رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: خاطرات تلخ

نویسنده: علیرضا شیرحسینی | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه.درام.غمگین.پایان خوش

خلاصه: 

رستا دختری که از خونه ی خودشون فرار میکنه تا از دست مادرش خلاص بشه چون زندگیشو به جهنم تبدیل کرده

و زمانی که داشته فرار میکرده با دکتری مهربون و جذاب رو به رو میشه که نمیدونست اون پسر خان آذربایجان هم هست!

 

ویرایش شده توسط علیرضا شیرحسینی
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات_تلخ

#پارت1

اسمم رستا هست. دختری که کلی عذاب کشید تا بتونه بزرگ بشه، با مادری که اسکیزوفرنی داشت و همیشه اذیتم میکرد زندگی می کردم اونم بدون پدر یعنی اون ما رو به خاطر مریضی مادرم ولم کرد منم کل عمرمو منتظر برگشتش موندم اما؟ بر نگشت 

خلاصه اینکه من از این زندگی فقط یه خواهر ناتنی داشتم که با اون می گشتم و دلمو به اون خوش کردم اما مگه زندگی اینطوری می شه؟ مگه اینطوری میتونی ادامه بدی؟ بگذریم. یه روز بهاری که تنها نشسته بودم توی حیاط مادرم به سمتم اومد و توی دستش چاقو بود: مامان؟ چیکار میکنی؟ اون چاقو چیه توی دستت؟

_ تو پدرتو دیدی؟ ها؟ زود باش بگو رفتی دیدن پدرت یا نه؟

+ چی؟ نه چرا باید بابامو ببینم؟ چی میگی؟

_ خودتو به اون راه نزن میدونم رفتی دیدنش

+ نه قسم میخورم نرفتم خواهش می کنم اینکارو نکن مامان اون چاقو رو بیار پایین اول بعد حرف می زنیم تو رو خدا اما اون اصلا به حرفم گوش نکرد و به کارش ادامه داد تا اینکه موقع مقاومت کردنم چاقو وارد دستم شد که خلاصه با دست خونی از خونه فرار کردم اونم با دوییدن. پشت سرمو نگاه کردم و خدا رو شکر دنبالم نیومد اما جلومو که نگاه کردم یه پسره بود: خانوم؟ چیزی شده؟ از چیزی فرار می کنین؟ وای زخمی هستین!

_ نه نیازی نیست در ضمن من نمیدونم شما کی هستین نمیتونم بهتون اعتماد کنم

+ اگه فکر کردین بهتون آسیب میزنم باید بگم اشتباه متوجه شدین من هیچ ضرری بهتون نمی رسونم 

_ شما از کجا میدونین که من چیا کشیدم؟ فکر کردین فقط دستم زخمیه؟ من کلا زخم خوردم و نیاز به هیچکس هم ندارم

+ فقط می خوام کمکتون کنم قصد دیگه ای ندارم فقط کافیه که باورم کنین همین

_ اما

+ میدونم بهم اعتماد ندارین ولی بذارید حداقل زخمتونو درمان کنم راستی من دنیزم

_ چرا میخواین بهم کمک کنین؟ اما من 

+ آره چون دکترا همشون به یه بیمار زخمی کمک می کنن مگه نه؟ خب حالا بگین ببینم چرا و از چی فرار می کردین؟

_ میشه بعدا براتون بگم؟ بیاین حالا که دکتر هستید اول این زخمو پانسمان کنیم

+ باشه و وقتی اینطوری گفت شروع کرد به پانسمان کردن زخمم اما من باورم نمیشد که برای اولین بار یه نفر داشته کمکم می کرده و خشکم زده بود،بگذریم. توی خودم بودم و داشتم فکر میکردم که گفت: خب؟ از چی فرار می کردین؟

_ از مادرم راستی من رستا هستم خوشبختم آقا دنیز

+ منم همین طور رستا خانوم مادرتون؟ اتفاق خاصی بینتون افتاده؟

+ راستش. مادرم چیزایی رو می بینه که حقیقت ندارن یعنی اسکیزوفرنی داره و واسه همین بهم حمله کرد و با این حرف اول یه نگاه بهم انداخته و بعد از یکم فکر کردن گفت: یادتونه گفتید چرا کمکتون می کنم؟ من بی دلیل به کسی کمک نمی کنم یعنی باید یا طرفو بشناسم یا اینکه بیاد و درخواست کمک کنه ولی شما رو که دیدم یاد یه نفر افتادم یاد یه دوست که شوهرش باهاش مشکل داشت و کتکش می زد اونم هیچ حامی نداشت که نجاتش بده مشکلشو بهم گفت منم چون دوستم بود کمکش کردم یاد اون افتادم یه لحظه! آخه گفتید مادرتون بهتون حمله کرده

+ آهان که اینطور؟ پس واسه همین بهم کمک کردین!

_ آره البته ما کلا کارمون کمک کردن به مردمه ولی شما رو که دیدم فهمیدم به کمک نیاز دارین

+ ممنون بابت کمکتون میگم حالا واقعا دکتر هستین؟ یا ادعا می کنین؟

_ نه واقعا دکترم. توی کلینیک کوچیک کار می کنم ولی خب دکترم شما چی؟

+ من؟ اصلا درس نخوندم. یعنی تا دیپلم خوندم و بعد ول کردم می خواستم حسابدار بشم ولی نشد و اینکه بابتش نگران هم نیستم چون مطمئنم یه روزی حداقل کار گیرم میاد

_ آهان اگه کمکی از من بر میاد بگید براتون انجام میدم 

+ نه شما همین که زخممو پانسمان کردید کافیه برام بابت همونم ممنون

_ خواهش می کنم راستی کسی رو توی خانوادتون دارید؟ واسه موندن کنارش منظورمه 

+ ها؟ آره دارم خواهر ناتنیم که خیلی دوستش دارم اما معلوم نیست بتونم اونجا بمونم چون پدرم پیشش زندگی می کنه و من سال هاست پدرمو نبخشیدم چون تنهام گذاشت و رفت قدیمیا چی میگن؟ بچه ها تاوان گناهای پدرشونو میدن! بله من تاوان گناه های پدرمو دارم میدم باورتون میشه فقط همون خواهر ناتنیمه که برام دل می سوزونه؟ جز اون کسی رو ندارم

_ آخ چقدر بد. واقعا زندگی بدون پدر و مادر سخته خصوصا مادر اما زندگی اینطوری نمی شه رستا خانوم یعنی حداقل یکی رو باید داشته باشید

  • لایک 4
  • آتیش 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)
در ۱۴۰۵/۱/۳۰ در 19:06، علیرضا شیرحسینی گفته است:

 

ویرایش شده توسط علیرضا شیرحسینی
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#خاطرات_تلخ
#پارت2

+ نیازی نیست یعنی من دیگه عادت کردم و همین خیلی بده که بچه ها به زندگی بدون پدر و مادرشون عادت کنن خب دیگه من باید برم فعلا آقا دنیز

_ خب از آشنایی باهاتون خوشبختم و اینکه هر موقع به کمکم احتیاج داشتید در خدمتم

+ ممنون زحمتتون دادم آقای دکتر باورم نمی شه نشستم با کسی که جونمو نجات داده درد و دل می کنم

_ من دلداری دادن رو دوست دارم حتی امید دادن به مردمو اگه دوست نداشتم که دکتر نمی شدم مگه نه؟ لبخندی زده و بعد جواب دادم: آره همین طوره خب خوشحال شدم دیدمتون

_ منم همین طور می گم دوست بشیم؟ شاید بعدا باز دیدمت

+ بشیم اما بعید می دونم اینجا بتونیم همو ببینیم شاید از اینجا رفتم

_ مهم نیست گفتم که هر موقع به کمک احتیاج داشتی می تونی روم حساب کنی
مگه نه؟ بنابراین این شمارمه اگه دوست داشتی زنگ بزن واسه کمک بهت حتما میام
+ باشه مزاحم میشم ذاتا همین جوریشم مزاحمم ولی خب بگذریم

_ نه بابا چه مزاحمتی؟ گفتم که بیا دوست باشیم تو دوستمی و من برای کمک به یه دوست هر کاری می کنم رستا

+ بازم ممنون دنیز و از پیشش رفتم. نمی دونستم کجا باید برم و برای همین زنگ زدم به دوستم که بعد یکم بوق خوردن جواب داد: الو؟ رستا؟ خوبی؟ تو کجایی بی معرفت؟ چرا زنگ نمی زنی؟

+ ممنون ملیسا خوبم ببخشید زنگ نزدم بهت یه مشکلی داشتم واسه همین نتونستم زنگ بزنم ببین ملیس من دوست داشتم اول برم پیش رها ولی بعد یاد حضور پدرم توی اون خونه افتادم و پشیمون شدم گفتم به تو زنگ بزنم مشکلی که نیست بیام پیشت؟ مادر و پدرت ناراحت نمیشن؟

_ چی؟ نه بابا می خوای بیای بیا زود باش ولی تو صدات بد میاد چیزی شده؟ چه مشکلی داشتی؟ نکنه باز مادرت؟

+ آره حالا میام برات تعریف می کنم نگران نباش

_ باشه منتظرم بیا و بعد قطع شدن تماس بود که رفتم سر ایستگاه تاکسی وایسادم و یه دقیقه هم طول نکشید که ماشین جلوی پاهام ترمز کرده و نشستم و برای اینکه ذهنم درگیر نشه هندزفری گذاشتم توی گوشم و آهنگی پلی کردم تا گوش بدم ولی درست همون موقع گوشیم زنگ خورد
"رها"
و چون اسم خواهر کوچیکم روش بود مجبور شدم جواب بدم: الو؟ رها جون؟ چطوری عزیز دل آبجی؟

_ خوبم ممنون در اصل تو چطوری آبجی؟ به ملیس گفتی می خواستی بیای پیش من ولی نظرت عوض شد چیزی شده؟ 

 

+ آخ به این ملیسا هم که هیچی نمیشه گفت نه آبجی جونم نه قربونت برم خواهر قشنگم چیزی نشده شما خودتو ناراحت نکن چیزیم نیست

 

_ آبجی بهم دروغ نگو من خواهر خودمو می شناسم تو تنها خواهر منی و می دونم راست می گی یا دروغ بگو چی شده؟

 

+ بعدا بهت می گم تو رو خدا فشار نیار بهم در ضمن نگرانم نباش گفتم که خوبم

ویرایش شده توسط علیرضا شیرحسینی
  • لایک 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۵/۲/۱ در 09:02، علیرضا شیرحسینی گفته است:

#خاطرات_تلخ
#پارت2

+ نیازی نیست یعنی من دیگه عادت کردم و همین خیلی بده که بچه ها به زندگی بدون پدر و مادرشون عادت کنن خب دیگه من باید برم فعلا آقا دنیز

_ خب از آشنایی باهاتون خوشبختم و اینکه هر موقع به کمکم احتیاج داشتید در خدمتم

+ ممنون زحمتتون دادم آقای دکتر باورم نمی شه نشستم با کسی که جونمو نجات داده درد و دل می کنم

_ من دلداری دادن رو دوست دارم حتی امید دادن به مردمو اگه دوست نداشتم که دکتر نمی شدم مگه نه؟ لبخندی زده و بعد جواب دادم: آره همین طوره خب خوشحال شدم دیدمتون

_ منم همین طور می گم دوست بشیم؟ شاید بعدا باز دیدمت

+ بشیم اما بعید می دونم اینجا بتونیم همو ببینیم شاید از اینجا رفتم

_ مهم نیست گفتم که هر موقع به کمک احتیاج داشتی می تونی روم حساب کنی
مگه نه؟ بنابراین این شمارمه اگه دوست داشتی زنگ بزن واسه کمک بهت حتما میام
+ باشه مزاحم میشم ذاتا همین جوریشم مزاحمم ولی خب بگذریم

_ نه بابا چه مزاحمتی؟ گفتم که بیا دوست باشیم تو دوستمی و من برای کمک به یه دوست هر کاری می کنم رستا

+ بازم ممنون دنیز و از پیشش رفتم. نمی دونستم کجا باید برم و برای همین زنگ زدم به دوستم که بعد یکم بوق خوردن جواب داد: الو؟ رستا؟ خوبی؟ تو کجایی بی معرفت؟ چرا زنگ نمی زنی؟

+ ممنون ملیسا خوبم ببخشید زنگ نزدم بهت یه مشکلی داشتم واسه همین نتونستم زنگ بزنم ببین ملیس من دوست داشتم اول برم پیش رها ولی بعد یاد حضور پدرم توی اون خونه افتادم و پشیمون شدم گفتم به تو زنگ بزنم مشکلی که نیست بیام پیشت؟ مادر و پدرت ناراحت نمیشن؟

_ چی؟ نه بابا می خوای بیای بیا زود باش ولی تو صدات بد میاد چیزی شده؟ چه مشکلی داشتی؟ نکنه باز مادرت؟

+ آره حالا میام برات تعریف می کنم نگران نباش

_ باشه منتظرم بیا و بعد قطع شدن تماس بود که رفتم سر ایستگاه تاکسی وایسادم و یه دقیقه هم طول نکشید که ماشین جلوی پاهام ترمز کرده و نشستم و برای اینکه ذهنم درگیر نشه هندزفری گذاشتم توی گوشم و آهنگی پلی کردم تا گوش بدم ولی درست همون موقع گوشیم زنگ خورد
"رها"
و چون اسم خواهر کوچیکم روش بود مجبور شدم جواب بدم: الو؟ رها جون؟ چطوری عزیز دل آبجی؟

_ خوبم ممنون در اصل تو چطوری آبجی؟ به ملیس گفتی می خواستی بیای پیش من ولی نظرت عوض شد چیزی شده؟ 

 

+ آخ به این ملیسا هم که هیچی نمیشه گفت نه آبجی جونم نه قربونت برم خواهر قشنگم چیزی نشده شما خودتو ناراحت نکن چیزیم نیست

 

_ آبجی بهم دروغ نگو من خواهر خودمو می شناسم تو تنها خواهر منی و می دونم راست می گی یا دروغ بگو چی شده؟

 

+ بعدا بهت می گم تو رو خدا فشار نیار بهم در ضمن نگرانم نباش گفتم که خوبم

#خاطرات_تلخ
#پارت3

_ باشه هر جور راحتی آبجی فردا می بینمت

+ می بینمت

و هم زمان که تماس قطع شد
آهنگ غمگین گذاشتم تا گوش بدم
متن آهنگ به قدری ناراحت کننده بود که اشکم در اومد تا اینکه دیدم راننده می گه: خانوم رسیدیم
هندزفری رو در آورده و کرایه رو که دادم از ماشین پیاده شدم........
زنگ خونه ی ملیسا اینا رو زدم و منتظر موندم تا باز کنن تا اینکه مادرش باز کرد: رستا جون؟ چطوری عزیزم؟ خوش اومدی دخترم مشتاق دیدار خیلی وقته ندیده بودمت

_ خوبم خاله جون شما چطورید؟ راستش یه سری مشکلات داشتم واسه همین نمی تونستم بیام ببخشید که نیومدم ملیسا خونه ست دیگه؟ فکر کردم خودش درو باز می‌کنه

+ مرسی قربونت برم منم خوبم آره آره توی پذیرایی منتظر تو بود گفت میرم باز کنم گفتم تو بشین من میرم باز می‌کنم بیا داخل

_ باشه

و وقتی رفتم داخل ملیسا گفت: خواهر خوشگلم؟ خوش اومدی بیا پیشم بشین حرف بزنیم

_ مرسی و وقتی داشتم می نشستم مادر ملیسا که نگاهش روی دستام بود گفت: دخترم؟ دستت چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟

_ وای آره مامان راست می گه چی شده؟ ها به خاطر همین ناراحت بودی؟ بگو ببینم نکنه مامانت باز یه کاری کرده؟

+ آره اما این دفعه به سمتم حمله ور شد و بهم از بابا گفت آخه من چطور می تونم برم پیش بابام؟ ملیسا باورت می شه به خاطر همین بهم حمله کرد؟

_ ای بابا مادرت هم دیگه شورشو در آورده چرا اذیتت میکنه دخترم؟ چرا نفرستادیش آسایشگاه روانی؟

+ چطور می تونم خاله جون؟ مگه من پول دارم که اونو بفرستم آسایشگاه؟ کیو دارم که کمکم کنه؟

_ خب کاری نداره که خواهر جونم به همسایه هاتون بسپر تا بفرستنش ربطی به پول نداره

+ آره اونا هم می گن باشه دخترم مادرتو می‌بریم آسایشگاه ساده ای ملیسا مردم اگه می خواستن به من لطف کنن که الان غم نداشتم

_ چی بگم والا. بالاخره هر کس یه بدبختی داره ولی خدا رو شکر که از اون خونه اومدی بیرون دخترم چون خوبی نداره با همچین زنی زیر یه سقف زندگی کنی

+ آره موافقم مامان راست می گه خب؟ چیزی می خوری؟ گرسنه نیستی؟

_ چی؟ باشه اگه یه لقمه درست کنی می‌خورم

+ اوکی پس برات یه لقمه مربا درست می‌کنم
بخور حالت جا بیاد

_ ممنون و بعدش وقتی ملیسا اومد و با هم رفتیم توی اتاق اول اون شروع کرد به حرف زدن: اینطوری نمی‌شه تو باید یه خونه واسه خودت بگیری یه خونه که توش زندگی کنی
می‌دونی چی میگم؟ یه جا که امن باشه و به خوبی زندگی کنی خدایی دلم نمیاد تو رو اینطور ببینم

+ معلومه قربونت برم تو انقدر روم حساسی که به رها می گی خواهرت حالش خوب نیست مگه نه؟ نمی‌خواستم بفهمه اما دستت درد نکنه گفتی

_ چیکار می‌کردم؟ ترسیده بودم خب تو برام مهمی آره دیوونه روت حساسم چیکار کنم؟ تو و من شبیه خواهر می‌مونیم بایدم روت حساس باشم باشه تو اینا رو ول کن حالا لقمه  ات رو بخور

+ باشه جوش نیار حالا چون عصبانی بودن بهت نمیاد لقمه رو بخورم ببینم چطوره

_ بخور مربای آلبالو هم هست همون که مورد علاقته بخور خواهر خوشگلم

+ وایی هنوز یادته چی دوست دارم! انگار خواهر تنی منی

  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...