رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: تئاتر شاه و شوالیه

نام نویسنده: تارا دوستی

ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه

خلاصه:

مقدمه:

لامپ‌های مسیر، یکی در میان، یکی پس از دیگری روشن می‌شدند. خاکِ برخاسته از زمین، جلوی دیدِ به جلو را گرفته بود.

بوی خون و باروت از پیست بلند می‌شد و انعکاسِ هفت‌تیر در جیبِ یکی از تماشاچی‌ها، توی چشمم می‌خورد.

متوجه آدم‌های غریبه و دروغین، در بین تماشاچی‌ها بودم؛ حتی چهره‌ی مردی که زیر چراغ، دور از پیست ایستاده بود را می‌دیدم. خطِ ابرویِ «مرد» داشت به وجودم خط می‌انداخت. مرگ را به وضوح جلوی چشمم می‌دیدم.

شاید نفس‌های آخرَم بود، شاید لحظاتِ پایانی‌اش، شاید قرار بود نفس‌هایم با خطِ انتهای مسیر ادغام شود.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

همین که پا به سالن گذاشتم، فریادم مثل صاعقه در فضا پیچید. انگار همزمان با بلند شدن صدایم، صدای شکستن ظرفی در تمام خانه طنین انداخت. نفسم را حبس کردم و به سمت آشپزخانه هجوم بردم. در چهارچوب آشپزخانه ایستادم. نگاه تمام مستخدمین به سمتم برگشت. این بار فریادم رساتر بود.

- ما اینجا آدم دست و پا چلفتی لازم نداریم! هر کسی که بوده؛ سریع کلِ دفتر دستکشو جمع کنه.. اخراج!

بی‌توجه به صدای گریه و شیونی که از آشپزخانه برمی‌خاست به سمت مرکز سالن حرکت کردم. دوباره فریاد زدم؛ که این‌بار صدایی از پشت سرم به گوش رسید.

- مالک؟

به مسیر پله‌ها چشم دوختم و منتظر ماندم. طولی نکشید که مالک سراسیمه پایین آمد. صدایش می‌لرزید.

- بل.. بله؟

با نگاهی که ترکیبی از عقل و ناگزیری بود، به چشمان سبزِ تیله‌ای‌اش خیره شدم. انگار می‌خواستم پرده‌ی پشت آن چشمان جنگلی را بدرم؛ تا هر راز و رمزی که پشت آن پنهان است را بفهمم.

مالک، رفیقِ شفیق روزهای سختم بود؛ هرجا که تلخیِ بی‌کسی می‌خواست مرا تا مرز جنون بکشاند، او بود که نجاتم داد و به زندگی‌ام رنگ «خانواده» بخشید.

کمی سرم را کج کردم و با بدخلقیِ مضاعفی پرسیدم.

- خب، اون ماموریت چی شد؟ فقط چند ساعت تا پایانِ اون هفت روز، فرصت تو، مونده!

مالک کمی خودش را جمع و جور کرد، صدایش را صاف کرد و گفت:

- راستش.. فرمول رو پیدا نکردم. ادیب، خیلی سخت‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم..

صدایش در گلو خفه شد. خیره به صورتم ماند؛ انگار می‌خواست شدت خشمم را بسنجد. نفسم را با فشار بیرون دادم، خودم را روی مبل انداختم و با صدایی خسته گفتم:

- فقط چند ماه دیگه تا اون قرارداد بزرگ مونده. اگه این مأموریتو انجام ندیم و به فرمول ماده دسترسی پیدا نکنیم، تو اون قرارداد هیچ شانسی نداریم. اصلاً بعید می‌دونم زنده برگردیم!

نفس عمیقی کشیدم و به مالک که هنوز وسط سالن میخکوب شده بود، چشم دوختم.

- هیچ راه دیگه‌ای نیست. باید خودِ مخترعشو بیاریم همینجا!

مالک با چشمانی گشاد شده و چهره‌ای که حکایت از شوک داشت، به سمتم آمد. گویی موجی از نگرانی یا شاید سیل افکار منفی بر ذهنش هجوم آورده بود.

- ادیب، متوجهی چی می‌گی؟ می‌خوایم طرفو بدزدیم بیاریم اینجا تا برای ما ماده تولید کنه؟ اصلاً می‌دونی اون کیه؟ عضو چه گروه بزرگیه؟ رسماً مغزتو دادی خر برات طرح زده!

شاید حق داشت بترسد. بلندپروازی و رویاهای بزرگ، مسیر من و مالک را به هم گره زده بود؛ تفاهم بزرگی بود، رویاهایمان با هم سازگار بود، اما در شیوهٔ رسیدن به آن رویاها، فرسنگ‌ها تفاوت داشتیم. درک این موضوع که او با خونسردی و آسودگیِ خیال به همه چیز فکر می‌کرد، برایم دشوار بود، حتی غیرممکن!

ولی خب، در مورد این موضوع، شاید من هم ترسیده بودم؛ اما چاره‌ی دیگری نداشتیم. یا باید انجامش می‌دادیم، یا باید قیدِ هداف بزرگِ در سرمان را می‌زدیم. من برمی‌گشتم به همان مغازه‌ی سه در چهارِ ته کوچه‌ی تاریکِ فلافل‌فروشی و مالک هم به کار پاره‌وقت رنگ‌کاری‌اش تا شهریه‌ی دانشگاهش را فراهم کند.

صاف نشستم و به میز روبرویم خیره شدم. همان‌طور که در فکر غرق بودم، ادامه دادم.

- این کارو خودم انجام می‌دم. تو اصلاً بهش فکر نکن. برو تجهیزات یه آزمایشگاه بزرگو آماده کن.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

نقاب دار؛ تنها نامی که در این چند روز توانستم ردّی از آن بگیرم، همین بود! گویی باید دنبال سوزنی در انبار کاه بگردم. مشکل واقعی آن است که این فرد، در بالاترین طبقات گروه «رخنه» جای دارد؛ جایی که رسیدن به اسم یا نشانی‌اش، چیزی نزدیک به محال است.

از خستگی دستی میان موهایم کشیدم، انگار که بخواهم آشوب ذهنم را صاف کنم. زیر لب گفتم:

- وای.. وای.. وای..

با صدای مالک سرم بالا آمد. نگاهش تیز بود؛ مثل کسی که انتظار پاسخ را می‌کشد. نمی‌دانستم چطور بگویم هر راهی را که می‌روم، به دیوار می‌خورم؛ چطور اعتراف کنم شانس ما برای دوام آوردن در این سیستم، به صفر رسیده؟

- بله؟ چی شده؟

مالک وارد سالن شد؛ بی‌هیچ عجله‌ای. روی مبل، روبه‌رویم نشست، همان‌طور مستقیم به چشمانم نگاه کرد.

- آزمایشگاه تکمیله! تو کی می‌خوای کارتو انجام بدی؟

به نگاه امیدوارش خیره ماندم. دلم نمی‌خواست ناامیدی‌ام روی صدایم بنشیند. خود را کمی جلو کشیدم، دستی روی یکی از کاغذها گذاشتم و گفتم:

- رخنه.. اون جزو رخنه‌ست. آدم ساده‌ای نیست، توی گروه رتبه‌ی دو داره.

مالک سرش را بالا آورد، کمی گیج به نظر می‌رسید

- یعنی چی؟ چارت دو؟

نفسی بلند کشیدم؛ مثل کسی که بخواهد از ناامیدی خود فرار کند. آن شخص فقط یک عضو معمولی نیست و پس از رئیس و موسس گروه، بالاترین مقام را دارد و عملاً دسترسی به او ناممکن است.

مدتی سکوت میان‌مان نشست. مالک به طرح‌های گل‌دار فرش خیره شد؛ انگار به دنبال راهی در میان تار و پود آن می‌گشت. بالاخره گفت:

- باید گیرش بیاریم. ولی اگه پیداش کنیم، نمی‌تونیم نگهش داریم بدون اینکه دنبالمون بیان. دردسر بزرگیه!

بعد از لحظه‌ای فکر، نگاهش را بلند کرد، مستقیم در چشمانم دوخت و با لحنی مطمئن و خطرناک گفت:

- نفوذ! باید وارد رخنه بشیم و اون شخصو ببینیم. وقتی نه اسمشو می‌دونیم نه ازش عکسی داریم، راه دیگه‌ای نیست.

به او نزدیک‌تر شدم و اخم‌هایم را در هم کشیدم. باورم نمی‌شد مالک چنین حرفی بزند. نفوذ به رخنه یعنی رفتن میان دهانِ شیر. و ما حتی کسی نداریم که برایمان کار کند! صدایش اما محکم و گرم بود، با لحنی که به جای ترس، قدرت در خودش داشت.

- من این کارو انجام می‌دم. خودم وارد رخنه می‌شم و سعی می‌کنم اون آدمو پیدا کنم. تو هم از اینجا آماده کن تا وقتی آوردمش، بتونیم کنترلش کنیم.

کمی مکث کرد، بعد با لحنی آرام‌تر گفت:

- ادیب… امروز جمعه‌ست، امشب پیست مسابقه داری.

انگار یادآوریِ مسابقه، تمام بدبختی‌های جهان را دوباره روی شانه‌ام آوار کرد. اخم‌هام را در هم کشیدم و با لحنی که بیشتر به گلایه می‌مانست گفتم:

- بدبختی پشت بدبختی، درگیری پشت درگیری.. این بازی امشبو کجای دلم بذارم؟

مالک ایستاد، لباسش را مرتب کرد و سمت درِ خروجی رفت. درست پیش از بیرون رفتن گفت:

- فعلاً تنها بودجه‌مون از پیسته. بهتره امشب ببری.. بشه چهاردست لباس عیونی بخریم و قاطی رخنه‌یا بشیم.

سپس در را بست و رفت. صداي بسته شدنش مثل مهر پایانِ آرامش بود.

نفوذ به رخنه، بازی با مرگ بود. خطرناک؛ اما تنها راه نجات ما. کوچک‌ترين اشتباه، یک نفسِ آخر می‌شد. بیشتر احساس میکنم بین عقل و خطر، بین بقا و هدف، یک شکاف عاطفی در جریان است. شاید هم، جایی در دل سرنوشت، رویِ نگاه خدا به سمت ما برگردد.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

در ردیف چهارمِ موتور سواران قرار گرفتم. کلاه‌کاسکتم را روی سرم تنظیم کردم. مغزم به حدی شلوغ و به‌هم‌ ریخته بود که اصلاً متوجه اطرافم نبودم. تمام شد. پایان هر چیزی که تا به حال بود.

نور نئون پیست چشمم را می‌زد؛ اما در این تاریکی مطلق، فقط تاریکی خودم را می‌دیدم. با شنیدن صدای تیر که نشان‌دهنده شروع مسابقه بود، حواسم به اطرافم جمع شد.

عقلم فریاد می‌زد: «برگرد!» اما پدال گاز را تا انتها فشردم؛ انگار که می‌خواستم تمام خشم و حرصم را روی پدال گاز خالی کنم.

صدای انفجار خفیف اگزوز، شبیه صدای گلوله‌ای که از کنار گوشم رد می‌شود، در گوشم پیچید. موتور مثل هیولایی رم کرده، شروع به حرکت کرد.

باد سرد شب، سردتر از همیشه، تمام وجودم را نوازش می‌کرد و آن لحظه تمام جهان من در مسیری باریک خلاصه شده بود. لاستیک‌ها زمین را می‌خراشیدند و تنها چیزی که می‌ماند، خطی لرزان از جاده بود و ذهنی پر از سایه.

«مالک.. طرحش؟ وارد شدن به رخنه از درون؟» افکار مدام در سرم می‌چرخیدند؛ مثل تکرار یک کابوس. سناریوهایی بود که برای ورود مالک به آن گروه در سرم جولان می‌داد.

چرخش ناگهانی فرمان، فریاد لاستیک‌ها در تاریکی. پیچ تند، شتاب بیشتر. هر مانور، هر خط مستقیم، بازتابی بود از تردیدها و تصمیم‌هایم. فقط می‌خواستم از خودم فرار کنم.

نور قرمز خط پایان، در دل شب می‌درخشید. ضربان قلبم به ریتم موتور گره خورده بود. خودم را برای عبور از خط آماده کرده بودم و شادی ناشی از برد در وجودم طنین انداخته بود.


ولی ناگهان... یک سایه؛ صدای غرش دیگری، تیزتر و وحشی‌تر. متوجه رقیبی سرسخت در پشت سرم شدم. موتوری لاغر و مشکی؛ مثل شبحی که از دل تاریکی بیرون پریده باشد. به خودم جنبیدم.

سعی کردم خیلی سریع‌تر از چیزی که توانش را داشتم، شرایط را مدیریت کنم. باخت را برای خودم نپذیرفتم؛ هنوز جلو بودم. این کشمکش بین ما طولانی شده بود. در دو قدمی من حرکت می‌کرد.

با سرعت بیشتری گاز دادم. اگزوز موتورم جیغ کشید و زبانه‌ی آتش از لوله مشخص شد. قبل از اینکه بفهمم چه شد، نور قرمز را رد کرد. حتی فرصت این را پیدا نکردم به درستی نگاهش کنم.

باختم! مسابقه را از دست دادم! به همین سادگی! و حالا چطور می‌توانستم به مالک بگویم که بازی را باختم؟

ترمز را گرفتم. صدای جیغ لاستیک‌ها؛ فریادی دیگر در سکوت شب. گوشه‌ی پیست نگه داشتم. مات و مبهوت به دوردست خیره شدم. ناامیدی، خشم، و یأس، چیزهایی بودند که به وجودم چنگ زده بودند.

این باخت، ذهنی بازنده از من ساخته بود؛ گویی قرار نبود هیچ‌وقت موفق شوم. کلاه‌کاسکتم را در آوردم. باد سرد لای موهایم پیچید. بطری آب را باز کردم و تمام آب را روی سر و صورتم خالی کردم.

وقتی باد سرد به صورت خیسم می‌خورد، پوستم گزگز می‌کرد. در آن تنهایی و تاریکی شب، کنار پیست، حس می‌کردم ناامیدترین فرد روی زمینم!

روی زمین سرد، زانو زدم و نفس‌های لرزانم را پی در پی بیرون دادم؛ به امید آن‌که شاید ذره‌ای آرامش به وجود آشوب‌زده‌ام بازگردد.

زنگ لرزان گوشی در جیب شلوارم، سکوت وهم‌آلود اطرافم را درید. با دستان بی‌رمق، گوشی را بیرون کشیدم. با دیدن نام «مالک» روی صفحه، انگار که تمام دردهای جهان بر سرم آوار شد. نوک انگشتانم، صفحه سرد موبایل را نوازش کرد. لحظه‌ای بعد، صدای آشنای مالک، با لحنی نگران، در گوشم پیچید.

- ادیب؟

نفسی عمیق کشیدم و آن را با فشار بیرون دادم. سعی کردم صدایی عادی از خود بدهم، اما لرزش ناگزیر کلمات، حقیقت را برملا کرد.

- باختم، پسر!

ناراحتی‌اش از پشت خط کاملاً مشهود بود. با صدایی آمیخته با نگرانی پرسید.

- اشکال نداره ادیب. من پیستم. تو کجایی؟

به سختی بلند شدم. نگاهم به مسیر باریک پیست افتاد. بشکه‌های زنگ‌زده‌ای که مسیر را مشخص کرده بودند، چون روحی فرسوده، ترک‌خورده و سیاه، به آسفالت کهنه‌ی پیست خیره شده بودند؛ همانند روح متلاشی شده‌ی من.

دوباره سوار بر موتور شدم. هنوز لرزش دست‌هایم بند نیامده بود. جواب مالک را دادم؛ با صدایی که سعی می‌کردم محکم باشد.

- کنار جاده، توی خاکی‌ام. وایسا، خودمو می‌رسونم پیشت.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

دسته‌ب موتورسیکلت‌ها، شبیه به صف انتظار در دل شب، در تاریکی پیست، پراکنده شده بودند. آخرین ردپای نور مسابقه، هنوز در چشمم سوسو می‌زد.

موتورم را در گوشه‌ای پارک کردم و کلاه‌کاسکتم را با دستانی که هنوز کمی می‌لرزید، درآوردم.

نگاه‌ها سنگین بود؛ کنجکاو، متعجب و شاید کمی سرزنش‌گر. انگار که حضور من در این قسمت، تحولی ناگهانی در نظم جهان پیرامونم ایجاد کرده بود.

به سمت کیوسک نگهبانی رفتم؛ جایی که نور زرد ضعیفی از آن به بیرون می‌تابید. دستگیره‌ی در را کشیدم و وارد شدم.

دیدن لبخند مالک و چهره‌ی دلگرم‌کننده سمیر، موجی از آرامش نسبی را در من ایجاد کرد؛ اما هنوز تلخی شکست، کامم را می‌سایید. قبل از این‌که فرصت حرف زدن را به کسی بدهم، رو به سمیر کردم و با لحنی تند پرسیدم.

- این یارو که امشب اول شد، کی بود سمیر؟

مالک پوزخندی زد. اما سمیر، انگار که موضوع مهمی نیست، خیلی بی‌خیال گفت:

- راستشو بخوای، معلوم نیست کیه! دو سه شبه میاد پیست؛ هر شب هم می‌بره. فکر کردم امشب که تو اومدی، دیگه کارش تمومه؛ ولی دیدم نه! یارو زبله، حسابی!

رو به سمیر ادامه دادم.

- دیدییش؟ می‌شناسیش؟

سمیر، همان‌طور که قند را در چای هم می‌زد، جوابم را داد.

- هیچکس تاحالا اونو ندیده. معمولاً بعد از بردش مستقیم از پیست خارج می‌شه. تاحالا هزینه‌ای هم دریافت نکرده.

عصبی، گوشه‌ای از اتاق نشستم. نگاهم تند به مالک افتاد.

- یه چایی بریز برام، لطفا!

مالک، در حالی که با مهارت قوری را برمی‌داشت، گفت:

- ولش کن ادیب، معلوم بود امشب رو به راه نیستی. انگار که از اولش معلوم بود.

سمیر که متوجه حس و حال من و مالک شده بود، کنجکاو پرسید.

- چی شده؟ قضیه چیه؟

مالک، چای را با حالتی نمایشی جلوی من گذاشت و در حالی که سعی می‌کرد جدی باشد اما خنده در صدایش موج می‌زد، گفت:
- هیچی بابا! فقط قراره یکیو بدزدیم و برامون مواد تولید کنه.

حرفش با قهقهه بلندی قطع شد. اخم‌هایم در هم رفت. با بدخلقی گفتم:

- مالک! لودگی نکن. خفه شو!

مالک، با حرکتی اغراق‌آمیز، انگشت اشاره‌اش را به نشانه «زیپ دهن» روی لبش کشید و سر جایش نشست.

سمیر با نگرانی رو به من کرد و پرسید.

- ادیب، دیوونه شدی؟ زندگی‌مون مگه چشه؟ یه لقمه نون بخور و نمیر، داریم. چرا همه‌ش داری جونتو به خطر می‌ندازی؟ ماده چیه که مالک میگه؟

نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم آرامشم را بازیابم. به سمیر خیره شدم و گفتم:

- من نمی‌تونم با بدبختی زندگی کنم، می‌فهمی؟ نمی‌خوام شیشم گرو پنجَم باشه! نمی‌خوام هر روز صبح از خودم بپرسم امروز قراره چه بلایی سرم بیاد. می‌خوام یه زندگی درست و حسابی داشته باشم، نه اینکه هر روزو با ترس و لرز بگذرونم. اون دزدی و قاچاق.. اونا فقط یه راهن. یه راه برای اینکه بالاخره از این وضعیت خلاص بشیم.

همان‌طور که قند را گوشه دهانم گذاشته بودم، ادامه دادم.

- ماده یه مواد مخدره ولی مصرفی نیست. هر وقت روند تولیدش تکمیل شد، بهت می‌گم.

مالک، در حالی که لبخندش کمرنگ شده بود و جدی‌تر به نظر می‌رسید، ادامه داد.

- آره سمیر، همه موضوع همینه. ادیب هم راست میگه. چرا همیشه خوشبختی با این قشر جامعه همراه بوده؟ 

سپس، مالک نفسش را با حسرتی سنگین به بیرون راند.

پس از خداحافظی با سمیر، سوار موتور شدیم. سکوت سنگینی بینمان حاکم بود؛ سکوتی که با صدای غرش موتورها شکسته می‌شد.

در مسیر خانه، مالک، در حالی که دود سیگارش را به بیرون می‌داد، گفت:

- راستشو بخوای ادیب، اون یارو که امشب برد، یه جورایی حواس منو پرت کرد. ولی اشکال نداره؛ اون فقط یه پیش‌زمینه بود. نقشه اصلی ما هنوز سر جاشه؛ می‌خوایم از طریق یه کانال مخفی وارد «رخنه» بشیم. یه گروه خاص که تو کار واردات و قاچاق اجناس ممنوعه‌ن. اگه بتونیم یه نفر کلیدیو اون‌جا گیر بندازیم، یا حداقل اطلاعاتی به دست بیاریم خیلی خوب میشه!

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

دستی به موهای چسبیده‌ام کشیدم. هوا لعنتی شرجی بود؛ انگار که زمین داشت خودش نفس‌هایم را حبس می‌کرد. موهایم به پیشانی‌ام چسبیده بودند و هر نفسم، سنگین و پر درد بود.

نگاهی به آسمانِ گرفته انداختم و زمزمه کردم.

- خدایا، خودت هوامو داشته باش!

گوشه‌ی پارچه‌ی سیاه را گرفتم و روی زینِ موتور انداختم؛ که نشانه‌ی این شرجیِ لعنتی رویش نماند.

هنوز کارم را تمام نکرده بودم که صدای بم و محکمی در حیاط پیچید. با چشم‌هایی گرد شده، به تهِ حیاط زل زدم؛ «مالک» بود. انگار تمامِ خشمِ دنیا را در آن ضربه‌ی کوبنده به درِ آهنی خلاصه کرده بود.

تا به خود بیایم، بخواهم بروم و پشت موتور سنگر بگیرم، خودش را پشت یکی از ماشین‌های پارک شده کشید.

درِ خانه‌ی سرایداری، با خشمی که انگار از روز اول در گلویش مانده بود، باز شد. صدای عمو حبیب در هوا پیچید.

- پسرای جوون! قِبظا، یلا قِبظا! الان وقتِ از این در اومدنه؟

به سمتش برگشتم. با لبخندی از قبل ماسیده شده روی لب، گفتم:

- ببخشید عمو، قول می‌دم از این به بعد زودتر بیایم.

ابروهایش را بالا انداخت و همان‌طور که زیر لب غرغر می‌کرد، گفت:

- من نفهمیدم آقا چی دیده تو شما دوتا مفت‌خور که آورده‌تون اینجا، هان؟

دستم را روی سینه‌ام گذاشتم، تعظیمی کوتاه کردم و با صدایی که سعی می‌کردم آرام باشد، گفتم:

- چشم عموجان، حق با شماست، رعایت می‌کنیم.

در را بست؛ آن‌قدر محکم که لرزشش را تا استخوان‌هایم حس کردم. دم عمیقی کشیدم و و بازدمم را بیرون دادم؛ که صدای قهقهه‌ی مالک، اجازه نداد این لحظه‌ی کوتاه از آرامش، کامل شود. از پشت ماشین بیرون آمد و همان‌طور که می‌خندید، گفت:

- عمو پیری هم عجب ترسناکه، نه؟

چشم‌غره‌ای روانه‌اش کردم و راهِ سالن را در پیش گرفتم.

- به جای لودگی، اون مغزتو به کار بنداز ببین چه‌جوری باید وارد رخنه بشی!

***

صبح زود، پشت میز نشسته بودم؛ بخارِ چای داخل لیوانم می‌رقصید؛ اما ذهنم هزار فرسخ دورتر؛ در هزارتوی نقشه‌های مالک پرسه می‌زد. باید فکری برای ورودش برمی‌داشتم؛ راهی که کسی متوجه آن نشود.

- صبح بخیر پسر، سحرخیز شدیا!

صدای مالک بود؛ با همان خنده‌ی همیشگی‌‌اش که گویی چیزی را پنهان می‌کرد. وارد آشپزخانه شد. به سمت خاله پری که داشت محتوای قابلمه را هم می‌زد، رفت. پشت او ایستاد و گویی که فرشته‌ی بی‌ دست‌ و‌ پا شده باشد؛ به آرامی دست برد تا از کنارِ قابلمه سیب‌زمینی بدزدد. 

هرچند، پیش از آن‌که انگشتش به سیب‌زمینی برسد، خاله پری چرخید و با کفگیر روی دستش کوبید.

- دستِ خدانشناس! صبح نشده، شروع کردی به دزدی؟

مالک با قیافه‌ای مظلوم و خنده‌ای که سعی می‌کرد خفه‌اش کند، گفت:

- ای بابا خاله، دزد نه، توهم با عمو حبیب گشتی خشن شدیا! راستشو بگو؛ بهت شماره که نداده، هوم؟

خاله پری لبش را گزید و سری تکان داد.

- ذلیل شی با این حرفات! یواش، الان می‌شنوه.

من که چشم از بخار چای برداشته بودم، پرسیدم.

- راستی، فکر کردی چجوری باید وارد رخنه بشی؟ بدون این‌که کسی بو ببره؟

مالک، لقمه‌ی نیمه‌ گاز زده‌اش را کنار بشقاب گذاشت، دستش را پاک کرد و با حالتی از اعتماد به‌ نفسی غریب، خیره نگاهم کرد.

- خیالت تختِ تخت، رفیق! من انقد سال‌ها از سوراخِ موش رفتم رد شدم که رخنه باید جلوی پام زانو بزنه. قول می‌دم تمیز درش بیارم.

نگاهش برق می‌زد؛ همان برقِ عجیبی که همیشه بین شوخی و خطر معلق بود.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

مالک، دم در ایستاده بود. هوای بیرون، دیگر آن شرجیِ همیشگی را نداشت؛ انگار چیزی سنگین‌تر، نفسِ شب را در سینه حبس کرده بود. کیفِ ابزارِ کهنه‌اش، شبیه مالِ برقکارها، در دستش بود؛ کیفی که می‌دانستم فقط سیم و پیچ‌گوشتی در آن نیست.

- خب.. دیگه وقتشه.

صدایش چنان عادی بود که انگار می‌رفت نان بگیرد؛ ولی چشمانش، دنیای دیگری را فریاد می‌زد. برقی غریب، آمیخته با هیجانی که ترس را در خود بلعیده بود. من، کنارِ پنجره، میخکوب مانده بودم؛ انگار پاهایم در زمین ریشه دوانده بودند.

- هر ده شب منتظرت باشم؟

- آره، ده شب. اگه خبری ازم نشد، جمع کن برو از اینجا؛ خطرناک می‌شه.

مکثی کرد. انگار می‌خواست حرفی بزند، ولی تنها، نفسِ عمیقی کشید.

- اگه لازم شد، خودتو بزن به اون راه. انگار هیچی نمی‌دونی.

- می‌دونم.

زمزمه کردم. تهِ دلم، لرزشی خفیف پیچید.

- مواظبِ خودت باش.

این جمله را مالک گفت، ولی انگار بیشتر برای خودش بود، نه من. یک قدم به عقب برداشت. کیفِ ابزار را کمی جابجا کرد.

- می‌دونی که… این نقش، شوخی‌بردار نیست.

- می‌دونم.

این بار صدام کمی بلندتر بود؛ انگار می‌خواستم خودم را، شاید هم او را، متقاعد کنم. لبخندی زد؛ لبخندی که هرگز به چشمانش نرسید.

- تا ده شبِ دیگه، ادیب.

و رفت.

مثلِ سایه‌ای که در تاریکی حل می‌شود؛ کیفِ ابزارش، آخرین چیزی بود که در نورِ کمِ راهرو دیده شد. در را بستم، ولی انگار درِ دیگری باز شد؛ دری به دنیایی که نمی‌شناختم، و مالکی که حالا، تنها با ترس، ادغام شده بود.

سه روز است که نیست. سه روزِ تمام، که هر ثانیه‌اش کش می‌آید، مثلِ نخِ خیس. اگر تا دیروز، تنها دلتنگ بودم، حال دارم از ترس می‌پوسم. از آن ترس‌های بی‌صدایی که تهِ دل را می‌تراشد؛ آرام، ولی مداوم.

ساعتِ هر شب، حوالیِ ده می‌ایستد. همون ساعتی که همیشه صدای موتورِ مالک از تهِ کوچه می‌آمد، بعد در می‌خورد و می‌گفت:

- بوی چای می‌آید یا خیالاتی‌ام؟

الان، تنها بویِ خیال مانده؛ چای هم رویِ سماورِ سرد، یخ می‌زند.

تلفنش خاموش است. او آدمی نیست که بی‌خبر برود. یک لحظه با خودم گفتم: « شاید لو رفت… شاید آن‌ورِ ماجرا، اشتباهی کرده، کلمه‌ای اضافه گفته…»

سپس از فکرش پشیمان شدم ولی مغزم رها نمی‌کرد؛ تصاویر، خودبه‌خود می‌آمدند؛ صورتش زیرِ نورِ زردِ بازجویی، چشم‌بندِ خاکی، نفس‌های تند..

شبِ دوم، دیگر خوابم نبرد. گوش تیز کردم به هر صدایی در کوچه؛ صدای پاپوش، صدای سگِ همسایه، سایه‌ی موتوری که رد شد.

هر بار فکر کردم خودش است. حتی یک بار، از تهِ توهم، صدای سوتِ مخصوصش را شنیدم. سمت حیاط دویدم، اما فقط باد بود که درِ حلبی را می‌کوبید.

روزِ سوم، دیگر مطمئن نبودم بدتر است که زنده باشد یا مرده. چون اگر زنده بود ولی گیر افتاده بود.

خدا می‌داند دارند با او چه می‌کنند. دست‌هایم می‌لرزید؛ وقتی پاکتِ سیگارش را دیدم هنوز رویِ طاقچه است. یک سیگار برداشتم؛ روشن نکردم. مثلِ یادگاری به دستم گرفتم و با انگشت، اسپیرالِ دورش را کشیدم؛ بویش هم یادش را می‌آورد، هم می‌سوزاند.

صبحِ بعد، وقتی هوا رنگِ خاکستر گرفته بود، صدای در آمد. همان لحظه، قلبم کوبید تویِ گلوم. فکر نکردم، فقط دویدم. در ذهنم تنها یک جمله بود: «اگر آن نباشد، دیگر نمی‌خواهم بدانم کیست!»

در باز شد. نه او بود، نه صدای سوتش. عمو حبیب بود، با پیراهنِ آستین‌بالازده و یک کیسه نانِ داغ. گفت:

- آقا ادیب، بیداری؟ نون گرفتم.

یک لحظه حبسِ نفس شدم. لبخند زدم، اما صدایم نلرزید؛ دلم لرزید.

- مرسی عمو.

او که رفت، به دیوار تکیه دادم؛ حس کردم زانوهایم دیگر مالِ من نیستند. زیر لب زمزمه کردم.

- نکنه کاریش کردن.. نکنه.. !

نگاهم به دفترچه‌اش که رویِ میزبود، افتاد. هنوز همان‌جا بود؛ باز، با دست‌خطِ تندش.

یک جمله را زیرش خط کشیده بود.

- هر رخنه، یه دیوارِ ندیده‌ست؛ فقط باید بلد باشی ازش رد شی.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

«رخنه در دل تاریکی»

اما امشب برگشت. دقیقاً وقتی هوا داشت از خاکستری می‌رفت به سیاهی، همان زمانی که آدم‌ها دلشان می‌خواهد دورِ هم جمع شوند و روزشان را پشتِ سر بگذارند.

صدای موتورِ کوچکش از تهِ کوچه آمد، بعد صدای درِ حیاط. انگار نه انگار که سه روز غایب بود.

در را باز کرد، ساکت، بی‌صدا، مثل کسی که تازه از لبه‌ی مرگ برگشته باشد، از جایی که آدم‌ها نفس کشیدن را هم فراموش می‌کنند.

چشم‌هایم ناخودآگاه رفت سمتش، منتظرِ یک نشانه، یک حرف. کمی لباس پوشیده‌تر از همیشه بود، ریش‌هایش را هم تراشیده بود؛ انگار قرار بود برود خواستگاری، نه دلِ تاریکی.

ولی یک برقِ غریبی توی نگاهش بود؛ برقی که بیشتر از هر زخمی، نشانه‌ی خطر بود؛ همان برقِ همیشگی قبل از شیرجه زدن تویِ دردسر.

قبل از این‌که بتوانم دهانم را باز کنم و بپرسم:  «کجا بودی؟» یا «چی شد؟» یا اصلاً «زنده‌ای؟»، از آن لبخندهایِ کج و ماوجِ همیشگی‌اش زد و گفت:

- خب جناب ادیب خان، بفرما! گزارشِ عملیاتِ موفقیت‌آمیزِ تیمِ نفوذِ رخنه!

نگاهش کردم؛ همان‌طور جدی‌تر از همیشه، انگار می‌خواستم مطمئن شوم همین الان از تویِ خطر برگشته یا قرار است دوباره برود.

- رفتی اون‌تو؟ واقعاً وارد شدی؟

صندلیِ چوبی را کشید، نشست و پاهای درازش را بی‌خیال رویِ میز انداخت، درست همان‌طور که همیشه وقتی کارش تمام می‌شد، می‌کرد.

- رفتم؟ داداش من الان دارم چایی می‌خورم تو دلِ همون تشکیلات! یعنی راحت، نشستم اونا دارن بهم چایی تعارف می‌کنن!

چشم‌هایم ریز شد. منظورش را نگرفتم.

- یعنی چی؟ یعنی کسی نفهمید کی‌ای؟ نفهمید از کجا اومدی؟

با خنده‌ی کوتاهی که بیشتر شبیه پوزخند بود، سر تکان داد.

- به لطفِ اون دیالوگایی که از تو یاد گرفتم، شدم مشاورِ یکی از دست‌راستی‌هایِ موسسِ گروه!

- مشاور؟ تو؟ مشاورِ اونا؟

- آره، دقیق‌ترش رو بخوای؟ الان دارم برایِ یارو طرحِ بازسازیِ سامانه‌ی اطلاعاتِ داخلی‌شونو می‌نویسم! یعنی اطلاعاتِ خودِ خودشونو دارم بهشون می‌دم که چطور امنش کنن!

قلبم تند زد. دست‌هایم ناخودآگاه رویِ میز مشت شدند. حس کردم تمامِ بدنم تیر کشید.

- اون‌ها کی‌ان، مالک؟ واقعاً اون‌قدر که می‌گفتی خطرناکن؟ همونقدر پولدارِ بی‌رحم؟

یک نگاهِ جدی انداخت، این‌بار بدونِ هیچ شوخی یا لبخندی؛ انگار داشت عمقِ فاجعه را برایم شرح می‌داد.

- ادیب، اون‌جا نه یه ساختمونه، نه یه تیم! یه شبکه غول آساست؛ پر از طبقه‌بالایی‌هایی که اگه اسمشونو ببرم، نصفِ شهر سکته می‌کنن. یه تشکیلاتِ لعنتی با بویِ پول، قدرت و خون. از درِ نگهبانی تا دفترِ اصلی، هرکس یه چیزی می‌دونه و هیچ‌کس همه‌چیو نه. هر اتاق پر از دوربین، اون‌قدر حساب‌شده که حس می‌کنی حتی نفس کشیدنت هم ثبت می‌شه. آدم‌هایی که فکر می‌کنن زرنگ‌تر از بقیه هستن، ولی در واقع فقط مهره‌هایِ یه بازیِ بزرگ‌ترن.

کمی سکوت کرد، انگار داشت نفس می‌گرفت تا ادامه‌ی حرف‌هایش را بزند. بعد، آرام‌تر از قبل، صدایش را پایین آورد.

- ولی قول دادم دیگه، نه؟ من فقط نیومدم تماشا کنم. اومدم که بدونن رخنه چیه، وقتی خودِ رخنه داره تویِ خودشون نفوذ می‌کنه.

یک لبخندِ کوتاه زد؛ همان‌جوری که همیشه قبل از خطرهایِ بزرگ می‌زد، همان لبخندی که تهش معلوم بود قرار است چه بلایی سرِ خودش و دنیا بیاورد. نگاهم کرد و آهسته گفت:

- امشب جلسه‌ی اولشونه؛ می‌خوام کاری کنم یکی از همون طبقه‌بالایی‌ها خودش بیاد سمتم برایِ مشاوره. اونموقع است که می‌فهمن بازی از دستشون در رفته.

با لحنی که انگار داشت به خودم نهیب می‌زد، گفت:

+ نگو نه ادیب! این تازه اولشه. جلسه امشب به دستور نقاب دار تشکیل شده؛ پس حتما حضور داره.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

«سایه‌های قدرت»

مالک دوباره به صندلی تکیه داد؛ انگار داشت نفس عمیقی می‌کشید تا ادامه‌ی داستان را تعریف کند. نورِ کمِ اتاق، سایه‌های بلند و کوتاهی روی صورتش می‌انداخت و او را شبیه نقاب‌دارانی می‌کرد که وصفشان را شنیده بودم.

- اون پیرمردِ هفتاد ساله‌، یعنی آقایِ دبیری، فقط یه اسم رویِ کاغذِ، ادیب. یه مهره‌ی سوخته که ازش فقط یه قابِ عکسِ شکسته مونده. نه می‌تونه حرف بزنه، نه حرکت کنه، انگار فقط یه دکورِ خونست.

مالک مکثی کرد، انگار داشت تصاویرِ ذهنی‌اش را مرتب می‌کرد.

- همه‌ی این تشکیلاتِ عظیم، که بویِ خون و پولش تا هفت تا شهر می‌رسه، در واقع زیرِ انگشتِ کوچیکه‌ی پسرِ بزرگشه؛ میلاد دبیری. اون از اون آدم‌هاییه که همیشه پشتِ صحنه بازی می‌کنه؛ اما چون پشتِ صحنه‌اش، یه نمایشِ کاملِ که تماشاچی‌هاش از ترس نفسشون بند میاد.

اخمِ مالک عمیق‌تر شد.

- میلاد، مغزِ متفکره. یعنی اگر بخوایم دقیق بگیم، شاید خودِ اختراع‌کننده‌ی این ماده مخدر هم زیرِ دستِ اونه. یه آدمِ بی‌رحم، ولی باهوش. برنامه‌ریزی‌هاش مثلِ ساعتِ سوئیسی دقیق و مرگباره. کاری می‌کنه که همه فکر کنن خودشون تصمیم گرفتن، در حالی که نخ‌ها همه‌ش دستِ اونه.

مالک دوباره سکوت کرد، انگار داشت سنگینیِ این حرف‌ها را رویِ دوشم حس می‌کرد.

- یه برادرِ کوچیک‌تر هم داره، مصباح. اون بیشتر اهلِ سفره؛ یعنی معاملاتِ خارجی، قاچاق، پولشویی.. بیشترِ کارهایِ کثیفی که نیاز به رفت و آمد داره، پایِ اون باز می‌شه. مصباح، بازویِ اجراییِ میلاده، ولی مغزش نه. میلاد تویِ دفترش، با یه لیوانِ ویسکی، دنیا رو می‌چرخونه؛ مصباهم که هر روز یه قاره‌س.

مالک نگاهی به ساعتِ دیواری انداخت؛ عقربه‌ها انگار با او هم‌صدا شده بودند و به سمتِ خطر می‌رفتند.

- ولی هنوز هیچی از اون نقاب‌دارِ اصلی نمی‌دونم، ادیب. اون کسیه که حتی میلادم ازش حساب می‌بره. یه سایه‌یِ نامرئی که فقط اسمش ترسناکه. شاید همین الان که داریم حرف می‌زنیم، داره از یه جایِ نامعلوم، همه‌چیو می‌بینه و می‌شنوه. و امشب، اون جلسه شروع می‌شه؛ جلسه‌ای که می‌خوام تویِ اون، میلاد رو مجبور کنم یکی از آدم‌هایِ خودش رو بفرسته سراغِ من. یعنی دقیقاً همون کاری که همیشه ازش فرار می‌کردم؛ ولی این بار، فرق داره. این بار، من خودم واردِ بازی شدم، نه به عنوانِ یه بازیکنِ گمنام، بلکه به عنوانِ کسی که قرار است ورق‌ها را عوض کند.

با آن لبخندِ همیشگیِ قبل از خطر، دوباره نگاهم کرد.

- بهتره آماده باشی. چون بازی تازه شروع شده.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و من این‌جا، در این سکوتِ سنگینِ خانه، منتظرِ مالک بودم. هر تیک‌تاکِ ساعت، مثلِ پتکی بر اعصابم فرود می‌آمد. رفته بود و هیچ خبری نبود. این سکوت، این غیبتِ ناگهانی، قلبم را به درد می‌آورد. چیزی درست نبود. حس می‌کردم هوایی که در آن نفس می‌کشیم، سنگین شده است.

- کجاست؟ چرا اینقدر طول کشیده؟

زمزمه‌ای در تاریکیِ اتاق. عقربه‌هایِ ساعت به سمتِ عددِ ۴ صبح می‌چرخیدند. این ساعتِ بازگشتش نبود. یک حسِ بد، مثلِ یک مِه سرد، دورم را گرفت.

دیگر نمی‌توانستم بنشینم و منتظر بمانم. باید خودم کاری می‌کردم. دستم به سمتِ لپ‌تاپ رفت. شاید سرنخی، چیزی!

اسمِ «خانواده‌ی دبیری» در ذهنم پیچید. مالک قبلاً به آن‌ها اشاره کرده بود، انگار که وجودشان کلیدی باشد برایِ فهمیدنِ خیلی چیزها.

با انگشتانی که از هیجان و نگرانی کمی می‌لرزید، شروع به جستجو در اینترنت کردم. هر کلمه، هر لینک، دریچه‌ای به دنیایی ناشناخته باز می‌کرد. نامشان، سابقه‌شان، شرکت‌هایشان و سپس، ناگهان، لیستِ اموالشان.

گویی داشتند زیرِ نورافکنِ جستجویِ من، تمامِ دارایی‌هایشان را به نمایش می‌گذاشتند. داشتم با چشم‌هایِ خودم می‌دیدم که این خانواده چقدر قدرتمند و ثروتمند است. اما این ثروت، ظاهری فریبنده داشت. جستجوهایِ بعدی، من را به سمتِ زمین‌هایِ وسیع در شمال هدایت کرد؛ زمین‌هایی که تا همین چند وقت پیش، تماماً به نامِ دولت بود، اما حالا، به شکلی ناگهانی و غیرقابلِ باوری، زیرِ دستِ خانواده‌ی دبیری قرار گرفته بودند. این انتقالِ مالکیت، بویِ فساد و زد و بند می‌داد.

همانطور که با حیرت این اطلاعات را می‌بلعیدم، چشمم به بخشِ کامنت‌ها افتاد. زیرِ مقاله‌ای که در موردِ فعالیت‌هایِ اقتصادیِ این خانواده نوشته شده بود. یک اکانتِ ناشناس، با نامی مبهم، کامنتی گذاشته بود که خون را در رگ‌هایم منجمد کرد.

- این خانواده در شرکتِ پخشِ کوکاکولا، به طرزِ مشکوکی، مشروباتِ صنعتی تولید و پخش می‌کنند.

این دیگر چه جنایتی بود؟ ناگهان، صدایِ آشنایی، اما ناآشنا در این ساعتِ عجیب، سکوتِ خانه را شکست. درِ ورودی باز شد. مالک بود. اما نه مالکی که می‌شناختم. قامتش خمیده بود، چهره‌اش خسته و رنگ‌پریده، انگار تمامِ شب را در سیاه‌چاله‌ای گم شده بود.

با قدم‌هایی سست، به سمتِ مبلِ راحتی رفت و خودش را رویِ آن انداخت. نفس‌نفس می‌زد و چشمانش در گودیِ صورتش فرو رفته بود. صدایش به سختی شنیده می‌شد به سمت مستخدم گفت :

لطفاً.. یه لیوان آب پرتقالِ تازه.. خیلی خسته‌ام!

وقتی خدمتکار با لیوانِ آب پرتقال برگشت، مالک با دستانی لرزان آن را گرفت و جرعه‌ای نوشید. انگار که تمامِ توانش را برایِ بازگشت به خانه جمع کرده بود. سپس، با نگاهی که انگار دردی عمیق را فریاد می‌زد، به من رو کرد و گفت:

- کم بود.. ادیب.. کم بود تو دامشون بیفتم.

عرقِ سرد بر پیشانی‌اش می‌درخشید.

- اونا.. خیلی قوی‌تر از اون چیزی هستن که فکر می‌کردم. نقشه‌شون.. خیلی بزرگتره!

نگاهش کردم. تمامِ آن تردیدهایی که نسبت به او داشتم، در آن لحظه رنگ باخت. ترس و نگرانی در چشمانش موج می‌زد. انگار که ما دو نفر، در این تاریکیِ شب، درگیرِ بازی‌ای شده بودیم که مهره‌هایش بسیار بزرگتر از آن چیزی بود که تصور می‌کردیم. بازی‌ای که تازه اولش بود و من، در کنارِ او، باید راهی برایِ بقا پیدا می‌کردم.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

«داده‌هایی که نباید دیده شوند»

مالک بعد از چند دقیقه سکوت، از جا بلند شد. سمت کیفش رفت، لپ‌تاپی مشکی و باریک بیرون آورد و روی میز گذاشت. بدون اینکه حرفی بزند، آن را روشن کرد. نورِ آبیِ صفحه، نیمه‌تاریکِ اتاق را روشن کرد و چهره‌اش را سرد و جدی نشان داد. با صدایی آرام گفت:

- ادیب، یه چیزایی باید بدونی. قرار بود فقط امنیت اطلاعات خانواده دبیری رو بالا ببرم، ولی وقتی وارد سیستمشون شدم.. دیدم قضیه خیلی بزرگ‌تره.

از جیبش یک فلش کوچکِ استیلی بیرون آورد. با وسواس در پورت لپ‌تاپ فرو کرد.

- کل هاردِ سیستم مرکزی‌شون رو کپی کردم. همه‌چیز اینجاست؛ حساب‌ها، ایمیل‌ها، فیلم‌های داخلی، حتی نقشه‌ی زمین‌هایی که قرار بود بخَرن.

صفحه‌نمایش پر شد از پوشه‌هایی با اسم‌های عجیب:

“Project_N” – “Bribe_List_2022” – “CocaC_AltDist” – “BioTest_Lab”

همان‌طور که خطوط سبز رنگِ کد جلوی چشمانمان می‌دوید، ضربان قلبم بالا رفت. حس می‌کردم داریم به چیزی نزدیک می‌شویم که نباید حتی نگاهش کرد. مالک گفت:

- اینا فقط عدد و مدرک نیستن. اینا طرحیه برای ساختن یه امپراتوری. دبیری‌ها نمی‌خوان فقط زمین و کارخانه داشته باشن، یا کار هاشون توی زمین شمال و مشروبات تو کارخونه کوکاکولا خلاصه نمیشه. می‌خوان شهر رو از نو بسازن. با کنترلِ همه‌چیز؛ مردم، داده‌ها، تصمیم‌ها.

روی یکی از فایل‌ها کلیک کرد. نقشه‌ای از مناطق شمال شهر ظاهر شد؛ پایینش یادداشت‌هایی به انگلیسی بود:

“Phase Transition – Replace local councils.”

“Secure compliance via data.”

به سختی نفس کشیدم.

- یعنی می‌خوان با اطلاعات و رشوه، همه‌ی تصمیم‌ها رو دست بگیرن؟

مالک بی‌حرف نگاه کرد. بعد لبخندی زد؛ لبخندی خسته و خطرناک.

- آره. و الان، یه تیکه از اون قدرت، دستِ منه.

ذهنم پر از سؤال شد: « چرا اینو به من نشون می‌داد؟ چرا الان؟» مالک ادامه داد:

- فایل اصلی هنوز قفل داره. کلیدش دو قسمته. نصفش توی این فلشه، نصف دیگه روی یه سرور بیرونه .

صدایش زمزمه‌وارانه شد، ولی واضح بود.

- ادیب اینجا این نقطه دقیقا جایی هست که باید تصمیم بگیریم که ادامه می‌دیم. یا جونمون رو برمیداریم و فرار می‌کنیم.

احساس کردم دلم می‌خواست بفهمم تا آخرش چیه پشت این نقشه است. نگاهش کردم و فقط توانستم چنین بگویم.

- بازش کن. هرچی هست، باید بدونیم.

نور مانیتور روی صورت‌مان افتاده بود. صدای همهمه‌ی فن لپ‌تاپ با تپش قلبم یکی شده بود. انگار چیزی آن‌طرف صفحه بیدار می‌شد.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم 

از ساعت سه صبح روی کدها خم شده‌ام. چشم‌هایم می‌سوزند، ولی نمی‌توانم پلک بزنم. هر بار که ریتم تند انگشت‌هایم روی کیبورد را می‌شنوم، حس می‌کنم دارم با قلب سیستم نگهبانی خانواده دبیری هماهنگ می‌شوم؛ مثل حمله در سکوت.

اول باید مسیرمان را امن می‌کردم. تا زمانی که مالک بتواند فایل اصلی رو باز کند، نباید هیچ هشدار حرکتی فعال شود. لایه‌لایه رمزها را دور زدم، گاردها را خاموش کردم، مسیرهای خروج را مثل تونل‌های زیرزمینی باز نگه داشتم.

هر بار که خطی سبز روی صفحه ظاهر می‌شد، ذهنم تیره‌تر می‌شد.

“Access Route Confirmed”

صدای تایپ خودم تبدیل به ریتم نفس‌هایم شده بود.

وقتی مالک گفت:

- کلید دومی شناسایی شد

حس کردم همه چیز دارد به نقطه اوج نزدیک می‌شود. من فقط سرم را بالا آوردم و گفتم:

- من مسیر رو صاف کردم. هیچ چشم دیگه‌ای ما رو نمی‌بینه.

لحظه‌ای بعد، صدای بوقِ کوتاهی در اتاق پیچید. فایل باز شد.

روی صفحه نوشته بود: “MASTER FILE – DABIRI CORE.”

نور آبی نمایشگر روی چهره‌مان افتاد. صدای فن لپ‌تاپ مثل وزش باد در اتاق جنگ بود.

ایتدا فقط چند جدول و نمودار ساده دیدیم، ولی چشمم روی یکی از پوشه‌ها ثابت ماند:

/SECURITY / ARCHIVE_CAM - BLACKWING

- مالک، این بخشو باز کن. به احتمال زیاد مربوط به نگهبانی درون مجموعه‌ست.»

کلیک کرد. ویدیو پخش شد. در همان لحظه فهمیدم اشتباه کرده‌ام؛ این فقط دوربین حفاظتی نبود، این یک مدرک بود.

اتاقی مشکی با خطوط نور قرمز، مبلمان چری، دکور سنگین. جایی که رایحه‌اش حتی از پشت تصویر قابل حس بود: قدرتِ سرد، کنترل، فرماندهی. و پشت میز، زنی نشسته بود؛ با نقاب مشکی.

چند ثانیه طول کشید تا مغزم باور کند چهره روبه‌روی او میلاد است؛ همان میلادی که روزی خیال می‌کردم فقط واسطه کوچکی است.

ولی حالا، او روبه‌روی همان کسی نشسته بود که ماه هاست دنبالش می‌گشتم؛ مخترع ماده محرک.

نفس در سینه‌ام خشک شد. صدای دختر از فیلتر گذشت، ولی لرزش باطنی‌اش را حس کردم.

- ترکیب تموم شده. توزیع از طریق نوشیدنی‌ها انجام می‌شه. هیچ‌کس بو نمی‌بره.

میلاد گفت:

- مصباح مطمئنه؟ کنترل کامل داره؟

لب‌های دختر به لبخند بسیار سردی خم شد.

- اون فکر می‌کنه پروژه پاکسازی داده‌ست، نه بازسازی ذهن.

من خشکم زد. لبخندش را در ذهنم تکرار کردم؛ تصویری از زنی که نقابش را سپر نکرده، بلکه امضای پیروزی‌اش کرده. یعنی اگر چنین باشد، مصباح فقط مهره خیلی کوچکی هست که سرش را با رانت و پولشویی و سفر گرم کرده‌اند.

احساس کردم دمای اتاق افتاد. مالک چیزی نگفت، فقط مرا نگاه می‌کرد؛ مثل کسی که تازه نقشه زمین زیر پایش را دیده باشد. زمزمه کردم.

- یعنی دبیری‌ها از اول همه‌چیزو طراحی کرده بودن؟ اون زن.. اون دقیق کی می‌تونه باشه؟

سکوت شد. فقط صدای فن، فقط نور آبی. به اطرافم نگاه کردم؛ سیم‌ها، لپ‌تاپ‌ها، مانیتورها، ما. همه‌چیز شبیه سنگر شده بود.

در همان لحظه فهمیدم اتاق کوچکمان دیگر محل کار نیست؛ تبدیل به اتاقک جنگی علیه سیستم وحشتناک دبیری ها شده. دستم را روی کیبورد گذاشتم، دوباره به پنجره فرمان برگشتم.

- اگه قرار بازی باشه…

نفس گرفتم و گفتم:

- مالک حالا باید از دبیری ها کم‌کم جدا شیم و نقاب دار رو به دام بندازیم.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

ظهر بود و آفتابِ بی‌رحمانه از پنجره‌ی فلزی اتاقک می‌تابید، ولی حرارت واقعی از درونِ مانیتورها ساطع می‌شد. مالک همه وسایلش را جمع می‌کرد. ساکِ کهنه‌اش را روی دوش انداخت و نگاهی به من انداخت. و نفس عمیقی کشید و دست‌ش را روی بازوی من گذاشت به نشانه اطمینان فشرد

- دو روزدیگه، ده شب، همین‌جا!

سری تکان دادم. او به سمت در سالن رفت و به عنوان اخرین نگاه به من چشم دوخت. بعد از گذشت نیم ثانیه از در خارج شد. و من دوباره تنها ماندم با ریتمِ آشنای کیبورد و نورِ متغیرِ صفحه‌ها.

آن دو روز، حکمِ دوره‌ی آموزشیِ جدیدی برای من بود. چون سیستم‌های نگهبانی و شبکه‌ی اصلی دبیری‌ها را در اختیار داشتم؛ هر اطلاعات جدیدی که وارد سیستم می‌شد، اول از فیلترِ من رد می‌شد. انگار یک سیستمِ شنودِ نامرئی داشتم که تمامِ داده‌های در حالِ جریان را ضبط می‌کرد.

فایل‌ها، قراردادها، مکاتبات؛ همه چیز!

اینکه چطور دبیری‌ها با شرکت‌های مختلف در ارتباط بودند، چطور پروژه‌هایشان را پیش می‌بردند و چطور ردپایشان را پاک می‌کردند.

هرچه بیشتر جستجو می‌کردم، حفره‌های بیشتری در دیوارِ قدرتشان پیدا می‌کردم.

شبِ دوم، زمانی که مالک قرار بود برگردد، مشغولِ بررسیِ ریزترین تراکنش‌ها بودم. ناگهان نامی در میانِ قراردادهای پخشِ شرکتِ بزرگِ «کوکاکولا» به چشمم خورد.

نام «مالک» زیرِ یکی از قراردادهای مهم، در کنارِ سمتِ «مشاور پخش و توزیع منطقه‌ای» نوشته شده بود.

یک لحظه فکر کردم شوخی است، بعد تمامِ قطعاتِ پازل کنار هم چیده شد. زیر اسم مالک اسم دیگه ایی به چشمم خورد؛ محسن صبوری، به عنوان ناظر پروژه.

- عجیبه! چطور تاحلا مالک چیزی از این شخص نگفته!

این فقط یک شغل نبود؛ این یک پوششِ بی‌نقص بود. یک موقعیتِ استراتژیک که به او اجازه می‌داد تا اطلاعاتِ دستِ اول را از قلبِ سیستمِ توزیعِ دبیری‌ها و شاید حتی پروژه‌های مخفیِ آن‌ها، به دست بیاورد.

تصویرِ لبخندِ پیروزمندانه‌ی مالک، در ذهنم نقش بست. او از این فرصت، بهترین استفاده را کرده بود.

این قرارداد، فقط یک برگِ کاغذ نبود؛ مثل یک کلیدِ طلایی بود که حالا راهِ ورودِ رسمیِ او را به دنیایِ «آن‌ها» باز کرده بود، ولی از طرفِ خودشان!

لبخندی زدم. این بازی، پیچیده‌تر از آن بود که فکر می‌کردیم. و حالا، مالک با یک کارتِ شناساییِ جدید، در قلبِ ماجرا قرار گرفته بود.

این یعنی ما دیگر فقط در سایه‌ها نبودیم؛ ما واردِ میدان شده بودیم، آن هم با یک مهره‌ی کلیدی که از خودش بازی می‌کرد.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

آفتاب عصرگاهی، گرما را به آرامی از روی سنگ‌فرش حیاط پس می‌گرفت. هوا هنوز سنگین بود، اما نسیم ملایمی که لابه‌لای درختان می‌پیچید، کمی از این سنگینی را کم می‌کرد. من و مالک کنار هم روی نیمکت چوبی قدیمی حیاط نشسته بودیم. صدای آب که از شلنگ حاج حبیب روی گل‌ها می‌ریخت، تنها صدای مزاحم در این سکوت نسبی بود. حاج حبیب، با همان نظم همیشگی، گوشه‌ای از حیاط را آب می‌داد و انگار که حضور ما را اصلاً حس نمی‌کرد.

سر صحبت را این‌جوری باز کردم:

- اولین روز کارت تو کارخانه چطور بود؟

مالک، همان‌طور که با پرتقال توی دستش کشتی می‌گرفت تا بدون چاقو پوستش را جدا کند، گفت:

- خیلی خسته‌کننده بود. هیچ چیز مشکوکی ندیدم، کارشونو خیلی تمیز در میارن. ولی راستش هنوز نفهمیدم اون مواد دقیقاً تو کدوم خط تولید به محصول اضافه می‌شه.

یک‌آن جوری صاف نشست که انگار برق شدیدی ازش رد شده باشد. پرتقال را روی زانویش گذاشت، دستش را با آستین پیراهنش تمیز کرد، بعد با دقت خاصی به صورت من نگاه کرد و گفت:

- ادیب، دیدمش!

خشکم زد. فقط نگاهش کردم.

- من اون زن رو دیدم، تو طبقه‌ بالای کارخانه. از سالن انتظار بالا که رد می‌شد، از پشت شیشه دیدمش. نقاب نداشت؛ ولی صورتش رو هم واضح ندیدم. یه خانم خیلی جوون بود.

حیرت‌زده نگاهش می‌کردم. ذهنم سریع تصویری ساخت؛ دختری جوان با استایل سنگین، کت و شلوار تیره، و قد تقریباً متوسط. نمی‌توانستم باور کنم کسی با این سن‌وسال دست به آن کارها بزند. البته کار دزدیدنش خیلی راحت می‌شد؛ فقط باید به او خیلی نزدیک می‌شدیم. کمی فکرم را جمع‌وجور کردم و رو پای مالک کوبیدم.

- مالک! باید یه کاری کنیم که من بتونم به دختره نزدیک بشم.

مالک با حالت تمسخر دستش را تکان داد و از جا بلند شد.

- دیووونه شدی ادیب؟ دختره نقاب می‌زنه که هیچ‌کس نبینتش! چجوری دنبال یه شغل نزدیک به دختره می‌گردی، هان؟

در فکر فرو رفتم. مالک به صورتم که غرق در افکار بود، زل زد. با هر جرقه‌ای که در ذهنم می‌زد، میمیک صورتم عوض می‌شد. لبخند زدم، نگاهی بشاش به او انداختم که گفت:

- نه، ادیب! بنداز از سرت بیرون این چیزارو.

اما من ول‌کن نبودم. دستش را گرفتم، مجبورش کردم بنشیند. حاج حبیب زیر چشمی ما را نگاه می‌کرد و به آب دادن گل‌ها ادامه می‌داد، امیدوار بود دعوای جدی‌ای نشود؛ چون همیشه آخر کارش با دردسر تموم می‌شد. گفتم:
 

- یلی خوب گوش کن: دو روز فقط سعی کن حواست باشه تو کارخونه دیدیش. یه زنگ بزنی به من، یه دزدی ساختگی راه بندازم. یه چیزی که ترس بندازه تو وجودش.. بعدش باید کاری بکنی که عوامل رخنه با تو این موضوع در میون بزارن و تو پیشنهاد یه محافظ ک من باشم و بدی.

لبخند کجی زدم.

- هم ورزشکارم، هم تیراندازی بلدم.

مالک با شنیدن حرفم ساکت شد. در فکر غرق شد. نگاهش به سمت گل‌هایی که حاج حبیب آب می‌داد، رفت. قطره‌های آب زیر نور غروب برق می‌زدند. سکوت سنگینی بینمان افتاد. انگار ذهنش داشت نقشه را مرور می‌کرد.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • ذوق زده 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

دو روزی بود که مدام چشم به گوشی داشتم. هر بار ویبره می‌خورد، دستم ناخودآگاه به سمتش می‌رفت؛ اما فقط پیام‌های بی‌ربط مشاهده می‌شدند.

انتظار، کش‌دارترین شکنجه‌ است. در این دو روز فقط یک کار بلد بودم؛ صبر کردن و زمینه‌سازی

اسلحه را پیدا کرده بودم؛ یک کلت کوچک، جمع‌وجور، با صداخفه‌کن دست‌دومی که از یکی از آشنایان سمیر گرفته بودم. چندبار با آن تمرینِ خالی انجام داده بودم تا هنگام اجرای نقشه، لرزش به سراغ انگشتانم نیاید.

غروب روز دوم، درست همان موقع که از فکر خسته شده بودم، گوشی زنگ خورد؛ شماره‌ی مالک بود. با صدای نفس‌گیر همیشگی‌اش گفت:

- ادیب، فکر کنم تا کمتر از یه ساعت دیگه میزنه بیرون. خودت رو برسون.

همین‌قدر کوتاه، همین‌قدر سنگین.

طوری از جا پریدم که صندلی‌ام به دیوار خورد. سریع شماره‌ی سمیر را گرفتم. سه بار بوق خورد. طاقت صبر کردن نداشتم. خودم سمت اتاقی رفتم که این روزها پاتوقش بود.

در نیمه‌باز بود. طبق معمول، روی تخت ولو شده بود؛ یک بالش ناتمام زیر سرش و هندزفری هنوز در گوشش.

- پاشو مرد، وقتشه!

صدایم کمی بلندتر از معمول در آمد. چشم‌هایش را با بی‌میلی گشود، بعد که جدیت را خواند، نشست. موهایش را با یک دست به عقب راند و درحالی‌که پوتین به پا می‌کرد پرسید.

- نقشه سر جاشه؟

- دقیقاً. فقط یه تیر، تمیز و بی‌خطر.

- باشه، راه بیفت.

هوای شب خنک‌تر از همیشه بود و جاده خلوت. صدای موتور سمیر زیر پاهایم زنده بود و هیجان مثل سیم برق در بدنم می‌لولید.

از دور چراغ‌های کارخانه پیدا بود؛ نور سفیدش مثل پوست سرد یک مرده روی زمین پخش شده بود.

نزدیک محوطه که رسیدیم، موتورها را خاموش کردیم و در تاریکی کمین. هر دو ساکت؛ فقط صدای نفس‌هایمان با صدای باد آمیخته می‌شد. با احتیاط گفتم:

- همین‌جا وایسا. تا اومد بیرون، دنبال ماشین می‌ریم. فاصله‌مون رو حفظ کن.

سمیر سری تکان داد.

چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن درِ بزرگ آهنی آمد. نور چراغ‌های ماشین‌ها یکی‌یکی از سایه بیرون زد. ماشینی که دنبالش بودیم، بین آن دو اسکورت حرکت می‌کرد.

دست‌هابم به سمت کلاه‌کاسکت رفت. سمیر هم هم‌زمان، بی‌صدا گفت:

- بریم؟

- بریم.

کلاه‌ها را روی سر گذاشتیم، موتورها را روشن کردیم و با فاصله، تعقیب را شروع کردیم.

جاده نیمه‌خالی بود، نور زرد چراغ‌ها روی آسفالت پخش شده بود و هر لحظه دلم تندتر می‌زد. نفس‌هایم کوتاه شده بود و سرِ انگشتانم گزگز می‌کرد.

وقتی ماشین از کنار تپه‌ای پیچید و لحظه‌ای از دید اسکورت عقب افتاد؛ همان حین بود که فرصت سر رسید.

ماشین درست کنار دره‌‌ای کوچک حرکت می‌کرد و نور ماه روی سقفش خوابیده بود.

گاز دادم. موتور جلو کشید. تا برابر شانه‌ی ماشین رسیدم. اسلحه را بالا آوردم، چشمم به آینه‌ی بغل افتاد. دقیق نشونه گرفتم و شلیک.

صدای خش‌خش گلوله در شب پیچید. آینه ترکید و شیشه‌ی بغل با صدای خشک و ناگهانی شکست. گلوله همان‌جا متوقف شد. نه کسی آسیب دید، نه ماشینی منحرف شد؛ اما اثرش، واقعی بود.

من و سمیر به‌سمت خاکی پیچیدیم و از مسیر فرعی دور شدیم. قلبم با هر ضربان، سینه‌ام را بیشتر می‌کوبید؛ اما لبخند، بی‌اختیار روی صورتم نشست.

کار تمام بود.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

آشپزخانه غرق در عطر قیمه بود و نور زرد لامپ روی دیوارهای کاشی‌کاری شده می‌رقصید. سفره‌ی شام، پر از رنگ و بو، روی میز چوبی کشیده شده بود.  خاله پری، با آن دقت وسواسی‌اش، کاسه‌های ماست و سالاد شیرازی را کنار بشقاب‌ها می‌چید و زیر لب غرولند می‌کرد.

- خونه رو گرفتن. انگار نه انگار مهمون اومده؛ یه ذره مرتب باشین شماها!

اما ما سه نفر، غرق در خنده‌هایی بودیم که از شکم بیرون می‌آمد. من، مالک و سمیر دور میز جمع شده بودیم. هنوز طعم هیجانِ شلیکِ دیروز، که مثل شراره‌ای کوتاه در غروب کارخانه جرقه زده بود، زیر زبانم بود.

 مالک با دهان پر گفت:

- وای، قیافه‌تونو دیدم! فکر کردم الان یارو راننده غش می‌کنه!

سمیر قهقهه زد و دستش را تکان داد.

- حرف نداره! گلوله صاف خورد وسط شیشه بغل؛ قشنگ عین توی فیلم بود.

بعد رو به من کرد و با شیطنت گفت:

- والا ادیب، از وقتی اون کار رو کردی، چشمات یه‌جوری شده؛ انگار مودِ ادیب قتل سرد فعال شده!

من لبخند زدم و آرام گفتم:

- چیزی نیست بابا، فقط یه کم هیجان داشت. همین!

 خاله پری که ظرف ترشی را آورد، با چشم‌های نیمه‌باز گفت:

- شماها باز چه غلطی کردین؟ معلومه شامی که شماها درست می‌کنین، سردرد و خون‌ریزی داره!

من گفتم:

- نه خاله، یه کار کوچیک بود. فقط خواستیم یه کم بترسونیمشون، که بفهمن اینجا جای امنی نیست.

سمیر چیزی گفت و سپس لقمه‌اش را تو دهانش گذاشت.

- دقیقاً! اون دختره نقاب‌دار رو می‌گم. ترسیده باشه خوبه.

مالک، با آن آرامش خاص خودش، گفت:

- آره، فکر کنم تا نیم ساعت دیگه خودشون رو جمع کنن و از اونجا بزنن بیرون.

ناگهان، صدای سمیر در فضا پیچید.

- یعنی اون دختره می‌گرده ببینه که کار کیه؟

من کمی به جلو خم شدم، نور چراغ روی صورتم سایه انداخت.

- احتمالاً. حالا یا ترسیده، یا کنجکاو شده. هر چی که هست، الان دقیقا توی نقطه‌ی گمه.

مالک با رضایت سری تکان داد.

- خوبه. دقیقاً همون‌جایی که می‌خواستیم. حالا نوبت توئه، ادیب!

سمیر خندید و گفت:

- آره، آماده باش که نقش قهرمان رو بازی کنی!

من فقط لبخند زدم. سکوتی کوتاه، پر از معنی، بینمان حکم‌فرما شد.

خاله پری از پشت میز، با دیدن ما سه نفر، آهی کشید و گفت:

- عجب روزگاری شده. با تفنگ و قیمه سر شام نقشه می‌کشن!

خنده‌مان دوباره بلند شد، این بار بلندتر و پر از هم‌دلی. عطر غذا با حس یک راز مشترک در هم آمیخته بود.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

هوای خنک شب، صورت سمیر را نوازش می‌داد. آخرین بخارهای قیمه از دریچه‌ی آشپزخانه بیرون می‌زد و عطرش هنوز در هوا موج می‌زد، اما حالا با بوی گسِ بنزین و لاستیکِ گرمِ پیستِ مسابقه در هم آمیخته بود. سمیر همان‌طور که در را پشت سرش می‌بست، فریاد زد.

- هی ادیب! یادت نره امشب مسابقه رو! اگه نبازیا!

صدایش در فضای نیمه‌شب گم شد. من، در سکوتِ بعد از شام، احساس می‌کردم سیم‌های وجودم دارند دوباره کوک می‌شوند. نه برای شوخی‌های دیروز، که برای آن ضربانِ تندِ موتور، برای آن هیجانِ لبه‌ی تیغ.

پیست مسابقه، اقیانوسی تاریک بود که چراغ‌های رنگیِ اطرافش، مثل ستاره‌های لرزان، در آن می‌درخشیدند. جمعیت پشت موانع جمع شده بودند، هیاهو و همهمه شان مثل موجی دائمی در هوا می‌پیچید. عطرِ تندِ قهوه و فست‌فود، با بوی فلزِ داغ و دودِ اگزوز ترکیب شده بود.

کنار موتورسیکلتِ خودم ایستاده بودم. صدای غرشِ موتورهای دیگر، مثل زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه، گوش را می‌خراشید. حسِ آشنایِ پدالِ سردِ ترمز زیرِ چکمه‌ام، فرمانِ چرمی که در دستم بود، همه چیز انگار بخشی از خودم بود.

به‌ سمت خط شروع رفتم. ردیف اول. کنارم، موتورِ سیاهِ یک‌دست و ناشناس ایستاده بود. هیچ علامتی، هیچ شماره‌ای، فقط سیاهیِ مات و غرشِ مرموزی که انگار از اعماقِ زمین می‌آمد.

وقتی نگاه کردم، ناگهان قلبم فرو ریخت. این موتو، این سبکِ رانندگی، آشنا بود. یعنی ممکن بود؟ چهره‌ی موتورسوارش پشتِ کلاهِ فلزیِ براق پنهان بود، فقط دو شکافِ باریک برای چشم‌ها دیده می‌شد. اما حس می‌کردم نگاهش مستقیم به من دوخته شده. یک جور تنشِ نامرئی، مثلِ بارِ الکتریکی قبل از صاعقه، بین ما موج می‌زد. حیرت تمام وجودم را گرفته بود. چه کسی می‌توانست باشد؟

چراغ‌ها قرمز شدند. یکی، دو تا، سه تا…

قلبم در سینه‌ام می‌کوبید، اما نه از ترس؛ از اشتیاق، از آمادگی. چراغ سبز شد.

صدای غرشِ موتورها مثل انفجاری عظیم در شب منفجر شد. زمین لرزید. بادِ تندی به صورتم خورد. چرخِ عقبِ موتورسیکلم در جا چرخید و بعد، مثلِ تیری که از کمان رها شده باشد، به جلو شلیک شدم.

موتورِ ناشناس بلافاصله پشتِ سرم بود؛ مثلِ سایه‌ای سیاه، چسبیده به من. اولین پیچ، بعد پیچِ بعدی. موتورِ او قدرتمند بود و وحشی. اما من، ادیب، اینجا غریبه نبودم. هر پیچ، هر خطِ مستقیم، مثلِ کفِ دستم برایم آشنا بود.

آن شخصِ ناشناس، چند بار جلو زد. هر بار که فکر می‌کردم کار تمام است، صدایی مثلِ رعد از پشتِ سرم می‌آمد و او دوباره کنارم بود؛ گاهی حتی جلوتر.

هر بار که من سبقت می‌گرفتم، با ضربه‌ای ناگهانی، دوباره پشتِ سرم قرار می‌گرفت. یک رقصِ مرگ و زندگی روی آسفالتِ داغ؛ انگار نه انگار که من مسابقه‌ی معمولی می‌دادم. انگار یک نفر داشت با تمامِ وجود، وجودِ مرا به چالش می‌کشید.

در آخرین دور، در پیچِ مرگبارِ پایانی، او جلو بود. فاصله‌اش کم بود، اما نه آنقدر که نشود جبرانش کرد. نفسِ خودم را حبس کردم. موتورسیکلت را در آغوش کشیدم؛ با تمامِ قدرت.

صدای غرشِ موتورِ من، انگار از اعماقِ وجودم بیرون می‌آمد. پیچ را با زاویه‌ای که فقط خودم بلد بودم، رد کردم. چرخ عقبم کمی لغزید، اما نه آنقدر که تعادل از دست بدهم.

در خطِ پایان، درست در آخرین لحظه، با فاصله‌ای کمتر از یک متر، از او جلو زدم.

صدای تشویقِ جمعیت، مثلِ سیلاب، در گوشم پیچید.

نفس‌نفس می‌زدم. موتورسیکلتِ سیاهِ ناشناس، کنارم ایستاد. کلاهش را برنداشت. اما ناگهان، به سمتم خم شد، انگار ادای احترامی بود، بعد با غرشِ بلندی گاز داد و در تاریکیِ پیست ناپدید شد.

به سمتِ سکویِ قهرمانی رفتم. رئیسِ پیست، مردی با صورتی چین‌خورده و چشمانی تیزبین، جلو آمد.

- تبریک می‌گم، ادیب. مسابقه‌ی دیدنی بود. هیچ‌وقت همچین رقابتی ندیده بودم.

من، در حالی که نفسِ تازه می‌کردم، گفتم:

- ممنون. راستش، یه موتورِ دیگه هم بود که خیلی خوب بود؛ خیلی.

رئیس پیست لبخندی زد:

- بله، دیدم. تا حالا جلو نیومده؛ نمی‌‌شناسمش. شماره کارت؟ می‌خوام جایزه‌ت رو بدم.

نفسی عمیق کشیدم و کارتِ کوچکی از جیبم بیرون آورده و به دست مرد دادم. همان‌طور که از سکو پایین می‌آمدم، صدای زنگِ تلفنِ همراهم در سکوتِ نسبیِ بعد از مسابقه، بلند شد. مالک بود.

- کجایی؟

صدایش پر از هیجان بود.

- شنیدم بردی! کارت عالی بود!

- آره، بردم. همین الان دارم از پیست می‌رم بیرون.

- عالیه! پس منو برسون خونه؛ کلی خبرای خوب دارم.

- باشه، الان میام.

تماس قطع شد. موتورم را روشن کردم. غرشِ آشنایش، انگار که با من حرف می‌زد، در شب پیچید.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

هوای خنکِ شب، بعد از گرمای پیست، حالا در فضای آرامِ پارکینگِ خانه، چون نسیمی آشنا صورتمان را نوازش می‌داد. چراغ‌های حیاط، نورِ زردِ ملایمی را روی سنگفرش‌ها انداخته بودند و سایه‌های کشیده‌ی درختان، رقصی خاموش را در سکوتِ شب بر پا کرده بودند.

صدای دور شدنِ آخرین موتورسواران از پیست، انگار پژواکی ضعیف از هیجانِ داغِ چند لحظه‌ی پیش بود. مالک، با آن هیجانِ همیشگی‌اش که انگار هیچ‌وقت فروکش نمی‌کرد، در را باز کرد و با عجله داخل شد.

عطرِ چایِ تازه دم‌کشیده، با بویِ ملایمِ چوبِ سوخته از شومینه‌ی خاموش، در فضا پیچیده بود. انگار خانه، بعد از مدتی غیبت، آغوشِ امن و آشنایش را به رویمان باز کرده بود

- وای ادیب! تو ندیدی میلاد امروز چقدر عصبی بود! قشنگ معلوم بود که داره از درون می‌ترکه!

مالک، همان‌طور که کلیدهایش را روی میزِ کوچکِ کنارِ در می‌انداخت، با صدایی که هیجانش در آن موج می‌زد، شروع کرد به تعریف کردن.

- آدم روش نمی‌شد بهش نزدیک بشه. صورتش قرمز شده بود، داشت با خودش غرغر می‌کرد. هر کی یه حرفی بهش می‌زد، انگار می‌خواست سر طرف رو بخوره.

روی کاناپه‌ی نرمِ کنارِ شومینه نشستم. هنوز حسِ فرمانِ موتور زیرِ دستم بود و ضربانِ قلبم، هرچند آرام‌تر، اما هنوز تند می‌زد.

- میلاد؟ چرا اینجوری شده بود؟ یعنی نقشه همین‌قدر زود اثر کرد؟

مالک، با لیوانی چای در دست، کنارم نشست و با حالتی که انگار رازی بزرگ را برملا می‌کند، گفت:

- اره فکر کنم. من یه کم باهاش حرف زدم، دیدم ترسیده. نه از اینکه بهش آسیب بزنن، از اینکه به جانِ عزیزانش..

صدایش آرام‌تر شد، انگار داشت حرف‌هایش را با دقت انتخاب می‌کرد.

- داشت می‌گفت که حس می‌کنه یه خطری داره نزدیک می‌شه و نمی‌دونه چطوری باید جلوش رو بگیره. قشنگ معلوم بود که خیلی داره عذاب می‌کشه از این بابت.

ناگهان، لبخندی روی لبم نشست. لبخندی که شاید کمی شیطنت‌آمیز بود. این ترسِ میلاد، دقیقاً همان چیزی بود که لازم داشتیم؛ اینکه بالاخره بفهمد خطر واقعی است، آن هم نه فقط برای خودش، بلکه برای ما.

اینکه آن تیراندازیِ من به ماشینِ دخترِ نقاب‌دار، بی‌دلیل نبوده و حالا عواقبش را حس می‌کند. این بهترین خبری بود که امروز می‌توانستم بشنوم. بالاخره داشتیم اوضاع را تحت کنترل می‌گرفتیم. با قاطعیت گفتم:

- خب، تو بهش چی گفتی؟

مالک لبخندی زد، لبخندی که سعی داشت آرامش‌بخش باشد، اما رگه‌هایی از اطمینانِ به توانایی‌های خودش در آن دیده می‌شد.

- گفتم نگران نباشه. گفتم من کسی رو می‌شناسم که محافظِ خیلی خوبیه. از اون آدم‌های خیلی قدیمی، که قبلاً برای یکی از اون کله‌گنده‌های جنوب کار می‌کرده. کسی که می‌تونه از پسِ هر کاری بربیاد.

ابروهایم را بالا انداختم.

- محافظ کله گنده؟ فکر می‌کنی دروغ به این شاخ داری لازم بود؟

خنده شیطنت امیزی زدم. خنده‌ای زد و ادامه داد.

- والا، میلاد وقتی اینو شنید، اولش یه کم جا خورد. بعدش گفت باید در موردش فکر کنه. گفت بهم خبر می‌ده.

مالک چای‌اش را نوشید و لیوان را کنار گذاشت.

- ولی خب، معلوم بود که داره بهش فکر می‌کنه. انگار که یه بارِ سنگین از رو دوشش برداشته شده باشه، فقط با شنیدنِ اینکه یه راهی هست.

سکوتِ کوتاهی بینمان حاکم شد. صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی بود که در خانه شنیده می‌شد. تصویرِ میلادِ مضطرب و آن غریبه‌ی مرموزِ پیست، در ذهنم در هم می‌آمیختند. انگار که این داستان، آرام‌آرام داشت واردِ لایه‌های پیچیده‌تری می‌شد. و ترسِ میلاد، نقطه‌ی شروعِ جدیدی برای این پیچیدگی‌ها بود.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

راهرو باریک بود؛ دیوارهای فلزی سرد، بوی روغن و صدای یکنواخت دستگاه پرس پایین.

ادیب چند لحظه پشت در فلزی ایستاد، انگار وزن لولاها را حس می‌کرد. بعد آرام در زد. صدای بم و آرام میلاد از پشت در آمد

- بیا تو.

ادیب در را باز کرد و وارد شد. دفتر بزرگ و خلوت بود؛ میز فلزی براق، چراغ رومیزی زرد، قهوه نیمه‌خالی کنار دست و میلاد با پیراهن مشکی پشت میز، خیره به مانیتور خاموش. نگاهش را بالا آورد و بی‌احساس گفت:

- بشین.

اشاره‌ای کوتاه به صندلی روبه‌رو کرد. ادیب آرام قدم برداشت و نشست. کمی سرش پایین بود، اما چشمانش مراقب حرکت میلاد بودند. سکوتی چندثانیه‌ای جریان داشت، فقط صدای تهویه از بالا می‌آمد. میلاد دستش را چفت هم روی میز گذاشت، leaned forward، صدایش محکم‌تر شد

- خب، خودت رو معرفی کن.

- ادیب پارسا هستم. فوق‌لیسانس شیمی دارم، بیست‌وهشت ساله، اهل تهران. الان تو قشم یه مغازه‌ی فلافلی دارم و کارای از این قبیل هم تقبل می‌کنم.

میلاد نگاهش کرد؛ نگاهش مثل خط‌کش دقیق بود، اندازه می‌گرفت و قضاوت نمی‌کرد. چند لحظه سکوت بینشان ماند. بعد میلاد گفت:

- جالبه! فلافل تا تفنگ، مسیر کوتاهی نیست.

ادیب آرام گفت:

- مسیر هرچقدر سخت‌تر باشه، یادآور سفره.

میلاد لبخند خیلی کوچکی زد. تا کنار میز قدم زد، دست‌ها به روی جیبش، صدایش محکم‌تر شد.

- ادبیاتت خوبه، ولی من دنبال شاعر نمی‌گشتم.

ادیب اخمش را به پیشانی‌اش افزود.

- من این‌جا برای تست اومدم، نه شعر گفتن.

میلاد به سمت دیوار رفت و چراغ هدف تیراندازی را روشن کرد؛ نور سفید روی تخته‌ی دایره‌ای افتاد. از داخل کشوی میز، اسلحه‌ی سیاه و خشاب‌پری درآورد و جلوی ادیب گذاشت.

- خب، تست دقیقاً همینه.

ادیب جا خورد، لحظه‌ای مکث کرد؛ نفسش بند آمد، آماده نبود.

- الان؟ بدون تمرین؟

میلاد گفت؛ خشک و آرام.

- زندگی فرصت تمرین به کسی نمی‌ده.

ادیب یک لحظه فقط به تفنگ نگاه کرد؛ حس کرد همه‌ی صداهای کارخانه دورش محو شدند. سپس اسلحه را برداشت، وزنش را سنجید، خشاب را جا زد. میلاد قدمی عقب رفت.

- پنج تیر. مرکز رو بزن. فقط مرکز.

ادیب ساکت شد. نفس گرفت. نگه داشت. تق! تق! تق! تق! تق!

پنج صدای پشت‌سرهم، گلوله‌ها همگی وسط تخته خوردند. دود باروت بالا رفت، بوی داغِ فلز با بوی قهوه‌ی سوخته قاطی شد. میلاد چند لحظه فقط خیره ماند، بعد لبخندی پنهانی زد.

- بدم نمی‌زنی، آقای فلافلی.

ادیب با لحنی آرام جواب داد.

- غذا پختن هم تمرکز می‌خواد.

میلاد خندید و گفت:

- پس شاید بتونی جلوی آتش هم بایستی.

در همین لحظه صدای تندِ قدم‌هایی از راهرو آمد. ادیب و میلاد هر دو برگشتند. در با صدای تیز باز شد و دختری کوچک‌اندام با کت و شلوار کوتاه، موهای قهوه‌ای آزاد روی شانه‌ها و یک مینی‌اسکارف کرم‌رنگ روی سرش وارد شد. صدایش بلند و پر از انرژی بود.

- میلاد! چـخـبَره؟ دوباره داری کی رو بازجویی می‌کنی؟

میلاد فقط چشم چرخاند ولی ادیب ناگهان خشکش زد.

دختر همان بود. همانی که دیشب شیشه‌ی ماشینش ترک خورد. چشم در چشم شدند؛ لحظه‌ای طولانی و سنگین. 

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

«سایه‌ای بدون نقاب»

از دفتر که بیرون آمدم، هوا مزه‌ی فلز و دود می‌داد. کف کفش‌هایم روی زمین سیمانی بلندِ کارخانه صدای خش‌خش می‌داد و ذهنم هنوز بین جمله‌های او و آن نگاه سرد مانده بود. قدم‌هایم، بی‌هدف به سمت در خروجی کشیده می‌شد.

نفس عمیقی کشیدم، بوی آهن با بوی تیز چربی سوخته در هوا مخلوط بود. خورشید دم غروب پشت سوله‌های بلند پنهان شده بود و سایه‌ی من در امتداد دیوار تا وسط حیاط کش می‌آمد.

نمی‌دانم چرا، اما چیزی در رفتار دختر آزارم می‌داد؛ نه فقط تمسخرش، نه آن لحن سرد. چیز دیگری بود؛ نبودن نقاب.

چطور ممکن بود کسی که طبق اطلاعات، باید ناشناس باشد، بی‌هیچ حفاظ و پوششی این‌طور آزاد در کارخانه حرکت کند؟

دستم، ناخودآگاه به سر شانه‌ام رفت؛ جای ضربان تند و خسته‌ی اعصابم را حس می‌کردم. از درِ آهنی بیرون آمدم، پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. هوای عصر سردتر شده بود، صدای بوق کامیون‌ها از جاده‌ی اصلی در می‌آمد.

تلفنم را بیرون کشیدم و شماره‌ی مالک را گرفتم. دو بوق بیشتر نزد که صدای همیشه آرام ولی لبریز از وقار او آمد.

- خب ادیب؟ هنوز اونجایی؟

قدم‌هایم را کند کردم، صدای موتور اتوبوسی در دوردست بالا آمد. گفتم:

-یه سؤال دارم. این دختره، مگه قرار نبود ناشناس باشه؟ چرا بدون نقاب، بدون هیچ پنهانی، این‌طور راحت تو کارخانه رفت‌وآمد می‌کنه؟

لحظه‌ای سکوت آن‌سوی خط افتاد. فقط صدای تنفس آرام مالک می‌آمد. بعد با لحنی مطمئن و بی‌تردید گفت:

- هویتش توی رخنه ناشناسه، نه تو کارخانه. اونجا کاملاً شناخته‌شده‌ست، رئیس امور مالیه. واسه همین کسی بهش شک نمی‌کنه. فکر کن وسط جمعیت وایساده اما هیچ‌کس باور نمی‌کنه اون همونیه که ما دنبالشیم.

به تابلوی توقف اتوبوس خیره شدم؛ نوشته‌ها نصفه در نور زرد خیابان محو شده بود. پرسیدم.

- پس ما از داخل کارخونه کاری نکردیم؟

- نه! از رخنه وارد شدیم؛ از طریق افراد نزدیک، از شبکه‌ی خونواده‌ی دبیری‌ها. اون مسیر بود که ما رو بهش رسوند، نه سوله‌ها و دفترها. اونا فقط پوسته‌ان، ادیب. اصل ماجرا زیر سطح اتفاق می‌افته.

به سمت جاده برگشتم، اتوبوس آبی قدیمی ایستاد و درش با صدای باد باز شد. موبایل را آرام پایین آوردم، جواب ندادم، فقط نگاه کردم به آن نور کم‌رمق و مردی که از اتوبوس پیاده شد و در سایه محو گردید.

ذهنم هنوز به چهره‌ی او برمی‌گشت؛ دختری که انگار چیزی برای پنهان‌کردن نداشت، چون خودش نقابِ دیگران بود.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

نور صبح از پنجره روی پارچه‌ی گلدار سفره افتاده بود و لکه‌های نقره‌ای خورشید روی قاشق‌ها می‌درخشیدند. بخار چای، مثل نخ باریکی از آرامش بالا می‌رفت و در هوا حل می‌شد.

بوی نان تازه با نعناع آمیخته شده بود. همین بوی ساده، تنم را گرم می‌کرد، ولی ذهنم سرد بود؛ درگیر طرحی که قرار بود همه‌چیز را عوض کند، بود.

خاله پری با دقت بشقاب‌ها را می‌چید. هر بشقاب جای خاص خودش را داشت؛ انگار نقشه‌ی جنگ روی میز بود. مالک روبه‌رویم نشسته بود، بی‌صدا، با آن حالت همیشگیِ تمرکز بی‌رحم. لقمه‌اش روی بشقاب جا خوش کرده بود و فراموش کرده بود آن را بخورد.

آرام به سمتم خم شد؛ طوری که صدای ظروف حرفمان را نشکنند.

- ادیب، باید یه سناریو بسازیم. نمی‌تونیم یهو وارد عمل بشیم، باید خودِ اون بیاد سمت ما.

من، تکیه‌داده به صندلی، زیر لب گفتم:

- یعنی چی؟ یه داستان قلابی؟ مثلاً یه پرونده کاری؟ یا یه بدهی؟

مالک لبخند کم‌رنگی زد، نگاهش از گوشه‌ی چشم سمت خاله پری که با دقت نان‌ها را روی سینی می‌گذاشت رفت و سپس گفت:

- دقیقاً. یه بهانه که تو رو کنارش نگه داره. باید حس کنه همه چی طبیعیه.

خاله پری برگشت، دست به پهلو زد و ابرو بالا انداخت.

- شما دو تا چی‌کار دارین می‌کنین که این‌جوری پچ‌پچ می‌کنین؟ سر صبحی با نون و پنیر انقلاب می‌کنید؟ صبح شنبه‌س، نه بازجویی پلیس!

من خنده‌م گرفت. گفتم:

- هیچی خاله، داریم فکر می‌کنیم چجوری با تو کنار بیایم!

مالک با شوخی ادامه داد.

- اگه یه روز خواستیم کسی رو اسیر کنیم، پری رو می‌گیریم، چون از همه زبون‌درازتره!

خاله پری پوزخندی زد، بشقاب را روی میز گذاشت و گفت:

- منو اگه بگیرین، تا ظهر خودتون التماس می‌کنین آزاد شم!

از خنده منفجر شدیم و فضا لحظه‌ای از جدیت خالی شد. گفتم:

- خاله جان، شوخی‌ بود.. ولی اتاق بالا رو زود تمیز کن، می‌خوایم یه مهمون بیاریم، می‌خوام همه چی مرتب باشه.

خاله پرسید.

- مهمونِ مهمه یا گروگان مهم؟

لبخندی زدم و با لحن شیطنت آمیزی، گفتم:

- دوتاش.

هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که موبایل ویبره رفت. صفحه‌اش سفید شد؛ شماره‌ای ناشناس به چشم خورد.

لحظه‌ای به مالک نگاه کردم که با حرکت چشم گفت که جواب بدهم.

تماس را که برقرار کردم، صدای ظریف دختری از پشت خط پیچید؛ گرم ولی با تیغی پنهان زیر لحنش.

- آقای فلافلی.

اخمم بی‌اختیار جمع شد. خاله پری سرش را بالا آورد و مالک ساکت شد. صدای دختر دوباره آمد؛ آرام اما سنگین.

- ماشین سرکوچتون پارک شده. باید بیای دنبالم.

لحظه‌ای طول کشید تا نفس پیدا کنم. گفتم:

- چی؟ از کِی قرار بوده دنبالت بیام؟

صدای نفس بلندش در گوشم پیچید. بدون توجه ادامه داد.

- بیشتر از ده دقیقه نباید منتظر بمونم..

پس از مکثی کوتاه محکم‌تر گفت:

- آدرس رو اس‌ام‌اس می‌کنم.

و تماس پایان یافت. اتاق به ناگه ساکت شد؛ فقط صدای بخار سماور بلند ماند.

مالک آهسته گفت:

- خب، به نظر میاد بازی رو شروع کرد.

گوشی را پایین آوردم. نگاهم روی بخار شناور ماند؛ دلگیر و بی‌حرکت.

دختر نقاب نداشت و حال نوبت من بود با نقشه به دنبالش بروم.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

از خانه که بیرون زدم، هوا هنوز سرمای کُندِ اوایل صبح را در خود داشت؛ همان سرمایی که از لای استخوان می‌گذرد و جان را مبهوت می‌کند.  

پیراهن مشکی‌ام چون سایه‌ای بر تنم نشسته بود و شلوار پارچه‌ای هر گامم را جدی‌تر و سنگین‌تر جلوه می‌داد.  

 

در را بستم. نگاهم روی جنسیس مشکی‌ای افتاد که گوشه‌ی کوچه خوابیده بود؛ آرام، اما با حالتی از آمادگی در کمین. روی سقفش، سوییچ برق می‌زد. یعنی: «حرکت کن. بهانه‌ای نیست.»

سوار شدم.  بوی چرم تازه با سردی فلز در هم پیچیده بود. لحظه‌ای ضبط خاموش، خیابان تهی و تنها ضربان قلب من صدای زنده‌ی ماشین بود.  

فرمان را گرفتم و راه افتادم، سوی آدرسی که باید می‌رسیدم. اما هنوز نرسیده، او را دیدم. ظاهر شد. قدم‌به‌قدم؛ همراه با صدای پاشنه‌ی کفش، مثل تیک‌تاک ساعتی که در سکوت طنین دارد.  

کت‌وشلوار طوسیِ اندامی، عینک آفتابی تیره، موهای کوتاه و مرتب که پرتوِ نخستین نور صبح را چون تیغه‌هایی ریز بازمی‌تاباند.  

مینی‌اسکارف مشکی، ظریف و دقیق، دور گردنش پیچیده بود. آمد و کنار ماشین ایستاد.

با حرکتی آهسته عینک را برداشت و در آن لحظه، نور بر چهره‌اش نشست.

پوستش گندمی بود، نرم و روشن؛ از آن رنگ‌هایی که انگار گرمای آفتاب همیشه در رگ‌هایش مانده است.  

چشم‌هایش درشت و قهوه‌ای، اما نه یک قهوه‌ایِ معمولی، قهوه‌ایِ زنده و عمیق؛ انگار آدم را با یک نگاه در خود فرو می‌کشد.  

بینیِ کوچک و گرد، لب‌هایی طبیعی و بدون تزریق؛ نه ساخته‌ی دست، نه گرفتارِ تصنع.  چانه‌ گرد و ریزش موهای کوتاه روی پیشانی، ساده و پرجسارت. همه‌چیزش لطیف بود؛ جز لحنش!

بی‌مقدمه گفت:  

- زودتر باید برم کارخونه.

سپس روی صندلی عقب نشست، انگار سال‌هاست راننده‌اش من هستم و این صحنه عادتِ هر روزه‌ی ماست.  

من هنوز میان خطوط صورتش سرگردان بودم که حرکت کردم. مسیر تا کارخانه در سکوت گذشت؛ اما سکوتی سنگین، از آن جنس که نفس کشیدن در آن هم حس می‌شود.  

از آینه نگاهش کردم. ساکت نشسته بود، سرش را به شیشه تکیه داده و نگاهش دنبال خیابان‌هایی که یکی‌یکی از کنار می‌گذشتند، بود.

وقتی حرف نمی‌زد، چهره‌اش آرام و شیرین بود؛ لطافتی در چهره داشت که از خطوط نرم و بی‌زاویه ساخته شده بود.  

با خود گفتم: «اگر همین‌طور بمونه، می‌شه گفت دختر آروم و مهربونیه.» اما یاد آن صدای خشک افتادم: «زودتر باید برم کارخونه.» سرد، محکم، بی‌احساس؛ صدایی که با آن چهره نمی‌خواند.  

دوباره از آینه نگاهش کردم؛ لب‌ها بسته، چشم‌ها پشت عینک، اما حسِ جدیت از میان شیشه‌ها هم عبور می‌کرد. هیچ لبخند، هیچ گرمایی در چهره‌اش نبود. تناقضِ عجیبی بود؛ لطافت در صورت، صلابت در صدا. انگار دو نفر، دو زن، در یک تن اسیر بودند. 

وقتی به پارکینگ کارخانه رسیدیم، ماشین را آرام نگه داشتم. منتظر شدم پیاده شود، اما بی‌حرکت ماند. فقط گفت:  

- قرار نیست در رو باز کنی؟

اخمم در آینه افتاد.  

پاسخ دادم.

- فکر می‌کنم دست داشته باشید.

بی‌ آن‌که نگاهی بیندازد، گفت:  

- زود باش. دیرم شده.

نفس عمیقی کشیدم. حرص در پوست تنم جوشید. پیاده شدم و در را برایش گشودم. پیاده شد؛ آهسته، با همان وقار عجیب. عینکش را زد و دوباره پیش رویم ایستاد.

نگاهش از پس شیشه‌ی تار، همچنان تیز بود؛ نگاهی که حس می‌کردی از پوستت رد می‌شود. با همان صدای خنثی گفت:  

- مثل اینکه باید باهم کنار بیایم. کارت رو درست انجام بده.

چرخید تا برود، اما پیش از نخستین قدم گفت:  

- تو ماشین منتظر بمون. جلسه‌م تموم که شد، باید بریم یه جا.

زیر لب گفتم:  

- بله… چشم.

لحنم فروخورده و سنگین بود، نه آن‌قدر بلند که بشنود، نه آن‌قدر آهسته که نگویم. رفت.  

و من ماندم با درِ نیمه‌بازِ جنسیس، نفسِ سنگین و تصویری که نمی‌دانستم قرار است دشمن شود یا دردسر؛ یا شاید هر دو.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

ماشین، این قوطی فلزیِ عایق از دنیای بیرون، حالا برای من شده بود زندانیِ شیک. پارکینگ کارخانه، با آن سقف بتنیِ خاکستری و نورهای نئونیِ بی‌رمقش، فضایی گنگ و بی‌روح بود. بوی تندِ روغن سوخته و فلزِ داغ، که از لابه‌لای درهای بسته به مشام می‌رسید، با بوی چرمِ نوِ داخل ماشین در هم می‌آمیخت و فضایی خفه‌کننده می‌ساخت.

من، ادیب، که باید مرکز ثقلِ هر ماجرا بودم، حالا به اجبار، تماشاگرِ صحنه‌ای شده بودم که نظمِ جهانم را بر هم ریخته بود. ذهنم، مثل پرنده‌ای زخمی، در قفسِ افکارم بال می‌زد. نقشه؟ اعتماد؟ آدم‌ربایی؟ تولید؟ کلماتِ سرد و ماشینی که در این لحظه، زیرِ بارِ سنگینیِ نگاهِ نافذِ آن دختر، رنگ باخته بودند. او، با آن چهره‌ی شیرین که حالا پشتِ دیواری از جدیت پنهان شده بود، مثل رازی بود که نباید به سادگی گشوده می‌شد.

چگونه می‌توانستم کلیدِ صندوقچه‌ی اعتمادش را پیدا کنم؟ چگونه می‌توانستم آن لبخندِ گمشده را از گوشه‌ی لب‌هایش بیرون بکشم، تا شاید بتوانم زیرِ سایه‌ی آن، نقشه‌ی شومم را پیاده کنم؟

این دختر، با تناقضِ آشکارش، گویی آینه‌ای بود که حقیقتِ تلخِ درونم را به رخ می‌کشید. این قراردادِ چهار ماهه‌ی لعنتی، این هیولایِ غول‌آسا که در سکوتِ اعداد و ارقام نفس می‌کشید، حالا در دستانِ این دخترِ ناآشنا، به استخوانِ لایِ زخمِ استراتژیِ من تبدیل شده بود.

پلک‌هایم سنگین شدند. هر چهره‌ای که از او در ذهنم مرور می‌کردم، با لحظه‌ی قبل در تضاد بود. آن سکوتِ ظریف، آن لطافتِ گندمیِ پوستش، آن چشم‌های درشتِ قهوه‌ای که چون دو چاهِ عمیق، مرا به درون می‌کشیدند و بعد، ناگهان، آن لحنِ خشک و بُرنده، آن اخمِ ناخواسته که صورتِ ظریفش را مثلِ سنگی در هم می‌پیچید. این دختر، مثلِ شعری بود که قافیه‌هایش مدام عوض می‌شد، و من در کشفِ وزنِ درستش، گم شده بودم.

چرا باید این‌طور باشد؟ چرا او باید این‌قدر متفاوت باشد؟

دقیقاً در همین لحظه که ذهنم درگیرِ این پرسش‌های بی‌پاسخ بود، ناگهان صدایِ کوبیدنِ محکمی روی شیشه‌ی ماشین، مرا از عمقِ تفکراتم بیرون کشید. صدایی که انگار پتکی بود بر سرِ سکوتِ آشفته‌ام.

- مالک!

با عجله شیشه را پایین کشیدم. مالک بود، کنارِ ماشین ایستاده بود و با آن لبخندِ همیشگی‌اش که انگار تمامِ دنیا را به سخره می‌گرفت. کتِ کارخانه‌ای‌اش، که روی شانه‌های پهنش گشاد ایستاده بود، مثلِ پوستِ دومش شده بود.

- به به! ادیب خان! هنوز این‌جایی؟ فکر کردم تا الان از این دختره دل کندی و رفتی پیِ کارت!

صدایش در فضایِ بسته پارکینگ طنین انداخت. لحنش، مثلِ همیشه، ترکیبی بود از کنجکاویِ موذیانه و تمسخرِ پنهان.

کلافگی‌ام، که تا آن لحظه زیرِ پوستِ آرامشم پنهان بود، حالا مثلِ آتشی شعله‌ور شد. کلماتش، مثلِ ذرّاتِ ریزِ گرد و غبار، در هوایِ دم‌کرده‌ی ماشین می‌رقصیدند و گلویم را می‌سوزاندند.

- مالک! خفه شو!

جوابم، بُرنده و تیز بود، انگار شمشیر کشیده باشم.

اخمِ مالک، برای لحظه‌ای، جایِ لبخندِ همیشگی‌اش را گرفت. نگاهش، که تا آن لحظه پُر از شوخی بود، حالا جدی شد، اما نه از سرِ نگرانی، بلکه از سرِ کنجکاویِ عمیق‌تر.

- چته؟ چی شده؟

با صدایی که هنوز از خشم می‌لرزید، خلاصه‌ای از برخوردِ اولیه‌ام با دختر را برایش تعریف کردم. از آن جدیتِ غیرمنتظره، از آن لحنِ سرد، از آن تناقضِ گیج‌کننده بینِ صورتِ شیرین و حرف‌هایِ نیش‌دارش.

همان‌طور که حرف می‌زدم، صورتِ مالک تغییر می‌کرد. اول بهت، بعد حیرت، و سرانجام یک قهقهه‌ی بلند و بی‌امان. صدایی که انگار تمامِ پارکینگ را به لرزه درمی‌آورد.

- وای! خدای من! یعنی تو، ادیب خان، این‌قدر راحت از پا در اومدی؟

خنده‌اش بند نمی‌آمد. صورتش از شدتِ خنده سرخ شده بود.

- باورم نمی‌شه! واقعاً که! انگار این دختره اومده که حسابِ همه‌ی ما رو برسه!

دستش را به نشانه‌ی تاسفِ ساختگی روی سینه‌اش گذاشت.

- ولی خب.. راستش رو بخوای.. خوشم اومد!

این را که گفت، اخمِ من عمیق‌تر شد.

- چی خوشت اومد، مالک؟

- همین! همین که یه نفر پیدا شده که تو رو هم سرِ جات بنشونه! این‌طوری حداقل می‌فهمیم هنوز آدم‌هایی هستن که می‌تونن کارِ خودشون رو بکنن!

سرش را تکان داد، انگار که دارم رازی بزرگ را برایش فاش می‌کنم.

- ولی جدی می‌گم.. این دختره، اگه بتونه همه‌چیز رو اون‌طور که می‌خوایم پیش ببره و اگه بتونه انقدر محکم وایسه.. شاید واقعاً همون کسی باشه که باید باشه.

نگاهش را به سمتِ ورودیِ ساختمان انداخت، جایی که دخترکِ مرموزِ ما، احتمالاً در حالِ اتمامِ جلسه‌ی مهمش بود.

- حالا ببینیم.. وقتی بیرون میاد، باز هم همین‌قدر محکم وایمیسته؟ یا وقتی ببینه اوضاع دستِ کیه، رنگش می‌پره؟

چشمکی زد.

- شاید لازم باشه یه نقشه‌ی جدید بکشیم.. یا شاید هم همین دردسر شیرینی که برامون درست کرده، خودش بهترین نقشه باشه!

ویرایش شده توسط Yammakh
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

«خشمِ جامد در انتظارِ آفتاب»

عقربه‌های ساعت، مثلِ زخمی که روی زمان کشیده شده باشد، کند پیش می‌رفتند. پارکینگِ کارخانه، دیگر نه پناهگاه، بلکه سلولِ خفه‌کننده‌ی من بود.

هشتِ صبح، وقتی آن دخترکِ مرموز را جلویِ ساختمانِ عظیمِ صنعتی رها کردم، تصور نمی‌کردم که خورشیدِ نیم‌روز را باید در پشتِ شیشه‌ی دودیِ جنسیس انتظار بکشم. بویِ فلزِ داغ و دود، حالا با بویِ تعفنِ اتلافِ وقت و خشمِ فروخورده آمیخته بود.

چرتِ نیم‌روزی، مثلِ سمّی کند، تمامِ حواسم را ربوده بود. تکانِ ناگهانیِ ماشین، انگار پتکی بود که بر سرِ خوابِ نیم‌بندم فرود آمد. چشم باز کردم. تاریکیِ نیمه‌عمیقی که از شیشه‌ی ماشین به داخل می‌تابید، نشان می‌داد که عصر از نیمه گذشته. صدایِ کوبیدنِ محکمی روی شیشه، مثلِ پتکِ دوم، حواسم را کاملاً جمع کرد.

دختر بود؛ با همان قیافه‌ی مصمم، با همان نگاهِ نافذ که پشتِ عینکِ تیره‌اش پنهان شده بود. صورتش، در آن نورِ کم‌جانِ پارکینگ، مثلِ مجسمه‌ای از یخبندان بود. با صدایی که از سردی‌اش دندان‌هایم به هم می‌سائید، گفت:

- پشتِ اجاق گاز هم می‌خوابی؟

نفسِ عمیقی کشیدم، هوایِ سنگینِ ماشین را به ریه‌هایم فرستادم و با حرص بیرون دادم. این دختر، انگار تمامِ هنرش، تحقیر کردن بود. پیاده شدم، درِ عقب را باز کردم و همزمان، با صدایی که سعی کردم سرد و بی‌تفاوت باشد، گفتم:

- ولی تو شکل و شمایلت به فلافل نمی‌خوره.

منتظر ماندم تا سوار شود. وقتی خواست وارد ماشین شود، مستقیم تویِ چشم‌هایش نگاه کردم. نگاهی که سعی داشت تمامِ تحقیرهایِ درونم را فریاد بزند. با صدایی که قوی‌تر از قبل بود. و این بار، هیچ اثری از لطافتِ ظاهری‌اش نداشت، گفت:

- خیلی گستاخی.

و بعد، بدونِ هیچ حرفِ اضافه، در را بست و نشست. پشتِ فرمان نشستم. سکوتِ سنگینی بینمان حکم‌فرما شد. صدایِ نفس‌هایِ نامنظمِ من، تنها صدایی بود که سکوت را می‌شکست.

بالاخره، با همان لحنِ سرد و بی‌روح، گفت:

- لوکیشن فرستادم برات. اونجا می‌ریم.

مسیر را طی کردیم. شهرداری، مناطقِ شمالیِ شهر، خیابان‌هایی که خانه‌هایشان قد کشیده‌اند و انگار دارند آسمان را می‌خراشند. جنسیس، مثلِ قایقی سیاه، در میانِ این دریایِ سیمان و شیشه، پیش می‌رفت.

وقتی به مقصد رسیدیم، نفس در سینه‌ام حبس شد. عمارتی بود؛ نه یک خانه، بلکه یک قصر. دیوارهایِ بلند و سنگی، درهایِ آهنیِ عظیم و باغی که انگار هزاران سال قدمت داشت. نورِ غروب، بر رویِ پنجره‌هایِ بزرگِ عمارت می‌تابید و انعکاسِ طلاییِ وهم‌انگیزی ایجاد می‌کرد.

با خودم چنین فکر کردم که این همه شکوه، این همه عظمت از کجا آمده؟ از پولِ مردم؟ از معاملاتِ کثیف؟ از سودهایی که در تاریکیِ شب چیده شده‌اند؟

این قصرها، فقط بناهایی از سنگ و آجر نبودند؛ انگار تاریخچه‌ای بودند از تمامِ حق‌هایی که پایمال شده بود، تمامِ صداقت‌هایی که فروخته شده بود و تمامِ اشک‌هایی که در پسِ این ثروتِ بادآورده، جاری شده بود.

ماشین را جلویِ درِ آهنی پارک کردم. پیاده شدم. درِ عقب را برایش باز کردم. با صدایی که دیگر هیچ اثری از خشم یا حتی جدیتِ گذشته در آن نبود، بلکه فقط خستگی و اقتدارِ محض بود، گفت:

- آقای ادیب، شما می‌تونید برید خونه. برای امروز مرخصید. فردا صبح، رأسِ ساعت، باید کارخونه باشم.

بدونِ درنگ، در را بست و به سمتِ عمارتِ باشکوهش قدم برداشت. انگار که من، فقط یک وسیله‌ی نقلیه بودم، یک ابزارِ گذرا در مسیرِ اهدافِ بزرگترش.

سری تکان دادم. حرفی برای گفتن نداشتم. سوارِ ماشین شدم و در سکوت، از آن عمارتِ پر از راز دور شدم. بادِ سردِ غروب، صورتم را نوازش می‌داد، اما سرمایِ درونِ من، با هیچ نسیمی از بین نمی‌رفت.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...