رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: آزمند
نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو)
ژانر: عاشقانه، تراژدی

خلاصه: 
داستان دختری به نام ویانا که درست پنج سال قبل، از دست «خشایار وثوقی» پدر ظالم و بی منطقش، فراری شد و همراه با برادر بزرگش هومان به آلمان رفت؛ اما نه! داستان اینجا تمام نمیشه.
هومان بدون ویانا به آلمان میره و خواهرش رو دور از چشم پدرشون به پنج تا از دوست‌های قدیمیش توی تهران میسپره؛ حالا پنج سال گذشته و ویانا و دوست‌هاش، حرفه و کارهاشون رو بیخیال شدن و چسبیدن به خلافکاری! 
خلافکاری‌ای که داستان شیرینی برای ویانا رقم میزنه و پاش رو به شرکت «کوروش کبیر» باز میکنه؛ مردی که دخترهارو به بهانه‌ی کار به دبی میبره تا اون‌ ها رو به شیخ های عرب بفروشه! قصد ویانا لو دادن کوروشه و در این میان، مقابله شدنش با «نامدار کبیر» پسر بزرگ و جذاب کوروش، تمام نقشه‌های ویانا رو به هم میزنه…

مقدمه:
حریص که باشی، تمام زندگی مقابل چشم‌هات سیاه میشه! هیچ چیز رو نمیبینی؛ حتی عشق رو.
من، ویانا وثوقیِ همیشه حریص، حالا با ولع لو دادن کوروش کبیر، پدر مردی که عقل از سرم برده بود چیکارمیکردم؟ حرصم نسبت به پول و ثروت کبیر بیشتر بود یا عشقم به پسرش؟

آزمند به معنای حریص*

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک نفر نان داشت اما بی‌نوا دندان نداشت_ آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت

آن که باور داشت روزی می‌رسد بیچاره بود_ آن که در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت

دشت باور داشت گرگی در میان گله است_ اما نمی‌دانم باور چرا سگ چوپان نداشت؟!!

 

چه بسا سپاس‌گزاری از این اثر لازم است، اثری که رفاقت‌ها را از مرز و بوم جنسیت خارج کرده، اثری که ثابت کنه تنها یک چیز و یک دلیل ارزش نگرانی و شادی داره و اونم خود آدمه، اثری که نشون میده در کنار بدترین شخصیت‌ها شخصی مثل نامدار هست تا در اثر محبت دست بکار‌های خوبی بزنه یا حتی از پدرش گلوله بخوره ( البته به فصل دوم بستگی داره! )...

دست و پا گر بشکند با نسخه درمان می‌شود_ چشم گریان هم دمی با بوسه خندان می‌شود 

 

در شروع با قلم شلوغ اما پاسخگویی مواجه شدم! حجم زیادی مطالب بود که در ادامه به درستی روشن می‌شدن؛ شروع رمان از وسط داستان سبک خوبی برای جذب مخاطب و درگیر کردنش در ادامه خوانشه ...

 

در طی این ازدحام مطالب جاهایی بودن که خواننده سردرگم می‌شد که کدوم شخصیت داره این حرف رو میزنه که بر می‌گرده به تراکم بالای مطالب؛ البته در ادامه که در کنارش سد بزرگ سوالات کوتاه‌تر می‌شدن خیلی گویا و نمایان کار شده بود ...

 

بسیار عالی سبک رفتار و لحن گفتاری شخصیت‌هارو در دیالوگ‌ها و منولوگ‌ها نمایش داده بودیی؛ خواننده حتی شاید احساس واقعی بودن و اینکه انگار خودش اونجاست بهش ابلاغ بشه ...

 

علائم نگارشی نماینده و مامور نویسنده هستند تا نحوه‌ی مطالعه به درستی انجام بگیره و چقدر به جا و بدون نقص استفاده شده بودن ...

 

در تمام مطالب به جز محدود دفعات به نسبت کلمات، نیم فاصله‌ها رعایت نشده بودن مثلا باید فرقی بین های "شن‌ها" و های بله یا صدا زدن باشه ...

 

اشتباهات تایپی به قدری کم بودن که اگر بگم نداشته اغراق نبوده ولی چیزی که خیلی خورد به چشمم استفاده از "طوفان" به جای "توفان" در انتهای پارت ۲۸‌ام بود ...

 

پایان فصل اول اونجوری که انتظار میره کار شده بود که به اصطلاح میشه گفت شروع یک پایان ....

 

به قدری قلمت زیبا بود که حتی دوست نداشتم چند نکته رو هم گوش زد کنم ولی در طی مطالعه‌ دو مطلب به من یاد آور می‌شده اول اینکه با توجه به برخوردم با چند نفر و ارتباطاتی که در مینی‌چت داشتم این رمان باید در ژانر اجتماعی هم قرار بگیره که در صورت صلاح دید بسیار عالی میشه

 

و در پایان ...

 

در پیچ و تاب معرکه میزان دروغگوست_ در کشوری که رعیت و سلطان دروغگوست

تشخیص گرگ‌ها چقدر سخت است_ در گله‌ای که حضرت چوپان دروغگوست

 

 

راویِ امید 💚🙏

  • لایک 1
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، راویِ امید گفته است:

یک نفر نان داشت اما بی‌نوا دندان نداشت_ آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت

آن که باور داشت روزی می‌رسد بیچاره بود_ آن که در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت

دشت باور داشت گرگی در میان گله است_ اما نمی‌دانم باور چرا سگ چوپان نداشت؟!!

 

چه بسا سپاس‌گزاری از این اثر لازم است، اثری که رفاقت‌ها را از مرز و بوم جنسیت خارج کرده، اثری که ثابت کنه تنها یک چیز و یک دلیل ارزش نگرانی و شادی داره و اونم خود آدمه، اثری که نشون میده در کنار بدترین شخصیت‌ها شخصی مثل نامدار هست تا در اثر محبت دست بکار‌های خوبی بزنه یا حتی از پدرش گلوله بخوره ( البته به فصل دوم بستگی داره! )...

دست و پا گر بشکند با نسخه درمان می‌شود_ چشم گریان هم دمی با بوسه خندان می‌شود 

 

در شروع با قلم شلوغ اما پاسخگویی مواجه شدم! حجم زیادی مطالب بود که در ادامه به درستی روشن می‌شدن؛ شروع رمان از وسط داستان سبک خوبی برای جذب مخاطب و درگیر کردنش در ادامه خوانشه ...

 

در طی این ازدحام مطالب جاهایی بودن که خواننده سردرگم می‌شد که کدوم شخصیت داره این حرف رو میزنه که بر می‌گرده به تراکم بالای مطالب؛ البته در ادامه که در کنارش سد بزرگ سوالات کوتاه‌تر می‌شدن خیلی گویا و نمایان کار شده بود ...

 

بسیار عالی سبک رفتار و لحن گفتاری شخصیت‌هارو در دیالوگ‌ها و منولوگ‌ها نمایش داده بودیی؛ خواننده حتی شاید احساس واقعی بودن و اینکه انگار خودش اونجاست بهش ابلاغ بشه ...

 

علائم نگارشی نماینده و مامور نویسنده هستند تا نحوه‌ی مطالعه به درستی انجام بگیره و چقدر به جا و بدون نقص استفاده شده بودن ...

 

در تمام مطالب به جز محدود دفعات به نسبت کلمات، نیم فاصله‌ها رعایت نشده بودن مثلا باید فرقی بین های "شن‌ها" و های بله یا صدا زدن باشه ...

 

اشتباهات تایپی به قدری کم بودن که اگر بگم نداشته اغراق نبوده ولی چیزی که خیلی خورد به چشمم استفاده از "طوفان" به جای "توفان" در انتهای پارت ۲۸‌ام بود ...

 

پایان فصل اول اونجوری که انتظار میره کار شده بود که به اصطلاح میشه گفت شروع یک پایان ....

 

به قدری قلمت زیبا بود که حتی دوست نداشتم چند نکته رو هم گوش زد کنم ولی در طی مطالعه‌ دو مطلب به من یاد آور می‌شده اول اینکه با توجه به برخوردم با چند نفر و ارتباطاتی که در مینی‌چت داشتم این رمان باید در ژانر اجتماعی هم قرار بگیره که در صورت صلاح دید بسیار عالی میشه

 

و در پایان ...

 

در پیچ و تاب معرکه میزان دروغگوست_ در کشوری که رعیت و سلطان دروغگوست

تشخیص گرگ‌ها چقدر سخت است_ در گله‌ای که حضرت چوپان دروغگوست

 

 

راویِ امید 💚🙏

درود بر شماا خیلییی خیلی ممنونم از وقتی که در اختیارم گذاشتید و لطف بسیاری که دارید

خیلی خیلی لذت بردم از نقدتون سپاسگذارمم واقعا باارزشه برام و حتما به توصیه‌هاتون عمل میکنم

و اینکه درست متوجه نشدم، یعنی ژانر اجتماعی به ژانرهاش اضافه کنم؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، هانی بانو گفته است:

درود بر شماا خیلییی خیلی ممنونم از وقتی که در اختیارم گذاشتید و لطف بسیاری که دارید

خیلی خیلی لذت بردم از نقدتون سپاسگذارمم واقعا باارزشه برام و حتما به توصیه‌هاتون عمل میکنم

و اینکه درست متوجه نشدم، یعنی ژانر اجتماعی به ژانرهاش اضافه کنم؟

بله دقیقا همین انتظارو دارم 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، راویِ امید گفته است:

بله دقیقا همین انتظارو دارم 

به روی چشم، بازم کلی ممنون ازتون🙏🏻

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...