رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت چهل و هشتم

حینی که چشم می‌گشود، به لبخند محزونش شادی بخشید. دستش را از روی پیشانی‌اش برداشت و دو قطره‌ اشک جاری شده‌ی روی گونه‌هایش را زدود.

کمر راست کرد و ایستاد. دستش چپش را روی سینه‌اش نهاد؛ چرا که احساس نامعلوم الجنسی را درونش حس‌ می‌کرد. حینی که که به سمت دروازه‌ی گردپاذکان گام برمی‌داشت، زیر لب، شعری فی‌البداهه را زمزمه کرد.

- (هر دم می‌گفتم کفر تو را

هرچند مجازات نکردی مرا

در عوض گنجاندی وجودت را

در درون و برون زنی به زیبایی ماه

در کلامش، با صدایش آرام کردی مرا

مدام به واسطه کشیدی او را

تا به سخن بکشانی مرا با تو را)

با دیدن گلی که نور ماه رویش تابیده می‌شد و تک گل خاکستری و متفاوت بین لاله‌های واژگون بود، ساکت شد. لبخندزنان خم شد و گل را چید. حینی که گلبرگ‌هایش را با شست راستش نوازش می‌کرد، دوباره به راه افتاد.

امروز روز پاکی و راستی بود و حتی اهرمنِ اهلِ دوزخ را نیز به تعادل رسانده بود. او در تمام این سی و پنج روزی که روی زمین می‌زیست، در طول سی و دو روزی که سر به روی دامان هوزاد می‌نهاد، در دل با ایزد سخن می‌گفت. او ناخواسته در دل، عشق هوزاد را خواهش می‌کرد و ایزد را نیایش می‌گفت.

این ارتباطِ با ایزد، روز به روز قوت گرفت و در آخر، در روزِ پاکی و راستی، اهرمن به تعادل معنوی رسید و گوی خاکستری وجودش شکل گرفت؛ چرا که روح ایزد درون قلبش دمیده شده بود و نشانه‌اش نیز همان گل خاکستری بود که سر راهش قرار گرفته بود.

از دروازه گذشت و وارد شهر شد. لبخندی به روی گل زد و به یک‌باره شروع به دویدن کرد. به قدری سرعتش بالا بود که طولی نکشید تا به آتشکده رسید.

آتشکده خالی از مردم بود؛ چرا که همگی تا غروب نیایش کرده و سپس به خانه بازگشته بودند. نگاهش را به روی هوزاد دوخت.

هوزاد در نزدیکی دیوار نشسته بود و با گیسوان فر و کمندش بازی می‌کرد. حوصله‌اش سر رفته بود و آمدن اهرمن را انتظار می‌کشید؛ چرا که در طول این سی و پنج روز به حضور اهرمن عادت کرده بود و در نبودش دلتنگ شیطنت‌ها و لودگی‌ها و مهربانی‌هایش می‌شد. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 114
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: هوزاد؛ معشوقه‌ی اهرمن نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه، اساطیری، فلسفی خلاصه: هوزاد دخترِ نابینا و مزداپرستی که تمامِ عمرش را صرفِ نگهبانی از شعله‌ی جاویدانِ

پارت صفر «از خلقتِ گیتی تا شکستنِ گوی» زُروان، ایزدِ یکتا، گیتی را تنها در ۱۲ ماه آفرید؛ در ماه اول از آفرینش، آسمان را بی‌کران و تهی آفرید تا ظرفی برای جای دادن جهان‌ها باشد. در م

پارت اول «ماه اول: فروردین؛ سوگند دوستی» به وقتِ سال ۱۴۷۰ از گاهشمار ایرانِ باستان، به هنگام سلسله‌ی ساسانیان، در روزگاران سلطنت خسرو انوشیروان، شاهنشاه دادگر ایرانشهر، شهری بود در مرزهای با

پارت چهل و نهم

- هوزاد!

هوزاد سرش را به سمتِ ورودی آتشکده چرخاند و لبخندش را روی لبانش نشاند.

- اهرمن اومدی؟

اهرمن به سمت هوزاد گام برداشت. مقابلش روی چهار زانو نشست.

- حالت چطوره بانو؟

هوزاد سری تکان داد.

- بسیار عالی، کجا رفته بودی؟

اهرمن لبخند کجش را روی نیمه‌ی راست صورتش چسباند.

- رفته بودم برات گل بچینم!

دست چپ هوزاد را گرفت. انگشت اشاره‌ی هوزاد را نوازش‌وارانه روی ساقه و گلبرگ‌های گل کشید.

- تا به حال چنین گلی ندیده بودم!

اهرمن دستش را به سمتِ گوش چپِ هوزاد برد و گل را لای گوش‌ و سرش نهاد. اهرمن با لودگی همیشگی‌اش لب از روی لب برداشت.

- دو گل در یک قاب؛ البته هوزاد کمی گل‌تره!

هوزاد حین خنده‌ی بی‌صدایش، گل را همراه گیسوانش نوازش کرد. لحظاتی در سکوت گذشت.

اهرمن مضطرب روی دو زانویش نشست و حینی که دستان مشت شده‌اش را روی ران پاهایش می‌فشرد، پی‌در‌پی لبانش را با زبانش تر می‌کرد. 

- اهرمن چیزی شده؟

اهرمن آب دهانش را قورت داد؛ سیبک گلویش به آرامی بالا و پایین شد. دم عمیقی بلعید و لحظه‌ای پلک روی پلک نهاد تا لرزش مردمک‌هایش را کنترل کند. هوزاد نگران‌تر از پیش سوال پرسید.

- اهرمن، اتفاقی افتاده؟

اهرمن بازدمش را پرفشار بیرون داد و به یک‌باره لب از روی لب برداشت.

- امروز، روز راستی و پاکیه. بهترین روزی که می‌تونم احساسات پاکم رو با راستی محض، باهات در میان بزارم.

هوزاد آب دهانش را قورت داد. نفسش را در سینه محبوس ساخت و عسلی‌های بی‌فروغ و کنجکاوش را تصادفاً در چشمان مشکین و پر از عشق اهرمن دوخت. اهرمن غرق در عسلی چشمان محبوبش، لب از روی لب برداشت و نجوا کرد.

- من، دوست می‌دارمت هوزاد!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهم 

آب دهان هوزاد خشک شد و برای لحظاتی کوتاه، قلبش از تپش انصراف داد. سپس دیوانه‌وار شروع به نبض زدن کرد. 

اهرمن نیز با چهره‌ای خیس از عرق اضطراب به او چشم دوخته بود. هوزاد سکوت را پیشه گرفته بود و چیزی نمی‌گفت.

دقایقی در سکوت و خیرگی‌شان به هم گذشت. عاقبت، اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. دوباره چهارزانو نشست و دست چپ هوزاد را گرفت.

- هوزاد، من برای گمراه کردنت اومده بودم اما وقتی چشمان به رنگ عسلت نگاهم کردند، صدای آهنگینت اسمم رو صدا زد و بوی گیلاس گیسوان کمندت رو از روی بالشتت بوییدم، همه چیز تغییر کرد.

دست هوزاد را فشرد و آرام‌تر ادامه داد. هوزاد بزاق دهانش را از جای‌جای دهان خشکش جمع کرد و قورت داد.

- هوزاد، من برای گمراه کردنت اومدم ولی در وجودت گم شدم.

لبخند محزونی روی لبانش نشاند. هوزاد همچنان ساکت بود.

- هرچند من برای تو فقط یک دوستم، اما تلاشم رو می‌کنم تا توی قلبت برام جای باز کنی؛ نه به عنوان دوست، بلکه به عنوان معشوقه.

هوزاد چشم بست و سرش را به پایین دوخت؛ به نقطه‌ای که گرمای دست اهرمن داشت به سردی پوست دستش غلبه می‌کرد. 

ساعتی گذر کرد. هر دو آرام دم می‌گرفتند و بازدم پس می‌دادند. هوزاد سر به پایین انداخته بود، روی دستان به هم قفل شده‌شان نگاه دوخته و افکار پریشانش را سر و سامان می‌داد. اهرمن نیز با چشمانی خمار او را برانداز می‌کرد.

- در دلت برای نوکرت جای باز نمی‌کنی؟

اما هوزاد چیزی نگفت. اهرمن لبخند کجش را روی نیمه‌ی راست صورتش افزود. با دست دیگر از چانه‌ی هوزاد گرفت و سرش را بالا آورد. هوزاد دوباره چشم گشود. اهرمن فاصله‌شان را به هیچ رساند و گرمی لبانش را روی پیشانی و گیسوان هوزاد نشاند. سپس خود را عقب کشید و با عشق اما لحنی سرشار از لودگی چیزی را زمزمه کرد.

- من برای خودم جای باز می‌کنم. عاقبت روزی تو هم تسلیم عشق می‌شی.

هوزاد ناخواسته خندید؛ چرا که لحن اهرمن برایش بامزه به نظر می‌رسید. آرام زمزمه کرد و بالاخره سکوتش را پایان داد.

- اهرمن!

اهرمن با مهربانی و عشق پاسخ داد.

- جانا بانوی من؟

هوزاد خجل لب گزید. دم عمیقی بلعید و بازدمش را آرام بیرون داد. لبخند لرزانی روی لبانش نشاند.

- از این لحظه شروع به ساخت آشیانه‌ای می‌کنم تا جای بدم اما تا اون روز دوستیم!

اهرمن چشمانش در حدقه گشاد شدند و از شدت ذوق عربده‌ی خفه‌ای کشید. هیجان زده و بلند اطاعت کرد.

- چشم هوزاد ناز!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و یکم

سپس طی حرکتی غیر منتظره از دست هوزاد گرفت و او را وادار به بلند شدن کرد. 

- چه می‌کنی؟

اهرمن انگشتانش را از لابه‌لای انگشتان ظریف هوزاد عبور داد و به سمت ورودی آتشکده به راه افتاد.

- شب گردی!

هوزاد کنجکاو، سکوت کرد. از آتشکده خارج شدند و مسیر بازارِ شبِ شهر را پیش گرفتند. دقایقی بعد به محل مورد نظر رسیدند.

فروشندگان روی زمین، حصیر پهن کرده و اجناسشان را روی آن‌ها قرار داده بودند. صدای همهمه‌ در کوچه‌ی بازار در گوش‌های هوزاد پیچید. زیر لب زمزمه کرد.

- بازار شب؟

اهرمن مقابل فروشنده‌ی فانوس فروش ایستاد. کیسه‌ی سکه‌هایش را از جیب شلوارش بیرون آورد.

- درود، عمو چراغ فانوسی‌هات چند؟

فروشنده‌ی پیر لبخندی به رویش زد.

- درود، سه سکه پسرم!

اهرمن سه سکه به سوی فروشنده گرفت و یکی از فانوس‌ها را برداشت. فانوس از جنس شیشه و فلز بود و آتش داخلش از جنس آتش شعله‌ی جاویدان. دوباره به راه افتادند. در همان حین هوزاد را مخاطب قرار داد.

- روزها به تنهایی کافی نیستن، شب‌ها نیز باید تلاش کنم تا برای نوکرت توی قلبت جای باز کنی.

هوزاد حینی که لب می‌گزید، خندید.

- اهرمن، امان از دست تو!

اهرمن دست هوزاد را فشرد. مقابل پیرزن که بساطش دیگ و کاسه‌های مسی بود، ایستاد. 

- درود، دو کاسه آش می‌خواستم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و دوم

پیرزن لبخندی روی لبانش نشاند. ملاقه را از داخل دیگ چنگ زد و دو کاسه را پر از آش کرد. دو قاشق‌ از داخل کیسه‌ی پارچه‌ای پاکیزه‌اش بیرون کشید و داخل کاسه‌ها گذاشت.

- هر کاسه یه سکه می‌شه پسرم.

اهرمن دو سکه به سمت پیرزن گرفت. سپس دست هوزاد را گرفت و چند قدم آن طرف‌تر روی نیمکت سنگی نشاند. فانوس را به دست هوزاد داد و به سمتِ بساط پیرزن گام برداشت.

هرکدام از کاسه‌ها را به یک دستش گرفت و بازگشت. کنار هوزاد نشست و حینی که آب دهانش را از گرسنگی قورت می‌داد، با لودگی لب از روی لب برداشت.

- آنقدر به خورد من میوه دادی که اگه من رو بچلانند آبِ میوه تحویل می‌گیرن.

هوزاد که داشت از بوی آش سرمست می‌شد، به یک‌باره خندید. اهرمن کاسه‌ی خودش را کنارش روی نیمکت نهاد. تنش را به سمت هوزاد چرخاند. قاشقی از آش پر کرد و به سمت دهان هوزاد گرفت.

- آآآآ..

- خودت چه؟ 

- هیش، آآآآ..

هوزاد دهان گشود و اهرمن قاشق را به داخل دهانش برد. ابروان هوزاد از طعم آش بالا پریدند و لبخندی از روی رضایت روی لبانش نقش بست.

- سپاس اهرمن، خودم مابقی‌ش رو می‌خو..

اهرمن قاشق دیگری را پر کرد و داخل دهانِ هوزاد که در حال سخن گفتن بود، چپاند. هوزاد ابروانش را در هم کشید و اهرمن خندید.

- نخست دخترم، سپس خودم.

هوزاد محتوای داخل دهانش را قورت داد.

- آشت سرد می‌شه!

اهرمن بی‌توجه به صدای شکمش که داشت خود را از گرسنگی می‌کشت، قاشق دیگری پر کرد و به سمت دهان هوزاد برد.

- من آش رو سرد دوست می‌دارم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و سوم

هوزاد که باور کرده بود، در سکوت دهان گشود. دقایقی در سکوت، اهرمن تمامِ محتوای کاسه را به هوزاد خوراند. 

- سیر شدی؟ 

هوزاد سری تکان داد. لبخندی عمیق روی لبانش نشاند.

- آری، سپاس! و اینکه شرمگینم مدام میوه به خوردت دادم؛ تا به حال آشپزی نکرده‌ام.

اهرمن حینی که کاسه‌ی آشش را برمی‌داشت، به یک‌باره و بلند خندید.

- قطع به یقین بعد از ازدواجت هم می‌خواستی میوه به خورد همسرت بدی!

هوزاد تک خنده‌ی ریزی زد و حینی که لبانش را غنچه می‌کرد، پاسخ داد.

- خیر، قصد ازدواج نداشتم!

اهرمن قاشق دیگری از آش را خورد. سپس با لودگی تمام گفت:

- ای جانا! هوزاد من قصد ازدواج نداشت. اما زین پس باید داشته باشه.

ابروان هوزاد بالا پریدند. دست به سینه شد و متعجب پرسید.

- چرا؟

اهرمن حینی که قاشقش را پر از آش می‌کرد، با ذوق پاسخ داد.

- چون روزگاری همسر من خواهی شد.

چشمان هوزاد به یک‌باره گشوده شدند. کوبش قلبش، شدت گرفت. خون به زیر گونه‌هایش هجوم برد و خجالت، لپ‌هایش را به رنگ گیلاس درآورد. می‌خواست لبخندی روی لبانش بنشاند که با یادآوری شرایطش آهی کشید. با غم زمزمه کرد.

- همسر نابینا؟ که حتی قادر نیست وعده‌ای غذا بپزه.

اهرمن که داشت آخرین قاشق از آشش را می‌خورد، ابروانش را در هم کشید. کاسه را با خشونتی کمرنگ روی نیمکت سنگی نهاد. از چانه‌ی هوزاد گرفت و به سوی خود چرخاند. با دیدن صورت ماتم‌زده‌ی هوزاد، خشمش فروکش کرد و ناخواسته لبخندش را به گونه‌ی راستش منگنه زد.

- هوزادِ ناز! چه کسی گفته که وظیفه‌ی زن فقط خانه داری و آشپزیه؟

لبخندش را به گونه‌ی چپش نیز منگنه زد. با احساس ادامه داد.

- تو قراره معشوقه‌ی من و سپس همسرم باشی؛ تو ملکه خواهی بود و من همچنان نوکرت! 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و چهارم

هوزاد ناخواسته از شیرینی سخنان اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. سرش را پایین انداخت تا تبسمش را اهرمن نبیند. اهرمن حینی که کاسه‌ها را برمی‌داشت، با لودگی گفت:

- من که دیدم تبسمت رو!

سپس به سمت بساط پیرزن به راه افتاد، کاسه‌ها را به او بازگرداند و پس از تشکر به سوی هوزاد بازگشت. فانوس را به دست چپ گرفت و مچ هوزاد را به دست راستش. هوزاد حینی که لبانش را روی هم می‌فشرد سوالی پرسید.

- به آتشکده برمی‌گردیم؟

اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی راست صورتش منگنه زد.

- نوچ!

هوزاد کنجکاو ابروانش را بالا انداخت.

- کجا می‌ریم؟

اهرمن با لحنی که سعی داشت دلربایانه باشد، پاسخ داد.

- جایی که تصویر تو هست.

هوزاد حیرت زده گردنش را به سمت اهرمن چرخاند و همزمان چشم‌ گشود.

- تصویر من؟

- آری.

به دروازه‌ی شهر که رسیدند، خارج شده و مسیر دشت را به پیش گرفتند. هر دو در سر سخنان ناگفته‌های بسیاری داشتند، اما تا رسیدن به مقصد سکوت کردند.

اهرمن پشت تخته سنگ مرتفع ایستاد، هوزاد نیز متوقف شد. اهرمن به یک‌باره دستانش را دور کمر باریکِ هوزاد حلقه ساخت و او را از زمین بلند کرد. هوزاد خجل و ترسان جیغی کشید.

- اهرمن! چه می‌کنی؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و پنجم

اهرمن او را روی تخت سنگ نشاند. حینی که می‌خندید با شیطنت گفت:

- انتظار چه رو داری ملکه؟ 

هوزاد ابروانش را در هم گره داد و لب برچید. اهرمن خود را نیز روی تخته سنگ نشاند. سپس از مچِ هوزاد گرفت و او را وادار به بلند شدن کرد. هوزاد برخاست.

به اتفاق یکدیگر به آن سوی تخته سنگ طویل گام برداشتند. اهرمن نشست و به هوزاد نیز یاری رساند تا بنشیند. فانوس را پشت سرشان قرار داد و سرش را به سمت آسمان گرفت.

- بوی لاله به مشام می‌رسه، اینجا دشته؟

اهرمن نگاهش را به هلال ماه دوخت و زمزمه کرد.

- آری.

هوزاد سری تکان داد و بوی لاله‌ها را عمیق‌تر بویید. 

- تصویر من کجاست؟ نکنه گولم زدی؟

اهرمن به آرامی خندید. لحظاتی بعد سرش را پایین آورد و به سمت هوزاد چرخاند. با لحنی شاعرانه زمزمه کرد.

- من زمینم تو آن ماه / بر من بدرخش هوزاد!

هوزاد به آرامی چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغش را تصادفاً روی لبان اهرمن نشاند. اهرمن در آرامش تمام به محبوبش، هوزاد، می‌نگریست و هوزاد با قلبی ناآرام به عاشق پیشه‌اش، اهرمن.

اهرمن دست هوزاد را گرفت. انگشتش را روی کف دست هوزاد قرار داد و هلال ماه را رویش نقاشی کرد.

- این هلال ماهه، حینی که ماه کامل نیست.

سپس، شکلِ ماه کامل را نقش زد. 

- این هم ماه کامل.

اهرمن سرش را بالا آورد و به چهره‌ی هوزاد که توسط نور سپید ماه و نورِ نارنجی رنگ آتش فانوس می‌درخشید، نگاه دوخت.

لبخندی عمیق روی لبان اهرمن نشست و با همان لحن عاشقانه و شاعرانه‌اش هوزاد را مخاطب قرار داد.

- آسمانِ دلِ منِ اهرمن، تاریک بود؛ پس ایزد ماه درخشانی به نام هوزاد را در مرکزش آفرید.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و ششم

هوزاد به یک‌باره خندید؛ خنده‌ای ناخواسته که از روی شیرین زبانی‌های اهرمن و لذت‌بخش بودن شیرین زبانی‌هایش بود. اهرمن ناراحت لب برچید.

- احساسات من خنده دارن بانو؟

هوزاد خنده‌اش را خورد و در عوض لبخندی ملیح روی لبانش نشاند. 

- خیر، تو حیله می‌کنی!

اهرمن با ابروانی بالا پریده و دهانی نیمه‌باز، تک خنده‌ای زد.

- من حیله می‌کنم؟

هوزاد حینی که به لبخندش عمق می‌بخشید، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.

- آری، مدام حرف‌های شیرین می‌زنی. 

اهرمن سرش را به نزدیکی چهره‌ی هوزاد برد و با شیطنت به چشمان او زل زد. شرور زمزمه کرد.

- دلت رو می‌زنن ملکه؟

هوزاد لبخندش عمیق‌تر شد. چشمانش در حدقه به سمت بالا تغییر مکان دادند و ابروانش همزمان بالا پریدند. اهرمن لبخندی از رضایتِ هوزاد روی لبانش نشست اما زیر لب نالید. 

- آه ایزد، چرا انقدر هوزاد رو خواستنی آفریدی؟ 

هوزاد به آرامی دستش را در هوا تاب داد؛ انگشت اشاره‌اش روی پیشانی اهرمن نشست. خنده‌کنان پیشانی‌اش را با انگشت به عقب هل داد.

- کمتر شیرین‌زبانی کن!

اهرمن با ذوقی کنترل شده نگاهش را به چال گونه‌ی هوزاد دوخت. با بی‌حالی ساختگی به یک‌باره دستش را روی قلبش قرار داد و نالید.

- آخ که من جان سِپُردم!

هوزاد با لبخند، جویای علت شد؛ چرا که دیگر کاملاً اهرمن را شناخته بود.

- چرا؟

اهرمن با حفظ حالت و لحن سابق، هوزاد را مخاطب قرار داد.

- می‌شه من رو توی چال گونه‌ت دفن کنی؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و هفتم

هوزاد لبخند زنان لب گزید.

- جای نمی‌شی اهرمن!

اهرمن با لودگی راه‌حل را بیان کرد.

- پس من رو بسوزان و مقداری از خاکسترم رو داخلش دفن کن.

هوزاد کلافه خنده‌کنان، دستش را در هوا تاب داد تا عاقبت شانه‌ی اهرمن را لمس کرد.

- برخیز بریم، حیله‌گر!

اهرمن قاه‌قاه بلند خندید.

- خب یاری می‌رسونم تا زودتر خانه‌ام رو توی قلبت بسازی.

هوزاد چشم ریز کرد و حینی که دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد، ناخواسته نیشگونی از بازوی اهرمن گرفت. اهرمن دوباره خندید و در همان حین نالید.

- ملکه با من گشتی جلاد شدی؟ دست به مرد هم که پیدا کردی!

هوزاد حینی که ابروانش را در هم می‌برد، با چهره‌ای زار خندید.

- اهرمن، در تمام عمرم هرگز قصد زدن کسی رو نداشتم، اما حال دلم می‌خواد بزنمت!

اهرمن غرق در لذت، شکمش از خنده‌ی بی‌صدایش لرزید و با صدایی کشیده و سرشار از شیطنت هوزاد را مخاطب قرار داد.

- ای جانا! خواهش می‌کنم من رو بزن! دلم می‌خواد از دست تو کتک بخورم!

هوزاد نالان دستانش را به سمت سرش برد و انگشتان اشاره‌اش را روی شقیقه‌هایش فشرد.

- آه از دست تو اهرمن! نکنه قصد داری من رو پلید کنی؟

اهرمن که داشت با لبخند محو او را تماشا می‌کرد، جفت مچ‌های ظریفش بین دو دستش گرفت. دستانش را پایین آورد و صورتش را به نزدیکی هوزاد برد. مهربان پاسخ داد.

- نه بانوی من تو همیشه ماه درخشانِ نیک باقی بمون! 

سپس به صدایش عشق افزود و زمزمه کرد.

- بسیار دوست می‌دارمت هوزاد ناز!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و هشتم

هوزاد خجل لب گزید و حینی که سرش را پایین می‌انداخت، لبخندی ملیح روی لبانش نقش بست. قلبش تند می‌کوبید و گونه‌هایش به رنگ گیلاس درآمده بودند.

اهرمن برخاست و هوزاد را نیز وادار به ایستادن کرد. فانوس را به دست چپش گرفت و مچ هوزاد را به دست راستش.

- بریم بانو!

هوزاد سری تکان داد. در سکوت به سمت دروازه‌ی شهر و سپس آتشکده گام برداشتند. هر دو غرق در خاطرات اخیر بودند؛ اهرمن در آرامش و با لبخندی ملیح، هوزاد با قلبی ناآرام و نفس‌هایی سنگین.

عاقبت که به آتشکده رسیدند، هوزاد خود را به آتش مقدس رساند و مقابلش روی زانوانش نشست. مشغول عبادت و راز و نیاز با اهورامزدا شد تا افکارش سر و سامان یابند. اهرمن نیز در چهارچوب ورودی آتشکده، پشت به هوزاد کرد و نشست. سرش را به سوی آسمان دوخت و با چشمانی بسته، ایزد را مخاطب قرار داد. هر دو دستش را روی قلبش قرار داد و زمزمه کرد.

- زروان، ایزد و خالق گیتی، درد و غم هوزاد را به من دِه.. خنده‌های من را روی لبان او بنشان.. او را برای من از هر بلایی دور نگه دار.. اگر هم ممکن بود از جان من بکاه و به طول عمر او بیافزا.

لبخند ملیحی روی لبانش نشست. چشم گشود و برخاست. چرخید و تا خواست گام بردارد، با جسمی برخورد کرد. شدت برخورد بالا بود و هر دو به سقوط دچار شدند.

اهرمن سریعاً واکنش نشان داد و در هوا غلت خورد تا هوزاد آسیب نبیند. اهرمن با کمر روی زمین افتاد و هوزاد رو به شکم روی تن اهرمن. 

- خوبی هوزاد؟

هوزاد چشمان خیس و اشکی‌اش را روی منبع صدای اهرمن، لبان اهرمن، دوخت و بغض‌آلود زمزمه کرد.

- چرا چنین، راز و نیاز می‌کردی؟

اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند. دستش را به سمت سرِ هوزاد برد و به آرامی تا روی قفسه‌ی سینه‌اش هدایت کرد. سر هوزاد را روی قلبش قرار داد و مشغول نوازش گیسوان نرم او شد.

- نمی‌دونی چرا؟

هوزاد بینی‌‌اش را بالا کشید و با صدایی لرزان نالید.

- خنده‌هات روی لبان خودت من رو می‌خندونن.. بودنت کنارم من رو از بلاها دور می‌کنن.. بیا همزمان و باهم بمیریم!

اهرمن نیم‌خیز شد و هوزاد را سفت بین بازوانش فشرد. خیسی چشمانش را با گیسوان نرم هوزاد زدود و زمزمه کرد.

- چشم بانوی من! 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجاه و نهم

پس از گفتن جمله‌اش ایستاد. هوزاد را در آغوش کشید و وارد آتشکده شد. به آرامی از پله‌ها پایین رفت. به سمت تخت رفت و هوزاد را رویش خواباند.

روی زانوانش نشست. پتوی هوزاد را رویش انداخت و حینی که طره‌ای از گیسوی به رنگ خرمایش را با دست چپش نوازش می‌کرد، گفت:

- بخواب گیسو کمند ناز.

سپس دست راستش را به سمت صورتِ هوزاد برد و با انگشت شست اشکِ چشمان او را زدود. هوزاد لب برچید.

- اهرمن! 

- جانا بانوی من؟

هوزاد آب دهانش را قورت داد تا شهامت ادامه‌ی جمله‌اش را پیدا کند.

- کارهایی که می‌کنی باعث می‌شن به جای خانه برات قصر بسازم.

اهرمن از شدت تعجب ابروانش را بالا پراند. قلبش به یک‌باره فرو ریخت و همزمان لبخندی عمیق روی لبانش نشست. با همان لبخند، لب از روی لب برداشت.

- این طوری که باید بسیار صبر پیشه کنم بانو!

هوزاد غلتی زد، روی پهلوی چپش دراز کشید و دست اهرمن را گرفت. دست اهرمن را روی بالشت، زیر سرش قرار داد و زیر لب زمزمه کرد.

- چه فرقی داره؟ چه دوستم باشی چه هر چیز دیگه‌ای؛ تنها خانواده‌ی منی!

قلب اهرمن دوباره فرو ریخت. نفس‌هایش به یک‌باره سنگین شدند و لبخند روی لبش جان باخت. چانه‌اش لرزید و قطره اشکی ناخواسته از چشمِ چپش روی گونه‌اش چکید. هوزاد ادامه داد.

- تو زندگی‌ مرده‌م رو زنده کردی.

اهرمن لب برچید و سرش را به سمت شانه‌ی چپش خم کرد تا هم راستا با چهره‌ی هوزاد باشد. نور ماه از داخل پنجره، روی صورت هوزاد تابیده بود و او را می‌درخشاند. اهرمن لبخندی روی لبانش نشاند.

- باید برم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصتم

هوزاد حیرت زده سرش را بیشتر روی کف دست اهرمن فشرد. مظلومانه پرسید.

- کجا بری؟

لحنش کمی ترسیده خاطر بود. اهرمن نفس عمیقی کشید و حینی که دست دیگرش را مشت می‌کرد، آب دهانش را قورت داد و خمار زمزمه کرد.

- اگه نرم می‌بوسمت.

هوزاد چشمانش در حدقه گشاد شدند. حینی که بی‌صدا جیغ می‌کشید دست اهرمن را به تندی از زیر سرش بیرون آورد.

- پس سریع‌تر برو.

اهرمن از واکنش سرشار از خجالت هوزاد خندید.

- نترس کاری به کاریت ندارم.

با یادآوری نخستین روز آشنایی‌شان، به قصد آزارِ به شوخیِ هوزاد، روی چهار زانویش نشست. چانه‌اش را روی تخت قرار داد و با شیطنت به چهره‌ی هوزاد زل زد.

- هوزاد!

هوزاد غلت زد و به روی کمر دراز کشید. سپس دستانش را روی گونه‌های داغ و به رنگ گیلاس درآمده‌اش قرار داد.

- هوم؟ 

اهرمن ابروانش را بالا انداخت. کمی چانه‌اش را جلو کشید تا به هوزاد و گوش راست هوزاد نزدیک‌تر شود.

- روزی که نجاتت دادم رو به خاطر میاری؟

هوزاد در همان حالت سابق، حینی که عسلی‌های بی‌فروغ گرد شده‌اش را به سقف دوخته بود، پاسخ داد.

- آری. خب چطور؟

اهرمن شرورانه زمزمه کرد.

- آن روز دستانم رو روی قفسه‌ی سینه‌ت گذاشتم و دستانم رو پی در پی بالا و پایین کردم تا احیا شی اما نشدی..

هوزاد چشمانش گردتر شدند و صورتش بیشتر گر گرفت. اهرمن خنده‌ی ریزی زد و نوک بینی‌اش را به گوش هوزاد چسباند. شرورتر از لحظات پیشین ادامه داد.

- برای همین تنفس دهان به دهان دادمت؛ دهان به دهان و لب روی لب!

هوزاد ناخواسته جیغی کشید و به یک‌باره در جایش نیم‌خیز شد. به بالشتش چنگ زد و آن را به دست گرفت؛ سپس با سرعت تمام و پی‌در‌پی روی سر و کله‌ی اهرمن کوبید. 

اهرمن قهقهه‌زنان از جایش پرید، بقچه‌ی جایش را از زمین برداشت و حینی که از پله‌ها بالا می‌رفت، با خنده گفت:

- شب هوزادِ نازم بخیر!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و یکم

اهرمن جایش را مقابل آتش مقدس پهن کرد. روی تشک دراز کشید و سرش را روی پتوی تا شده نهاد. بالشت هوزاد را مقابل صورتش گرفت. لبخند کج و همیشگی‌اش را به نیمه‌ی راست لبانش افزود.

او تا به حال بالشت هوزاد را زیر سرش نگذاشته بود؛ چرا که دلش نمی‌خواست گیلاس‌بوی گیسوانِ هوزاد از روی بالشت پاک شود.

غلتی زد و روی پهلوی راستش قرار گرفت. بالشت را مقابل چشمانش تنظیم کرد. لحظاتی بعد، بالشت در مقابل چشمانش، به یک‌باره تغییر نقش داد و چهره‌‌ی هوزاد به جایش به چشم خورد.

اهرمن لبخندش را به نیمه‌ی چپ صورتش نیز افزود. بلافاصله، نگاهش پر از حسرت شد و حرکت نوازش‌وارانه‌ی انگشتان دستِ چپش روی بالشت، تصویر خیالی هوزاد، عاشقانه.

- یعنی روزی می‌رسه که توی قلبت من رو جای بدی؟

چشم بست و دم عمیقی بلعید. حینی که بازدمش را به آرامی روی بالشت رها می‌کرد، چشم گشود؛ تصویر هوزاد دیگر در مقابل نگاهش قرار نداشت. بالشت را به آغوش کشید و با حسرت بیشتری، شاعرانه زمزمه کرد.

- می‌کشم انتظارت را هوزاد ناز / هرچقدر که باشد برای داشتنت نیاز

سپس چشم بست. دقایقی در فکر و خیالاتش گذشت تا اینکه کم‌کم نفس‌هایش آرام و سنگین شدند و به خواب عمیقی فرو رفت.

هوزاد روی پهلوی چپش، رو به دیوار دراز کشیده بود و حینی که انگشت اشاره‌‌ی راستش را نوازش‌وارانه روی دیوار سنگی می‌کشید، زیر لب با مادرش درد و دل می‌کرد. 

- اهرمن خانواده‌ی نوی منه.

لب برچید و با لحنی ترسان سوالی پرسید.

- اگه اهرمن رو هم مثل تو از دست بدم چه؟

بینِ انگشت شست و اشاره‌اش را گزید تا بدشگونی جمله‌اش را از بین ببرد.

- مادر نخستین مرتبه‌ست که توی نیایش‌هام برای شخصی دعا می‌کنم. از وقتی که سوگند دوستی خوردیم؛ هر صبح و هر ظهر و هر شب، توی عبادت‌هام بیشتر از هرچیزی برای او چیزی رو خواستار می‌شم.

لبخندی ناخواسته و ریز روی لبانش نقش بست؛ چرا که به یک‌باره تمام خاطراتش با او در ذهنش، برایش تداعی شد. لبخندزنان لب گزید و سپس زمزمه‌وارانه، از خواسته‌ی دلش، برای مادرش سخن گفت:

- مادر! اهرمن دیوانه‌ست و به گمانم، من هم دیوانه پسندم! 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و دوم

ماه جایش را به خورشید داد و روز به گردپاذکان رسید. با چرخش زمین، نور خورشید پرتویی از خود را از پنجره‌ی آتشکده به داخل برد و روی پیشانی هوزاد نشاند. 

هوزاد با احساس گرمای روی چهره‌اش بالاخره از خواب بیدار شد. حینی که خمیازه‌ می‌کشید روی تخت نیم‌خیز نشست.

می‌دانست که عصایش کنارش نیست؛ پس از روی تخت برخاست و به دیوار چسبید. به کمک دیوار بالا رفت. سرش را به سمت آخرین جایی که با عصایش نشسته بود، چرخاند. 

نفس عمیقی کشید و رو بازگرداند. می‌خواست یک روز بی‌عصایی داشته باشد؛ می‌خواست امتحانش کند. به دیوار چسبید و از آتشکده خارج شد. چسبیده به دیوار خود را به یخچال زیرزمینی رساند.

در طول راه، قدم‌هایش را بااحتیاط روی زمین می‌نهاد؛ اما لحظه‌ی آخر، پایش روی دریچه‌ی یخچال که درش باز بود، رفت و سقوط کرد. حینی که در هوا معلق بود، جیغ بلندی کشید.

هر آن انتظار کوبیده شدن خود را به زمین داشت اما همچنان معلق بود و گرمایی آشنا را می‌فهمید که تنش را احاطه‌ کرده؛ اهرمن بود که هوزاد را در آغوش گرفته بود.

- خوبی؟

با شنیدن صدای اهرمن، سرش را مظلومانه تکان داد. اهرمن با خشمی کمرنگ زمزمه‌وارانه غرید.

- بیشتر مراقب خودت باش هوزاد!

هوزاد لب برچید و با لحنی ناراحت واکنش نشان داد.

- تو در رو گشوده بودی، سر من چرا فریاد می‌کشی؟

اهرمن که سریعاً خشمش را فرو خورده بود، لبخندی زد.

- شرمگینم، حق با توست، من مقصرم!

سپس هوزاد را روی پله نشاند. مقابلش روی کمرش خم شد و صورتش را مقابل صورت هوزاد قرار داد.

- چرا به اینجا اومدی؟

هوزاد دست به سینه شد و سرش را به سمت راست چرخاند. ناراحت و لب برچیده زمزمه کرد.

- که صورتم رو بشورم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و سوم

اهرمن به سمت کوزه‌ی آب رفت. کوزه به دست به سمت هوزاد بازگشت. دست راستش را کاسه کرد و مقداری از آب کوزه را درونش ریخت. آب را به آرامی روی صورت هوزاد پاشید و با شیطنت او را مخاطب قرار داد.

- این روزها مدام دل‌چرکین می‌شی و قهر می‌کنی؛ نکن بانو، ساخت جایگاهم توی دلت رو حتی یک لحظه‌ی کوتاه هم به تعویق ننداز.

هوزاد که از شیرین زبانی اهرمن خنده‌اش گرفته بود، برای پنهان کردنش، ابروانش را در هم کشید و لبانش را جمع کرد. 

اهرمن خنده کنان مشت دیگری از آب را روی صورت هوزاد پاشید. دستش را روی پیشانی هوزاد قرار داد و به آرامی تا چانه‌اش کشید تا خیسی‌اش را بگیرد.

در نهایت نیز، لبان غنچه شده‌ی هوزاد را بین انگشت شست و اشاره‌اش گرفت و پی در پی و آرام فشرد. در همان حین با شیطنتی سرشار از عشق، قربان صدقه‌اش رفت.

- ای جانا! چه غنچه‌ی قشنگی!

خندید و منظور دار، با شرارتی آشکار جمله‌ی اصلی‌اش را به زبان آورد.

- آخ که من هم گیاه‌خوارم؛ مشتاقم این غنچه‌ رو بخورم.

هوزاد که قلبش جنون‌وارانه در سینه‌اش می‌تپید و گونه‌هایش به رنگ گیلاس درآمده بودند، چشمانش به یک‌باره گشوده و گشاد شدند. دست اهرمن را گرفت و عقب برد. در همان حین تهدیدوارنه جیغ زد.

- اهرمن!

اهرمن قاه‌قاه خندید.

- به نظر خوشمزه میاد، آخه طعمش رو قبلا چش..

هوزاد به یک‌بار دست اهرمن را به سمت دهان بازش برد و تصادفاً انگشتِ اشاره‌ی دست اهرمن را با تمام قوا گزید. که همان کارش موجب شد، جمله‌ی اهرمن نصفه بماند و پَران‌پَران عربده بکشد. 

- وای.. رها کن.. هوزاد.. اشتباه کردم.. وای بند انگشتم قطع شد.. ایزد کمک..

اما هوزاد قصد رهایی نداشت و می‌خواست اهرمن را مجازات کند تا دیگر سخنان آن چنینی به زبان نیاورد.

- هوزاد!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و چهارم

صدای اهرمن از درد تحلیل رفته بود. هوزاد این را که فهمید انگشتش را رها ساخت و در جایش ایستاد. گلویش را صاف کرد و پیروزمندانه لب از روی لب برداشت.

- دیگه قصد خوردن آن غنچه رو که نداری؟

اهرمن با لحنی دردآلود و پر از خنده، نالید.

- خیر بانو.. فقط وعده‌های غذایی.. آخ انگشتم!

هوزاد لبانش را روی هم فشرد تا نخندد. اهرمن نگاهش را به انگشتش که سرخ، خون‌مرده و خیس از آب دهان هوزاد شده بود، دوخت. درد از یادش رفت و ابروانش بالا پریدند. لبخندی کج و شیطانی روی نیمه‌ی راست صورتش نشست.

- هوزاد! رد لبانت و بزاق دهانت روی انگشتمه.. سوالی ذهنم رو دربرگرفته.. به نظرت اگه بند انگشتم رو ببوسم یعنی تو رو بوسیده‌ام؟

هوزاد با دهان نیمه‌باز و ناباور خندید. دستش را ناگهانی بالا آورد و مشت ساخت. مشتش را به سوی منبع صدای اهرمن هدایت کرد. اهرمن سریعاً واکنش نشان داد و خود را عقب کشید. حینی که قاه‌قاه می‌خندید، گفت:

- تو دیگه جلادی کامل شدی، باید برای کشورگشایی کشورهای وحشی به ارتش بپیوندی ملکه!

هوزاد حینی که دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد، نالید.

- اهرمن!

اهرمن با لذت و عاشقانه جوابش را داد.

- جانا، هوزاد جانا؟

هوزاد که اندرِ احوالاتش چیزی بین خنده و گریه بود، دوباره نالید.

- کمتر اذیت کن اهرمن!

اهرمن حینی که به سمت سینی صبحانه‌ای که آماده کرده بود می‌رفت، با شیطنت هوزاد را مخاطب قرار داد.

- خب مزاح کردن و حرص دادنت رو دوست می‌دارم.

هوزاد نالان لبخندی زد و با دو انگشت اشاره و وسط دست چپش مشغول ماساژ دادن مرکزِ پیشانی‌اش شد.

- از دست تو!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و پنجم

اهرمن سینی را روی کف دستِ چپش قرار داد. سپس به سوی هوزاد گام برداشت، روی زانوانش خم شد و دستش را دور پاهای او حلقه ساخت.

هوزاد تا خواست اعتراض کند، اهرمن به یک‌باره او را چون کیسه‌ای پُر از پَر کاه بالا برد و روی شانه‌ی راستش انداخت. هوزاد که می‌دانست حریف اهرمن نمی‌شود، دستانش را در هوا تاب داد. 

اهرمن لبخندزنان از پله‌ها بالا رفت. در نهایت در دریچه را به کمک پایش بست و به سمت ورودی آتشکده گام برداشت. وارد آتشکده که شد، هوزاد را به آرامی و با احتیاط روی زمین قرار داد.

- عصا که بودم.. نوکر که بودم.. به گمانم حالا نیز اسب شما شده‌ام ملکه!

سپس خندید. هوزاد هم کلافه و نالان خندید. سپس با غیض نشست. اهرمن هم مقابلش با فاصله‌ای اندک روی زمین جای گرفت. سینی را بین خود و هوزاد، زمین گذاشت. با لحنی شیطنت‌آمیز غر زد.

- زین پس خورد و خوراک با من خواهد بود، دیگه از میوه متنفرم!

هوزاد با خنده سرش را تکان داد. سپس کمی به سمت سینی خم شد و بوی نانِ نسبتاً تازه را نفس کشید. از بوی نان لبخندی محو روی لبش نقش بست؛ چرا که حسابی گرسنه بود.

هوزاد دست راستش را به هوای برداشتن نان، به سمت سینی برد اما دو انگشت اشاره و وسطش داخل ظرف عسل فرو رفت. اهرمن به ناگه ابروانش را با شیطنت بالا پراند.

سپس در عرض یک ثانیه، دستش را به سمت دست هوزاد دَواند و از مچ ظریف او گرفت. کمر به سمتش خم کرد و طی حرکتی غیر منتظره، دو انگشتِ عسلی هوزاد را داخل دهانش فرو برد. با سر و صدا و نهایت لذت، عسل را از روی انگشتان هوزاد مکید. هوزاد که از این حرکت اهرمن، خجالت گونه‌هایش را به رنگ سرخ درآورده بود، تشر زد.

- اهرمن!

اما اهرمن با خنده‌ای که شکمش را می‌لرزاند و بی‌توجه به هوزاد، با لبانش دو انگشت هوزاد را گزید تا حرکت پیشین هوزاد را تلافی کرده باشد. سپس دست او را رها کرد و در جایش صاف نشست. زبانش را با لذت دور تا دور لبانش کشید و با شیطنت هوزاد را مخاطب قرار داد.

- به به، چقدر خوشمزه بود! اما ناآگاهم که خوشمزگیش در عسل بود یا در انگشتان تو!

هوزاد دستانش را به پشت کمرش برد و نگاه بی‌فروغش را به پایین دوخت. قلبش تند می‌زد و نفس‌هایش سنگین بودند. آب دهانش را قورت داد و زمزمه‌وارانه غر زد.

- اهرمن، کمی شرم کن!

اهرمن تکه‌ای از نان را کند. قاشقی سرشیر و قاشقی عسل رویش ریخت و لقمه‌ای کوچک ساخت. لقمه را به سمت صورت هوزاد برد. با لبخندی محو و لحنی عاشقانه لب از روی لب برداشت.

- از چه شرم کنم جانا؛ دوست داشتنت؟ عشق ورزیدنم آزار دهنده‌ست؟ هوم؟ 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و ششم

سرش را کمی در جهت پایین جلو برد تا با صورت هوزاد هم‌راستا شود. لقمه را به لبان هوزاد چسباند و در همان حال جمله‌اش را ادامه داد.

- تو بگو بانو، از چه شرم کنم؟ 

هوزاد سکوت را جایز دانست؛ در عوض دهان گشود، لقمه را به دهان گرفت و به آرامی مشغول جویدنش شد. واکنش خجالت زده و دستپاچه‌اش لبخندی عمیق، روی لبان اهرمن نشاند.

اهرمن لقمه‌ی دیگری درست کرد و در انتظار قورت داده شدن لقمه‌ی قبلی توسط هوزاد ماند. سپس بلافاصله لقمه را به خورد هوزاد داد. هوزاد حین قورت دادن لقمه‌ی دوم، دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت:

- خودت چه؟ 

اهرمن لقمه‌ی سوم را داخلِ دهانِ باز هوزاد چپاند و با خونسردی محض پاسخ داد.

- من گوشت‌خوارم بانو..

لبخندی شرورانه روی لبانش نشاند، چشمان پر از عشقش را به عسلی‌های بی‌فروغ هوزاد دوخت و با شیطنت جمله‌اش را ادامه داد.

- تو بخور؛ چاق و چله شو. سپس من تو رو بریانی می‌کنم و می‌خورمت.

هوزاد چشمانش را قهرآلود، در حدقه چرخاند و با دلخوری و تاکیدوارانه زمزمه کرد.

- پس دختران «پُر» رو می‌پسندی! «لاغر اندام» دوست نمی‌داری!

ابروان اهرمن از حیرت بالا پریدند؛ چرا که دور از انتظار به نظر می‌رسید حسادت را هرچند زیرپوستی در کلام هوزاد ببیند.

اهرمن حینی که آرام می‌خندید لقمه‌ی چهارم را به خورد هوزاد داد. با انگشت شست سرشیر مالیده شده به لب هوزاد رو زدود و عاشقانه و پر از حسرت زمزمه کرد.

- من فقط هوزاد پسندم! چه لاغر باشد چه پر، چه مهربان باشد چه ظالم، چه خوش رفتار باشد چه بد رفتار، چه آرام باشد چه خشمگین، چه نیک باشد چه پلید، چه دوست من باشد چه معشوقه‌ام؛ من در هر صورت فقط هوزاد پسندم و هر چه باشد او دل‌یار من‌ست.

هوزاد در طول مدت با چشمانی بی‌فروغ اما درخشان از برق قطرات اشک، لبان اهرمن را که منبع صدا و خروج احساسات او بود، مسخ‌وارانه می‌نگریست و قلبش نیز آرام و قرار نداشت. 

اهرمن پس از پایان اعتراف احساسی‌اش، لبخندی روی لب نشاند و پیش از آن‌که لقمه‌ی دیگری برای هوزادش درست کند، انگشت آغشته به سرشیرش را مکید. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و هفتم

پس از آن جمله، هر دو به سکوت دعوت شدند. اهرمن مدام برای هوزاد لقمه درست می‌کرد و هنگامی که از سیر شدن هوزاد مطمئن شد، خودش به خوردن پرداخت. پس از این‌ که آخرین لقمه‌اش را بلعید، سینی به دست برخاست.

- ایزد را سپاس، هرچند ترجیح من خوردن عسل چشمان هوزاد بود.

هوزاد ناخواسته لبخندی روی لبانش نشست. حینی که لب می‌گزید از جای برخاست و دست راستش را در هوا تاب داد. اهرمن بازویش را به سمت دست هوزاد هدایت کرد و به کف دستش چسباند.

- بفرمایید بانو!

هوزاد نیشگون ریزی از بازوی عضلانی اهرمن گرفت و خجالت‌ زده گفت:

- من ظروف رو می‌شورم.

اهرمن به صورت نمایشی اخم‌هایش را در هم کشید و حینی که سینه ستبر می‌کرد، مغرورانه واکنش نشان داد.

- من هستم؛ هم قوی‌ترم، هم زن زلیل!

هوزاد بسیار تلاش کرد تا نخندد اما نتوانست و عاقبت قهقهه‌ی متینانه‌اش در فضای آتشکده پیچید. اهرمن سرش را به سمت شانه‌ش راستش مایل کرد و با لبخندی ملیح، محو خنده‌ی آهنگین هوزاد شد. هوزاد پس از لحظاتی خنده، لب از روی لب برداشت.

- اهرمن تو دیوانه‌ای! 

اهرمن صاف ایستاد و حینی که گلویش را صاف می‌کرد، لبخند کج و همیشگی‌اش را روی نیمه‌ی راست صورتش چسباند.

- دیوانه‌ی تو!

ناخواسته لبخندش رنگ باخت. هرچند طولی نکشید که لبخندی محو در سرتاسر لبانش طرح خورد. کمرش را خم کرد تا با هوزاد هم قد شود.

- اما به ایزد سوگند که چنین نبودم، تو من رو وسوسه به عاشق بودن و دیوانه بودن و زن زلیل بودن می‌کنی.

هوزاد چشمانش در حدقه گشاد شدند و آب دهانش را سخت قورت داد. خون به گونه‌هایش دوید و هر دو را به رنگ گیلاس درآورد. لحظاتی بعد هوزاد که تنفسش از چرخه‌ی طبیعی‌اش خارج شده بود، دم عمیقی بلعید و بازدم داغ نفسش را ناخواسته و طولانی روی صورت اهرمن خالی کرد؛ نفسی که بوی عسل می‌داد.

همه چیز آن لحظه دست به دست هم داده بودند تا نگاه اهرمن را به لبان هوزاد بدوزند و قلبش را وادار به سقوط از قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش کند. اما اهرمن که تنها خواسته‌اش، تنها یک بوسه بود، چشم بست. حینی که نفسش را در سینه محبوس می‌ساخت، صافت ایستاد و به زور زمزمه کرد.

- تو.. عبادت.. کن.. من.. من ظروف رو می‌شورم و سپس به جایی می‌ریم.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و هشتم

سپس قدم تند کرد و با نهایت سرعت از آتشکده خارج شد. حینی که نفس‌هایش سنگین و تحلیل رفته بود، قدم‌هایش را تا محل شست و رُفت ظروف برداشت.

مردم شهر با کنده کاری و لوله‌های چوبی شکل، باریکه‌ای از رود اَرْدْویسور را برای مصرف روزانه به شهر هدایت می‌کردند. هرچند فقط در دو نقطه‌ از شهر می‌توانستند از آن بهره ببرند. 

به نزدیک‌ترین محل رسید. روی زانوانش نشست و مانع چوبی را برداشت. با برداشته شدن مانع چوبی، سوراخی روی لوله پدیدار شد و آب با فشاری متناسب به سمت زمین جاری شد.

اهرمن حینی که غرق در ظاهر و باطن هوزاد بود، با تمام قدرت مشغول شستن ظروف مسی شد. در نهایت مانع را به سرجایش بازگرداند و سینی ظروف به دست، روانه‌ی آتشکده شد.

ظروف را در زیرزمین یخچالی جای داد. سپس به سمت آتشکده رفت و در ورودی‌اش متوقف شد. هوزاد مشغول عبادت بود. اهرمن به دیوار سنگی ورودی تکیه زد و با لبخندی کج، روی نیمه‌ی راست صورتش، هوزاد را خیره‌وارانه نگریست.

- چه شد که در یک نگاه اتفاق افتاد؟

اهرمن بود که زیر لب و با لحنی پر حسرت با خود سخن می‌گفت.

- چه شد که یک نگاه مرا به این نقطه رساند؟

آهی کشید و حینی که دستانش را در جیب‌های شلوارش فرو می‌برد، به سوال خود پاسخ داد.

- به گمانم دو چشم و یک نگاه بی‌فروغ و خیس، دو لب و یک آوایی که نامم را صدا زد.

تک خنده‌ای کم‌صدا سر داد و به سمت هوزاد گام برداشت. پشت سرش، در نزدیکی‌اش روی زانوانش نشست و با انگشت اشاره‌ی راستش، مشغول بازی با طره گیسوی فر و به رنگ خرمای هوزاد شد. 

- اهرمن!

صدای آرام و آهنگین هوزاد بود که متوجه حضور گرم اهرمن و لمس شدن گیسوانش شده بود. اهرمن در همان حال که گیسوی هوزاد را به دور انگشتش می‌پیچاند، به مثل هوزاد، آرام پاسخ داد.

- جانا؟

هوزاد به سمتش چرخید و لبخند زنان لب از روی لب برداشت.

- خسته نباشی. 

اهرمن لبخندی روی لب نشاند و سرش را پایین انداخت. لحظاتی در سکوت گذشت تا اینکه هوزاد متوجه غریب بودن حس و حال فضا شد. سرش را به سمت جلو مایل کرد و با نگرانی سوالی پرسید.

- چیزی شده اهرمن؟ آرام بودنت عادی نیست!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شصت و نهم

اهرمن گردن راست کرد و حینی که به هوزاد چشم می‌دوخت، زیر لب پاسخ داد.

- آرامم چون بیمارم.

هوزاد با نگرانی دست راستش را در هوا تاب داد و بالاخره صورتِ اهرمن را یافت. کف دستش را روی پیشانی اهرمن چسباند تا دمای بدنش را بسنجد. نگران‌تر از لحظات قبل پرسید.

- تب که نداری، کجات درد می‌کنه؟

اهرمن آه بی‌صدایی کشید و حینی که چشم می‌بست، مچ دست هوزاد را گرفت و به سوی قفسه‌ی سینه‌اش هدایت کرد. کف دست هوزاد را روی قفسه‌ی سینه‌اش، روی قلب بی‌قرارش چسباند. آرام لب از روی لب برداشت.

- قلبم درد می‌کنه؛ چرا که دیگه تاب انتظار نداره.

هوزاد آب دهانش را قورت داد و حینی که گونه‌هایش در حال به رنگ گیلاس درآمدن بودند، لب گزید. دستپاچه زمزمه کرد.

- چه.. کنم.. خوب شی؟

اهرمن آه بلند و پرحسرتی کشید و لب برچیده پاسخ داد.

- من رو به آغوش بکش.

هوزاد ابروانش را در هم کشید.

- ای حیله‌گر! 

اهرمن آه دیگری کشید و پرحسرت‌تر از قبل گفت:

- خیر بانو حیله نیست.

سپس از جایش برخاست و هوزاد را نیز با خود، وادار به بلند شدن کرد. 

- بگذریم، بریم.

قدمی برداشت و راه افتاد. اما هوزاد متوقف شد و گامی برنداشت.

- اهرمن!

اهرمن در سکوت چرخید و هوزاد را نگریست.

- هنوز وقتش نرسیده، کمی صب..

جمله‌اش با به آغوش کشیده شدنش توسط اهرمن ناتمام ماند. اهرمن دستانش را دور تنِ ظریف هوزاد حلقه کرده بود و او را سفت به خود می‌فشرد. طوری که قلب هر دو در حال کنده شدن از قفسه‌های سینه‌شان بود تا به هم بچسبند و یکی شوند. اهرمن با صدایی آرام نالید.

- هوزاد، من هم دل دارم و بسیار طاقت‌فرساست که مدام جلوی ابراز علاقه‌م بایستم؛ ولی می‌ایستم. اما تا آن روز، بذار این لحظه توی آغوشم باشی.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتادم

پس از پایان جمله‌اش گردنش را به جلو خم کرد و گیسوانِ هوزاد را عمیق بویید. چشمانش از خوشی گیلاس‌بویی که در مشامش پیچید، خمار شدند و نیمه باز ماندند.

- از نزدیک‌تر، بیشتر بوی بهشت می‌دی.

این را گفت و کمرش را خم ساخت تا هم قد هوزاد شود. سپس چانه‌اش را روی شانه‌ی چپ هوزاد نهاد. لبخندی ملیح روی لبانش نشست؛ چرا که در آرامش مطلق فرو رفته بود. 

هوزاد دستانش را در اطراف بدنش مشت ساخته بود و مدام آب دهانش را قورت می‌داد. چشمان بی‌فروغش نیز گشوده و گرده شده به روبرو خیره بودند. دقایق در همان حالت در حال گذر بود تا اینکه اهرمن، تیر آخر را زد.

- هوزاد، توی آغوشت آرامش عجیبی می‌گیرم؛ طوری که دوست نمی‌دارم فاصله بگیرم.

اما برخلاف جمله‌اش، از هوزاد فاصله گرفت و به چهره‌ی سرخ و خجالت زده‌ی هوزاد چشم دوخت.

- شرمگینم که خودخواهم اما گردنم رو هم بزنی همچنان ابراز به پشیمانی نمی‌کنم چرا که..

مچ دست هوزاد را گرفت و حینی که از آتشکده خارج می‌شدند، لبخند محوی روی لبانش نشاند و جمله‌اش را ادامه داد.

- خودت دلیلش رو می‌دونی.

به قدم‌هایش سرعت بخشید و هوزاد نیز به ناچار پا به پایش، تقریباً می‌دوید. هنوز لام تا کام نگفته و سکوت اختیار کرده بود؛ چرا که همچنان مسخ و غرق در آن لحظه بود. گویی فقط اهرمن از آغوش بیرون آمده بود و هوزاد هنوز در آن لحظه گیر افتاده بود.

از دروازه‌ی شهر گذر کرده و سوی رودِ اَرْدْویسور روانه شدند. مسافت آن چنان هم زیاد نبود و با آن سرعت بالا، سریع به مقصد رسیدند. 

اهرمن با چشمانی ریز شده به زمین خیره بود تا منطقه‌ی مناسبی برای نشستن بیابد. با رسیدن به مکان مورد نظر، لبخندی روی نیمه‌ی راست لبانش چسباند و متوقف شد.

در حالی که می‌نشست، از روی شیطنت، دست هوزاد را با قدرت به سوی خود کشید. اهرمن چهار زانو روی زمین قرار گرفت و هوزاد روی رانِ راستِ اهرمن فرود آمد.

هوزاد، با شوک ناگهانی وارده، جیغی بی‌صدا زد و خود را عقب کشید. اهرمن خنده‌کنان به یاری‌اش شتافت تا نیفتند و روی زمین جای بگیرد. هوزاد با صدایی که حرصی کمرنگ درون خود جای داده بود، طعنه زد.

- گویی بعد از آغوش، بالاخره بیماری ناگهانی‌ت از بین رفت و حیله‌هات دوباره آغاز شدن!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و یکم

اهرمن لبخند شرورانه‌اش را به گونه‌ی راستش منگنه زد و با شیطنت پاسخ داد.

- آری، آغوشت مثل یک طبیب عمل کرد.

لبان هوزاد تبسمی کمرنگ روی خود طرح زدند؛ هرچند بلافاصله لبخندش را خورد تا در مقابل اهرمن رسوا نشود.

- چرا به اینجا اومدیم؟ 

اهرمن برخاست، به سمت رود رفت و خم شد. لبه‌ی خاکی رودخانه را خیس از آب کرد و در همان حال پاسخ داد.

- اومدیم تا ببینی.

هوزاد چشم گشود و عسلی‌های بی‌فروغ و کنجکاوش را به اهرمن دوخت. 

- چه رو ببینم؟

اهرمن انگشت اشاره‌اش را داخل خاک خیس فرو برد. با لحنی مهربان پرسید.

- دوست می‌داری چه رو ببینی؟

چشمان هوزاد ریز شدند، لبانش نیز جمع و به شکل غنچه درآمدند؛ او در فکر فرو رفته بود. 

- خودم رو، می‌خوام خودم رو ببینم.

ابروان اهرمن بالا پریدند و حیرت زده به هوزاد چشم دوخت؛ در نظر اهرمن، نخستین مرتبه بود که هوزاد خود را در اولویت قرار داده بود.

- چرا می‌خوای خودت رو ببینی؟

هوزاد که از افکار خود متعجب بود، خندید و در جواب چنین گفت:

- می‌خوام بدونم در دید تو به چه شکلم!

اهرمن با شیطنت هوزاد را مخاطب قرار داد.

- بانو من توانا نیستم زیبایی تو رو به تصویر بکشم، برای دیدن خودت باید سینه‌م رو بشکافی و قدم داخل قبلم بذاری و خودت رو از درون قلبم ببینی.

هوزاد حینی که آب دهانش را قورت می‌داد، بر خلاف کوبش‌های کوبنده‌ی قلبش، پشت چشمی نازک کرد.

- درخت گیلاس چطور؟

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و دوم

اهرمن سر تا پای هوزاد را برانداز کرد و حینی که مسخ هوزاد شده بود، پاسخ داد.

- چرا هر چیز زیبایی توی دنیا به تو می‌رسه، گیلاس بانو؟

هوزاد که گمان می‌برد در حیله‌ و شیرین زبانی‌های اهرمن در حال غوطه ور شدن است، دوباره پشت چشمی نازک کرد. تا خواست لب از روی لب بردارد و تشر بزند، اهرمن پیش از او، پیش‌قدم شد.

- خب گیسوانت بوی گیلاس می‌دن.

هوزاد لب روی لب گذاشت و ناخودآگاه مشغول بوییدن گیسوانش شد؛ حق با اهرمن بود، بوی گیلاس به مشام او نیز رسید.

- چطوری از من بهتر به من آگاهی؟

اهرمن لبخندی محو روی لبانش نشاند و سر به پایین دوخت. انگشت شستش را مثل انگشت اشاره‌اش در خاک فرو و برد و از دو سو دانه‌های خاک را به یک‌دیگر نزدیک ساخت تا اَشکال برجسته طرح بزند.

- چون با دل می‌بینمت و با جان می‌شنومت و عمیق می‌بویمت.

هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند و نگاه بی‌فروغ اما گرم شده‌اش را به اهرمن دوخت. سکوت برقرار شد. اهرمن مشغول طراحی نقش‌های فرو رفته و برجسته شد. هوزاد نیز خود را مشغول گوش فرا سپردن به صدای خروشیدن رود خروشان و آواز پرندگان کرد؛ هرچند در دل و ذهن، غرق در اهرمن و خاطراتشان بود.

دقایقی در سکوت سپری شد، تا اینکه اهرمن طرحش را به اتمام رساند و با صدا زدن هوزاد سکوت بینشان را در هم شکست.

- هوزاد، تمام شد.

هوزاد از جای برخاست و محتاطانه به سمت منبع صدا گام برداشت. با گرفته شدن مچ دستش توسط اهرمن متوقف شد و روی زانوانش نشست. اهرمن کف دست هوزاد را به آرامی روی خاک چسباند و روی تنه‌ی درخت نقاشی‌اش به حرکت درآورد.

- تنه‌ی درخت به این شکله.

هوزاد ذوق زده ابروانش را بالا پراند و سرش را تکان داد. هوزاد با کنجکاوی پی در پی سوال پرسید.

- چه رنگیه؟

- قهوه‌ای.

- قهوه‌ای چه شکلیه؟

اهرمن با چشمانی ریز شده در فکر فرو رفت. با یافتن پاسخی مناسب، چشمانش در حدقه گرد شدند و مردمک‌هایش درخشید.

- وقتی چوب رو آتش می‌زنیم، چوب می‌سوزه و سوختنش بویی قهوه‌ای داره؛ البته بوی دود اجازه نمی‌ده بوی سوختگی چوب رو استشمام کنیم. 

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...