مدیر ارشد Yammakh 2,565 ارسال شده در 17 تیر مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 17 تیر (ویرایش شده) نام رمان: شاهو؛ دزد دریا نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: اساطیری، ماجراجویانه، عاشقانه خلاصه: شاهو خود را شاه دریای پارس و اقیانوسها میداند؛ هرچند دزدی بیش نیست. روزگارِ شاهو و دوستان همعرصهاش از طریق یورشهایشان به کشتیهای ثروتمند در تنگهی هرمز سپری میشود. تا اینکه دریاسالارِ دربارِ شهریاری، دریا، طی تلهای آنان را دستگیر میسازد. شهریار دوران، اردشیر بابکان، ثروتشان را گرو میگیرد و شاهو را برای یافتنِ تخمِ سیمرغ که در یکی از اقیانوسهاست مامور میکند؛ ماموریتی که باید در حضور دریا، دریاسالار مورد اعتماد اردشیر شاه، صورت بگیرد و راه گریزی برای شاهو و دوستان همعرصهاش نیست. پس در پی تخم سیمرغ با ناوِ اژدهایان به دلِ پنج اقیانوس میزنند؛ غافل از آن که در هر اقیانوس، دیوی انتظارشان را میکشد. مقدمه: شاهو پوزخندش را به گونهی چپش چسباند و حینی که به اهرم چرخ کشتی تکیه میداد، مغرورانه لب از روی لب برداشت. - من شاهو هستم؛ انگشت اشارهاش را به سوی دریا گرفت و ادامهای کلامش را دو پهلو به زبان آورد. - شاه دریا! دریا تای ابروی چپش را بالا انداخت و حینی که سر تا پای شاهو را با نگاه پر از تمسخرش برانداز میکرد، با لحن طعنهآمیزی او را مخاطب قرار داد. - من خود دریا هستم و از این لحظه حاکمیت تو رو به رسمیت نمیشناسم. ویرایش شده دیروز در 01:09 توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,833 ارسال شده در 18 تیر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Yammakh 2,565 ارسال شده در پنجشنبه در 20:48 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 20:48 (ویرایش شده) «فصل اول: تله» پارت اول خورشید سوزان مرداد ماه، پرتوهایش را مستقیم به جنوب ایرانشهر تابانده بود. دریای پارس آرام به نظر میرسید و از سطح براق چون الماسش، گرمی آب مسلم بود. یک کشتی سلطنتی که پرچم یکی از کشورهای شرقی را برافراشته بود، داشت از تنگهی هرمز گذر میکرد؛ غافل از آنکه اژدهایان تنگه انتظارشان را میکشیدند. همهچیز آرام حس میشد؛ دقیقاً همانند آرامش پیش از طوفان. طوفانی به نام شاهو؛ دزد دریاها و دار و دستهاش. کشتی سلطنتی، داشت هر لحظه به نقطهی تلاقی، بیشتر از پیشتر نزدیک میشد؛ تا اینکه دیدهبان، از بالای دکل کشتی، از افقهایی که در حال جلو آمدن بود، بادبانهایی عجیب را در لنز دوربینهایش مشاهده کرد. بادبانهایی که نقش اژدهایی ششسر رویش طرح خورده بود. ناو اژدهایان روی موجهای بیجان و گرمازدهی دریای پارس، چون اسبی تازهنفس به سوی کشتی سلطنتی میتاخت. - ناو اژدهایان... دزدای دریایی... ناو اژدهایان... دزدای دریایی... دیدهبان مداوم و پی در پی، از بالای دکل فریاد میکشید تا همعرصههایش را از سر رسیدن ناو دزدان دریایی مطلع کند. افراد روی کشتی، همه به جنب و جوش افتاده بودند و برای نجاتیابی نقشه میچیدند. لحظات برایشان مضطربانه سپری میشد تا اینکه ناخدا کشتی را متوقف ساخت. لحظاتی بعدتر، ناو اژدهایان رسید و در یکمتری از کشتی سلطنتی متوقف شد. شاهو که روی پهلوی ناو اژدهایان ایستاد بود، سر و ته نردبانی چوبی را روی پهلوهای دو کشتی انداخت و سپس با صدایی بلند غرید. - غارت کنید! همعرصهایهای شاهو که پشت سرش ایستاده و آمادهی فرمان او بودند، با فریادش، سلاح به دست از روی نردبان گذر کردند و به کشتی سلطنتی یورش بردند. شاهو نیز آخرین نفر، از روی نردبان گذشت و به سوی ناویان کشتی سلطنتی حملهور شد. صدای برخورد سلاحها با یکدیگر آرامش را از دریای پارس ربود. همگی آنان شمشیر و نیزه و تبرزین و گرز و سپر به دست که خورشید رویشان برق میانداخت، با تن و بدنی عرقزده از شدت گرما، با یکدیگر میجنگیدند و در پی ریختن خون همدیگر بودند. غافل از آنکه، قرار نبود برندهی اصلی هیچیک از آن دو باشد؛ برنده دریا و سپاهش بود که پس از توقف کشتی توسط ناخدا، با سپاهش لولهی تنفسیِ چوبی به دست به داخل آب پریدند. به کمک آن لولهها که سرشان از آب بیرون آمده بود و از طریق تهشان دم و بازدم دهانی میگرفتند؛ همگی زیر سطح آب، رسیدن ناو اژدهایان را انتظار میکشیدند. با شنیدن صدای برخورد سلاحها به یکدیگر، در کمال سکوت، سر و تنشان را به سطح آب رسانده و با کمک نردبانهایی ریسمانی از پهلوی کشتی بالا رفتند. دریا، دریاسالارِ مامور، به آرامی به شاهو نزدیک شد و تلهی ریسمانیاش را، برای فلج کردن حرکات او، رویش انداخت. سپس پشت سرش قرار گرفت، دستش را دور سینههای عضلانی او پیچاند و شمشیرش را روی گردنش قرار داد. - به هم عرصهایهات بگو تسلیم شن وگرنه سرت روی گردنت نمیمونه! شاهو با چشمانی ریز شده به تیغهی شمشیری که گردنش را نشانه رفته بود، نگاه دوخت. ابروانی زنانه و به شکل کمان که اخم داشتند، چشمانی کشیده و آبی که نگاه وحشی درونشان در حصار مژههای بلند و پرپشتش زندانی بودند، تمام چیزی بود که در قاب نگاه شاهو نقش بست. شاهو که عار میدید به دست یک زن گرفتار شود، تا خواست حرکتی زده و خود را از تلهی آن دریاسالار رها سازد، تیزی خنجر را بر روی گودی خیس از عرق کمرش، حس کرد و از حرکت ایستاد. ویرایش شده شنبه در 03:48 توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Yammakh 2,565 ارسال شده در پنجشنبه در 20:52 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 20:52 پارت دوم دریا حینی که نوکهی تیز خنجرش را به آرامی روی کمر شاهو میفشرد، با همان صدای خشن و کلفتشدهی عمدیاش، کنارِ گوش شاهو زمزمه کرد. - فکر فرار به سرت نزنه، وگرنه طوری بهت ضربه میزنم که تا آخر عمرت فلج بشی. دندانهای بالایی شاهو با فشار، روی دندانهای زیرینش نشستند و فکش قفل شد. هر دو دستش نیز، مشت گشته و رگهای برجستهی ساق و بازوان عریانش را به نمایش گذاشتند. - بهشون بگو سلاحهاشون رو بندازن! شاهو با لحنی کلافه، از لابهلای دندانهای به هم چسبیدهاش غرید. - توفان، توکان، خُرخان، جویان، سازان؛ سلاحهاتون رو بندازین! هر پنجنفر آنان مبهوت به شاهوی گرفتار خیره شدند. سپس طولی نکشید که سلاحهایشان را به زمین انداخته و اخمآلود به دریاسالاری که ناخدایشان را گروگان گرفته بود، چشم دوختند. شاهو نیز، مادامی که شمشیرش را رها میساخت، سرش را به پایین خم کرد تا نگاه کسی به چهرهی شکستخوردهاش نیفتد. برای نخستین مرتبه بود که او میباخت؛ و غرور او با شکستش در مقابل یک زن، جریحهدار شده بود. دریا که از قد نسبتاً بلندی برخوردار بود، از بالای شانهی راست شاهو، به سپاهیان خود چشم دوخت و با صدایی بلند و کلفتشده، فرمانی صادر کرد. - همهشون رو به کشتی خودشون برگردونین و محکم ببندینشون. سربازانش، دستان مشت شدهی راستشان را، با فاصلهای اندک از قفسهی سینهشان گرفتند و با خم کردن سر، اطاعت احترامآمیز خود را به جای آوردند. سپس با خشونت، یاران شاهو را ریسمانپیچ کرده و آنان را از روی نردبان عبور دادند. در آخر نیز همگی را به دور تنهی دکل کشتی بستند. دریا با زبان اشاره، به یکی از ناویان کشتی سلطنتی دستور داد تا به نزدشان بیاید و دستان شاهوی در تله افتاده را ریسمانپیچ کند. ناوی هم طبق خواستهی دریا، به سوی آندو رفت، دو دست شاهو را با طناب محکم به هم بست و چند گره کور نیز زد. دریا که از دربند بودن شاهو اطمینان حاصل کرد، تلهی ریسمانی را از روی سر و تنش درآورد. بلافاصله، شمشیرش را غلاف کرد و در عوض از بازوی عریان و عضلانی شاهو گرفت. - راه بیفت! شاهو با قدمهایی سنگین و شانههایی که سعی داشت نبازند و آویزان به نظر نرسند، به راه افتاد. دریای خنجر به دست نیز پشت سرش گام میبرداشت. عاقبت، هر دو از روی نردبان گذشتند و روی پهلوی ناو اژدهایان قدم گذاشتند. دریا با خشونت شاهو را به جلوترین نقطه، سینهی کشتی، هدایت کرد و او را به چوبِ سینهی کشتی بست. سپس مقابل نگاه مشکین و آتشین شاهو دست به سینه شد و پوزخندی صددار به چهرهی سرخشده از خشم او تقدیم کرد. - تا بندر، همینجا، توی گرمای شرجی، میپزی، و به دزدیهات فکر میکنی! دوباره به پوزخندش صدایی تمسخرآمیز افزود و مسیر عرشه را پیش گرفت. در طول راه، زره فلزی خود را درآورد و آن را همراه خود و کشانکشان روی زمین کشید؛ چرا که گرما کلافهاش کرده بود و از قضا، او هم در هفتهی پیش از عادت ماهانهاش به سر میبرد. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Yammakh 2,565 ارسال شده در پنجشنبه در 20:57 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 20:57 (ویرایش شده) پارت سوم دریا که رفت و وارد اتاقک عرشه شد، شاهو با غروری لکهدار شده از بابت آن همه تحقیر و نیش و کنایه، غرق در خشم زنستیزانهی خود تنها ماند. کشتی با ناخدای دیگری که از سپاهیان درجهدار و مورد اعتماد دریا بود، راه دریای پارس «خلیجفارس» را پیش گرفت. ناو هرچه بیشتر داخل آبهای دریای پارس میتاخت، رنگ آب نیلیتر میشد و بر براقیت الماسوارانهی سطحش نیز افزوده میشد. شاهو همچنان، رو به افق بینهایت، به سینهی کشتی بسته شده و زیر آسمان پر از حرارت و آن هوای شرجیاش، گویی در حال تبخیر بود. هر از گاهی نیز، پرندگان دریایی و گوشتخوار، با فکر به اینکه او شکار است، به سر و صورت و تنش نوک میزدند و با ضربهی وحشیانهی سر او به خودشان مواجه میشدند. دو دلفین نیز، به صورت نمایشی و همراه با یکدیگر عاشقانه شنا میکردند و به دنبال کشتی، به این سوی و آن سوی میپریدند؛ اما نفوذ گرما انگار در حال ذوب ساختن مغز شاهو بود و او توهم میدید که آن دو، در حال پوزخند زدن به او، با صدای دریا هستند. شدت گرمازدگیاش به قدری بسیار بود که بوی همیشگی، یعنی بوی نمک و ماهی دریا هم آزارش میداد و حالش را بهم میزد. در آخر نیز نتوانست بهوش بودنش را حفظ کند و از بابت عوق زدنهای مکرر و گرمای بیش از اندازهای که از تکتک منافذ پوستش وارد بدنش میشد، از حال رفت. ساعاتی بعد، هم ناو اژدهایان و هم کشتی سلطنتی، بالاخره به بندر مهروبان رسیدند. لنگرها را انداخته و پس از قرار دادن تختهی شیبدار روی پهلوها، رویشان قدم برداشته و به کمکشان از کشتیها پیاده شدند. اطراف پر بود از اسکلههای چوبی و بازارچههایی نزدیک به اسکلهها که بوی ادویهها و ماهیهای دودیشان تا فرسخها آنور تر هم میرفت. سربازهای شهریاری دربار هم در نزدیکی اسکلهها، آمدن دریاسالار و سپاهش را انتظار میکشیدند. سربازان که دریالاسالار را به همراه دزدان دریایی و هدایای سلطنتی دیدند، شادمان به سمتشان دویدند و احترامی نظامی تقدیم دریا کردند. سپس یاران شاهو و شاهوی بیهوش را تحویل گرفته و به همراه دریا و هدایا راهی مسیر رودخانهی اَروَندرود شدند. به رودخانه که رسیدند، هدایا را به همراه فرستادههای کشور شرقی، سوار قایقی غولپیکر کردند. بعد، به همراه دریالاسالار، زندانیها را نیز سوار قایقی دیگر ساخته و مسیر تیسفون را به پیش گرفتند. روی قایق که جای گرفتند، دریا مقابل شاهو ایستاد؛ شاهویی که همچنان بیهوش بود و دو سرباز از بازوانش گرفته بودند تا پخش زمین نشود. دریا با نگاهش به شاهو اشاره کرد و با لحنی سرد لب از روی لب برداشت. - یکم آب به صورتش بزنین و بهوش بیارینش؛ من باید اون رو زنده تحویل اعلیحضرت بدم! سربازان با خم کردن سرشان، اطاعتشان را به جای آوردند. سپس تن شاهو را به سمت لبهی قایق برده و به یکباره سرش را به داخل آب فرو کردند. صدای فریادها و ناسزاهای یاران شاهو که برخاست، سر شاهو را از داخل آب بیرون کشیدند. شاهو با چشمانی حیران و دهانی باز، نفسنفس میزد و به روبرو خیره بود؛ دقیقاً به نقطهای که دریا، با تای ابرویی بالا پریده و دست به سینه، ایستاده بود و او را میپایید. - خوبه، هنوز زندهای! دریا با لحنی نسبتاً خوشحال که رگههایی از تمسخر درونش جریان داشت، این را گفت و در جایش چرخید تا مناظر زیبای اروندرود را تماشا کند. شاهو حتی فروپاشی روانی را هم رد کرد؛ چرا که رگهای صورتش، علاوه بر رگهای دستانش متورم شدند و هر لحظه در معرض انفجار قرار داشتند. عاقبت، نتوانست خود را کنترل کند و با غیض نشست؛ طوری که از شدت نیرویش، دو سربازِ نگهدارش کف قایق پهن زمین شدند. ویرایش شده شنبه در 05:36 توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Yammakh 2,565 ارسال شده در شنبه در 05:22 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 05:22 (ویرایش شده) پارت چهارم دریا در جلوترین نقطه از قایق، روی لبهاش نشست و به رنگِ نیلیِ اروندرود که تیرهتر از نیلیِ دریای پارس به نظر میرسید، چشم دوخت. رابطهی قایق و رود توجهش را به خود جلب ساخت؛ قایقی که سطح آب را میشکافد تا رویش بلغزد و پیش برود. دریا به یکباره، به وسوسههای مکرر و زمزمهوارانهی مغزش واکنش نشان داد؛ او طی حرکتی چکمههای چرمیاش را درآورد و کف پاهایش را روی سطح آب گذاشت. خنکی آب به پوست پاهایش تزریق شد، به مانند دوایی قوی، طی ثانیههایی کوتاه در کل بدنش پخش گشته و گرمازدگیاش را شفا بخشید؛ حتی روانش که این روزها توسط پیشدردهای ماهانهاش پریشان بود نیز آرام گرفت. روانش که رنگ آرامش به خود گرفت، دیگر از دلدرد و کمردرد هم خبری نبود؛ از این رو، پلک روی پلک گذاشت و دم عمیقی بلعید، سپس حین بازدمش چشم گشود و نگاهش را به اطرافش دوخت. اروندرود از دو طرف با نخلستانها احاطه شده بود و قامتهای طویل هر نفر از نخلهایش، به تنهایی با یک پرتو از خورشید میجنگید و در مقابل آفتابش، روی سطحِ رود سایه میاندخت. کرانههای رود را تا چشم کار میکرد، نیزار فرا گرفته بود؛ از نیهای کوتاه و خفه در آب گرفته تا نیهایی که درازایشان به چندین متر میرسید. نیزارها، بیشهی قورباغهها نیز بودند؛ قورباغههایی که لابهلای نیها و درون بیشههایشان نفس میکشیدند. تنفسشان نیز، با باد کردن گلویشان همراه بود و صدای دم و بازدمهایشان، با نغمهی جریانِ آرام و پیوستهی خروش آب در هم میآمیخت. سربازها در حالت آمادهباش نشسته بودند، پاروزنها با قدرت پارو میزدند و یاران شاهو نیز در خواب به سر میبردند. دریا نیز غرق در فضای آرامبخش و تسکیندهندهی رود، اطرافش را میپایید و تنها شخصی که به او توجه میکرد، شاهو بود. شاهو ابروان شمشیریاش را به هم گره داده و حینی که لب زیرینش را پی در پی و تند میگزید، از طریق چشمان ریز شدهاش به سوی دریا گلولههای آتشین و نامرئی پرتاب میکرد. لحظات مانند قایق که آب را میشکافت و پیش میرفت، طول عمرشان را میشکافت و پیش میرفت؛ طوری که خورشید غروب کرده و هلال ماه جایش را گرفته بود. قایق نیز از اروندرود گذشته بود و حال، سطح پهناور دجله را میشکافت و برعلیه جریانش، روی آن به جلو میلغزید؛ از اینرو پاروزنها با قدرت بیشتری پارو میزدند تا جریانِ قوی آب را شکست دهند. اطراف دجله برخلاف اروندرود، پر بود از کشتزارهای گندم و جو و دهکدههای کوچک. دهکدههایی که هر کدام چندین خانه را در خود جای داده بودند؛ و خانههایی که هر یک، سرپناهِ یک خانواده به حساب میآمد. بوی خاکِ خیس کشتزارها و سبزی محصولات کِشت شده، به مشامها میرسید. مشعلهایی از آتش نیز، روی درِ تمامِ خانهها آویخته شده و زمین را مثل آسمان، به دیدگان میرساند؛ چرا که مشعلها مانند ستارگان آسمان، روی زمین میدرخشیدند. طول بسیاری نکشید که شعلهی مشعلهای نصب شده روی طاق کسری، روی سطح آب سایههایی زرد، نارنجی و قرمز انداخت؛ که این نشان از طی شدن کل مسیر و رسیدن به تیسفون میداد. از زیرِ پل عریضِ و طویلِ دجله که ساختهی شاهان ساسانی بود، گذر کردند و بالاخره به اسکلهی شهر تیسفون رسیدند. تیسفونی که پایتخت روزِ ایرانشهر بود؛ شهری وسیع با خیابانهایی پهن و سازههای پر نقش و نگار و باشکوه. دو قایق نزدیکی اسکله متوقف شدند و پس از انداختن لنگرهای کوچکشان به درون آب، سطح شیبداری را از روی پهلوهایشان تا اسکلهی چوبی، دراز کردند. سپس پس از خروج دریا از قایق، به نوبت از قایقها پیاده شدند. سربازانِ نگهبانِ اسکلهها، با دیدن دریاسالار، دریا، احترامی نظامی به نمایش نگاهش گذاشته و یکی از آنان، افسارِ اسبی سیاه و تازه نفس به دست، به سویش دوید. دریا نیز لبخندی ملیح روانهی چهرهی منتظر سرباز جوان کرد و حینی که سوار اسب بلند قامت میشد، لب از روی لب برداشت. - سپاسگذارم. سپس به سوی شهر راه افتادند. راه بسیار نبود و زود با دیوارهای بلند گلی، برجهای دیدهبانی و دروازهی آهنی عظیم با کندهکاری اسبهای بالدار رویش که ورودی شهر بود، مواجه شدند. ویرایش شده 22 ساعت قبل توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Yammakh 2,565 ارسال شده در 21 ساعت قبل سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 21 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت پنجم سربازان علاوه بر حضور بر روی برجهای دیدهبانی، دو طرف دروازه نیز، زرهپوش و نیزه به دست حاضر بودند. همهی سربازان با دیدن دریای سوار بر اسب، احترامی نظامی گذاشته و دروازه را گشودند. دریا به همراه همگی از دروازه گذشته و وارد شهر شدند. سپس مسیر قصر را به پیش گرفتند؛ مسیری سنگفرششده با نخلهایی کوتاه، مجسمههای شاهان ساسانی و چراغدانهایی عظیم در دو سویش. صدای نعلهای اسب دریا با صدای پچپچ مردم درهم آمیخته میشد؛ مردمی که متشکل از هر سن و جنسیتی، کنار یکدیگر ایستاده و هر یک با واکنشی منحصر بهفرد، دزدان دریایی را مینگریستند که بالاخره دستگیر شدهاند. پشت دروازهی قصر، دریا از اسبش پیاده شد و افسارش را به دست یکی از سربازان داد. سرباز نیز، افسار به دست به سوی اصطبل راه افتاد. سربازان قصر، پس از احترام نظامی دروازه را گشودند. دریا لبخند کجی تحویلشان داد و قدم درون حیاط بیرونی قصر، که کفپوشهایی سیاه و سفید داشت و از دیوارهایش چراغدان آویزان بود، گذاشت. کارمندانِ آراستهی قصر که همگی لباسهایی سپید و بلند به تن داشتند و در رفت و آمد بودند، با ورود دریا و همراهانش به صف شده و به نشان ادب سر خم کردند. دریا نیز لبخند زنان، متقابلاً برایشان سر خم کرد. سپس از کنارِ حوض بزرگی که فواراههای بسیاری درون خود جای داده بود، گذشتند و به ورودی تالار بارعام، تالار اصلی و رسمی قصر، رسیدند. ورودی تالار دو ستون بلند با سرستونهای گاوکُش داشت و بوی بخور و عود از آتشدانهای نزدیک به ستونها برمیخاست. به جای در نیز، پردههایی زربفت طلایی و قرمز که سنگین به نظر میرسیدند، آویخته بودند. دریا در جایش چرخید و به ورودی پشت کرد. سپس دست به سینه شد و مشغول براندازی چهرههای مبهوت دزدان دریایی که محوطهی قصر را با دهانهایی نیمهباز دید میزدند، شد. در آخر، نگاه جدیاش را به شاهو دوخت و با لحنی جدی و دستوری لب از روی لب برداشت. - آهای دزد، به نفعته حواست به رفتار و کلامت مقابل شاهنشاه باشه! شاهو دندانهایش را سفت و محکم روی هم فشرد؛ طوریکه صورتش به سرخی زد و رگهای شقیقههایش متورم شدند. در همان حین، از لابهلای دندانهایش، با لحنی پر از تنفر و تمسخر دریا را مخاطب قرار داد. - بسیار خب نوکرِ حلقه به گوش شاهنشاه؛ حواسم به همه چیز هست! تای چپ ابروی دریا بالا پرید و تای ابروی راستش خمیده شد. یاران شاهو و سربازان دریا، بر خلاف آن دو تمایل داشتند به ناخدای زنستیز و فرماندهی مردستیز خود بخندند. دریا دم عمیقی بلعید و بازدمش را کشیده به بیرون پس داد. او در تلاش بود که خویشتنداری کند؛ چرا که هیچ نمیخواست مقابل شاهنشاه حاضر در تالار، دستان مشت شدهاش را به جایجای صورت شاهو بکوبد. - ورودمون رو اعلام کن. دریا بود که این را به یکی از کارمندان سپیدپوش تالار که آنسوی ستون ایستاده بود، گفت. کارمند حینی که سرش را به نشانهی اطاعت خم میکرد، لبخندی روی لبان سرخش نشاند و وارد تالار شد. لحظاتی بعد، پردهها توسط او کنار زده شدند و صدایش با لحنی خوشرو دریا را مخاطب قرار داد. - بفرمایید فرمانده؛ شاهنشاه اجازهی ورود دادند. دریا شانههایش را بالا اندخت، سینه ستبر ساخت و سپس با قدمهایی با صلابت وارد شد. بقیه نیز، پشت سر او در سکوت، به داخل تالار گام برداشتند. شاهو و یارانش با دهانی باز خیرهی نقاشیهای سقف که نبرد شاهنشاهان را نشان میداد بودند؛ که به یکباره با ضربهی پای سربازان به پشت زانوانشان، در میانهی تالار، رو به اردشیر شاه زمینگیر به زانو درآمدند. اردشیر شاه با جامهای زربفت و تاج مرواریدی بر سر، روی تختِ طلاییاش که پایههایی به شکل شیر داشت، نشسته بود. دریا تا پلههای مرمرین انتهای تالار، که به تخت ختم میشد، گام برداشت و روی زانوی راستش نشست. کف دست راستش را نیز، روی سینهاش گذاشت و با لحنی پر از احترام، لب از روی لب برداشت. - درود بر شاهِ شاهان، شاهنشاه اردشیر بابکان! ویرایش شده 3 ساعت قبل توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Yammakh 2,565 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت ششم چشمان اردشیر شاه با دیدن دریاسالار، دریا، که سالم و سلامت، آن هم به همراه دزدان دریایی بازگشته بود، درخشید. از روی تختش برخاست و با قدمهایی شاهوارانه از پلههای مرمرین پایین رفت. سپس مقابل دریا ایستاد، کمر خم ساخت و از بازوان زرهپوش او گرفت. دریا را وادار به ایستادن کرد و در همان حین، با لحنی پدرانه او را مخاطب قرار داد. - درود پدرت بر تو دخترم؛ خوش بازگشتی! لبخندی عمیق روی لبان دریا پهن شد. دریا در جایش ایستاد و نگاه دلتنگش را به اردشیر شاه دوخت. اردشیر شاه نیز، نتوانست مقابل حاضران اندرون تالار، جلوی خود را بگیرد؛ طوریکه دریا را به آغوش کشید و بوسهای پدرانه بر فرق سر او کاشت. والدین دریا، از نزدیکان اردشیر شاه بودند که حین بازگشت به تیسفون، کشتیشان مورد هجوم دزدان دریایی آن زمان قرار گرفت. لحظهی حمله دزدان، دریای خردسال داخل اتاقک در حال استراحت بود و با شنیدن صدای جنگ از بیرون، طبق گفتهها و تاکیدات پدر و مادرش پنهان شد. پس از خوابیدن صداها، دریا از مخفیگاهش بیرون آمد و دید که پدرش، مادرش و تمام ناویان کشته شدهاند و ثروتشان نیز به تاراج رفتهاست. دریا به مدت نیمروز، بالای سر پدرش و مادرش و ناویانشان گریست؛ اما عاقبت با دانش دست و پا شکستهای که از کشتیرانی داشت، کشتیِ قبرستانشده را به اسکله رساند. اردشیر شاه که آن زمان تازه به سلطنت رسیده بود، خواست دریا را به عنوان فرزند خواندهاش برگزیند؛ ولیکن با مخالفت درباریان مواجه شد. هرچند دریا زیر نظر اردشیر شاه رشد کرد و تربیت شد؛ دریا همیشه دختر اردشیر بود و اردشیر همیشه پدر دریا! - پدر، به لطف نیایشهای شما که بدرقهی راهم بودن، ماموریتم رو با موفقیت به پایان رسوندم. دریا حینی که از آغوش اردشیر شاه فاصله میگرفت، این را گفت و خود را کنار کشید. اردشیر شاه نگاهش را به دزدان دریایی که چشمان گشاد شدهشان، بین شاهنشاه کشور و دریالاسالار در گردش بود، دوخت؛ گویی هر شش نفرشان، دهانشان از رابطهی بین آن دو، باز مانده بود. اردشیر شاه کف دست چپش را روی شانهی دریا گذاشت و به نشان افتخار، چند مرتبهای رویش کوبید. سپس لبخند مقتدرانهای روی لبانش نشاند و به سوی شاهو و یارانش گام برداشت. - شگفتا! چه کسانی رو میبینم؟ دزدان افسانهای جوانمرد! سپس اخم کمرنگی روی پیشانیاش طرح زد. مقابل شاهو ایستاد، کمر خم ساخت و از بازان عریان و عضلانی او گرفت. شاهو را وادار به ایستادن کرد و در همان حین، با لحنی دلخور سربازان را مخاطب قرار داد. - چرا مهمانان رو بستین؟ ریسمانها رو باز کنین. شاهو و یارانش که از تضادِ رفتار شاهنشاه و رفتار زیردستان او با خودشان در بهت بودند، ابروانشان همزمان با یکدیگر بالا پریدند. شاهو چشمان ریز شدهاش را به نگاه نافذ اردشیر شاه دوخت و با لحنی کنجکاو از شخص او پرسید. - شاهنشاه اردشیر، با تمام اعدامیها قبل از مرگشون مهربان میشن؟ لبان اردشیر شاه از یکدیگر فاصله گرفتند و صدای خندهی کوتاه و شاهانهاش از حنجرهاش بیرون آمد. پس از لحظات کوتاهی، اردشیر شاه خندهاش را به لبخندی دوستانه مبدل کرد و پاسخ شاهو را این چنین داد. - نه پسر جوان، به عنوان دزد اینجا نیستین؛ بلکه مهمان مایید. پس از گفتهاش لبخند اطمینانبخشانهای روی لبانش نشاند. سپس چرخید و به سوی دریا قدم برداشت. به نزد دریا که رسید، دست راستش را روی شانهی راست او نهاد و با صدایی آرام فرمان داد. - به اونها اقامتگاه بدین و پس از استحمام، به تالار غذاخوری سطلنتی همراهیشون کنین. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری