد؟ لرزش بدی به خاطر استرسی که داشتم توی دست هام افتاده بود و همه و همه ی اینا فقط به خاطر یه چیز بود؛ اینکه نکنه بابا درمورد یاسر سوالی ازم بپرسه! لبخند زشتی تحویلش دادم و باهم سمت مبل رفتیم و کنار هم روی همون مبل چهار نفره ای که یاسر دراز کشیده بود نشستیم. بابا با کنترل تلویزیون، تلویزیون رو روشن کرد و کنترل رو روی پاش گذاشت. به سمت من برگشت و گفت: - از کار و بارت بگو آب دهنم رو قورت دادم و سوالی که توی ذهنم بود رو بلند پرسیدم: - الان نقش تلویزیون روشن چیه؟ بابا هم لبخند زشتی تحویلم داد که مشخص بود از روی اجبار بود؛ دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: - که یکم خصوصی و دو نفره صحبت کنیم. اینبار با شنیدن کلمه خصوصی قلبم تند تر و محکم تر میکوبید ولی سعی کردم مخفی نگهش دارم و گفتم: - میتونیم بریم تو اتاق من دوباره همون لبخند رو تحویلم داد و گفت: - ضایعست که دخترم. همینجا خوبه. از کار و بارت جه خبر؟ خوبه؟ شریکت خوبه؟ دستش رو از روی شونم برداشت که گفتم: - خوبه خداروشکر. همه خوبن. بابا دوباره کنترل رو برداشت و صدای تلویزیون رو دوتا زیاد کرد و دوباره روی پاش گذاشت و گفت: - چیزی کم و کسری نداری؟ دست هام رو توی هم قفل کردم و گفتم: - نه ممنون سعی میکردم با جواب کوتاه دادن، مکالمه ی صمیمانهمون رو سریع تر تموم کنم ولی متاسفانه تا ساعت نه شب که یاسین و مامان برگشتند بابا همینطور منو کنار خودش نگه داشت و فقط سوال های بی ربط پرسید. یاسر هم وقتی از دستشویی بیرون اومد توی اتاقش رفت و تا موقع برگشتن مامان و یاسین پایین نیومد. یاسین که در رو باز کرد، از دیدنش انقدر خوشحال شدم که سریع از جام پریدم و بدو بدو سمتش رفتم و تا بهش رسیدم اونو توی بغلم کشیدم. با تعجب ازم پرسید: - چی شده؟ اروم دم گوشش لب زدم: - فرشته ی نجاتم شدی، بابا گیر داده بود. خندید و از هم جدا شدیم و با شیطنت گفت: - حالا که فرشته ی نجاتت شدم، بدو بیا کمک کن خرید هامون رو بیاریم داخل. با خوشخالی گفتم: - با کمال میل خان داداش. خنده ای کرد و گفت: - تازه شام هم گرفتیم، امشب پیتزا رست بیف داریم. این بار هورای بلندی گفتم و به کمکشون رفتم. *** ویرایش شده 26 تیر توسط _saye_ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر #p34 شاممون رو خورده بودیم و من ضد حال حرف های یاسر بودم که سر شام خوردم، دیدم همون عصر بهم پیام داده: - هنوزم برای من همون خانم عطایی هستی، فقط از دور! نمیخوام خدایی نکرده اشتباه همکارم تو رو هوایی کنه و فکر و خیالی کرده باشی؛ فقط یه اشتباه بوده! هنوز یادم نرفته تو و فروغ چه بلا هایی سر من اوردید. هنوز باهم صاف نشدیم، هنوز خیلی جوابا باید بهم پس بدیم. یادت نره شماها از ما نیستید. انقدر از حرفایی که زده بود ناراحت و دلخور بودم که سر شام فقط با غذام بازی میکردم. همه ی حواسم پیش اون قسمتی بود که گفت " خدایی نکرده تورو هوایی نکنه" مگه من کشته و مرده ی تو بودم که خدایی نکرده هواییم نکنه؟ از این حرفش بیشتر ناراحت شدم که گفت" هنوز با هم صاف نشدیم؛ هنوز یادم نرفته چه بلایی سرم آوردید" مگه من و مامان ارث تو رو بالا کشیدیم که اینجوری میگی؟ همین فروغی که اینجوری درمورد حرف میزنی اینجا تو این خونه میپزه و میشوره که جنابعالی راحت باشی. اینه مزد دست مادر من؟ اینجوری ازش تشکر میکنی؟ انقدر ناراحت بودم که نمیتونسم توی یه خونه با یاسر بمونم، دلم میخواست فرار کنم. دلم میخواست برای همیشه یاسر رو از زندگی و حافظه ام پاک کنم. توی گوشی دنبال اسم نجما بودم و بهش زنگ زدم و گفتم بیاد دنبالم. به بهونه ی کار میتونستم در برم؛ نیاز داشتم یکم هوا بخورم و چشمم به چشم یاسر نیوفته. من نمیفهمم چطور دلش میاد و وجدانش اجازه میده همجین حرفایی رو مینویسه و ارسال میکنه! وقتی نجما تک زنگ زد، لباس هامو با شلوار بگ لی و مانتوی سبز یشمی عوض کردم و شال سبز آبی ام رو روی سرم انداختم. از اتاق بیرون اومدم که خانواده ی صمیمی و محترم عطایی دور هم نشسته بودند و تلویزیون نگاه میکردند. جلو تر رفتم تا از بابا و مامان خدافظی کنم که اونجا سنگینی نگاه یاسر رو حس میکردم ولی اصلا بهش توجه نکردم، خیلی رسا و محکم طوری که صدام نلرزه گفتم: - ده دقیقه ای میرم و میام. بابت دفتر با نجما باید یکم صحبت کنیم. یاسین دلسوزانه جواب داد: - خب بگو بیاد داخل لبخندی زدم و گفتم: - تنها باشیم بهتره بابا- هر طور صلاحته. برو و زود بیا خدافظی کردم و بیرون رفتم سوار ماشین باباش شدم: - سلام دختر جون کلافه جوابشو دادم: - سلام نجما - کجا بریم؟ کلافه تر غر زدم: - نمیدونم یه جا برو. فقط برو. راه افتاد و کمی جلو رفته بود که گفت: - بریم مغازه میز و صندلی هامون رو بچینیم، سر راه گل هم بگیریم برای روی میزمون؟ لب و لوچهام رو کج کردم و گفتم: - حقیقتا اصلا حوصله ندارم. بزار همون فردا میریم. چیزی نگفت و فقط میروند. منم سرم رو به شیشه تیکه دادم و نگاهم به جاده بود و تو فکر بودم. نمیدونم به چی فکر میکردم ولی ذهنم درگیر بود. ضد حال بدی خورده بودم؛ اصلا توقع نداشتم این حرفا رو از یاسر بشنوم. به خاطر یه اشتباه چند بار به من یادآوری کرده که خدایی نکرده من هوایی نشم؟ من که باید از اولشم میدونستم که اون آدمی نیست که بخواد منو کافه دعوت کنه ولی بیشتر از این حرفش بهم ریختم که بهم گفت تو از ما نیستی؛ مگه من جرم کردم بچه ی این مرد شدم؟ اصلا مگه شرایط دست من بوده؟ با صدای نجما به خودم اومدم: - نهال بریم؟ سرم رو بالا اوردم که تابلوی شمال رو دیدم، به سمتش نگاه کردم که گفت: - میخوای بریم؟ دم صبح هم برمیگردیم که به کارامون برسیم. کله پاجه رو جاده چالوس میزنیم. دلم نمیومد به این ذوقش نه بگم ولی واقعا حوصله نداشتم: - نه اخه من بی خبر کجا بلند شم برم؟ مخالفت کردم و اونم دور زد، باز تو فکر فرو رفتم و همینطور به تموم لحظه ها و اتفاقات فکر کردم. به روزی که مامان با گریه به اتاقم اومد و گفت بابات قبل از اون ازدواج کرده بوده و یاسر و یاسین حاصل بچه های زن اولشن و گریهش از این بود که یاسر مامانمو مقصر میدونست. با اینکه مادرشون فوت کرده و پدرش یعنی بابای من، حق داشت که بخواد ازدواج مجدد بکنه و زندگیش رو ادامه بده، اما اون موقع یاسر خیلی بدتر از الانش بود و علاوه بر من به مامانمم تیکه میانداخت. هیچ وقت به مامانم، مامان نگفت و به اسم صداش میزد؛ مامانم میگفت چون یاسین خیلی کوچیک بوده، دیگه عادت کرده به مامان گفتن ولی یاسر سریع براش گفته مامان واقعیمون مرده و یاسین تا یک ماه با همه قهر بوده ولی بعد مامانم باهاش صحبت کرده و گفته بوده من دوست مامانت بودم و بهم گفته مواظب یاسین باش و خلاصه یاسین قانع میشه و بعد ها هم که بزرگتر میشه واقعا خودش درک میکنه. الانم با این اتفاق کنار اومده ولی یاسر نه. نمیدونم چی تو سرش میگذره که اروم نمیگیره. با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم؛ نجما نگاهم کرد و گفت: - احتمالا نگرانت شدن، ساعت یک و نیمه نصفه شبه. چند بارم دیگه هم زنگ خورد ولی توی فکر بودی متوجه نشدی اصلا. با تعجب زیاد گوشی رو برداشتم و دیدم یاسینه: - الو صدای نگرانش به گوشم خورد: - سلام نهال، خوبی؟ شرمنده جواب دادم: - ممنون خوبم خودت چطوری؟ وای ببخشید دیر وقت شده. نگران تر پرسید: - کجایی تو دختر؟ ده باز زنگت زدم. لبم رو گاز گرفتم و بعدش گفتم: - با نجما هستیم. تو ماشین تو خیابون. داشتیم صحبت میکردیم طول کشید. ببخشید! سوال هاش تمومی نداشت: - چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ صد تا دروغ گفتم به مامان و بابا. شرمنده تر از قبل ادامه دادم: - میگم که با نجما صحبتمون طول کشید ببخشید، من الان میام سمت خونه. - نه! خیلی دروغ گفتم که مثلا همراه منی اخه مامان خیلی نگرانت بود. ابروهام نزدیک هم شد و گفتم: - منظورت چیه؟ - بزار ببینمت بهت میگم. تو اول بگو کجایی؟ سریع گفتم: - لوکیشن میفرستم. قطع که کردم رو به نجما گفتم: - تو چرا منو نبردی خونه؟ خودت نباید میرفتی خونه؟ دلسوزانه بهم نگاهی کرد و گفت: - دیدم خیلی ذهنت درگیره همینطوری تو خیابونا دور زدم دیگه. حالا بهتری؟ خودم رو جلو کشیدم و بوسه ای روی لپش گذاشتم و ازش تشکر کردم. لوکیشن رو برای یاسین فرستادم که به ثانیه نکشبد زنگ زد، سریع جواب دادم: - جانم داداش؟ - نهال یاسر به تو نزدیک تره. لوکیشن رو براش فرستادم، بمون همونجا میاد دنبالت. با استرس گفتم: - میشه تو بیای؟ لحنش یکم جدی شد: - نهال من ازت خیلی دور ترم. دیدمت برات میگم. فعلا منتظر یاسر باش. چیزی نگفتم و قطع کرد؛ نجما معطل نکرد و پرسید: - چیشده؟ کمی حرفا هایی که توی ذهنم بود رو مزه مزه کردم ولی مناسب جواب این سوالش نبود پس گفتم: - نجما واقعا نمیدونم چم شده ولی خیلی ذهنم اشفتهست. اوهومی گفت و ساکت شد، منم ساکت شدم، نجما کنار خیابون وایساد و منتظر موندم تا یاسر برسه که یهو نجما گفت: - تو فردا استراحت کن من میرم مغازه رو میچینم و مرتب میکنم بعدش برات عکس و ایناهم میفرستم. شرمنده گفتم: - نه هر ساعتی خواستی بری منم میام. یکم سعی کرد مخالفت کنه ولی من دوست داشتم حتما توی این روز قشنگ کنارش باشم که گفت: - باشه، فردا ساعت نه صبح خوبه؟ خندیدم و گفتم: - میتونیم پاشیم؟ اونم خندید و گفت: - نمیدونم ایشالله. توی همین حین بود که یاسر هم به ما رسید؛ از نجما خداحافظی کردم و از ماشینش پیاده شدم و با ترس و لرز و صلوات و نذر و نیاز سوار ماشین یاسر شدم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر #p35 جلوی نجما ابرو داری کردم و صندلی جلو نشستم، یه سلام ارومی کردم که حتی جواب سلامم نداد. به درک! مرتیکه ی مغرور خودخواه. گوشیم زنگ خورد و یاسین بود، به لجش اینجوری جواب دادم: - جانم داداش؟ با لحن جدی جواب داد: - جونت سلامت، یاسر رسید یا نه؟ - ما راه افتادیم داداشی. یکم نرم تر و با محبت تر جواب داد: - پس بیاین دم خونه اونجا وایسا که کارت دارم. مواظب خودت باش کمی مکث کردم و تردید داشتم از گفتن این حرف ولی میخواستم لجش در بیاد: - داداش میشه وسطای راه بیای دنبالم با تو برگردم؟ همینجا بود که یاسر یهو ترمز گرفت که با سر تو شیشه ی جلو رفتم؛ نگاه پر از خشمم رو بهش انداختم که گفت: - پیاده شو خیلی عصبی و ناراحت بودم و کمی با صدای بلند گفتم: - یعنی چی این کارا؟ داد زد: - پیاده شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو یاسین پشت خط گفت: - چتونه شما دوتا؟ بغض بدی سراغم اومد و اشک جلوی دیدم رو گرفت، گوشی رو قطع کردم و با صدای لرزون گفتم: - من که پیاده میشم ولی این کارتو هیچ وقت فراموش نمیکنم که چطوری ساعت دو نصفه شب خواهرتو وسط خیابون پیاده.... وسط حرفم پرید و با صدای بلند گفت: - فراموش نکن، من خواهری به اسم نهال ندارم. برو پایین تا بیشتر از این ناراحت نشدی، حال و حوصله ی اشک و گریه ی تو رو ندارم. چیزی نگفتم و از ماشین پیاده شدم و در ماشینش رو محکم بهم کوبیدم. اونم گازش رو گرفت و رفت؛ انقدر به غرورم برخورده بود که کنار راه ولم کرد و رفت که دیگه حد و اندازه نداشت. اشک هام سرازیر شدن و بیشتر از این ناراحت بودم که هر چقدرم که من خواهرت نیستم، اما تو که شعور داری، غیرت داری، تو که انسانیت داری این چه کاریه؟ یه غریبه هم این کار رو با یه غریبه ی دیگه نمیکنه. مگه من چه هیزوم تری بهت فروختم که اینطوری میتونی منو وسط خیابون پیاده کنی و بری؟ اشک هام پشت سر هم پایین میریخت و کنترلی روی دست هام که میلرزید نداشتم. دست هام رو مشت کردم تا لرزیدنش رو نبینم چون عصبی تر میشدم. حس میکردم خیلی ضعیفم و شاید واقعا عمینطوری بود. گوشیم رو روشن کردم و با تردید و دو دلی بهش زنگ زدم، اما جواب نداد. کاش جواب میدادی تا چند تا فحش بارت کنم دلم خنک شه، به جاش یاسین پشت سر هم زنگ میزد ولی من جوابشو نمیدادم. همین که یاسین قطع میکرد من شماره ی یاسر رو میگرفتم. انقدر این کار رو کردم تا جواب داد، با صدای بلند و گریون، همینطور که هق هق میکردم گفتم: - خیلی بیشعوری، خیلی احمقی، خیلی پستی! تو حیوونی نه ادم. حیف اسم حیوون که روی توی اشغال بزارن از حیوون کمتری. بی لیاقت، بی همه چیز، بیشعور، روانی. تو جات توی خونه ی پدر من نیست تو جات توی تیمارستانه. تو یه روانی احمقی! هیچ بویی از انسانیت نبردی، هیچی از غیرت و ناموس سرت نمیشه؛ فقط قد کشیدی و هیکل گنده کردی، عقلت اندازه ی یه بچه ی دو ساله هست که دنبال اسباب بازی خودشه. من خواهرت نیستم که نیستم به درک، منم برادری مثل تو نمیخوام. نداشتن برداری مثل تو ثوابش بیشتر از داشتنشه. همیشه مایه ی ناراحتی و دلخوری و گریه ی منی! گمشو دیگه نمیخوام ببینمت. کاش نسل ادمای پستی مثل تو منقرض میشد ماهم راحت بودیم. خدا جواب دل شکستم رو بده بهت، من که زورم به تو نمیرسه. و گوشی رو قطع کردم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر #p36 کنار جاده روی بلوار نشستم و زار زار برای حال خرابم گریه میکردم. دوست نداشتم جلوی گریه هامو بگیرم چون حق داشتم برای خودم گریه کنم؛ برای دل ساده ام که اینطوری راحت شکستش. سرم رو بین دوتا دستم گرفتم و فقط گریه میکردم و هر چی گوشیم زنگ میخورد توجهی بهش نداشتم. فقط زار میزدم و از خودم میپرسیدم مگه گناه من چیه که یاسر همچین رفتاری داره؟ انقدر که منو اذیت کرده کاش یه بار هم دلیلشو بهم میگفت. درسته تا حدودی میدونم ولی اخه مقصر که من نیسم! اشک هام پشت سر هم میریختن و سرم هی سنگین تر میشد، دماغم اب افتاده بود از شدت گریه کیپ شده بود. مدام دماغم رو بالا میکشیدم و گریه ام شدت میگرفت. بالا کشیدن دماغم حکم هق هق کردنم رو داشت. چشم هام میسوخت ولی هنوز هم اشک میومد، پشت پلکم پوف کرده بود و دیدم رو کمتر کرده بود. نمیدونم کسی میتونه این حال منو درک کنه؟ حس غریبی، تنهایی، بی کسی، بی سرپناهی، و اون حس بدی که چون کنار خیابون نشسته بودم سراغم اومده بود، داشت خفم میکرد. تو این وضعیت من ماشینی هم جلوی پام ایستاد و بوق میزد. سرم رو ته انداختم و گریم شدت گرفته بود، بلند داد زدم: - گمشو مزاحم نشو، من بدبخت تر از این حرفام و همین حرف هامم باعث میشد که بیشتر گریه کنم. انگار کسی که با حرف های خودش دلش برای خودش میسوزه و گریه میکنه. چشم ها رو بسته بودم و بی صدا گریه میکردم و هر از گاهی دماغم رو بالا میکشیدم؛ ماشینه یکم جلو تر رفت و پارک کرد. توی دلم گفتم کاش که میرفت و حقیقتا یکم ترسیدم؛ من اینجا تک و تنها الان چه غلطی کنم. صدای پای کسی نزدیک و نزدیک تر میشد و با هر قدمی که برمیداشت قلب من تند تند تر میزد. ترسیده بودم و گریه ام تموم نمیشد. گریه و ترس قاطی شده بود و نتیجه تپش قلب و گونه ی خیسم شده بود. سرم رو ته انداخته بودم و دل و جرعت اینکه بلندشم رو نداشتم؛ با خودم گفتم شاید ببینه بدبخت و بیچاره ام ول کنه و بره اما صدایی به گوشم خورد: - پاشو بریم صداش اشنا بود، صورت پر از اشکم رو بالا اوردم و نگاهم رو توی نگاه پشیمونش قفل کردم؛ خشم جلوی چشم هام رو گرفت، از جام بلند شدم. به سمتش رفتم و همراه با گفتن حرفام به سینه ش مشت میزدم: - گمشو همونجا که بودی، آشغــــــال! دوتا دستم رو گرفت که دیگه نمیتونستم بهش مشت بزنم ولی جلوی دهنم رو که نگرفته بود، همینطوری ادامه دادم: - خیلی پستی! خیلی احمقی! خیلی خودخواهی! خیلی مغروری! خیلی خیلی خـــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــلی بی تعصبی یاسر. همراه با گفتن این حرف هام فقط اشک میریختم و هق هق میکردم. تعجب کرده بودم که ساکت بود و چیزی نمیگفت، فقط دوتا دست منو گرفته بود و بهم زول زده بود؛ انقدر دیگه همه چی بارش کرده بودم که خودمم روم نمیشد دیگه چیزی بهش بگم و فقط گریه میکردم. خیلی برام سخت گذشت که جلوش گریه میکردم اما جلوی اشک هام رو نمیتونستم بگیرم. وجودش برام مثل اتیشی بود که روی جیگرم انداخته بودند. چند دقیقه ای همون طور که دست هام رو گرفته بود گذشت و گریم یواش یواش بند اومد. اروم دستم رو ول کرد و منم دیگه بهش حمله ور نشدم، فقط چند قدم عقب تر رفتم تا فاصلمون بیشتر بشه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر #p37 سکوت بدی بینمون بود و تنها صدایی که شنیده میشد، صدای رد شدن ماشین ها بود. دستمالی از توی جیبش در اورد و سمتم گرفت. دست مال رو ازش نگرفتن و دوباره توی جیبش گذاشت و با تک سرفه ای گلوش رو صاف کرد گفت: - بیا بریم. قاطعانه با صدایی که از شدت گریه گرفته بود گفتم: - من با تو هیجا نمیام. چشم هاش رو روی فشار داد و گفت: - اخه میری رو اعصابم نهال، خیلی میری رو اعصابم. منم دیوونه ام، یهو نمیفهمم چیکار میکنم. حق داری من هر چقدرم که تو رو قبول نداشته باشم، نباید ولت میکردم. حق داری فحش بدی! ادم غریبه هم یه دختر رو ول نمیکنه بره که من کردم. باشه درسته من به عنوان خواهرم قبولت ندارم، و البته میدونیم که توام منو قبول نداری ولی بازم حق باتوعه و هیچ حرفی نمیتونه بهونه ی مناسبی برای کارم باشه! حالا بیا بریم. منم دوباره بغض جلوی گلوم رو گرفت، انگار با حق دادن به من چیزی عوض میشد. حتی الانم که حق رو به من داد، لا به لای حرف هاش میگه قبولت ندارم! حتی یه معذر خواهی نکرد. پوزخندی زدم و با همون صدای لرزونم گفتم: - مگه تقصیر منه یاسر؟ ها؟ من چه گناهی کردم شدم خواهر ناتنی تو؟ من چه گناهی کردم که بابات ازدواج مجدد کرد؟ تقصیر من چیه که مامان منو گرفته؟ تقصیر من چیه؟ مگه من بودم اون موقع که تلافیشو سر من در میاری؟ خواهر قبولم نداری به درک دست از سرم بردار ولم کن بیخیالم شو اذیتم نکن. خسته ام کردی یاسر. از دست کارات کم آوردم! شرمنده سرش رو پایین انداخت و گفت: - نهال بحث تو نیست من با تو هیچکاری ندارم. یکم صدامو بالا بردم و گفتم: - پس چته ها؟ چرا اینجوری میکنی بامن؟ اگه با کسی مشکلی داری اون باباته نه من؛ اگه میخای تلافی کنی باید با بابات تصفیه حساب کنی نه مـــــــن!. چشم هام رو ریز کردم و اروم تر گفتم: - بعدشم اونم تقصیری نداشته، جوون بوده میخواسته زندگی کنه. اینو که گفتم صداش بالا رفت و عصبی شد: - زندگی کنه نهال، چیکار به زندگیش دارم؟ چیکار به زن گرفتنش دارم؟ چیکار به دخترش که تو باشی دارم؟ برام مهم نیست هر غلطی میخواد بکنه، ذره ای واسم مهم نیست. من حق ندارم سراغ مادرم رو بگیرم؟ جلو تر اومد و چشم تو چشم من، اخم کرد و بلند تر گفت: - تو دو روز خبر از فروغ نداشته باشی میتونی اروم بگیری؟ میتونی بدون فروغ زندگی کنی؟ ولی من سال هاست خبری ازش ندارم، هیچ خبری از مادرم ندارم نهال تو متوجه ای؟ اینجوری میشه که بابا برام ارامش نمیزاره منم براش ارامش نمیزارم. یاسین که داداشمه ولی اگه حرفی میزنم ناراحت میشید واقعا نمیخوام تو و فروغ رو ناراحت کنم فقط قصدم باباست. یکم مکث کردم و حرف هاش رو توی ذهنم مرور کردم و با تعجب گفتم: - مگه تو نمیدونی که مامانت فوت شده؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر #p38 سرش رو توی دستش گرفت و چند تا نفس عمیق کشید؛ نگاهش رو به سمتم اورد و گفت: - فوت شدنش که میدونم ولی نهال من از وقتی که بابام با فروغ ازدواج کرده حتی سر خاکش نرفتم. جلو تر اومد و یک قدمی من وایساد، دوتا دستاش رو روی دوتا شونه هام گذاشت و با بغض ادامه داد: - من حق ندارم بدونم کجا مامانم رو خاک کردن؟ حق ندارم بدونم مامانم کجاست؟ تو جای من بودی روانی نمیشدی؟ ادم پستی نمیشدی؟ ادم تیمارستانی نمیشدی نهال؟ داشت صفاتی که بهش نسبت داده بودمو میگفت، از چیزی که شنیدم هم خجالت کشیدم و هم تعجب کردم. اگر واقعا نمیدونه مزار مادرش کجاست و سال هاست که سرخاکش نرفته، حق داره. دستاش رو روی شونه هام برداشت و دو سه قدمی عقب رفت. سعی کردم با مکث کردن بغضش رو قورت بده: - بیا بریم. من معذرت میخوام که اینجا تنهات گذاشتم. دلم واقعا براش سوخت. تصمیم گرفتم که باهاش مخالفت نکنم. جلو تر رفتم ولی اون هنوز وایساده بود، از کنارش که رد شدم و میخواستم سمت ماشین برم بازمو گرفت که باعث شد متوقف بشم؛ نگاهش کردم، اونم نگاهش سمت من بود؛ با لحن ارومی زمزمه کرد: - نهال این اتفاق بین خودمون باشه خب؟ درسته شخصیت بی تعصب و بیشعور و کثافت و بی همه چیزی که تو گفتی هستم ولی بین خودمون باشه. خجالت زده گفتم: - منم معذرت میخوام بابت حرفام. تو همچین ادمی نیستی! لبخند رضایت مندی زد و هر دو به طرف ماشین رفتیم. *** توی راه حرفی نزدیم و فقط یاسین بود که هی زنگ میزد؛ یاسر جواب داد و گفت باهمیم و یه دعوای عادی و همیشگی بوده که حل شده و سریع قطع کرد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر #p39 تنها حرفی که زده شد این بود: - با یاسین قرار شد سر کوچه وایسیم تا تو همراهش بری. و قرار شد سر کوچه وعدهمون باشه. یاسین به مامان و بابا گفته بود با اونم و نمیشد حالا همینجوری برم داخل شاید یهو کسی متوجه میشد. وقتی رسیدیم یاسین خیلی اعصابش خورد بود و کلی سر من و یاسر داد و بیداد کرد که چرا تلفن رو جواب ندادیم، یاسر هم گفت نفهمیدیم چون من بهونه گرفته بودم که یاسین باید بیاد دنبالم و یکم صحبت هامون طولانی شده و یه دعوای همیشگی کردیم. یاسین از این بابت که باهم یه بار تو عمرمون کنار اومدیم و اخر دعوامون به قهری ختم نشده هم خوشحال بود، هم تعجب کرده بود و هم عصبی بود! به مامان گفته بود من دلم گرفته و همراه خودشم و باهم برمیگردیم. رفتیم خونه و هر سه باهم وارد سالن شدیم، فکر میکردیم بابا و مامان خوابیدن اما تو سالن نشسته بودند و منتظر ما بودن. با دیدنمون حرفی نزدند و خیلی عادی برخورد کردند، مثل اینکه یاسین خوب نقشش رو بازی کرده بود و حسابی باور کرده بودند. یاسر هم گفت بیرون بوده و دیگه وردمون همزمان شده. هیچ اتفاقی نیوفتاد و دیگه همه سمت اتاق هاشون حرکت کردند. من دم در اتاقم که رسیدم، متوجه شدم گوشیم رو توی ماشین یاسر جا گذاشتم، همون لحظه صداش زدم: - یاسر میشه سوییچ ماشینتو بدی؟ با این حرفم همه متوقف شدند، مامان و بابا دم در اتاقشون وایسادن و یاسر و یاسین هم توی پله ی دوم یه سمت من برگشته بودند. یاسر نگاه بدی بهم انداخت و گفت: - میخوای چیکار؟ نمیدونم کجای حرفم انقدر بد بود که اینجوری نگاه کرد ولی گفتم: - گوشیم تو ماشینت جا مونده. خودش گفت میره و واسم میاره؛ تو این دو دقیقه رفت و آمدش همه سر جاهاشون موندن تا برگشت؛ گوشیو بهم داد و دیگه همگی به سمت اتاقا راهی شدن. اول لباس هام رو عوض کردم و نگاه ساعت دیواری کردم. ساعت سه و پنج دقیقه ی صبحه! تعجب کردم و سریع توی تخت رفتم و پتو رو روم کشیدم، چشم هام رو بستم که بخوابم اما صدای پیامک گوشیم باعث شد تا چشم هام رو باز کنم؛ یاسر پیام داده بود: - خراب کردی با تعجب و گیج و منگ نوشتم: - چیکار کردم؟ چند ثانیه ای که طول کشید تا پیامش بیاد چشم از روی صفحه برنداشتم: - جلو مامانت گفتی گوشیت تو ماشین منه؛ مثلا با یاسین بودی که. نمیتونسی صبر کنی بعدا بگی؟ حواست کجاست؟ با خوندن این پیام "خاک تو سرم" بلندی به خودم گفتم که باز پیام داد: - صبح مامانت میاد بالا سرت. با استرس براش تایپ کردم: - یه خاکی بگو تو سرم کنم. سریع جواب داد: - من چی بگم؟ همینطوری با استرس داشتم به صفحه ی گوشی نگاه میکردم که پیامی اومد: - بگو از اون شب تولد همکار بابا چیزی جا گذاشته بودی اومدی برداری که گوشیت مونده. با خوندن این ایده کلی ذوق کردم و تایپ کردم: - وای بهترینی تو! مرسی. میخواستم ارسالش کنم که در اتاق یهو باز شد و باعث شد که جیغی بزنم. - هیس هیس منم! مامان با اخم های توی هم رفته توی چهارچوب در وایساده بود: - مامان چرا یهویی میای؟ یه دری بزن حداقل! صدای پیامک گوشیم اومد، صفحه ی گوشی رو بستم و گوشی رو کنار گذاشتم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر #p40 مامان جلو تر اومد و در اتاق رو کامل باز گذاشت تا نور لامپ اشزخونه که نمیدونم چرا روشن بود توی اتاق بیوفته که نخاد برق رو روشن کنه، چون جلب توجه میشد دیگه! بازجویی مامانم شروع شد: - یه سوال میپرسم( صدای پیامک گوشیم اومد) راستشو بگو نهال ( دوباره صدای پیامک گوشیم) هیچکارتم ندارم فقط ( دوباره صدای پیامک) راستشو بگو ( و بازم صدای پیامک) اینبار عصبی شد و گفت: - گوشیتو بده ببینم ( و دوباره صدای پیامک) داشتم میلرزیدم که الان چی بگم و چیکار کنم که صدای پایی اومد. هر دو با تعجب نگاه هم کردیم که مامان عقب تر رفت و کنار دیوار وایساد. میخواست در رو ببنده که چون در باز بود یاسر همینجوری وارد اتاق شد و گفت: - چرا جواب نمیدی؟ با چشم و ابرو و پلک زدن و قورت دادن آب دهنم نمیدونم چطوری ولی به مامان اشاره کردم و لبخند مسخره ای زدم. سرش رو که کمی چرخوند و متوجه مامانم شد. هول شد و به تته و پته افتاد: - عه... عه... فروغ؟ مامانم که دیگه جوش اورده بود و نگاهش خیلی بد بود؛ یه جوری نگاهمون میکرد که انگار خطایی ازمون سر زده. سریع چرت و پرتی سر هم کردم و گفتم: - یاسر دست من نیست، حتی دم درم که گفتی من نگاه کردم ولی ندیدم. دست منم نیست، من گذاشتم توی داشبرد. یاسرم محکم چسبید به دروغ مسخره ی من: - ولی من عینکم رو گم کردم، اون شب هم که تو برداشتی داشتی باهاش عکس میگرفتی از اون شب و اون موقع گمشده، یکم فکر کن ببین کجا گذاشتیش. - باشه حالا فردا که هوا روشن هم هست میام باز تو ماشینت میگردم پیداش میکنم برات. تشکری کرد و بعد رو به مامانم گفت: - شببخیر فروغ خانم، اینجوری بی سر و صدا هم پشت در واینسا، خلاف جرم که نمیکنیم تو این خونه که دنبال مچ گیری هستی. از ما که گذشته و فکر چیزیم درباره ی من تو سرت نباشه که میدونی نه دنبالشم نه تو فکر این چیزام، اگرم که دنبال مچ گیری دخترت هستی که باید بگم اولا خون بابای من توی رگ هاشه و اهلش نیست. دوما بیست و خورده ای سالشه دیگه خجالش برا اون نیست برای توعه که هنوز نمیتونی بهش اعتماد کنی. طرفش نیستم، مخالف توام نیستم، کاری به کار هیج کدومتون ندارم هر کار دلتون خواست بکنید، ولی زشته این رفتارا. گلویی صاف کرد و ادامه داد: - من اگه ده بار بد رفتارم و حرفی میزنم، یه بارشم مثل این بار حرف حق میزنم. همیشه که نباید بزرگترا نصیحت کنن، مگه نه فروغ؟ و از در بیرون رفت. مامان دیگه چیزی نگفت و اونم از اتاقم بیرون رفت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر #p41 پاشدم در اتاق رو بستم و پشتش رو قفل کردم؛ روی تخت پریدم و گوشی رو باز کردم، برای خوندن پیام هاش هیجان داشتم با اینکه یک ساعت قبل مثل سگ و گربه به جون هم افتاده بودیم. نمیدونم چرا واسه ی یاسر یه ذوق خاصی داشتم، شاید چون محل سگ بهم نمیداد! شش بار صدای پیامکش اومد، بزار ببینم چی نوشته: - فهمیدی چی بگی؟ - چرا جیغ زدی؟ - خوبی؟ - چیزیت شد؟ تا اینجای پیاماشو که خوندم ذوق کرده بودم، توی جام جا به جا شدم و بقیه شو خوندم: - جواب بده وگرنه میام پایین - خیلی خب اومدم. روی لبم لبخند خاصی نشسته بود و دلیلش رو خدا میدونست! نوشته ام رو پاک کردم و تایپ کردم: - دمت گرم، دروغ منو چسبیدی بهش. سریع جواب داد: - فروغ چی گفت؟ با نیش باز تایپ کردم: - هیچی - بگیر بخواب پس لبخندی زدم و نوشتم: - باشه پس شبت بخیر توی جام دراز کشیدم و نگاهم به صفحه ی گوشی بود تا جوابمو بده اما چیزی ننوشت که خودم باز نوشتم: - پیاممو خوندی؟ چند ثانیه گذشت تا پیامش به دستم رسید: - بله خوندم تند تند تایپ کردم: - شببخیر گفتما - خوندم ممنون شب توام بخیر بخواب دیگه صبح شد. خنده ای کردم و نوشتم: - باشه خدافظ و گوشیو خاموش کردم و خوابیدم. *** از اتاق که بیرون رفتم خبری از هیچکس نبود، ساعت سه بعد از ظهر از خواب پاشدم بعد توقع دارم الان بلوبلبل باشه. توی اشپزخونه رفتم و کمی غذاخوردم و بعد ظرفش رو آب کشیدم. توی اتاقم رفتم و لباس پوشیدم؛ مانتو آبی نفتی که این رنگ منو یاد بنده خدای مغرور از خود راضی مینداخت. شلوار استخونی و شال استخونی رو پوشیدم. خواستم بیرون برم که یاسین وارد خونه شد و وقتی فهمید کسی خونه نیست ازم خواست که باهم صحبت کنیم. خیلی کنجکاو شدم که چیکارم داره و احتمالا بابت یاسر میخواست ازم بپرسه چی شده و چه خبره! به خاطر همین موندم و روی مبل تکی نشستم. اونم روی مبل دونفره ی رو به روی من نشست و بی مقدمه گفت: - میرم سر اصل مطلب؛ جدیدا رابطه ت با یاسر خوب شده اره؟ با شنیدن این سوالش خیلی تعجب نکردم ولی چهره و لحن صحبتش نشون نمیداد که از این موضوع خوشحال باشه و این باعث شد تعجب کنم. منم خواستم یکم اذیتش کنم پس گفتم: - چرا اینو میپرسی؟ خیلی سریع جوابم رو داد، انگار جوابش از قبل اماده بود: - میخوام یه نصیحت برادرانه بهت بکنم نهال. سری تکون دادم که ادامه داد: - اینطوری که مشخصه رابطتتون خوب شده و دیگه خیلی برات دردسر درست نمیکنه، از این موضوع واقعا خیلی خوشحالم. تو خواهر منی نهال. من واقعا از ته قلبم دوست دارم، داشتن یه خواهری مثل تو واقعا نعمته ولی از یه بابت نگرانتم نهال. کنجکاو یه پامو روی اون یکی انداختم و با دقت بیشتری گوش کردم: - ببین یاسر که برادر منه و گفتن اینا یعنی زیر آبی داداشمو میزنم ولی تو واسم مهم تر از یاسری. به اینجا که رسید ابرویی بالا انداختم اما سکوت کردم تا حرفش تموم بشه: - ببین نهال، یاسر آدمی نیست که بتونی بهش اعتماد کنی، دیشب که جواب تلفنم رو نمیدادی از ترس مردم نهال. گفتم نکنه بلایی سرت بیاره! یهو یه اتفاقی بیوفته؛ یه اتفاق جبران ناپدیر که تا عمر داریم دیگه... یکم مکث کرد و کلافه گفت: - ولش کن. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر #p42 آب دهنش رو قورت داد و دوتا دستش رو توی هم قفل کرد و ادامه داد: - ترسیده بودم نهال که نکنه بحث کنه باهات یهو دستش روت بالا بره که اون موقع من دستشو قطع میکردم. اینبار چشم هام حسابی گشاد شده بود، با اینکه شاید این کارا رو یاسر انجام بده اما ته دلم نمیخواستم باور کنم. و اون همچنان ادامه داد: - نهال یاسر برادر منه، برادر توام هست چه قشنگ میشد اگه شما رابطتتون خوب بود نهال، ولی اختلال رفتاری داره. نمیتونه رفتار هاشو کنترل کنه. تو دلم گفتم چون شما بهش اهمیت نمیدین که اینجوریه. چون بابا سال هاست که مزار مامانتون رو بهتون نشون نداده و یاسر هم مشخصه ادمی بوده که وابسته مادرش بوده و هنوزم هست. دلش پر کشیده واسه مامانش! تو اینا رو نمیدونی میگی اخلاق رفتاری. خجالت هم خوب چیزیه! یا شایدم میدونی بالاخره مادر توام بوده ولی همچین حرف هایی میزنی و بازم خجالت آوره! چطوری روت میشه درمورد داداشت اینطوری بگی؟ اگه کسی میخواست قضاوت کنه اون منم که یه بار از ماشین پرتم میکنه بیرون، یه بارم سر اینکه جیغ زدم نگرانم میشه و میاد تو اتاقم و درس زندگی به مادرم میده. با شنیدن صداش دست از فکر کردن برداشتم. ادامه داد: - نهال ازش فاصله بگیر، بزار بدونم که تو توی امنیت کاملی. لبخند چرتی زدم و گفتم: - ما باهم خوب نیسیم. اتفاقا دیشب انقدر دعوا کردیم که من داشتم گریه میکردم. حتما از چشم های قرمزم مشخص بوده نه؟ لبخند رضایت مندی زد و گفت: - خوبه، منم بیشتر حواسم به توعه. از جام بلند شدم و به نیت نجما اسنپ گرفتم. اونم مثل من خواب افتاده بود و میخواستیم الان بریم برای چیدمان مغازه ی رویاهامون! *** دو هفته از حرفای یاسین میگذره؛ مغازمون راه افتاده و همه چی عالیه ولی تنها چیزی که یکم عجیبه، نبودن یاسره! الان پنج روزه خونه نیومده و منم جرعت ندارم از کسی بپرسم که کجاست و چرا خبری ازش نیست. چون اون پیامی به من نداد، منم پیام ندادم. خبری ازش نیست و نمیدونم چرا نگرانشم. یکم این موضوع واسم عجیبه ولی مدام حواسم به گوشیه تا ببینم پیامی میده یا نه! بدتر از همه ی اینا اینکه هر روزمون اینطوریه که یاسین منو میاره دفتر، دوباره میاد دنبالم. شده سرویسم و هر جا میخوام برم میاد منو میبره و همه از این موضوع راضین جز خودم که اگر هم مخالف کنم و بگم خودم میخوام برم، مامان و بابام میان و حسابی از خجالتم در میان. و نصیحت های همیشگشون رو برای بار ده هزارم تکرار میکنند: نه نباید تنها بری، یاسین میاد میبرتت و میارتت و حواسشم بهت هست. کلا کاری کردن که تو دلم میگم کاش منم مثل یاسر میرفتم پی کار و زندگی خودم. با صدای نجما که صدام کرد به خودم اومدم: - حواست کو؟ پاشو جمع کنیم بریم. دیگه بلند شدیم، وسایلمون رو جمع کردیم و در دفتر رو قفل زدیم. یاسین طبق معمول دم در منتظر بود، سوار ماشین که شدم خسته نباشیدی بهم گفت و منم یه ممنون خشک و خالی گفتم. راه که افتاد گوشیش زنگ خورد: یاسین- جانم طرف پشت خط-... یاسین- نه نه. ولش کن خودم میام صحبت میکنیم. - ... - پدر من اینجوری دردسر درست میکنه ها پس طرف پشت خط بابا بود: - بابا بزار درست فکر کنیم. با شکایت کسی کاری نمیتونه بکنه. با شنیدن شکایت، انگار ناامید شدم! ولی ناامید از چی؟ یه خبر از یاسر؟ نکنه از یاسر شکایت کردند و چند روزه که نیومده خونه؟ چرا هیج کس نگرانش نیست؟ نکنه خود بابا ازش شکایت کرده که از شرش خلاص بشه؟ چرا همش دنبال یه خبر کوچیک از یاسرم؟ پوفی کشیدم و سعی کردم به افکارم دامن نزنم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) #p43 یاسین هم صحبت خاصی نکرد و زود قطع کرد. هی میخواستم ازش بپرسم که چه خبره ولی ته دلم راضی نمیشد! خونه رسیدیم. تا شب تو اتاق موندم و یه سری کار ها رو تو خونه انجام دادم که فردا توی دفتر راحتتر باشم. بابا که اومد، با صدای خیلی بلند یاسین رو صدا زد که ترسیدم و بیرون رفتم. با خروجم از اتاق یاسین هم پیش بابا رسید. یاسین با دیدن من به بابا گفت: - بریم بالا صحبت کنیم. ی جوری فهموند مزاحمم. وارد اتاق شدم و داشتم در اتاق رو میبستم که بابا اروم به یاسین گفت: - این پسر منو سکته میده یاسین اروم تر از بابا گفت: - بریم بالا صحبت میکنیم. پس موضوع درمورد یاسر بود ولی انگار یه جوری میخواستن حرف بزنن که من متوجه نشم. اونا که بالا رفتن منم آسه آسه بالا رفتم و پشت در اتاق یاسین وایسادم تا حرف هاشون رو گوش کنم. این بالا هم که فقط اتاق یاسین و یاسر بود پس قرار نبود کسی این بالا متوجه حضورم بشه. گوشم رو نزدیک در بردم تا بهتر صداشون رو بفهمم: یاسین- شکایت چرا؟ چیشده بابا؟ - نمیدونم چرا و به چه دلیلی شکایت کرده، امروز بهم زنگ زدن گفتن که یکی ازم شکایت کرده. منم گفتم فردا صبح میام پاسگاه ولی میدونم که کار همونه. - دلیل شکایتش چیه مثلا؟ صدایی نیومد، ترسیدم و خودم رو یکم عقب کشیدم. نکنه یهو متوجه شدن من پشت درم؟ خواستم پایین برم که صدا و حرف بابا منو متوقف کرد: - شاید از این شکایت کرده که بهش نگفتم مزار مامانت کجاست. اینو که شنیدم، مطمئن شدم که شکایت کار یاسر بوده پس بهتر گوش کردم: - اخه بابا اون جرعت این کار رو نداره، داری الکی به خودت استرس میدی وگرنه این همه سال میتونست این کار رو بکنه. از حرف های یاسین تعجب کردم! یه جوری حرف میزد که انگار از همه چی خبر داره. باید به یاسر بگم که یاسین دستش با بابا توی یه کاسهست. بدو بدو پایین رفتم که انگار نه انگار مثلا فال گوش وایساده بودم. با هیجان زیادی توی اتاق رفتم و گوشی رو برداشتم. توی پیام های عادی رفتم و برای یاسر نوشتم: - باید حرف بزنیم ساعت ها با ذوقی که داشتم منتظر جوابش موندم، هر پنج دقیقه نگاه گوشی میکردم ولی خبری ازش نبود تا اینکه ساعت یازده شب جواب داد: - حرفی نداریم که بزنیم. با خوندن این پیام حرصم گرفت، اخه نمیشه این یه بار ادم باشه؟ یه وقتایی حس میکنم رگ گاو بودنش میگیره! ویرایش شده 27 تیر توسط _saye_ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر #p44 ولی با همین حال براش نوشتم: - درمورد یاسین و باباست. سریع جواب داد: - موضوع چیه؟ لبخندی زدم و با ذوق زیادی براش نوشتم: - حالا بهت میگم، فردا صبح بیا همون کافه دنج همو ببینیم. هر چی منتظر جوابش موندم، دیگه جوابی نداد که با خودم گفتم جواب نمیده دوباره تا چند ساعت دیگه. کمی تو سالن با بقیه نشستم ولی حوصله ی حرف های مزخرفشون رو نداشتم. پاشدم توی اتاق رفتم که پیامکی برام اومد: - بیا دم در، منتظرتم. با تعجب نوشتم: - دم در کجا؟ منتظر چی؟ چند ثانیه ای طول کشید که پیامش اومد: - دم در توالت، دم در خونه دیگه. با ماشینم اومدم دنبالت میریم صحبت میکنیم، حرفاتو بزن بعدشم میارمت. یه جوری ذوق زده شده بودم که نمیدونستم چی باید جواب بدم. نگاه ساعت کردم؛ ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه بود. تند تند براش نوشتم: - دیر وقته. سریع جواب داد: - میخوای خودم بیام تو اتاقت بیارمت بیرون؟ خندم گرفت. دستم رو جلوی دهنم گذاشت و بی صدا خندیدم. سریع توی ذهنم تصورش کردم. یهو بیاد داخل و منو به زور بیرون ببره. ذوق زده شده بودم ولی با حرص نوشتم: - لازم نکرده خودم میام. لباس پوشیدم و اماده شدم. مانتو خاکستری رنگ و شلوار جین مشکی با شال مشکی رو پوشیدم که یک ربع طول کشید، بیرون رفتم که بابا و یاسین که تو سالن نشسته بودن، نگاهشون به سمتم اومد، یاسین لبخند زد و گفت: - جایی میری ببرمت؟ منم لبخند زدم و گفتم: - اگه لازم بود تو ببریم میگفتم اماده شی، نجما دم دره با اون میریم یه صحبتی درباره ی دفتر و کارمون بکنیم و برگردیم. بابا- زود برگرد، نباید دیگه هی زنگت بزنیم. درضمن مثل اون سری تا ساعت دو نصفه شب صحبت نکنید. چشمی گفتم و بیرون رفتم. یاسر پنج، شش تا خونه جلو تر وایساده بود، بدو بدو رفتم و رسیدم به ماشینش. نفس عمیقی کشیدم و سوار شدم. برگشت سمتم و گفت: - خب؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - یاسین شده بادیگاردم. الان میاد میبینه اینجایی و منم نشستم صندلی جلوی ماشینت دیگه وا وی لا. مثل خودم با تعجب گفت: - چه اشکالی داره؟ الان چی بگم؟ یعنی خودش نمیدونه؟ یاخدا... - حالا برو اینم میگم. راه افتاد و توی خیابون خیلی اروم میرفت. نگاهش به جلو بود و منتظر شنیدن حرف های من بود. تک سرفه ای کردم و گفتم: - خب من فال گوش وایساده بودم ببینم یاسین و بابا چی میگن. درمورد شکایت و اینا بود. بعدش احتمال میدادن که تو به خاطر اینکه بابا بهت نگفته مزار مادرت کجاست شکایت کردی کلافه گفت: - درست فکر کردن هیجانی گفتم: - خب حالا شکایت کردی واینا رو بزار کنار کنجکاو گفت: - خب؟ چشم ها رو ریز کردم و گفتم: - یه چیز دیگه هم میدونم که اگه بفهمی شاخ در میاری. ابرویی بالا انداخت ولی چیزی نگفت و من ادامه دادم: - یاسین کاملا طرف باباست. ببین یه جوری با بابا حرف میزد که اصلا انگار اونا یه تیم هستن و تو به تنهایی یه تیم جدا. خندید و گفت: - فکر میکنی! با حرص گفتم: - فکر نمیکنم، واقعیته. من شنیدم حرفاشون رو. یاسین کاملا طرف بابا بود، یه جوری دنبال راه حل بودند تا تو رو بپیچونن! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر #p45 هیچ جوابی نداد و کاملا سکوت کرده بود. سیگاری روشن کرد و روی لبش گذاشت! انقدر با حس از سیگارش کام میگرفت که دلم میخواست منم برای اولین بار سیگار رو امتحان کنم. جلوی یه فلافلی که تو پیاده روی جلوی پارک بساط کرده بود وایساد و گفت: - بد برداشت کردی و از ماشین پیاده شد. با دست اشاره کرد که منم پیاده شم. همین کار رو انجام دادم و کنارش رفتم که به سمت مرد فلافل فروش میرفت. تو همین حین گفتم: - تو فکر میکنی یاسین ادم خوبیه و داری اینجوری میگی. حتی درمورد تو به منم بد گفته! بی توجه به راهش اماده داد تا به اون مرد رسیدیم. یاسر با لب های خندون گفت: - سلام حاجی، دوتا فلافل بزن برامون. با اون مرد دست دادند. انگار از قبل همو میشناختند. مرد هم لبخند زنان گفت: - سلام چشم عزیز. سسش زیاد باشه یا کم؟ نگاهش رو سمتم اورد که اول من بگم: - برای من زیاد باشه. یاسر- منم زیاد دوست دارم. مرد با خوشرویی جواب داد: - چشم تا ده دقیقه دیگه امادهست. خواستیم بریم که مرده دوباره گفت: - پنیر پیتزاهم دوست دارین؟ با تعجب گفتم: - فلافل و پنیر پیتزا؟ بار اوله میشنوم. مرد خنده ای کرد و گفت: - دیگه باید یه فرقی بکنم که شما رستوران های خوب رو ول میکنید میاین پیش منه دست فروش. یاسر هم جلو تر رفت و گفت: - حاجی جون تو خودت عشقی که ما میایم پیشت. این دیوونهست حاجی ولش کن، بهش توجه نکن. با تعجب نگاهش کردم که حاجی هم خندید و گفت: - ای بابا یاسر نکن اینجوری پسرم. پس اینا زیادی همو میشناختن! ولی فکر میکنم چون این مرد مسن بود یاسر بهش حاجی میگفت: - نه حاجی ولش کن، اصلا ذره ای عقل نداره این بشر. این بار دیگه بهش توپیدم: - یاسر چی میگی تو؟ تو خودت تو رستوران و اینور و اونور فلافل و پنیر خوردی؟ یاسر جلو اومد و گفت: - باشه حرص نخور. بعدشم رو به حاجی گفت: - حاجی مثلا ما نمیدونیم این عقل نداره، باشه حاجی؟ خودش و حاجی که غش کرده بودن به خنده که بهش گفتم: - منو برسون خونه الان همه نگرانم میشن. هیچ اهمیتی به حرفام نداد و با حاجی گرم تعریف شد. این چند دقیقه که طول کشید تا فلافل ها رو اماده کنه، فقط میگفتند و میخندیدن؛ منم تک و تنها بدون هیچ حرفی کنار تر وایساده بودم. فلافل ها اماده شد و بهمون داد، یاسر جلو اومد و گفت: - راه بریم و غذا بخوریم، بهتره نه؟ همراهش راه افتادم، هم قدم جلو میرفتیم. فلافلم رو داد و گفت: - بخور تشکر کردم و شروع کردم به گاز زدن. خودشم انگار گشنش بود و تند تند میخورد. یکم گذشت که گفت: - الان باور کنم طرف منو گرفتی؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر #p46 همونطوری که داشتم به فلافلم گاز میزدم نگاهش کردم که گفت: - باور کنم که اومدی اینجا تا بگی یاسین و بابا دستشون تو یه کاسهست؟ اخم هاش رو توی هم کشید و ادامه داد: - یا اینکه تو رو پر کردن منو گمراه کنی؟ سری به معنای نه تکون دادم و نمیدونستم چی بگم؟ الان بگم باور کن که یه داستانیه بگمم باور نکن که میگه پرم کردن. چرا خوبی به این آدم نمیاد؟ اگرم بگم باور نکن پس اینجا پیشش چیکار میکنم؟ ولی چه باور کنه چه نکنه از اینکه الان اینجا کنارشم خوشحالم. با صداش به خودم اومدم: - نهال؟ نگاهش کردم که گفت: - ببین من تو زندگیم از خیلیا خنجر خوردم ولی تو از همون بچگی مهربون بودی. بچه که بودیم موهاتو میکشیدم، گریه میکردی ولی یک ساعت بعدش خوراکیت رو به یاسین که میدادی به منم تعارف میکردی. لبخندی روی لبم نشست، خودشم لبخندی زد و ادامه داد: - کلا مهربون بودی و حیله ای تو کارت نبود. بزرگ ترم که شدی من خیلی حرف بارت میکردم ولی باز تو کاری به کارم نداشتی. نفسی کشید و ادامه داد: - ولی ببین بازم نمیتونم بهت اعتماد کنم. الان نمیتونم باور کنم که واقعا تو الان داری زیر آبی بابا و یاسین و به کسی میزنی که حتی قبولت نداره. سری تکون دادم و چیزی نگفتم. دوباره یه جوری فهموند که قبولم نداره و حرفامو باور نکرده. ناراحت شدم و لقمه ی تو دهنمو قورت دادم؛ واقعا نمیدونستم دیگه باید چی بگم و چیکار کنم! پس گفتم: - ببین نمیخوام ناراحتت کنم با اینکه تو هر بار منو ناراحت میکنی ولی کاری که بابا باهات کرده اصلا درست نبوده و نیست. من به خودم گفتم اگه من از مامانم خبر نداشتم اونم سال های زیادی واقعا چه حالی بودم؟ صد در صد خیلی بدتر از تو بودم. شاید مثل تو قلبم از سنگ میشد و راحت بدون هیچ عذاب وجدانی دل هر کسی رو میشکستم و عین خیالمم نبود. ابرویی بالا انداخت و با دقت بیشتری به حرفام گوش کرد: - ناراحت شدم خب! میدونی چی میگم؟ بعد که شنیدم یاسین چه جوری داره باهاش همکاری میکنه گفتم بهت بگم؛ الانم چه باور کنی چه نکنی من وظیفه ی انسانی خودم رو انجام دادم. فقط خواستم بدونی که یاسین همچین ادمی که تو فکر میکنی نیست. لبخندی زد و گفت: - بزار راحتت کنم. یاسین تو تیم منه، چون رابطه ش با بابا بهتره اینجوری باهاش حرف میزنه تا بتونیم جای مامان رو پیدا کنیم. با شنیدن این حرفاش نه تعجب کردم نه قانع شدم. انقدر ناراحت بودم که دیگه مهم نبود کی با کی تو یه تیمه. دستش روی شونم گذاشت و گفت: - قلب من از سنگه؟ سری تکون دادم و خودم رو عقب کشیدم تا دستش رو روی شونم برداره و دقیقا همین کار رو کرد. به نظر من یاسین هر چیم که نقش بازی میکرده قبول ولی اخه اون موقعی هم که زیر آبی یاسر رو پیش من زد داشت نقش بازی میکرد؟ اون حرف هاشم ربطی به نقشه پیدا کردن مزار مادرشون داشت؟ یا شایدم واقعا یاسر همچین آدمیه! باید یکم فاصلم رو باهاش بیشتر کنم تا متوجه بشم چه خبره. دوباره صداش به گوشم خورد: - چرا تو فکری؟ اروم و بی انرژی گفتم: - هیچی خنده ای کرد و گفت: - با مغز کوچولوت انقدر فکر نکن. پوفی کشیدم و به غذا خوردنم ادامه دادم. اون زودتر از من تموم کرد و گفت: - حالا چی میگفتن؟ پوزخندی زدم و گفتم: - برو از هم تیمیت بپرس. اونم خندید. چشم هاش رو ریز کرد و گفت: - خیلی بلایی تو دختر. شونه ای بالا انداختم و فلافلم رو تموم کردم. تشکر کردم و گفتم: - منو برسون دیگه باید برم. مخالفت کرد و گفت: - قبلش میخوام یه چیزی نشونت بده تا بدونی قلبم از سنگ نیست! همراهش راه میرفتم که به قسمتی از پارک رسیدیم که تخته سنگ های بزرگ اونجا بود؛ کنار یه تخت سنگ وایساد و گفت: - اینو ببین. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری