سـانـاز 2,353 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و سوم هوزاد سرش را با ذوق تکان داد؛ چرا که خوب آن بوی سوختگی چوب را میشناخت. لبخندی روی لبانش نشاند. - اهرمن! اهرمن حینی که دست هوزاد را از تنهی درخت نقاشیاش به سمت شاخههایش میبرد، با مهربانی پاسخ داد. - جانا بانوی من؟ هوزاد به لبخند روی لبانش عمق بخشید. - سپاسگذارم، از صمیم قلبم! اهرمن دست هوزاد را روی برگها و شکوفههای نقاشیاش سوق داد و در همان حین، کنجکاوانه سوالش را پرسید. - چرا بانو؟ هوزاد انگشت دستانش را نوازشوارانه روی نقاشی برجستهی خاکی کشید. - بابت همه چیز؛ اینکه ناجیم شدی، اینکه عصام شدی و اینکه.. اهرمن از شدت عشق فراوان لب برچید و سرش را بالا برد تا چشمان ریز شدهاش را به هوزاد بدوزد. - و اینکه چه؟ هوزاد دستش را از زیر دست اهرمن بیرون آورد. کف دستش را روی دست اهرمن نهاد و با بغضی که از جنس خوشحالی بود، جملهاش را ادامه داد. - و اینکه چشمانم شدی. صداها قبلا هم به گوشم میرسیدن، بوها قبلا هم به مشامم میرسیدن، غذاها رو قبلا هم میچشیدم، دنیا رو قبلا هم لمس میکردم اما.. آب بینیاش را بالا کشید و حینی که دست اهرمن را سفت میفشرد، با صدای بغضآلود و آهنگینش زمزمه کرد. - اما همه چیز دیگه مثل قبلا نیست؛ با حضورت صداها رو آهنگینتر میشنوم، بوها خوشبوتر به مشامم میرسن، غذاها خوشمزهتر به مزاجم میان و دنیا قابل لمستر میشه. قطرهای اشک، ناخواسته از لابهلای مژههای مشکین اهرمن، روی گونهاش چکید. دست آزادش را به سمت هوزاد هدایت کرد و سفت دور شانههایش حلقه ساخت. - هوزاد، هر چه میشنوی، هر چه میبویی، هر چه میچشی، هر چه لمس میکنی و هر چه میبینی بازتابی از نور خودتن؛ من فقط آسمانی تاریکم، ماه این آسمان تویی. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و چهارم هوزاد نفس عمیقی کشید تا بر ضربانهای بیسابقهی قلبش خاتمه ببخشد؛ هرچند بیفایده بود. علاوه بر ضربات کوبندهی قلبش، گونههایش به سرخی گیلاس درآمده بودند و لبانش لبخندی از روی ذوق و هیجان روی خود داشتند. از آغوش اهرمن بیرون آمد. دستپاچه دستش را از روی دست اهرمن برداشت و عقب کشید. سرفهای کرد و با همان دستپاچگی کف دستش را روی نقاشی قرار داد و به لمس کردنش پرداخت. اهرمن حینی که با لبخندی محو نظارهگرش میشد، سکوت را شکست. - هوزاد، من رو به تصویر بکش. هوزاد چشمانش از شدت بهت گشوده شدند. سرش را بالا برد و مات و مبهوت منبع صدای اهرمن، لبانش را، نگریست. - چهرهم رو طرح بزن. هوزاد دمی عمیق بلعید تا به خود مسلط شود. اهرمن پیشقدم شد و نقاشیاش، گیلاس را، با حرکات کف دستش روی زمین، زدود. از مچ چپ هوزاد گرفت و کف دستش را روی گونهی راست خود چسباند. - مشتاق نیستی چهرهم رو ببینی؟ برای به تصویر کشیدنم باید صورتم رو لمس کنی. انگشتان هوزاد را با لطافت مشت ساخت و فقط انگشت اشارهاش را باز گذاشت. انگشت اشارهی هوزاد را روی ابروی راستش قرار داد و زمزمه کرد. - از بهانهی به تصویر کشیدنم استفاده کن تا من رو ببینی. هوزاد برخلاف انتظار اهرمن، حینی که لبانش را روی هم میفشرد، سرش را به نشانهی تایید تکان داد. انگشت اشارهی دست راستش را در خاک فرو برد و اشارهی چپش را روی ابروی کشیده و مردانهی اهرمن به حرکت در آورد. اهرمن نفس عمیقی کشید و نگاه خمارش را به هوزاد دوخت. هوزاد ابروی چپ و راست اهرمن را، به خوبی روی خاک به تصویر درآورد. انگشت اشارهی چپش را پایینتر آورد و روی پلک اهرمن قرار داد. اهرمن آب دهانش را قورت داد و پلک روی پلک گذاشت. هوزاد چشمان اهرمن را روی خاک به تصویر کشید. سپس انگشت اشارهاش را روی مژههای پرپشت اهرمن به حرکت درآورد که ناخودآگاه لبخندی روی لبانش نشست. - مژههای تو از مژههای من بیشتر و بلندترن. اهرمن چشم گشود و نگاه خمارش را به هوزاد دوخت. لبانش را با زبانش تر ساخت و حینی که لبخند کجش را به نیمهی راست صورتش منگنه میزد، با شیطنتی کمرنگ، بیجان زمزمه کرد. - فرزندمون میتونه رنگِ عسلی چشمان تو رو داشته باشه و مژههای پرپشت و بلند من رو. هوزاد بیصدا خندید و در همان حال، انگشتش را روی بینی اهرمن قرار داد. نوک انگشتش را روی تیغهی صاف بینیاش پایین کشید و بالای لبش متوقف شد. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 12 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و پنجم اهرمن دستانش را مشت کرد و سفت فشرد تا روی واکنشهایش کنترل داشته باشد. هوزاد بینی اهرمن را هم روی خاک طرح زد. سپس دو دل دستش را پایین آورد و انگشتش را در هوا، مقابل لبان اهرمن متوقف کرد. اهرمن نگاه خمارش را به مردمکهای بیفروغ و لرزان هوزاد دوخت. ناخودآگاه لبخندی روی لبانش نسست و بیآنکه خود بخواهد، غنچهی لبانش را روی بند انگشت هوزاد چسباند و بوسهی عمیقی رویش نشاند. هوزاد هینی کشیده سر داد و دستش را عقب برد. بلافاصله شاکی تشر زد. - اهرمن! اهرمن پلک روی پلک گذاشت و با شرمی ساختگی، تاسف دروغینش را به زبان آورد. - شرمگینم بانو، تکرار نخواهد شد. اما هوزاد نیز شیطنت پنهان شده در واژههای اهرمن را حس کرد و به خوبی هم میدانست که قرار است تکرار شود. هرچند لبخندی محو و ناخواسته روی لبانش نشست؛ گویی او هم به ابراز علاقههای اهرمن، چنان بیمیل نبود. - دیگه چهرهات رو طرح نمیزنم! اهرمن دست هوزاد را گرفت و انگشت اشارهاش را روی لبان خود به حرکت درآورد. - این بار دست شما نیست بانو، طرح رو تمام کن. هوزاد ابروانش را در هم کشید و با لحنی پر از شکایت که ساختگی بودنش از ده فرسخی قابل فهم بود، لب از روی لب برداشت. - حیلهگرِ زورگو! اهرمن هر دوتای ابروانش را بالا پراند و با حیرت به هوزاد چشم دوخت. با دهانی نیمه باز، از روی بهت تک خندهای زد و سپس هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانو، روز به روز در حال دگرگونتر شدنی.. شگفتا! هوزاد با چشمانی ریز شده و لبانی جمع شده، با انگشت شست و اشارهاش، دو لب اهرمن را به هم چسباند و گفت: - هیش! بذار ببینمت. شکم اهرمن از شدت خندهی از روی عشق و لذتش لرزید. هوزاد نیز انگشت اشارهاش را نوازشوارانه روی جفت لبان اهرمن به حرکت درآورد. طوری که خندهی اهرمن جان باخت و قلبش به درون شکمش سقوط کرد. اهرمن دم عمیقی بلعید و بازدم داغش، بیصدا روی دست هوزاد پخش شد. هوزاد دستپاچه دستش را عقب کشید و سرش را پایین انداخت. خود را مشغول طرح زدن لبان اهرمن، روی خاک کرد. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 12 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و ششم اهرمن آب دهانش را قورت و مشغول به جویدن لب پایینیاش شد. در ذهنش مسائل بیربط و مسخره را مورد توجه قرار داد تا عطش و خواستهاش را خاموش سازد. لحظاتی بعد که موفق شد و دمای بدنش را پایین آورد، با نیشخند کج و لحنی پر از شیطنت، هوزاد را که خود را سرگرم هیچ کرده بود، مخاطب قرار داد. - بانو به نظرت جذاب نیستم؟ هوزاد حینی که سرش را بالا میآورد، آب دهانش را قورت داد. - مگه آفریدهی زشتی هم وجود داره؟ اهرمن به نیشخندش عمق بخشید؛ طوری که چشم راستش ریز شد. - الان با زبان بیزبانی من رو زشت خطاب کردی؟ هوزاد دست خاکیاش را به کمرش زد و با حرص، سوالش را با سوالی دیگر مواجه کرد. - من چه هنگام تو رو زشت خطاب کردم؟ اهرمن هم، حق به جانب و با گلایه پاسخ داد. - گفتم جذابم، گفتی آفریدهی زشت نداریم؛ یعنی دلیلی برای جذاب بودنم نیافتی. هوزاد تا خواست به تقلید از اهرمن، حق به جانب اعتراض کند، قهقههی آرامش اجازه نداد. در همان حال که آهنگین میخندید، دستانش را روی دو طرف صورت اهرمن نهاد. چشمان اهرمن در حدقه گشاد شدند و حیرت زده هینی کشید. - چه میکنی؟ هوزاد لبخندش را خورد و صدایش را در گلو کلفت کرد تا با لحن و تن صدای مشابهِ اهرمن سخن بگوید. - دارم جذابیتِ اهرمنِ ناز رو بررسی میکنم عالیجناب! ابروانت مثل شمشیرن که نوکهی تیزشون قلبم رو میشکافن، مژههات انقدر بلندن که روزهای بارانی میتونن سایهبانم باشن، بینیت به قدری خوشتراشه که گویی مجسمهساز اون رو تراشیده، لبان نه باریک و نه گوشتینت.. اهوم.. به نظرم کافیه! اهرمن لحظهای در شوک فرو رفت و لحظهی بعد، خندهاش در گلو منفجر شد و قهقهههایش به بیرون شلیک شدند. این روی هوزاد برایش تازگی داشت و شدیداً بامزه بود. ثانیههایی طولانی خندید و زمانی که خندهاش به تبسم تبدیل شد، لب از روی لب برداشت. - فکر میکردم فقط چشمانت عسلی هستن، اما خودت شیرینتر از چشمانتی. دو مچ هوزاد را گرفت و سرش را به نزدیکی صورتش برد و عاشقانه و آرام زمزمه کرد. - این همه مدت، این روی شیرینت رو کجا پنهان کرده بودی؟ هوم؟ هوزاد که خجالت گونههایش را به رنگ گیلاس درآورده بود، حینی که لبخندی روی لبان جمع شدهاش مینشست، خود را عقب کشید و دستانش را از حصار انگشتان اهرمن خارج ساخت. - شیرین نیستم، شیرینی تو رو تقلید کردم. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 12 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و هفتم اهرمن دستانش را به دور زانوانش حلقه کرد و چانهاش را روی کاسهی زانوانش نهاد. با لبخندی ذوق زده و نگاهی پر از احساس، به هوزاد که داشت طرح چهرهاش را کامل میکرد، خیره شد. هوزاد با اینکه بینا نبود اما از دستانش بهره بُرده بود تا با اندازهگیری، تصویر اهرمن را قرینه طرح بزند. اهرمن هم در آخر گیسوان خود را به نقاشی هوزاد افزود و چهرهاش روی خاک تکمیل شد. اهرمن خوشحال بود اما هوزاد غمگین؛ چرا که دوست داشت، چهرهی اهرمن را با چشمانش ببیند نه چیز دیگری. هرچند غمش را نشان نداد و در عوض پس از نشاندن لبخندی محو روی لبانش، اهرمن را مخاطب قرار داد. - من ظاهرت رو نمیبینم اما باطنت رو چرا.. حینی که از جای برمیخاست جملهاش را ادامه داد. - باطن زیبا و جذابی داری اهرمن. اهرمن که غرق در احساسات خوش شده بود، لبخندی روی لبانش پهن شد و در جای پرید. دستان هوزاد را گرفت و مشغول شستنشان در آب رودخانه شد. سپس کمر راست کرد و حینی که دستِ هوزاد را میگرفت، به راه افتاد. - بریم، روزهای دیگه برای نقش زدن چیزهای دیگه برمیگردیم. هوزاد سرش را به نشانهی تایید تکان داد و با اهرمن همقدم شد. هر دو غرق در خوشی، سکوت را جایز دانستند. بسیاری نگذشت که مسیر رودخانه تا دروازهی شهر و مسیر دروازهی شهر تا آتشکده طی شد. مقابل ورودی آتشکده ایستادند. اهرمن لب از روی لب برداشت. - رسیدیم. هوزاد تا خواست گام به داخل آتشکده بردارد، با صدای اهرمن متوقف شد. - وعدهی ظُهرانه رو با هم نپزیم؟ هوزاد به سوی اهرمن چرخید و با ذوق سرش را تکان داد. - بپزیم. از ذوقِ هوزاد، هیجان به جانِ اهرمن رخنه کرد. لبخندش را به گونهی راستش منگنه زد. - تو عبادت کن، من برای خرید به بازار میرم. هوزاد لبخندزنان، دوباره سرش را به نشانهی تایید تکان داد. اهرمن هوزاد را تا آتش مقدس هدایت کرد، او را با احتیاط مقابل آتش نشاند و مهربان گفت: - زود برمیگردم. هوزاد حینی که گیسوانش را مرتب میکرد، با لحنی پر از مِهر زمزمه کرد. - مراقب خودت باش. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 13 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و هشتم کف دستش را نوازشوارانه روی گیسوان هوزاد کشید. - چشم گیسو کمند! سپس به سمت ورودی آتشکده رفت و خارج شد. به سمت بازار قدم تند کرد. دقایقی بعد، به بازار رسید. به سوی دکان مورد نظرش گام برداشت؛ غذاخوری ننه هور. وارد غذاخوری شد. بوی غذاهای مختلف به مشامش رسید و سرمستش کرد. سرش را به چپ و راست تکان داد تا مقابل هوسش با غذا مقابله کند. نگاهش را به درِ آشپزخانهی دکان دوخت و تقریباً فریاد کشید. - ننه هور؟ ننه هور که پیرزنی مسن و قبراق بود از درِ آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش را به اهرمن دوخت. - چیزی میخوای پسرم؟ اهرمن نگاهِ مظلومانهاش را به ننه هور دوخت و با لحنی پر از غمِ ساختگی او را مخاطب قرار داد. - درود ننه، یاریم میکنی؟ ننه هور لبخند مهربانی روی لبانش نشاند. - آری، چه کمکی از من ساختهست؟ اهرمن به سمتش گام برداشت و با هیجان سوالش را پرسید. - میخوام با دوستِ نابینام آشپزی کنم؛ اما نمیدونم چی بپزم و البته چیزی به یاد ندارم. ننه هور با تای ابروی بالا پریده، اهرمن را نگریست. در فکر فرو رفت و لحظاتی بعد خوشحال، لب از روی لب برداشت. - دلمهی برگ مو. اهرمن نگاه کنجکاوش را به او دوخت. - یادم بده ننه! ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 13 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 تیر (ویرایش شده) پارت هفتاد و نهم ننه هور لبخندی روی لبانش نشاند و حینی که به سمت آشپزخانه میرفت، اهرمن را مخاطب قرار داد. - اکنون در حال پختن دلمهام، میتونی کمی از موادش رو ببری. اهرمن تا خواست چیزی بگوید، ننه هور نیم تنهی بالای بدنش را در چهارچوب در به نمایش نگاه اهرمن درآورد و حینی که با زبان اشاره روی آموزشات خود تاکید میکرد، گفت: - موادش رو روی برگ مو میریزی، سپس با گوشههای برگ، مهر و مومش میکنی و داخل قابلمه قرار میدی. در نهایت، پیش از خوردن پیازداغش رو روی دلمهها میریزی و میلش میکنی. برای پیاز داغ هم نخست، پیاز رو نگینی خرد کن و داخل روغن سرخ، کمی نمک و رب بهش اضافه کن و در آخر گوجههای نگینی خرد شده رو داخلش بریز. اهرمن با چشمانی که در حال درخشیدن بودند، به سوی ورودی آشپزخانه رفت و درون چهارچوبش ایستاد. - کمی از موادش رو به من بفروش. ننه هور ظرفی مسی به دست گرفت و چند ملاقهی پر از مواد دلمهها که متشکل از؛ برنج، لپه، بلغور گندم، زرشک، ادویه و سبزیهای معطر کننده بود، ریخت. - بیا پسرم، نیازی به سکه نیست فقط ظرفم رو پس بیار. اهرمن ابروانش را در هم کشید. - پس نمیخوام. ننه هور متاسف خندید. - باشه پسرم، یک سکه بده. اهرمن با لبخند از درون جیبش کیسهی سکههایش را بیرون آورد. یک سکه از درونش برداشت و به دست ننه هور داد. ننه هور نیز کاسه را به سمت اهرمن گرفت. اهرمن کاسه را روی کف دستش قرار داد و حینی که از آشپزخانه خارج میشد، سپاسش را به جای آورد. - بسیار سپاسگزارم ننه، بدرود. ننه هور لبخندزنان به اهرمن چشم دوخت. - باز هم بیا، بدرود. اهرمن از دکان غذاخوری ننه هور بیرون رفت. سپس به سوی دکانهای دیگر گام برداشت تا روغن، پیاز، گوجه، رب و برگ مو بخرد. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 تیر (ویرایش شده) پارت هشتادم پس از خرید مواد مورد نیاز راهِ خانهاش، جایی که هوزاد در آن میزیست را، پیش گرفت. در ورودی آتشکده ایستاد و پس از منگنه زدن لبخند محوش به گونهی راستش، لب از رو لب برداشت. - هوزاد. هوزاد با شنیدن صدای اهرمن، با هیجانی کنترل شده از جای برخاست و به سویش گام برداشت. - اومدی اهرمن؟ اهرمن به سمتش گام برداشت و مچ دستش را به بازوی هوزاد چسباند. - دستم رو بگیر، بریم. هوزاد لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و مچ دست اهرمن را گرفت. - برای آشپزی؟ اهرمن مهربان پاسخ داد. - آری بانو. سپس دوشادوش از آتشکده خارج شدند و به سوی زیرزمین یخچالی قدم برداشتند. اهرمن روی زانوانش نشست و کاسهی مواد را روی زمین نهاد. در دریچه را گشود. - صبر کن مواد رو پایین ببرم و سپس تو رو. هوزاد سری تکان داد و در جایش متوقف شد. اهرمن مواد به دست، با سرعت از پلهها پایین رفت. مواد را روی سکوی سنگی قرار داد و سپس زیر دریچه ایستاد. سرش را به سمت بالا گرفت و هوزاد را با شیطنت مخاطب قرار داد. - بپر هوزاد. هوزاد به سمت دریچه خم شد و صورت ترسان و متعجبش را به منبع صدا دوخت. تا خواست چیزی بگوید، اهرمن حینی که دستانش را برای به آغوش کشیدن هوزاد میگشود، دوباره لب از روی لب برداشت و با صدایی نسبتاً بلند گفت: - به من اعتماد کن، میگیرمت. ترس از چهرهی هوزاد پر کشید و در عوض لبخندی روی لبانش پهن شد؛ او به اهرمن اطمینان بسیاری داشت. پس لبهی دریچه ایستاد و طی حرکتی پرید. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و یکم اهرمن سریع واکنش نشان داد و هوزاد را در هوا قاپید. لحظهای هوزاد را به خود فشرد و سپس حینی که او را روی پلهها مینشاند، زمزمه کرد. - گفتم که میگیرمت. هوزاد متینانه خندید و با لحنی پر از مهر اهرمن را مخاطب قرار داد. - همیشه به تو مطمئنم. اهرمن، از شیرینی اعتمادِ هوزاد به خود، لبخندی عمیق روی لبانش نشست. دستش را نوازشوارانه روی گیسوان هوزاد کشید. - گیسو کمند نازم. سپس به سوی سکو گام برداشت. کیسههای کاغذی را گشود و مواد را از درونشان بیرون کشید. حینی که هر کدام را درون ظرفی متفاوت قرار میداد، پرسید. - دلمهی برگ مو دوست میداری؟ هوزاد بازدمش را با خوشحالی بیرون داد و با تایید پاسخ داد. - آری، مادرم دستپخت خیلی خوبی داشت. ستارههای چشمان اهرمن درخشیدند. لبخندش را روی نیمهی راست لبانش نشاند. - دستپخت من رو هم باید دوست داشته باشی؛ هرچند دستپخت هردوی ما خواهد بود. اهرمن با کوزهی آب، گوجهها را شست و روی سینی قرار داد تا خشک شوند. سپس چاقویی به دستش گرفت و پیازها را برداشت. آب دهانش را قورت داد و مشغول پوست گرفتنشان شد. پیازهای بیپوست را هم شست و کنار گوجهها قرار داد. سپس صندلی چوبی واقع در زیرزمین را مقابل سکو گذاشت. به سوی هوزاد رفت و از دستش گرفت. هوزاد را تا صندلی هدایت کرد و او را محتاطانه رویش نشاند. سبدِ برگ موهای پاکیزه را از درون کیسه کاغذی بیرون کشید و مقابل هوزاد روی سکو قرار داد. کاسهی مواد آمادهی دلمه را کنار سبدِ برگ موها گذاشت. هوزاد سرش را به سمت سکو خم کرد و دم عمیقی از بوی مواد دلمه و برگها گرفت. لبخندی روی لبانش نشست. از تبسم هوزاد، لبخند اهرمن تا نیمهی چپ لبانش کش آمد. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و دوم اهرمن برگ مویی از درون سبد برداشت و روی کفِ دست هوزاد قرار داد. هوزاد برگ مو را لمس کرد و با این کارش، خاطرهی مادرش در ذهنش زنده شد. حینی که غرق در خاطرات مادرش بود، زیر لب گفت: - مادرم میگفت برگ درختان سبزه. اهرمن حینی که قاشق مسی را درون ظرفِ مواد آمادهی دلمه میگذاشت، جملهی مادر هوزاد را تایید کرد و در ادامه، سوالش را پرسید. - آری سبزند. تو سبز رو چطوری میبینی؟ هوزاد سرش را در جهتِ منبع صدا، صورت اهرمن، چرخاند و عسلیهای بیفروغش را تصادفاً در نگاه مشکین و درخشان اهرمن قفل کرد. - من، تو رو سبز میبینم و سبز رو تو. ابروان اهرمن از حیرت و کنجکاوی بالا پریدند. - من رو سبز میبینی؟ چرا؟ هوزاد سرش را به نشانهی تایید تکان داد و آهنگین و احساسی، منظورش را توضیح داد. - زمستان که بار و بندیلش رو توی کیسهی سرماش جمع میکنه و میره، بهار با سبزی و سرزندگی از راه میرسه. بهار امسال تو رو نزد من آورد و اجازه داد خزان و زمستان ده سالهم پایان پیدا کنه. تبسمی عمیق روی لبانش طرح زد و به ادامهی جملهاش پرداخت. - اهرمن، تو برای من سبزی؛ شانسی برای زندگی روحدار و بانشاطی دوباره. قلب اهرمن از بابت آخرین واژههایی که آهنگین و پر احساس از حنجرهی هوزاد بیرون آمدند، از سینهاش گریخت و درون شکمش فرو ریخت. ناخواسته به سمت صورت هوزاد خم شد و بوسهای آبدار روی چال گونهی هوزاد نشاند. لبخندِ عمیق از روی لبان هوزاد پرکشید، گونههایش به رنگ گیلاس درآمدند و قلبش به ضربانهای تند و منظم دچار شد. اهرمن کمر راست کرد و هیجانزده دم عمیقی بلعید. - تشر نزن بانو، خیلی خواستنی شده بودی؛ نشد جلوی فوران احساساتم رو بگیرم. هوزاد سر چرخاند و حینی که لبگزان سرش را پایین میانداخت، لبخندی محو و مخفیانه روی لبانش نشاند. اهرمن بازدمش را کشیدهوارانه به بیرون پس داد تا هیجانش را تخلیه کند. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و سوم سپس به قاشق چنگ زد و مقداری از محتوای آمادهی دلمه را، به دقت روی برگ موی واقع بر کف دست هوزاد ریخت. دست دیگر هوزاد را گرفت و به کمکش شتافت تا مواد را با گوشههای برگ، مهر و موم سازد. - یاد گرفتی؟ هوزاد، ذوق زده سرش را به آرامی تکان داد. اهرمن دوباره لب از روی لب برداشت. - پس مهر و موم کردنشون با تو. هوزاد لبخندزنان مشغول لمس کردن دلمه شد. اهرمن نیز، دیگ کوچک و مسی را برداشت. درِ کوزهی روغنِ خریداری شده را گشود و کمی از روغن را درون دیگ ریخت. سپس دیگ را کنار سبد برگ موها و کاسهی مواد آمادهی دلمه قرار داد. - مهر و موم کن و مرتب و کنار هم و روی هم، داخل دیگ بچین. دست هوزاد را گرفت و کف دستش را با دیگ تماس داد. هوزاد دوباره در سکوت سری تکان داد و لبخندزنان، چند برگ از برگ موها را برداشت و کفِ دیگ پهن کرد. - این چنین، دلمههای زیرین نمیسوزن. ابروان اهرمن بالا پریدند. سرخوش خندید و با شیطنت غر زد. - پس آشپزی به یاد داشتی و رو نمیکردی. هوزاد آهنگین و با وقار خندید. - خیر، فقط این رو از آشپزی مادرم به یاد میارم. اهرمن خندهکنان چاقو را دوباره به دست گرفت و یکی از پیازها را برداشت. هوزاد مشغول مهر و موم کردن و دلمه پیچیدن شد و اهرمن مشغول خُرد کردن پیازها درون ماهیتابهی مسی. طول بسیاری نکشید که سوزش چشمان اهرمن آغاز شدند و اشک درون کاسهی چشمانش جوشید. طوری که مدام آب بینیاش را بالا میکشید و مینالید. - آخ چشمانم.. وای چشمانم.. هوزاد هم ریز میخندید. - تمسخر نکن بانو، دارم میمیرم.. آخ چشمانم! ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهارم هوزاد با لحنی پر از خنده، او را مخاطب قرار داد. - حرف مردن نزن؛ در ضمن چه کسی از بابت پیاز خرد کردن مرده که زبانم لال تو بمیری؟ اهرمن چشمان اشکآلودش را روی شانههایش، روی پارچهی پیراهن مشکینش کشید و نالان گفت: - آخ که چشمانم سوختن و آب شدن. خندهی هوزاد شدت گرفت و صدایش کمی بالاتر رفت. اهرمن حینی که پیاز بعدی را برمیداشت، سرش را به سوی هوزاد چرخاند و ناخواسته لبخندی محو روی لبانش نشاند. ثانیههایی طولانی نگاه سرخش غرق در هوزاد بود که به یکباره به خود آمد و دوباره مشغول خرد کردن پیاز شد. در همان حین زمزمه کرد. - خندهت مرهم شد، دیگه چشمانم نمیسوزن. هرچند همچنان میسوختند اما حواس اهرمن پرتِ خندههای هوزاد شده بود و دیگر سوزش و دردی در کاسهی چشمان خود احساس نمیکرد. دقایقی نسبتاً طولانی در سکوت سپری شد. اهرمن همهی پیازها و گوجهها را به سرعت خرد کرد و سپس به یاری هوزاد شتافت. - یاری نمیخوای؟ هوزاد حینی که میخواست دلمهی مهر و موم شده را درون دیگ بگذارد، لب از روی لب برداشت. - خیر، خسته شدی. خودم به پای.. جملهاش با گرفته شدن دستش توسط اهرمن ناتمام ماند. اهرمن دست هوزاد را به سمت دهانش هدایت کرد و دلمهی مهر و موم شدهی کوچک را بلعید. با چشمانی ریز شده مشغول چشیدن طعم دلمه شد. در آخر که قورتش داد، با رضایت گفت: - با اینکه نپخته اما چون تو مهر و مومش کرده بودی، بسیار خوشمزه بود. هوزاد پشت چشمی نازک کرد و خندان گفت: - امان از دست تو و شیرین زبانیهات! ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 16 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و پنجم اهرمن حینی که شکمش از بابت خندهی بیصدایش میلرزید، از جای برخاست. - تو دلمهها رو بپیچ و مهر و موم کن، من هم آتش اجاق رو به پا میکنم. هوزاد سرش را به سوی منبع صدای اهرمن، صورتش، چرخاند و عسلیهای بیفروغش را مظلومانه به او دوخت. اهرمن به سمتش خم شد و با لبخندی محو، چهرهی معصوم هوزاد را نگریست. - چه شده بانو؟ هوزاد برگ مویی از داخل سبد برداشت و به سمت اهرمن گرفت. - تو هم یکی برای من درست کن. ابروان اهرمن بالا پریدند. حینی که برگ را از دست هوزاد میگرفت، با شیطنت گفت: - اثر همنشینی با من در تو، مدام در حال اثرگذاریه. هوزاد خندید. سپس دهانش را گشود و انتظار دلمهی مهر و موم شده توسط اهرمن را کشید. اهرمن ثانیههایی کوتاه لبان هوزاد را نگریست. سپس به تندی نگاهش را از لبانش دزدید و دستپاچه و سریع قاشقی از مواد را روی برگ قرار داد. دلمهی پیچیده شده و کوچک را به سمت دهان هوزاد هدایت کرد. هوزاد لبخندی زد و مشغول جویدنش شد. پس از قورت دادنش، جملهی سابق اهرمن را به زبان آورد. - با اینکه نپخته اما چون تو مهر و مومش کرده بودی، بسیار خوشمزه بود. اهرمن حینی که آب دهانش را قورت میداد، در سکوت پا به فرار گذاشت و به سمت اجاق رفت. یکی از شمعهای بیپایان را چنگ زد. روی زانوانش نشست و کمی از مادهی حریق را روی هیزمهای درون اجاق خالی کرد. سپس شعلهی کمجان شمع را به سوی هیزمها گرفت. دقایقی به درازا کشید تا هیزمها داغ شدند و آتش اجاق به پا شد. حینی که با بادبزن چوبی، مشغول باد زدن و گسترش آتش اجاق بود، مردمکهای لرزانش روی شعلههای آتش خیره بودند. ابروانش را در هم کشید و زیرلب خود را تهدید کرد. - اهرمن، اشتباهی در حق هوزادم کنی، با همین آتش اجاق میسوزانمت. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و ششم دقایقی بعد، آتش اجاق که جان گرفت، اهرمن برخاست و به سوی سکو گام برداشت. هوزاد همچنان مشغول پیچیدن و مهر و موم دلمهها بود. اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. در سکوت روغن را درونِ ماهیتابه ریخت و پیازها را درونش خالی کرد. سپس به سوی اجاق راه افتاد، آن را روی دهانهی اجاق قرار داد و سوتزنان مشغول سرخ کردن پیازها شد. پیازها که سرخ شدند، کمی رب و نمک به درون ماهیتابه افزود و لحظاتی مشغول همزدنشان شد. در آخر نیز گوجهها را هم درون ماهیتابه ریخت و حین انتظار کشیدن برای پخت کامل و آماده شدنش، هر از چند گاهی محتوایش را هم میزد تا ته نگیرد. اهرمن در همان حال در افکار و احساساتش پرسه میزد که با صدای هوزاد که از نزدیکیاش به گوش میرسید، به خود آمد. - کار من تمام شد اهرمن. اهرمن حینی که با دست راست مشغول هم زدن پیازداغ بود، تنش را به سوی هوزاد چرخاند و لبخندش را روی گونهی راستش منگنه زد. دست چپش را بالا آورد و مشغول نوازش سرِ هوزاد شد. - دیدی بانو؟ دیدی که تو هم میتونی آشپزی کنی؟ لبخندی خجل روی لبان هوزاد پهن شد. - اگه تو نبودی، ناتوان بودم. با لحنی اطمینانبخش زمزمه کرد. - زین پس همیشه هستم و تو همیشه برای هر کاری توانا خواهی بود. سپس دست هوزاد را گرفت و او را به سوی خود کشید. هوزاد را در نزدیکی اجاق ایستاند و قاشق را به دستِ او داد. دست خود را دورِ دست هوزاد فشرد و با دست هوزاد مشغول همزدن پیازداغ شد. شرورانه خندید و هوزاد را مخاطب قرار داد. - تو هم باید بوی پیازداغ بگیری. هوزاد تا خواست چیزی بگوید، اهرمن سرش را به نزدیکی سرش برد و با شیطنت دم گوشش نجوا کرد. - میخوام بوی پیازداغ بگیری تا پس از وعدهی ظهرانه به رودخانه ببرمت و حمامت کنم. چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند و دَمش بیبازدم ماند. خون به گونههایش رخنه برد و هر دو را به رنگ گیلاس درآورد. اهرمن که شاهد همگی این واکنشها بود از هوزاد فاصله گرفت و شروع به قاهقاه خندیدن کرد. هوزاد پشت چشمی نازک کرد و دستش را از دست اهرمن بیرون آورد. با آرنجش، به آرامی سلقمهای به پهلوی اهرمن زد و تشرآمیز گفت: - اهرمن، تبر رو بیار؛ اینبار واقعا گردنت رو میزنم. اهرمن به قهقههاش شدت داد و نگاه پر از عشقش را به هوزاد اخمآلود دوخت تا نهایت لذت را ببرد. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و هفتم ساعتها گذر کردند و گذشتند. دلمه بالاخره حاضر شد و اهرمن تمام هنرش را برای چیدنشان داخل سینی مسی گذاشت و پیازداغها را هم رویشان افزود. سپس سینی به دست از زیرزمین یخچالی بیرون رفت. وارد آتشکده شد و به سوی هوزاد که مشغول عبادت بود، گام برداشت. کنارش روی زمین نشست و سینی را بینشان قرار داد. - بانو، وعدهی ظهرانه حاضره. هوزاد تنش را به سوی اهرمن چرخاند و سرش را به سوی سینی خم کرد. دم عمیقی گرفت و بوی خوش غذا را نفس کشید. تبسمی عمیق روی لبانش پهن شد. - خسته نباشی پسر کدبانو. اهرمن تک خندهای زد و با قاشق یکی از دلمهها را برداشت. قاشق را جلوی دهانش گرفت و مشغول فوت کردنش شد تا خنک شود. سپس قاشق را به سوی دهان هوزاد هدایت کرد. - آآآآ.. هوزاد لب از روی لب برداشت، به آرامی دلمه را به دهان گرفت و مشغول جویدن شد. دوست نداشت با دهان پر سخن بگوید اما طعم خوش غذا، او را وادار به این کار کرد؛ دستش را جلوی دهانش گرفت و با لحنی پر از رضایت اهرمن را مخاطب قرار داد. - بسیار خوشمزه شده. اهرمن دلمهای به دهان گرفت و مشغول چشیدن طعمش شد. - اوممم! حق با توست؛ خوشمزهست. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند و دستش را در هوا تاب داد. - قاشق رو به من بده. اهرمن قاشق را به دست هوزاد داد و منتظر، نگاهش را به او دوخت. هوزاد با قاشق، دلمهای برداشت و آن را در هوا نگه داشت. لبخندی روی لبانش نشاند و گفت: - اهرمن آآآآ.. اهرمن خندان و ذوقزده سرش را جلو آورد و دلمه را بلیعد. به آرامی آن را جوید و قورت داد. - آخ که غذا خوردن از دست تو، غذا رو خوشمزهتر میکنه. هوزاد حینی که میخندید، به دقت دلمهای دیگر برداشت و خودش مشغول خوردنش شد. یک دلمه به خورد اهرمن میداد، بعدی را خودش میخورد و چنین بود که وعدهی ظهرانهشان را با شوخی و خنده به پایان رساندند. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و هشتم پس از وعدهی ظهرانه، اهرمن به سوی شهر راه افتاد و ظروف را برد تا بشوید. شُست و رُفت که به پایان رسید، سکهای به پسرکی خردسال و رهگذر داد تا آنها را تا آتشکده ببرد؛ خود نیز راهی بازار شد. قدم درون دکان لباس فروشی گذاشت و لباسهای مردانه را برانداز کرد. پیراهنی بیآستین و شلواری سیاه برای خود برگزید و برای هر یک سه سکه داد. حینی که میخواست از دکان خارج شود، به یکباره نگاهش روی پیراهن سفید و زنانهای نشست؛ پیراهن کمربندی طلایی داشت و بالاتنهاش دکمههایی از جنس مروارید چشمانش درخشید؛ چرا که هوزاد را با آن پیراهن تجسم کرد. در نظر اهرمن، پیراهن برازندهی هوزاد بود؛ پس با ذوق لب از روی لب برداشت و مرد جوان لباسفروش را مخاطب قرار داد. - آن پیراهن زنانه رو هم میخوام. لباسفروش با لبخند، پیراهن را از آویز چوبی بیرون کشید و به دست اهرمن داد. - این پیراهن چهار سکه میارزه. اهرمن بدون آن که چانه بزند، چهار سکه به سوی لباسفروش گرفت. سپس با دقت مشغول تا کردن پیراهن شد. پیراهن را درون کیسهی پارچهای قرار داد و از دکان خارج شد. - بدرود. - بدرود پسر جان. از دکان خارج شد و قدمی به سوی آتشکده برداشت. اما با فکری که در سرش افتاد، توقف کرد. لبخندی روی نیمهی راست لبانش نشست و چرخید. نگاهش را بین دکانها چرخاند و بالاخره دکان مورد نظرش را چند گام دورتر دید. به سویش راه افتاد و واردش شد. اجناس مورد نظرش را خرید و با هیجان به سوی آتشکده بازگشت. از ورودی آتشکده گذشت و در سکوت از پلهها پایین رفت. کمد چوبی هوزاد را گشود و کیسه را از درونش برداشت. لباسهای زیرین هوزاد را با چشمانی بسته درون کیسه قرار داد و از پلهها بالا رفت. هوزاد مثل همیشه، مشغول عبادت بود. اهرمن با صدایی بلند، او را مخاطب قرار داد. - هوزاد، برخیز بریم. هوزاد از جایش برخاست و لبخندزنان به سوی اهرمن گام برداشت. حضور گرم اهرمن را که در نزدیکیاش حس کرد، ایستاد و کنجکاو پرسید. - کجا بریم؟ اهرمن کمرش را خم کرد تا همقد هوزاد شود. سپس، حینی که لبخند کجش را روی گونهی راستش منگنه میزد، با شیطنت لب از روی لب برداشت. - حمام. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت هشتاد و نهم چشمان هوزاد در حدقه گشاد شدند، قلبش از کوبش دست کشید و چهرهاش رنگ باخت. بلافاصله قلبش ضربان گرفت و با سرعت خون را به سوی صورتش برد. تنش نیز، خجالتش را با به رنگ گیلاس درآوردن گونههایش به نمایش نگاه اهرمن گذاشت. هوزاد زیر لب نالان گفت: - پناه بر اهورامزدا! اهرمن حینی که با لذت واکنشهای هوزاد را مینگریست، لبانش را روی هم فشرد تا نخندد. ثانیهای بعد، شرورانه لب از روی لب برداشت. - برای رفتن به گرمابه عمومی میخوای به اهورامزدا پناه ببری؟ به ناگه خجالت از چهرهی هوزاد پر کشید و مبهوت ابروانش را بالا انداخت. متعجب زمزمه کرد. - گرمابه عمومی؟ سپس دم حبس شدهاش را با خیال راحت بیرون داد. اهرمن لب زیرینش را گزید تا خندهاش را مهار کند و از شلیک شدنش به بیرون، جلوگیری کرده باشد. - بانو! نکنه انتظار داشتی به رودخانه ببرمت و خودم بشورمت؟ نگاه براق از شیطنتش را به چشمان هوزاد دوخت و کشیده گفت: - هوممم؟ هوزاد ابروانش را در هم کشید و چشمان ریز شده از حرصش را تصادفاً به نگاه پر از شیطنت اهرمن دوخت. حرصناک تشر زد. - اهرمن! اهرمن مادامی که کمر راست میکرد و از هوزاد فاصله میگرفت، خندید. در همان حین، با جدیتی ساختگی هوزاد را مخاطب قرار داد. - بانوی گرامی، من اهل چنین کارهایی نیستم؛ خواهشمندم من رو از راه بدر نکنین! هوزاد پشت چشمی نازک کرد و با دستانش اهرمن را کنار زد و محتاطانه به سوی ورودی آتشکده گام برداشت. - بریم؛ پسرک حیلهگر! ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت نودم اهرمن قهقههزنان پا تند ساخت تا خود را به هوزاد برساند. دستش را جلوی گردن هوزاد سد کرد، سرش به نزدیکی گوش راست هوزاد برد و با همان لحن شرورانه زمزمهوارانه گفت: - البته اگر دوست میداری به رودخانه برویم تا خودم حمامت کن.. با نیشگون گرفته شدن ساق دستش توسط هوزاد، فریادش جملهاش را برید. - آخ، غلط کردم بانو! هوزاد لبانش را روی هم فشرد تا نخندد اما اهرمن در عوض ریز خندید. هوزاد میل به خندهاش را بلعید و جدی و با لحنی تهدیدآمیز اهرمن را مخاطب قرار داد. - بریم یا گردنت رو بزنم؟ اهرمن خندان دور هوزاد چرخید و سمت چپش ایستاد تا دست چپش را بگیرد. - بریم، برای مردن زوده؛ چرا که ناکام میمونم. هوزاد دوباره تشر زد. - اهرمن! اهرمن حینی که بیصدا میخندید به راه افتاد. در سکوت از آتشکده خارج شدند و مسیرِ گرمابه عمومی را که در مرکز شهر قرار داشت، به پیش گرفتند. طولی بسیار نکشید که رسیدند. اهرمن کیسهی لباسهای هوزاد را به دستش داد و نگران لب از روی لب برداشت. - لباسهات داخل این کیسهست، صابون مو هم برات خریدم. مراقب باش سر نخوری. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند و عسلیهای بیفروغش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت. - نگران نباش حواسم هست. اهرمن اما دستش را سفت فشرد و مشغول جویدن لب پایینی خود شد؛ چرا که بسیار نگران بود. لحظاتی بعد آرام زمزمه کرد. - هوزاد میخوای به رودخانه بریم؟ هوزاد دمی بلعید و بازدمش را کشیده بیرون داد. - اهرمن، من همیشه به تنهایی به گرمابه میام! اهرمن لب برچید. - اما عصات رو نیاوردیم. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت نود و یکم نگرانی در چهرهی هوزاد هم ظاهر شد؛ حق با اهرمن بود. هوزاد در افکارش غرق شد و متوجه رها شدن دستش نشد. وقتی به خود آمد که اهرمن داشت با شخصی سخن میگفت. اهرمن روی زانوی راستش نشسته بود و با مهربانی با دختری خردسال حرف میزد. - اسمت چیه دختر کوچولو؟ دختر بچه دستش را به کمرش زد و پاسخ داد. - بنیتا هستم. اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند و با همان لحن مهربانش او را مخاطب قرار داد. - بنیتا کوچولو، میشه هوزاد کوچولوی من رو یاری کنی؟ بنیتا رد انگشتِ اشارهی اهرمن را گرفت و نگاهش به هوزادِ متعجب رسید. به یکباره گل از گل بنیتا شکفت؛ چرا که هوزاد را میشناخت و همیشه از دیدنش در جشنها لذت میبرد. با ذوق لب از روی لب برداشت. - آری، فقط چه کنم؟ اهرمن کف دستش را روی سر بنیتا گذاشت و کوتاه، گیسوان مشکینش را نوازش کرد. - ساعتی به جای من، توی گرمابه عصاش باش، من هم در عوض هدیهای کوچک به تو میدم. بنیتا سرش را به نشانهی تایید تکان داد و دست هوزاد را گرفت. اهرمن ایستاد و نگاهش را روی صورتِ هوزاد نشاند. - مراقب خودت باش هوزاد کوچولو. هوزاد خندید و به همراه بنیتا از درِ آبی رنگ گرمابه گذشت. اهرمن نیز به سوی ورودی گرمابه مردان گام برداشت و وارد شد. سطلی از آب داغ را پر کرد و همراه خود به سوی یکی از اتاقکهای خالی رفت. آب داغ درون سطل را داخل آبِ سردِ تشتِ غول پیکر ریخت، روی سکوی سنگی نشست و مشغول استحام کردن شد. در آن سوی دیگر، در گرمابه زنان، بنیتا به کمک هوزاد شتافت و سطل را تا یکی از اتاقکها حمل کرد. آب داغ را داخل تشت ریخت و هوزاد را روی سکو نشاند. - بیرون اتاقک منتظر میمونم تا حمامت تمام شه. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت نود و دوم هوزاد که از مهربانی بنیتا به وجد آمده بود، او را به آغوش کشید و بوسهای روی پیشانیاش نشاند. - سپاس بنیتا جانا. بنیتا لبخندی زد و از اتاقک خارج شد. در چوبی اتاقک را بست و به آن تکیه زد. هوزاد هم حینی که با بنیتا همسخن میشد، به خاطرات کودکانهاش گوش میسپرد و واکنش نشان میداد، مشغول استحمام کردن شد. ساعتی بعد، هر دو دست در دست هم و خندان از گرمابه بیرون آمدند. اهرمن که به دیوار تکیه داده بود و سوت میزد؛ با دیدن هوزاد و بنیتا لبخندی روی لبانش نشاند. از دیوار فاصله گرفت و به سویشان گام برداشت. روی زانوی راستش نشست و گیرهی صورتی و طرح گل را به گیسوی بنیتا زد. - این هم هدیهای برای تو، سپاس که یاری رسوندی. بنیتا دست هوزاد را رها کرد. هوزاد هم خم شد و بنیتا را را در آغوش کشید. - قول دادی که هر از گاهی برای دیدنم به آتشکده بیای، فراموش نکن. بنیتا گونهی هوزاد را بوسید و ذوقزده گفت: - هر هفته به دیدنت میام خواهر جانام. سپس از هوزاد فاصله گرفت و پس از تکان دادن دستش و «بدرود» فرستادن برای هوزاد و اهرمن، به سمتِ خانهاش گام برداشت. اهرمن ایستاد و مشغول براندازی هوزاد شد. چشمانش از دیدن هوزاد در آن پیراهن جدید درخشید. دزدکی و عمیق، گیلاسبوی گیسوان هوزاد را بویید و حینی که دستش را میگرفت، گفت: - چقدر آراسته و خوشبو شدی بانو! لبخندی عمیق روی لبان هوزاد پهن شد. حینی که دست اهرمن را میفشرد و همقدم با او، به سوی آتشکده گام برمیداشت، با لحنی پر از مهر او را مخاطب قرار داد. - تو هم خوشبو شدی؛ بوی لالههای دشت رو میدی. اهرمن سرش را به سوی هوزاد چرخاند و با لبخندی محو و در سکوت، به چهرهی درخشان از زیبایی هوزاد خیره شد. هوزاد به یکباره مطلبی به یادش آمد؛ پس لب از روی لب برداشت. - و اینکه سپاس برای پیراهنی که خریدی! اهرمن دوباره گیسوان خیس و فر هوزاد را بویید و حینی که از بوی خوشش سرمست میشد، آرام و خمار گفت: - هر کاری برای تو انجام بدم باز هم به نظرم کافی نیست؛ چرا که تو لایق کلِ دنیایی. شاید کل گیتی رو نتونم تقدیمت کنم اما تمامِ گیتی خودم همیشه برای توئه. و همیشه، همهی تلاشم رو میکنم تا سبزت باقی بمونم. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) پارت نود و سوم «فصل سوم: خرداد؛ تسلیمِ سبز» سی روزِ اردیبهشت ماه؛ هُرمُز، بهمن، اردیبهشت، خرداد، اَمُرداد، شهریور، مهر، سروش، رَشن، فروردین، وِدِوداتا، دین، آرد، آشتاد، آهن، چَگَدا، ایزد، رام، گَوَد، ماهروز، گُشنَسپ، میترا، سروش، آذر، آپامتاپات، هوم، مَناش، اَنیران، زامیاد و مارسِپَند به سرعت رعد و طوفان گذر کردند و خرداد از راه رسید. در طول اردیبهشت، اهرمن از هیچ فرصتی برای ابرازهای گاه و بیگاه علاقهاش به هوزاد دریغ نکرد؛ اهرمن عشق میورزید و هوزاد دزدکی لبخند میزد. در طی روزهای اردیبهشت ماه، اهرمن هر از چند گاهی به پیرمرد نجار، یاری میرساند و در ازایش انعام میگرفت و برای هوزاد پسانداز میکرد. روز و شبهای اردیبهشت به خوبی و خوشی سپری میشد؛ با وجود طرحهایشان روی خاکِ خیس خوردهی لب رودخانه، آشپزیهایشان با دستور العملهای ننه هور، لودگیها و شیطنتهای اهرمن اِبرازگَر و وقار و متانت هوزاد خجالتی. صبح هنگامِ روز سوم خرداد، روز اردیبهشت، بود و اهالی شهر پس از عبادت صبحگاهی در آتشکده، برای گرامیداشت آبها، لب رودخانهی اَرْدْویسور جمع شده تا آن روز را با شادی، جشن بگیرند. هر خانواده روی یک زیرانداز نشسته و مشغول خوردن صبحانه بودند تا ظهر هنگام که آب رود کمخروشتر و گرمتر میشد، برای آببازی و شنا تن به رود بزنند. در سوی دیگر، اهرمن و هوزاد وعدهی صبحانهشان را خورده و قصد داشتند بالاخره به مردم بپیوندند. هوزاد در نزدیکی ورودی آتشکده روی زمین نشسته بود و انتظار آمدن اهرمن را میکشید؛ چرا که اهرمن برای شست و رُفت ظروف صبحانه از آتشکده رفته بود. دقایقی بعد اهرمن از راه رسید. هوزاد منتظر را که دید، قلب آرامش هیجانزده شروع کوبش کرد و لبخندش به گونهی راستش چسبیده شد. در سکوت به سوی یخچال زیرزمینی رفت و پس از گذاشتن ظروف، سر جایشان، به سوی هوزاد پر کشید. - هوزاد! هوزاد که مشغول پیچاندن نوکهی فر گیسوانش به دور انگشتانش بود، با شنیدن صدای اهرمن، لبخندی روی لبانش پهن شد. - اومدی؟ بریم؟ اهرمن کمر خم ساخت و دست هوزاد را گرفت. او را ایستاند و به داخل آتشکده برد. ابروان هوزاد بالا پریدند و تا خواست چیزی بگوید، اهرمن پیشدستی کرد. - نخست تو رو آراسته و آرایش میکنم، سپس میریم. هوزاد، حیرتزده لب از روی لب برداشت. - آرایش؟ با چه؟ من که لوازمش رو ندارم. اهرمن هوزاد را مقابل آتش مقدس، روی زمین نشاند و حینی که به سوی زیرزمین گام برمیداشت، ذوقزده هوزاد را مخاطب قرار داد. - ماه گذشته خریدم. قصدم از خریدش این بود هر جشن، تو با دستان خودم آرایش شی؛ نه زنان دیگه. از پلهی اول پایین رفت. سرش را به پشت خم کرد تا هوزاد را ببیند و در همان حین ادامهی جملهاش را فریاد کشید. - حتی به لمس شدنت توسط زنان هم حسادت میکنم. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر (ویرایش شده) پارت نود و چهارم پس از به زبان آوردن جملهاش، با سرعت پلهها را طی کرد. مقابل کمد رخت و لباسها ایستاد. درش را گشود و دو جعبه دایرهای شکل فلزی، قلموها و سرمه را بیرون کشید. در سوی دیگر، هوزاد حینی که لبخندی محو روی لبانش مینشاند، کف دست راستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت و مشغول آرام کردن قلب بیقرارش شد. سرش را به سمت پایین برد و زیر لب با قلبش سخن گفت. - گمان نمیکنم اهرمن، هرگز برات عادی شه و تو هم آرام بگیری. با شنیدن صدای اهرمن از فاصلهای نسبتاً دور، دستپاچه دستش را از روی قفسهی سینهاش برداشت و چشمان گرد شدهاش را به منبع صدا دوخت. - با خود، حرفِ پنهانی میزنی بانو؟ هوزاد لبانش را غنچه ساخت و در همان حین، پشت چشمی نازک کرد. - سخن شخصی بود جناب! اهرمن قدمهای باقیمانده را طی کرد و مقابل هوزاد، روی زمین نشست. لبخند شیطنتآمیزش روی نیمهی راست لبانش ظاهر شد. - دوستم میداری یا از دست من به قلبت پناه میبری؟ هوزاد بیصدا و متینانه خندید و ترجیح داد بحث را عوض کند تا رسوا نشود. - به گمانم دیر شده! اهرمن لوازم را، مرتب و کنار هم، روی زمین چید و در جعبهها را برداشت. با چشمانی ریز شده به عسلیهای بیفروغ هوزاد نگریست و با لودگی لب از روی لب برداشت. - بانو، پس کی این جایگاه ما ساخته و تمام میشه؟ سپس قلمو را به پودر قهوهای رنگ ابرو آغشته کرد. هوزادِ ناچار هم، آب دهانش را بلعید و دوباره بحث را به مسیری متفاوت جهت داد. - تا به حال آرایش کردی؟ شکم اهرمن از شدت خندهی بیصدایش لرزید. - هوزاد، مدام در حال فراری، ولی روزگاری بالاخره توی تلهی من میوفتی! ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر (ویرایش شده) پارت نود و پنجم تبسمی صدادار روی لبان هوزاد پهن شد. اهرمن دست چپش را بالا برد و از چانهی هوزاد گرفت. بلافاصله، شیطنت و لودگیاش جان باخت و در عوض احساسات همیشگیاش فوران کرد. نفس عمیق و بیصدایی کشید و سپس لبخند محو محزونی روی لبانش نشاند. با دقت قلمو را روی ابروی چپ هوزاد قرار داد و در همان حین، خمار و آرام گفت: - به من اعتماد کن، بانو! هوزاد چشم بست و همین مهری برای تایید سخنِ اهرمن شد. اهرمن نیز با ظرافتِ تمام، ابروی چپ هوزاد را آرایش کرد و سپس به ابروی راستش پرداخت. در نهایت کمرش را به عقب خم ساخت و با چشمانی ریز شده، مشغول براندازی قرینگی ابروان هوزاد شد. به یکباره لبانش جمع شدند و لبخندی افتخارآمیز روی لبانش نشاند. - ببین بانو، تو داری من رو توی همهی عرصهها شکوفا میکنی. نظرت با دکان باز کردن و آرایشگر شدن چیه؟ هوزاد با ابروانی بالا پریده، پلک از روی پلک گشود و چشمان ریز شدهاش را به منبع صدای اهرمن، لبانش، دوخت. - دکان آرایشگری؟ مگه مردان هم آرایش میکنن؟ اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد. با صدایی که سرشار از خندهی افساربسته بود، با لودگی پاسخ داد. - خیر هوزاد جانام! دکان آرایشگری برای آرایش زنان. طولی نکشید که ابروان هوزاد در هم گره خوردند و دلخور لب برچید. دست به سینه شد و ناگهانی از جایش برخاست. - من آرایش نمیخوام؛ برو لب رود، برای آرایش کردن زنان دیگه بساط کن. تا خواست قدم بردارد، اهرمن خندهکنان دستش را گرفت و او را به سوی خود کشید. هوزاد بیصدا جیغکشان روی پاهای اهرمن سقوط کرد. اهرمن هم از این فرصت غافل نماند و سفت او را به آغوش کشید. قلب هوزاد از حرکت ایستاد. اهرمن با لذت، بوسهای آبدار روی پیشانی هوزاد نشاند و با شیطنت زمزمه کرد. - همه بِروَن پی خودشان. دیدی چطور توی تله افتادی؟ نفسهای هوزاد تحلیل رفت و قلبش کوبشهایش را با شدت از سر گرفت. آب دهانش را قورت داد، به سختی خود را از آغوش اهرمن بیرون کشید و روی زمین نشست. لرزان تشر زد. - اهرمن! لبخندی عمیق و دنداننما روی چهرهی هیجانزدهی اهرمن نقاشی شد. حینی که ظرف سرمه را برمیداشت، با لحنی شاد هوزاد را مخاطب قرار داد. - جانا هوزاد جانا؟ ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر (ویرایش شده) پارت نود و ششم قلم چوبی و سر نازکِ سرمه را بیرون کشید و از چانهی هوزاد گرفت. شرورانه و زمزمهکنان گفت: - بانو نلرز که چشمانت با قلم سرمه آسیب نبینن! هوزاد دم عمیقی بلعید و بازدمش را با حرصی کمرنگ روی دستِ اهرمن خالی کرد. اهرمن خندید و با احتیاط مشغول کشیدن سرمه به چشمان هوزاد شد. در نهایت ظرف سرمه را زمین گذاشت و در همان حال که چانهی هوزاد را گرفته بود، به چشمان هوزاد خیره شد. دوباره تمام شیطنت و لودگیاش جان باخت؛ چرا که نتوانست در آن عسلیهای بیفروغ غرق نشود. لب از روی لب برداشت و ناخواسته زمزمه کرد. - بانو، گرسنهام؛ اجازهست عسل چشمانت رو بخورم؟ هوزاد فضای ایجاد شده را نمیدید اما با تمام وجودش حس میکرد. هرچند لبخند شیطنتآمیزِ ریزی روی لبانش نقش بست و پلک روی پلک گذاشت. - خیر، گرسنه بمان. اهرمن خمار خندید و آهکشان سرش را پایین انداخت. مظلومانه لب از روی لب برداشت. - این دِلا بر ما دگر دل نشود / آه که دلیار ما عجب سنگدلست هوزاد حیرتزده چشم گشود و ناخواسته تکخندهای صددار زد. - اهرمن من سنگدلم؟ اهرمن سرش را بالا آورد و با مظلومیتی ساختگی سر تکان داد. - بسیار.. هوزاد پشت چشمی نازک کرد و تا خواست چیزی بگوید، اهرمن لپهایش را گرفت و کشید. با صدای نازک شده و لحنی کودکانه جملهاش را ادامه داد. - غلط میکنه، کسی که هوزاد من رو سنگدل خطاب کنه. هوزاد متینانه خندید. سپس دستانش را روی دستان اهرمن قرار داد، چند ثانیهای مکث کرد و از روی قصد دستان اهرمن را به آرامی فشرد. اهرمن با چشمانی گرد شده و دستپاچه دستانش را بیرون کشید. هوزاد که متوجه رفتار اهرمن شده بود، بلندتر خندید. - میبینی چقدر طاقت فرساست؟ ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 22 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 تیر (ویرایش شده) پارت نود و هفتم اهرمن دم عمیقی بلعید و بازدمش را با لبخندی محو بیرون داد. بلافاصله قلموی پاکیزه را از روی زمین برداشت. قلمو را به پودر سرخرنگ لب آغشته کرد و دوباره از چانهی هوزاد گرفت. - خب بریم برای تکمیل کردن آرایش هوزادِ ناز. سپس قلمو را نوزاشوارانه روی لب پایینی هوزاد کشید. اهرمن نفسش را درون لپهایش حبس کرد و با ابروانی بالا پریده نظارهگر شد. به آرامی دم محبوس را کشیده بیرون داد و مشغول رنگ کردن لب بالایی هوزاد شد. - این چنین نمیشه! قلمو را روی ظرف قرار داد و با چشمانی ریز شده، دوباره لبان هوزاد را نگریست. به یکباره دستش را به سمت صورتِ هوزاد برد و انگشت شستش را به قصد پاک کردن سرخی، محکم و نوازشوارانه روی لبانش کشید. چشمان هوزاد گشوده و گشاد شدند. سرش را عقب کشید و با حیرت، اهرمنِ خمار را مخاطب قرار داد. - چه میکنی؟ اهرمن آب دهانش را قورت داد و زمزمهوارانه لب از روی لب برداشت. - بسیار خواستنی شده بودی؛ دوست نمیدارم نگاه کسی خیره لبانت شه. لبخندی ناخواسته روی لبان هوزاد نقش بست. اهرمن قلمو را درون ظرف پودر قهوهای فرو برد و سپس درون ظرف سرخ. در نهایت از چانهی هوزاد گرفت و رنگ ترکیبشده را روی نوازشوارانه روی لبان هوزاد کشید. لبخند محزونی روی صورت اهرمن طرح خورد. - حالا شد؛ کمتر به چشم میزنه و کمتر من رو در هوس بوسه میندازه. هوزاد با ابروانی بالا پریده و چشمانی ریز شده، لب از روی لب برداشت. - که اینطور؛ پس از نخست هدفت این بود. اهرمن قلمو را زمین گذاشت. چشم بست و دم عمیقی بلعید. بازدمش را لرزان بیرون فرستاد. تا خواست چیزی بگوید، چشمش به انگشت شست سرخ خود افتاد. ویرایش شده 2 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری