سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد (ویرایش شده) پارت بیست و سوم نزدیک به ظهر بود. خورشید در آسمان جابجا شده و پرتویش را به سوی آتشکده تابانده بود. پرتو نیز از پنجره به زیر زمین نفوذ برده بود و پیشانی هوزاد را نوازش میکرد. عاقبت، هوزاد با احساس گرمی نور خورشید روی پیشانیاش، از خواب بیدار شد و در جایش نشست. در حال کش و قوس دادن به خود حین خمیازه کشیدن بود که یکآن متوجه شرایط شد. هینی کشید و تنش خشکید. لحظاتی بعد، ابروانش را در هم کشید و برای نخستین مرتبه در زندگیاش احساسی نزدیک به خشم در وجودش خروشید. ایستاد و به سختی و با کمک دیوارهای سنگی از پلهها بالا رفت. خود را به دیوار آتشکده چسباند و تا جایگاه دیشبش گام برداشت. مقابل ستون، روی زمین، روی زانوانش نشست. کف دستانش را روی زمین نهاد و به دنبال عصایش گشت؛ اما به هر جا دست میکشید، آن را نمییافت. - عصات دست منه بانو! سرش را به سمتِ منبع صدا چرخاند. به گره ابروانش افزود؛ چرا که از او دلخور بود. - تو من رو به اتاقم بردی؟ اهرمن عصا به دست مقابلش نشست. لبخندِ کجش را به نیمهی راست صورتش منگنه زد و با تعجبی ساختگی هوزاد را مخاطب قرار داد. - من؟ گره ابروان هوزاد گشوده شدند و در عوض ابروانش از حیرت بالا پریدند. - تو نبردی؟ لبخندِ کج اهرمن عمق گرفت و چشم راستش را نیمه بسته کرد. - هوم! نیمه خواب به اتاقت اومدی. من هم با برگشتت، از آتشکده خارج شدم و کمی دویدم. بالاخره بدن خوب داشتن نیاز به مراقبت و جنب و جوش داره. هوزاد بین باور کردن و باور نکردن، ناچار ماند. لبانش را روی هم فشرد. سپس دمی عمیق بلعید تا بر خودش مسلط شود. هرچند موفق به پنهان کردن دلخوریاش نبود. - در هر صورت قانون دیگهای هم به قوانین سابق اضافه میکنم! اهرمن با لذت به چهرهی جدی هوزادِ لب برچیده چشم دوخت. - هر چه ملکه فرمان بدن، من نوکرشم! هوزاد با همان لحن دلخور ادامه داد. - گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک و لمس هرگز! اهرمن میدانست که باید هر چهار مورد را رعایت کند؛ چرا که در صورت بروز خطا میبایست قید دوزخ و هوزاد را میزد. پس صادقانه اطاعتش را به زبان آورد. - حتماً بانو، غیر این شد با تبر گردنم رو بزن. هوزاد که صداقت را از صدای او استخراج کرد، بالاخره لبخندی روی لب نشاند. - وعدهای بخور. پس از عبادتم به بازار میریم. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد (ویرایش شده) پارت بیست و چهارم ساعتی، هوزاد به عبادت پرداخت و اهرمن به پوست گیری میوه مشغول شد. در نهایت نیمی از میوههای زمستانی را خورد و نیمی را با خود برد. کنار هوزاد روی زانوانش نشست و نگاه منتظرش را به او دوخت. - چیزی شده؟ هوزاد بود که متوجه حضور پررنگ و گرم او شده بود. - برات وعده آوردم بانوی من! هوزاد سرش را به سویش چرخاند و لبخندی از برای مهربانی او روی چهرهاش طرح داد. - سپاس مهربان. اهرمن بشقاب پر از میوه را روی دامانِ هوزاد نهاد. هوزاد نیز در سکوت و آرامش مشغول خوردن شد. اهرمن دستانش را دور زانوانش حلقه زد و چانهاش را روی کاسهی زانوانش قرار داد. نگاهش را مسخِ هوزاد کرد. میخواست کمی ذهن هوزاد را گمراه کند، پس با کنجکاوی آمیخته با شرارتی پنهان پرسید. - چرا انقدر عبادت میکنی؟ هوزاد سرش را بالا آورد و لبخندزنان پاسخش را داد. - این تنها کاریه که میتونم برای دنیا انجام بدم. سپس تکهای از پرتقال را درون دهانش قرار داد و با کمترین تکان در حالات صورتش، مشغول جویدن شد. اهرمن با تای ابروی بالا پریده دوباره سوالی دیگر پرسید. - دنیا با دعای تو تغییر میکنه؟ هوزاد ناخواسته پلک از روی پلک برداشت و عسلی بی فروغ چشمانش روی چانهی اهرمن قفل شدند. - من توی نیایشهام پیروزی همیشگی سپیدی رو بر سیاهی، برای دنیا خواستار میشم. اهرمن که انتظارش را داشت، لبخندی تلخ روی لبانش نشاند، قلبش آزرده شده بود. - سیاهی از نظر تو بده؟ هوزاد حینی که چشم میبست، سری به نشانهی تایید تکان داد و همان تیری شد و در قلبِ اهرمن فرو رفت. - عشق نیک و هوس پلید، بینش نیک و طمع پلید، عقل نیک و خشم پلید، فروتنی نیک و غرور پلید، وجدان نیک و حسادت پلید، حرکت نیک و خودی پلید. سیاهی همیشه پلید بوده اهرمن! ویرایش شده 17 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد (ویرایش شده) پارت بیست و پنجم اهرمن ناخواسته نیشخندی تمسخرآمیز به نیمه راست لبانش چسباند. طولی نکشید که تمسخرش تبدیل به غمی بیسابقه شد و بغض به گلویش رخنه برد. آب دهانش را قورت داد و آرام زمزمه کرد. - هیچکس نمیدونست قراره کدوم سوی از معنویت بدنیا بیاد؛ بهشت یا جهنم. هوزاد که غمِ صدای او را حس کرد، در فکر فرو رفت؛ تا به حال به این مورد نیاندیشده بود. لحظاتی بعد، تا خواست چیزی بگوید اهرمن برخاست و با هیجانی ساختگی و ذوقی که دیگر کور شده بود، او را مخاطب قرار داد. - قرار نبود به بازار بریم؟ برخیز دخترِ نور! چابکتر از هوزاد به سمت در ورودی آتشکده قدم تند کرد و به چهارچوبش تکیه داد. از همان فاصله به هوزاد چشم دوخت. - این احساس ممنوعهست، یا من خواهم باخت یا تو رو وادار به شکست خواهم کرد. اما در چه صورت هوزاد میتوانست برای او باشد؛ خود نیز نمیدانست! هوزاد عصا روی زمین کوبان به او نزدیک شد. اهرمن عصایش را گرفت و با غم روی زمین انداخت. سپس حلقهی دور بازوی هوزاد را گرفت و آن را پایین آورد. انگشتانش را دورش پیچاند و زمزمه کرد. - گفته بودم که من عصای توئم. هوزاد حینی که ابروانش را موشکافانه در هم گره میزد، انگشتانش را سوی دیگر حلقه، گره زد. اهرمن به راه افتاد و هوزاد نیز به سمتش کشیده شد. هوزاد که بوی غم را به خوبی احساس کرده بود، نگران و کنجکاو بود. - اهرمن؟ اهرمن لب برچیده سرش را به پایین دوخته بود و حین گام برداشتن به سنگ مقابل پایش ضربه میزد؛ اندر احوالاتش به مانند پسر بچهی خردسالی بود که مادرش او را شرور و دوست نداشتنی خوانده بود. - اهرمن؟ - هوم؟ - چرا آزرده خاطری؟ اما اهرمن در عوضِ پاسخ، تنها ضربهای محکم به سنگ کوبید و آن را به فرسنگها آن سوتر پرتاب ساخت. قلبش سنگینی میکرد؛ دقیقاً به سنگینی تفاوت و تضادِ سپیدی هوزاد و سیاهی خودش در این ارتباط. هوزاد ایستاد و حلقه را به سمت خود کشید تا او را وادار به ایست کند. اهرمن که غم، قدرتش را ربوده بود، با توقف و نیروی کمِ هوزاد، رو به عقب سکندری خورد و تن سنگینش با تنِ ظریف هوزاد برخورد کرد. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد (ویرایش شده) پارت بیست و ششم اهرمن ناخواسته دستش را بالا آورد و از بازوان هوزاد گرفت تا مانع از افتادنش شود. چشمان هوزاد از شدت شوک، گشوده و عسلیهای بیفروغش به نوکِ بینی اهرمن دوخته شدند. قلبِ اهرمن برای آن دو تیلهی بیفروغ و کدر لرزید. آهی کشید و زمزمه کرد. - هوزاد، من شرور و دوست نداشتنیم. هوزاد در همان حالت، لبخندی روی لبانش نشاند. - اشتباه نکن، تو بسیار مهربان و دوست داشتنی هستی. گویی گرما به تنِ اهرمن دمیده شد و سرمای غم را از بین برد. خون با سرعت بیشتری در رگهایش به گردش در آمد و تمامِ صورتش را در آتشِ گر سوزاند. لبخندی محو روی لبانش نشست و مردمکهایش به لرزش درآمدند. - من مهربان و دوست داشتنیم؟ هوزاد قدمی به عقب برداشت تا قانون چهارم، لمس هرگز، را رعایت کند. در همان حین لبخندی زد و با لحنی مادرانه اهرمن را مخاطب قرار داد. - شرارتت هم مثل پسری خردسال و بامزهست. اهرمن به قدری ذوق زده بود که برق چشمانش میتوانست هر چشمی را کور کند. گفت و گویشان در آتشکده را به رودِ روان فراموشی سپرد و لبخندی روی لبانش نشاند؛ لبخندی که امکان داشت هر لحظه گونههایش را پاره کند و به پرواز درآید. دلش میخواست شادیاش را به نحوی بیان کند، اما از آنجایی که لمس هرگز جزوی از قوانینشان شده بود، از حلقه گرفت. دستِ هوزاد را توسط حلقه بالا برد و در کمال حیرت هوزاد را به چرخشی رقصوارانه دعوت کرد. خود نیز غرق در عشقی افسار گریخته به هوزاد و گیسوان کمند و فرِ رقصان در هوای او نگاه دوخت. پس از توقف، هوزاد که سرگیجه گرفته بود دست راستش را روی پیشانیاش نهاد و چهرهاش را در هم برد تا خود را کنترل کند. - شرمگینم ملکه. هوزاد با تاسف خندید و گفت: - بریم. اهرمن که به خودِ سابقش بازگشته بود، با هیجان و بلند اطاعت کرد. - بریم بانو. به راه افتادند و مسیر مرکز شهر را به پیش گرفتند. هوزاد در فکر موارد مورد نیاز برای خرید بود و اهرمن نقشههای جدیدی طرح میزد. او دانسته بود از طریق معنویت نمیتواند به این آسانیها بر هوزاد پیروز شود؛ هوزاد باید شیفتهی او میشد تا میان عشق و معنویت یکی را انتخاب میکرد. هوزاد باید وابستهی اهرمن میشد و بر او تکیه میزد؛ طوری که بی او نتواند به زندگانیاش ادامه دهد. تنها در آن صورت بود که اهرمن در نقشههایش میتوانست بر هوزاد پیروز شود و او را با خود به دوزخ ببرد. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد (ویرایش شده) پارت بیست و هفتم عاقبت در مقابل چشمان قضاوتگر مردم و انگشتان دراز شده به سمت هوزاد که به همراه اهرمن بود به بازار رسیدند. هوزاد آدرس دکان مورد نظرش را داد و پس از خرید به سمت آتشکده روانه شدند. اهرمن بقچهی پارچهای را روی زمین، مقابل آتش مقدس قرار داد و با لبخندی محو به هوزاد نگاه دوخت. - باورم نمیشه که انقدر به فکر منی. هوزاد سرش را به سمت منبع صدا، به سوی اهرمن چرخاند و لبخندی ملیح روانهاش کرد. - هدیهی عیدانهی من به توئه، پیشاپیش عیدت مبارک بادا! اهرمن از شدتِ خوشحالی لب برچید، گره بقچه را گشود و نگاه به محتوای درونش دوخت. هوزادِ مهربان با تنها سکههای داراییاش بهترین لحاف و بالشت را برایش خریده بود. - من این بالشت رو قبول نمیکنم هوزاد! هوزاد نگران ابروانش را بالا پراند. - چرا؟ پسند نکردی؟ اهرمن دستی به گردنش کشید و مظلومانه زمزمه کرد. - من وابستهی بالشت تو شدم. هوزاد حیرت زده، با متانت لبخندی زد. - با این سرعت وابسته شدی؟ اهرمن سر بلند کرد و با حسرت به چهرهی هوزاد چشم دوخت. دو پهلو اعتراف کرد. - بسیار سریع وابستهش شدم! اهرمن، هم وابستهی هوزاد شده بود هم وابستهی بالشت او که بسیار به او شباهت داشت. - اما این بالشت که بهتره! ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد (ویرایش شده) پارت بیست و هشتم اهرمن با همان نگاه خیره و مسخ شده، دوباره دو پهلو زمزمه کرد. - اون لطیفتر، زیباتر و خوشبوتره! هوزاد با فروتنی تمام، پاسخ داد. - بسیار خب، بالشت من برای تو. اهرمن خوشحال برخاست. مقابل هوزاد ایستاد و کمرش را خم ساخت تا صورتش مقابل چهرهی هوزاد قرار بگیرد. - من هم هدیهای برای تو دارم. هوزاد سرش را با نازی متینوارانه به سمت شانهی راستش خم کرد و کنجکاو پرسید. - هوم؟ چه هدیهای؟ اهرمن دستانش را پشت کمرش به هم گره زد و حینی که غرق در چهرهی ناز و معصوم هوزاد میشد، با لحنی سرشار از احساس پنهانیاش به او، لب از روی لب برداشت. - هدیهی من به تو دنیاست. هوزاد لبخندی برای لودگی اهرمن روی لب نشاند. - دنیا که برای همهست! اهرمن با همان لحن سابقش پاسخ داد. - هوزاد، با من ببین! قلب هوزاد لحظهای از توقف دست برداشت و نفسهایش در سینه حبس شدند. بلافاصله قلبش خودش را به سینهاش کوبید؛ با سرعت، محکم و پیدرپی. - من چشمان تو میشم هوزاد! لبان هوزاد به پایین مایل شدند و بغضی به گلویش راه یافت. برای نخستین بار به ارادهی خودش عسلیهای بیفروغ و براق از قطراتِ اشکش را گشود. چشمانش تصادفاً در نگاه اهرمن قفل شدند. - من نابینام اهرمن! ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 17 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد (ویرایش شده) پارت بیست و نهم اهرمن به لحنش عمق بخشید. - به من اعتماد کن؛ من دنیا رو بهت میدم. هوزاد چون کودکی معصوم بینیاش را بالا کشید تا اشک نریزد. اما قطرهای سمج از چشم چپش روی گونهاش چکید. اهرمن انگشت اشارهی دستش را به سمت صورتش برد و بیآنکه کوچکترین لمسی با پوست هوزاد صورت بگیرد، قطرهی درشت اشک را با نوک انگشت گرفت. طی حرکتی غیرقابل پیشبینی انگشتش را به سمت دهانش برد و قطره را نوشید. - اشکت هم شیرینه! هوزاد که حرکتِ او را احساس کرده بود، ناخواسته بین بغض خندید؛ خندهای بیصدا اما عمیق. نگاهِ اهرمن روی گونهی چپ هوزاد خشکید. حیرت زده با ذوق فریادی کم صدا کشید. - وای! چاله گونه داری! چرا تا به حال ندیده بودم؟ سپس انگشت اشارهاش را با ذوق به سمت چال گونهاش حرکت داد. دلش میخواست بند انگشتش را در آن چالهی کوچک و عمیق فرو کند، اما دقیقاً در مقابلش متوقف شد و دستش را مشت ساخت. هوزاد خندهاش را خورد و دستپاچه و خجل گلویش را صاف کرد. - عصای من کجاست؟ اهرمن حینی که چشم به چال گونهاش دوخته بود، با شیطنت پاسخ داد. - مقابلت ایستاده! هوزاد پشت چشمی نازک کرد و دستش را بالا برد. حلقه را به آرامی به پیشانی اهرمن چسباند. دستپاچه به سمت چپ چرخید و به دیوار تکیه زد. سپس با قدمهایی تند به سمت راه پله گام برداشت. اهرمن نیز کمر راست کرد و با خندهای که شکمش را میلرزاند، از پشت به گیسوان فر او چشم دوخت. زیر لب زمزمه کرد. - گیسو کمند ناز! سپس بلند فریاد کشید. - هدیهی من از نوروز آغاز میشه ملکه! هوزاد حینی که از پلهها پایین میرفت، دستی به لبانش کشید تا لبخند عمیقش آشکار نشود. او شیفتهی هدیهی اهرمن شده بود و از همان لحظه داشت انتظار نوروز را میکشید. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد (ویرایش شده) پارت سیام آن روز هم با لودگیهای اهرمن و خجالتهای هوزاد گذشت و شب آخرِ اندرگاه؛ نوروز پنج روزه، بالاخره فرا رسید. روزی که مردم گردپاذکان، هر ساله جشن سوری را در آن واپسین روز برگذار میکردند. عصر هنگام بود که اهالی شهر هیزم به پشت تا آتشکده آمدند. هیزمها را با فاصلهای نسبتاً دور از آتشکده، کنار هم، روی زمین نهادند. هوزاد نیز مشعل را به دست گرفت تا با شعلهی جاویدان، آن را روشن سازد که اهرمن مانع شد و مشعل را از او ربود. لبخندِ کجش را روی نیمهی راست لبانش افزود و با لودگی گفت: - هنگامی که نوکر شما اینجاست، دست به چنین کارهای خطرناکی نزنین بانوی من! سپس آب دهانش را قورت داد و مشعل آغشته به مادهی آتشزا را به سمتِ شعلهی جاویدان گرفت. در همان حین، کنجکاو سوالی پرسید. - چرا این آتش برای شما مقدسه؟ هوزاد لبخندی روی لب نشاند و با لحنی حماسی توضیحات مورد نظر را بیان کرد. - این آتش بهرامه و نماد پیروزی ما ایرانهشریان در برابر پلیدیست. آتشی که از شانزده آتش ساخته شده؛ آذرخش، آتشفشان، کورهی آهنگری، کورهی سفالگری، کورهی زرگری، اجاق خانگی، آغل گوسفندان، آتشدان موبدان، گلهی اسبان، گلهی گاو، کشتزار، درختان، معادن، دریای شور، آتشدان شهریاری(پادشاهی) و آتشدان واقع در مرکز شهر. اهرمن حینی که به سمت ورودی آتشکده گام برمیداشت، حیرت زده سوالی دیگر پرسید. - برای چه آتش جشن رو با این روشن میکنین؟ هوزاد که حلقه را گرفته بود و همراه اهرمن، گام برمیداشت، بیصدا خندید و پاسخ داد. - برای اینکه انرژی جشن رو تقدیمشون کنیم. اهرمن ناخواسته لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که از نظرِ همدلی، طرفداران نیکی همدلتر از طرفداران پلیدی به نظر میرسیدند. شانه به شانهی یکدیگر، از آتشکده خارج شدند و به سمتِ هیزمها رفتند. چشمان مردم را دوباره قضاوت فرا گرفت؛ از نظر برخیها، هوزاد و اهرمن بسیار به هم میآمدند و در نظر برخی دیگر نیز، کاملاً متفاوت به نظر میرسیدند. موبدی پیر به سمت اهرمن آمد و مشعل را از او گرفت. سپس مشعل را با احترام روی هیزمها انداخت. از آنجایی که مادهی آتشزای بسیاری روی هیزمها ریخته شده بود، آتش به یکباره افروخته شد. جمعیت چندصد نفرهی مردم نیز با هیجان دستی زدند و به سرعت دور آتش حلقهای بزرگ زدند. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و یکم اهرمن و هوزاد هم بین مردم ایستادند. هوزاد، چشمانِ بستهاش را به آتش دوخت و اهرمن نیز گردنش را به سمتِ چپ چرخاند تا او را بنگرد. زیر آسمان تاریک شب، شعلههای آتشِ بزرگ و باشکوه جشن، روی چهرهی هوزاد سایههای نورانی و گرم انداخته بود؛ از این رو قلب اهرمن آرام میکوبید، چرا که از صورتِ هوزاد آرامش عجیبی را میگرفت. موبد که داخل حلقه و کنارِ آتش ایستاده بود، با صدایی رسا و لحنی خوشرو مردم را مخاطب قرار داد. - ای گردپاذِکانیان، بیایید در این شب باشکوه دستان یکدیگر را بگیریم و سوگند همدلی را پیش از آغاز جشن به جای بیاوریم. مردم بلافاصله پس از این سخنِ موبد، دستان یکدیگر را گرفتند. نفس در سینهی اهرمن حبس شد و نگاهش را انتظار فرا گرفت. مردی که سمتِ راستِ اهرمن ایستاده بود، دستش را گرفت، زنی که سمتِ چپِ هوزاد ایستاده بود، دست چپ هوزاد را گرفت. هوزاد دو دل بود که دست اهرمن را بگیرد یا نه. عاقبت، دمی عمیق بلعید و حلقه را به سوی خود کشید. حلقه از دستِ اهرمن رها شد و هوزاد نیز آن را به آرامی روی زمین انداخت. هوزاد آب دهانش را قورت داد و دستش را در هوا تکان داد تا دستِ اهرمن را بیابد. اهرمن نیز بیحرکت نگاهش را به پایین دوخته بود و دست هوزاد را مینگریست. یکآن انگشتِ اشارهاش با دستِ اهرمن تماس یافت. مردمک چشمان اهرمن به لرزش در آمدند و سیبک گلویش از بابت قورت دادن آب گلویش بالا و پایین شد. هوزاد به آرامی کف دستش را به کف دستِ اهرمن چسباند و انگشتانش را از بینِ انگشتان او عبور داد. تن اهرمن به یکباره، خفیف لرزید. باورش نمیشد که هوزاد دستش را گرفته باشد! اهرمن، نگاه خمارش را از دستانشان گرفت و به چهرهی هوزاد چشم دوخت. گونههای هوزاد نیز از شدت خجالت به سرخی گیلاس درآمده بودند. اهرمن لبخندی محو روی لبانش نشاند و دوباره چشم به دستانشان دوخت. سپس انگشتان کلفتش را از لابهلای انگشتان ظریفِ هوزاد عبور داد. لبخند محوش عمق گرفت و پررنگ شد. ویرایش شده 19 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و دوم قلب اهرمن نیز، دیگر در جای بند نبود و با تمام قوا خود را به دیوارههای سینهاش میکوبید. قلبش آرام و قرار نداشت؛ چرا که محبوبش دستش را گرفته بود. لحظاتی گذشت. هوزاد و مردم در دل سوگند خوردند، اما اهرمن همچنان مبهوتِ هوزاد بود. به یکباره عشق در وجودش افسار گریزاند و اهرمن را وادار به فشردن دستِ هوزاد کرد؛ به قدری که هوزاد زیر لب نالید. - آخ دستم! اما اهرمن نمیتوانست از فشار دستش بکاهد. مردم دستان یکدیگر را رها کردند و متفرق شدند. هر خانواده، گوشهای حلقهی کوچکی تشکیل دادند و به جشن پرداختند. برخی دستان یکدیگر را در هوا گرفته و رقصوارانه و به صورت دایرهای شکل میچرخیدند. برخی دف میزدند و آواز میخواندند. برخی از مردان جوان نیز نمایشی از گویهای آتشین چرخان در هوا را به نگاهها تقدیم میکردند. اما اهرمن و هوزاد همچنان دست در دست هم، در همان نقطهی سابق ایستاده بودند. اهرمن دلش نمیآمد دست او را رها کند، چرا که میدانست تا مدتهای بسیار طولانی و شاید هرگز، شانس گرفتن دستش را نخواهد داشت. هوزاد که خجل و کلافه بود، خواست دستش را بیرون بکشد، اما اهرمن قویتر از او بود. - اهرمن، دستم رو رها کن. اهرمن در همان حالتی که مسخ، خیرهی چهرهی غرق در نور هوزاد بود، با شیطنتی پنهانی زمزمه کرد. - هیش! دارم سوگند میخورم! هوزاد به سکوت دعوت شد. دقایقی بسیار گذشت. هوزاد دوباره بر آزادسازی دستش تلاش کرد و دوباره شکست خورد. خجل نالید. - اهرمن! اهرمن لبخندی دنداننما روی لبانش نشاند و پاسخ داد. - متن سوگند من طولانیه بانو، کمی تحمل کن. هوزاد آهی کشید و سرش را پایین انداخت؛ چرا که حس میکرد تمامِ دنیا دارند به او و دستان در هم گره خوردهی آن دو مینگرند و چنین هم بود. عدهی بسیاری با نگاه قضاوتگر آن دو را مینگریستند و در دل، هر دو را بیحیا خطاب میکردند که به هم محرم نبودند و در مقابل جماعت دستان هم را رها نمیکردند. - اهرمن، سوگندت پایان نیافت؟ اهرمن با جدیتی ساختگی پاسخ داد. - همچنان نه! ویرایش شده 18 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 18 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و سوم هوزاد لب گزید و صورتش را نالان در هم برد. - سوگند همدلی میخوری یا برنامهی سال نوی خودت رو میچینی؟ هوزاد نخستین بار بود که به جان اهرمن غر میزد؛ که همین موجب شد اهرمن ناخواسته و بلند بخندد. به سختی خندهاش را خورد. - جملهی آخرشه، چند لحظه صبور باش ملکه. هوزاد دندانهایش را روی هم فشرد و صورتش را به سمت مخالف چرخاند؛ گویی که دیگر قهر کرده بود. لبخندی عمیق از شدت ناز بودن هوزاد، روی لبان اهرمن نشست. سرش را پایین برد و پلک روی پلک گذاشت. دمی عمیق بلعید و برای نخستین بار در زندگیاش، زروان، تنها ایزد و خالق گیتی، را در دلش مخاطب قرار داد: «زروان، تنها ایزد و خالق گیتی، صاحب این دست را از من نگیر.» چشم گشود و آخرین نگاه را با حسرت روی دستانشان انداخت و سپس دست هوزاد را رها کرد. - تموم شد بانو، دیگه از من دل چرکین نباش! هوزاد سر نچرخاند و در عوض دست به سینه شد. - تو قانون چهارم رو زیر پا گذاشتی! اهرمن چند قدمی برداشت و مقابل صورت قهرآلود و لب برچیدهی هوزاد ایستاد. کمی به سمتش خم شد تا با او هم قد شود. سپس با شیطنت او را مخاطب قرار داد. - من از قانون سرپیچی کردم؟ مگه خودت دستم رو نگرفتی؟ هوزاد ناراحت زمزمه کرد. - حق با توئه، من برای سوگند دستت رو گرفتم اما تو دستم رو فشردی و رها نکردی! این واکنشها از سوی هوزاد برای اهرمن تازگی داشت؛ برای همین غرق در لذت به حالات صورت او مینگریست و به لحنِ غُر وارانهی او گوش میداد. در آخر با خندهای کنترل شده، معذرتخواهی کرد. - شرمگینم که سوگندم طول کشید و شرمگینم که دستت رو فشردم. میخوای تبر رو بیارم که گردنم رو بزنی؟ هوزاد ناخواسته خندید. اهرمن به چال گونهاش خیره شد؛ دلش میخواست روی آن گودی زیبا بوسه بکارد، اما حیف که اجازهاش را نداشت. لحظاتی بعد، هوزادِ نازکدل بالاخره او را بخشید و لبخندِ همیشگی و مهربانش را روی لب نشاند. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و چهارم موبد دوباره نزد آتش ایستاد و با صدایی رسا و لحنی خوشرو، مردم را دوباره مخاطب قرار داد. - ای گردپاذکانیان، بیایید نیایشی به جای بیاوریم و سپس به خانه بازگردیم. به استراحتی کافی نیازمندیم تا فردا با خوشرویی و بانشاط از نوروز استقبال کنیم. مردم، دوباره دور آتش جمع شدند و حلقهای بزرگ تشکیل دادند. همگی روی زانوانشان نشستند و دستان راستشان را روی قلبهایشان نهادند. هوزاد نیز در همان حالت بود، اما اهرمن پنهانی از حلقه خارج شد؛ چرا که نباید دعا میخواند. موبد، داخلِ حلقه، در نزدیکی آتش، روی زانوانش نشست و دست راستش را روی قلبش نهاد. با صدایی رسا جملهی اولِ نیایش را به زبان آورد. - اَشِم وُهوُ وهیشتِم اَستِ. (پاکی بهترین چیز است.) مردم با زمزمههایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد جملهی دومِ نیایش را به زبان آورد. - هوُکَشتَرا هوُفَریشتا. (و بهترین خواست و بهترین کردار است.) مردم با زمزمههایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد جملهی آخرِ نیایش را به زبان آورد. - اَشَدا داتِشام اَشَدا هاتِم. (و بهترین قانون مادی، نشان پاکی است.) مردم با زمزمههایی آهنگین و بلند تکرار کردند. موبد برخاست و مردم نیز برخاستند. موبد دستانش را در اطرافش گشود و با خوشرویی همه را مخاطب قرار داد. - پیشاپیش نوروز مبارکتان بادا! مردم با هیجان دست زدند و سپس برای خاموش کردن آتش متفرق شدند. هوزاد نیز میخواست به کمک بپردازد که اهرمن سر رسید، از آستین لباسش گرفت و او را به سمتِ آتشکده کشید. - اهرمن، رهام کن! اهرمن نیشخندی به گونهی راست صورتش منگنه زد و در سکوت هوزاد را تا آتشکده کشید. حینی که داشتند وارد آتشکده میشدند، هوزاد نخستین مرتبه با خشمی کمرنگ، دستش را پس کشید. اهرمن دوباره از آستین او گرفت و به دنبال خود وارد آتشکده کرد. هوزاد دو مرتبه با خشمی پررنگتر شده، دستش را پس کشید و ناخواسته اهرمن را کمی هل داد. کلافه نالید. - اهرمن، بس کن! ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و پنجم اهرمن که گوشهی لبانش از غم به پایین مایل شده بودند، زمزمه کرد. - آتش خطرناک بود و نگران بودم بسوزی. هوزاد برای نخستین مرتبه بیفکر و آرام غرید. - تو خطرناکتری! من همیشه چنین زندگی کردم؛ در دل آتش نیکی! اهرمن ناباور به هوزاد خیره شد. ناراحت و دلچرکین زمزمه کرد. - برات سفرهی هفتچین چیده بودم. میخواستم نشونت بدم! هوزاد چشم گشود و نگاه خیسش روی سیبک گلوی اهرمن نشست. حیرت زده زمزمه کرد. - اهرمن! اهرمن سرش را پایین انداخت و سکوت را پیشه گرفت. هوزاد شرمگین از رفتارش به یکباره زیر گریه زد. - اهرمن! اهرمن سرش را ناگهانی بالا آورد و به هوزاد گریان چشم دوخت. تیلههای عسلی و معصوم او غرق در قطره اشکهای درشت بودند. - شرمگینم که اشتباه گمون کردم، من رو ببخش اهرمن! اهرمن ناباور لبخندی روی لبانش نشاند؛ چرا که هوزاد داشت برای خشم خود و واکنشِ از خشمِ خود میگریست. اهرمن کمر خم کرد تا هم قد هوزاد شود. سپس عمداً دستانش را بالا برد و روی گونههای هوزاد نهاد. انگشتان شستش را نوازشوارانه زیر چشمان هوزاد کشید و قطرات اشکش را زدود. با لحنی سرشار از عشق، او را مخاطب قرار داد. - قطره اشکهای گرانبهات رو حیف نکن ملکه! هوزاد از بابت لمس و جملهی اهرمن، گریهاش به یکباره بند آمد و به سکسکه افتاد. - من.. هع.. رو.. هع.. میبخشی؟ اهرمن لبخند کج و شرورانهاش را روی نیمهی راست لبانش چسباند؛ چرا که میخواست از این شرایط سوء استفادهای عاشقانه داشته باشد. با ناراحتی ساختگی نالید. - نه! هوزاد لب برچید. - چه کنم تا من رو ببخشی؟ لبخندِ اهرمن کش آمد و به نیمهی چپ لبانش نیز، افزوده شد. آب دهانش را قورت داد و با حفظ همان ناراحتی ساختگی زمزمه کرد. - من رو ببوس، همین! ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و ششم چشمان هوزاد گشاد شدند و لپهایش به سرخی گیلاس در آمد. قلبش نیز به یکباره از حرکت ایستاد و سپس با سرعت بیشتری شروع به کوبش کرد. هوزاد، سرش را که از شرم به سمت چپ چرخاند؛ دستان اهرمن رها شدند و نگاه بیفروغ خودش نیز روی آتش مقدس قفل شد. اهرمن با حفظ لبخند شرورانه و نگاه عاشقانهاش، لحنش را پر از شیطنت کرد. - یا اینکه میتونی بدنِ ورزیده و عضیلانیم رو به آغوش بکشی. نفس در سینهی هوزاد محبوس ماند. اهرمن حینی که تلاش بر مهار خندهاش داشت، با لحن سابق، پیشنهاد بعدی را گفت. - میتونی به جای آغوش، صورتِ جذابم رو نوازش کنی. هوزاد از شرم لب گزید و عرق خجالت روی پیشانیاش نشست. اهرمن با شیطنت گزینهی دیگری را پیش روی هوزاد گذاشت. - یا در عوض میتونی گیسوان مشکینم رو نوازش کنی. هوزاد دمی عمیق بلعید تا خونسردیاش را حفظ کند. سپس لبخند همیشگیاش را روی لب نشاند. سر به سمت اهرمن چرخاند. حینی که پلک روی پلک میگذاشت با لحنی مهربان اهرمن را مخاطب قرار داد. - اهرمن! اهرمن غرق در لذت پاسخ داد. - جانا بانوی من؟ قلب هوزاد از بابت «جانا» گفتن اهرمن، دوباره با سرعت کوبیدنش را آغاز کرد. هوزاد بیتوجه به احساسات دنیویاش، دمی عمیق بلعید و به لحنِ همیشه مهربانش، تهدید را افزود. - میشه تبر رو بیاری؟ میخوام گردنت رو بزنم! اهرمن به یکباره زیر قهقهه زد؛ چرا که لحنِ مهربان، تهدیدآمیز و ترسناکِ هوزاد برایش از هر لحنِ عاشقانهای جذابتر به نظر میرسید. - سخنانت رو مزاح در نظر میگیرم! هوزاد چنین گفت و سپس دستپاچه و بیعصا به سمت آتش مقدس، قدم تند کرد. ویرایش شده 19 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 20 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و هفتم اهرمن کمر راست کرد و به سمت هوزاد گام برداشت. حینی که به او رسید، خم شد و از دامنش گرفت. هوزاد متوقف شد. - باز چه شده اهرمن؟ اهرمن با هیجان پاسخ داد. - یه قدم دیگه برداری، سفرهی هفت چینمون رو له میکنی. هوزاد حیرت زده، روی زانوانش نشست و کف دستش را روی زمین نهاد. حق با اهرمن بود و سفرهای ابریشمی روی زمین پهن شده بود. لبخندی روی لبان هوزاد نشست؛ پس از ده سال، نخستین مرتبه بود که پس از مرگِ مادرش سفرهی هفت چین میداشت. چانهاش لرزید و قطرهای اشک از لابهلای مژههای بلندش روی گونهاش افتاد. اشک از روی گونهاش تا روی چانهاش جاری شد و عاقبت روی ابریشم سپید رنگِ سفره سقوط کرد. اهرمن کمر خم ساخت و صورتش را در نزدیکی کفِ سر هوزاد نگه داشت. - روز گذشته، یاور نجار شدم و با انعامش این ها رو خریدم. حینی که نیایش میکردی هم اومدم و چیدمش. هوزاد گردنش را به پشت خم کرد؛ به طوری که صورت معصومش در چند سانتی از چهرهی مهربان اهرمن قرار گرفت. - نمیدونم با چه کلماتی سپاسگذاریم رو ادا کنم. اهرمن دلش میخواست فاصلهشان را به صفر برساند و بوسهای روی پیشانی هوزاد بنشاند، اما مانع از این افکار خود شد. - سپاسگذاری نکن.. جملهاش را در دل، چنین ادامه داد: «فقط کمی دوستم داشته باش.» گامی برداشت و کنار هوزاد، چهار زانو، روی زمین نشست. دست چپ هوزاد را گرفت و پیش از آنکه هوزاد به جانش غر بزند، سریعتر از او لب از روی لب برداشت. - هوزاد، برخی از لمسها گناه نیست؛ فقط برای کمکه! سپس سکه را از داخل ظرفِ کوچک چوبی برداشت و کفِ دست هوزاد قرار داد. - سکهست، لمسش کن. ویرایش شده 20 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 20 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و هشتم هوزاد ناخودآگاه دست راستش را به حرکت درآورد، انگشت اشارهاش را روی سکه نهاد و شروع به لمس برجستگیها و فرو رفتگیهای سکه کرد. لبخندی روی لبانش نقش بست. - سکهست؛ نمادِ روشنایی و رونق اهرمن با لبخند سری تکان داد. سکه را برداشت و به داخل ظرف بازگرداند. سنبل را از داخل گلدان چوبی بیرون کشید و کف دست هوزاد گذاشت. هوزاد نیز در آرامش، مشغول نوازش گلبرگهای سنبل شد. - این سنبله؛ نماد زیبایی و روشنایی. اهرمن لبخندی عمیق به لبانش چسباند و زمزمه کرد. - مثل تو! سنبل را به آرامی از دست هوزاد پس گرفت و آن را داخلِ گلدان قرار داد. ظرف ماست را با احتیاط روی دستِ هوزاد گذاشت. دست راست هوزاد را گرفت و انگشت اشارهاش را داخل ماست فرو برد. هوزاد با لبخند و هیجانی ناآشنا برای اهرمن، گفت: - ماست؛ نماد پاکی و سلامت. اهرمن دست هوزاد را بالا آورد و طی حرکتی غیر پیشبینی شده، انگشت آغشته به ماست هوزاد را داخل دهان خود فرو کرد. - اهرمن! اهرمن ماستِ روی انگشت هوزاد را با لذت خورد و سپس با شیطنتی کنترل شده، خندید. - میخوام توی سال جدید در سلامت و پاکی مطلق باشم هوزاد از روی شرم، لب گزید و صورتش را به سمتِ مخالف اهرمن چرخاند. اهرمن ظرف ماست را به جای سابقش بازگرداند. سپس تکهی دایرهای شکل نان را برداشت و کف دست هوزاد قرار داد. هوزاد که حرکت سابق اهرمن را فراموش کرده بود، نان را لمس کرد. - نان؛ نماد نعمت و روزی و کوشش. اهرمن نان را به داخل ظرف بازگرداند. بلافاصله تخممرغ را به آرامی برداشت و کف دست هوزاد قرار داد. هوزاد آن را لمس کرد و لبخندزنان نمادش را به زبان آورد. - تخممرغ؛ نماد آفرینش، نظم جهان و زایش دوباره. اهرمن خندید. - با توجه به اتفاق روزهای گذشته، به نظرت میتونم نسلم رو ادامه بدم؟ هوزاد با یادآوری صحنهی ضربه زدن غیرعمدیاش به اهرمن، لب گزید و خجل خندید. اهرمن خندهکنان تخممرغ را درون ظرفش قرار داد و ظرف هفت دانه را کف دست هوزاد گذاشت. هوزاد تک به تک دانهها را لمس کرد و در آخر لب از روی لب برداشت. - هفت دانهی اصلی؛ گندم، جو، ارزن، عدس، نخود، لوبیا، کنجد؛ نماد پیشگویی و برکت سال نو. ویرایش شده 20 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 20 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 خرداد (ویرایش شده) پارت سی و نهم اهرمن ظرف دانهها را به سفره بازگرداند و ظرف سبزه را کف دستِ هوزاد قرار داد. سپس لب از روی لب برداشت تا هوزاد را به نوع دقیقش آگاه کند. - سبزهی گندمه. هوزاد حینی که سبزه را میبویید، لبخندزنان انگشتان دست راستش را نوازشوارانه و با لطافت لابهلای سبزهها کشید. اهرمن با حسرتی شیطنتآمیز نالید. - آه، کاش سر من این ظرف بود و گیسوان من هم این سبزهها! هوزاد سریعاً دستش را پس کشید و تهدیدآمیز غرید. - اهرمن! اهرمن حینی که میخندید، گفت: - بانوی نور، سبزه نماد چه هستش؟ هوزاد با تاسف سری تکان داد و آرام زمزمه کرد. - سبزه؛ نماد امید. اهرمن ظرف سبزه را به سفره بازگردادند. سپس ظرف کوچکِ آب را برداشت و کف دست هوزاد نهاد. دست راست هوزاد را گرفت و نوک انگشتانش را به آرامی داخل آب فرو برد. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند. - آب؛ نماد پاکی و تازگی جهان. سپس مشتی از آب را برداشت و با شیطنتی برای نخستین مرتبه، به سوی جایی که احساس میکرد صورت اهرمن قرار دارد، پاچید. - سال نو، پاک خواهی بود! سپس ریز خندید. اهرمن با خنده، با دست آزادش خیسی چهرهاش را زدود. - حس ششمت بسیار عالی کار میکنه بانو، نظرت با کماندار شدن چه هستش؟ هوزاد در سکوت، با متانت خندید و اهرمن ظرف آب را روی سفره قرار داد. طی حرکتی، از هر دو دست هوزاد گرفت و او را وادار به خم شدن کرد. دستان هوزاد را با احتیاط بالای شعلههای آتش قرار داد. هوزاد با احساس حرارت گرمای آتش، لبخندی روی لبانش نشاند. - آتش؛ نمادِ فروغ و راستی. اهرمن، هوزاد را عقب کشید. سپس دستان او را رها ساخت و حینی که نگاه عمیقش را به نیم رخِ معصوم هوزاد میدوخت، لب از روی لب برداشت. - پیشاپیش نوروزت مبارک بادا هوزادِ ناز! پس از جملهاش تنِ ظریف و کوچک جثهی هوزاد را در آغوش گرفت و بوسهای طولانی و عمیق روی گیسوان هوزاد نشاند. - این هم صلهی رَحِم؛ نماد دوستی ما. اهرمن در آرامش مطلق و مسخ کنندهای فرو رفته بود و این مرتبه هوزاد بود که قلبش دیوانهوار در سینهاش میکوبید. ویرایش شده 20 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 20 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 خرداد (ویرایش شده) پارت چهلم هوزاد آب دهانش را قورت داد و حینی که خود را از آغوش اهرمن بیرون میکشید، لرزان زمزمه کرد. - ن.. ن.. نوروز تو نیز مبارک بادا.. دوست نوی من! لبخندی روی لبان اهرمنِ خمار نقش بست. هوزاد برخاست. اهرمنِ سرمست عصایش را از گوشه کنارههای آتشکده یافت و به دستش داد. هوزاد حینی که به سمت راه پله میرفت، چنین گفت. - صبح فردا، جشنی برپا خواهد شد، خوب استراحت کن. اهرمن سری تکان داد و به رفتن هوزاد خیره ماند. پس از رفتن او جایش را پهن کرد. پتو را تا زد و زیر سرش قرار داد. سپس بالشت اهدایی هوزاد را به آغوش کشید. چشمان خمارش را به سقف دوخت. دست راستش را کمی بالا آورد و انگشتانش را نوازشوارانه روی لبانش کشید. به یکباره قلبش افسار خود را به دست گرفت و از سینهاش به درون شکمش گریخت. لبخندی محو روی چهرهاش طرح خورد. بالشت را روی صورتش نهاد و حینی که چشمان خمارش را میبست، آن را عمیق بویید. با یادآورای صحنهی به آغوش کشیدن تن خوشتراش و ظریف هوزاد و بوسیدن گیسوان گیلاسبوی او، پاهایش را بالا برد و در هوا به احتزاز در آورد. بالشت را بالا برد و نگاه نیمه بازش را به آن دوخت. تصویر هوزادِ خندان، روی سپیدی ابریشمی بالشت طرح خورد. اهرمن ناخواسته نیم خیز شد و چال گونهی تصویر خیالی او را بوسید. خود را به سقوط دعوت کرد. بالشت را روی صورتش نهاد و حینی که به حال خود تاسف میخورد، خندید. چیزی به زبان آورد، اما صدایش زیر بالشت باقی ماند و در آتشکده پخش نشد. - چه کردی با من هوزاد؟ در سوی دیگر، در زیرزمینِ آتشکده، هوزاد روی تخت دراز کشیده بود. خوابش نمیبرد و مدام به حوادث چند روز اخیر فکر میکرد. با خود میاندیشید که زندگیاش پس از حادثهی غرق شدن به کل تغییر کرده و چنین هم بود. او آخرین مرتبهای که به عنوان خودش، هوزاد، میزیست، ده سالِ گذشته بود؛ زمانی که مادرش همچنان زنده بود و نفس میکشید. مادرش با رفتنش تمام زندگی عادیاش را با خود برد. هوزاد نیز پس از آن به آتشکده و اهورامزدا پناه برد. اما با ورود اهرمن، گویی ورق برگشته بود؛ چرا که زندگیاش با حضور و صدای اهرمن، پر هیاهوتر به نظر میرسید و هوزاد داشت متعادلترین لحظات تمامِ عمرش را میزیست. قطرههای درشت اشک از چشمان هوزاد روی گونههایش روانه شدند. ذهنش حضور گرم، شیطنتها، لودگی، لطف، کمکها و هدیهی عیدانهی اهرمن را به تصورِ احساسات چهارگانهاش گذاشت. حینی که لبخندی عمیق روی لبانش نقش میبست، زمزمه کرد. - مادر، گمون میکنم که من نیز بالاخره چشم دارم و بینا شدم. گریهاش از بابت ذوق و هیجان شدت گرفت و لبخندش عمیقتر شد. زمزمه کرد. - مادر، من هم میخوام مانند همهی ایرانشهریان عادی زندگی کنم. غافل از آنکه اهرمن از همان ابتدا، روی پلهها نشسته بود و بالشتش را روی دهانش میفشرد تا صدای اشک ریختنش شنیده نشود. هوزاد تا طلوع خورشید زیر لب با مادرش درد و دل میکرد و با احساسات گوناگون، خاطرات چند روز اخیرش را زیر لب به زبان میآورد. اهرمن نیز، بالشت به آغوش، سرش را به دیوارهی سنگی تکیه داده بود و با لبخندی محو او را مینگریست. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 20 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 خرداد (ویرایش شده) پارت چهل و یکم آخرین شب اندرگاه؛ نوروز پنجروزه به پایان رسید و طلوع، نوروزِ عامه را با خود به ایرانشهر و گردپاذکان آورد. مردم با لباسهایی نو، خود را آراسته کرده و مقابل ورودی آتشکده، چندین نیمحلقه تشکیل داده بودند. اهرمن نیز در اولین ردیف از حلقه ایستاده بود و آمدن هوزاد را انتظار میکشید. لحظاتی بعد، هوزاد بدون عصا و دفی سفید به دست، از آتشکده خارج شد. او در آراستهترین حالت ممکن قرار داشت. پیراهن سپیدِ مورد علاقهاش را به تن داشت و چهرهاش توسط زنی از اهالی شهر آرایش شده بود. اهرمن نیز با دهانی نیمه باز، محو زیبایی الههوارانهی او بود. لحظات بسیاری نگذشت که اهرمن با نوک انگشتانش نمناکی چشمانش را زدود. سپس دستش را بالا برد و او را صدا زد. - هوزاد! سر هوزاد به سمت مبنع صدای اهرمن چرخید و رویش ثابت ماند. لبخندی محو به روی تنها دوست زندگانیاش، تنها آدمِ زندگانیاش، روانه کرد. سپس برای نخستین مرتبه در مقابل اهالی شهر، چشمان سرمه کشیدهاش را گشود. لبخند اهرمن به خود عمق بخشاند. ساز سُراهای دیگر نیز پشت هوزاد، نگهبان آتش جاویدان آتشکدهی شهر، ردیفی ایستادند؛ سه پسر جوان و سپید پوشی که سازهای عود و رود و نی به دست، در انتظار ضرب شروع هوزاد بودند. هوزاد دف را بالا گرفت و به سمت چپ برد. دمی عمیق بلعید و سپس ضرب اول را زد. با ضرب اول، ساز سُراهای دیگر هم طبق ریتم سالیان پیشین، شروع به نواختن کردند. آوای سازها که به بخش مورد نظر رسید؛ هوزاد لب از روی برداشت و با صدای روحنوازش زیر آواز زد. - (اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعلهی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارکها، نوروز را بر ما اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعلهی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارکها، نوروز را بر ما اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما افروز نگه دارا، شعلهی جاودان را بر ما فِنا بِکِشان، تمام دیوان را نیکی دِه بر ما، در گفتارِمان را نیکی دِه بر ما، در پندارِمان را نیکی دِه بر ما، در کردارِمان را اهورامزدا، پروردگارِ نیک ما بادا مبارکها، نوروز را بر ما) هوزاد با آخرین ضربآهنگ آوازش را پایان داد؛ اما ساز سُراهای دیگر همچنان در حال نواختن بودند. هوزاد دف را پایین گرفت و با صدایی رسا مردم را مخاطب قرار داد. - ای مردم مرزهای باشکوه ایرانشهر، ای اهالی شهرِ چون بهشتِ گردپاذکان؛ نگهبان شعلهی جاویدان، هوزاد، بر تکتکتان نوروز را مبارک بادا میگوید. همزمان با پایانِ جملهاش، سرش را برای ادای احترام خم کرد. مردم نیز بلافاصله دست زدند، سوت کشیدند و هلهلههایشان تا کوچه پس کوچههای شهر رسید. مردم پس از نیایش دسته جمعی و همیشگی خود «اَشِم وُهوُ وهیشتِم اَستِ، هوُکَشتَرا هوُفَریشتا، اَشَدا داتِشام اَشَدا هاتِم.» متفرق شدند و برای ادامهی جشن و شروع دید و بازدیدها به خانههایشان بازگشتند. تنها حاضران هوزاد و اهرمن بودند. هوزاد روی زانوانش، در ورودی عریض و سنگی آتشکده نشسته بود و عبادت میکرد. اهرمن نیز در همان نقطهی سابق مات و مبهوت، همچنان محو هوزاد که چون ملکهی الههگان میدرخشید، بود. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 27 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 خرداد (ویرایش شده) پارت چهل و دوم اهرمن پلک روی پلک نهاد و برای دومین مرتبه زروان، ایزد یکتای خالق، را در دل خطاب قرار داد: «ایزد، بهشت برای اهورامزدایت و دوزخ نیز برای اهریمنت، خانهی من زین پس آغوش هوزاد خواهد بود.» او دیگر آشکاراً قید خانهاش، دوزخ، را و قید راهِ بازگشت به خانهاش، وسوسههایش، را زد. حینی که چشم میگشود، لبخندی روی لبانش نشاند و به سوی هوزاد قدم تند کرد. - هوزاد! سپس از حلقه که دور بازوی چپ هوزاد بود، گرفت و او را وادار به برخاستن کرد. هوزاد چشم گشود و عسلیهای سرمه کشیدهاش را به روی اهرمن گشود. - اهرمن! اهرمن غرق در لذت از صوت آهنگین هوزاد که نامش را به زبان آورده بود، لبخندش را عمق بخشاند. - بانوی من، بریم برای دیدن دنیا! هوزاد لبخندی از روی هیجان روی لبانش نشاند. اهرمن حلقه را از بازوی هوزاد پایین کشید و به کف دست او چسباند. هوزاد طی حرکتی غیر منتظره حلقه را روی زمین انداخت و دست اهرمن را گرفت. - تو عصای بهتری هستی اهرمن؛ نیازی به واسطه نداریم. اهرمن ناباور به دست ظریف هوزاد خیره ماند. قلبش در جای بند نمیشد. دمی عمیق بلعید و به آرامی دستِ هوزاد را فشرد. - امروز چی رو میخوای ببینی هوزادِ ناز؟ لبخند هوزاد به خود وسعت بخشید. با هیجان پاسخ داد. - می خوام بهار رو ببینم؛ دشت بیپایانِ گردپاذکان رو. اهرمن کمر خم ساخت و با لودگی اطاعت کرد. - چشم بانوی من! سپس شروع به دویدن کرد. هوزاد نیز به دنبال او کشیده شد. خندهکنان و دست در دست هم تا دروازهی شهر دویدند. به دروازه که رسیدند، اهرمن نفسزنان پرسید. - دشت.. کجاست؟ هوزاد هم نفسنفس میزد. دمی بلعید تا ریههایش آرام و قرار بگیرند. - به.. گمونم.. جنوب. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 27 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 خرداد (ویرایش شده) پارت چهل و سوم اهرمن که نفس زدنهای هوزاد را دید به یکباره دستش را دور پهلوهای او حلقه کرد و تنش را بالا برد. - نوکر شما اجازه نمیده خسته شی بانو! هوزاد خندید و دست و پا زد، اما اهرمن او را زمین نگذاشت. - بیش از این تکون بخوری، کولت میکنم. هوزاد دیگر دست و پا نزد. اهرمن خندید و در همان حالت به سمت جنوب به راه افتاد. دقایقی بعد هوزاد کلافه زبان گشود. - خستگیم در رفت، رهام کن. اهرمن او را زمین گذاشت و دوباره دستش را گرفت. دوباره به راه افتادند. دقایقی بعد، هردو مقابل دشتِ لالههای واژگون بودند. نسیم بهاری میوزید و بوی گلها را به مشام هردوی آنان میرساند. هوزاد با هیجان دم عمیقی بلعید و بوی گلها سرمستش کرد. - این هم از بهار. دست هوزاد را فشرد و او را دنبال خود کشاند. کنار جادهی خاکی متوقف شد، هوزاد را به آغوش کشید و او را روی کول راستش انداخت. - چه میکنی اهرمن؟ - میخوای گلها رو له کنیم بانو؟ سپس با احتیاط از بین گلها گذشت. به مکان مورد نظر که رسیدند، روی زانوانش خم شد و هوزاد را روی چمنهای تازه نشاند. خود نیز کنارش نشست و نگاهش را به چهرهی درخشان هوزاد دوخت. - بوی بهار رو نفس بکش. هوزاد نفس عمیقی کشید؛ بوی گلها دوباره در بینیاش پیچید. لبخندی محو روی لبانش نشست. اهرمن دست هوزاد را گرفت و روی یکی از لالههای واژگون نشاند. - لطافت بهار رو لمس کن. هوزاد با لذت و احتیاط، مشغول نوازش گلبرگهای نازک گل شد. با حسرت زمزمه کرد. - چه رنگیان؟ اهرمن حینی که با نوکهی طرهی فر موی هوزاد بازی میکرد، پاسخ داد. - سرخ. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 27 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 خرداد (ویرایش شده) پارت چهل و چهارم هوزاد از نوازش گل دست کشید و سرش را به سمت منبع صدای اهرمن چرخاند. چشمان بستهاش را به او دوخت. - سرخ چه شکلیه؟ اهرمن لبخندی محو روی لب نشاند. - به رنگ خون. طی حرکتی دست راستش را بالا آورد و روی گونهی هوزاد قرار داد. به آرامی و با انگشت شستش، مشغول نوازش گونهاش شد. قلب هوزاد به تپشهای نامنظم افتاد و خون به زیر پوستِ صورتش دمیده شد. - این لالههای واژگون سرخن؛ به سرخی خون. وقتی عشق و هیجان قلبت رو وادار به تپش میکنه و خجالت گونههات رو غرق در حرارت؛ میتونی رنگ سرخ رو احساس کنی. هوزاد، حینی که خجل لب میگزید، چشم گشود و عسلیهای سرمه کشیدهاش را به چانهی اهرمن دوخت. اهرمن سرش را پایین آورد تا در نگاه هوزاد قفل شود. قلب اهرمن با دیدن چشمان هوزاد لرزید و به درون شکمش فرو ریخت. - چشمان سرمه کشیدهت باعث میشن تموم وجودم سرخ رو احساس کنه. هوزاد سرش را پایین انداخت و لبخندش را خورد تا رسوا نشود. اهرمن دست راستش را پشت سر هوزاد قرار داد و او را وادار به دراز کشیدن، کرد. خود نیز دراز کشید. - بیا بهار رو به آغوش بکشیم. هوزاد سرش را روی دست اهرمن جابجا کرد و روی ساق دست او قرار داد. سپس به سمت چپ چرخید و مشغول نوازش لالهای که بین او و اهرمن قرار داشت شد. اهرمن نیز سرش را به سمت راست چرخاند و چشم به هوزاد دوخت. در چشمان نیمهباز و خمار هوزاد غرق شد. - هوزاد، چشمانت من رو گرسنه میکنن. هوزاد ناخواسته خندید. - چشمان من؟ اهرمن روی پهلوی راستش چرخید و با شیطنت پاسخ داد. - آری چشمانت به رنگ عسلند. هوزاد نخستین مرتبه بود که از رنگ چشمانش آگاه میشد. لب گزید و زمزمه کرد. - به رنگ عسلند؟ اهرمن دم عمیقی بلعید و آرام گفت: - دقیقا مانند عسلهای بهشت. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 27 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 خرداد (ویرایش شده) پارت چهل و پنجم هوزاد از خجالت، پلک روی پلک نهاد و چشم بست. اهرمن ناراحت لب برچید. - هرگز نگاهت رو از من نگیر. هوزاد لبخندی روی لبانش نشاند. - بیم دارم چشمانم رو بخوری. اهرمن ناخواسته قهقههای زد. - افکارم رو خوب میخونی بانو. سپس خندهکنان ایستاد و هوزاد را نیز بلند کرد. پشت هوزاد نشست. - اگه لحظهای بیشتر به چشمانت خیره میشدم، بیشک هر دو رو میخوردم. هوزاد در سکوت لبخندی به لطافت گلبرگهای لالههای واژگون، روی چهره نشاند. اهرمن با لودگی سوالی پرسید. - ملکه، نوکرت اجازه داره گیسوانت رو ببافه؟ هوزاد حینی که دستش را نوازشوارانه روی گلها میکشید، با حفظ لبخند سابقش پاسخ داد. - ملکه حتی اگه نه بگه هم تو کار خودت رو میکنی. اهرمن بیصدا خندید و خندهاش شانهها و شکمش را لرزاند. انگشتانش را لابهلای گیسوان فر و به رنگ خرمایی روشنِ هوزاد برد و مشغول نوازش گیسوان او شد. - با همهی دوشیزهها چنین رفتار میکنی؟ اهرمن از لحن کنجکاو و آمیخته به حسادت هوزاد، آرام خندید. - نه بانوی من، تو نخستین نفری. هوزاد لب برچید و دست به سینه شد. اهرمن حینی که گیسوان هوزاد را به سه طره تقسیم میکرد، ادامه داد. - تا به حال هیچ زنی رو لمس نکردهام. حتی بخاطر عدم ازدواج با دخترِ بزرگ خاندانم از خانه طرد شدم. هوزاد متعجب ابروانش را بالا انداخت. اهرمن نیز با انگشتانش مشغول شانه کشیدن طره موهای هوزاد شد. در سکوت گیسوان او را بافت و درون هر گره، یک شاخه لالهی واژگون قرار داد. در آخر ساقهای را به انتهای گیسوان بافته شده گره زد. - آخرین مرتبهای که گیسوانم بافته شدن، ده سال گذشته بود. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 27 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 خرداد (ویرایش شده) پارت چهل و ششم اهرمن سرش را به سمت کمر هوزاد خم کرد و گیسوانش را عمیق بویید؛ گیسوانی که بوی گیلاس و لاله میدادند. - زین پس نوکرت، هر زمان که خواستی گیسوانت رو میبافن. هوزاد با غم نالید. - اگه تو هم مثل مادرم بری چه؟ اهرمن گیسوان بافته شدهی هوزاد را روی شانهی راست او انداخت و در نزدیکی گوش چپش، با احساس زمزمه کرد. - چنین اتفاقی نخواهد افتاد، گیسو کمند! هوزاد ناخواسته لبخندی زد و بیتوجه به قانون چهارمی که دیگر وجود نداشت، دست چپش را بالا برد. انگشتانش را بست و انگشت کوچکش را در هوا تاب داد. - پس سوگند بخور. اهرمن از شدت ذوق، لب برچید و دست چپش را بالا برد. انگشت کوچش را دور انگشتِ ظریف هوزاد حلقه کرد. - سوگند میخورم. لحظاتی گذشت. اهرمن دلش میخواست هوزاد را به آغوش بکشد و به قلب بیقرارش، آرامش ببخشد؛ هرچند جایز نبود. پس برای سرگرم کردن خود و فرار از افکار و خواستههایش، بحثی پیش کشید. - هوزاد! هوازد حینی که به سمتش میچرخید، پاسخ داد. - بلی؟ اهرمن نگاهش را روی اعضای صورت هوزاد چرخاند. بالاخره آرامش به قلبش بازگشت. زمزمه کرد. - صدات خیلی قشنگه، برام لالایی بخون. ابروان هوزاد از حیرت بالا پریدند. اهرمن دراز کشید و سرش را روی دامان هوزاد قرار داد. به چهرهی هوزاد که متعجب سر به پایین دوخته بود و او را مینگریست، خندید. مظلومانه لب از روی لب برداشت. - برای من تو بهاری، اجازه بده سر روی بهار زندگیم بذارم و به صداش گوش بدم. هوزاد خجل لب گزید. هرچند از آنجایی که دیشب تصمیم گرفته بود، کمی از محدودیتهایشان را بکاهد، به حرکت اهرمن خرده نگرفت. حینی که لالههای اطرافش را نوازش میکرد، لب از روی لب برداشت. - (لالا لالایی، اهرمن مهربان ناجی من، چشمان من لالا لالایی، اهرمن مهربان آرام بگیر در آغوش بهار لالا لالایی، اهرمن مهربان بمان برای هوزاد، ای دوست مهربان) اهرمن که چشم بسته بود، با آخرین مصرع از شعر لالایی، به یکباره چشم گشود و مردمکهای لرزانش را به هوزاد دوخت. هوزاد نیز با چشمانی نمناک و لبخندی عمیق خیرهی او بود. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط سـانـاز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 27 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 خرداد (ویرایش شده) پارت چهل و هفتم «ماه دوم: اردیبهشت؛ ایمان به ایزد» سی روزِ فروردین ماه؛ هُرمُز، بهمن، اردیبهشت، خرداد، اَمُرداد، شهریور، مهر، سروش، رَشن، فروردین، وِدِوداتا، دین، آرد، آشتاد، آهن، چَگَدا، ایزد، رام، گَوَد، ماهروز، گُشنَسپ، میترا، سروش، آذر، آپامتاپات، هوم، مَناش، اَنیران، زامیاد و مارسِپَند به سرعت رعد و طوفان گذر کردند و اردیبهشت از راه رسید. پیوند دوستی اهرمن و هوزاد عمقی خارق العاده گرفته بود و هر روزشان در دشتِ گردپاذکان عصر میشد. هر روز، اهرمن گیسوان کمند هوزاد را میبافت و سپس سرش را روی دامان او قرار میداد. هوزاد نیز حین نوازش گلبرگهای لالهها و احساس رنگ سرخ با وجودِ حضور گرم اهرمن، برایش لالایی میخواند. عصر هنگامِ روز دوم اردیبهشت، روز بهمن، بود و اهالی شهر برای گرامیداشت روز راستی و پاکی از سال، از صبح به آتشکده رفته و به اتفاق موبدان و نگهبان آتشکده، هوزاد، در حال عبادت و نیایش بودند. اهرمن نیز به تنهایی به دشت رفته بود و روی تپه سنگی بزرگ، غروب را مینگریست. با لبخند محو خیرهی خورشیدی که داشت جایش را به ماه میداد، بود و در ذهنش تصویر هوزاد را مقابل چشمانش، تجسم میکرد. ماه که در آسمان پدیدار شد، ستارگان را نیز به زمینهی سیاه آسمان دعوت کرد. اهرمن، حینی که افکارش را پس میزد، لبخندِ کجش را به نیمهی راست صورتش افزود و ماه را مخاطب قرار داد. - اومدی هوزادِ ناز؟ لبخندِ اهرمن به نیمهی چپ صورتش نیز اضافه شد و با لحنی غرورآمیز ادامه داد. - البته، هوزاد من، ماه درخشانتریه. دستش را به سمت ماه دراز کرد و حینی که مسخ چهرهی خیالی هوزاد روی ماه بود، طرهای فر از گیسوان کمند هوزاد را به نوازش گرفت. با لحنی غرورآمیز دوباره ماه را خطاب قرار داد. - نور پیشانی هوزاد من چشم هر بینندهای رو کور میکنه. سپس از روی عشق، لب برچید. لحظاتی بعد، روی زانوانش نشست. پلک روی پلک نهاد و دست چپش را روی پیشانیاش قرار داد؛ جایی که نور حیات همگان از آنجا سرچشمه میگیرد. دم عمیقی بلعید و با آرامش لب از روی لب برداشت. - ای ایزد، تنها خالق گیتی، تو الههی اهریمن را هدایت کنندهی مه سیاه برگزیدی، او اطاعت کرد، اما عاقبت پلید شد. ای ایزد، تنها خالق گیتی، تو الههی اهورمزدا را هدایت کنندهی مه سپید برگزیدی، او اطاعت کرد، اما عاقبت نیک شد. لبخند محو و محزونی روی لبانش نشاند. - گوی را آدمیزاد شکاند، پلیدی را آدمیزاد به وجود آورد، نیکی را آدمیزاد به وجود آورد، بهشت را اعمال نیک آدمیزاد ساخت، دوزخ را اعمال پلید آدمیزاد ساخت، اهورامزدا را آدمیزاد شاهِ بهشت کرد، اهریمن را آدمیزاد شاهِ دوزخ کرد. و هیچ یک از ما نمیدانستیم که قرار است کجا بدنیا بیاییم؛ در بهشت یا دوزخ یا زمین. از اینکه مرا در دوزخ آفریده بودی از تو تنفر داشتم؛ اما امروز، در پاکترین روز از سال، در روز راستیها میخواهم دشمنیام را با تو کنار بگذارم و دیگر به تو کافر نباشم. ای ایزد، تو مرا در دوزخ آفریدی تا به هوزاد برسم. و من هر لحظه در هوزاد در حال دیدن توئم! من دیگر از پلیدی و نیکی پاک شدم؛ پس تو هم هوزادم را و خودت را، دیگر از من نگیر. ویرایش شده 16 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری