رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت نود و هشتم

طولی نکشید که شیطنت و شرارت در وجودش زنده شد. انگشت شستش را بالا آورد و مقابل لبان هوزاد، با فاصله‌ای اندک، در هوا ثابت نگه داشت. سرش را در نزدیکی انگشتش گرفت و با لودگی زمزمه کرد.

- اگه این انگشتم رو ببوسم؛ یعنی تو رو بوسیده‌ام؟

چشمان هوزاد، دوباره در حدقه گشاد شدند. گرمی حضور بسیارِ نزدیک اهرمن و دم و بازدم‌های داغش روی صورتش، باعث شد ضربان قلبش شدت بگیرد و گونه‌هایش را به رنگ گیلاس دربیاورد. لرزان تشر زد.

- اهرمن!

اما اهرمن بی‌آنکه به واکنش هوزاد اهمیت دهد، ناخن شستش را به لبان هوزاد چسباند. سپس فاصله‌ی بین سر و شستش را از بین برد و پس از بستنِ چشمانِ خمارش، داغی لبانش را روی سرخی انگشتش قرار داد. 

بوسه‌ای عمیق روی انگشتش نشاند. بلافاصله چشم گشود و حینی که لبخندی روی لبانش می‌نشاند، در همان حالت لب از روی لب برداشت و خمار زمزمه کرد.

- کاش روزی برسه که خودشون رو ببوسم نه انگشتی که روی سرخی لبانت کشیده شدن.

هوزاد به ناگه در جای پرید و با قدم‌هایی تند و سکندری‌خوران به سوی ورودی آتشکده گام برداشت.

- م.. م.. من رفتم اهرمن!

اهرمن سرمست از آن بوسه‌ی نمادین، به پشت روی زمین دراز کشید و با خنده‌ای نیمه‌جان به هوزاد که پشت به او، به ستون تکیه داده بود، خیره شد.

لحظاتی بعد، به سختی در جایش نشست و مشغول جمع کردن لوازم آرایش شد. به سرعت همگی را به دست گرفت و با قدم‌هایی بی‌صدا به سوی هوزاد گام برداشت. پشت سرش ایستاد. سرش را به نزدیکی گوشش برد و با شیطنت زمزمه کرد.

- کمتر فرار کن، دختر خوب!

هوزاد که غرق در اتفاق دقایق گذشته بود و داشت قلبش را با دستش می‌فشرد، با زمزمه‌ی اهرمن به خود آمد و از حضور ناگهانی‌اش جیغی کشید.

اهرمن سرمست و خندان، هوزاد را دور زد از پله‌های زیرزمین پایین رفت. لوازم را روی تخت قرار داد و به سرعت پله‌ها را بالا رفت. هوزاد نبود؛ گویی از دست اهرمن به بیرون از آتشکده گریخته بود.

از آتشکده خارج شد و هوزاد را با قدم‌هایی تند، در حال گریز دید. لبانش را روی هم فشرد تا از واکنش بامزه و لذت‌بخش هوزاد نخندد. دوید و حینی که رسید، دستش را دور شانه‌های هوزاد حلقه ساخت و با لودگی زمزمه کرد.

- آهو گریخت؛ اما در نهایت، شکار شیر داستان شد. 

 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 114
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: هوزاد؛ معشوقه‌ی اهرمن نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه، اساطیری، فلسفی خلاصه: هوزاد دخترِ نابینا و مزداپرستی که تمامِ عمرش را صرفِ نگهبانی از شعله‌ی جاویدانِ

پارت صفر «از خلقتِ گیتی تا شکستنِ گوی» زُروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۱۲ ماه آفرید؛ در ماه اول از آفرینش، آسمان را بی‌کران و تهی آفرید تا ظرفی برای جای دادن جهان‌ها باشد. در م

پارت اول «ماه اول: فروردین؛ سوگند دوستی» به وقتِ سال ۱۴۷۰ از گاهشمار ایرانِ باستان، به هنگام سلسله‌ی ساسانیان، در روزگاران سلطنت خسرو انوشیروان، شاهنشاه دادگر ایرانشهر، شهری بود در مرزهای با

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود و نهم

هوزاد که همچنان دستپاچه بود، خود را از حصار دست اهرمن بیرون کشید. اهرمن که متوجه اندر احوالات هوزاد بود، لبخندی شیطنت‌آمیز روی لبانش نشاند و در سکوت از دست هوزاد گرفت.

مسیر دروازه‌ی شهر را به پیش گرفتند. اهرمن در طول راه، به زمین و گام‌های هوزاد خیره بود و سعی بر این داشت، هم‌زمان و یکسان با او قدم بردارد. 

طول بسیاری نکشید که از دروازه گذشتند و عاقبت به رودخانه رسیدند. هوزاد با شنیدن صدای خنده‌های اهالی شهر، بالاخره به خود آمد و لبخندی روی لبانش پهن شد. 

اهرمن دست هوزاد را کشید و تا تخته سنگی که نخستین روز هوزاد را ملاقات کرده بود، برد. ابتدا خودش نشست و سپس هوزاد را روی سطح صافِ سنگ نشاند.

- بانو همچنان می‌خوای سکوت کنی؟

هوزاد کف دستش را روی زمین قرار داد و نوازش‌وارانه مشغول لمس زمین شد. با یادآوری نخستین روز ملاقاتش با اهرمن و حوادث آن روز، تبسمی محو و ناخواسته روی چهره‌اش طرح خورد. تصمیم گرفت حالت دفاعی خود را کنار بزند؛ پس لب از روی لب برداشت.

- مردم در چه حالن، چشمانِ من؟

اهرمن از «چشمان من» خطاب شدنش، وجودش در ذوق غرق شد. سر چرخاند و حینی که اهالی شهر را می‌پایید، با هیجان هوزاد را مخاطب قرار داد.

- بزرگترها روی زیراندازها نشستن و مشغول گفت و گو و خنده و خوردن هستن.

هوزاد سری تکان داد و کنجکاو پرسید.

- کوچک‌ترها چه؟

اهرمن سر برگردادند و خیره‌ی رود شد.

- کوچک‌ترها تن به آب زدن و مشغول آب‌بازی و شنان.

هوزاد خم شد و دستش را درون رود فرو برد.

- من از آب می‌ترسم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صدم

اهرمن مشتش را به آرامی روی سطح آب کوبید. آب با فشار کمی روی هوزاد پاشیده شد. هوزاد ترسان خود را عقب کشید و هینی بلند گفت. اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی راست لبانش افزود و با لحنی مهربان لب از روی لب برداشت.

- آب که ترس نداره بانو، امروز ترست به خاطرات می‌پیونده.

سپس کف دستانش را عقب برد و روی زمین نهاد. به دستانش تکیه زد و در همان حالت خیره‌ی هوزاد شد. هوزاد به سمت اهرمن چرخید و با لبخند اهرمن را نگریست.

- هر زمان که کنارم حاضر باشی، ترسی ندارم.

اهرمن ثانیه‌هایی طولانی، نگاهش را روی صورت هوزاد قفل کرد. عاقبت تاب نیاورد و دستش را روی گیسوان هوزاد گذاشت.

- نخستین روز از من می‌ترسیدی؟

هوزاد متنیانه و آرام خندید.

- خب کمی هراس داشتم.

اهرمن مشغول نوازش گیسوان هوزاد شد.

-  اکنون چه؟ همچنان می‌ترسی؟

هوزاد با قاطعیت تمام، سرش را به چپ و راست تکان داد.

- خیر، شناختمت، دوست شدیم و هراسم از بین رفت.

لبخندی محو روی لبان اهرمن جای گرفت.

- پس آب رو بشناس و با آب دوست شو.

ابروان هوزاد بالا پریدند و چشمانش گشوده شدند.

- چطوری؟

اهرمن دستش را داخل آب فرو برد و در همان حین توضیح داد.

- گوش بده و حسش کن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و یکم

هوزاد دوباره به سمت رودخانه خم شد و دستش را داخل آب فرو برد. در همان حال چشم بست و متمرکز به چیزی که می‌شنید و حس می‌کرد، پرداخت. 

- چه می‌شنوی؟

لبخندی ناخواسته روی لبان هوزاد نشست.

- صدای خروشیدن رود، خنده‌های مردم و صدای تو.

لبخند اهرمن به خود عمق بخشید. 

- چه حس می‌کنی؟

هوزاد حینی که مشغول بدرقه‌ی آب‌های جاری، رو به جلو بود، زمزمه کرد.

- خنکی آب و حضور گرم تو.

اهرمن از شدت فوران احساساتش، لب برچید. چشمان پر از عشقش را به هوزاد دوخت. 

- اهرمن، آب چه رنگیه؟

اهرمن خمار زمزمه کرد.

- حال به رنگ آرامش.

هوزاد لبخندش را عمق بخشید. سر به سمت اهرمن چرخاند. دستش را کاسه کرد، مقداری از آب را به سوی اهرمن پاشید و بلافاصله با شیطنتی کمرنگ، ریز خندید.

- اما اکنون به رنگ شادیه.

اهرمن با نگاهی شوک‌زده و چهره‌ای که آب از جای‌جایش می‌چکید، لحظه‌ای هوزاد را نگریست. در نهایت خندید و هیجان‌زده لب از روی لب برداشت.

- می‌خوای آرایشت رو به هم بزنی؟

هوزاد این مرتبه آب بیشتری را روانه‌ی چهره‌ی اهرمن کرد و خوشحال گفت:

- آری، بیا شادی کنیم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و دوم

اهرمن همین را که شنید، مشتی از آب را روانه‌ی تن هوزاد کرد. هوزاد هیجان‌زده خندید، هر دو دستش را درون آب فرو برد و با سرعت، آب بیشتر از پیش‌تری را، به سوی اهرمن پاشید.

- بانو خودت خواستی!

اهرمن با لحنی تهدیدآمیز این را گفت و برخاست. تا زانو داخل آب رفت و با هر دو دست مشغول آب‌پاشی به سوی هوزاد شد. 

هوزاد خنده‌کنان و بی‌صدا جیغ‌کشان، دو دستش را مقابل صورتش گرفت تا از آرایشش حفاظت کند. سپس در جایش نیم‌خیز شد و محتاطانه قدم درون رود گذاشت.

اهرمن از بازوان هوزاد گرفت تا به حفظ تعادلش کمک کند. هوزاد نفس‌نفس می‌زد و مردمک چشمانش در حدقه می‌لرزیدند. اهرمن که ترس هوزاد را دید، کمی آب به سویش پاشید و مهربان گفت:

- نترس، من تمام حواسم به توئه!

هوزاد که این را شنید، لبخندی محو روی لبانش طرح خورد. چشمانش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت.

گویی همان حرف اهرمن کافی بود تا ترسش را به جریان رود بسپارد و برای همیشه بدرقه‌اش کند. هوزاد خم شد و دوباره به سمت اهرمن آب پاشید. اهرمن نیز بازی را آغاز کرد.

زیر اشعه‌های گرم خورشید خردادماه، آن دو، بدون ترس و بی‌توجه به چشمان قضاوت‌گر اهالی، ریز خندیدند، آرام جیغ کشیدند و به آب‌بازی پرداختند.

در نهایت که خسته شدند، روی همان تخته سنگ نشستند تا نفس‌زدن‌هایشان از بین برود. هوزاد حینی که قفسه‌ی سینه‌اش را می‌فشرد، با دهانی باز لبخندی زد.

- وای.. اهرمن.. چقدر.. اهل.. رقابتی!

اهرمن که داشت آب صورتش را می‌زدود، بی‌جان خندید.

- این وجه از.. تو رو ندیده بودم، بانو.. مقابلت.. کم آوردم.

هوزاد لبخند ریزی زد. اهرمن دم عمیقی بلعید و به سوی هوزاد چرخید. با نوک انگشت اشاره‌اش و نوازش‌وارانه، قطرات روی صورت هوزاد را زدود؛ در طول بازی، تمام تلاشش را می‌کرد تا قطره‌ای به چهره‌ی آرایش کرده هوزاد نپاشد. 

- خوبه که آرایشت هنوز خراب نشده.

هوزاد آب دهانش را قورت داد و صورتش را عقب کشید. نمی‌خواست ضربان قلبش، از بابت لمس شدن توسط اهرمن، بیش از آن بالا برود و گونه‌هایش گر بگیرند.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و سوم

اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی راست لبانش چسباند و از هوزاد فاصله گرفت. داشت هوزاد را برانداز می‌کرد که نگاهش روی قفسه‌ی سینه‌ی هوزاد ثابت ماند. ابروانش بالا پریدند و طولی نکشید که آتش به جانش افتاد.

هوزاد پیراهن سپیدی که او خریده بود را به تن داشت؛ پیراهنی که از شدت خیسی به قفسه‌ی سینه‌اش چسبیده بود و لباس زیرین هوزاد را نشان می‌داد.

اهرمن سرش را تکان داد تا افکارش را کنار بزند و در همان حین در جایش پرید. از دست هوزاد گرفت و او را وادار به ایستادن کرد.

- ب.. ب.. بریم بانو!

هوزاد که از حرکت ناگهانی اهرمن مات و مبهوت بود، حیرت‌زده چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغش را به صورت اهرمن دوخت.

- چه شده؟ کجا بریم؟

اهرمن ابروانش را در هم کشید. سر به سمت رود چرخاند تا نگاهش را بدزد. سپس دستانش را با احتیاط به سمت هوزاد برد و بی‌آنکه تنش را لمس کند، از دکمه‌های پیراهن گرفت و به سوی خودش کشید تا چسبندگی‌اش با قفسه‌ی سینه‌ی هوزاد را از بین ببرد. 

- جایی که هیچکس نباشه و نبینه!

هوزاد که متوجه عمق ماجرا شد، آب دهانش را قورت داد و دستش را به صورت ضربدری جلوی قفسه‌ی سینه‌اش گرفت. اهرمن گره ابروانش را گشود، لبانش را روی هم فشرد و سرش را به نزدیکی گوش هوزاد برد. شرورانه و زمزمه‌وارانه نجوا کرد.

- به گمانم برای این کار دیر شده!

هوزاد از بابت شرایط موجود، نفس کشیدن را از یاد برده بود و جمله‌ی اهرمن نیز تیر آخر را زد. قلبش افسار گریزاند و مشغول لگد پراکنی به دستانش که روی سینه‌هایش قرار داشتند، شد.

شکم اهرمن از شدت خنده‌‌اش لرزید. دست هوزاد را دوباره گرفت و به سمت پل پا تند کرد. هوزاد نیز پا به پایش می‌دوید تا زودتر نجات یابد.

از روی پل گذشتند و در آن سویش، لبه‌ی رودخانه ایستادند. اهرمن که در طول مسیر، سخن‌های خجالت‌زده‌ی زیر لبیِ هوزاد با اهورامزدا را می‌شنید، با شیطنت لب از روی لب برداشت.

- بانو سوگند می‌خورم که شخصی ندید...

هوزاد گویی آسوده خاطر شد و تا خواست دم عمیقی ببلعد، اهرمن جمله‌اش را ادامه داد.

- البته جز من!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و چهارم

هوزاد دوباره دستانش را به صورت ضربدری روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت. سپس لب از روی لب برداشت و تهدیدآمیز تشر زد.

- اهرمن!

اهرمن دست راستش را بالا برد و روی سر هوزاد نهاد. حینی که داشت گیسوان خیس هوزاد را نوازش می‌کرد، لبخندی محو روی لبانش نشاند و با لحنی اطمینان‌آمیز و مهربان، هوزاد را مخاطب قرار داد.

- بانو به یک‌باره چشمم خورد و سریع نگاه دزدیدم؛ چرا که تو برای من مقدسی!

چشمان هوزاد گشوده شدند و نگاه بی‌فروغ و لرزانش، تصادفاً در نگاهِ پر از عشق و احترام اهرمن قفل و ثابت ماند.

لحظاتی نسبتاً طولانی، غرق در هم بودند تا این‌که شیطنت اهرمن دوباره جان گرفت. دو دستش را روی بازوان هوزاد قرار داد و به آرامی هر دو را فشرد. سپس با لودگی گفت: 

- تن من همیشه گرمه، من رو به آغوش بگیر تا پیراهنت خشک شه.

به یک‌باره چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند و ابروانش بالا پریدند. آب دهانش را قورت داد و اهرمن را به آرامی، به عقب هل داد.

اهرمن که دقیقاً روی لبه‌ی شیب‌دار رود ایستاده بود، نتوانست خود را کنترل کند و عربده‌کشان داخل رود افتاد.

هوزاد که صدای افتادن و برخورد اهرمن با سطح رود را شنید، فریاد زد.

- اهرمن!

اهرمن شناکنان خود را به خشکی آن سوی رود رساند و روی سبزه‌های لب رود نشست. دم عمیقی بلعید تا به نفس‌زدن‌هایش پایان ببخشد. سپس خنده‌کنان و با صدایی بلند، طوری که هوزاد بتواند بشنود، لب از روی لب برداشت.

- بانو، روز به روز و بیش‌تر از پیش‌تر داری خطرناک‌تر می‌شی.

هوزاد که در تمام مدت، از ترس نفسش بند آمده بود و قلبش نمی‌زد، پس از شنیدن صدای اهرمن، تنفسی عمیق سر داد.

بلافاصله حینی که قفسه‌ی سینه‌اش را می‌مالید، پایش را مدام روی زمین کشید تا به پل رسید و در انتهایش ایستاد. ضربان قلبش که به حالت عادی بازگشت، دستش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش برداشت و به جلو دراز کرد.

- بیا، اهرمن!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و پنجم

اهرمن از جایش برخاست و آن سوی پل ایستاد. لبخندش را به گونه‌ی راستش چسباند و با لودگی اما پر از احساس فریاد کشید.

- هوزاد، معشوقه‌ام باش تا بیام.

قلب هوزاد دوباره افسار گریزاند و آرامش را از قفسه‌ی سینه‌اش ربود. اما لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و چشمان بی‌فروغش را به آن سوی پل، جایی که اهرمن قرار داشت دوخت. دست دیگرش را نیز گشود؛ گویی که می‌خواست با آغوش باز از اهرمن استقبال کند.

- گفتم که اهرمن، بیا!

ابروان اهرمن از شدت حیرت بالا پریدند و قلبش از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش فرو ریخت. ناباور فریاد کشید.

- بانو از تصمیمت مطمئنی؟ اگه به آن سوی پل بیام دیگه رهات نمی‌کنم!

هوزاد پلک روی پلک نهاد تا تایید کند.

- آری، مطمئنم!

اهرمن نگذاشت تا جمله‌ی هوزاد تمام شود، با تمام سرعت به سوی هوزاد پر کشید و دوید. تا خواست او را به آغوش بکشد، هوزاد گرمی وجودش را حس کرد و دو دستش را بینشان قرار داد. اهرمن لب‌برچیده نالید.

- به این زودی جا زدی بانو؟

هوزاد پلک از روی پلک برداشت و عسلی‌های بی‌فروغش را تصادفاً به چشمان اهرمن دوخت.

- اهرمن، بذار این مرتبه من تو رو به آغوش بکشم.

سپس بی‌آنکه انتظار جمله‌ای از جانب اهرمن را بکشد، دو دستش را از لای دستان اهرمن عبور داد، دستان خود را دور اهرمن حلقه کرد و سرش را روی قفسه‌ی سینه اهرمن گذاشت.

قلب اهرمن دوباره به درون سینه‌اش فرو ریخت و خود اهرمن لحظاتی طولانی در شوک باقی بود. تا اینکه به خود آمد، دستانش را به دور هوزاد گره زد و او را سفت به خود فشرد؛ طوری که انگار می‌خواست هوزاد را در خود حل ساخته و با خود یکی کند.

در همان حین، تمام احساسات وجودش را به حنجره‌اش برد و لرزان زمزمه کرد.

- بسیار دوست می‌دارمت هوزادم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و ششم 

هوزاد به سختی سرش را عقب برد. هر دو دستش را از دور تن اهرمن آزاد کرد و به سوی صورت اهرمن برد. کف دستانش را روی گونه‌های اهرمن نهاد.

با انگشتان اشاره‌اش به دنبال چشمان او گشت؛ گویی می‌خواست با میل خودش، نگاه به نگاه او بدوزد. بالاخره به هدفش رسید. لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و نگاه بی‌فروغ اما پر از احساسش را به چشمان خمار اهرمن دوخت.

- من نیز تسلیم عشق شدم؛ تسلیم سبزی تو.

اهرمن که غرق در عسلی‌های بی‌فروغ هوزاد بود، با شنیدن اعتراف هوزاد، پیشانی‌اش را به پیشانی هوزاد چسباند. پلک روی پلک گذاشت و چشمان خمار و خیسش را بست. زیر لب زمزمه کرد.

- پس دوستم می‌داری؟

هوزاد پیشانی‌اش را به پیشانی اهرمن مالید و با لحنی شیرین، لب از روی لب برداشت.

- هوم، دوست می‌دارمت اهرمن!

قلب اهرمن دوباره از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش فرو ریخت، لبانش نیز کش آمدند و لبخندی از روی ذوق و هیجان رویشان نشست. آب دهانش را بلعید و زمزمه‌وارانه پرسید.

- اجازه می‌دی ببوسمت؟

هوزاد انگشت اشاره‌ی دست راستش را با سرعت، روی لبان اهرمن قرار داد و با مهربانی تمام درخواست او را رد کرد.

- خیر، خبری از بوسه نخواهد بود.

اهرمن لحظه‌ای لب برچید اما طولی نکشید که حسرت بوسه از خاطرش گریخت و با عشق او را صدا زد.

- بانو!

هوزاد با ناز ذاتی‌اش زمزمه کرد.

- هوم؟

اهرمن با ذوق لب از روی لب برداشت و به آرامی فریاد کشید.

- تا ابد و یک روز نوکرت هستم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هفتم

بلافاصله کف دست چپش را روی دهان و بینی هوزاد قرار داد و هوزاد به آغوش، داخل آب شیرجه زد؛ طوری که هوزاد فرصت نکرد چیزی بگوید و به همراهش، شوکه، درون آب فرو رفت.

اهرمن خندان، از پهلوهای هوزاد گرفت و او را از زیر آب بیرون آورد. جثه‌ی ظریف هوزاد را بالا برد و روی شانه‌ی چپش نشاند.

بالاخره هوزاد توانست نفس بکشد و از شوک خارج شود. حینی که می‌لرزید، با خنده‌ای که هیجان درونش موج می‌زد، تشر زد.

- چه می‌کنی اهرمن؟

اهرمن سرخوش خندید و با لودگی پاسخ داد.

- اگه نمی‌پریدیم می‌بوسیدمت، تو هم گردنم رو می‌زدی.

هوزاد دست راستش را دور گردن اهرمن حلقه ساخت تا تعادلش را حفظ کند. در همان حین، گوش چپ اهرمن را گرفت و به آرامی کشید. با خنده او را مخاطب قرار داد.

- از دست تو اهرمن!

اهرمن خود را به لبه‌ی رود رساند و هوزاد را روی سبزه‌ها نشاند. دو دستش را اطراف هوزاد، روی زمین، قرار داد و با لودگی گفت:

- هوزاد، می‌خوام غرقت کنم تا از دهانم بهت نفس بدم.

هوزاد دوباره با خنده تشر زد.

- اهرمن!

اهرمن سرش را روی دامان هوزاد نهاد و حینی که با پاهایش درون آب کرال می‌زد، گونه‌ی راستش را پی در پی به زانوی هوزاد کشید و با شیطنت همیشگی‌اش لب از روی برداشت. 

- بانو باید سرگرم بشیم وگرنه می‌بوسمت. 

هوزاد دست چپش را روی سر اهرمن گذاشت و لبخندزنان مشغول نوازش گیسوان مشکین و خیس اهرمن شد.

- چه کنیم؟

اهرمن سرش را از روی دامان هوزاد بلند کرد. دست چپش را روی دست هوزاد که داشت گیسوانش را نوزاش می‌کرد، نهاد. چشمان پر از عشقش را به او دوخت و سرمست زمزمه کرد.

- شنا کنیم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و هشتم

گوشه‌ی لبان هوزاد به پایین مایل شدند و زمزمه‌ی زیرِ لبی‌اش آشکاراً غم را درون خود جای داد.

- اهرمن.. من نمی‌تونم.

اهرمن دستانش را به سوی تنِ هوزاد هدایت کرد و به دور کمر باریک و ظریف او حلقه ساخت. او را با احتیاط به آغوش گرفت و به او یاری رساند تا درون رود بایستد. 

دست چپش را سمتِ راست هوزاد، روی لبه‌ی رود نهاد تا جریان آب، هوزاد را با خود نبرد.

- من یادت می‌دم هوزادم!

سپس با دست چپ، تن هوزاد را چرخاند؛ در حالتی که پشت به او، اما رو به خشکی باشد. با همان دست چپ، دستان هوزاد را یکی پس از دیگری روی لبه‌ی رود نهاد؛ طوری که پوست هوزاد، سفتی خاک را لمس نکند و روی سبزه‌های نرم بنشیند.

سپس غنچه‌ی لبانش را روی شانه‌ی راست هوزاد چسباند و بوسه‌ای عمیق رویش کاشت. گیلاس‌بوی گیسوان نمناک هوزاد را عمیق بویید و در همان حین، با لحنی پر از عشق، دم گوش هوزاد زمزمه کرد.

- بانو، شنا رو یاد بگیر؛ دنیا فقط یک اهرمن داشت. شنا یاد بگیر که اگه اهرمن نبود، آموزه‌های اهرمن تو رو نجات بدن.

هوزاد دم عمیقی بلعید تا به ضربان‌های کوبنده‌ی قلبش آرامش ببخشد؛ او نمی‌توانست جز عشق چیزی را حس کند. حتی اضطراب نمی‌توانست در وجودش، اهرمن را بِبَرد و همیشه شکست می‌خورد.

- یاد می‌گیرم اما نمی‌خوام قوی باشم تا خیال تو راحت شه و بری.

هوزاد بود که این را با لحنی عاشقانه اما غم‌انگیز به زبان آورد. اهرمن بینی‌اش را پی در پی به پشت سر هوزاد، روی گیسوان او کشید. دوباره دم گوش هوزاد، خمار زمزمه کرد.

- قرار نیست چنین بشه، سوگند می‌خورم بانو. 

لبخندی عمیق روی لبان هوزاد پهن شد و دستانش را روی سبزه‌های لب رود فشرد تا اشتباهی از خود سر ندهد. با لحنی شیرین و ذوق‌زده، اهرمن را مخاطب قرار داد.

- خب آغاز کنیم آموزگارِ مهربان؟

اهرمن ابروانش را در هم گره زد و با جدیتی ساختگی و لحنی خشن، لب از روی لب برداشت.

- در حیطه‌ی آموزشی مهربان نیستم بانو!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد و نهم

هوزاد با وقار همیشگی‌اش خندید. سپس خنده‌اش را به تبسمی عمیق تبدیل کرد و با لحنی دلربا گفت:

- اما تا به حال خشونت و جدیتی از تو ندیدم. 

جدیت ساختگی اهرمن در لحظه جان باخت و در عوض، لبخندی پر احساس، روی نیمه‌ی راست لبانش افزوده شد.

- تو مثل شکوفه‌های گیلاس لطیفی، دل من طاقت آزردن تو رو نداره بانو..

سپس آب دهانش را بلعید و با لحنی ملتمسانه‌، ادامه‌ی جمله‌اش را به زبان آورد.

- خواهشمندم کمتر ناز باش وگرنه می‌بوسمت.

مردمک چشمان هوزاد از روی سرخوشی، در حدقه تغییر مکان دادند و همراه گوشه‌ی لبانش بالا رفتند. اهرمن تک سرفه‌ای زد تا گلویش را صاف کند.

- خب بانو، نخست به دستانت روی خشکی تکیه کن و داخل آب معلق شو.

هوزاد کاری که اهرمن می‌گفت را انجام داد و درون رود معلق شد. اهرمن که چشمانش را به داخل آبِ ذلال دوخته بود، با دیدن موفقیت مرحله‌ی اول آموزشی، لبخندی رضایت‌بخش روی چهره نشاند.

- حال، نوک انگشتان پاهات رو به سوی کف پات خم کن.

سپس چشم به درون آب دوخت. هوزاد کاری که اهرمن می‌گفت را انجام داد؛ هرچند نوک انگشتان پاهایش را به سمت جلو خم کرده بود. اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد؛ اما شکمش می‌لرزید. با لحنی که پر از خنده‌ی کنترل شده‌اش بود، گفت:

- هوزاد! باید به سمت کف، خم کنی!

هوزاد ابروانش را در هم کشید و دوباره، به مثل قبل نوک انگشتانش را بر خلافِ آموزه‌های اهرمن، به جلو کشید؛ طوری که اهرمن دیگر نتوانست جلوی خود را از بابت ناز و بامزه بودن هوزاد بگیرد و قهقهه‌اش از حنجره‌اش به بیرون شلیک شد. خنده‌کنان، لب از روی لب برداشت.

- بانو، لبه‌ی رود رو سفت بچسب. گویا خودم باید به زیر آب برم.

هوزاد ناراضی از گیجی و شکست خود در مرحله‌ی دوم، لب برچید و ابروانش را در هم کشید. اهرمن، در همان حین که دست چپش سپر هوزاد در برابر جریان رود بود، به زیر آب فرو رفت.

با دست راست، از پای چپ هوزاد گرفت و پس از خم کردن انگشتانش به سمت کف، پای دیگرش را گرفت. پای راستش را به مثل پای چپ او درآورد. در آخر نیز بوسه‌ای روی هر دو پای هوزاد نهاد و نیم تنه‌اش را از داخل آب، بیرون آورد.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و دهم

هوزاد که بوسه‌های اهرمن را روی پاهایش احساس کرده بود، چشمانش از حیرت در حدقه گشاد شدند و قلبش، دیوانه‌وارانه درون سینه‌اش می‌تپید.

اهرمن صورتش را در جهت‌های چپ و راست و پی در پی تکان داد تا آب را از روی چهره و گیسوانش بزداید. سپس دم عمیقی بلعید تا هیجانش را کنترل کند و در همان حین، با دهانی نیمه‌ باز لبخندی روی لبانش نشاند.

- خب بانو، حالا کرال بزن؛ عقب، جلو، آرام و توی جهات مخالف.

هوزاد پلک روی پلک گذاشت و پس از کشیدن نفسی عمیق و بی‌صدا، در سکوت گفته‌های اهرمن را انجام داد. اهرمن که چشمانش را به آب دوخته بود، با دیدن موفقیت مرحله‌ی دیگری از آموزشتات خود، لبخندی از روی رضایت، روی نیمه‌ی راست لبانش چسباند.

- آفرین، هوزاد! حالا بچرخ.

هوزاد دمی لرزان بلعید و دست چپش را از روی لبه‌ی رود برداشت؛ در همان حینی که می‌چرخید، چشم گشود.

اهرمن به عسلی‌های بی‌فروغ هوزاد که ترسی کمرنگ را در خود جای داده بودند، خیره شد. لبخندی محو روی لبانش طرح زد و با لحنی مهربان، لب از روی لب برداشت.

- نترس بانو، من همراهتم.

هوزاد در همان حال که با پاهایش کرال می‌زد، دست راستش را نیز از روی لبه‌ی رود برداشت. پیش از آن‌که آب هوزاد را ببلعد و پایین بکشد، اهرمن از دستانش گرفت.

- و مرحله‌ی آخر؛ با دستانت روی سطح آب، تصویر ماه کامل رو بکش.

هوزاد ابروانش را در هم کشید و چشم ریز کرد؛ چرا که در سر، در پی یافتن تصویر ماه کامل بود. با یادآوری طرحی که اهرمن در گذشته، از ماه کامل روی کف دستش کشیده بود، گره ابروانش گشوده شدند و لبخندی روی لبانش پهن شد.

- بانو، تصویرش رو به یاد آوردی؟

هوزاد، ذوق زده سرش را تکان داد و در همان حین که مچ دستانش توسط دستان ورزیده‌ی اهرمن احاطه شده بودند، با دو دست، روی سطح آب، دایره‌ای به تصویر درآورد.

- شگفتا بانوی زیرک! همزمان که در حال کرال زدنی، پی در پی ماه رو به تصویر بکش.

هوزاد در گفته‌های اهرمن غرق شده بود و آموزه‌های او را دقیق انجام می‌داد؛ طوری که متوجه نشده بود که اهرمن مچ دستانش را رها ساخته و او داشت به تنهایی شنا می‌کرد. لحظاتی بعد، اهرمن حینی که رو به هوزاد، به لبه‌ی رودخانه تکیه زده بود و با افتخار او را می‌نگریست، لب از روی لب برداشت.

- حال که از آب نمی‌ترسی و در حال شنا کردنی، آب رو بیشتر دوست می‌داری یا اهرمن رو؟

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و یازدهم 

هوزاد که با لبخندی محو روی لب، مشغول شنا بود، با شنیدن جمله‌ی پیشین اهرمن به خود آمد. حضور اهرمن را در نزدیکی‌اش حس نکرد و به یک‌باره از حرکت ایستاد.

آب هوزاد را بلعید، درون خود کشید و تنش را به جریان خروشان خود سپرد. اهرمن ترسان به سویش یورش برد و شناکنان به زیر آب رفت. هوزاد را به آغوش کشید و بالاتنه‌اش را از آب بیرون آورد.

هوزاد پی در پی دم‌هایی بی‌بازدم بلعید تا نفس‌های نکشیده‌اش را جبران کند. اهرمن، هوزاد را به سختی تا لبه‌ی رودخانه کشاند و او را روی لبه رود نشاند.

لحظات بسیاری نگذشته بود که اهرمن ابروانش را به هم گره زد، نفس‌زنان و ترسیده‌خاطر لب از روی لب برداشت و برای نخستین مرتبه، با صدایی نسبتاً بلند غرید.

- هوزاد، مگه شنا رو یاد نگرفتی؟ چرا دست و پا نزدی؟ چرا شنا نکردی؟ 

هوزاد از لحن تند و خشمناک اهرمن نرنجید و در عوض لبخندی عمیق روی لبانش نشاند.

- دست و پا نزدم تا سوالت رو پاسخ بدم.

سپس هر دو دستش را به سوی منبع صدای اهرمن، چهره‌اش، هدایت کرد. محتاطانه انگشتان اشاره‌اش را در پی چشمان اهرمن، روی صورت مبهوت و در هم رفته‌ی او چرخاند. 

به هدفش، چشمان اهرمن، رسید. چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغش را به نگاه  منتظر اهرمن دوخت. هوزاد حرکتی به گردنش داد، سرش را به نزدیکی صورت اهرمن برد و با لحنی پر از احساس زمزمه کرد.

- من تو رو دوست می‌دارم!

خشم و نگرانی از وجود اهرمن گریختند و عشق جایگزینشان شد. اهرمن چشمان خمار و پر احساسش را به عسلی‌های هوزاد دوخت.

هوزاد به یک‌باره فاصله‌ی سر خود و اهرمن را به هیچ رساند و لبان غنچه شده‌اش را روی پیشانی داغ و نمناک اهرمن نشاند.

با برخورد لبانش روی پیشانی اهرمن، قلب هر دو از درون سینه‌شان به درون شکم‌هایشان فرو ریخت و رعشه‌ای خفیف به جان اهرمن افتاد.

اهرمن از بابت این بوسه‌ی ناگهانی سرمست بود؛ چرا که گمان نمی‌برد هوزاد بخواهد چنین کند. لحظه‌ای بعد، گویی باورش شد که لبخندی محو روی لبان لرزانش طرح خورد و پلک‌هایش روی هم نشستند.

هوزاد، در همان حین که لبانش به پیشانی اهرمن چسبیده بودند، عاشقانه و پر احساس نجوا کرد.

- اهرمن، مدت‌هاست که دنیا رو هم به خاطر تو دوست می‌دارم؛ از آتش مقدس آتشکده گرفته تا آب ذلال رودخانه.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد و دوازدهم

گویی تمام شیرینی‌های عالم، اندرون قلب اهرمن گرد هم درآمدند و هم‌راه و هم‌زمان با یکدیگر آب شدند.

قطره‌ای اشک از چشم چپ اهرمن روی گونه‌اش ریخت، جاری شد و خود را به صورت هوزاد آغشت. 

هوزاد که داغی قطره را روی پوستش حس کرد، نتوانست خود را نگه دارد و او نیز قطره‌ای گریست؛ قطره‌ای که از چشم هوزاد گریخت و روی مژه‌های اهرمن نشست.

اشک هوزاد، اشک اهرمن شد. اشک هوزاد از لابه‌لای مژه‌های اهرمن به چشم او راه یافت. اشک هوزاد، این‌بار از گوشه‌ی چشم اهرمن بیرون رفت و گریسته شد. 

اهرمن به یک‌باره دستان تنومندش را دور شانه‌های ظریف هوزاد حلقه ساخت و تن نحیف و خیسش را سفت به خود فشرد. شقیقه‌ی چپش را به شقیقه‌ی راست هوزاد چسباند و با صدایی بغض‌آلود و لرزان، کنار‌ گوشش زمزمه کرد.

- بانو، عاشقتم!

گویی این مرتبه نوبت هوزاد بود که تمام شیرینی‌های عالم اندرون قلبش گرد هم دربیایند و هم‌راه و هم‌زمان با یکدیگر آب شوند؛ لبخند زنان لب زیرینش را گزید و پلک روی هم نهاد.

لحظاتی طولانی در همان حالت گذشت تا اینکه نفس‌هایشان سنگین و عمیق شدند؛ به قدری به آرامش رسیدند که گویی در عالم بیداری، خفته بودند. 

اهرمن دمی کشیده گرفت، بازدمش را با عجله به بیرون پس فرستاد و نالان نالید.

- هوزاد، کاش توی آغوشت بمیرم؛ چرا که بیرون اومدن از آغوشت عذابه.

هوزاد عسلی‌های بی‌فروغ و خمارش را گشود و با لحنی وسوسه‌کننده زمزمه کرد.

- می‌‌خوای توی آغوش هم غرق بشیم؟

اهرمن مات از هوزاد فاصله گرفت و نگاه حیرت‌زده‌اش را به او دوخت.

- بانو، مطمئنی؟

هوزاد ابروانش را بالا پراند و با شیطنتی که برای اهرمن تازگی داشت، خندان لب از روی لب برداشت.

- خیر، قصد دارم دنیا رو تا ابد عمرم با تو زندگی کنم.

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...