مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 17 خرداد مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد (ویرایش شده) «به نام پروردگار آگاه بر سرِّ درون» نام رمان: ماه تَرَک ژانر: درام، روانشناختی، اجتماعی، عاشقانه نویسنده: سایان خلاصه: مهتاب، زنی که تمام احساساتش را پشت دیوار عقل و منطق پوشانده بود؛ اما ترکِ کوچکی کافی بود تا تمام این دیوار فرو بریزد. بارداری ناخواستهاش، درست مانند هم زدن گِلهای ته نشین در آب، آنچه را که سالها در پستویِ ذهن دفن کرده بود، به سطح زندگیاش آورد. او نمیخواست مادر شود! اما آیا حق انتخابش، با سقط پنهانی فرزندش، کامل میشد یا در پسِ ترکهای ماه، نور پنهانی درحال آمدن بود تا بر زندگیاش بتابد؟ مقدمه: هرگز فکر نمیکردم منطق، بتواند انقدر شکننده باشد؛ مثل شیشهای که تنها با نسیمی فروبریزد. حال، لابهلایِ ریزشِ دیوارهایِ ساختهشده از «نباید»، صدایِ آشنایی میپیچد، که گمان میکردم سالهاست گم شده. و پژواکی درونم میگوید: «کدام «من»، حقِ انتخاب دارد؟ آنکه در آغوشِ وحشت میلرزد، یا آنکه باید از خاکسترِ شکستهاش، جهانی دیگر بنا کند؟» صفحه نقد رمان ماه تَرَک ویرایش شده 24 مرداد توسط سایان 7 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,712 ارسال شده در 31 خرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 31 خرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 13 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 تیر (ویرایش شده) -پارت ۱- زانوانم سست و همزمان با تکیه بر دیوار، تنم آوار بر زمین شد. نگاهم مات بر آن عدد رقم بالا بر روی کاغذ ماند و تنم سرد از آنچه رخ داده بود. خانه، در سکوت فرو رفته و صدای ماشینهای گذر کننده از خیابان سرم را به درد میآوردند. دستانم هنوز از شوک لرزش داشتند و من، حتی قدرت نگاه گرفتن از عدد «۵۴۲» را نداشتم. انقدر پررنگ؟ انقدر بزرگ و محکم و دقیق؟ بیبیچکی که صبح از آن استفاده کرده بودم، روی میزعسلی به من دهان کجی میکرد. دو خط پررنگ و قرمز رویش مرا ترسانده بود! تازه فهمیده بودم چه بر سرم آمده. مغزم تازه به خود آمد و چشمهایم دیگر از این درشت تر نمیشدند. عدد بتای به این بزرگی؛ خطوط پررنگ این دستگاه کوچکی که به اندازهی یک انگشت است؛ همگی بیانگر وجود یک نطفه در بطن من بودند! نوک بینیام سوخت و قطره اشکی از چشمم روی گونههای سردم سقوط کرد. افکار پریشان، مانند همیشه به مغزم حملهور شدند و باعث شده سرم را محکم میان دستهایم بگیرم. اشکها یکی پس از دیگری بر صورتم ریختند. کاغذ آزمایشگاهی که تا خود خانه، با اضطراب و دلدل زدن نگاهش نکردم، کنارم افتاد. سر بر روی زانوهای جمع شدهام گذاشتم و از اعماق وجودم هق هق کردم. تازه درک کرده بودم که چه شده؛ تازه از شوک بیرون آمده و فهمیده بودم باردار هستم! تمام آرزوهایم، تمام هدفهایم، زندگی مشترکم؛ همگی را در خطر دیدم. با یک بچه چگونه میتوانستم سرکار بروم؟ بچه نمیگذاشت درس بخوانم، میگذاشت؟ سرم را بلند کرده و همچون جنون زدهها، به راهروی منتهی به اتاق خوابم چشم دوختم. این بچهی من و او بود! اویی که ماههاست... نه! او نباید میفهمید! تنها جملهای که در سرم جولان میداد، مخفی ماندن این موضوع بود. چرا که ذرهای شکش، باعث میشد تمام تلاشش را بکند تا این نطفه را زنده نگه دارد. این افکار جانی بر تنم افزود که پریدم و بیبیچک را برداشتم؛ برگشتم و کاغذ آزمایش را هم همینطور. پنهانکاری میکردم؟ از او؟ از اویی که جانم را برایش میدادم و قسم خورده بودم هیچ چیز را از او پنهان نکنم، و حال این اولینش بود! ویرایش شده 17 مرداد توسط سایان 5 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 13 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 تیر (ویرایش شده) -پارت ۲- بیحال بوده و ضعف داشتم؛ اما قدرتی عجیب در وجودم آمد که با قدمهایی سریع و محکم، به سمت همان اتاق خواب مشترک رفتم. اهمیت ندادم که همسایه پایینی ممکن است از صدای پایم شاکی شود؛ یا حتی به نطفه آسیبی برسد. من به آن نطفه اهمیتی نمیدادم! برایم مهم نبود چه میشود. قرار نبود که بماند. یعنی نمیخواستم که بماند. برگه و بیبیچک را در کیف محلکارم پنهان کردم. هنوز احساس ضعف داشتم و به سختی، خود را به تخت رساندم. اسید معدهام درحال جوشش بود و این را کاملاً حس میکردم. انتهای حلقم تلخ و زبانم خشک شده بود. رد اشکهای روی صورتم را زدودم و دستم، ناخواسته به سمت شکمم رفت. جایی که حس کردم «نطفه» وجود دارد. بغضی گریبانم را گرفت و با پایین افتادن سرم، بازهم اشکم چکید. چه بیرحم بود افکارم. چه بیرحم مادری بودم که با فهمیدن بارداریاش، افکار از بین بردنش را داشتم. خب چگونه نگهش میداشتم؟ که نتوانم به او رسیدگی کنم؟ نتوانم مادری کنم؟ یک مادر کارمند چگونه بچه بزرگ کند؟ چگونه درسم را بخوانم؟ تازه کنکور ارشد ثبتنام کرده بودم! پارسا... آه از پارسا! او را چه کنم؟ اشکهای بعدی، مانند باران روی صورتم چکیدند و در نهایت باعث خیس شدن چانهام شدند. دستانم چنگ شد بر موهای روشنم و خود را روی پاهایی که آویزان از تخت بود، خم کردم. سرم نبض میزد از این حجمِ افکار منفی. حال با وجود گریه، حالت تهوع نیز به باقی حسهایم اضافه شد. نفسم انگار برید و دستی روی سینهام، اجازهی کامل دم گرفتن را نمیداد. سر بلند کردم و خیره به سقف، تمام تلاشم را برای نفس کشیدن به کار بردم. دهان خشکم، با نفسهایم خشکتر شد و بدون نفس کامل، معدهام بیشتر جوشید. حس کردم بیش از این نمیتوانم مقاومت کنم. از جا کنده شده و به سمت حمام دویدم. نفهمیدم چگونه با جوراب پا بر زمین خیس حمام گذاشتم؛ یا چگونه خود را به توالت فرنگی رساندم؟ چگونه روی زمین افتاده و محتوای معدهی خالیام را عوق زدم. گریهی بی صدایم، حال شبیه ضجه و هقهقی بلند شده و با هقی که بدنم را میلرزاند، تمام شکمم جمع میشد و با درد، عوق زدم. هیچ چیزی از دهانم خارج نمیشد و تنها به خشکی و تلخی حلقم، سوزش اسید برگشته از معده نیز اضافه شده بود. صدای نالههایم در حمام میپیچید و اشکها اینبار همراه زردآب خارج شده از دهانم، بر داخل توالت ریختند. آنقدر گریستم و بالا آوردم که دیگر حس کردم چیزی از معده و دهان درحال سوزشم، وجود ندارد. چشمهایم هم دیگر میسوختند و جانی برای برخواستن از حمام را نداشتم. بیرمق، بدنم ضعف رفته و کف حمام افتادم. مثل همیشه، پارسا نبود تا به دادم برسد. بازهم اشکها روان شده و این بار مثل همیشه، بی صدا از گوشهی چشمانم عبور کردند. جانی برای برخواستن نداشتم. تمام فضای دهانم میسوخت و شکمم از انقباض شدید، درد میکرد. با دانستن اینکه پارسا شیفت است، همانجا، کف همان سرامیکهای سرد، ماندم و بر عللی نامعلوم گریستم. ویرایش شده 17 مرداد توسط سایان 5 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 17 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 تیر (ویرایش شده) -پارت ۳- ساعتی گریه، دلم را سبک که نه، اما کمی تسکین داده بود و راه تنفسم باز گشته. حالت تهوع، همچنان همراهم بود و برای کم کردن سوزش معدهام، تنها یک سیب خورده بودم. لباسهایم را تعویض کرده و صورتم را شستم. حال، بر روی تخت نشسته بودم و جستجوهای گوگلم، تنها حول محور یک چیز میچرخید؛ «نطفه»! «نحوه سقط جنین خانگی» «عدد بتا و هفتههای بارداری» «سقط زیر ۸ هفته» سرچهایم ترسناک و خودم، ترسناکتر بودم! از خودم میترسیدم؛ اما چیزی که به من قدرت میداد، حسی درونم بود که صدایم میزد. مرا میخواند و فریادش در سرم میپیچید: « پس تو چی؟» من چه؟ مهتاب چه؟ آرزوهایش چه؟ به جهنم که قتل میکردم. من این «نطفه» را هیچوقت نخواستم! اتاق را به مقصد آشپزخانه نقلیام ترک کردم. باید زعفران و رازیانه دم میکردم تا ثابت کنم میتوانم؛ میتوانم تا با همین دستهایم جانی را بگیرم که از جانم تشکیل شده بود. آب جوش آماده شد، زعفران را با رازیانه کوبیدم. دم کردم و خیره به بخاری که از کتری بیرون میآمد، دستان ضعیفم را تکیه به کابینتها دادم. مغزم برای خودش پر و بال گرفت و ناخواسته خود را با شکمی برآمده متصور شدم. فورا سرم را تکان دادم و تکیهام را گرفتم. قرار بر دلبستگی که نبود؛ بود؟ من از اتاق انتهای راهرو به آشپزخانه آمده بودم تا جان یک تودهی سلولی پنج هفتهای را با همان دستانم بگیرم. پس این چه تصوراتیست که داشتم؟ لیوانی برداشته و دمنوش غلیظ بد رنگ را در آن ریختم. با دستانی که میلرزید و قطرات دمنوش را روی کابینتها میریخت، تمام محتویات قوری چینی کوچکم را در نصف لیوان خالی کردم. من که مصمم بودم، ولی لرزش دستانم چیز دیگری میگفتند. خیره به عرق روی لیوان، خیره به بخار خارج شده از دمنوش، آن را تا نزدیکی لبم آوردم. «واقعا میخوای انجامش بدی مهتاب؟» صدای عقلم بود یا قلبم؟ هر یک چیزی میگفتند. عقلم میگفت جنایت است و در عین حال، خودت هم باید زندگی کنی. قلبم میگفت تو چه ظالمی و از طرفی نیز می خواست موفق شود؛ درس بخواند و پیشرفت کند و... آه از پارسا! بازهم لرزش دستم شدید شد و چشم بستم. صورت همیشه مهربانش، جلوی چشمانم بود. شاید اگر قصدم را میفهمید، دست رویم بلند میکرد. میکرد؟ نه، پارسای من مهربان بود! دعوایم میکرد، قهر میکرد اما نمیزد. اما باعث و بانیاش خودش بود. اینکه این توده را، این «نطفه» را نخواهم، خود او بود! باید این دمنوشِ زهرگونه را میخوردم. نه پارسا میفهمید، نه من قرار بود بیش از آن خود را زجر دهم. به همین نیت، لیوان بالاتر آمد، لبهی داغش به لبانم چسبید و طعم تلخ رازیانه و بدمزهی زعفرانِ خالص در دهانم پخش شد. ویرایش شده 17 مرداد توسط سایان 5 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 18 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر -پارت۴- قلب لرزان و غمگینم، کنترل بدنم را در دست گرفت. داشت بر من تلنگر میزد و من، چنان که یک جسم چندش و بد را در دست دارم، لیوان حاوی دمنوش را پرتاب کردم. دلم به رحم آمد که نتوانستم همان قلوپی که در دهانم بود را فرو ببرم. تمام بر لباسم و کف آشپزخانه ریخت. از دیدن وضعیتم، دلم پیچ خورد و عضلاتم سفت شد. دست جلوی دهانم گرفتم تا باری دیگر عوق نزنم. مرا چه شده بود؟ آن همه اطمینان برای خوردن دمنوش و این همه عجز برای نخوردنش؟ قلبم چه میگفت؟ مگر نه آنکه «نطفه» را موجودی مزاحم میخواند که جلوی پیشرفتش را میگیرد؟ حال چرا رَحمم میآمد که این تودهی سلولی کوچک را بکشم؟ باری دیگر عضلاتم سفت و صدای عوق زدنم پشت دستم خفه شد. اشک در چشمانم حلقه زد و ثانیهای بعد که بوی زعفران بیشتر به مشامم رسید، پا تند کرده و به سمت حمام دویدم. از همان ابتدا، بدون آنکه به فرنگی برسم، تمام محتویات معدهام را کف حمام بالا آوردم. اشکهای درشتم بر گونههایم چکیدند و با گریهای صدا دار و هق هقی که شانههایم را تکان میداد، زردآب را از معدهام خارج کردم و این حلقم بود که جور این استفراغ را میکشید. حتی بوی نم حمام آزارم میداد و به حال بدم دامن میزد. بوی خانه چه؟ خانهام همیشه این بو را میداد؟ همه چیز بد بو بود انگار! خودم را جمع کردم. با همان اشک، نگاهی به شاهکارِ کف حمام انداختم و بیشتر لرزیدم؛ بیشتر گریستم. مانند طفلی بی پناه، مشتهایم را روی وشمانم فشردم و بلندتر از قبل، صدای گریهام را آزاد کردم. از این حال خود متنفر بودم! از پارسا، از «نطفه»؛ از همه متنفر بودم! دستانم را برداشتم و با چشمانی تار از اشک، نگاه به تیشرت لک شدهام انداختم. بازهم بوی رازیانه از آن، زیر دماغم زد و باعث شد با جمع شدن شکمم، به جلو مایل شوم. سریع تیشرتم را از تنم درآورده و با همان اشک، دوباره به جان تمیز کردن خرابکاریام افتادم. با پیچیدن شالی دور دهانم، مشغول تی کشیدن آشپزخانه بودم که صدای زنگ گوشیام، سکوت خانه را شکست. تی را رها کردم و صدای برخوردش با سرامیکهای سفید، مصادف شد با قطع شدن تماس کوتاهم. لحظهای دلم از حضور شال بر دور دهان و بینیام به تنگ آمد؛ سریعا آن را از دور گردنم باز و روی کاناپه پرتاب کردم. گوشیام را برداشتم و به شمارهی ترنم که رویش افتاده بود نگاه کردم. اگر زنگ میزدم، از صدایی که قطعا گرفته بود میفهمید که چه حالی دارم. زنگ نمیزدم هم که نور علی نور بود! به نیت جانم، به خانه میآمد. در حین جدل با خود، شخص شخیصش باری دیر تماس گرفت و من، بدون آنکه فکر کنم جوابش را چه بدهم، تماس را وصل کردم. 4 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 20 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 تیر (ویرایش شده) -پارت۵- صدای مهربان و نرمش در گوشم پیچید. - سلام عزیزم. جوابش را که دادم، با شنیدن صدایم تازه به اوج اتفاقی که بر سرم نازل شده بود پی بردم؛ صدایی که گرفته، خش دار، و بم شده بود. - سلام شوکه شدنش را از پشت گوشی نیز حس میکردم و ثانیهای بعد، سوالش و لحنی که نگران شده بود حسم را تأیید کردند. - چی شده ماهی؟ چرا صدات اینجوریه؟ خود را به کاناپه رسانده و نشستم. واقعا گفتن به او، کار درستی بود؟ ترنم، همیشه ماننده مادر کنارم بود و بدون قضاوت، مرا راهنمایی میکرد. دوستی عمیقی که بینمان بود، مانع از پنهانکاری میشد. اما واقعیتی که حال با آن دست و پنجه نرم میکردم، چیزی نبود که بتوانم بدون ترس از قضاوت شدن بازگویش کنم. مثلا چه میگفتم؟ «آه، ترنم، دوست همیشگی من، می خواهم نطفه ی تازه تشکیل شدهی بطنم را سقط کنم.»؟ - الو مهتاب؟ هستی؟ به خودم آمدم و پاسخش را با همان صدایی که بیحال نیز بود، دادم. - خوبم ترنم. جانم؟ کار داشتی؟ مکث چند ثانیهایاش، باعث شد حدس بزنم که می خواهد چه کار کند! - تا یک ساعت دیگه میام خونت. خواستم بگویم نیازی نیست؛ اما صدایم راهی به بیرون پیدا نکرد. فقط نفس کشیدم و گوشی را قطع کردم. و آمد. ساعت نه شب بود و حال، روی کاناپه رنگ روشنم نشسته و نگرانتر از قبل مرا مینگریست. تنها بودنم این اجازه را برایش صادر میکرد که هر زمان بخواهد، به خانهام بیاید. چشمانم که قرمز و کمی متورم شده بودند را از او میدزدیدم و به بهانهی چای، خود را در آشپزخانه مشغول میکردم. با دستانی که هنوز لرزشی خفیف داشتند، بیسکویت برایش در ظرف چیدم؛ خرما را با آب سرد شستم و قنددان را با قند کنجدیهای معروف مادرشوهرم پر کردم؛ همان هایی که میدانست من و پارسا دوستشان داریم و حالا شیرینیاش هرگز نمیتوانست کام همچون زهرم را شیرین کند. بالاخره صدای معترضش بلند شد. - بیا اینجا ماهی! کارت دارم. بدون آنکه نگاهش کنم و یا برگردم، پاسخ دادم. - چایی بذارم، میام. ویرایش شده 20 تیر توسط سایان 5 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 22 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 تیر -پارت۶- صدایم همچنان گرفته و لحنم بیاحساس بود. گلویم را ناخودآگاه صاف کردم و به چیدن وسایل در سینی مشغول شدم. ضعف و گرسنگی، باعث میشد چشمانم کمی تار و دستانم بلرزند. علت صدای برخورد دو لیوانی که با یک دست از کابینت برداشتم به یکدیگر، همین لرزش خفیف، اما قابل درکِ دستانم بود. حین حرکات آهسته و پیوستهام، فکر کردم. فکر به چیدن دروغی برای بیانش به ترنم؛ که بگویم خوبم، فقط پارسا بحثم شده است. چای دم کشید و برای جفتمان، چای لیموی خوشرنگی ریختم و با خوراکیهای در سینی، به پذیرایی بردم. ترنم، همچنان مرا زیر نظر داشت و مطمئن بودم تا هم اکنون نیز خیلی جلوی خودش را گرفته بود تا چیزی نگوید و صبر پیشه کند. نگاهی به سینی حاوی چای و مخلفات روی عسلی کرد و دوباره چشمان خوشرنگ قجریاش را به من دوخت. آن چشمها، همیشه تا عمق وجود مرا میتوانستند بخوانند. به همین دلیل بود که هرجایی را نگاه میکردم جز آن قهوهایهای تلخ را. پیشدستی کرده و لیوان چایام را از داخل سینی چوبیام برداشتم و به او نیز تعارف کردم. - بخور. آداب مهمانداری را هیچگاه در برابرش بهجا نمیآوردم؛ او که دیگر میزبانی بود برای خودش. او که میدانستم قصد بازجوییام را دارد، بدون آنکه حتی نگاهی به بساط پذیراییام بیندازد، پرسید: - چی شده که انقدر گریه کردی؟ نگاهی که از او میدزدیدم بالاخره در چشمهایش خیره شدم. به گونهای نگاهم میکرد که انگار تا انتهای ماجرا را فهمیده و دروغ گفتن جز محالات است! - گریه نکردم. میدانست دارم حرف مفت میزنم و به همین دلیل سکوت کرد؛ سکوتی طولانی تر از قبل. خودم هم میدانستم. چه کسی باورش میشد گریه نکردهام وقتی این چشمان به خون نشسته و پف کرده و دماغی سرخ را میدید و این صدای گرفته و خش دار را میشنید؟ نگاهش هم همین جملات در سرم را به من میفهماند. تسلیم در برابرش، سرم را تکانی دادم و کلافه گفتم: - کردم. ولی چیز مهمی نیست. باز هم همانگونه مرا نگاه کرد؛ اما من قرار نبود چیزی به او بگویم! هرگز! - برای چیزی که مهم نیست انقدر گریه کردی؟ 5 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 25 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر -پارت۷- سکوتی بینمان حاکم شد و او بالاخره لیوانش را برداشت کمی از آن را تلخ، نوشید. - نمیگی نه؟ نگاهم خیره ماند به بافت پارچهی روشن مبلهایم. کاش در میان این تار و پودها میماندم و هرگز بیرون نمیآمدم. کاش بخشی از این پارچهی نرم بودم؛ روشن و بیحس. بدون آنکه کسی مرا سوالپیچ کند. - چیزی نیست ترنم، باور کن. ولی... جملهای که ناخواسته قرار بود ادامه پیدا کند را بلعیدم. ولی چه مهتاب؟ می خواستی راحت به او بگویی؟ - ولی چی؟ صدایش باعث شد بیشتر به خودم تشر بزنم و نگاهم را هرگز بالا نیاوردم. قلبم به تپش افتاد و دلم پیچ خورد و حالت تهوع، دوباره به سراغم آمد. بغضی که بازهم مهمان خانهی گلویم شد را با جرعهای چای نیمه داغ پایین بردم و پاسخش را دادم. - با پارسا... نامش که بر زبانم جاری شد، صدایم شکست و مکث کردم. نگاهم بالاخره بالا کشیده شد و ترنم با چشمانی نگران، همچنان خیرهی من بود. بغض، دوباره سرجای همیشگیاش بازگشت و اینبار نیازی ندیدم پنهانش کنم. چند بار پلک زدم و بازهم نگاه دزیدم. با صدایی که لرزش داشت و بغضی که اجازهی نفس کشیدن نیز نمیداد، گفتم: - باهاش.. بحثم شد.. قطره اشکی لجوجانه چکید و فقط من میدانستم این بغض قرار نیست به این زودی ترکم کند؛ که حال نه تنها از غم، بلکه از شرم نیز میگریستم. همیشه در مواقع درددل کردن، گریهام میگرفت. ترنم در سکوت، انگار نظارهگر بود تا خودم را خالی کنم. - چند روزه بحثمون شده؛ خونه نیومده. دروغ اولم عجیب بود؛ نیمهای دروغ و نیمی از آن راست! بحثمان نشده بود؛ اما خانه نبود. نه اینکه قهر کند و برود؛ آقای دکتر، شیفت بودند! ترنم سکوتش را شکست. - سر چی بحثتون شده که اینجوری گریه کردی؟ کمی با لحنش مرا سرزنش میکرد، اما بازجویی نه. عدم روراستیام، مرا شرمگین میکرد که از نگاه به چشمانش طفره میرفتم. کاش خدا مرا میکشت تا راحت میشدم! 4 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 26 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر -پارت ۸- نمی خواستم خیلی درگیرش کنم؛ پس سری تکان دادم و گفتم: - چیز مهمی نبود ترنم. دلم براش تنگ شده بود فقط. نگاه تیزش بر من ثابت ماند؛ معلوم بود که باور نکرده است! با این حال بعد ثانیهای مکث، لبخندی کمرنگ و کنترل شده روی لبهای ماتیک خوردهاش نمایان شد. نگاهم همانجا قفل و او با کشیدن زبان در قسمت داخلی لبش که فاقد ماتیک بود، گفت: - شما دوتا واقعا دیوونهاین. منو دق دادی تو. اما ته صدایش مطمئن نبود. انگار خودش هم باورش نمیشد اینهمه گریه تنها برای دلتنگی باشد. برای ثانیهای نگاهم بین لبها و چشمانش جابهجا شد. آه، ترنم عزیزم، دایهی مهربانتر از مادر! اگر میدانستی چه پنهانکار و دروغگو هستم، بازهم با این لحن مرا مخاطب قرار میدهی؟ نفس عمیقی کشیدم و صاف نشستم. دست راستم از دور لیوان رها و اشک و خیسی صورتم را پاک کردم. سعی کردم عادی باشم. من سالها با پارسا زندگی کردهام. قلق یکدیگر را میدانیم. البته، کاش میدانستیم! ترنم برایم صحبت کرد و شام پخت. شب به نیمه رسیده بود که همسرش به دنبالش آمد و بازهم مرا در تنهاییام گذاشت. با رفتنش، لبخند کم جانی که بر لبانم بود، باز هم پر کشیدند و غم، همان کبوتر جلد شدهی قلبم، به آنجا برگشت. به اتاق رفتم و خود را به پشت، بر تخت رها کردم. زاویه دیدم، درست بر روی آن دیواری بود که با ذوق، آن را تزئین کرده بودم. دیوار خاطرهمان، پر بود از عکسهای رنگی و دونفره. عکسهای عقدمان، عروسی، زمان دوستی، حتی زمانهایی بعد از عروسی که هنوز، خوشحال بودیم. و پارسا... خندههایش در عکسها عمیق بودند و همیشگی. اما آخرین خندهاش را به یاد ندارم. شاید هم میزد و من نمیدیدم؛ مثلا برای همکارانش! طلبکار و اخمآلود، به پهلو چرخیدم و در خود جمع شدم. اخم ناخواسته باعث پیوند ابروهایم شده و در فکر فرو رفتم. فکر به فردا، به روزهای بعد، به زندگی با مرد جذابی چون پارسا. آنقدر فکر کردم تا با همان اخم و بدون پتو به خواب رفتم. 5 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 26 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر -پارت ۹- سروصدای دخترهای جوان، اجازهی تمرکز را نمیداد. علاوه بر آن ممکن بود هر لحظه مدیر سر برسد و نور علی نور شود! سرم را بالا آورده و با خودکار، چند ضربهی پیاپی به میز کوبیدم. توجهشان به من جلب و سکوت بالاخره حاکم شد. اخمی کردم و خودشان حساب کار دستشان آمد. با همان اخم، به برگههای شاهکار امتحانشان چشم دوختم و به ادامهی تصحیح کردنم پرداختم. با پایین افتادن سرم، صحبتکردنشان را از سر گرفتند؛ اینبار صحبتهایشان تبدیل به زمزمههایی آرام شده بود و کمی سردردم را کم میکرد. حوصلهای برای تدریس نداشتم؛ حالم هنوز سر جایش نیامده بود. گفتم تمرین کنند و حال، هر پنج-شش نفر دوره گرفته و مشغول گپ و گفتهایی روزانه، در دنیای دخترانه و کوچک خودشان هستند. تصحیح آخرین برگه، مصادف شد با صدای بلند زنگ تفریح و دختر ها، دانه به دانه با هیجان برخواستند که بازهم با خودکار روی میز کوبیدم. سکوتی در کلاس حاکم شد و همهمه و حتی جیغ، از راهروها میآمد. اعصاب نداشتهام با وضعیت برگههایشان، تبدیل به گلستان شده بود! نادانسته داشتم خشمم را سر این طفلکها خالی میکردم. اما چاره چه بود؟ از سال پیش که بازهم دبیر ریاضیشان بودم و امسال هم همینطور، آنقدر لیلی به لالایشان گذاشته بودم که فکر میکردند چه خبر است! این هم وضع نمرات امتحانشان. - بشینید نمراتتونو بگم بعد برید. صدای اعتراضشان که بلند شد، آن را در نطفه خفه کردم و تشر زدم. - ساکت! با این نمره هاتون... مکث کردم و نفس عمیقی برای کنترل کردن خودم کشیدم. هرگز دوست نداشتم غرورشان را خدشه دار کنم. آنهم زمانی که میدانستم معلم ریاضی محبوبشان هستم! ادامه حرفم را با تکان دادم سرم به طرفین گفتم: - خودم واقعا خجالت میکشم. چند ثانیهای سکوت شد که نماینده کلاس، جرئت داد به خودش و گفت: - خانم حداقل میشه برگههارو بدید به خودمون؟ با جدیت برگهها را مرتب کردم و پاسخش را دادم. - نه نمیشه! یکی یکی میخونم، بیاین بگیرین ببینین شاهکارتونو؛ بعد به خودم بدین. اعتراضم نکنین که برگههارو دقیق تصحیح کردم. بازهم اعتراض و صدای نالان و خواهشمندشان در کلاس پیچید. - خانم توروخدا نمره هارو بلند نگین! - خانم حداقل بیایم اونجا بگین نمره هارو به خودمون. - خانم توروخدا... صدایم، بلند شد و دستم رو سه مرتبه روی میز فلزی کوبیدم که صدای بد و بلندی ایجاد کرد. از روزهایی بود که روی حال خوب نبودم و هر کلمه، قرار بود به ضررشان تمام شود! - ساکت ببینم! نگین، نمره نه و نیم از ده. بیا برگتو بگیر. 3 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 26 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) -پارت ۱۰- بازهم صدای ناله و اعتراضشان به هوا برخواست و من تنها واکنشم کوبیدن خودکار به میزم بود. خیره به برگهی نگین، دانشآموز زرنگ و همیشه درس خوان کلاسم، آنرا تحویلش دادم. نفر به نفر نمرات را بلند خواندم و برگههایشان را نشانشان دادم. با برخورد مجدد زنگ کلاس، آنها را با شاهکارهایشان تنها گذاشته و به دفتر معلمان رفتم. دفتر شلوغ و همکارانم مشغول بگو و بخند بودند. سردرد و حالت تهوع، امانم را بریده بود. کاش میشد از زندگی فرار میکردم! کیف بزرگم را کنارم گذاشته و در گوشی خود را مشغول کردم. شاید هم باید کمی چای مینوشیدم. همان لحظه خانم شفقی، خدمتگزار مدرسه، جلو آمد و سینی چای را به سمتم گرفت. - بفرما خانم رادمهر. خوشحال از چایای که مراد دلم بود، تشکر گرمی از خانم شفقی کردم و استکان چای را برداشتم. برایم روی میز قنددان حاوی شکلات و قند را گذاشت و به سوی همکاران دیگر رفت. شکلاتهای کاکائویی چشمک درشتی بر من زدند و با لبخندی کمرنگ، یکی از آنها را برداشته و همراه چای خوردم. پیامهای گروههای مدیران و همکاران را چک میکردم که یک نفر کنارم نشست. صفحهی گوشی رو فورا خاموش و نگاهش کردم. لبخندی به رویم زد و مانند همیشه، پر انرژی گفت: - دمغی مهتاب خانم! دانشآموزات پراتو چیدن؟ چشمکی در انتهای جملهاش زد و من از انرژی و و توصیفاتش خندهی بیصدایی کردم. - خوبم سحر، خستم. بچهها هم امتحانشونو یکم خراب کردن، زنگ پیش دعواشون کردم. سحر، موهای مشکی و براقش که روی صورتش ریخته بودن رو به زیر مقنعه فرستاد و گفت: - اصولا دعوا نمیکنیا! کلا امروزم بیانرژیای انگار. اخمی تصنعی کرده و همزمان لبخند کردم تا متوجه شوخی کلام و میمیک چهرهام بشود. - حرف تو دهنم نذار بابا! خستهام از صبح دارم برای دخترا داد میزنم. دروغ، واژهای همیشگی برای تمام دیالوگهای روزانهام بود. سنگین بود و بارَش، انرژیام را میگرفت. سحر، همکار و دبیر فلسفهی پایه یازدهم، با دستی که به شانهام زد از جا برخواست و سمت کیفم رفت. هر یک از همکاران کم کم باید سر کلاسهای خود میرفتند و من نیز به تبعیت از آنان وسایلم را برداشته و راهی کلاس شدم. حین طی کردن همان مسیر کوتاه خروج از دفتر، پاسخ «خسته نباشید»های تک تک دبیران و معاون را داده و مسیر خودم را رفتم. ویرایش شده 4 مرداد توسط سایان 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 26 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر -پارت ۱۱- با پایان ساعت کاری، از مدرسه خارج شدم. تعارفی به سحر و خانم علویان زده که برسانمشان و متاسفانه هردو پذیرفته بودند. سوار بر ماشین نازنینی که با زحمات خودم خریده بودمش، آن دو را به مقصدهایشان رساندم و با لبخندی تصنعی، خداحافظی کردم. با دور شدنشان، لبخند، آرام آرام از صورتم رفت و تلاشها برای شاداب بودن، خوش برخوردی و انرژی داشتن تبدیل شدند به گرفتگی شدید عضلانی و دردی در شقیقهی سرم. دستی به فرمان رخش زیر پایم کشیدم. با این افکار که این وسیله، حاصل زحمات و پساندازهای چندین و چند سالهام است، به وجد میآمدم. باعث میشد میان تمام خستگیهایم، لبخند بزنم و احساس با ارزش بودن داشته باشم؛ احساس توانمندی، احساس قدرت و استقلال! به خانه همیشه ساکتم رسیدم. خانهای که کادویی بود از سمت پدرشوهرم و شاید در منطقهی بالای شهر نبود؛ یا مثلا متراژ بالایی نداشت؛ اما در آن راحت بودم. وجود تنها دو همسایهی بی آزار و آرام همچون خودمان، زندگی را در این آپارتمان بسیار لذتبخش کرده بود. وارد واحد طبقهی دوم شده و همانجا، به درب واحدم تکیه زدم. خانهام را از نظر گذراندم و در جای جایش، دخترکی را دیدم که با شوق، اینطرف و آنطرف میرود و وسایل خانهاش را میچیند. میدیدم که چقدر ذوق دارد و صدای قهقهههایش، تمام مجتمع را پر کرده بود. نوک بینیام سوخت و حلقهی اشک، حدقهی چشمانم را در آغوش کشید. چه آرزوهایی داشتی مهتاب و حال، چه زندگیای داری، زن! تکیه از درب خانه گرفته و به اتاق رفتم. حین تعویض لباسهایم، صدای ویبره رفتن گوشیام آمد و نشان از یک پیامک میداد. نامش در بالای صفحه ی تلفنی که هدیهی سالروز تولدم بود نمایان شد. خدایا! چیزی هم بود که مرا یادش نیندازد؟ پیامکش را باز کرده و خواندم. « امروز ظهر میام خونه؛ خواستم بهت خبر بدم.» 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 27 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر - پارت ۱۲- قلب کوچکم، محکم خود را به قفسهی سینهام کوبید و خیره به نام انگلیسیاش، بزاقم را فرو خوردم. او قرار بود بیاید؟ برای ناهار میآمد؟ یعنی، واقعا؛ بعد از سه روز خواهد آمد؟ قلبم اعتراف میکرد که دلش برای دیدن رویش تنگ شده و عقلم؟ میگفت که او دیگر آن پارسای سابق نیست و از او بِبُر. مانند همیشه با یکدیگر درحال جدل بودند! گوشی را کناری گذاشتم و بدون پوشیدن لباسهایم، وارد حمام شده و سریعا دوش گرفتم. قلبم، ماننده تمام زمانهایی که پای او در میان بود، کنترلم را به دست گرفته و باعث شد ناهار مفصلی درست کنم. زرشک پلو با مرغی که تنها برای او میپختم؛ حتی زمان دوستی، تنها او بود که دستپخت مرا میچشید و حال... نفسم ماننده آه از دهانم خارج شد. یادم آمد او باعث تشکیل این نطفه شده است؛ نطفهای که نمی خواستمش و در انتظار راهی برای از بین بردنش بودم! زعفران غلیظی دم کردم. نگاهم، میخ رنگ روشن و زیبایش شد. میخواستم با آن برنج زعفرانی درست کنم. اما حالا وسوسههایی در گوشم میپیچید که یکجا، این نصف استکانِ غلیظ و پررنگ را سر بکشم. شاید موفق نیز بود که دستم سمتش رفت و برداشتمش. شاید موفق بود که آن را بالا آوردم تا بنوشم؛ اما ثانیهای نگذشته بود که صدای دیگری در گوشم فریاد زد: « میخوای بچهی خودتو بکشی بیرحم؟!» مبهوت آن صدایی که انگار صدای خودم بودم، ماندم و لیوان را پایین آوردم. به راستی من واقعا بیرحم بودم؛ بی رحم و خودخواه! چگونه میتوانستم این توده را درون خود بپرورم درحالی که نمیخواستمش و میخواهم اورا بکشم؟! در جدل با خود، صدای چرخیدن کلید در قفل درب خانه مرا از میدان نبرد، به آشپزخانه برگرداند. فورا لیوان را پایین گذاشته و چرخیدم. قامتش، در چهارچوب در نمایان شد. کیف مشکی و دوشی اش را کج روی شانه انداخته و روپوش سفید رنگش روی ساعدش بود. مانند همیشه، آستین هایش بالا بودند؛ کاری که میدانست چقدر آن را دوست دارم. نگاهم در نگاه خیرهاش برای لحظاتی قفل شد. آن چشمها! همانهایی که روزی قلبم را ازآن خود کردند و حال چقدر نمیفهمیدمشان. - سلام. شنیدن صدای سلامش بعد از سه روز، آن قلب ناآرام و متلاطم را مانند برکهای آرام کرد. یعنی آنقدری که من دلتنگش بودم، او نیز بود؟ جواب سلامش را زمانی دادم که درب را بسته و داشت به سمت اتاق خواب میرفت؛ آنهم با صدایی آهسته و ضعیف. 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 27 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر - پارت ۱۳- مکث کرد و به سمتم متمایل شد. پر اضطراب از واکنشش، دستانم را بهم قلاب کردم و او، لبخند بیجانی به رویم زد و به مسیرش ادامه داد. استرس، مانند بختکی بر قلبم افتاد و زیر دلم تیر کشید. ناخواسته، در همان نقطه دست گذاشتم و از درد ناگهانی، خم شدم. نکند بیبیچک را بیابد؟ اگر برگهی آزمایش را ببیند چه؟! وایِ من! چرا اصلا آنها دور نینداختم؟! حالت تهوع به سراغم آمد و با درد، کمرم را صاف کردم. گیج و پر اضطراب، چرخیدم و مشغول آماده کردن زرشک و زعفران شدم. این درد از کجا آمد؟! نکند دمنوش دیروزی درحال تاثیر گذاشتن است؟ نکند «نطفه» درحال از بین رفتن است؟! همان موقع، ترس نیز به باقی احساساتم پیوست و به تمسخر این حجم از دوگانگی پرداخت. من که نیتم کشتنش بود؛ چرا ترس؟! محکم سرم را تکان دادم تا از شر افکار همیشه مزاحمم رهایی یابم. با دقت، زعفران را با برنج مخلوط میکردم که صدای شرشر آب، نشان از حمام رفتن پارسا میداد. مرد بینوا سه روز بود که رنگ خانه را ندیده. حق داشت در اولین فرصت دوش بگیرد؛ به جای آنکه مانند همیشه مرا بوسه باران کند. یا کنارم بایستد و از روزش بگوید و مرا به حرف بیاورد. اما اصلا آیا من آن مهتاب همیشه بودم که توقع رفتار همیشگیاش را داشتم؟ جوابش واضحا یک کلمه بود:«نه»؛ من دیگر آن مهتاب سابق نبودم. با همان دردی که حال کمی کاهش یافته بود، کارم را تمام کرده و روی صندلی ناهارخوری چهارنفرهمان نشستم. دستانم را روی میز و سرم را روی آنها گذاشتم تا چشمانم و این پاهای خسته و سر دردمندم کمی آرام بگیرند. امروز در مدرسه زیاد سرپا ایستاده بودم و تمام بدنم درد میکرد. دستم ناخواسته، روی شکمی که کمی تیر میکشید قرار گرفت. این درد نیز بخاطر سرپا بودن زیادم بود؟ نکند دارم از دستش میدهم؟ صدای دیگری با این فکر بر من تشر زد:« هی مهتاب! تو که نمیخوایش. حالا نگران از دست دادنشی؟ بیخیال! خودش بره بهتره تا دستت به خونش آلوده بشه!» دستانم مشت شدند. ای مهتابِ درونم، تو واقعا سنگدلی! 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر -پارت۱۴- نمیدانم چقدر گذشت که پارسا را با موهایی خیس و درهم، لباس پوشیده در آشپزخانه دیدم که درحال سرک کشیدن در قابلمههای غذاست. نگاهم خیره به حرکات کودکانهاش بود که ناگهان به سمتم چرخید و به رویم لبخند زد؛ لبخندی مانند همیشه. لبخندی که همیشه مهربان بود و شاید چشمانش خسته بودند، اما بازهم آن را از من دریغ نمیکرد. - عجب بویی راه انداختی. چه رنگی داره خورشتت. لبخندم از او کمرنگتر بود. از جا برخواستم و با تنی افتاده و خسته، ظروف را از کابینتها بیرون آوردم. - گشنته؟ سریعا ظرفهارا از دستم گرفت و خودش قاشق و چنگال را از جاقاشقی کنار سینک برداشت. در همان حین نیز پاسخم را داد. - خیلی! بوی غذاهم که پیچیده، واقعا دلم ضعف رفته. چقدر خوب بود عادی رفتار کردن؛ آنهم وقتی که میدانی هزار و یک دلیل برای عادی نبودن داری و به روی خودت نمیآوری. برنج را که در دیس میکشیدم، از گوشهی چشم نیز حرکاتش را زیر نظر گرفتم. ترشی لیته محبوبش را به همراه بطری دوغ از یخچال بیرون آورد. او در یک گوشه، دوغ را با نعنا ترکیب میکرد و من در این گوشه، درحال تزئین برنج و خورشت بودم. سکوت مانند مه صبحگاهی بینمان بود؛ سرد و بیرنگ. قرار نبود مانند زوجهای دیگر از سه روز آنکال بودنش بپرسم و او نیز نمیخواهد بداند زنش تنها در این سه روز چه میکرد. شاید گمان میبرد که به خانهی مادرم میروم. هه! اگر اینگونه بود، باید میگفتم که «چه گمان مضحکی»! غذا، در همان سکوت خورده و شد. تنها صدایی که در خانه میپیچید، برنامهی تلویزیونی بود که اصلا علاقهای به نگاه کردنش نداشتم و پارسا، با چشمهای میخ شده، آن را نگاه میکرد. انگار هیچ چیزی جالب تر از آن برایش وجود ندارد! غذا خورده شد، ظرفها جمع شد و در ماشین ظرفشویی قرار گرفت؛ تلویزیون همچنان روشن ماند و من روی یک مبل، پاهایم را جمع کرده، در اکسپلور چرخ میزدم و پارسا، روی یک مبل دیگر. 2 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) -پارت۱۵- صدای پارسا، حواسم را از مانتوی زیبایی که چشمم را گرفته پرت میکند. - این سه روز تنها بودی؟ جوابم برایش تکان دادن سرم بود. نمیدانم حرکتم را دید یا نه، چرا که خودم خیره به صفحهی گوشی مانده بودم. تلاشش برای برقراری ارتباط ستودنی بود اما چه سود؟ نمیخواستم این تلاش را؛ این رفتار عادی را دوست نداشتم. هرچند که بازهم دروغ گفتم. مهتاب! چه راحت درحال کنار آمدن با دروغگویی هستی، زن! با این حال، لازم نبود بداند ترنم اینجا بود؛ یا حتی قبل تر که فهمیدم هرگز تنها نبودم و نطفهای در شکمم بود. از گوشهی چشم، لبهای آویزانش را دیدم. عمیقا قلبم برایش به درد آمد و سوخت. پسر طفلکم که چقدر تلاش میکند و من چگونه پدر «نطقه»ی درون شکمم را پس میزنم! در ادامهی حرکاتش، دیدم که برخواست و سمت کیف لپتاپی که همیشه گوشیهی دیوار میگذاشت رفت. بازهم کار و مقاله خوانی و ایمیلهای کاری! من نیز برخواسته و به اتاق مهمان رفتم. میز سفید مطالعهای که گوشهی اتاق بود، صدایم میزد. مانند پارسا که خود را با لپتاپش مشغول کرد، من نیز کاغذ مخصوص را روی میز پهن کرده و قلم و جوهر را برداشتم. صدای جیر جیر کشیده شدن قلم بر روی کاغذ مانند نوایی آرامشبخش برایم بود؛ انگار که تار مینواختم. با چرخاندن نیقلم، خط میزدم و به تحریر درمیآوردم و کلمات را در هم میآویختم. زیر لب، آن بیت شعر زیبایی که از حفظ خطاطی میکردم را با صوتی آرام و نوایی حزندار برای خودم مکررا میخواندم. - چه گویمت که دلم گیر است و تنگ/نه شرح این بتوان کرد و نه هجران را به اواسط بیت رسیده بودم که صدای تقریباً بلند پارسا، مرا از آن خلسهی آرامشبخشم بیرون کشید و شانههایم پریدند. - باز نشستی پای خطاطی؟ قیژ قیژش نمیذاره تمرکز کنم ماهی؛ یه تایم دیگه انجامش بده. صدایش به مانند فریاد نبود، درحدی بلند بود تا بتوانم صدایش را از اتاقی که هستم بشنوم. نمیدانستم برای «ماهی» گفتنش بمیرم یا غضبم را از بابت حرفش ابراز کنم. احساس خشم، بر من غلبه کرد و با کوبیدن قلم بر روی میز، به سمت درب اتاق چرخیدم و من نیز مشابه خودش گفتم: - به من ربطی نداره. تمرکزتو خودت یکاریش بکن! اعضا و جوارح شکمم، بازهم در هم پیچیدند و دست روی آن نقطهی متلاطم شکمم گذاشتم. حس تلخی و سوزش ته حلقم، بازهم مرا آزار میداد و خوب میدانستم از برکت سر این نطفه ی ناخواسته، درحال تجربهی این احساسات هستم! ویرایش شده 28 تیر توسط سایان 3 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 28 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) -پارت۱۶- اویی که همیشه مرا به رسیدن به آرزوها و هنرهایم تشویق میکرد، حال داشت با زبان بی زبانی هنرم را به سخره میگرفت و تحقیر میکرد. قلبم از این فشار ناگهانی، به تپش افتاده و معدهام درهم میپیچید. کاش امروز نیز نبود تا با خیال راحت از شر این موجود در شکمم، که حال جسمیام را به این روز انداخته، خلاص شوم! قلم را برداشته و اینبار، محکم تر روی کاغذ کشیدم. صدای قلم روی کاغذ را بلندتر شد. میخواستم بشنود. میخواستم بداند که حرفش برایم مهم نیست. چند ثانیه بعد، سایهی جثهی بزرگش را روی کاغذم دیدم و متوقف شدم. همان موقع، صدایش به گوشم رسید. - گفتم که با صداش تمرکز ندارم ماهی. سر بلند نکردم تا نگاهش کنم. صدایمان این بار آرام تر از سری پیش بود. فقط گفتم: - تو یکاری بکن که صداشو نشنوی. شوکه زمزمه کرد. - یعنی چی یکاری کن نشنوی؟ کلافه از بوی شامپویش، از حضور نزدیکش و از صدای گرمش، روی صندلی به سمتش چرخیدم و از پایین نگاهش کردم. - یعنی برو تو اتاق خواب؛ درو ببند؛ هدفون بذار. اصلا هر کاری میخوای بکنی، بکن. برام مهم نیست. صدایم هنوز آرام بود؛ اما نه لحن نرمی داشتم و نه نازی در صدا. او ناگاه صدایش را بلند کرد. نه فریاد، اما بلندتر از قبل؛ به حدی که از پذیرایی، به راحتی قابل شنیدن باشد. اما همین نیز برایم غیر قابل پذیرش بود و از پارسا، بعید. - خونه که فقط واسه تو نیست! منم حق دارم آرامش داشته باشم. قلم را کنار گذاشتم و همانگونه نگاهش کردم. چشمانش خسته بود. میشد فهمید. اما من هم خسته بودم. از یک ماه سکوت؛ از یک ماه تلاش بیهوده. از یک ماه «حالت خوبه؟» و «آره خوبم». از تمام این چهار سال زندگی مشترک! - خب پس... مکث کرده و از جا بلند شدم. - تو بمون اینجا. من میرم اون یکی اتاق. خواستم ابزارم را جمع کنم، که مچ دست راستم را گرفت و باعث متوقف شدنم شد. – مهتاب... نگاهش نکردم. گرمای دستش، دستم را ذوب میکرد. - این چه طرز حرف زدنه آخه؟ ویرایش شده 29 تیر توسط سایان 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 29 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر -پارت ۱۷- یادآوری تمام این چهار سال، اجازه نمیداد مانند یک زن با سیاست رفتار کنم و در اوج سادگی و کم تحملی، با لحنی تند گفتم: - حرف زدنو تو میخوای یادم بدی؟ تویی که حتی یبار جلو نیومدی که بشینیم حرف بزنیم؟ چشمهایش را درشت کرد و سر تا پایم را از نظر گذراند. او نیز تحملش به پایان رسید که همچون خودم پاسخم را داد. - چی میگی تو؟ چرا بزرگش میکنی؟ دو کلمه اومدم بِت بگم صدای این لامصبو در نیار، کار دارم. ببین چیکار میکنی با روان آدم! از شانهی راستش زدم و کمی او را به عقب راندم. - کار داشتی میموندی سر کارت. تمام مدت، خشم بود که کنترل بدنم را در دست داشت و لحظهای هم فروکش نمیکرد. حرفها و رفتارهایم، دست خودم نبود. به گونهای برخورد میکردم، انگار از ابتدای عمرم از او متنفر بودم! پارسا، نفسش را از بینی با فشار خارج کرد و خودش نیز با قدمهایی محکم از اتاق خارج شد. با خروجش، قلبم لرزشش بیشتر شد و اینبار به جای خشم، از غم میلرزید. اعضا و جوارحم باری دیگر جوری درهم پیچیدند که انگار قرار بود از تنم خارج شوند. با درد، خم شده و روی زمین در خود جمع شدم. حالا بازهم من مانده بودم و اتاقی خلوت و بیتی نیمه تمام. «چه گویمت که دلم گیر است و تنگ» اشک در چشمم جوشید و بیشتر روی دو زانویی که بر زمین بود، خم شدم. محکم روی زیر دلم را فشردم و نالیدم. - ببخشید... ببخشید... اما خودم نیز نمیدانستم دارم چه کسی را مخاطب قرار میدهم. پارسایی که در اوج عشق، نمیتوانستم با او خوب برخورد کنم،؛ یا نطفهای که پدرش را و خودش را رنجانده بودم؛ یا مهتابِ بیچاهای که هیچ راهی جز ترک کردن جلوی پایش نمیگذاشتم. *** شب شده و پارسا مانند همیشه، درحال پاسخ دادن به ایمیلهای مثلا مهمش بود! تمام مدت به این فکر میکردم که اگر خانه نبود، کار را یکسره کرده و هردویمان را با سقط این نطفه، از بند این زندگی مشترک نجات میدادم! آباژور کوچک کنار کاناپه، به کمک یک هالوژن سقفی کوچک، فضای خانه را نیمه روشن نگه داشته بود. این را دوست داشتم. نور زیاد، اذیتم میکرد. میخواستم همه جا تیره باشد. مانند قلبم، مانند زندگیام، مانند روحم. پس از آن برخورد نه چندان جالبمان، دیگر هیچ سخنی میانمان رد و بدل نشده بود. او اخم داشت و من، غم. او کار خودش را میکرد و من نیز هم. تصحیح برگههای امتحانی دانشآموزان مدارس مختلفی که دبیرشان بودم، آن هم در این نور کم، چشمانم را میسوزاند. اما بیشترین سوزش متعلق به قلبم بود؛ قلب عاشق و منتظرم. 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 29 تیر سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر -پارت ۱۸- دوست داشتم بیاید سمتم، با من حرف بزند، نازم را بکشد. مگر یک زن جز اینکه مَردش نازش را بخرد چه میخواهد؟ جز یک آغوش امن چه چیز میتواند زن را آرام کند؟ اما نه خواستهام را بیان میکردم و نه خودم پیش قدم میشدم. خسته که شدم، بدون توجه به اویی که همچنان پشت میز ناهارخوری نشسته بود، به اتاق خواب رفتم. او نیامد؛ نمیدانم تا چه ساعتی، اما هرچه بیدار بودم نیامد. اکسپلور به انتها رسید، چشمانم مانند دو وزنهی گران، روی هم افتادند و باز هم او، نیامد. *** - امروزم تنهایی ماهی؟ حینی که تخممرغها را خیلی حرفهای با رب گوجه مخلوط میکردم تا املت بپزم، پاسخ ترنم را که پشت گوشی منتظر بود، دادم. - طبق معمول بله. آقای دکتر بازم شیفته. هوس یک املتِ قهوهخانهای به سرم زده و داشت مرا به جنون میکشاند؛ همین شد که تا از مدرسه به خانه رسیدم، مشغول پختن شدم که ترنم، با من تماس گرفت. - چه آقای دکتر ستاره ی سهیل شدن، منم تو بیمارستان کم میبینمشون. پوزخندی زدم و خیره به تخممرغهایی که درحال پخته شدن بودند، پاسخش را دادم. - تو کمتر از اون بیمارستانی ترنم. فقط صُبا میری، تا ظهرم مطبی و شب خونه خودتی. این همش... حرفم را بریدم و نفسم را به مانند فوت، از میان لبهایم خارج کردم. اینکه پارسا را جلوی ترنم «این» خطاب کردم، کمی غرورم را خدشه دار کرد. اخمی کرده و ناگاه دلم به سمت خیارشورهایی که در تراس بودند کشیده شد. با املت، حسابی میچسبید! - بالاخره اونم تازه داره راه میوفته، اولش شیفت و آنکال بودن زیاد داره دختر. میدونی که با تاخیر کنکور داد بخاطر سربازیش. «آره»ی بلند و رسایی گفتم تا از آن فاصله، به گوشش برسد. خودم نیز مشغول درآوردن دو خیارشور نسبتاً بزرگ از دبهای شدم که مادرم برایم هرسال میگذاشت. یکی از آنها، وسوسهام کرده و با دلی سست، شروع به گاز زدنش کردم. - محمدم امروز صب رفته دماوند، یه پروژه داره باز. میام شب خونه تنها نباشی. چشمهایم درشت و خیارشور نیمه جویده در دهانم ماند. طعم شور و تندش، حال داشت اذیتم میکرد. به زور آنرا قورت داده و به گوشیام نزدیک شدم. - من تنهایی مشکلی ندارما ترنم. کاش قبول کند و به جای خانهی من، به خانهی مادرش برود! نمیخواستم باشد؛ میخواستم تنها باشم بلکه از شری که گریبانم را گرفته بود، رها شوم. اما انگار تمام دنیا دست به دست هم داده بودند تا نگذارند کارم را بکنم. - میخوام بیام پیش تو خره! تا دو ساعت دیگه برم دنبال کیان بعدش میان خونت. با یک دست، بشقاب حاوی خیارشور را گرفته و با دست دیگر، از سر کلافگی، بر پیشانیام کوبیدم. کاش محض رضای خدا، مرا به حال خود میگذاشتند. 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 4 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) -پارت۱۹- صدایش باری دیگر به گوشم رسید. - غذا هم نذار من از بیرون غذا میگیرم. فقط بگو چی دوست داری. پاهایم را بی صدا بر زمین کوبیدم و مشت در هوا پرتاب کردم. اعتراض بیصدایم، هرگز به گوش ترنم نمیرسید؛ این را میدانستم و بازهم به حرکات دیوانهوارم ادامه میدادم. برخلاف اعتراض و زبان بدنم، با لحنی که او را نیازارد گفتم: - ترنم نمیخواد خودتو اذیت کنیا. باشه یه روز من خودم میام اونجا... میان حرفم پرید و اجازه نداد جملهام را کامل کنم. - ساکت بابا! بگو چی بگیرم. عاجز و با چهرهای ناراحت، بر روی کاناپه افتادم. نه میخواستم بیاید و نه برایم غذا بگیرد. نیاز به تنهایی و اندکی تفکر داشتم. میترسیدم بیاید و از احوال درونم پی ببرد. ترنم، دکتر ماهریست؛ علائم یک زن باردار را به خوبی میداند و من دقیقا از همین میترسم. - چیزی نگیر ترنم. غذا میذارم. اوکه انگار پشت فرمان بود و صدایش از فاصلهی دور به گوش میرسید، پاسخ داد. - خودم هوس کباب ذغالی کردم. میگیرم میارم، حرفم نباشه. خداحافظ. حتی اجازهی مخالفت نداد و فوراً تلفن را رویم قطع کرد. گوشی را کنارم انداختم. از شدت عجز میخواستم ناپدید شوم. آرنجم را به زانوانم تکیه زده و صورتم را میان دستانم پنهان کردم. این چهگونه اشرف مخلوقاتیست که انقدر ناتوان و بیچاره است؟ صدای تیکتاک ساعت مانند ناقوسی در سرم میپیچید. تحملم بسیار پایین آمده و شدیداً بیتاب شده بودم. اگر ترنم و پسر کوچکش، کیان، میآمدند و حالم بد میشد چه؟ به ترنم چه میگفتم؟ چگونه توجیه میکردم؟ اگر میفهمید، همه چیز را کف دست پارسا میگذاشت و... از فکرش، از جا پریدم و صاف نشستم. به راستی که اگر پارسا میفهمید چه میشد؟ اگر میدانست نیت سقط فرزندش، این نطفهی کوچک را دارم، چه میکرد؟ حالت تهوع بیشتر یقهام را چنگ زد و از فرط اضطرابِ ناگهانیای دچارش شدم، دستانم میلرزیدند. ازجا برخواستم و دور خانه چرخیدم. موهایم را چنگ میزدم و پوستی برای لبهای بینوایم باقی نگذاشتم. فکر به آینده، روحم را آزرده و جسمم را در تنشی بیحد، قرار داده بود. پارسا بچه دوست داشت؛ این را از ابتدای آشناییمان میدانستم. به همین دلیل تخصص اطفال را در پیش گرفت. با به خاطر آوردن اینکه چقدر با کودکان بستری صمیمی میشد و آنها را دوست میداشت، بیشتر از خودم متنفر شدم. بغضی پررنگ، از این یادآوری در گلویم نشست که به ثانیه نکشیده، شکسته شد. اشکهایم بر گونههای یخ زدهام فرو میریختند و من، مانند یک کودک، از سرمای نابهنگامی که تنم را در بر گرفت، خود را در آغوش گرفتم. گوشهی دیوار، روی زمین نشسته و پاهایم را در شکمم جمع کردم. نمیخواستم گریه کنم، چشمانم زود قرمز میشدند؛ ولی نمیتوانستم جلوی آن اشکهای سمج را بگیرم. دلم برای بیگناهی «نطفه» و مهربانی پارسا میسوخت و احساس گناه میکردم. ویرایش شده 4 مرداد توسط سایان 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 12 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مرداد -پارت۲۰- گذر زمان را حس نکردم؛ این صدای زنگ خانه بود که مرا به خود آورد. درب را که گشودم، کیانِ یک سال و نیمه، با ذوق به سمتم دوید و محکم پایم را میان دستان کوچکش گرفت. راه رفتنش کودکانه و بامزه بود. خندهام از ته دل بر صورتم نقش بست و او را در آغوش کشیدم. پسر کوچک ترنم را از اعماق قلبم دوست داشتم؛ باعث میشد گاهی حس کنم که من هم نیازمند حضور یک موجود کوچک، مانند او، در زندگیام هستم. بوسهای روی لپهای تپلش کاشتم و به ترنم نگاه کردم. کیفاش و پلاستیک حاوی ظروف سفید رنگ غذاها را در یک دستش گرفته و با دست آزادش، درب را بست و داخل شد. - سلام. لبخندش گرم و لحنش مانند همیشه، سرزنده بود. کیان خودش را به عقب کشید و از من درخواست کرد که زمین بگذارمش. حین پایین گذاشتنش، پاسخ سلام ترنم را دادم. خودش جلوتر از من وارد خانه شد و با صدای رسایی گفت: - چه خبر دختر؟ حالت بهتره؟ لبخندم هنوز بر لبانم بود؛ اما اینبار، کمی غمگینتر از قبل. غذاها را روی میز گذاشت و نگاهم کرد. بازهم از نگاه به چشمانش طفره رفتم و حین برداشتن لیوان از کابینت، پاسخ دادم. - بهترم عزیزم، تو خوبی؟ ترنم را ندیدم که چه میکند، خود را مثل همیشه مشغول نشان دادم؛ تنها برای آنکه مجبور به پاسخ دادن به او نشوم. صدای دویدن کیان آمد که به اتاق رفت؛ عاشق عروسکهای من بود و میدانستم که می خواهد با آنها بازی کند. صدای ترنم میان کارهایم، تمرکزم را برای فکر کردن گرفت. - خوبم منم. اوضاع رواله؟ به ظاهر مکالمهای معمولی داشتیم؛ درحالی که هردو میدانستیم چیزی در این میان هست که مانند همیشه، نیست. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 13 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت۲۱ کارهای خانه همیشه ناجی من در شرایطی بود که نیاز به فرار داشتم؛ فرار از افکارم، فرار از پاسخ دادن به سوالات. هرچند که نمیشد از زیر نگاه نافذ و دقیق ترنم گریخت؛ اما بازهم میشد کوتاه پاسخ داد. - خداروشکر. تک کلمهای همیشگی که مرا از سوالپیچ شدنهای زیاد حفظ میکرد، بازهم به دادم رسید. تک کلمهای که همیشه ورد زبانم بود تا سرّ درونم، آشکار نشود؛ تا کسی نفهمد چه اندازه غم در سینهام تلنبار شده است. چرخیدم و با سینی چای رو به روی ترنم ایستادم. یک طرف لبهای درشتش بالا رفته و با همان چشمان دقیق، من را نگاه میکرد. میدانست تا خودم نخواهم، لب به سخن باز نخواهم کرد. پس هیچ اصرار دیگری نداشت و سینی را بدون آنکه خودم بخواهم، از من گرفت و به پذیرایی برد. همان لحظه که نشستیم، کیان با عروسکهایی که هم قدش بودند، بیرون دوید و با ذوق آنها را به مادرش نشان داد. ترنم او را سفت در آغوش گرفت و من ناخواسته دستی سوی شکمم بردم؛ همانجا که حدس میزدم «نطفه»، حضور دارد. صدای بوسههای محکم ترنم بر سر و صورت پسرش قلبم را فشرد. از عشق میان این مادر و فرزند همیشه به وجد میآمدم. گویی که یک تکه یخ بر روی آتش قلبم گذاشته میشود و دلم از این مادرانهها، ضعف میرود. بازی ترنم با کیان، که میخواست کمی او را دست به سر کند و دوباره به اتاق بفرستد طول کشید. نگاه من تمام مدت روی آنها بود و قلبم دوباره سر ناسازگاری گذاشته بود. هم میخواستم جای او باشم و هم نه. چگونه میشد از نفرت به عشق رسید؟ من نمیتوانستم به آن موجودی که هر لحظه در شکمم رشد میکرد، عشق بورزم؛ آنهم وقتی هرروز سودای کشتنش را در سر داشتم. آه که چه افکار سنگدلانهای داشتم! جان یک انسان را، حتی با وجود شکل نگرفتن یک انگشتش، میخواستم بگیرم و روی این موضوع چقدر مصمم بودم. مصمم؟ نه! راستش آنقدر ها هم که فکر میکردم، قدرت سقط جنینم را نداشتم. هی، مهتاب! حالا میبینی که «نطفه» به «جنین»ای با میم مالکیت تبدیل شده؟! وابستگی و ترس از آن در لحظه به جانم ریخته شد که دست و پایم را گم کردم. من نیت وابستگی و نگه داشتن این موجود را نداشتم. از استرس بود یا چه؛ ولی قلبم به تپش افتاد. نگران شدم بابت این تغییر لحنم چرا که نباید اینگونه میشدم. مانند همیشه، هنگام اضطراب، معده و تمام محتویات درونش بههم ریخت و حالت تهوع به سراغم آمد. حس میکردم سرم نیز گیج میرود راه فرار از افکارم را بازهم در آشپزخانه دیدم و به سمت آنجا رفتم. کیان دوباره به اتاق دوید و ترنم مرا مخاطب قرار داد. آخ! کیان! چه بد موقع تصمیم به رفتن گرفتی، پسرک! - کجا میری زن؟ بگیر بشین یکم گپ بزنیم. دلم برات تنگ شده. گیج سویش چرخیدم. مغزم قفل کرده و جوابی در چنته نداشتم که به او بدهم. واقعا برای چه به آشپزخانه آمدم؟ ظرف کثیف دارم؟ چیزی نامرتب است؟ وسیله پذیرایی میخواهم ببرم؟ نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن غذاهایی که ترنم آورده بود، چشمانم برق زد و بهانهام را یافتم. - م... میخوام غذاهارو جابهجا کنم. صبر نکردم تا واکنشش را ببینم. سریع به سمت میز ناهارخوری گام برداشتم و ظروف برنج و کباب ذغالیای که ترنم دوست داشت را بیرون آوردم. بوی برنج زیر دماغم زد. بویش لذتبخش بود؛ تا زمانی که ظرف کبابها را بیرون کشیدم. بویش انگار بدترین بوی دنیا بود. بوی ذغال و علف میداد! گوشتش هرگز مرا وسوسه نکرد و بدتر، باعث برهم ریخته شدن معدهام شد. ناخواسته عضلات شکمم منقبض و سفت شدند. فشار و آن موج عضلانی از شکمم آغاز و از قفسه سینهام رد شد و به حلقم رسید. سوزش ته حلقم نشان از بازگشت محتویات معدهام میداد. مقاومت بیفایده بود؛ چند موج انقباضی آمد و مرا درهم شکست. برای به گند نکشیدن آشپزخانهام، به سوی سرویس بهداشتی دویدم و پاسخ «چی شد مهتاب» ترنم را ندادم. ویرایش شده 13 مرداد توسط سایان 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 15 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد پارت۲۲ روشویی سرویس بهداشتی، پذیرای هر آنچه پس میدادم شد. صدای نگران ترنم از پشت دربِ بسته به گوشم میرسید. - مهتاب چت شد؟ خوبی؟ تنم سرد بود و دستانم میلرزید. زمانی که بوی آن غذا به مشامم نمیرسید، حالم بهتر بود. اتفاقی که از آن واهمه داشتم به وقوع پیوسته بود و ترنم، نه فقط به عنوان یک دکتر زنان، که به عنوان یک زن و یک مادر، خوب می فهمید این احوال خرابِ ناگهانی به چه علت است. چانهام، همراه با نفس عمیق لرزانم، لرزید؛ تمام تنم نیز، همینطور. نفسم را با صدا و لرزان، چند بار بیرون فرستادم تا ضربان قلبم سر جایش بیاید. انگار رعشه به تنم افتاده بود؛ رعشه از حال بدم و از فهمیدن ترنم. دستانم را با عجز روی چشمانم گذاشتم و لبم از بغض ناگهانی، جمع شد. ترنم بفهمد، پارسا نیز باخبر خواهد شد. پارسا بداند، کافیست تا... از سر گرفته شدن تق تق درب، هوش و حواسم را به موقعیت فعلی بازگرداند. - مهتاب؟ دارم نگرانت میشم، خوبی؟ یه چیزی بگو! هنوز ته حلقم میسوخت. به سختی، لبان خشکم را باز کردم و پاسخش را دادم. - خوبم. دست و رویم را شستم؛ سرویس را هم همینطور. وقتی از آنجا خارج شدم، ترنم در دو قدمی درب ایستاده بود و دور خودش میچرخید. با صدای درب بود که ایستاد و نگران نگاهم کرد. با هر بار استفراغ، انگار جانم از دهانم بالا میآمد. همین بود که بعدش حتی نای ایستادن نداشتم. چهرهام گواه همین بود که او سریعا دو قدم را سویم برداشت و شانههایم را گرفت. - خوبی؟ چقدر رنگت پریده! چت شد یهو زن؟ چشم بستم و سرم را بالا و پایین کردم. مغزم به سختی فرمان میداد که چه باید بکنم. - بریم بشینیم. من خوبم. همراهیام کرد و کنارم نشست. با پشت دست، تبم را سنجید و نگران تر از قبل گفت: - تب که نداری؛ چی شد یهو تورو؟ نگاهش کردم. این چشمهای نگران، سزاوار دروغ شنیدن از من نبودند اما... مهتاب چه؟ آیا مهتاب سزاوار این اجبار بود؟ جوابش برایم واضح بود؛ نه! پس زبانم به دروغ بعدی چرخید. - مسموم شدم. ترنم نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت: - از کی؟ انگشت اشارهام، به جان انگشت شستم افتاده و پوستش را کنده بود! - از دیشب. اخم، ابروان پرپشتش را به یکدیگر گره زد. - تب که نداشتی؛ اسهال چی؟ چی خوردی از دیروز؟ کاش این دکترِ ماهر، گول این ادا و اطوار مرا بخورد. - خیارشور و املت. این یک مورد را راست گفتم؛ ولی مطمئنم که نه خیارشورهایم خراب بود و نه تخممرغ هایم تاریخمصرف گذشته. حتی گوجهها نیز امروز ظهر خریداری شده و تر و تازه بودند. ترنم بازهم سرتا پایم را با نگاهش کاوید. انگار میخواست بدون ابزار پزشکی، همان لحظه مشکلم را تشخیص داده و برایم دارو تجویز کند. سوالش اما باعث شد پشتم یخ بزند و نفس کشیدن را به علت اضطراب، از یاد ببرم: - مطمئنی مسموم شدی یا بازم داری بهم دروغ میگی؟ 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 16 مرداد سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) پارت۲۳ بدنم سِر و سرد شد. قلبم تپیدن گرفته بود و انگار میخواست سینهام را شکافته و از این جای تنگ، فرار کند. ناخواسته سرم بالا رفت و به چشمانش نگاه کردم. مردمکهایش صاف و محکم در عمق چشمانم خیره شده بودند. من اما میلرزیدم؛ از درون و بیرون و در لحظاتی که تجربه میکردم، تمام ترسهایم درحال وقوع بودند. لال شده و نمیدانستم باید چه بگویم. ترنم، خودش لبش را با زبان تر کرد و سکوت را شکست. - چیو پنهون کردی ازم که انقدر بِهَمت ریخته؟ دهانم خشک و دستانم از اضطراب در هم پیچیده بودند. او می دانست؛ معلوم بود. فقط میخواست خودم بگویم. میخواست من حرف بزنم اما، این زبانم قرار نبود حالا حالا ها به سخن بچرخد. همانطور که خیره ماندن مرا دید، دم عمیقی گرفت و بازدمش را مانند آه از دهانش خارج کرد. نگاهی به سوی راهرو چرخاند و دوباره خیره به چشمانم، صدایش را پایین تر آورد. - حاملهای مهتاب؟! بیهوا و ناگهانی تیر خلاصم را زد. انکار، بیفایده و مسخره بود و تایید، پایانِ هرچه چیده بودم. پلکهایم سنگین شده و توان نگاه کردن به صورتش را نداشتم. همراه با بسته شدنشان، سرم نیز پایین افتاد. همین سکوتم، نظریه ترنم را تایید کرد. بازدمش اینبار مانند یک تکخندهای کوتاه خارج شد. دستانش دور شانههایم پیچیده شد و مرا که هنوز سرد و لرزان بودم، به خودش فشرد. - روانی چرا نگفتی؟! چقدر صدایش شاد بود! چقدر خوشحال بود از فهمیدن بارداریام! اگر قصدم را میفهمید چه؟ بازهم همینطور خوشحال میماند؟ چشمانم را گشودم و بدون حرکت و همانطور سر به زیر، به دستانم که در همدیگر گره خورده بودند نگاه کردم. ترنم سرش را کمی پایینتر آورد تا بتواند صورتم را نگاه کند. - منو ببین ماهی! داری مامان میشیا! وای! دست دیگرش را نیز دورم پیچید و مرا سفت در آغوش گرفت. چشمانم را بازهم روی یکدیگر فشردم. اینبار، نوبت تیر خلاص من، به ترنم بود. - میخوام سقطش کنم. ویرایش شده 16 مرداد توسط سایان 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری