_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) به نام خداوند رنگین کمان نام رمان: خواهر ناتنی تایم پارت گذاری: نامشخص نویسنده: سایه | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی، هیجانی، رازآلود خلاصه: خانواده ای که از اول زندگی درگیر مشکلات خودشون بودند، خواهر و برادری که مدام بهم گیر میدن و متوجه تغییر احساساتشون میشوند، حالا رازی بزرگ رو کشف میکنند که... ویرایش شده 25 تیر توسط _saye_ 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بنیانگذار نسترن اکبریان 865 ارسال شده در 23 تیر بنیانگذار اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر رمان خواهر ناتنی به قلمِ سایه تاریخ شروع: تیر ماه ۴۰۳ #P1 استکان چایی رو زمین گذاشتم و گفتم: - باید بتونیم. نمیشه همینجوری بیخیال باشیم که. اونم استکان چاییش رو زمین گذاشت و گفت: - حتما میشه، باید از الان شروع کنیم. سری به علامت موافقتم تکون دادم و لبخند زدم؛ وای که اگه بشه... آخ آخ چه کیفی بده! ذغال ها سرخ شده بودن، از جاش بلند شد و ذغال ها رو روی سری قلیون گذاشت. نی قلیون رو برداشتم و پوک زدم تا دود بیاد، صداش باعث شد که نگاهش کنم: - بعدا که این ایده اوکی شد میتونیم خودمونم یه قدم دیگه برداریم، خودمون اقا بالا سر خودمون بشیم. - چرا که نه! بزار شروع کنیم و جواب بده، اون وقت که بگذره پول میاد دستمون خودمون اصلا تولیدی میزنیم مغازه میزنیم همه کار میکنیم. کنارم نشست منم نی رو بهش دادم تا اونم بکشه. رو به من گفت: - وای نهال، وای که چقدر خوبه. اصلا وقتی اسمش میاد، وقتی بهش فکر میکنم از ذوق دیوونه میشم. منم مثل خودش ذوق کردم و گفتم: - این که تازه اول کاره؛ وقتی خیلی خفن بشیم که بتونیم برای خودمون یه کاری رو شروع کنیم که از اول تا اخرش اختیار همه چی دست خودمون باشه، اون موقع دیوونگی داره. *** از اون حرف هایی که با نجما زده بودیم سه سال گذشته. ما میخواستم از جوونی دستمون تو جیب خودمون باشه، میخواستم ما که اون موقع بیست سال داشتیم حقوق داشته باشیم و بتونیم خرج کنیم. الان بعد از سه سال تلاش و دوره های اموزشی و کار کردن با درآمد یه تومن و دو تومن، الان بعد از سه سال زحمت کشیدن تونستیم به یه درآمد درست و درمون برسیم. 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #P2 طوری که بتونیم بگیم ما هم حقوق داریم! الان که پولی هست و پشت دستمون رو گرفته، میخوایم باهم یه دفتری رو کرایه کنیم و اونجا بشه مغازه ی رویاهامون؛ البته هنوز تصمیم نگرفتیم مغازه ی چی باشه آخه ما دوره ای که دیدیم و کاری که ازش درآمد داریم در رابطه با کار های اینترنتی مثل بیمه و حساب داری و اینجور چیزاست ولی خب ما دلمون میخواد یه جایی داشته باشیم که هر روز صبح سر کار بریم. سه سال تو خونه پشت این لپ تاپ نشستیم کار کردیم به امید اینکه یه روز بتونیم یه صبح رو به امید اماده شدن و سر کار رفتن بیدار بشیم و امروز، اون روزه! از جام بلند شدم و جلوی اینه رفتم، موهام رو شونه زدم و بستم. من دختری که رنگ پوستش سفید بود، چشم های کشیده و مشکی، ابرو های پر و کشیده ی مشکی، بینیم که عمل شده بود، لب های کمی ژل زدهم که خیلی به زیبایی چهره ام کمک کرده بود، تقریبا هر لباس و استایلی که میزدم بهم میومد و از این ترکیب خوشحال بودم. لبخندی زدم و لباس راحتی پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم، گوشیم رو برداشتم و همونطور که خوابیده بودم به نجما زنگ زدم: - به به سلام به نهال عزیزم. - سلام من به تو یار قدیمی. خندید و گفت: - به روی ماهت گل دختر خوب. خنده ای کردم و ادامه دادم: - چیشده انقدر سر حالی؟ با ذوق زیادی گفت: - حقوقم واریز شده. هر دو خندیدیم که دوباره گفت: - وای دختر چقدر حس خوبیه وقتی پول میاد تو حسابت. حس قدرت، ازادی، رهایی، شادی و غرور رو میده، همش باهم! این پول چیه که اینجوری با روح و روان ادم بازی میکنه؟ مرموزانه گفتم: - پوله دیگه؛ همه چی شده پول و وقتی داشته باشیش، انگار همه چی داری و چه حسی بهتر از این حس؟ - اره خدایی، حالا اینا رو بیخیال. به داداشم گفتم بره از چند تا بنگاه بپرسه ببینه چه دفتری میتونیم پیدا کنیم هم به نسبت بزرگ باشه و هم جای خوبی و البته توی مکان خوبی باشه. کنجکاو گفتم: - خب؟ پوفی کشید و ادامه داد: - خب به جمالت، داداشم از یه بنگاه فقط پرسیده که اونم گفته ندارم ولی دوتا مغازه دارم که به دیواراش قفسه داره چون قبلا سوپری بوده. - الان این همه گفتی که تهش بگی جایی پیدا نشده؟ کلافه ادامه داد: - نه خب بزار حرفم تموم شه؛ ولی اسم چند تا بنگاه رو داده، گفته اونجا برین همچین مغازه ای که مد نظرتون هست رو حتما دارن. - خب کجاها هست؟ میتونیم بریم؟ - من امروز عصر به دوتاش سر میزنم، نزدیکه. یکی دیگهش هم ادرسش میفرستم حدودا نیم ساعت با تو فاصله داره، اونو تو برو. با ذوق گفتم: - حله بفرس ویرایش شده 29 تیر توسط _saye_ Ok 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #P3 دیگه حرف خاصی نزدیم و خدافظی کردیم. چشم هام رو بستم و داشتم به این فکر میکردم که الان توی دفتر خودم پشت میز نشستم و دارم با لپ تاپم کار میکنم. انقدر بهش فکر کردم که خوابم برد. انگار چند ساعتی خوابیده بودم، با صدای تق و توق های مامان بیدار شدم و از جام بلند شدم. نگاه گوشی انداختم، نجما ادرس رو فرستاده بود. از اتاق بیرون اومدم و به افرادی که توی سالن نشسته بودن سلام کردم که شامل این ها میشد؛ مامانم ، بابام، یکی از برادر هام. همگی جواب سلام رو دادن و منم لبخند زدم و به سمت دستشویی رفتم. سر و صورتم رو شستم و پیش بقیه رفتم، کنار بابا روی زمین نشستم و به حرف های بی فایده ی اون ها گوش میدادم. معلوم نیست یاسر کجاست دوباره؟ البته ولش کن، بهتر که نیست. باز تیکه بار من میکنه. همین حرف ها از ذهنم رد میشد که یهو در سالن باز شد و یاسر وارد شد. لعنتی به خودم فرستادم که بهش فکر کردم و کارما اینطوری جوابم رو داد! یاسر هم توی جمع ما اومد و کنار برادرم نشست. با اینکه من بیست و سه سالمه ولی ازش میترسم. بدتر از همش اینکه ما تو یه خونه زندگی میکنیم. همینطوری تو فکر بودم که با صدای بابا به خودم اومدم: - نهال حواست کجاست؟ - ببخشید تو فکر بودم. جانم؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: - گوشیت تو اتاق داره زنگ میخوره. از جام بلند شدم و بدوبدو داخل اتاق شدم، گوشی رو برداشتم و جواب دادم: - بله؟ - نهال خدا خفهت نکنه دختر؛ رفتی؟ با استرس گفتم: - نجما الان میخواستم اماده شم و برم، تو چیکار کردی؟ - من اولین بنگاه رو رفتم، گفت امشب با صاحب مغازه هماهنگ میکنم که بیاین مغازه رو ببینید. کمی مکث کردم و گفتم: - میخوای اول اینا رو ببینیم بعد هی بریم بنگاه های بعدی؟ اینجوری خیلی شلوغ میشه نمیفهمیم داریم چیکار میکنیم. - باشه من اون یکی بنگاه رو نمیرم ولی تو برو که نزدیک توعه. - باشه. قطع کردم و شروع کردم به اماده شدن. ویرایش شده 29 تیر توسط _saye_ Ok 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #P4 مانتو صورتی جلو بسته که تا بالای زانو بود، شلوار جین مشکی، مقنعه مشکی، ارایش ملایم، عینک دودی و در نهایت کفش اسپرت مشکی پوشیدم و در همین حین از بابا خواستم ماشینش رو دو ساعتی بهم بده. اومدم از خونه برم بیرون که یادم اومد کیف صورتی کوچیکم رو برنداشتم. بدو بدو به سمت سالن رفتم و کفش هامو دم در در اوردم و وارد اتاقم شدم. در کمدم رو باز کردم و کلی دنبال کیفم گشتم تا پیداش کردم؛ خداروشکری گفتم و کیف رو روی شونم انداختم، گوشیم رو توی کیف گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. نگاه سنگین یاسر رو حس کردم. سرم رو به سمتش چرخوندم که چشم غره ای نثارم کرد. بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم. جون مسیر رو بلد نبودم با کمک برنامه ی نشان راه افتادم. چهل دقیقه بعد از رانندگی به مقصد رسیدم، پیاده شدم و به سمت بنگاه قدم برداشتم. یه دفتر بزرگ با در های شیشه ای! از اون مغازه هایی که نور های سفید خوشکل داره و تو دوست داری بیست و چهار ساعت اونجا بمونی. احساس خوبی بهم دست داد و با حس و حال خوبی به سمت در قدم برداشتم. در رو کشیدم و وارد شدم، چند نفر که پشت میز نشسته بودن از جا بلند شدن، من اول سلام کردم و اونا جوابم رو دادن: - خیلی خوش آمدین، بفرمایید - ممنون زنده باشین. خانم پشت میز لبخند قشنگی زد و گفت: - بفرمایید بشینید. روی صندلی جلوی میزشون نشستم و گفتم: - ممنون. سه تا مرد و اون خانم که پشت میز بودن نشستن، مردی که روی صندلی وسط بود گفت: - من میرایی هستم، مدیر بنگاه. چه کمکی میتونم بکنم؟ فکر کنم فامیلش میرایی باشه البته ولی خب، گفتم: - دنبال یه مغازه یا دفتر نسبتا متوسط میگردم. برام مهمه تر و تمیز باشه و البته توی موقعیت خوبی، یعنی یه جای خوبی باشه. - برای چه کاری میخواین این مغازه رو؟ خودم رو روی صندلی جا به جا کردم و گفتم: - شغلم کارای اینترنتی هست، میخوام یه دفتر بزنم که تخصصی برای خودم باشه برای کارای اینترنتی که انجام میدم. میرایی رو به همون خانمی که لبخند قشنگی زد گفت: - خانم جلایی یه چک کنید ببینید چی داریم. خانم پشت میز شروع کرد با کامپیوتر جلوش کار کردن؛ نگاهم رو به سمت اقای میرایی بردم و گفتم: - اقای میرایی اینم در نظر بگیرید که من مغازه ی اجاره ای میخوام. چشم هاش رو ریز کرد و گفت: - رهن چطور؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - بوجه ی زیادی ندارم برای رهن و خرید مغازه. میرایی دست هاش رو توی هم قفل کرد و گفت: - ببینید یه توضیحی درباره ی اینا بدم؛ خرید مغازه که دیگه مشخصه هیچی، ولی شما برای اجاره باید یه پول پیش بدین که سر سال هم بخاین مغازه رو تمدید کنید حتما حتما شک نکنید که پول پیش گرون تر میشه و باید یه مبلغی رو بزارید روی اون پول اولیه و درضمن اینم در نظر بگیرید که به علاوه ی این پول پیش که بیشتر میشه، اجازه هم سر سال زیاد تر میشه اما رهن مغازه دیگه سر سال یه مبلغی باید روی رهن بزارید. نکته ی بعدی اینکه انشالله هر وقت مغازه ی خودتون رو داشتیتد، این مغازه ی اجاره ای فقط پول پیش رو پس میده و این دوازده ماهی که اجازه دادین هیچی دیگه، بهتون که برنمیگرده، اما رهن کل پول بهتون برمیگرده. حالا بازم هر تصمیمی که شما بگیرید ما همون کار رو میکنیم. ویرایش شده 29 تیر توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p5 حرف هاش که یه جورایی حق بود و مغازه ی اجازه ای همش ضرر بود و فایده نداشت ولی ما هم که پول زیادی نداشتیم. خانم جلایی با لبخند بهم گفت: - سه تا مغازه داریم که میتونه برای کسب و کار شما خوب باشه. لبخندی زدم و گفتم: - یک لحظه من یه مشورت بگیرم درباره ی اجاره ی مغازه میرایی نگاهش رو توی نگاهم قفل کرد و گفت: - بله حتما بفرمایید. به نجما پیام دادم و تمام حرف های میرایی رو نوشتم. به ثانیه نکشید که پیام داد: - چاره ای داریم؟ پول داری؟ من که ندارم. - پس همون اجاره رو بگم؟ - بگو سرم رو بالا اوردم و گفتم: - به خاطر بوجه ام مجبور اجاره کنم ایشالله از سال دیگه با شرایط بهتر میام. میرایی لبخندی زد و گفت: - بسیار خب، من یه تماس با صاحبین مغازه داشته باشم، خبر نهایی رو بهتون میدم. از جام بلند شدم، اون چهار نفر هم بلند شدن. میرایی- لطف بفرمایید شماره تماستون رو بگید من سیو کنم تا بعد بهتون خبر بدم. شماره ام رو گفتم و اون سیو کرد، بعد از خدافظی هم بیرون اومدم و سوار ماشین شدم که گوشیم زنگ خورد؛ یاسین بود: - جانم داداش؟ - همین الان ماشینو میاری میزاری دم در خونه. سیخ توی جام نشستم، یاسر پشت خط بود. - یاسر گوشی یاسین رو چرا برداشتی؟ صداش عصبی بود: - قبل اینکه هی داداشی داداشی کنی؛ یادت باشه این خونه قانون داره. توی این خونه باید احترام حرف اولو بزنه، ماشین نداری با اسنپ برو آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - باشه منم به اندازه ی سهم خودم ماشین رو برداشتم. - حد خودتو بدون، انقدر خودتو به خانواده ی من نچسبون. لازمم نیست برای یاسین انقدر داداش داداش کنی. خودتم خوب میدونی که خیلی اویزونی! حرف هاش انقدر رو مخم میرفت که گوشی رو قطع کردم، هیچ کسو بد دهن تر و بی ادب تر و بی رحم تر از یاسر ندیدم. *** پای سفره ی شام که نشسته بودیم؛ همه مشغول خوردن غذا بودن؛ یاسر فقط چشم غره ی من میرفت و من هر لحظه معذب تر بودم. دلم میخواست زمین دهن باز میکرد تو زمین میرفتم و محو میشدم تا اینجوری نگاهم نکنه. انقدر که با خشم و نفرت نگاهم میکنه حس میکنم اگه میتونست همین الان از جاش بلند میشد و دستش روی گلوم میزاشت و خفه ام میکرد ولی خدا رحم کرده که الان تنها گیرم نیاورده. انقدر گونه هام قرمز شده بودن که یاسین گفت: - چیشده؟ چرا نهال اینجوری قرمز شده؟ نگاه همه به سمت من اومد؛ نگاهی به بقیه انداختم و گفتم: - نمیدونم! بابا- نکنه تب کردی؟ مامان با استرس گفت: -خدانکنه بچهم مریض بشه. یاسر خنده ای کرد و گفت: - بابا نگران نباش، شاید وقتی رفته بیرون یه چیزی خورده که البته بهش نساخته. سرم رو بالا اوردم و نگاه پر تعجبم رو توی نگاه تحقیر آمیزش قفل کردم؛ چشم هاش میخندید. با چشم هاش مسخره ام میکرد، اون نگاه سر شار از شادیش بهم میفهموند که حرصت در اومد و چقدر از این موضوع خوشحاله. این نگاه هاش انقدر تمسخرآمیز بود که دیگه نمیتونستم تحملش کنم. ویرایش شده 30 تیر توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر #p6 از جام بلند شدم و به سمت اتاقم پا تند کردم. توی همین حین رفتنم به اتاق شنیدم که مامانم گفت: - یاسر میفهمی چی میگی؟ داری درمورد نهال صحبت میکنی. منظورت از این حرفا چیه؟ مثلا نهال خواهرته اینجوری پشتش در میای؟ تو که برادر بزرگتری و بقیه باید تو رو الگو بگیرن، حالا اینه رفتارِت؟ وارد اتاق شدم و در رو بستم که صدایی از بیرون شنیدم؛ چون یاسر داد زد و اینا رو گفت منم که تو اتاقِ در بسته بودم، شنیدم: - میخوام این رفتارم باشه مشکلی با این رفتارا داری؟ فروغ خانم یادت باشه من هیچ وقت خواهری به اسم نهال ندارم. و دیگه صدایی نیومد؛ روی تخت دراز کشیدم و چشم هام رو بستم. کاش اینا رو یادم بره. واقعا زندگی کردن توی این خونه با همچین ادم بد دهن و بی رحمی خیلی سخته. آدم باید دلش سنگ باشه تا بتونه درمورد خواهرش اینطوری حرف بزنه. چقدرم من ناراحت بشم؟ چقدر من سر سفره بلند شم و توی اتاقم بیام؟ چقدر من گریه کنم و حرف های بی رحمانه اش رو گوشه ی دلم نگهدارم. دیگه از این خونه و این رفتارا خستم! *** با صدای گوشیم از خواب پریدم؛ نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم. این دیگه کیه؟ خواستم جواب بدم که قطع شد. رمز گوشی رو زدم و توی تماس ها رفتم. اوه اوه! این شماره ناشناس سه بار زنگ زده؛ خودم بهش زنگ زدم: -الو سلام خانم عطایی - عه سلام اقای میرایی حال شما؟ - متشکرم ممنون، بد موقع که زنگ نزدم؟ - نه خواهش میکنم بفرمایید - راستش خانم عطایی با هر سه تا صاحب مغازه ها صحبت کردم؛ یکیشون که میگه من صد در صد میخوام بفروشم. یکی دیگه شون میگه یا فروش یا رهن، چون به اون پول پیش نیاز داره و کارش داره پول رو و مورد اخر گفت حالا باهاشون راه میام ولی یه مشکل داره که مغازه کوچیکه. حالا اگه موافق هستین که بیاین و مغازه رو ببینید، من امشب هماهنگ کنم تا فردا سر یه ساعت مشخص بریم ببینید. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - دیدنش ضرر نداره. - اینکه بله، پس من هماهنگ میکنم، بعدش آدرس و ساعت رو واستون اس ام اس میکنم. - خیلی ممنون خیلی لطف کردین. - خواهش میکنم. شب خوبی داشته باشین. - ممنون شبتون بخیر - خداحافظ تلفن و قطع کردم و دوباره خوابیدم و چشم هام رو بستم ولی دیگه خوابم نمیبرد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر #p7 از جام بلند شدم و نگاه ساعت روی دیوار اتاق انداختم؛ ساعت نه و بیست دقیقه بود. اول لباس هام رو با یه تاپ و شلوارک کوتاه بنفش رنگ عوض کردم، موهام رو شونه کردم و دم اسبی بالای سرم بستم. موهای من تا گودی کمرم بلنده و خیلی خوشکله، اصلا دلم نمیاد کوتاهشون کنم ولی نگه داری از این موها هم خیلی سخته. همیشه باید شونه بکشی تا بهم گره نخوره. در اتاقو باز کردم و بدو بدو به سمت دستشویی رفتم. دست و صورتمو شستم و بیرون اومدم؛ کسی توی سالن نبود. دم در اتاق مامان و بابا رفتم و تقه ای به در کوبیدم. مامان- بفرمایید در اتاق رو باز کردم و توی چهار چوب در وایسادم: - چیکار میکنی مامان؟ - نمیدونم همینجوری کاموا و قلاب برداشتم خودمو سرگرم کردم. اعصابم از دست رفتارای یاسر خورد شده، کلافه شدم از دست این پسر. سرم رو پایین انداختم و حرفی جز سکوت نداشتم که بزنم ولی باز مامان ادامه داد: - لباست خیلی بهت میاد - دورت بگردم، بقیه کجان؟ - بابات که با یاسر رفتن بیرون، یاسین هم تو اتاقشه. دیگه چیزی نگفتم و به سمت راه پله های کنار اشپزخونه رفتم. کلا اتاق من و بابا مامانم پایینه و درش تو سالن باز میشه، اتاق داداشم و یاسر بالاس. از پله ها بالا رفتم که کلا شش تا پله هست و در اتاق یاسین رو زدم؛ خودش در رو باز کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت: - بیا داخل. تشکر کردم و وارد اتاقش شدم. یاسین واقعا اخلاق و شخصیت خیلی خیلی خوبی داره. مهربونه و من به عنوان برادرم حالا نه زیاد اما همینی که هست دوسش دارم. روی صندلی میز مطالعه اش نشستم، خودشم لبه ی تختش نشست و گفت: - چه خبر؟ - هیچی سلامتی، اومدم یه سر بهت بزنم. - خیلی خوب کاری کردی. چیزی نگفتم و اونم حرفی واسه گفتن نداشت. یکم در سکوت گذشت، فقط داشتیم هم دیگه رو نگاه میکردیم که تصمیم گرفتم پاشم و توی اتاق خودم برم: - خب دیگه من برم. از جام بلند شدم که گفت: - سر سفره ی شام که پاشدی رفتی، گشنت نیست؟ یه ابرویی بالا انداختم و گفتم: - زیاد نه ولی خب شامم نخوردم. لبخندی زد و گفت: - بیا بریم اشپزی کنیم پس از سر ذوق بغلش کردم و گفتم: - جدی میگی؟ از بغلش جدا شدم که لپمو کشید و گفت: - یه دختر بیست و چند ساله ای به خاطر غذا، ببین چقدر خوشحال شد. هر دو خندیدیم و باهم از پله ها پایین اومدیم و وارد اشپزخونه شدیم. تصمیم گرفتیم که ماکارونی شکلی درست کنیم؛ یاسین خدایی اشپزیش خیلی خوبه. گاهی وقتا هم میشه که کمک مامان میکنه و باهم غذا درست میکنن. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p7 اصلا دستپختش هم حسابی خوردن داره، واقعا خوشمزهست. سریع آب رو توی قابلمه ریخت و روی گاز گذاشت. زیر قابلمه رو روشن کرد و با بی حوصلگی زیاد کرد تا سریع تر جوش بیاد. منم شروع کردم به خورد کردن خیارشور و ترشی سیر. یکم گذشته بود تا صدای یاسین سکوت رو شکست: - نهال از رفتارای یاسر ناراحت نشو. بدون اینکه نگاه از چاقو و خیارشور توی دستم بردارم گفتم: - ناراحت نمیشم ولی دلخور چرا. کمی مکث کرد و گفت: - واقعا هیچی تو دلش نیست. - باشه ولی این چه رفتاریه؟ مگه چیکارش کردم؟ ارثشو که بالا نکشیدم. اگر اون خواهری به اسم نهال نداره منم دیگه برادری به اسم یاسر ندارم. هیج وقتشم نداشتم! پوفی کشید و گفت: - ببین نهال به سمتش برگشتم که یه مشت پر ماکارونی توی دستش بود و میخواست توی آب جوش بریزه ولی اونم دست از کارش برداشت و رو به روی من وایساد و گفت: - ببین نهال، میدونی که چه اتفاقی افتاده و خودت در جریانی - اوهوم - تنها کسی که این وسط اذیت شده و همه دردا رو تحمل کرده اونم توی اون شرایط و سن کم، فقط و فقط یاسر بوده. قبول داری؟ برگشتم و بهش پشت کردم و به کارم ادامه دادم، اونم به کارش ادامه داد: - قبول که دارم خیلی اذیت شده و تحمل این همه اتفاقا واسش سخت بوده؛ اما توام اذیت شدی، منم شدم؛ ولی ما کنار اومدیم مگه چاره ای بود؟ مگه میتونسیم ول کنیم از این خونه بریم؟ مگه میتونستیم بابامون رو دور بندازیم؟ مگه میتونستیم بابامون رو سرزنش کنیم؟ نمیشد اخه! سرنوشت اینجوری بوده. ما که نمیتونیم با زمین و زمان بجنگیم. مگه تو اذیت نشدی؟ مگه من نشدم؟ فقط اون اذیت شده؟ باشه قبول دارم بیشتر از ما اذیت شده ولی ببین من و تو کنار اومدیم تموم شد رفت ولی یاسر نه! همش میخواد اذیت کنه. میخواد تلافی کنه ولی منم اون ادمی نیستم که بخواد سر من تلافی کنه چون منم اذیت شدم. حالا نه به اندازه ی یاسر و تو، ولی حداقل به من گیر نده. من که خوشحال نیسم به خاطر این اتفاقا. اگه دروغ میگم بگو میگی. پوفی کشید و گفت: - نه حق باتوعه. توام مثل من دلت نمیخواست این اتفاقا بیوفته. درسته من و تو کنار اومدیم ولی یاسر اون نفرت و حس بد گذشته هنوز تو وجودشه. با حرص گفتم: - اینا که تو وجودشه به کنار موندم چرا گیره رو من؟ اونم اگه مثل من و تو با اینا کنار اومده بود الان چقدر رابطه مون قشنگ تر بود. ما توی یه خونه زندگی میکنیم؛ مثلا داداش بزرگتر منه ولی یه بار نتونستم بهش بگم داداش. حالا من هیچی، مامان رو به اسمش صدا میزنه میگه فروغ، دیگه من که هیچی. - محلش نده هر چی میگه تو کار خودتو بکن؛ تو که نمیخای خلاف کنی یا کار بدی بکنی که به ضرر کسی باشه. پس اهمیت نده بهش و کار خودتو بکن. ویرایش شده 30 تیر توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p8 بعد از چند ثانیه سکوت کلافه گفتم: - موندم چرا بابا هیچی بهش نمیگه. کنارم اومد و یکم خیارشور برداشت و توی دهنش گذاشت و گفت: - یاسر کله شقه، دهن تو دهنش نکنی بهتره. سکوت برای یاسر که زود جوش و کله شقه بدتر از فحشه حتی. سری به معنای تاسف نشون دادم و خواستم حرفی بزنم که مامان وارد اشپزخونه شد. منم دیگه خیارشور و ترشی سیر ها رو خورد کرده بودم و رفتم دستم و چاقو رو شستم. مامان سر گاز رفت و با لبخند گفت: - گشنتون شده؟ یاسین با خوشرویی جواب داد: - نه مامان، من که سیرم، نهال غذا نخورد گفتم بیایم یه چیزی درست کنیم. مامان نگاهش به سمت من اومد؛ لبخندی زدم ولی خب حرفی نداشتم که بزنم. چشم های مامان از خوشحالی میدرخشید. فکر کردم من فقط متوجه این خوشحالی شدم تا اینکه یاسین گفت: - قربون ذوقت برم من. مامان یاسین رو توی بغل کشیدش و پیشونیش رو بوسید. منم از دیدن این صحنه اشک توی چشم هام جمع شد؛ یاسین با دست اشاره کرد که منم برم تا بغلشون سه نفره بشه. نزدیکشون رفتم و خودم رو اون وسط جا دادم. یکم تو بغل همدیگه بودیم ولی بعد جدا شدیم و مامان گفت: - همیشه پشت هم باشید و هوای همو داشته باشید. خانواده هست که برای ادم میمونه. و بعد خداحافظی کرد و گفت میخواد بخوابه. اون رفت و ما هم مشغول بودیم؛ غذا که حاضر شد نشستیم دور میز ناهار خوری توی اشپزخونه. یاسین داشت بشقاب اول رو میکشید که صدای بابا و یاسر اومد. چون همه ی برق های سالن خاموش بودن و فقط برق های اشپزخونه روشن بود؛ نظرشون جلب شد. هر دو وارد اشپزخونه شدن و من زود تر از یاسین سلام کردم. فقط بابا جوابم رو داد و بعد از دیدن وضعیت ما گفت: - من که حوصلم نمیشه بشینم، میرم تو اتاق. سر و صدا هم نکنید. شببخیری گفتیم و اون رفت. ویرایش شده 30 تیر توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p9 بابا که رفت، ساکت و اروم سر جام نشستم. از وجود یاسر استرس گرفته بودم ولی نگاهم سمت یاسین بود. سعی میکردم اصلا با یاسر چشم تو چشم نشم. یاسین هم نشست و همون بشقاب اول رو ریخت و جلوی من گذاشت. خیلی اروم ازش تشکر کردم که متوجه نبودن چنگال شد. سریع یه بشقاب و سه تا چنگال برداشت و دوباره سر میز اومد؛ توی همون حین یاسر هم روی صندلی رو به روی من نشست. یاسین چنگال ها رو وسط میز گذاشت. سریع یه چنگال برداشتم که یاسر خودش رو روی میز دراز کرد و بشقاب رو از جلوی من برداشت و جلوی خودش گذاشت. با پرویی زیاد گفت: - یاسین یه چنگال بده. یاسین زیر چشمی بهش نگاهی کرد و بدون هیچ حرفی چنگالی بهش داد؛ کم مونده بود بیاد و چنگال رو از توی دست من بکشه و بشینه بخوره. یاسین یه بشقاب دیگه کشید و جلوی من گذاشت؛ برای خودش هم کشید و نشست روی صندلی کناری من و یاسر دقیقا در راس مثلث ما بود. هر سه شروع کردیم به خوردن که یاسر اروم به یاسین گفت: - این غذا رو کی پخته؟ یاسین لقمه ی توی دهنش رو قورت داد و گفت: - من و نهال باهم درست کردیم. نگاهم روی یاسر قفل شده بود، انگار دلم میخواست بدونم چه واکنشی نشون میده که خیلی ریلکس گفت: - اها میگم چرا یه چنگال از ماکارونی رو که میخورم خوشمزهست یه چنگال دیگه که میخورم بدمزهست. نمیشد اون ماکارونی هایی رو به من بدی که خودت پختی؟ یاسین خنده ای کرد و گفت: - نمیشه که ماکارونی ها رو جدا کنی؛ میگم که باهم پختیم. نچی کرد و گفت: - حال نمیده؛ بعضی هاش بد مزه س. منم چون حرصم گرفته بود گفتم: - برای من که خیلی خوشمزه س. نمیتونی دست پختم رو بخوری پاشو برو بلند خندید و گفت: - نه اشتباه نکن، یه سری از این ماکارونی هایی که تو پختی، به همون اندازه که تو پختی بد مزهست. عصبی دندون هام رو روی هم فشار دادم و گفتم: - مشکل خودته؛ برای من که عالیه. از جاش بلند شد و دور میز قدم زد و بالا سرم اومد، اولش ترسیدم و دلشوره گرفتم ولی دستش رو توی بشقاب من کرد و چند تا ماکارونی برداشت و خورد: - اووم... اره اینا خوشمزهست. همه ی ماکارونی هایی که یاسین پخته اومده توی بشقاب تو. رفت و بشقاب خودش رو اورد و گذاشت جلوی من، و بشقاب خودمو برداشت و رفت دوباره نشست سر جاش. فقط نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم به هر جایی نگاه کنم به جز یاسر و بشقاب ماکارونی. انقدر عصبی بودم و حرصم گرفته بود که دلم میخواست پاشم همه ی این ماکارونی ها رو خالی کنم توی سرش، دلم میخواست پاشم هر چی از دهنم در میاد بارش کنم ولی صدای یاسین باعث شد از تو فکر در بیام: - یاسر این چه کاری بود؟ با پرویی تمام چنگالی پر از ماکارونی رو توی دهنش گذاشت و گفت: - این بشقاب خوشمزه تره سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم؛ دوباره نگاهش پیروزمندانه بود. ویرایش شده 8 مرداد توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p10 دوباره چشماش میخندید و پوزخند روی لبش بود. نمیدونم چرا ولی دلم میخواست یه کاری کنم، دلم میخواست بزنمش، انقدر بزنمش تا بگه غلط کردم. یه کاری کنم بیاد ازم معذرت خواهی کنه ولی دوباره صدای یاسین باعث شد از فکر در بیام: - بشقابشو بده - نمیدم. یاسین دستشو دراز کرد و بشقابمو برداشت ولی سریع یاسر هم بشقاب رو گرفت و گفت: - عه، کجا؟ دارم شام میخورم. حالا یه بار این میکشید یه بار اون و تو همین حین بحث میکردن: - بدش به من اینو یاسر، مثل بچه هاست این رفتارات میدونسی؟ یاسر صداش بالاتر رفت: - داری با این کارت ناراحتم میکنی، توام میدونستی؟ ولش کن یاسین. یاسین هم صداش بالاتر رفت: - تو ولش کن این وسط قلب منم تند تند میزد و ترسیده بودم و فقط به بشقاب ماکارونی که هر دفعه به یه سمت کشیده میشد نگاه میکردم. این بار صدای یاسر یکم بیشتر بالا رفت: - طرفداری اونو میکنی؟ یاسین چیزی نگفت و محکم تر بشقابو کشید. این بار دیگه یاسر رد داد؛ از جاش بلند شد و بشقابو کج کرد و همه ی ماکارونی ها روی یاسین ریخت. داد زد: - همینو کم داشتیم که تو هم بری و قاطی اونا بشی انقدر بلند داد زد که بابا و بعدشم مامان اومدن توی اشپزخونه و با دیدن این صحنه چشم هاشون چهار تا شد. رو به یاسین و یاسر وایسادن و گفتند: - چیشده؟ چرا ماکارونی رو ریختین روی هم؟ یاسر که چیزی نگفت و بیرون رفت و انقدر در سالن رو محکم بهم کوبید که هر چهارتامون ترسیدیم. یاسین هم خیلی اروم گفت: - یکم با یاسر دهن به دهن شدیم، چیز خاصی نیست. خودم جمع میکنم. بابا و مامان بعد از کلی نصیحت رفتند خوابیدند، من موندم و یاسین که گفت: - برو تو اتاقت استراحت کن من جمع میکنم. خیلی از دست یاسر ناراحت شدم، مشخص بود یاسین هم ناراحت شده؛ پس گفتم: - نه کمک میکنم. هر دو ناراحت بودیم، نه اون از جاش بلند شد نه من. سرش رو ته انداخت و اروم گفت: - بابت امشب معذرت میخوام. منم مثل خودش همون طور که نگاهم پایین بود گفتم: - تقصیر تو نیست اصلا. *** از ماشین پیاده شدیم. نجما انقدر ذوق دیدن این مغازه رو داشت که یه لحظه نمیتونست جلوی خنده هاش رو بگیره. جلو رفتیم و با اقای میرایی سلام و علیک کردیم. پشت سرش مرد میانسالی وایساده بود که با اونم سلام و علیک کردیم و مشخص شد که صاحب مغازه ست. ما رو به سمت مغازه راهنمایی کردن و وقتی مغازه رو دیدیم خودمون ریختیم و برگامون موند. خدای من، این دیگه چیه؟ خدایا خودت ظهور کن دیگه! یا امام زمان یا ابلفضل. یه مغازه اندازه توالت خونه ی مادر بزرگا به همون اندازه کوچیک و دیوار های ترک خورده و گاه گلی! من که هنگ کرده بودم و نمیدونستم چی بگم. ویرایش شده 9 مرداد توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p11 نجما رفت تا صحبت کنه و کنسلش کنه، وقتی برگشت کنارم گفت: - فقط بیا فرار کنیم. حیف این همه ذوقی که من داشتم. حیف وقتمون، حیف زمانمون. حیف بنزیمون که تا اینجا اومدیم، حیف این شغل و این پولایی که گیر میرایی میاد. چقدر یه آدم میتونه احمق باشه اخه؟ بهش خندیدم و سوار ماشین شدیم و من راه افتادم. توی راه به چند نفر زنگ زد تا ببینه میتونه چیزی پیدا کنه یا نه. اخه اون مغازه ای هم که خودش دیده بود؛ میگفت قصد اجاره نداشته و گفته فقط فروش. به سمت خونه شون میروندم و اون همه ی راه رو با تلفن حرف میزد، حتی نمیزاشت من یه اهنگ بزارم تا حداقل حوصلم سر نره. دم در خونهشون که ترمز زدم، همون طور که با تلفن حرف میزد پیاده شد و اروم گفت: - شب صحبت میکنیم. سری به معنای باشه تکون دادم و راهی خونه شدم. امروز کلی کار داشتم. باید برای دوتا از کارفرماهام پروژه تحویل میدادم. وقتی به خونه رسیدم ساعت دو ظهر شده بود، وارد سالن شدم و سلام کردم. مامان و بابا که نشسته بودن جوابم رو دادن. وارد اتاقم شدم و لباس هام رو عوض کردم که تقه ای به در خورد: - بله؟ در اتاق باز شد و بابا وارد اتاق شد و در رو بست. رو به روم وایساد و گفت: - ناهار خوردی؟ از اینکه اومده بود تو اتاقم تعجب کردم اخه خیلی کم پیش میومد تا بابا بیاد تو اتاق من، معمولا صدام میکرد من پیش اون میرفتم. ولی خونسرد گفتم: - نه، پیگیر کارام بودم. از کنارم رد شد و روی مبل تک نفره ی کنار اتاق نشست و نگاهش به سمت پنجره ی کوچیک اتاقم که رو به حیاط بود رفت و گفت: - یاسین تعریف کرد چیشده؛ بابت رفتار های یاسر ازت معذرت میخوام نهال! نگاهش توی نگاهم قفل شد و ادامه داد: - تو تقصیری نداری ها ولی این وسط داری تاوان پس میدی. ازت میخوام فقط بهش اهمیت ندی. مشکل یاسر فقط منم، ما باید یکم بهش فرصت بدیم. الان اون مثل پرنده ای هست که جاش عوض شده و باید ماها بگذره تا به جای جدیدش عادت کنه. خنده ای کردم و گفتم: - تا کی؟ الان مگه چند سال نگذشته؟ عادت نکرده؟ پوفی کشید و نگاهش رو ازم گرفت و گفت: - اخه میدونی نهال؛ مشکلمون هنوز حل نشده ولی خداروشکر داره تموم میشه. با بابا حرف زدم و یه جوری رفتار کردم که انگار من یاسر رو دوسش دارم و رفتارای بچگانه ش به دل نگرفتم، ولی کاملا برعکس بود. اصلا دوسش نداشتم و خیلیم دلخور بودم. بابا که رفت روی تخت خوابیدم، حتی حال نداشتم ناهار بخورم. هر لحظه که یادم میوفتاد به اون مغازه، میخندیدم و پیش خودم میگفتم میرایی چه فکری کرده اینو هماهنگ کرد که ما این همه راه بریم ببینیم. حتی دیوار هاش گاه گلی بود. ویرایش شده 9 مرداد توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p12 توی همین فکر ها بودم که پیامکی برام اومد، بازش کردم؛ از طرف یه شماره ی ناشناس بود : - امروز عصر کافه دِنج منتظرم. با تعجب به صفحه ی گوشی نگاه میکردم که یه پیام دیگه هم از همون شخص اومد، لوکیشن کافه دنج رو فرستاده بود. داشتم تایپ میکردم شما که پیام دیگه ای هم فرستاد: - میز شماره هفت ساعت شش عصر. نوشته ام رو پاک کردم و گوشی رو خاموش کردم و کنار گذاشتم. ذهنم درگیر شد! داشتم دل دل میکردم که برم یا نرم، یا اصلا این کی هست؟ شاید اقای میرایی باشه یه جای دیگه رو پیدا کرده؟ ولی اگ اون بود یه سلام نمیکرد یعنی؟ نکنه میخواد منو تنها گیر بیاره و بلایی سرم بیاره؟ تو همین فکر رو خیالا بودم که چشم هام گرم خواب شدن. *** از خواب که بیدار شدم دو ساعتی پشت لب تاب بودم و کارامو انجام دادم و بعدشم برای شام توی سالن رفتم. پای سفره نشسته بودیم ولی خبری از یاسر نبود.از این بابت خوشحال بودم و شروع کردم به غذا خوردن. شام خوردنمون که تموم شد، یاسر با یه اعصاب خورد توی سالن اومد و بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفت. انگار کسی ارثشو بالا کشیده انقدر عصبی بود. خنده ای کردم و ته دلم خوشحال شدم که عصاب درستی نداره و از جام بلند شدم و از مامان تشکر کردم، به سمت اتاقم رفتم. دلم میخواست اماده شم و برم سر قرار مرموزانه و ببینم چه خبره. با اینکه میترسیدم و دلشوره داشتم اما خب کنجکاو هم شده بودم. وارد اتاق شدم و در رو بستم. لباس هام رو پوشیدم و گوشیم رو برداشتم که صفحه اش روشن شد. با دیدن ساعت هشت شب، توی جام میخکوب شدم و با تعجب نگاه ساعت میکردم. دوباره نگاهم رو سمت ساعت روی دیوار اتاقم بردم؛ نه مثل اینکه واقعا ساعت هشته. چرا من فکر میکردم الان ساعت ششه و تازه میخواستم برم کافه؟ توی پیام ها رفتم، هیچ پیامی هم از طرف اون شماره ی ناشناس نداشتم. بیخیال شدم و تصمیم گرفتم حالا که شال و کلاه کردم پس یه بیرونی برم. از اتاق که بیرون اومدم، یاسر هم اخرین پله ی راه پله رو پایین اومد و گفت: - کجا به سلامتی؟ خیلی عادی بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - میرم بیرون. نگاهی به سالن انداختم که هیچ کس نبود و این باعث شد بترسم. ویرایش شده 9 مرداد توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p13 از این میترسیدم که الان من و یاسر تنها شدیم و قراره حسابی تیکه بارم کنه، تحقیرم کنه و شاید حتی سرم داد بزنه. قلبم تند تند میزد و استرس داشتم؛ نگاهم توی نگاهش قفل شده بود و از ترس زیاد حتی پلک هم نمیزدم و خدا خدا میکردم یکی بیاد و منو از این تنهایی نجات بده که پوزخندی بهم زد و گفت: - پای پیاده دیگه؟ آب توی دهنم رو قورت دادم و گفتم: - خب، اگه بابا کاری با ماشین نداشته باشه ازش چند ساعتی قرض میگیرم. جلو تر اومد و پیشونی به پیشونی من وایساد و گفت: - از این خبرا نیست دختر خوب! هی هیچی نمیگم پرو تر شدی. نمیدونستم چی بگم؛ انقدر بهم نزدیک بود و نگاهش پر از نفرت و خشم و کینه بود که میترسیدم حتی نفس بکشم. چشم هاشو نازوک کرد و سرش رو پایین اورد و دم گوشم لب زد: - حد خودتو بدون! که توی همین لحظه صدای یاسین از بالای راه پله ها اومد: - یاسر، نهال؛ اونجا چه خبره؟ یاسر خودشو عقب کشید و پشت چشم نازوک کرد و گفت: - با خواهر دوردونهت صحبت میکردم. یاسین پایین اومد و گفت: - یاسر خسته نشدی؟ تمومش کن. اینجا بود که دیگه یاسر رد و با اخم داد زد: - چیو تموم کنم؟ ها؟ من انقدر ترسیده بودم که حتی سعی میکردم اروم نفس بکشم که مبادا صدای نفس کشیدم رو بفهمه و به پر و بال من بپیچه! یاسین هم دیگه چیزی بهش نگفت؛ یاسر هم بهش پشت کرد و دم گوش من گفت: - کارم باهاتون تموم نشده؛ نه فقط تو، همتون! و از کنارم رد شد و از در بیرون رفت. یاسین کنارم اومد و گفت: - هر جا میخوای بری خودم میبرمت. با اشاره به پاهام گفت: - جوراب نپوشیدی، برو بپوش تو کفش اسپورت پات بو میگیره بعد کلمون رو میکنی. بدون هیچ حرفی توی اتاق رفتم و جوراب پوشیدم؛ دم در کفش هام رو پوشیدم و بعد رفتم و سوار ماشین یاسین شدم. سکوت کرده بودم و هیچی نمیگفتم. اونم راه افتاد و هیچ حرفی نمیزد اما مشخص بود که از رفتار های یاسر ناراحته و دلخوره ازش. یاسین ادمی نبود که با داداشش اینجوری حرف بزنه، نمیگم بد حرف میزنه ولی ادمی هم نبود مثلا دخالت کنه بین بگو مگو های من و یاسر. یا اون حرکتی که توی اشپزخونه به خاطر من زد و سعی کرد بشقابمو ازش بگیره، بار اول بود. همیشه توی بگو مگو های ما سکوت میکرد و میگفت تو دلخور نشو اما بار اول توی اشپزخونه و الانم که بالا پله ها یکم ازم طرفداری کرده ته دلم خوشحالم و کمی احساس پشتیبانی میکنم. ویرایش شده 9 مرداد توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) #p14 همیشه هم اگه میخواست باهام حرف بزنه یا کاری برام بُکنه، مخفیانه و دور از چشم یاسر بود. هر سال کادو تولدم رو جداگونه میومد میداد و میگفت بین خودمون باشه. البته الانم اگه بخواد کاری کنه مخفیانه و به دور از چشم یاسره ولی خب همین ک یکم هوامو داره بهتر از سکوت کردن و تماشا کردنشه. همینم اگه یاسر بود نمیگفت بیا برسونمت. ای وای! الان من میخواستم مثلا کجا برم؟ دستی روی شونم نشست، دست از افکارم کشیدم و به سمت یاسین برگشتم که گفت: - اوه... چهار ساعته تو فکری! میگم که کجا ببرمت؟ - ببخشید. بزار زنگ دوستم بزنم ببینم کجاست، میخواستم برم پیشش. زنگ نجما زدم: - به به گل دختر - سلام کجایی؟ با تعجب گفت: - عه چیشده؟ این چه وضع جواب دادنه؟ - خیلی خب حالا، کجایی؟ گیج و هنگ گفت: - خونه تند تند گفتم: - میام اونجا، بیام؟ - بیا چیزی نگفتم و قطع کردم؛ آدرس رو بهش دادم و اونم به همون سمت روند. یکم گذشت که گفت: - یاسر چی دم گوشت گفت؟ عادی گفتم: - هیچی لبخندی زد و گفت: - یه چیزی گفت؛ بگو اشکال نداره. یکم مکث کردم و گفتم: - واقعا خاطرم نیست. اخه اون خیلی تیکه میندازه دیگه میخوام بهش اهمیت ندم، زود یادم میره. دم در خونه ترمز کرد و با لبخند قشنگی گفت: - مرسی که به دل نگرفتی. منم با لبخند جوابش رو دادم و پیاده شدم، در ماشین رو بستم و ازش تشکر کردم. دم در رفتم و زنگ در رو زدم؛ یاسین هم منتظر موند تا در رو برام باز کنن. *** نجما اخم کرد و گفت: - بگو دیگه. چت شده انقدر پکری و بیحالی؟ ویرایش شده 9 مرداد توسط _saye_ Ok 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر #p15 نجما یک کلمه درمورد زندگی من نمیدونه؛ رفیق صمیمی منه و خیلی قبولش دارم اما درباره ی خانواده ام یک کلمه نمیدونه. حتی از اون اتفاق هم که توی خانوادمون افتاد هیچی نمیدونه، حتی نمیدونه با داداش بزرگترم رابطه ی خوبی ندارم و یه جورایی دشمنشم و حتی نمیدونه اصلا یاسین و یاسر چند سالشونه. انقدر هیچی نمیدونه و الان مونده بودم چی بگم؟ اخه میدونی؟ چون رفیق صمیمی منه دلم نمیخواد دورغ بگم و از یه طرف نمیتونم مسائل خانوادگی رو بهش بگم. - بگو دیگه - نجما با داداش بزرگیم یکم بگو مگو کردیم. - کدوم بزرگیه؟ یاسین؟ - نه یاسر داداش بزرگه هست. - اخی الهی! ولی یاسر اصلا شبیه هیچ کدومتون نیست. الان یاسین شبیه باباته، تو یه کوچولو شبیه باباتی بیشتر شبیه مامانتی اما یاسر اصلا شبیه بابات نیست مامانم که اصلا. هیچ کدومتون موتون فر نیست ولی یاسر موهاش فره؛ حالا از حق نگذریم چرا یه ذره، یه کوچولو شبیه بابات هستا، مثلا فرم دماغش یکم شبیه ولی در کل اصلا به مامانت نرفته، موهاشم که فره، رنگ پوستش هم برنزه هست در صورتی که نه بابات برنزه هست نه مامانت. تو و یاسین هم اینجوری نیسیتین. یا خدا الان من بیام چی بگم؟ یا خدایا چقدر توجه کرده؛ ولی خب راست میگه هموشو. از روی اجبار و زوری خندیدم و گفتم: - فضول خانم، موهاش که خودش فر میکنه. فر دائم شش ماهه میکنه. پوستش هم این همه ادم سفید پوست رفتن تو افتاب برنزه شده، یاسر هم همینجوری دیگه. - جدی خودش این کار رو کرده؟ الان اگه من بگم واقعا نمیدونم چرا موهاش فره و پوستش برنزه هست نمیگه این چه برادر و خواهری هست که ازش نمیپرسی مثلا چرا موهاتو فر میکنی؟ یا چرا رفتی پوستت رو اینجوری کردی؟ خنده ای کردم و گفتم: - اره، خودش این کار رو کرده؛ ماهم گفتیم نرو ولی خودش دوست داشت دیگه. *** بالاخره بعد از سه هفته بدو بدو کردن یه مغازه ی متوسط و خوب پیدا کردیم و قرار داد رو بستیم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p16 اجاره ای بود ولی راضی بودیم از شرایط فعلی، نجما هم رفته بود دوتا میز و دوتا صندلی خیلی خوب سفارش داد تا برامون بیارن که اگه کسی اومد دفتر بدونن که ما یه کاره ای هستیم. مثلا شیک و با کلاس باشیم. اولش گفتیم دست دوم میگیریم ولی نجما گفت به درک، همون سفارش بدیم بهتره منم مخالفت نکردم. مگه ند بار آدم زنده ست؟ بزار از بهتریناش استفاده کنیم و از کارمون لذت ببریم. داداش نجما هماهنگ شده بود که یه روزه چند نفر بیان و دیوار های مغازه رو رنگ بزنن که البته با هماهنگی صاحب مغازه بود و چون مغازه مال اونه باید هزنیه رو اون بده ولی گفت چون من که نیازش ندارم و شما خواستین رنگ بزنید نصف پولو میدم منم نجما رو قانع کردم که کشش نده. یه سری برچسب هم گرفتیم که بزنیم روی در شیشه ای مغازه که بدونن این مغازه اصلا واسه چیه؛ من گفتم این باشه " انجام انواع کار های اینترنتی و برنامه نویسی و... " و شماره تماس هردومون هم بنویسن زیرش. نجما هم خوشش اومد و گفت باز یه مشورت میگیره بعد اونا رو سفارش میده. صاحب مغازه یه مرد مسن بود که خدایی خیلی خوب باهامون راه اومد، خدا خیرش بده هر چی گفتیم گفت باشه و مخالفتی نکرد به جز رنگ که اونم حل شد. بعد از تموم شدن تصمیم گیری ها با نجما وارد کافه ی نزدیک مغازه شدیم و دوتا قهوه سفارش دادیم. نجما سر بحث رو باز کرد: - با برادرت اشتی کردی؟ خنده ای کردم و روی شونش زدم و گفتم: - آره بابا اومد ازم عذرخواهی کرد و آشتی کردیم. چیزی نگفت و منتظر قهوه بود، بعد از چند دقیقه که قهوهمون رسید نجما سریع قهوه شو خورد و زودتر از من پاشد و گفت: - من برم دنبال کارا. سری تکون دادم و اون رفت. منم در آرامش کامل قهوهم رو خوردم و به حرف مسخره ام فکر کردم " ازم عذرخواهی کرد" به افکار خودم خندیدم و کنار صندق رفتم. دوتا قهوه رو حساب کردم و با اسنپ به خونه برگشتم. امشب تولد یکی از همکارای بابا بود و یه مهمونی خانوادگی گرفته بود و ما رو هم دعوت کرده بود، طبق معمول یاسر که معلوم نبود کجاست. بعد از سلام کردن به یاسین و بابا که روی مبل نشسته بودند توی اتاق رفتم. یه مانتوی مشکی لش جلو باز پوشیدم که زیرش یه کراپ صورتی تنم بود. شلوار جین مشکی، جوراب های صورتی هم رنگ کراپم و شال مشکی که خال خالی های صورتی داخلش داشت رو پوشیدم. موهامم باز گذاشته بودم و توی کمرم ریختم، موهامم چون بلنده خیلی قشنگ شده بود. توی سالن رفتم و روی اولین پله نشستم و منتظر بقیه با گوشیم ور میرفتم که چشمم به اون شماره ی ناشناس افتاد. دوباره ذهنم درگیر این شماره شد و فکر این که کی بوده و چیکارم داشته؛ کلافه شدم و گوشی رو توی کیف دستی صورتی رنگم انداختم و از جام بلند شدم که همزمان مامان و بابا و یاسین هم اومدن و همگی راه افتادیم. خونه ی همکار بابا نزدیک بود و سریع رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و وارد سالنشون شدیم، انقدر شلوغ بود که به زور صدا به صدا میرسید. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p17 همکار بابا و خانمش دم در ورودی سالن وایساده بودن و خوش آمد گویی میکردن. یه زن و مرد میان سال ولی خوشرو و پر انرژی که لبخند قشنگی رو لبشون نقش بسته بود. انقدر انرژی خوبی داشتند که با لبخند گفتم: - ماشالله به این انرژی خانمه همکار بابا منو توی آغوشش کشید و بعد از اینکه جدا شدیم گفت: - قربون مهربونیت برم عزیز دلم. خیلی خوش اومدی تشکر کردم و چهارتایی روی یه مبل چهارتایی نشستیم. کلی مبل و صندلی گذاشته بودن که افراد بتونن بشینن؛ چند نفر هم اونجا با لباس های سفید سینی های شربت و میوه به دست داشتن و تعارف میکردن که جلوی ماهم اوردن. کمی گذشت که همکار بابا و خانمش سمت ما اومدن و کنارمون نشستند و همه گرم تعریف شدیم. یاسین که پاشد و بین جمعیت رفت و برای خودش رفیق پیدا کرد یا شایدم از قبل رفیق بودند؛ نمیدونم. این وسط من تک و تنها داشت حوصلم سر میرفت و صحبت های ایناهم چنگی به دل نمیزد. همکار بابا رو به بابا گفت: - نکنه ایشون نهاله؟ - اره، خود خودشه. نگاه همکار بابا و خانمش به سمت من چرخید و گفت: - ای وای چقدر بزرگ شده؛ من وقتی یک سالش بود دیدمش دیگه ندیدمش تا الان. لبخند زدم و چیزی نگفتم که خودش ادامه داد: - پاشو دخترم برو تو جمع، دختر منم همونجاهاست لباس سبز تنشه پیداش میکنی. - ممنون از جام بلند شدم و یه چرخی توی سالن زدم که دری ته سالن بود که نظرم رو جلب کرد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p18 به سمت در رفتم که یه حیاط خلوت نسبتا بزرگ اونجا بود که زمینش رو چمن مصنوعی زده بودند و برام خیلی جالب بود. توی حیاط که رفتم چند نفر سمت چپ ، چند نفرم سمت راست، یه عده ای هم ته حیاط روی صندلی های چوبی نشسته بودن و گرم تعریف و بازی تخته بودند. وسط حیاط هم میز بیلیارد قشنگی گذاشته بودن و دو تا پسر جوون مشغول بازی بودن. محو بازیشون شده بودن و نگاهی به اطراف نمیکردند؛ یکی از پسرا که نوبتش بود، با دقت خم شده بود و چند دفعه جای دستش رو عوض کرد و بعد اروم به توپ سفید رنگ ضربه زد. توپ زرد رنگ توی جایگاه افتاد و خوشحال و خندون کمرش رو صاف کرد. حالا اون یکی پسر کلی دور میز چرخید و بعد پشت به من خم شد. چند ثانیه ای نگذشته بود که دستی جلو چشمم قرار گرفت و همه چیز جلوی چشمم سیاه شد. سریع دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم که دستش رو عقب بزنم اما نتونستم تا اینکه دم گوشم گفت: - دید زدن پشت پسر مردم کار قشنگی نیست. از صداش فهمیدم کیه؛ دستش رو پایین اورد. به سمتش برگشتم که چهره ی شاد و شنگولش رو کنار دو تا پسر دیگه دیدم. آب توی دهنم رو قورت دادم و سعی کردم نشون ندم از دیدنش استرس سراغم اومده. لبخند ضایعه ای روی لبم نشست و اروم تر از خودش که فکر کنم حتی نفهمید چی گفتم لب زدم: - دید نزدم. جلو اومد و دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت: - بچه ها، خواهرم. خواهر جون، بچه ها. سلام ارومی گفتم و اون دو نفر هم جوابم رو دادن: یکی از اون دو تا پسر که عینکی بود گفت: پسرِ عینکیِ لاغر- سلام من کیارشم. خوشبختم از اشناییتون. پسر توپر و هیکلی که کنار کیارش بود- سلام منم خوشبختم. عارفم و شما؟ و همون لحظه دستش رو جلو اورد که بهم دست بده، یاسر محکم کوبید به دستش و گفت: - هوی، ادم باش. دستش رو عقب کشید و گفت: - ببخشید منظور بدی نداشتم. گلوم رو صاف کردم و گفتم: - ممنون منم خوشبختم. منم نهالم. یاسر رو به اون دونفر گفت: - برین من الان میام. اون دور نفر ازمون دور شدن که باز همون یاسر همیشگی شد و گفت: - این وسط چیکار میکنی؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه: - دنبال دختر همکار بابا میگردم. و در ادامه ی صحبتم سعی کردم یکم مثل خودش طلبکار باشم: - تو چیکار میکنی؟ تو که نبودی؟ پوزخندی زد و گفت: - من زودتر اومدم، لازمم نکرده تو دخالت این چیزا رو کنی! نیازی هم نیست پیش اون دختره بری. اینجا ما ابرو دارم اگه تو این چیزا سرت نمیشه ماها حواسمون به ابرومون هست. با اون دختره اصلا نه حرف بزن نه چیزی. جلو اومد و کمی خم شد تا پیشونیش رو به روی پیشونی من قرار بگیره، با اخم و چشم غره ی بدی ادامه داد: - حالا هم راهتو بکش برو پی بچه بازیت. صاف وایساد و کتش رو با دست صاف کرد و پوزخندش روی لبش کنار نمیرفت. کت و شلوار مشکیش توی تنش فیت وایساده بود و پیرهن سفیدی که زیرش پوشیده بود اتو شده و مرتب بود و شخصیت قشنگی بهش داده بود اما باطنش اصلا مثل ظاهرش قشنگ نبود و مدام قلب منو میشکست. مدام ناراحتم میکرد. دستش رو محکم روی شونم زد که توی جام پریدم و نگاهم رو توی نگاهش قفل کردم، عصبی و اروم گفت: - یالا دیگه راهتو بکش برو و بهم پشت کرد و رفت پیش دوتا رفیقاش و نشست کنارشون. بغضم رو قورت دادم و خیلی جلوی خودمو گرفتم تا اشکم نریزه؛ چشم ازشون برداشتم و برگشتم توی سالن و همنیطور این ور و اون ور رو نگاه میکردم که یهو با دختری که وسط مامان و باباش نشسته بود و اونم مثل من انگار حوصله ش سر رفته بود چشم تو چشم شدم. لبخندی زدم و اونم لبخند زد؛ چیزی به مامانش گفت که مامانش به سمتم برگشت و نگاهی بهم انداخت. سریع نگاهم رو ازشون گرفتم و به سمت دیگه ای نگاه کردم که دختری سفید با موهای بلند که لباس سبز پوشیده بود نظرم رو جلب کرد. چند ثانیه بعد همون دختری که با مامانش صحبت کرد، دستش رو روی شونم گذاشت که گفتم: من- سلام - سلام چطوری؟ - مرسی تو چطوری؟ من نهالم - منم ترلانم. حسابی باهاش احساس راحتی میکردم و انگار اونم با من احساس راحتی میکرد. بهش پیشنهاد دادم تا بریم توی حیاط خلوت و اگه میز بیلیارد خالی شده یکم بازی کنیم که مخالفت کرد چون بلد نبود ولی گفتم که منم بلد نیسم و حسابی از این موضوع خوشحال شد و گفت که به بهونه ی مسخره بازی میریم یه دست بازی میکنیم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p19 وارد حیاط خلوت شدیم ولی همچنان اون دوتا پسر پای میز بودن، تصمیم گرفتیم روی صندلی کنار دیوار بشینیم تا بازیشون تموم بشه. نشسته بودیم و همینطور که حرف میزدیم نگاهمون روی بازی اون دو نفر بود و عقلمون نمیکشید که حداقل انقدر ضایع بهشون خیره نشیم ولی همین خیره شدن های زیاد باعث شد که یکی از اون دونفر که نوبتش نبود جلو بیاد: - سلام کمکی از دستم بر میاد؟ ترلان- سلام، فقط میخواستیم بعد شما بازی کنیم. پسره خنده ای کرد و گفت: - پاشید تیمی بازی کنیم. یکم از قوانین خارجه ولی شدنیه. من وسط حرف ترلان پریدم و گفتم: - نه من بلدم نه دوستم؛ فقط میخوایم یکم بازی کنیم. پسره پیشنهاد داد که ما میتونیم در حد مبتدی یادتون بدیم. هر دو پاشدیم و پای میز رفتیم. چهار تایی سر میز بودیم و همون پسری که پیش ما اومده بود شروع کرد از قوانین بازی گفتن که انقدر زیاد بود و البته سخت، نه فهمیدم چی میگه نه بلد شدم که انجام بدم. پسری که پیش ما اومد و الانم داشت مثلا برای ما قوانین رو توضیح میداد، خودش رو معرفی کرد و گفت که اسمش باربد هست. دوست کناریش هنوز خودشو معرفی نکرده؛ هر دو قد بلند و هیکلی اند و بعید میدونم که داداش باشند ولی خب مهمم نیست! توضیحات باربد که تموم شد گفت: - من که زیاد حرف زدم دیگه عملی هاش رو ماهان بهتون میگه. پس اسم دوستش ماهانه. نفر اول ترلان وایساد و چوب باربد رو برداشت. ماهان توضیح داد که چطوری باید چوب رو توی دستمون بگیریم و حالت انگشت هامون روی میز چه جوری باید باشه تا کنترل داشته باشیم. بعد پشت ترلان ایستاد و ترلان با خم شدن روی میز و درست کردن انگشت هاش، حالا ماهان زاویه ی چوبش رو درست کرد و اون طرف میز رفت. ماهان گفت: - با اشاره ی من توی همون زاویه به توپت ضربه بزن. بعد از چند ثانیه گفت حالا و ترلان به توپ سفید رنگ ضربه زد ولی توپش توی جایگاه نیوفتاد. ماهان با خوشرویی گفت: - برای بار اول عالی بود. دوباره ترلان خم شده بود روی میز تا برای دومین بار تلاشش رو بکنه، به کمک ماهان که دوباره پشت سرش اومد و دست و زاویه ی ترلان رو درست کرد، اولین توپ رو توی جایگاه انداخت و یک هورای بلندی گفت که توجه همه به ما جلب شد. خجالت زده از ماهان تشکر کرد و ماهان ادامه داد: - بزن قدش دستاشون رو بالا اوردند و محکم بهم زدند. کمی و بیش از افراد اونجا نگاه از ما برداشتند ولی یه سری افراد همچنان نگاهشون روی ما بود که ماهان رو به من گفت: - بیا چوب رو بردار. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p20 یکم معذب شده بودم ولی با دیدن ذوق و خوشحالی و اون حس رضایت ترلان، تصمیم گرفتم که منم انجامش بدم. چوب رو برداشتم، توضیحات اولیه رو داد که چطوری باید چوب رو بگیرم که از همون توضیحات اولش که به ترلان داده بود یاد گرفتم. به سمت میز برگشتم، پشت سرم وایساد و درمورد زاویه ی پاها که چقدر باید باز باشن تا وقتی خم میشی کنترلت روی چوب توی دستت بهتر باشه گفت. با قیافه ای سر در گم نگاهش کردم که خندید و گفت: - چوب رو بده اول من انجام بدم چوب رو بهش دادم و اول اون تمام نکاتی که گفته بود رو انجام داد و بعد از اینکه چوب رو بهم داد سمت دیگه ی میز رفت و با اشاره به توپ قرمز رنگ ادامه داد: - هدفت این توپ باشه. باربد کنارم اومد و مثل خودم خم شد و زاویه ی دید و زاویه ی دستم رو درست کرد و به کمکش توپی توی جایگاه انداختم. منم صاف وایسادم و لبخندی زدم ولی ترلان بیشتر از خودم ذوق کرده بود، به سمتش رفتم و چوب رو بهش دادم که یهو توسط فردی کشیده شدم. ترلان با تعجب و بهت زده نگاهم میکرد که نگاه ازش گرفتم و پشت سرم رو نگاه کردم و چهره ی عصبی و سرخ شده ی یاسر رو دیدم. اروم بهم گفت: - بیا بریم تو حیاط بیرون کارت دارم. دلم میخواست بگم نمیام یا به ترلان بگم همراهم بیاد ولی چاره ای جز قبول کردن نداشتم. هر دو به سمت حیاط رفتیم و وقتی از سالن رد میشدیم نگاهی به مامان و بابا و یاسین کردم که مشغول حرف زدن و میوه خوردن بودند و اصلا متوجه خروج من از سالن نشدند. اونجا هیچ کس به جز من و یاسر و کلی استرسی که من داشتم نبود. یاسر دستی توی موهاش کشید گفت: - هر روز هر روز میری بیرون، این کار را رو میکنی؟ با صدای لرزون گفتم: - چیکار کردم مگه؟ داد زد: - چسبیدی به اون مرتیکه نهال، میفهمی؟ برو فامیلت رو از شناسنامه عوض کن که دیگه فامیلی عطایی تو اون شناسنامهت نباشه بعد هر غلطی خواستی بکن. - توام میچسبی به دخترا، میری فامیلتو عوض میکنی؟ بازو هام رو با دو دستش سفت گرفت و گفت: - اون منم، این تویی. هیچ وقت تو و فروغ از ما نبودید و نیستید؛ مواظب رفتارات باش 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p21 دیگه از ترس نمیتونستم نفس بکشم. مطمئن بودم که سرخ شدم و الان میدونه که ترسیدم ولی ول کن هم نبود: - یه بار دیگه نهال، فقط یه بار دیگ ببینمت که داری کار اشتباهی میکنی، خداشاهده از خونه پرتت میکنم بیرون. بازوهامو ول کرد و من میخکوب توی جام بودم ولی اون از کنارم رد شد و سمت سالن میرفت که باز به سمتم برگشت و گفت: - امشب هر جا رفتم با منی. دست چپش رو سمتم دراز کرد و مچ دست راست من رو گرفت و راه افتاد. سعی کردم مخالفت کنم که محکم تر مچم رو فشار داد،دستام رو مشت کردم که حداقل کسی فکر نکنه دست همو گرفتیم وبا همین وضع وارد سالن شدیم: - فروغ و بابا کجان؟ با دست بهشون اشاره کردم که همونطور به سمتشون قدم برمیداشتیم که یهو وایسادم و گفتم: - دستمو ول کن عصبی به سمتم برگشت و با چشم غره ی بدی گفت: - که بری؟ دستمو کشیدم که شاید ول کنه اما محکم تر منو کشید که باعث شد حتی یه قدم بهش نزدیک تر بشم؛ گفتم: - جلو مامان و بابا میخوام دستمو... هنوز حرفم تموم نشده بود که بابا صدامون کرد، همون طور دست تو دست هم به سمتشون چرخیدیم که با دیدن این صحنه همه هنگ کرده بودن مخصوصا یاسین؛ چون اون که بیشتر از بحث و بگو مگو هامون خبر داشت. هر چی اروم میگفتم دستمو ول کن ول نمیکرد بلکه محکم تر مچمو فشار میداد و لجم رو در میاورد. جلو تر رفتیم که خودش گفت: - امشب من و نهال باهمیم، بعدشم با هم میایم خونه. با تعجب نگاهش کردم که زیر چشمی چشم غره ای رفت و بعد رو به مامان و بابا با ترس و استرس گفتم: - نه نه نه! من با خودتون میام. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
_saye_ 212 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر #p22 اینجا یه جوری دستمو محکم فشار داد که اگه میتونستم میشستم همونجا گریه میکردم.بابا و مامان ساده ی منم که فکر میکردن داره رابطمون خوب میشه؛ قبول کردند. تا اینو شنید دستمو محکم تر گرفت و سمت حیاط خلوت رفتیم. با ورودمون ترلان نزدیک اومد و خواست حرف بزنه که یاسر توپید بهش: - برو پی بچه بازیت دختر جون. شرمنده گفتم: - وای معذرت میخوام ترلان من زود میام پیشت. نگاهی بهم انداخت و گفت: - مگه نگفتم پیش من میمونی؟ الان باز میگی میام پیشت؟ دستمو محکم تر فشار داد و گفت: - هیجا نمیری *** الان دوساعته کنار یاسر روی یه صندلی نشستم و اون با دوتا رفیق هاش داره میگه و میخنده، اگه بخوام یه دستشویی هم برم میگه نه! دیگه داشت حوصلم سر میرفت. خواستم توی گوشی بچرخم اما هیچ خبری هم تو گوشی نیست، فقط یه پیام از یاسین داشتم که نوشته بود چه خبره؟ و منم هیچ جوابی ندادم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری