ایناز 132 ارسال شده در 12 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر (ویرایش شده) نام رمان: ترانه گناهکاران ژانر: معمایی، جنایی، درام نویسنده: آیناز فکری | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانههایی بیروح قصد دارند زندگیاش را بگیرند. اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده است با فردی گره میخورد که قرار است مسیر زندگیاش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانهی گناهکاران بیابند. ویرایش شده 6 مهر توسط ایناز تصحیح متن 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 12 تیر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 12 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر (ویرایش شده) #پارت1 «خلاصه» عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانههایی بیروح قصد دارند زندگیاش را بگیرند. اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده است با فردی گره میخورد که قرار است مسیر زندگیاش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانهی گناهکاران بیابند. «مقدمه» در تالار پر از سکوت و نگاههای سنگین، جایی که هر قدم باید سنجیده برداشته شود، عروشا فرزانه خود را در میان گردبادی از اتفاقات ناگوار مییابد. او تنهاست، انگار تمام دنیا علیه اوست. وقتی سایهها بلندتر میشوند و حقیقت پشت پردهای از ابهام پنهان میگردد، وقتی تکیهگاهها فرو میریزند و آنچه که بود دیگر نیست، وقتی تنها سلاح، سکوت و دانستنِ چیزهایی است که نباید گفت… راه نجات چیست؟ ویرایش شده 6 مهر توسط ایناز 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 12 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر (ویرایش شده) ترانه گناهکاران: پارت 2 قاضی: ـ دفاعی داری؟ دخترک با چشمهای لرزون به مردی که این سوال رو میپرسید نگاه کرد؛ نفسهاش طولانی شده بود. وکیل دستی به شونه دخترک زد و چشمهاش رو برای اطمینان باز و بسته کرد. دختر با چهره آشفته به سمت قاضی برگشت؛ لرزش بدن نحیفش رو میشد از فرسنگها دید... از نگاههای خشمگین قاضی بدنش سرد شده بود. عروشا: ـ آقای قاضی من... من قاتل نیستم. قاضی ابرویی بالا انداخت و به دخترکی که حال خوشی نداشت خیره شد. مثل اینکه قاضی نگاهی به فرد روبهرو انداخت؛ آیا واقعاً بیگناه بود با نقشه بازی میکرد؟! قاضی: ـ برای بار دوم میپرسم؛ دقیق جواب بده... اون شب چه اتفاقی افتاد؟ دخترک به وکیلش نگاه کرد. وکیل با باز و بسته کردن چشمش برای بار دیگه اطمینان داد. عروشا: ـ من رفتم پیش خواهرم... ولی توی اتاق نبود... رفتم سرویس بهداشتی ولی... ولی خواهرم... صدای گریههای دختر سکوت دادگاه رو شکست. قاضی برای ثانیه ای به بیرحمی روزگار چشم بست. اما حسش رو سریع خاموش کرد. قاضی: ـ با توجه به فقدان ادله کافی مبنی بر ارتکاب جرم توسط خانم عروشا فرزانه، صدور هرگونه مجوز خروج ایشان از کشور تا زمان صدور حکم نهایی ممنوع است؛ پایان دادگاه. دستهای دخترک از زنجیر آزاد شدند؛ اما از تهمت کثیف... نه!قاضی حکم آزادی داده بود... ولی زندگی حکم اعدام رو صادر کرده و هیچ جوره نمیشد ازش سر باز کرد؛ از در خارج شد. وکیل زیر دست دخترک رو گرفته بود. راهرو دادگاه پر از آدمهای آشنا با نگاههای نفرت بار بود؛ مثل اینکه اگه اونجا کسی نبود خودشون برای انتقام اقدام میکردن. وکیل زیر گوش دخترک نجوا داد. وکیل: ـ عروشا محکم باش. «محکم!» واژه آشنا ولی غریبی برای دخترک بود که الان هیچ جوره براش معنا نداشت. چشمهای زمردی دخترک دیگه رنگی برای دلبری نداشتن. چشمهایی که قرار بود روزی دل از همه ببره الان بدون نور و فروغ بود؛ درست مثل چراغ شکسته. مردی با شونههای خم شده رو میدید. با دیدن عروشا بیحرکت موند؛ این مرد انتهای تمام آرزوهای دخترک بود.ولی... ولی الان هیچ احساسی نداشت. **** «عروشا» عروشا: ـ بشین عروشا. سوار ماشین شدم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم؛ بریده بودم. از زندگی کردن، از دست دادن، از تهت خوردن و اثبات نشدن. لیلی پشت رل نشست و ماشین به حرکت افتاد. نگاه نگران و پر از ترحمش رو روی خودم حس میکردم؛ من از این نگاه ها بیزار بودم. لیلی: ـ رنگ به رو نداری؛ عروشا با خودت نکن این کارو. پوزخندی زدم و به شیشه ماشین خیره شدم. عروشا: ـ من نکشتمش. لیلی: ـ میدونم، میدونم؛ ولی باید اثبات بشه. تا دادگاه بعدی سه ماه فاصله هست؛ اگه تو این سه ماه بیگناهیت ثابت بشه همه میفهمن بیگناهی. بارونی که میبارید باعث میشد، خیابون های دلگیر تهران تار دیده بشه. عروشا: ـ چه فایده، وقتی خواهرم نیست، خانوادم مثل یه اشغال انداختنم بیرون، مردی که یه روزی به چشم شوهرم میدیدم منو جوری ندید مثل اینکه هیچ موقعه تو زندگیش نبودم. لیلی نگاهی بهم کرد. لیلی: ـ دیوونه بهتر از بالای دار بودنه که. پوزخندی زدم؛ توی حال من نبود بفهمه چی میکشم. با بیحالی تمام لب زدم. عروشا: ـ لیلی! برای من بالای دار بودن بهشته تا زنده موندن تو این جهنم؛ میفهمی؟ اشکم پشت سر هم میریخت، بی حالی و سردرد امونم رو بریده بود. ماشین جلوی کلانتری ایستاد. به لیلی نگاه کردم که لبخندی دلگرم کنندهای زد. لیلی: ـ باور کن همه چی خوب میشه خب؟ سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. حالی برای راه رفتن نداشتم اما چارهای نبود. لیلی با قفل کردن ماشین سمتم اومد؛ با هم وارد کلانتری شدیم. اولین چیزی که جلب توجه میکرد؛ خانوادهای بودن که به ناحق من رو متهم به قتل خواهرم کردن. روی نیمکت سه نفر نشسته بودن. سه نفر از عزیزترین هام، ولی این نگاه نفرت بارشون برای چی بود؟چرا؟ من لایق این نگاهها نبودم. ارشیا سمتم هجوم آورد که سربازی جلوش رو گرفت. اما جلوی فریاد هاش رو نمیتونست بگیره. ارشیا: ـ لعنتی! چرا کشتیش هان؟ قاتل، چجوری دلت اومد تو لباس عروسیش بکشی؟ چطوری دلت اومد قاتل؟! صدای زن آشنایی که از قضا مادرم بود، دلم رو هزار تیکه کرد. با تمام نفرت لب میزد و من با هر کلمه میمردم و زنده میشدم. مامان: ـ ول کن پسرم، دستهای پاکت به خون این کثیف آلوده نشه. به سمت من برگشت، نفرتی که توی چشماش بود رو میشد؛ از ده فرسخی متوجه شد، چه برسه به اینکه با اون نگاهها بهت خیره بشه. با تمام وجود داد زد. مامان: ـ تا سرت رو بالای دار نبینم، خیالم راحت نمیشه قاتل بیهمه چیز... خدا لعنتت کنه. لیلی دستم رو گرفت و به سمت اتاقی با در سبز پاستیلی برد، در زد. مرد جوونی پشت میز بود که با دیدن لیلی بلند شد. سرگرد: ـ سلام خانم فتوحی، بفرمایید. مرد با دست به صندلی جلوی میزش اشاره کرد، لیلی سلامی زیر لب گفت و وارد اتاق شدیم، روی صندلی نشستم. لیلی: ـ جناب سرگرد شما اطلاع دارین، من به عنوان وکیل خانم عروشا فرزانه تو این پرونده دخالت دارم. دادگاه سه ماه آزادی موقت داده. توی این سه ماه باید مدارک مبنی بر قتل «کتایون فرزانه» جمع آوری بشه. لیلی مکثی کرد. لیلی: ـ من مطمینم موکلم بیگناهه. سرگرد پشت میز نگاهی به من انداخت... اما اون چرا... چرا با نفرت نگاه میکرد؟ چقدر این روزها نگاه های همه مثل هم بودن. سرگرد: ـ اگه بیگناهه چرا سوهان داخل سینه مقتول برای این خانمه؟! هه! مزاح میفرمایید. چشمم رو بستم، اشکم دوباره سرازیر شد. ای کاش میتونستم بگم که من بیگناهم اما... لیلی پشتم رو نوازش میکرد. سرگرد: ـ من این پرونده رو ارجا میدم به حوزه جنایی، اونجا سرگرد بازرس به پرونده رسیدگی میکنه؛ شما منتظر خبر برای بازپرسی باشید. لیلی تشکری کرد، بلند شدیم. در رو باز کردم که با حرف سرگرد دستم روی دستگیره در قفل شده موند. سرگرد: ـ خانم فتوحی شما یکی از وکلای مشهور کشورمون هستین و بیشتر بخاطر پروندههای موفقتون شهرت دارید. به عنوان فردی که کارم در این زمینه است میخوام بگم که بهتره بخاطر بد نشدن سوابق کاری خودتون دست از این پرونده بردارید. لیلی نگاه تندی به سرگرد انداخت و با لحنی که عصبانیت موج میزد به سرگرد خیره شد. لیلی: ـ من تو حیطه کاری خودم اون قدری تجربه دارم، تا نیازی به گرفتن پیشنهاد از افراد متفرقه نداشته باشم؛ روزخوش. ویرایش شده 6 مهر توسط ایناز 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 13 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 تیر (ویرایش شده) #پارت3 از کلانتری بیرون اومدیم و سوار ماشین شدم، لیلی در سمت من رو بست. عروشا: ـ سرگرد راست میگه. لیلی نگاهی به من انداخت. لیلی: ـ چرت و پرت نگو، من میدونم تو بیگناهی و تا اثبات شدنش دست نمیکشم. چشمام رو بستم و به صندلی ماشین تکیه دادم؛ توی یه بازی کثیف گیر افتاده بودم و راهی برای نجات خودم نداشتم. هر چی بیشتر دست و پا میزدم بیشتر تو باتلاق فرو میرفتم؛ روزگار سفیدم رنگ سیاهی گرفته بود. با رفتن کتایون من هم مردم؛ یه زنده متحرک شده بودم. اما سه ماه بعد، نفسم هم میرفت و دیگه مرده واقعی بودم؛ به حکم قتلی که قاتلش من نبودم. طول راه نه لیلی حرف زد نه من، سکوت دلنشینی ایجاد شده بود که هیچ کدوم قید شکستنش رو نداشتیم و این سکوت آشوب دلم رو کم میکرد. به ویلای لیلی رسیدیم و ماشینش رو گوشه حیاط پارک کرد. حوض وسط حیاطش بین اون درخت و باغچه سر سبزش امید زندگی میداد؛ ولی... نه برای منی که موعود مرگم فرا رسیده بود. لیلی مغنش رو درآورد که موهای بلند نارنجی رنگش زیر نور خورشید، درخشید. پشت سرش از پله های سفید رنگ بالا رفتم؛ از در شیشهای وارد خونه شدیم که لیلی صداش رو بالا برد. لیلی: ـ بهجت خانم مگه من نگفتم این در رو باز نزار. زن لاغر اندام با عجله جلومون ظاهر شد. بهجت: ـ ببخشید خانم چشم دیگه تکرار نمیشه. لیلی دستش رو به کمرم زد و با فشار کمی به سمت مبل های راحتی چرمیش هدایت کرد؛ شالم رو در آوردم و روی مبل انداختم، لیلی روبهروم روی مبل نشست. لیلی: ـ عروشا بهم نگاه کن. سرم رو بلند کردم و به چشم های سیاه شبرنگش نگاه کردم، وکیل موفقی بود... ولی میتونست من رو نجات بده؟ لیلی: ـ عروشا یه ماهه از فوت کتایون گذشته... تو حتی نتونستی از خودت دفاع کنی. میفهمی اگه چیزی نگی کسی نمیتونه تو رو نجات بده؟ نگاهی کوتاهی انداختم. عروشا: ـ مهمه؟ لیلی: ـ زندگیت رو به هم نزن عروشا. این همه درس نخوندی که سر یه تهمت همه چی پر بزنه. یادت بیارم کی هستی؟ تو دکتر عروشا فرزانه هستی . نباید اینطوری پا پس بکشی. نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم. عروشا: ـ چی بگم؟ چی میخوای بشنوی؟ لیلی: ـ هر چی که اون شب اتفاق افتاد. **** «فلش بک یک ماه قبل» همه جا سر و صدا بود و صدای موزیک گوشم رو کر میکرد؛ کنار ارشیا نشستم و لبخند زنان لب زدم. عروشا: ـ خب در محضر بردار عروسیم، چه حسی داری امشب تو عروسی خواهرتی؟ دستم رو مشت کردم و به عنوان میکروفون جلوش گرفتم؛ ارشیا نگاهی به من انداخت و روی بینیم ضربهای زد. ارشیا: ـ فندق بالا، کم شیطونی کن. سرم رو کج کردم و لبم رو غنچهای رو به جلو دادم. عروشا: ـ ارشیا جونم من ناز کنم تو نازمو میکشی؟ ارشیا بغلم کرد. ارشیا: ـ من تا آخر عمر نوکریت رو میکنم چشم قشنگ من. موبایل روی پام ویبره رفت. پیامکی از شماره ناشناس بود. « عروشا بیا بالا تور عروسیم خراب شده باز » لبخندی زدم که ارشیا نگاهی به گوشیم کرد و پیام رو خوند؛ با تعجب بهم نگاه کرد. ارشیا: ـ چرا با یه شماره دیگه پیام داده؟ شونهای به بالا انداختم. عروشا: ـ نمیدونم حتما گوشی خودش شارژ نداشته، من برم بالا. ارشیا: ـ کجا دختر ، به زیبا میگم بره. ابرویی بالا انداختم و با لبخند گفتم. عروشا: ـ وا ناسلامتی خواهر عروسما، به من گفته برم پیشش خان داداش. ارشیا لبخندی و سری تکون داد. بلند شدم و از پله ها رفتم بالا؛اتاقی که چار چوبش با گلهای سفید و صورتی تزیین شده بود رو باز کردم. عروشا: ـ عروس خانم دوباره تور رو خراب کردی؟ خبری از کتایون نبود؛ با تعجب به داخل اتاق نگاه کردم. عروشا: ـ عروس خانم کجا غیبت زد؟ تقی به در سرویس بهداشتی داخل اتاق زدم. عروشا: ـ کتایون اونجایی؟! صدایی نیومد... کنجکاو شده در رو باز کردم. عروشا: ـ کتی الو؟ کجایی دختر؟ اینجا هم نبود؛ به سمت دیگه سرویس رفتم... خون روی زمین نفسم رو برید؛ با ترس رد خون رو دنبال کردم. و ... کتایون خوابیده بود... توی وان با چشمای باز خوابیده بود... لباس سفیدش بین آب قرمز رنگ خون گرفته بود. دستم رو روی دهنم گذاشتم. وسیله نقره ای بین سینش حتی با وجود اب خونی، برق میزد؛ با دستهای لرزون و صورتی پر از اشک به سمتش قدم برداشتم. دستهام میلرزید، یکی از دستهام رو روی دهنم گذاشتم تا بالا نیارم. عروشا: ـ کتی جونم بلند شو؛ کتی؟ جوابی نمیداد و گریههای من بیشتر میشدن، چشماش باز بود... اما... اما حرف نمیزد؛ دستم رو روی صورتش کشیدم. ویرایش شده 18 مرداد توسط ایناز 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 14 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 تیر (ویرایش شده) #پارت4 با صدای قدمهای یکی سر بلند کردم؛ اما با دیدن ارشیا ترسیده از کتایون فاصله گرفتم، قلبم خیلی تند میزد و قطع به یقین رنگ به رو نداشتم. ارشیا با وارد شدن به سرویس بهداشتی، ابتدا بهم نگاه کرد و بعد با چشمهای بیرون زده، خیره به جسم بیجون کتایون شد، دوباره ناباور بهم خیره شد. با لبهای بیجونش حرف زد. ارشیا: ـ چیکار... کردی... عروشا؟ نگاهم بین کتایون و ارشیا چرخید، مثل اینکه خودم هم باورم نمیشد، دختری که غرق در خونه کتایون باشه. اشکام تندتر از قبل روی گونم میچکید. ترسیده به ارشیا نگاه کردم، نمیتونستم درست حرف بزنم، تموم جملم رو بریده بریده گفتم. عروشا: ـ م... من هیچ... هیچ کاری ن... نکردم. **** «یک ماه بعد» با پشت دستم اشکهام رو پاک کردم و بینیم رو بالا کشیدم. به عسلی روبهروم زل زدم؛ لیلی لبخندی محوی زد و دستم رو گرفت. لیلی: ـ پس ارشیا یه چیزایی میدونه؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و بهش خیره شدم. عروشا: ـ اگه خبر داشت بهم نمیگفت قاتل. لیلی سری تکون داد. و موبایلش رو از روی میز بینمون برداشت و بعد از چند دقیقه بالا و پایین کردن، موبایل رو روی میز گذاشت. به چشمهایی که از گریه سرخ شده بود نگاه کرد. لیلی: ـ گریه نکن دیگه عروشا، فردا باید یه سر به کلانتری بزنیم؛ پرونده رو خیلی سریع به بخش جنایی ارجاء دادن، امیدت به خدا باشه. سری تکون دادم و برای بار دیگه اشکهای سرد روی صورتم رو با پشت دست پاک کردم. **** در و دیوار سبز رنگ بیشتر من رو خفه میکردن؛ پوزخندی زدم و به انگشتهام نگاه کردم، از استرس بیش از حد دور ناخنهام رو زخم کرده بودم. خیلی عجیب بود... اما من به این درد اعتیاد داشتم و یه جورایی آرامش روحم بود. مزه خون توی دهنم طمع شوری انداخته بود؛ در باز شد و پسر جوونی همراه لیلی به داخل اومدن. ناخواسته بلند شدم و زیر لب «سلام»ای کردم. پسر سری تکون داد و پشت میز نشست و لیلی هم روبهروم جا خشک کرد. دستهاش رو به هم گره زد و با فاصله کمی از خودش روی میز گذاشت. سرگرد: ـ من سرگرد آراد آریا منش هستم؛ خانم فتوحی رو شناختم و فکر کنم شما عروشا فرزانه باشین درسته؟ با استرس به مرد روبهروم نگاه کردم؛ مثل همه مردهای ایرانی چشم ابرو مشکی بود و صد البته چینی که بین دو تا ابرو کشیدهاش وجود داشت جدیتاش رو چند برابر میکرد. آب گلوم رو بلیعدم با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم. عروشا: ـ بله! سرگرد سری تکون داد و با چشمهای ریز شده به لیلی نگاه کرد. سرگرد: ـ خانم فتوحی ما رو تنها میزارید؟ لیلی دوست نداشت من رو تنها بزاره، اما به اجبار بلند شد؛ با دیدن نگاه نگران و پر استرس من لبخندی زد و برای اطمینان دادن به من چشمهاش رو باز و بسته کرد؛ سرم رو پایین انداختم. با شنیدن بسته شدن در، غم عجیبی به دلم نشست و صد البته دلی پر از آشوب غوغا کرد؛ حالا تو اون اتاق با دیوار های سبزی که بیشتر خفهام میکرد، من و سرگرد مونده بودیم. از پشت میز بلند شد و دقیقا روبهرو من روی صندلی نشست. به چشمام زل زد... مثل اینکه میخواست ببینه به سوالاش درست جواب میدم یا نه؟ ای کاش همه میتونستن حقیقتها رو از چشمهای آدمها بفهمن. سرگرد: ـ خانم فرزانه! هر سوالی از شما میپرسم لطفا با دقت جواب بدین. سری تکون دادم و برای بار دیگه آب گلوم رو قورت دادم. سرگرد: ـ اون شب چه اتفاقی افتاد؟ خسته از سوالات و پاسخهای تکراری چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم؛ داغی، اشک پشت چشمم روی صورتم روونه شد. مثل اینکه این اشکها تمومی نداشتن. چشمام رو باز کردم و از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود، بهش نگاه کردم؛ از روی میز دستمال کاغذی رو برداشت و جلوم گرفت. با برداشتن برگهای تشکری زیر لب کردم. به میز چوبی جلوم خیره شدم و اجازه دادم تا اشکهام دوباره برای ریختن راه باز کنن. عروشا: ـ شب عروسی خواهرم... یه... یه پیام از طرفش اومد... میگفت دوباره تورش... خراب شده میخواست درستش کنم... ولی... ولی وقتی رفتم... توی اتاقش نبود. بعد فکر کردم سرویس بهداشتیه... در زدم جواب نداد... رفتم تو...ولی کتی... صدای گریهام تنها چیزی بود که سکوت رو میشکست؛ گریههام دل هر آدمی رو به رحم میآورد. ولی... ولی خانوادم با زجه زدنهای من هم بهم رحم نکردن. بینیم رو بالا کشیدم و سعی کردم آروم باشم؛ برای بار دیگه سرگرد دستمال کاغذی رو جلوم گرفت و من بدون تعارف دو سه برگه برداشتم. عروشا: ـ کتی توی وان پر از خون خوابیده بود. هق هقهام بالا رفت. سرگرد چشمهاش رو بست و سری به چپ و راست تکون داد؛ بعد از چند ثانیه بهم نگاه کرد. عروشا: ـ چرا وقتی خواهرتون جواب نداد، شما رفتین داخل؟ نگاهی به چشم های قهوهایش انداختم و بریده، بریده حرف زدم. عروشا: ـ کتایون از بچگی عادت داشت... وقتی... وقتی سرویس بهداشتیه جواب نده... منم گفتم... شاید... شاید داره تور رو درست میکنه. سرگرد: ـ فرمودین که وان پر آب بود؟ سری به معنی اره تکون دادم. عروشا: ـ اره! لباس عروسی تو آب... پر از خون بود. سرگرد: ـ چیز مشکوکی از اون شب یادتون میاد؟ هر چیزی که عادی نباشه؟ کمی فکر کردم، همه چیز عادی بود بجز اون شماره. عروشا: ـ کتایون وقتی پیام فرستاد از یه شماره ناشناس بود. سرگرد چشمهاش رو ریز کرد. سرگرد: ـ شماره رو دارین؟ تو بازجوییهای قبلی همچنین حرفی از طرف شما ثبت نشده. پوزخندی زدم و بینیم رو بالا کشیدم. عروشا: ـ گفتم شاید مهم نباشه. سرگرد: ـ شماره رو دارین؟ عروشا: ـ نه موبایلم پیش داداشمه، این موبایلی هم که دارم تازه گرفتم. سرگرد سری تکون داد. سرگرد: ـ چیز دیگهای هم هست نگفته باشین؟ عروشا: ـ نه، همه چیز رو گفتم. سرگرد: ـ خیلی خب میتونید تشریف ببرید. موقع رفتن به خانم فتوحی بگید بیاد داخل. سری تکون دادم و بلند شدم. از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم؛؛لیلی پا روی پا انداخته و به جای نامعلوم خیره شده بود، پیشش رفتم. ـ لیلی سرگرد کارت داره. لیلی مثل اینکه منتظر این خبر باشه، سریع بلند شد و با عجله رفت سمت دفتر سرگرد... ولی بعد چند قدم برداشتن مثل اینکه چیزی به یادش اومده باشه راه رفته رو برگشت؛ از کیفش کلید ماشین رو دراورد و دستم داد. لیلی: ـ برو تو ماشین بشین منم میام. بدون حرف اضافی رفت و منم به سمت خروجی حرکت کردم. ***** «آراد» آراد: ـ این آخرشه. سری تکون دادم و به فتوحی نگاه کردم. آراد: ـ کی این حرف رو زده. فتوحی کمی خودش رو روی صندلی جابهجا کرد. لیلی: ـ دیروز. کریمی رو صدا زدم که به ثانیه نکشیده در باز شد و سرباز لاغر اندامی با احترام نظامی وارد شد. آراد: ـ گوشی خانم فتوحی رو بگیر، صوت رو وارد کامپیوتر کلانتری کن. ویرایش شده 19 مرداد توسط ایناز 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 16 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 تیر (ویرایش شده) #پارت5 موبایل رو گرفت؛ دوباره احترام نظامی گذاشت و با «چشم» گفتن از اتاق خارج شد؛ بلند شدم و با دور زدن صندلیهایی که روکش سبزه تیره داشتند ، پشت میز نشستم. نگاه گذرایی به فتوحی کردم و به نقطه نامشخصی خیره شدم؛ وکیل پایه یک دادگستری لیلی فتوحی، وکیلی که هر پروندهای رو قبول نمیکرد، مگر اینکه میدونست اون دعوا رو میبره. جای تعجب داشت، پروندهای که احتمال باخت داره رو با چنین پشتکاری دنبال میکرد و از همه مهمتر وکیل کسی شده بود که احتمال قاتل بودن رو داشت و این یعنی باخت، یعنی لطمه به کارنامه خیلی موفق و درخشان وکیل «لیلی فتوحی»... بهش خیره شدم. با غرور خاصی پا روی پا انداخته بود و به دیوار روبهروش نگاه میکرد. آراد: ـ جالبه خانم فتوحی! فتوحی به سمتم برگشت و ابرویی بالا انداخت. فتوحی: ـ چی جالبه جناب آریا منش؟ خودم رو روی صندلی جابهجا کردم و بعد از مکث کوتاهی پاسخ دادم. آراد: ـ پذیرفتن پرونده کسی که احتمال باخت داره. فتوحی به صندلی تکیه داد و لبخند محوی زد. فتوحی: ـ اون دختر نمیتونه قاتل باشه؛ من دختر خالم رو میشناسم جناب آریا منش. ابرویی بالا انداختم و سری تکون دادم. آراد: ـ خیلی مطمین حرف میزنید. فتوحی میخواست جواب بده که در زده شد؛ با صدای بلند و رسایی لب زدم. آراد: ـ بیا تو. کریمی با احترام نظامی وارد شد و موبایل رو دو دستی جلوم گذاشت. کریمی: ـ قربان درخواستتون انجام شد. سری تکون دادم. آراد: ـ میتونی بری کریمی. کریمی دوباره احترام نظامی گذاشت و سریع به سمت در حرکت کرد؛ بعد از خروج کریمی، فتوحی هم بلند شد و دستی به مغنه سیاهش کشید. خنثی بهش خیره شدم و موبایل رو به سمتش گرفتم. آراد: ـ اگه چیز دیگهای هم بود، حتما اطلاع بدین. فتوحی بیصدا سری تکون داد و موبایل رو از دستم گرفت... قصد رفتن داشت، اما با یاد آوری چیزی به سمتم برگشت و به بهم نگاه کرد. نمیدونم اون لحظه چی میخواست از چشماش بخونم... اما هر چی بود میدونستم یک حرف داشت «اون دختر بی گناهه». فتوحی کف دستهاش رو روی میز گذاشت و خیلی نامحسوس به طرفم خم شد. فتوحی: ـ جناب آریا منش، یادتون باشه؛ کسی که زمانی تونسته جون هزار نفر رو بدون هیچ چشم داشتی نجات بده؛ نمیتونه جون عزیزترین کسش رو بگیره. با چشم های ریز شده نگاهش کردم که خودش رو صاف کرد؛ فتوحی با چهره جدیش نگاهی بهم انداخت. فتوحی: ـ امیدوارم منظورم رو بهتون رسونده باشم. با اجازه! به سمت در حرکت کرد، با هر حرکتش صدای برخورد پاشنههای بلند کفشش به روی زمین سکوت اتاق رو بهم میزد؛ بلاخره از اتاق بیرون رفت. خودم رو روی صندلی چرخدار اداره رها کردم و دستم رو زیر چونم گذاشتم... جمله فتوحی تو سرم اکو میشد. منظورش چی بود؟ عروشا فرزانه؟ اون جون هزار نفر رو نجات داده بود؟ مگه کی بود؟ پرونده آبی رنگ گوشه میز با نوشته سیاه رنگی، چشمک میزد. پرونده رو برداشتم و بازش کردم. اطلاعات کامل عروشا فرزانه «عروشا فرزانه فرزند محمد فرزانه، نام مادر: نیلوفر فتوحی» چهار بار ازش بازجویی کرده بودن در هر چهار بار حرفاش یکی بود، حتی یک ذره چیز مشکوکی نداشت. اما چیزی که من رو به شک انداخت. حرفهای ارشیا فرزانه بود. چرا هیچ کس بهش شک نکرد؟ صدای در اتاق باعث شد از نگاه کردن به پرونده دست بکشم. با گفتن «بفرمایید» در باز شد و قیافه خوشحال سیامک تو دید قرار گرفت؛ حدس اینکه چرا سیامک تا این حد خوشحاله سخت نبود. علاقه سیامک به فتوحی جوری بود که حتی کریمی هم میتونست متوجهش بشه... سری تکون دادم و بهش نگاه کردم؛ در رو بست و با چند قدم خودش رو به صندلی رسوند و نشست. با لبخند پهنی بهم نگاه کرد. سیامک: ـ شنیدم لیلی اومده، چرا من رو صدا نکردی؟ پوزخندی زدم و یه تای ابروم رو بالا بردم. آراد: ـ حواست هست چندین ماهه که دیگه لیلی مثل قبل باهات رفتار نمیکنه؟ با این حرفم سیامک چینی بین ابروهاش انداخت. سیامک: ـ دوست داری اذیت کنی؟ نیشخندی زدم و خودم رو مشغول پرونده جلو روم نشون دادم، اما شیش دنگ حواسم پیش سیامک بود. آراد: ـ نمیدونم چی بهش گفتی... اما خب، حداقل اینو میدونم مثل قبل باهات گرم و صمیمی نیست. کنجکاو بهش نگاه کردم؛ برعکس چند لحظه قبل لبخند دندون نمایی زد و بهم خیره شد. سیامک: ـ بیخیال فتوحی، مامان از اون بهترهاش رو سراغ داره. سری به تأسف تکون دادم و دوباره به پرونده نگاه کردم. آراد: ـ برای لیلی اومده بودی؟ سیامک بعد از مکث کوتاهی جواب داد. سیامک: ـ نه! کاظمی جون صدا کرده بریم اتاقش. نفس عمیقی کشیدم؛ صدا کردن کاظمی فقط یه دلیل داشت... این دلیل چیزی نبود؛ جز مسأله جلو روم... سری تکون دادم و پرونده رو بستم. سیامک طبق عادت همیشگی قندون روی میز رو در دست گرفته و در حال گشتن شکلات مورد علاقهاش بود؛ سری به تأسف تکون دادم؛ وسایل مورد نیاز و پرونده رو برداشتم. به سیامکی که در حال غر زدن زیر لب بود نگاه کردم و کلافه گفتم. آراد: ـ بلند شو دیگه سیامک. سیامک شاکی قندون رو روی میز گذاشت و با اخمی که بیشتر جنبه شوخی داشت نگاهم کرد. سیامک: ـ واقعا که یه چیز به درد بخور تو اون قندون نیست. همونطور که به سمت در میرفتم تا بازش کنم، جوابش رو دادم. آراد: ـ غر نزن سیامک، بیا دنبالم که خیلی کار دارم. سیامک بدون حرف اضافهای خودش رو بهم رسوند و شونهبهشونه هم به سمت اتاق کاظمی رفتیم؛ اتاق کاظمی دقیقا طبقه دوم انتهای راهرو دست چپ بود. با طی کردن پله ها به طبقه مورد نظر رسیدیم. کف سفید کلانتری همیشه برق میزد و همه این ها زیر سایه سختگیریهای کاظمی بود؛ با رسیدن به در قهوهای رنگی از افکارم دست کشیدم. سیامک ضربهای به در زد و منتظر اجازه ورود شد؛ با کلمهی «بیا تو» در رو باز کردم و وارد شدیم. سرش رو بلند کرد و از پشت عینک مطالعهاش نگاه کرد. با دیدن من و سیامک سری تکون داد؛ با دست به صندلیهای جلوی میزش اشاره کرد؛ بدون حرف، همراه سیامک به سمت صندلیهایی با روکش چرمی قهوهای رنگ حرکت کردیم و کنار هم نشستم. مثل همیشه دورتادور اتاق پر از گل و گیاه بود و فضای بزرگش باعث میشد، اتاق دلبازتر به چشم بیاد. سیامک قندون روی میز رو برداشت و سکوت اتاق رو شکست. سیامک: ـ ای بابا سرهنگ شکلات نداری؟ سرهنگ سر از پرونده جلوش برداشت و کلافه با اخمی که قیافش رو جدیتر کرده بود به سیامک نگاه کرد؛ سرهنگ حریف هر کسی میشد جز سیامک. سرهنگ: ـ خدا صبر بده به من، بزار روی میز اون رو. سیامک قندون رو گذاشت و با حالت خنثایی به کاظمی خیره شد. بعد از مکث کوتاهی صدای سرهنگ سکوت رو شکست. سرهنگ: ـ این پروندهای که بهتون ارجاء شده، هم خیلی مهمه و همچنین زمانش هم کمه. تو این یه ماه گذشته چیز زیادی نتونستن به دادگاه ارایه بدن؛ و شما قراره در این سه ماه آزادی موقت قاتل عروشا فرزانه، مدرکی کافی برای قتل کتایون فرزانه ارایه بدین. فعلا که همه اطلاعات علیه خواهر مقتوله ولی... کافی نیست. سری تکون دادم. ویرایش شده 19 مرداد توسط ایناز 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) #پارت6 صدای پوزخند سیامک توجه کاظمی رو به خودش جلب کرد. سیامک: ـ توی این دنیای کثیف خیلی از بیگناهها بدون دلیل گناه کار میشن. سرهنگ ابرویی بالا انداخت و چینی به بینیش داد که باعث شد گرهای بین ابروهاش ایجاد بشه. سیامک بلند شد؛ دستهاش رو تو جیب شلوار پارچهایش فرو برد و با جدیت به سرهنگ نگاه کرد ولی لحنش... خنثی بود. سیامک: ـ امیدوارم مثل اون زن بدبخت نشه که چهار سال از عمرش رو به اشتباه پشت اون چهار دیواری های کثیف گذروند. با این حرف سیامک سرهنگ سرش رو پایین انداخت؛ مثل اینکه شرمندگیش نسبت به اون زن دوباره طغیان کرده بود... زن به دلیل قتل غیر عمد شوهرش رفت زندان، چهار سال موند... ولی وقتی سیامک شواهد قابل قبول رو ارائه داد. بیگناهی زن اثبات شد. هرچند دیگه دیر شده بود؛ زن از سر عفونتی که بدنش رو گرفت، مرد. اون وسط دو تا طفل معصوم یتیم، تحویل بهزیستی داده شد. قتل مرد رو مادرش با ریختن روغن داغ انجام داده و از قضا با صحنه سازی کردن، زن بینوا گناهکار شد. سیامک پوزخندی زد و سری به تأسف تکون داد؛ با لحن کنایه آمیزی لب زد. سیامک: ـ با اجازه سرهنگ. با قدمهای بلند خودش رو به خارج از اتاق رسوند؛ به سرهنگ نگاه کردم که با صدای بسته شدن در سر بلند کرد و به جای خالی سیامک چشم دوخت. چشماش رو روی هم گذاشت و فشار داد. بعد از سکوت طولانی، سرهنگ نگاهی بهم انداخت و با لحنی آرام که ناراحتی توش موج میزد لب زد. سرهنگ: ـ حرفی نداری؟ نگاهی به سرهنگ انداختم و سرم رو پایین انداختم. آراد: ـ منم با اجازتون سرهنگ به پرونده رسیدگی کنم که وقت کمه. خودتون بهتر میدونید چه سرهایی که بیگناه بالای دار رفتن و کسی نجواهای اخرشون رو نشنید. از روی صندلی بلند شدم. احترام نظامی گذاشتم و کاظمی رو با عذاب چندین سالش که سر سایه سیامک دوباره تازه شده بود تنها گذاشتم؛ از پله های سفید کلانتری پایین اومدم و به سمت بیرون از کلانتری حرکت کردم. سیامک به ماشین تکیه داده و در حال حرف زدن با موبایلش بود؛ با رسیدن من بهش هول کرده تماس رو قطع کرد و لبخندی زد. سیامک: ـ چته؟ سرهنگ حرصش رو روی سرت خالی کرد. کلافه سری تکون دادم و با خستگی تمام لب زدم. آراد: ـ دوباره که سرهنگ رو شستی؟ سیامک دستی به پشت سرش کشید. سیامک: ـ اره خبر نداری خشکشویی زدم. خندیدم. هیچ موقع از تیکه انداختن دست نمیکشید؛ سیامک نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد. همونطور که به سمت در ماشین میرفت گفت. سیامک: ـ بیا که حاجی گفته بریم سفارش کله پاچه بدیم. چینی به بینیم دادم... هر پنجشنبه و جمعه، بند و بساط کله پاچه به راه بود و این حال من رو به هم میزد؛ با حال زاری لب زدم. آراد: ـ دوباره شروع شد. سیامک در رو باز کرد و سری به تأسف تکون داد. سیامک: ـ بیا بشین غر نزن با خودت. پوفی کشیدم و سوار ماشین شدم؛ سیامک پشت رل نشست و منم کنارش، بعد از سکوت طولانی سیامک شروع کرد به حرف زدن. سیامک: ـ دختره رو دیدی؟! چشمهام رو ریز کردم و نگاه کوتاهی بهش انداختم. آراد: ـ کدوم دختره؟ سیامک: ـ عروشا فرزانه. سری به عنوان تأیید حرفش تکون دادم. آراد: ـ اره دیدمش. سیامک: ـ خب؟ آراد: ـ دختره صورتی خیلی معصومی داره... سیامک، فتوحی خیلی محکم بهم گفت قاتل نیست. سیامک: ـ آخ که این فتوحی دل من بدبخت رو میسوزونه. به طور نمایشی ضربهای به فرمون زد؛ چشم غرهای بهش رفتم و به بیرون خیره شدم. آراد: ـ دوباره شروع کردی؟! دست چپش رو به شیشه پایین کشیده شده تکیه داد و روی لبش گذاشت؛ همونطور که به روبهروش نگاه میکرد جواب داد. سیامک: ـ امروز دیدمش؛ آخ که میخواستم بگم «بنده را به نوکری قبول میکنی بانو؟!» ولی حیف که نشد. پوزخندی زدم. آراد: ـ حاجی خانم بشنوه تو رو قیمه میکنه. سیامک به حالت نمایشی هول زده صاف نشست. سیامک: ـ بیخیال، میگم این دختره میدونی کیه؟ چیه؟ آراد: ـ نه باید تحقیق کنیم. بیشتر سر نخ ها تو خونه فرزانهها خوابیده؛ توی اولین فرصت از برادر مقتول هم بازپرسی کنیم بهتره. سیامک: ـ آدرس داری؟! آراد: ـ اره از پرونده برمیدارم. جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم. سیامک بعد از سفارش کله پاچه حاجی سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کردیم؛ باقی راه در سکوت مطلق گذشت. همش چشمای دختره جلو چشمم میومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد میزد « نجاتم بده ». به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد. وارد حیاط که شدیم. مامان میوهها رو توی حوض میانداخت. سیامک با دیدن مامان و میوههایی که تو حوض شناور بودن، ضربهی ارومی به سرش زد و زمزمه کرد. سیامک: ـ خدا به خیر کنه. دوباره قوم گرسنگان حمله میکنن. مامان نگاهی بهمون انداخت و با مهربونی لبخندی زد. مامان: ـ اومدین پسرا؟ خسته نباشین. سیامک سری تکون داد. سیامک: ـ تو هم خسته نباشی مامان خانم. مثل اینکه قوم گرسنگان اعلام حمله کردن. مامان خندید و سری به تأیید حرف سیامک تکون داد. مامان: ـ سیامک! سالی یه باره پسرم، خدا رو خوش نمیاد اینطوری میگی. سیامک از پله هایی که منتهی به ورودی خونه میشد. بالا رفت همونطور که کفش هاش رو در میاورد؛ به مامان نگاهی انداخت. سیامک: ـ اره، اره... همون سالی یه بارم شیاطین به خونه حجوم میارن. مامان «استغفرالله»ای زیر لب گفت که آراد وارد خونه شد؛ لبخند محوی روی لبم آوردم و کنار مامان گوشه حوض نشستم. آراد: ـ به دل نگیر حاج خانوم سیامک رو میشناسی دیگه. مامان به چشمهام خیره شد و دستی به صورتم کشید. مامان: ـ بگو دردت به جونم. خوب میتونست حالم رو بفهمه. دستش رو از روی صورتم برداشتم و بوسهای زدم. دست ازادام رو داخل آب سرد حوض بردم؛ همین که خواستم حرف بزنم صدای نورا که داشت در حیاط رو باز میکرد اجازه صحبت رو ازم گرفت. نورا: ـ ای وای بیچاره دختره؟! کامران حالش خوبه؟! کامران: - ......... نورا: ـ آخ چی بگم خدا عاقبت همه رو بخیر کنه. کامران: - ......... نورا: ـ باشه عزیزم مواظب خودت باش . به مامانت هم بگو فردا مراسم هست. کامران: - ........ نورا: ـ خدافظ نورا وارد حیاط شد و تا من و مامان رو دید سلامی داد. نورا: ـ خسته نباشی داداش. آراد: ـ ممنون عزیزم. مامان نگاهی به نورا انداخت. مامان: ـ خوبی دخترم؟ ویرایش شده 19 مرداد توسط ایناز 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر (ویرایش شده) #پارت7 نورا چادرش رو در آورد و همونطور که داشت تاش میکرد؛ شروع کرد به حرف زدن. نورا: ـ چی بگم مامان، امروز کامران شنیده همکارش به حکم قتل به صورت موقت منع از کار شده؛دختره بیچاره یه هفته بعد توی کانادا سخنرانی داشت. چشمام رو ریز کردم و با لحنی که شک توش موج میزد، لب زدم. آراد: ـ کیه؟ میشناسی؟ نورا با تعجب بهم نگاه کرد، حق داشت بگه «آراد چرا این سوال رو میپرسه؟» مخصوصاً با صدایی که نسبتاً بلند بود. نورا: ـ وا داداش! همکار کامران بوده دختره، دکتر عروشا فرزانه با شنیدن اسمش احساس خفگی کردم؛ خدایا با چی داری امتحانم میکنی؟با جون یه دختر؟ چرا باید اسمش رو از زبون خواهرم بشنوم؟قلبم دوباره دردهاش شروع شده بود؛ دستم رو روی قلبم گذاشتم. یاعلی گفتنهای مامان گوشم رو کر میکرد؛ سیامک با شنیدن های و هوی مامان پا به رهنه با عجله پله ها رو یکی به دو کرد و خودش رو بهم رسوند. با رنگ و روی پریده جلوم زانو زد و به صورتم ضربه میزد؛ دهنم رو باز کرده بودم و هوایی که هر لحظه کمتر میشد رو با تمام توان میبلعیدم. سیامک قرصهام رو از جیب کتم درآورد و تو دهنم گذاشت؛ بدون آب بلعیدم که بعد از چند دقیقه، ضربان قلبم آروم شد و دیگه درد چند دقیقه پیش نبود. سیامک داشت قلبم رو ماساژ میداد؛ چشمام رو بسته بودم؛ صدای گریههای مامان و نورا به گوش میرسید. سرم رو به شونه مامان تکیه دادم که سرم رو نوازش کرد؛ با صدایی که توش اثرات گریه موج میزد کنار گوشم زمزمه کرد. مامان: ـ خوبی دردت به جونم؟ با صدایی آروم و بریده، بریده پاسخ دادم. آراد: ـ خو... خوبم. صدای پرسشگرانه سیامک بین گریههای نورا طنین انداخت. سیامک: ـ چرا اینطوری شدی؟ مخاطب این سوال که با نگرانی زده شده بود من بودم، اما این بار به جای من، نورا با گریه به سوال سیامک جواب داد. نورا: ـ من اسم همکار کامران رو گفتم حالش بد شد. چشمام رو باز کردم که پرده خیسی از گوشه چشمهام کنار رفت؛ سیامک جلوم نشسته بود... اما نگاهش روی نورا... صدایی پر از شک سیامک باعث شد نورا دیگه گریه نکنه و به سوال سیامک جواب بده. سیامک: ـ همکار کامران؟ کیه نورا؟ ما میشناسیم؟ نورا: ـ نمیدونم میشناسی یا نه، اسمش عروشا فرزانه هست. سیامک مثل من شوکه شد و با چشمای از حدقه در اومده بهم نگاه کرد؛ شاید به هرکسی میگفتیم باور نمیکرد؛ اما این اتفاق تصادفی نبود. شنیدن اسمش از زبون نورا و شناختن کامران همه و همه... خواسته خدا بوده. مامان با تعجب به دوتامون نگاه کرد. مامان: ـ چی شده که اینطوری با شنیدن یه اسم به هم میریزید؟ سیامک بدون توجه به سوال مامان به نورا نگاه کرد. سیامک: ـ کامران میشناسه دختر رو؟ نورا سری به تأیید حرف سیامک تکون داد و با صدایی که رگههای گریه مشهود بود؛ لب زد. نورا: ـ اره داداش، حتی کامران چندین بار با دختره عمل مشترک داشته. سیامک بهم نگاه کرد و آروم لب زد. سیامک: ـ آراد؟ **** «عروشا» سر خاکش آب ریختم و بدون توجه به خاکی شدن لباسم کنار قبرش دراز کشیدم؛ با یه دستم قبر سردش رو بغل کردم. این آغوش برعکس آغوشهای قبلی کتایون سنگ و بیروح بود؛ البته! این اخرا اون آغوش گرم کتایون دست کمی به الان نداشت؛ با این حال لبخند پر از دردی زدم که قطره اشکی از چشمم روی خاک سرد فرو نشست. سرم رو بیشتر روی قبرش کشیدم و سرماش رو به جون خریدم. دوباره مثل این یه ماه دردهای دلم رو پیشش باز کردم؛ دردهایی که سر سایه خودش داشتم تجربه میکردم. با صدایی گرفته پربغض لب زدم. عروشا: ـ کتایون؟ جات سرده ابجی جونم؟ همیشه از سرما بدت میومد مگه نه؟ ولی... ولی کتی، با رفتنت منو انداختی تو جهنمی که هیچ راه فرار نداره... من از اتیشش میسوزم. همه فکر میکنن من تو رو... تو رو کشتم... ولی خودت میدونی، من... من جونمو بهت میدادم؛ بینیم رو بالا کشیدم. لبخندی به دردهای دلم زدم و صحبتم رو ادامه دادم. عروشا: ـ میدونی چیشد کتی؟ مامانم میگه منو تا بالای دار نبینه راحت نمیشه، ارشیا میگه تو قاتل کتایونی، هاکان وقتی شنید که من تو رو کشتم بهم پشت کرد و رفت؛ کتی! با رفتنت بابام پیر تر شد و شکست...ولی تنها کسی که بهم هیچی تا الان نگفته بابامه... باهام حرف نمیزنه، ولی... ولی دلم رو هم نمیشکنه، لیلی میگه بیگناهیم رو ثابت میکنه؛ ولی... ولی ای کاش بلند میشدی و به همه میگفتی... میگفتی خواهرم منو نکشت؛ شاید... شاید از این جهنم خلاص میشدم. گریههام تبدیل به زجه زدن شده بود و بین هر حرفم هق،هق میکردم. عروشا: ـ کتی خیلی درد دارم... کتی دارم میسوزم... کتی؟ جواب بده کتایون... د حرف بزن لعنتی؛ بگو چه گناهی داشتم منو تو این جهنم انداختی و رفتی؟ من که برات زندگیمو فدا میکردم... چرا با تهمت قتلت منو سوزوندی؟زجه میزدم ، فریاد میزدم... اما کسی حرف منو نمیفهمید و حتی نمیشنید! از روی قبر بلند شدم و لبخندی زدم. به قبر سفیدی که اسم «کتایون فرزانه» خودنمایی میکرد؛ نگاهی کردم. عروشا: ـ کتایون درسته من الان جهنمم؛ ولی... ولی مطمینم جات توی بهشته. دلت پاکه کتی. منم شاید سه ماه دیگه بیام پیشت. با لباسهای خاکی بلند شدم و روی پاشنه پا چرخیدم؛ اما با دیدن مرد روبهروم «هین» بلندی کشیدم و ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم که سنگ قبر پشتم مانع حرکتم شد. ترسیده و هول کرده لب زدم و کلمات رو تیکه، تیکه کنار هم میچیدم. عروشا: ـ ب... بخدا دلم... تن... تنگ شده بود... غلط کردم ترو خدا نزن. فقط نگاه میکرد و هیچی نمیگفت. از روی زمین کیفم رو برداشتم. بدون حرف میخواستم برم که حرفش باعث شد سر جام بمونم. ارشیا: ـ بهت قول میدم یه روزی باهم روی پل هوایی میشینیم و ماشینارو نگاه میکنیم؛ یه روز میریم کوه و از دور شهرو نگاه میکنیم. یه روز باهم میریم برف بازی و سرتاپامونو برفی میکنیم. اون روز نزدیکه فقط باید طاقت بیاریم عروشا؛ بیگناه باش تا یه عمر شرمندت باشم. برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم. با لحنی که دل سنگ رو هم آب میکرد لب زدم. عروشا: ـ بیگناهم، دیر یا زود مشخص میشه. ولی معلوم نیست که اون روز من باشم یا نه. ویرایش شده 14 مرداد توسط ایناز 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 29 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر (ویرایش شده) #پارت8 خسته شدم؛ از این همه بیرحمی، از این همه سیاهی و گمراهی. داشتم فرار میکردم؛ اما پیش کی؟ اصلا داشتم کجا میرفتم؟ کجا رو داشتم برای رفتن؟ توی این شهر بزرگ هم مگه میشد آدم خفه بشه؟ وقتی توی این شهر حکم مرده متحرک رو داشتم؛ کجا باید میرفتم؟ جایی برای مردههای متحرک گوشه این شهر غریب وجود داره؟ سرم رو بالا آوردم. آسمون تیره شده بود و نمنم قطرات بارونی که روی صورتم مینشست، بدنم رو به لرزه خیلی خفیفی انداخته بود. آسمون این شهر هم با تموم بیرحمی دلش باریدن میخواست؟ چه تضاد عجیبی. بوقهای مکرر ماشینی توجهم رو جلب کرد؛ به ماشین نگاه کردم که شیشه سمتم، پایین کشیده شد. با دیدن کامران لبخند لرزونی زدم، این مرد رو خوب میشناختم و اگه چنین اتفاقهایی نمیافتاد، میتونستم هفته بعد توی خارج از کشور باهاش کنفرانس بدم... اما، چه حیف که روزگار بازی تلخی برام رقم زده بود و من چارهای جز تسلیم شدن نداشتم. لبخند محوی زدم و کمی سمت پنجره خم شدم. کامران بود... کامران حضرتی دکتر قلب و عروق؛ با دیدنم لبخندی زد. کامران: ـ خانم دکتر شمایید؟ عروشا: ـ خوبید دکتر حضرتی؟ کامران متعجب ابرویی بالا انداخت. کامران: ـ ممنون، بفرمایید برسونمتون. نگاهی به خیابان نم گرفته انداختم و دوباره به کامران نگاه کردم. عروشا: ـ دلم گرفته میخوام قدم بزنم. کامران با چشمهای از حدقه دراومده به خیابون نگاه کرد و به سمتم برگشت؛ صدای متعجبش بین صدای بارونی که شدت گرفته بود طنین انداخت. کامران: ـ آخه توی این هوای بارونی؟ کلافه از سوالاتش چشمی به معنی تایید باز و بسته کردم. لبخندی محوی روی لبم آوردم. عروشا: ـ به نورا خانم سلام برسونید؛ با اجازه. بدون حرف اضافی از ماشینش دور شدم، لبم از تلخی سرنوشتم کج شده بود؛ با رسیدن به پارک سرسبز و آشنا، لبخند تلخی زدم. روی نیمکت خیس پارک بدون توجه به خیش شدن لباسم نشستم؛ چند دقیقهای از قطع شدن بارون میگذشت... اما من برخلاف اشکهای زود گذر این شهر هنوز برای سرنوشت تلخم سوگ داشتم. هر چه بیشتر به اطراف نگاه میکردم؛ خاطرات شیرینم با خواهری که دیگه وجودی نداشت، تو ذهنم مرور میشد. درختهای سر به فلک کشیده حکم چتری زیر بارون رو داشتن... هرچند شکننده. «پنج سال پیش» عروشا: ـ کتایون مامان بفهمه میکشه مارو. کتایون پشت چشمی نازک کرد و به راهش ادامه داد. کتایون: ـ نترس بابا کسی بهش چیزی نگه نمیفهمه. لبخندی به بیخیالیش زدم و با نشستن کتایون روی پلههای سنگی سیاه رنگ، کنارش نشستم. عروشا: ـ میگم کتی وقتی دلت از عالم و آدم پره چیکار میکنی؟ کتایون به آسمون نگاه کرد و با چشمایی که از برخورد نور ریز شده بودن؛ لب زد. کتایون: ـ گریه میکنم و با ماه حرف میزنم. به صورت سفیدش که زیر نور خورشید بیشتر میدرخشید، نگاهی انداختم. عروشا: ـ حالا چرا ماه؟ چرا با خورشید نه؟ کتایون لبخندی زد و چشم از آسمون گرفت و به چشمهام زل زد. کتایون: ـ هر دو تاش یکیه عروشا، فقط فرقش اینکه یکی میبینه و اون یکی میشنوه. ابرویی از جواب بیسر و تهش، بالا انداختم و با چشمایی که تعجب توش موج میزد، بهش نگاه کردم. عروشا: ـ یعنی چی؟ دستهام رو گرفت و اینبار لبخند محوی روی لبش نشست. کتایون: ـ پس بیا یه حرف از زبون اون دوتا بهت بگم. کنجکاو و با چشمای ریز شده بهش نگاه کردم که نیم خندهای کرد؛ سری تکون داد و لب زد. کتایون: ـ خورشید به ماه گفت: «جایمان را عوض کنیم؟» ماه گفت: «آیا میتوانی طاقت بیاری برای کسایی که شب ها گریه میکنند؟» خورشید گفت: «آیا تو میتوانی افکار کسانی را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب میمانند؟» «حال» اشکهایی که روی صورتم روونه شده بود رو با پشت دستم پاک کردم؛ درد من رو نه ماه میفهمد نه خورشید. به آسمونی که خبری از خورشید و ماه نبود نگاه کردم؛ سیاهیای که شهر رو به تسخیر خودش درآورده بود، خبر از گذشت ساعت ها رو میداد. بینیم رو بالا کشیدم و با دستهایی لزرون و سرد موبایلم رو از کیفم برداشتم؛ با دیدن چهل تا تماس بیپاسخ تازه به فکر لیلیای که نگرانم شده بود، افتادم. قبل از اینکه با لیلی تماس بگیرم، صدای موبایل طنین انداز فضای پر از آرامش پارک شد؛ تماس رو برقرار کردم. صدای لیلی که نگرانی توش موج میزد، اولین چیزی بود که به گوش میرسید. لیلی: ـ کجایی عروشا؟ چرا جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت؛ خوبی؟ لبخندی به نگرانیای که دلیلش من بودم، زدم... پس هنوز کسی پیدا میشد تا به فکر من باشه. عروشا: ـ خوبم لیلی نگران نباش. نفس آسودهای که کشید از پشت موبایل به گوشم رسید. لیلی: ـ دلم هزار راه رفت؛ اصلا معلوم هست کجایی؟ نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو با درد بستم. عروشا: ـ همون پارک همیشگی. لیلی با لحن کنجکاو لب زد. لیلی: ـ کدوم پارک؟ به اطراف نگاه کوتاهی انداختم؛ سرم رو به نیمکت تیکه داده و به آسمون تیره بالای سرم نگاه کردم. عروشا: ـ همونی که کتایون و فرشاد باهم قرار میذاشتن. لیلی: ـ بمون همونجا، میام. تماس رو بدون حرف اضافهای قطع کردم و قدم زنان به سمت خروجی پارک رفتم. با هر قدمی که بر میداشتم خاطرات شیرینی که توی این پارک رقم خورده بود؛ مثل فیلم مرور میشد. کتایون به عشق فرشاد هر لحظه میومد اینجا، همون فرشادی که فردای شب عروسی خودکشی کرده بود. نمنم بارون دوباره به تن خیابون شلاق میزد؛ با صدای عروشا گفتنهای آشنایی سر بلند کردم. لیلی همراه با چتر قرمز رنگش به طرفم تند قدم بر میداشت؛ تا رسید به من نگاهی به سر و روم انداخت و با نگرانی مشهودی دستی به صورتم کشید. لیلی: ـ خوبی؟ لباسات خیس آبه دختر، سرما میخوری. تلخ خندهای کردم و به چشم هایی که توی سیاهی شب رنگ باخته بودن نگاهی کردم. عروشا: ـ مهمه؟ لیلی متاسف سری تکون داد. لیلی: ـ چرا اینطوری میکنی با خودت آخه دختر؟! مجبور شدم به ارشیا زنگ بزنم ببینم کجایی. کنجکاو با چشمهای سوالی نگاهی کردم. عروشا: ـ خب؟! لیلی سری به پایین انداخت که صدای ارومش به گوش رسید. لیلی: ـ میگفت سر خاک دیدتت. نیشخندی زدم و به سمت ماشین قدم برداشتم؛ لیلی خودش رو بهم رسوند و چتر رو بالای سرم گرفت. چشمهام رو برای لحظهای بستم و ناخواسته لب زدم. عروشا: ـ سیگار داری؟ لیلی با چشمهای نگران نگاه کوتاهی انداخت. لیلی: ـ تو که ترک کرده بودی؛ نکن این کارو با خودت دختر خوب... نمیدونم چی بین تو و ارشیا گذشته؛ ولی... ولی وقتی شنید ازت خبر نیست... نفس عمیقی کشید و با سری پایین افتاده ادامه حرفش رو گفت. لیلی: ـ خیلی نگرانت شد. زنگ موبایل لیلی بلند شد؛ دوتامون ایستادیم. چتر رو از دستش گرفتم که لیلی موبایلش رو از کیفش درآورد و نگاهی به صفحهای که در حال روشن خاموش شدن بود، انداخت و بعد نگاهی بهم کرد. سری تکون دادم و به چشماش زل زدم، با صدایی گرفته، حدسی که از شخص پشت تلفن داشتم رو به زبون آوردم. عروشا: ـ ارشیاست؟ لیلی سری به تأیید حرفم تکون داد. لیلی: ـ اره. تماس برقرار شد و صدای ارشیا سکوت کوتاه بینمون رو شکست. صدای بلندش از پشت گوشی هم قابل تشخیص بود. ارشیا: ـ الو؟ لیلی چیشد؟ پیدا کردی؟ الو؟! لیلی نگاهش رو به من بود؛ اما مخاطبش ارشیا. لیلی: ـ اره. صدای مضطرب ارشیا دوباره به گوش رسید. ارشیا: ـ خوبه؟ لیلی: ـ اره خوبه. ارشیا: ـ مراقبش باش. صدای قطع تماس باعث شد حرف لیلی نصفه بمونه؛ همین نگرانیش هم خودش نعمتی بود. ویرایش شده 14 مرداد توسط ایناز 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد (ویرایش شده) #پارت9 ********** «آراد» آراد: ـ به اتاق دست زدین؟ فنجون رو به سمت لبش برد و کمی مزه کرد؛ به عنوان فردی که یه خواهرش رو از دست داده بود و اون یکی حکم اعدام خورده بود؛ زیادی خونسرد و بیخیال به نظر میرسید. با صدای برخورد فنجون به شیشه میز از افکارم دور شدم. ارشیا: ـ نه کسی جرات نکرده داخل بره، قاعدتاً بعد اون اتفاق کسی هم نمیتونه قدم بزاره. با چشمای ریز شده، سوالی رو که باید قبلاً پرسیده میشد رو پرسیدم. آراد: ـ اون شب رو ریز به ریز لطفا تعریف کنید. کجی خاصی گوشه لبش جا خشک کرد و با سر تکون دادن به عنوان تأیید حرفم لب گزید. ارشیا: ـ من تو کلانتری همه چی رو توضیح داده بودم. پوزخندی در قبال حرفش زدم. ـ ببینید جناب فرزانه، باید با ما همکاری کنید؛ من مطمینم شما نمیخوایید یکی بیگناه اعدام بشه؛ مخصوصا اگه اون یه نفر خواهرتون باشه. برای مدت کوتاهی با فنجون سفید رنگش نگاه کرد؛ داشت به چی فکر میکرد؟ به اینکه الان باید چی در جواب بگه؟ صدای خونسردش به سکوت کوتاهمون رو برای بار دیگه شکست. ارشیا: ـ من و عروشا کنار هم نشسته بودیم؛ از طرف کتایون پیام اومد و تا اونجایی که یادمه میخواست عروشا بره بالا تا تور عروسیش رو درست کنه. حرفش رو قطع کرد و برای بار دوم خم شد تا فنجون قهوه رو برداره. کارهاش قابل درک نبود؛ یعنی حال آدم داغ دار اینطوری بود؟ پا روی پا انداخت و محتوای فنجون رو این بار سر کشید؛ و چند لحظه بعد شروع به حرف زدن کرد. ارشیا: ـ ده دقیقه نگذشته بود که یکی از خدمتکارها گفت درگیری بین عروشا و کتایون پیش اومده؛ قاعدتاً منم با عجله سمت بالا رفتم. ولی... نفسی گرفت و مکث کوتاهی کرد. ارشیا: ـ عروشا توی وان داشت صورت کتایون رو لمس میکرد. سیامک ابرویی بالا انداخت و با لحنی که رگه های شک توش بود لب زد. سیامک: ـ پس ندیدید که خواهرتون درگیر باشه و یا منجر به قتل بشه؟ ارشیا فنجون رو روی میز گذاشت که صداش به گوش رسید. ارشیا: ـ نه! ولی وقتی میان میگن درگیری پیش اومده و توی اتاق کسی جز اون نیست؛ چه نتیجهای میگیرید؟ سری به تأسف تکون دادم و ناباور با لحنی تند و صدایی که از عصبانیت بلند شده بود، لب زدم. آراد: ـ جناب فرزانه! شما میفهمید چیکار کردین؟! با زندگی به نفر فقط از روی نتیجهگیری خودتون بازی میکنید. واقعاً که. صدای پوزخندش پنهون نموند و صداش بیشتر روی اعصابم شلاق زد. ارشیا: ـ غیر این مگه ممکن بود؟ چشمهام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم؛ سیامک به میز شیشهای زل زده و فقط نظارهگر مکالمه ما بود. با لحن اروم تر از قبل لب زدم. آراد: ـ مقتول در چه وضعی بود؟ منظورم کتایون فرزانست. ارشیا سرش رو پایین انداخت و دستی به صورتش کشید؛ اسم کتایون باعث میشد یاد خاطرات تلخش بیوفته. ارشیا: ـ با لباس عروسی داخل وان بود. آراد: ـ وان در آب بوده یا خشک؟ بین ابروهای ارشیا چینی افتاد که باعث شد اخمی روی صورتش به وجود بیاد؛ مثل اینکه داشت به اون شب هر چند تلخ و نحس برمیگشت. ارشیا: ـ یادم نمیاد؛ ولی وقتی داشتن جنازه رو میبردن لباسش خیس بود. اینبار صدای سیامک بلند شد. سیامک: ـ بیزحمت تا وقتی که ما به اتاق سر میزنیم؛ شما تلفنهای کتایون فرزانه و عروشا فرزانه رو برامون بیارید. ارشیا سری تکون داد و بلند شد. ارشیا: ـ بفرمایید راهنمایی کنم. من و سیامک بلند شدیم؛ خونه خیلی شیکی داشتن نشون میداد خانوادهای به دور از فکر مادیات هستند و این یعنی اگر هم درگیری بوده از روی ارث و میراث خانوادگی نیست. از پله ها بالا رفتیم و جلوی دو تا در ایستادیم؛ ارشیا به در سفید رنگی اشاره کرد. ارشیا: ـ اینجاست. سیامک به در قفل شده اتاق کناری نگاهی کرد. سیامک: ـ اتاق کناری برای کیه؟ ارشیا نگاه کوتاهی به در انداخت و زمزمه وار جواب داد. ارشیا: ـ برای عروشاست. آراد: ـ پس اینجا رو هم چک میکنیم. ارشیا سری تکون داد. ارشیا: ـ یه لحظه وایستید کلید بیارم؛ درها قفلاند. به سمت در روبهروی اتاقها رفت و وارد شد؛ بعد از چند دقیقه با کلید برگشت و در هر دو تا رو باز کرد. ارشیا: ـ من میرم موبایلها رو بیارم. بدون حرف اضافهای، وارد اتاق اول شدیم. به هیچی دست زده نشده بود؛ مثل اینکه همین دیروز همه چی اتفاق افتاده. صدای سیامک باعث شد چشم از اتاق بردارم. سیامک: ـ دستکش ها پیشتن؟! سری تکون دادم. آراد: ـ اره. سیامک از اتاق گذشت و وارد سرویس بهداشتی شد؛ پشت سرش حرکت کردم. تو بخشهای اول هیچ چیز مشکوکی نبود... اما وقتی به سمت وان حرکت کردیم؛ بوی خیلی بدی فضا اون قسمت رو گرفته بود. سیامک دستش رو روی بینیش گذاشت. سیامک: ـ اوف چه بوی گندی میاد از اینجا. ماسک رو جلوی سیامک گرفتم که از دستم گرفت؛ خودمم ماسک رو زدم. آراد: ـ گفت که به هیچی دست نزدن؛ بوی خون موندست. سمت وان رفتم؛ با دیدن خون خشک شده داخل وان مشخص بود خون همراه با آب بوده. پس عروشا درست میگفته؛ وان پر از آب بوده. با صدای سیامک، بهش نگاه کردم. سیامک: ـ اینو. به گردنبند طلای توی دستش نگاه کردم؛ گردنبند مردونه بود؛ با چشمهای ریز شده بهش نگاه کردم. آراد: ـ از کجا پیدا کردی؟! سیامک: ـ کنار گلدون حموم. ابرویی از تعجب بالا انداختم. آراد: ـ امکان نداره موقع قتل این گردنبند اینجا باشه. سیامک گردنبند رو داخل کیسه مخصوص گذاشت و درش رو بست. سیامک: ـ شاید هم بوده ندیدن. پوزخندی زدم؛ امکان نداشت. آراد: ـ کاظمی سه بار گروه تجسس فرستاده؛ اونقدر هم کور نیستن. سیامک که قانع شده بود؛ سری تکون داد و بدون حرف اضافه به اطراف نگاه کرد. اطراف وان رو دوباره از نگاه گذروندم؛ چیز مشکوکی نبود. به سمت شیر وان رفتم؛ چرا تا حالا انگشت نگاری نکرده بودن؟! صدای سیامک من رو از فکر دراورد. سیامک: ـ به چی نگاه میکنی؟! به شیر وان زل زدم و آروم جواب دادم. آراد: ـ اگه وان پر آب بوده؛ پس باید یکی شیر آب رو باز کرده باشه. سیامک ابرویی بالا انداخت. سیامک: ـ کاظمی میگفت اثر انگشت های دختره فقط روی شیر بوده. پوزخندی روی لبم آوردم و به سیامک نگاه کردم. آراد: ـ اصلا انگشت نگاری نکردن؛ مطمینی کاظمی اینو گفته؟ هر دومون ساکت بودیم که سوال توی ذهنم رو به زبونم آوردم. آراد: ـ دوماد شب عروسی کجا بود؟ شب قتل زنش؟ سیامک زیر لب « ال..ه اکبر»ای گفت و پشت چشمی نازک کرد. سیامک: ـ من چه بدونم آخه جوری حرف میزنی انگار من پیش دوماد بودم؛ بیا بریم چیز دیگهای پیدا نکردیم. سری تکون دادم. ویرایش شده 15 مرداد توسط ایناز 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 10 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 مرداد #پارت10 آراد: ـ اتاق رو هم بگردیم، بهتره. در سرویس بهداشتی رو بستم وکشوها رو باز کردم؛ بجز لباس چیز خاصی نبود. کشو آخر رو نگاه کردم؛ برعکس کشوهای قبلی خیلی سر و صدا میکرد، با این حال چیز خاصی نبود؛ بلند شدم. سیامک ماسک رو درآورد و توی جیبش گذاشت. سیامک: ـ چیز خاصی ندیدم، تو چی؟ سری به چپ و راست تکون دادم و همونطور که به کشو اخری نگاه میکردم، لب زدم. آراد: ـ نه! منم ندیدم. درسته، چیز خاصی نبود... اما کشو آخر، فضای خیلی کمی نسبت به بقیه کشوها داشت و این ذهن من رو درگیر میکرد. صدای زنی به گوشم رسید و باعث شد چشم از کشو بردارم. زن: ـ شما کی هستید؟ هر دومون به زنی که این سوال رو پرسید؛ نگاه کردیم. زن با موهای آزاد و همچنین ته چهرهای شبیه عروشا توی چارچوب در ظاهر شد؛ عجیبا اصالت و غرور از سر تا پای زن میبارید. صدای سیامک سکوت کوتاه اتاق رو شکست. سیامک: ـ بنده سرگرد آریا منش هستم؛ ایشون هم همکارم هستن. شما؟ زن نگاهی بهمون انداخت و دستی به موهای بافته شده بلندش کشید. زن: ـ نیلوفر فتوحی هستم. کارتون تموم شد در اتاق رو ببندید. بدون منتظر بودن حرفی از طرف ما رفت که صدای سیامک جلب توجه کرد. سیامک: ـ این دیگه کی بود؟ نگاهی بهش کردم و ابرویی بالا انداختم. آراد: ـ مشخص نبود؟ مادر قاتل و مقتول. سیامک سوت کوتاهی زد و زیر لب «صحیح»ای گفت. سیامک: ـ بزنم به تخته، واقعا پول آدم رو جوون نگه میداره؛ همین الان با رسم شکل دیدم. همونطور که به کشو آخر نگاه میکردم « اوهوم»ای گفتم؛ برای بار دیگه صدای سیامک باعث شد از افکارم دور بشم. سیامک: ـ تو به چی زل زدی؟ دوباره ارور داد مغزت؟ کلافه از حرفهای پوچش چشمم رو بستم و پوفی کشیدم. آراد: ـ چرت نگو سیامک؛ این کشو فضاش خیلی کمه نسبت به بقیه کشوها، خیلی هم سر و صدا میکنه. سیامک نگاهی به من انداخت و سری به تأسف تکون داد. سیامک: ـ شرلوک هولمز شدی باز؟ کشو دیگه؛ مثلاً کشوهای کمدت صدا نمیده؟ سری به چپ و راست تکون دادم. آراد: ـ نه! اینطوری نمیشه؛ چیزی همراهت داری اینو باز کنم؟ روی زمین نشستم؛ کشو رو درآوردم و روی تخت گذاشتم. سیامک از جیبش چاقوی کوچیکی درآورد و به سمتم گرفت. نگاهی به دستی که چاقو به طرفم گرفته شده بود، انداختم. آراد: ـ اینو از کجا اوردی؟ سیامک لبخند ژکوندی زد و دو ابروش رو چند بار بالا انداخت. سیامک: ـ هر از گاهی لازم میشه؛ فعلا بگیر کارتو راه بنداز. چاقو رو از دستش گرفتم و کف کشو رو باز کردم؛ منظره روبهروم باعث شد پوزخندی کنج لبم بشینه... پس حدسم درست بود؛ با برداشتن کامل کف چوبی حدسم به یقین پیوست. نگاهی به سیامکی که با تعجب به جاساز موجود نگاه میکرد؛ انداختم. آراد: ـ در رو ببند سیامک. سیامک با عجله به سمت در قدم برداشت و در رو بست؛ راه رفته رو دوباره برگشت و روی تخت نشست. به وسیلههای داخل کشو نگاه کردم. یه دست کلید با چند تا عکس و یه جعبه انگشتر بود. جعبه رو باز کردم؛ چراغ کوچیکای روی انگشتر روشن میشد و زیبایی انگشتر رو چند برابر میکرد. سیامک عکسها رو برداشت و نگاهی بهش انداخت. انگشتر رو برداشتم و به داخلش نگاه کردم. دو تا کلمه انگلیسی «کا و اچ» هک شده بود که ناخواسته پوزخندی روی لبم اومد. همونطور که به انگشتر نگاه میکردم سوالم رو از سیامک پرسیدم. آراد: ـ اسم شوهرش چی بود؟ سیامک چشم از عکسها برداشت و با چشمهای ریز شده جواب داد. سیامک: ـ شوهر کی؟ آراد: ـ کتایون فرزانه. سیامک: ـ فرشاد یزدانی. نفسی بیرون دادم. لعنتی! پس این کی بود؟ اصلا انگشتر مال کتایون بوده؟ چرا هیچی سر جاش نبود؟ حلقه رو داخل جعبه گذاشتم. سیامک: ـ این عکسها رو ببین. به سمت سیامک برگشتم و به عکسها نگاهی انداختم. کتایون و عروشا و دو تا پسر دیگه کنارشون بود؛ توی کوه عکس گرفته بودن. به پشت عکس نگاه کردم... اما نوشتهای نبود. توی عکس بعدی کتایون کنار برج ایفل ایستاده بود بدون توجه بهش به پشت عکس نگاه کردم... این دفعه برعکس عکس قبلی نوشته داشت. «از طرف ملیس و ملیسا و ها...» بقیه حرف پاک شده بود و این خیلی بد بود. یعنی ملیس و ملیسا کی بودن؟ با چشمهای ریز شده به سمت سیامک برگشتم و با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم. آراد: ـ سیامک؟ سیامک از وسیلههای داخل کشو چشم برداشت و سوالی بهم نگاه کرد. آراد: ـ توی پرونده، اسمهای ملیس و ملیسا بودن؟ سیامک: ـ نه! بهتره وسایلها رو جمع کنیم؛ الان وقت کافی برای بررسی نداریم. سری رو تکون دادم و وسایلها رو داخل کیسه مخصوص گذاشتم؛ سیامک کشو و لباس هارو مثل حالت اولیه گذاشت. برای آخرین بار نگاهی به اتاق انداختیم تا مثل قبل باشه؛ از اتاق خارج شدیم و به سمت اتاق عروشا قدم برداشتیم. برعکس اتاق کتایون که سفید بود؛ تم صورتی رنگی داشت. از پشت پردههای سفید، تراس بزرگی که میز صندلی گذاشته شده بود؛ دیده میشد. اطراف تراس گل و گیاه چیده بودن، یه بخش از دیوار برگههایی که نوشتههای عاشقانه داشت. نوشته ای همراه با گل خشکی به چشم میخورد. با یکم نزدیک شدن نوشته رو تونستم بخونم. «او تمام دلخوشی این دل پر آشوب من است... و نقطه میگذارم پایان تمام خاطرات خوب من در ڪنار او...!» نکته جالب این بود که هیچ کدوم از نامهها به طور مستقیم به کسی اشاره نشده و تمام مخاطب نامهها نامشخص بود. «او» منظورش کیه؟ عروشا؟ پس چرا مستقیم اسمش رو نبرده؟ سیامک داشت با دقت کشوها رو نگاه میکرد. گوشهای از اتاق روپوش سفیدی روی آویز مخصوص بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت11 بعد از مدتی گشتن اتاق، هیچ چیز مشکوکی و خاصی پیدا نکردیم؛ بنابراین از اتاق خارج شده و به طرف سالن پذیرایی قدم برداشتیم. آراد: ـ فکر نکنم چیزه جالبی در کار باشه. سیامک ابرویی بالا انداخت. سیامک: ـ چطور؟ دستی به لبم کشیدم و نفسم رو بیرون دادم. آراد: ـ یه حسی میگه این قتل باخبر از اهالی اینجا انجام شده. سیامک سری به تأسف تکون داد و چند بار روی شونهام زد. سیامک: ـ چقدر روی این موضوع فکر کردی؟ دیوونه شدی؟ یعنی میخواستن دستی، دستی دختراشون رو از بین ببرن؟ دیگه چی؟ با رسیدن به سالن، کلافه دستی لای موهام کشیدم. آراد: ـ نمیدونم، اما هر اتفاقی افتاده یکی با خبر از این مرگ بوده؛ به فتوحی زنگ بزن عروشا فرزانه بیاد کلانتری. سیامک سری تکون داد. سیامک: ـ باشه. سیامک به سمت میز گرد گوشه سالن قدم برداشت که منم پشت سرش راه افتادم؛ عکسهای خانوادگی خانواده فرزانه توی قابهای جداگانه روی میز چیده شده بود. محمد فرزانه، نیلوفر فتوحی، کتایون فرزانه، ارشیا فرزانه و عضو کوچیک خانواده عروشا فرزانه. ثانیهای نگذشته بود که با اومدن صدای قدمی چشم از عکسها برداشتم؛ مرد میانسالی با موهای سیاهی که چند تار سفید بینشون افتاده بود مواجه شدم. نگاه کوتاهی به سیامک انداختم... اونو مثل من به مرد روبهرومون نگاه میکرد. مرد با دیدنمون لبخند محوی زد و به سمتون قدم برداشت. مرد: ـ سلام، خوش اومدین... بنده محمد فرزانه هستم. سیامک لبخندی در جواب محمد زد. سیامک: ـ خوشبختم از ملاقتتون جناب فرزانه. محمد با چشمهای ریز شده نگاه دقیقی به سیامک انداخت... لحن پرسشگرانش به دوباره طنین انداز شد. محمد: ـ چقدر قیافه شما آشناست. سیامک نامحسوس آب گلوش رو قورت داد و لبخند پهن و پر استرسی زد. سیامک: ـ آدمها شبیه هستند جناب فرزانه. بدون توجه به مکالمه اون دوتا سوالم رو مطرح کردم. آراد: ـ جناب فرزانه؟ این اواخر بین دخترهاتون خصومتی پیش اومده بود؟! با این حرفم محمد به عکسها نگاه کرد و به فکر رفت؛ سکوت سنگینی فضا رو دربر گرفته بود. محمد دستی به چشمهای نم نشستهاش کشید و صداش سکوت رو شکست. محمد: ـ این اواخر کتایونم مشغول خریدهای عروسی بود؛ وقت نداشت برای دعوا و خصومت... اگه هم چیزی باشه من خبر ندارم. میخواستم سوال دیگهای بپرسم که محمد دست پیش گرفت و قبل من حکم پایان مکالمه رو داد. محمد: ـ من کار دارم؛ متأسفم نمیتونم بیشتر از این در خدمتتون باشم... با اجازه. سری تکون دادم. آراد: ـ اجازه ما هم دست شماست؛ بفرمایید لطفاً. محمد بدون حرف اضافهای با قدمهای بلند به سمت در خروجی قدم برداشت. صدای ارشیا برای بار دیگه جلب توجه کرد. ارشیا: ـ کارتون تموم شد آقایون؟ اینبار به جای من سیامک زودتر جواب داد. سیامک: ـ بله. موبایلها رو اوردین؟ ارشیا نگاهی به دو تا موبایل دستش نگاهی انداخت و با صدای آرومی لب زد. ارشیا: ـ اره. با چند قدم خودش رو بهمون رسوند و موبایلها رو به طرفم گرفت که از دستش گرفتم. آراد: ـ رمزهاشون؟ ارشیا: ـ هیچ کدوم رمز ندارن... یعنی خودشون نمیذاشتن. سیامک لبش رو به یه طرف جمع کرد و پوفی کشید؛ مثل اینکه سوالی ذهنش رو مشغول کرده بود. بعد از چند لحظه لب زد. سیامک: ـ جناب فرزانه! شب عروسی برای مراسمتون از شرکت خاصی خدمتکار به کار گرفتین؟ برای بازپرسی باید بدونم. ارشیا چونش رو لمس کرد و نامحسوس سری تکون داد. ارشیا: ـ راستش کارهای تشریفات و خدمهها، به عهده مرحوم فرشاد بود... من زیاد در جریان نیستم. سیامک برای بار دیگه سوالی که تو ذهن من بود رو پرسید. سیامک: ـ مرحوم اون شب کجا بودن؟ ارشیا: ـ آخرین بار پیش کتایون بود... ولی بعدش اصلا یادم نمیاد. سیامک دستی به صورتش کشید و صدای خستهاش به گوش رسید. سیامک: ـ دلیل خودکشی مرحوم رو میدونید؟ ارشیا سرش رو پایین انداخت. ارشیا: ـ خانوادش میگفتن مرگ کتایون براش سخت بوده و طاقت نیاورده. خسته از مکالمه بینتیجه دستی روی شونه سیامک گذاشتم و خطاب به ارشیا حرفم رو گفتم. آراد: ـ در دسترس باشید. شاید بهتون احتیاج شد. ارشیا سری تکون داد. بدون حرف اضافهای از جانب ارشیا هردمون به سمت خروجی قدم برداشتیم و از اون عمارت خفگان، بیرون زدیم. سیامک داشت به فتوحی زنگ میزد. وسیلهها رو روی صندلی عقب ماشین گذاشتم که سیامک پشت رل نشست و منم کنارش روی صندلی شاگرد جا گرفتم. سیامک موبایلش رو روی داشبورد گذاشت. سیامک: ـ نوچ جواب نمیده. ماشین رو روشن کرد و از حیاط عمارت خارج شدیم؛ چند لحظهای نگذشته بود که موبایلش زنگ خورد. اسم لیلی روشن خاموش میشد. یه تای ابروم رو بالا دادم و با لحنی پرسشگرانهای پرسیدم. آراد: ـ از کی تا حالا فتوحی شده لیلی؟ سیامک پشت چشمی نازک کرد و با حرصی که تو صداش مشهود بود لب زد. سیامک: ـ باز کن الان قطع میکنه. تماس رو برقرار کردم و رو اسپیکر گذاشتم. فتوحی: ـ بله بفرمایید. سیامک: ـ سلام خانم فتوحی بنده... فتوحی نذاشت سیامک حرفش رو کامل کنه؛ دوباره صداش طنین انداز فضای ماشین شد. فتوحی: ـ میشناسمتون جناب آریامنش. سیامک پشت چشمی برای فتوحیای که پشت تلفن بود نازک کرد و همونطور که داشت فرمون رو میچرخوند جواب داد سیامک: ـ چه عالی! بیزحمت امروز به خانم فرزانه بگین تشریف بیارن کلانتری. فتوحی با این حرف سیامک سکوت کرد و مکث طولانی حاکم شد... اما طولی نکشید که سیامک این سکوت رو شکست. سیامک: ـ الو خانم فتوحی؟ صدای گرفته فتوحی پیچید. فتوحی: ـ راستش جناب آریامنش عروشا حالش خوب نیست؛ دکتر بهش استراحت داده. ممکنه شما بیایید؟ سیامک بهم نگاه کرد که با باز بسته کردن چشمم موافقتم رو بهش گفتم. سیامک: ـ باشه،حتماً. بیزحمت آدرس رو میفرمایید؟ فتوحی: ـ لوکیشن رو براتون میفرستم. تماس رو قطع کردم؛ چند دقیقه بعد، از طرف فتوحی لوکیشن فرستاده شد. آراد: ـ فرستاد. سیامک نگاه گذرایی به من انداخت. سیامک: ـ کجاست؟ آراد: ـ همین نزدکیه خیابون... سیامک سوتی کشید. سیامک: ـ وضع همشون توپه ها! سری به تأیید حرفش تکون دادم. آراد: ـ چه فایده... زندگی ارومی ندارن. صدای پوزخند سیامک باعث شد بهش نگاه کنم. سیامک: ـ نه که ما خیلی خانواده آرومی هستیم... تا همین دیروز داشتیم دار و ندار مون رو سر بدهیها از دست میدادیم. با یاد آوری دو سال پیش چشمام رو بستم و رسوم رو به صندلی تیکه دادم. حق با سیامک بود؛ ولی به لطف خدا بدهیها توسط خیرخواهی بسته شد. تا رسیدن به خونه فتوحی هر دو مون ساکت بودیم؛ سیامک ماشین رو جلوی خونه پارک کرد و پیاده شدیم. زنگ رو زدم که در با تیکی باز شد؛ رفتیم داخل. صدای آروم سیامک زمزمه وار به گوشم رسید. سیامک: ـ کفشم رو در بیارم؟ آراد: ـ نه اینم مثل خونه فرزانست؛ نمیخواد. از پلهها بالا رفتیم فتوحی با بلوز و شلوار آبی رنگ جلوی در شیشهای ایستاده بود؛ موهای نارنجی رنگش که آزادانه گذاشته بود، میدرخشید. مثل اینکه این اقشار علاقه ای به پوشیدن موهاشون ندارن. فتوحی: ـ ممنونم از درکتون زحمت کشیدید تا اینجا اومدین؛بفرمایید تو. سیامک: ـ انجام وظیفست. وارد خونه شدیم و به طرف سالن پذیرایی رفتیم. فتوحی: ـ بفرمایید بشنید من عروشا رو صدا کنم. فتوحی رفت و سیامک کنارم روی کاناپه چرمی نشست. از کیسه سیاه رنگ وسیلهها رو در آوردم و روی میز جلویی گذاشتم. سیامک: ـ عجب خونه و زندگی راه انداخته. سری تکون دادم. آراد: ـ بیدلیل نیست که مادر پدرش رفتن آمریکا. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد #پارت12 با شنیدن صدای برخورد پاشنه کفشهایی به زمین مکالممون نصفه موند. فرزانه و فتوحی از پلههای مارپیچی پایین میومدن؛ عروشا با لباس سر تا پا سیاه و موهای آزاد بورش به سمتمون قدم برمیداشت. با دیدن ما لبخند کم جونی زد. عروشا: ـ سلام خوش اومدید، ببخشید به زحمت افتادید. این بار به جای سیامک من جواب دادم. آراد: ـ زحمتی نیست خانم فرزانه، خوبین انشالله؟ عروشا بهم نگاه کرد؛ چشمای این دختر به طرز عجیبی محسور و مجذوب کننده بود. عروشا: ـ ممنونم شوک عصبی بوده. عروشا و فتوحی دقیقا رو به رومون نشستن؛ سری تکون دادم و زیر لب «صحیح»ی گفتم. عروشا به وسیلههای روی میز نگاه کرد؛ فرصت رو برای پرسیدنِ سوال های مد نظرمون جایز دونستم و شروع کردم به پرسیدن. آراد: ـ خانم فرزانه! خوب دقت کنید؛ این وسیلهها رو یادتون میاد یا میشناسین؟! عروشا کنجکاوانه به گردنبند، عکس و انگشتر نگاهی انداخت؛ گردنبند رو از روی پلاستیک لمس کرد و لبخند زد. کمی که دقت کردم دیدم که چشماش آماده باریدن بود؛ مثل اینکه گردنبند خیلی از خاطرههای از یاد رفته رو براش زنده کرده بود. سر بالا گرفت و با دیدن چشماش شکام به یقین تبدیل شد و بعد صدای عروشا با رگههایی از بغض که توش موج میزد به گوش رسید. عروشا: ـ اینو... اینو از کجا پیدا کردین؟ به چشمهای سبزش نگاه کردم که آهی از ته دل کشید. این دو تا سبز جنگلی چی داشت که هر بار من رو در برابر خودش تسلیم میکرد؟! با این حال نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. آراد: ـ شناختین؟ عروشا دو تا دستش رو پشت گردنش برد و گردنبندی که زیر لباسش بود رو در آورد؛ دقیقا کپی همون گردنبند بود. گردنبندش رو کنار همون گردنبند داخل پلاستیک، روی میز گذاشت. عروشا: ـ نامزدم برای من و خودش گرفته بود. سیامک ابرویی بالا انداخت و با تعجب حرف زد. سیامک: ـ در حال حاضر نامزدتون کجا هستن؟ عروشا سرش رو پایین انداخت و با صدایی که از ته چاه میومد؛ جواب سیامک رو داد. عروشا: ـ نمیدونم؛ ولی بعد این قضیه دیگه قطع رابطه کرد... خبری ازش ندارم. سوال بعدی رو پرسیدم. آراد: ـ اسم نامزدتون؟ عروشا بهم نگاه کرد و دوباره سرش رو پایین انداخت. عروشا: ـ هاکان ملک زاده. شوکه بهش نگاه کردم و پوزخندی زدم... هیچ موقع حسم بهم دروغ نمیگفت. آراد: ـ این انگشتر رو چی؟ تا حالا دیدین؟ به انگشتر روی میز نگاه کرد و چشمهاش رو باز و بسته کرد. عروشا: ـ آره چند باری دست کتایون دیدم. سیامک و من برای چند لحظه بهم نگاه کردیم که سیامک با شک به سمت عروشا برگشت. سیامک: ـ میدونید که کی گرفته براش؟ لیلی نگاه کوتاهی به انگشتر روی میز انداخت و چشمهاش رو روی هم گذاشت؛ مثل اینکه اون بهتر از عروشا این حلقه رو میشناخت... اما ساکت بود. عروشا: ـ به گفته خودش یکی از دوستهاش هدیه تولد داده. پوزخندی زدم و دستی به صورتم کشیدم. آراد: ـ چقدر به نامزدتون اعتماد داشتین؟ فتوحی با تعجب بهم نگاه کرد؛ برای یک لحظه رنگ از روش رفت. عروشا نگاهی بهمون کرد. عروشا: ـ ببخشید متوجه نمیشم، منظورتون چیه؟ آراد: ـ یعنی اینکه تا حالا شک کردین که نامزدتون خیانتی کرده باشه؟ عروشا اول شوکه نگاهم کرد تند گفت: نه نه... همچین چیزی نیست، هاکان اینطوری نیست؛ تا قبل این قضیه خیلی هوامو داشت؛ حتی قرار بود بعد عروسی کتایون درمورد مراسممون حرف بزنیم. ولی... ولی خب، نشد و نامزدی بهم خورد. سری تکون دادم و کلید رو روی میز گذاشتم. آراد: ـ این کلید براتون آشناست؟! برای خونتون باشه یا محل کار؟ عروشا کلید رو برداشت؛ اما اینبار صدای لیلی جلب توجه کرد. فتوحی: ـ امکان نداره برای خونه باشه. به تأیید حرف فتوحی، عروشا ادامه داد. عروشا: ـ خونه ما حتی در بیرون و داخل با کارتهای مخصوص باز میشه؛ کتایون هم کار نمیکرد که محل کار داشته باشه. محل کار منم با اثر انگشت باز میشه. سری تکون دادم و زیر لب«بسیار خب»ی گفتم؛ وسیلهها رو از روی میز جمع کردم که همون موقع خدمتکار با چهار تا قهوه روی سینی اومد. سیامک تشکری کرد و دو تا فنجون رو برداشت و روی میز گذاشت؛ فتوحی و عروشا هم برداشتن... به قهوه نگاه میکردم، صدای عروشا منو از خیالاتی که شروع نشده بود؛ بیرون کشید. عروشا: ـ برای چی به هاکان شک کردین؟ نگاه کوتاهی به صورت کنجکاوش انداختم و دوباره به قهوه داغ نگاه کردم. آراد: ـ اینجور مسئلهها ما رو وادار میکنه به هر کسی شک کنیم. عروشا لبخندی زد و بهم نگاه کرد. عروشا: ـ من به آدمی که عاشقشم اعتماد دارم؛ اون نمیتونه دستی توی این ماجرا داشته باشه. سری به چپ و راست تکون دادم و توی دلم به سادگیش پوزخندی زدم. آراد: ـ برعکس، اون با یه حرف شما رو راحت از زندگیش انداخته بیرون و شما ادعا عاشقی میکنید. درست میگم؟ سیامک و فتوحی با تعجب به مکالمه ما گوش میدادن. عروشا: ـ نه! مطمئنم اون منو فراموش نکرده؛ فقط شرایط الان مارو از هم دور کرده و من مطمئنم اگه بیگناهیم اثبات بشه بازم برمیگرده. اینبار به وضوح پوزخندی زدم؛ این دختر یا خیلی ساده و خنگ بود یا خیلی عاشق! آراد: ـ خانم فرزانه! ما آدمها مثل آب خوردن خیلی خوب و راحت میتونیم با دروغ گفتن خودمون رو قانع به خیالات واهی کنیم. اگه شما نمیخواید باور کنید، من درکتون میکنم... اما لطفاً چشمتون رو به واقعیت نبندین. به سیامکی که داشت به حرفهام گوش میکرد نگاه کردم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد #پارت13 آراد: ـ بهتره رفع زحمت کنیم. فقط قبلش بیزحمت نشانیهایی که از نامزدتون، دارید رو به ما بدین. از جلوی چشمای به نم نشسته عروشا دور شدم و زودتر از سیامک از خونه بیرون زدم؛ نمیدونم چرا حرارت تنم باعث میشد من احساس کنم توی آتیش جهنم باشم. کلافه چشمام رو بستم؛ این دختر خیلی ساده بود و این سادگی حماقت محض به حساب میومد؛ سوار ماشین شدم. سیامک هم بعد چند دقیقه اومد و پشت رل نشست. راهی که سیامک میرفت نشون میداد مقصد بعدی خونست. بارونی که شروع میکرد به باریدن؛ منو یاد چشمای به نم نشسته دخترک میانداخت. صدایی که تو گوشم پیچید؛ منو از فکر کردن به اون سبز جنگلی بیرون، انداخت. سیامک: ـ چت شد یهو؟ بدون چشم گرفتن از پنجرهای که با قطرههای بارون تا شده بود؛ جوابش رو با عصبانیتی که نمیدونم از کجا اومده بودم، دادم. آراد: ـ دختره خنگ... دو دستی زندگیش رو به باد میده. نگاه کوتاه سیامک رو روم حس کردم؛ بعد مکث طولانی صدای خونسردش اومد. سیامک: ـ اون از چیزی خبر نداره که... منم زیاد از چیزی که تو فکرته خبر ندارم. اصلا... اصلا تو برای چی این همه عصبانی شدی؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. آراد: ـ بریم خونه، بهت میگم. بعد از چند دقیقه در از فکر، به خونه رسیدیم... سیامک ماشین وارد حیاط خونه کرد؛ مهمونی مامان تموم شده بود و این برای منی که نیاز به آرامش داشتم؛ بهترین موقعیت محسوب میشد. نورا و مامان و خدمتکاری که تازه برای کمک تو کارای خونه استخدام شده بود؛ داشتن خونه رو تمیز میکردن. صدای حاج خانوم توی خونه پیچید. مامان: ـ خدا قوت پسرا... گرسنه اید؟ سیامک به طرف آشپزخونه رفت و همونطور جواب مامان رو با خستگی داد. سیامک: ـ من که دارم از گشنگی میمیرم. مامان نگاهی بهم انداخت و با چشمای ریز شده سوالش رو پرسید. مامان: ـ آراد خان، دیگه به مامان محل نمیدیا. سرم رو پایین انداختم و با صدایی که از ته چاه میومد؛ لب زدم. آراد: ـ کارهام خیلی زیاده حاج خانوم... با اجازه. صدای اذان میومد؛ لبخندی زدم تنها راه آروم شدنم خلوت کردن با خودم و خدام بود. سمت اتاق رفتم؛ اتاق من و سیامک یکی بود و برعکس من، سیامک علاقه ای به نماز خوندن نداشت... این باعث میشد هر دفعه سر بحث کوچیکی حاجی سر سیامک منت بذاره. لباسم رو عوض کردم؛ از اتاق بیرون اومدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از وضو وارد اتاق شدم. سیامک لباسش رو عوض کرد و روی تخت دراز کشید؛ جا نماز رو روی زمین پهن کردم. سیامک نگاهی بهم انداخت. سیامک: ـ منم دعا کن از دست شمیم راحت بشم. سری به تأسف تکون دادم که صدای سیامک دوباره بلند شد. سیامک: ـ اینو هم دعا کن... فتوحی باهام نرم بشه. شروع کردم به نماز خوندن و سیامک دیگه حرفی نزد. بعد از نماز روز زمین نشستم و به جا نمازم نگاه کردم. خدایا من چرا اینطوری شده بودم؟! حال خودم رو نمیدونستم... نمیدونم اسم حسی که داشتم چی بود؛ ولی هر چی که بود باعث کلافه شدنم میشد. من هر بار اون چشمها رو میدیدم؛ این حس بهم دست میداد. مثل اینکه با دیدنش هیجان زده میشدم. صدای سیامک باعث شد بهش نگاه کنم. روی تختش وسیلههای پیدا شده از اتاق کتایون بود. سیامک: ـ بدبخت دختره خبر نداره چی به سرش اومده. جا نماز رو جمع کردم و داخل کمد گذاشتم. روی تختش نشستم. آراد: ـ احتمالش خیلی زیاده که نامزد عروشا با کتایون در رابطه باشه و با اینکه گردنبندش محل قتل پیدا شده. سیامک سری به تأیید حرفم تکون داد. سیامک: ـ من آدرس خونه پدریش و محل کارش رو گرفتم؛ اگه عوض نکنه میتونیم پیدا کنیم. آراد: ـ شمارش رو گرفتی؟ سیامک: ـ نه. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. آراد: ـ افرین... کار خوبی کردی. شماره دختره رو داری؟ سیامک سرش رو خاروند. سیامک: ـ فک کنم اره. از سیامک شماره عروشا رو گرفتم. دلم میخواست بابت رفتارم معذرت بخوام شاید یکم آرومتر میشدم. از اتاق بیرون اومدم؛ حاجی روی مبل نشسته بود و داشت به حرفهای مامان گوش میداد. آراد: ـ سلام. حاجی نگاهی بهم انداخت و مامان لبخندی زد. حاجی: ـ سلام شیر پسر جایی میری؟ لبخند محوی زدم. آراد: ـ یکم تو حیاط قدم میزنم. صدای نگران مامان باعث شد بهش نگاه کنم. مامان: ـ خوبی پسرم؟ سری به معنی اره تکون دادم و آروم لب زدم. آراد: ـ خوبم مامان جان، با اجازه. سمت حیاط پشتی خونه که پر از گل و درخت بود رفتم. شماره رو با دستهای سرد و لرزونم گرفتم؛ با هر بوق ضربان قلبم تندتر میشد. مثل نوجوونهای هیجده ساله استرس داشتم. یک بوق . دو بوق . سه بوق. دیگه داشتم ناامید میشدم که صداش به گوشم رسید. عروشا: ـ بله بفرمایید؟ آراد: ـ سلام عروشا خانم. از صدام منو شناخت؛ این رو میشد از مکث طولانیش فهمید. عروشا: ـ مشکلی پیش اومده جناب آریامنش؟ نفس عمیقی کشیدم و زیر لب «بسم ال...ه»ی گفتم. آراد: ـ نه! راستش دلیل مزاحمتم معذرت خواهی بابت حرفهای صبحم بود... من واقعاً بد حرف زدم؛ معذرت میخوام. سکوت ایجاد شد و این نگرانی رو بیشتر میکرد. آراد: ـ عروشا خانم؟! میدونم... میدونم؛ حق دارید حرف نزنید ولی... ولی واقعا من خیلی پشیمونم از کارم، معذرت میخوام. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) #پارت14 دوباره صدایی نیومد؛ به موبایلم نگاه کردم و دوباره سمت گوشم بردم. آراد: ـ الو! عروشا خانم؟ صدای نفسهای آرومش شنیده میشد؛ بلاخره صداش اومد. عروشا: ـ میشنوم. آراد: ـ نمیخواید چیزی بگین؟ نفس عمیقی کشید و صدای جدیش طنین انداز روحم شد. عروشا: ـ آدمی نیستم که کینه به دل بگیرم... هر آدمی جایز الخطاست؛ فقط میتونم یه خواهشی ازتون داشته باشم؟ آراد: ـ بله بفرمایید. مکث کوتاه بین مکالممون انداخت و بعد چند لحظه حرفش رو زد. عروشا: ـ میشه رفتین دنبال هاکان منم... منم همراهتون بیام؟ متعجب از خواستش با چشمهای گرد شده به صفحه موبایل نگاه کردم؛ این دختر دیوونه بود و قصد نداشت عاقل بشه. با صدای «الو» گفتنهای عروشا دوباره موبایل رو روی گوشم گذاشتم و با لحنی پر از تعجب لب زدم. آراد: ـ این کار... این کار مسئولیت داره خانم فرزانه. صدای عاجزانهاش این بار به گوش رسید. عروشا: ـ لطفا آقا آراد. اولین بار بود اسمم رو ازش میشنیدم؛ ناخواسته لبخندی زدم و بدون اینکه بفهمم چی میگم جوابش رو دادم. آراد: ـ در دسترس باشید خبرتون میکنم. صدای ذوق زدش اومد. عروشا: ـ مرسی آقا آراد، لطف کردین. لبخندم پر رنگتر از قبل شد. آراد: ـ خواهش میکنم خانم فرزانه. بعد از خداحافظی، تلفن رو قطع کردم و به صفحه موبایل نگاه کردم. لبخندی که روی صورتم بود هیچ جوره از بین نمیرفت؛ صداش هم مثل چشمهاش، آرامش بخش بود. سرم رو بالا آوردم که مامان تکیه داده به دیوار رو دیدم. مثل همیشه لبخند میزد؛ چهره خیلی زیبایی داشت... به بابام حق میدادم این همه عاشق مامان باشه؛ چشمهای آبی، لب کشیده و باریک، صورتی استخوانی خوش فرمش باعث میشد جدی به نظر بیاد... اما قلب مهربونش برخلاف ظاهرش بود. آراد: ـ سرما میخوری مامان. مامان تکیش رو از دیوار گرفت و ابرویی بالا انداخت. مامان: ـ حالت بهتر شد؟ شرمنده سرم رو پایین انداختم. آراد: ـ معذرت میخوام؛ حالم خوش نبود. مامان نزدیکم اومد و بازوم رو نوازش کرد؛ صدای مهربونش همیشه آرامش بهم میداد. مامان: ـ فدای سرت پسرم، همین که حالت خوب شده برای من کافیه... بیا بریم تو شام حاضره عزیزم. بعد از شام، به سمت اتاق رفتم و روی تختم نشستم؛ موبایل کتایون و عروشا رو جلوم گذاشتم و اول موبایل کتایون رو باز کردم. سمت عکسها رفتم... همش عکسهای خودش تو مکانهای مختلف بود و چیز خاصی جلب توجه نمیکرد. میخواستم خارج بشم اما پوشه سیاه رنگی که رمز داشت باعث شد دستم متوقف بشه. حتما باید میگفتم رمزش رو باز کنن. یه ویدیو زیر پوشه قرار داشت؛ بازش کردم اما با چیزی که دیدم شکام به یقین پیوست خرد. چطوری دلش اومده بود با خواهرش این کار رو کنه؟کتایون لباس سفید پوشیده و کنار نامزد عروشا... پوزخندی زدم؛ ویدیو رو پلی کردم که صدای کتایون اومد. کتایون: ـ خیلی، خیلی خوشحالم و الان زن عقدی این آقا شدم. دوربین رو روی هاکان گرفت و دوباره ادامه داد. کتایون: ـ خب، خب... آقای محترم چه حسی دارین این خانم خوشگل خانمتون شد؟ هاکان خندید و نگاه گذرایی به لنز دوربین انداخت. هاکان: ـ خوشبختترین مرد روی زمین هستم خانم. دوباره دوربین روی کتایون زوم شد. کتایون: ـ این ویدیو بمونه به یادگاری، امیدوارم که عروشا هم درک کنه و مشکلی به وجود نیاد. موبایل رو روی تخت انداختم و سرم رو تو دستام گرفتم. خدایا چه زندگی عجیبه؟ خواهر به خواهرش رحم نمیکنه و با تمام بیفکری میگه «امیدوارم مشکلی به وجود نیاره» عجب دنیای کثیفی بود؛ دوباره موبایل رو برداشتم و این دفعه سراغ پیامکها رفتم. همه شمارههایی که زیاد باهاشون در ارتباط بود رو یاداشت کردم؛ این دفعه موبایل عروشا رو برداشتم و سراغ پیامکهاش رفتم. پیامی که شب عروسی بهش داده شده بود رو روی کاغذ نوشتم. اما این شماره حتی توی لیستهای تماس و پیام کتایون نبود؛ باید میدادم رد شمارش رو میگرفتن و اطلاعاتش رو پیدا میکردن. . . . خونه خودش نبود. مادر و پدرش میگفتن بیخبرند؛ اما داشتن دروغ میگفتند. از کارش هم استفاء داده بود. پوزخندی زدم. صدای ظریفش سکوت ماشین رو شکست. عروشا: ـ چرا هیچ کجا نیست؟ هاکان کجا غیبش زده؟ به نیم رخش نگاه کردم و با صدایی که از ته چاه میومد؛ لب زدم. آراد: ـ بنظرت؟ برگشت و بهم نگاه کرد؛ منم متقابلاً به چشمهای بهشتیش زل زدم. عروشا: ـ خستم؛ از همه چی، از همه کس... از این باتلاق کثیفی که توش دست و پا میزنم اما هر دفع، بیشتر غرق میشم. سری تکون دادم... جوابی نداشتم بهش بدم. آراد: ـ شماره موبایلش رو داری؟ عروشا سری تکون داد و آروم جواب داد. عروشا: ـ اره، ولی خطش رو عوض کرده. «لعنتی»ی زیر لب گفتم؛ عروشا دستش رو روی سرش گذاشت و «اخ»ی گفت که نگران بخش نگاه کردم. آراد: ـ خوبی؟ عروشا چشماش رو بست و به صندلی تکیه داد؛ صدای ارومش سکوت کوتاه ماشین رو شکست. عروشا: ـ اره... چیز مهمی نیست؛ هر چند یه بار اینطوری میشم. آراد: ـ مطمینی ؟ عروشا سری تکون داد؛ نگرانش شده بودم و این منو عصبی میکرد. کارهام، نگران بودنهام، توجه کردنهام؛ هیچی دست خودم نبود... هیچی. دیگه خودم رو نمیشناختم. ویرایش شده 21 مرداد توسط خانوم سین 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایناز 132 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد (ویرایش شده) #پارت15 «یک ماه بعد» پی این گشت و گذارها تقریباً یه ماه تموم شده بود و هنوز خیلی از چیزها درست پیش نمیرفت؛ توی این یه ماه با عروشا خیلی راحت شده بودم و یه جورایی دوست شده بودیم یا به قول خودش رفیق... اما بنظر من این یه دوستی ساده نبود، چون جوانهای که توی دلم ریشه انداخته بود خبر از حسی بالاتر از یه دوستی ساده رو میداد. با نگاه کردن به پروندههای روی میز از عالم خیالم دور شدم و به سرنخ های روبهروم نگاه کردم. شماره ناشناسی که به عروشا روز عروسی پیام داده بود مطلق به کتایون فرزانه بوده و خط کار نمیکرد. خانواده هاکان رو زیر نظر داشتن؛ اما خبری از هاکان نبود. «پوف»ی از روی کلافگی کشیدم که در زده شد؛ قبل از اینکه اجازه ورود بدم، سیامک وارد اتاق شد و در رو بست. آراد: ـ وقتی میخوایی خودسر بیای تو، چرا در میزنی؟ سیامک لبخندی زد و روی صندلی جلوی میزم نشست. سیامک: ـ برو بابا یکی اومده، خیلی مشتاقه تو رو ببینه. با چشمهای ریز شده و لحنی پر شک لب زدم. آراد: ـ کی؟ سیامک پوزخندی زد و نفسی گرفت. سیامک: ـ هاکان ملک زاده. شوکه شده از پشت میز بلند شدم... لعنتی! چرا خبری از اومدنش نرسیده بود؟ آراد: ـ الان کجاست؟ سیامک سری به تأسف تکون داد و بلند شد؛ همونطور که به سمت در میرفت جوابم رو داد. سیامک: ـ بشین میگم بیاد تو. صدای در خبر از بیرون رفتن سیامک رو میداد؛ بعد از چند دقیقه که برام مثل چند سال گذشت؛ در زده شد و پسری چهار شونهای وارد شد. خوب میشناختمش؛ هاکان ملک زاده... همونی که با تمامی بیرحمی خیانت کرده بود. خیانت به جواهری مثل عروشا... دستش رو برای سلام دادن جلو آورد که دستش رو گرفتم. آراد: ـ آقای ملک زاده درسته؟ هاکان سری به تأیید حرفم تکون داد. هاکان: ـ بله. دستش رو ول کردم و اشاره کردم بشینه؛ نشست و منم پشت میز نشستم. آراد: ـ خیلی وقته دنبالتون میگشتم جناب ملک زاده. هاکان نگاهی به اطراف اتاق انداخت مثل اینکه دنبال چیزی بود. هاکان: ـ درست میفرمایید؛ ایران نبودم و وقتی هم اومدم خانوادم اطلاع دادن که از کلانتری دنبالم اومدن... خب، بفرمایید هر سوالی دارید من پاسخ میدم. نفسی عمیقی گرفتم و نامحسوس سری تکون داد. به چشمهایی که عاری از هر نوع حس بود نگاه کردم؛ یعنی موقع خیانت هم اینطور بیحس بود؟ هه! نه؛ اون موقع که خیلی شاد و شنگول میزد. آراد: ـ شما با خانم کتایون فرزانه چه رابطهای دارید؟ غم عجیبی توی چشمای بیاحساسش شکل گرفت؛ باید هم ناراحت میشد هرچی نباشه نامزدش بود... زنی که توسط خواهر و مردی که قرار بود شوهرش باشه؛ خیانت دیده. هاکان: ـ خواهرش نامزد قبلیم بود. ابرویی بالا انداختم و سری تکون دادم. آراد: ـ یعنی هیچ ارتباطی دیگهای ندارین؟ نیشخندی زد و روی صندلی چرمی خودش رو جابهجا کرد. هاکان: ـ منظورتون چیه؟ از پشت میز بلند شدم و روبروش نشستم. آراد: ـ آقای ملک زاده نمیدونم در جریانید یا نه اما دو ماه بعد دادگاه تصمیم نهایی رو بنابر مدارک و شواهد در دست حکمب عروشا فرزانه میده. هاکان سری تکون داد و خنثی نگاه کرد. ـ بله میدونم؛ قراره بره زندان. پوزخندی زدم؛ مثل اینکه از قوانین ایران خبر نداشت. سری به چپ و راست تکون دادم و بهش نگاه کردم. ـ جناب ملک زاده؛ ایران نبودین فکر کنم قوانین این کشور یادتون رفته. محض اطلاع دو ماه قبل عروشا فرزانه محکوم به قتل عمد کتایون فرزانه شد و اگه مجرم اصلی رو تا دادگاه نهایی پیدا نکنیم. مکثی کردم؛ گفتنش حتی برای من که فقط دو ماه بود میشناختمش هم سخت بود. آب دهنم رو قورت دادم و نفسی گرفتم. ـ حکم خانم عروشا فرزانه... اعدامه. ناباور بهم نگاه میکرد؛ یعنی باور میکردم که انتظار همچین چیزی رو نداشته؟! ـ یع... یعنی چی؟ بدون فوت وقت ادامه حرفم رو گفتم: من میدونم شما و مقتول با هم ازدواج کرده بودین. تا جایی از زندگی شما با خبرم و امیدوارم کمک کنید تا قاتل پیدا بشه... هر چی نباشه شما هم میخواهید قاتل زنتون مجازات بشه مگه نه؟ هاکان این دفعه چشمهاش رو برای لحظهای باز و بسته کرد. ـ من چیزی رو نمیدونم. سری به تأسف تکون دادم و آب دهنم رو بلعیدم. ـ هر طور مایلید؛ تا اطلاع ثانوی تا پایان دادگاه نهایی اجازه خروج از کشور رو ندارید. بلند شدم که هاکان هم بلند شد... صدای لرزونش توی اتاق پیچید. ـ اما... اما من نمیتونم اینجا بمونم؛ به... به چه حکمی اجازه خروج ندارم؟ به سمتش برگشتم و با لبخند محوی جوابش رو دادم. آراد: ـ یکی از افراد مشکوک پرونده هستین. مخصوصا اینکه گردنبندتون هم محل قتل پیدا شده. با چشمهای از حدقه در اومده نگاهم کرد؛ دهنش باز و بسته میشد اما صدایی ازش در نمیومد. پشت میز نشستم و کاغذ، خودکاری به سمتش از روی میز دراز کردم. آراد: ـ شمارهای که باهاش در دسترس هستید رو بنویسید. آب دهنش رو پر صدا بلعید و بدون حرف شماره رو نوشت. آراد: ـ خودتون شماره اینجا رو میدونید؛ داخلی سیزده رو بگید وصل میشد به اتاقم... اگه یه موقع چیزی به خاطرتون اومد میتونید با من در ارتباط باشید. هاکان بدون حرف سری تکون داد و به سمت خروجی قدم برداشت. با به یاد اوردن بقیه حرفم، صداش زدم. ـ جناب ملک زاده. صدای من باعث شد دستش روی دستگیره متوقف بشه؛ به طرفم برگشت و منتظر حرفم موند. ـ خطتون هم در دسترس باشه. سری تکون داد و از اتاق خارج شد؛ خبر پیدا شدن گردنبندش براش شوکه کننده بود... نفس عمیقی که موبایلم زنگ خورد؛ با دیدن اسم «جنگل من» لبخندی زدم. تنها کسی که برای یه لحظه هم شده، آرومم میکرد؛ تماس رو برقرار کردم. ـ سلام آقا پلیسه. صدای بشاشش خبر از حال خوبش رو میداد؛ البته دروغهای منم بیتأثیر نبود... همش میگفتم پرونده داره حل میشه، کم مونده بیگناهیت ثابت بشه. ولی خبری از پیشروی پرونده نبود. آراد: ـ علیک سلام خانم خانما خوبی؟ عروشا خندید. ـ هستم؛ امشب بیکاری؟ لبخندی زدم و همونطور که با خودکار کاغذ سفید رو خطوط عجیب پر میکردم؛ جواب دادم. ـ اره، چطور؟ صدای ذوق زدهاش به گوشم رسید. ـ خونه تنهام؛ لیلی هم با یکی قرار داره... گفتم ببینم اگه تنهایی بریم بیرون. ویرایش شده 21 مرداد توسط خانوم سین 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری