رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت یک... 
توی پارک کنار خیابون نشسته بودم؛ بچه‌های کار رو نگاه می‌کردم، ولی فکرم جای دیگه‌ای بود. بچه‌هایی که برای سیر کردن شکمشون هرکاری می‌کردن. 
گل‌ و دستمال کاغذی می‌فروختن؛ اسپند دود می‌کردن؛ می‌رقصیدن، ولی کسی نمی‌دونست پشت این رقصیدن و خنده، چه درد و گریه‌ای قایم شده. 
مردم راه خودشون رو می‌رفتن، انگار این بچه‌ها زیر باران و توی سرما نیستن.
چراغ سبز شد، بچه‌ها از بین ماشینا رد می‌شدن و یه گوشه و کناری وایمیستادن تا چراغ قرمز شه. 
بیشترشون رد شدن، ولی چشمم روی یکی خیره مونده بود؛ اونی که خیلی ضعیف و لاغر بود و پاش رو تازه گچ گرفته بود، لخ‌لخ کنان به سمتم می‌اومد. 
هی ماشینا بوق میزدن تا اون سریع‌تر رد بشه؛ کور بودن و پای چلاق شده‌ش رو نمی‌دیدن. 
چشمم بهش بود که کی اینور می‌رسه، انگار که دلتنگش بودم و دوست داشتم زودتر بغلش کنم؛ ولی این مسیر کوتاه، خیلی طولانی‌تر از چیزی بود که من فکر می‌کردم. 
یهو یکی از این بچه سوسولایِ ننه‌مرده‌ که گواهينامه‌ش رو اصغر کلانتر سر محل داده بود، پای وامونده‌ش رو به جای ترمز، روی گاز گذاشت و با سرعت زیاد به سمت سوگل می‌‌رفت‌. 
قلبم انقد تند میزد که انگار می‌خواست از جاش کنده شه و جلوی چشمم بیاد.
 همش می‌گفتم کاش سوگل سریع‌تر رد شه؛ از جام بلند شدم، با نفسی که سنگین شده بود و دستایی که می‌لرزید، به سمتش دویدم و جیغ زدم؛ انگار همه‌ی کسایی که اونجا بودن، توی اون لحظه به سوگل نگاه می‌کردن، بدون اینکه کاری کنن. 
صدام به گوش سوگل رسید، سر چرخوند و به ماشین نگاه کرد، ولی نتونست فرار کنه؛ ماشین هر لحظه به سوگل نزدیک‌تر میشد، پام نمی‌تونست وزنم رو تحمل کنه. 
صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت و بوقی که یک سره شده بود، مغزم رو داشت سوراخ می‌کرد، ماشین به سوگل رسید، سرجام خشک شدم، همه چیز یهو خشک و بی‌حرکت شد؛ با چشمام، سوگل رو که به هوا پرت شده بود رو دنبال می‌کردم. 
یهو لبخندی که همین یک ساعت پیش زده بود، جلوی چشمم اومد. 
قلبم توی حلقم می‌تپید؛ دست روی سرم گذاشتم و روی زانو افتادم؛ گلوم خشک‌خشک شده بود، صدام در نمی‌اومد.
 افتادنش رو ندیدم. فقط اون چکمه‌ی قرمز رنگی که داشت روی آسفالت غلط میزد رو دیدم، خودم براش خریده بودم؛ هیچوقت یادم نمیره که چقد خوشحال شد و همش می‌گفت:
- با این چکمه، دیگه پاهام توی برف، سرما نمی‌خوره. 
دست روی زمین گذاشتم و با زحمت از جام بلند شدم‌. 
همش می‌گفتم:
- دروغه، سوگل خوبه. 
قلبم راضی نبود؛ پاهام، تنم رو نمی‌تونست راه ببره؛ با ترس و ناباوری به سمت خیابون رفتم. 
مردم همه جمع شده بودن و هر کی یه چی می‌گفت. کنار زدمشون و جلو رفتم. بوی دود لاستیک و خون دماغم رو پر کرده بود. 
چشمم به سوگل افتاد، طفلک پخش زمین شده بود؛ چندبار پلک زدم، ولی اون صحنه از جلوی چشمم کنار نرفت. 
جلو رفتم و کنارش نشستم؛ دستای لرزونم رو به سمتش بردم، از دهن و دماغش خون می‌رفت، نفسش بالا نمی‌اومد؛ سینه‌ش بالا و پایین می‌شد و مثل ماهی بی‌آب داشت جون می‌داد. 
گلایی که تا همین چند دقیقه‌ی پیش، داشتن دل ملت رو شاد می‌کردن، حالا کلا پژمرده و خونی، روی سینه‌ و کنارش افتاده بودن. 
صورتش رو لمس کردن؛ داغ داغ بود. خونا رو با سر انگشتام و تنفر کنار زدم تا صورت دخترم رو زشت نکنن. 
چشمم به اون مرتیکه افتاد که کنار ماشینش وایستاده بود و بر و بر به من زل زده بود. دستام رو مشت کردم، از چشمام تنفر و خشونت می‌بارید. 
با ترس نگاه می‌کرد، صدای قورت دادن آب دهنش رو حتی توی اون شلوغی هم می‌شنیدم. 
قبل از اینکه بتونم بلند شم، سوار ماشینش شد و پاش رو روی گاز گذاشت و ماشین با صدای وحشتناکی حرکت کرد. 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 4
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت دو... 

باز به سوگل بيچاره‌ام نگاه کردم، ولی چشمام تار می‌دید. گلوم به خاطر بغضی که جمع شده بود، می‌سوخت. 

سرم رو بالا برداشتم و مردمی رو دیدم که دورمون جمع شده بودن و نگاه می‌کردن، انگار نه انگار که یکی جلوشون داره جون میده. 

با عجز گفتم:

- چرا وایستادین و بر و بر من رو نگاه می‌کنین! زنگ بزنین آمبولانس. 

سر و صدا بیشتر شد؛ هر کی یه گوشی دستش گرفته بود و فیلم می‌گرفت؛ ولی هیچ کس، کاری نمی‌کرد. 

فهمیدم از اینا آبی برای من گرم نمیشه.

با دستایی که هنوز می‌لرزید، سوگل رو بغل کردم و به سینه‌ام فشردم، یه لحظه آرامش و قدرت گرفتم، به زحمت از جا بلند شدم و با چشمان اشکی به سمت نزدیک‌ترین بیمارستان، که یک چهارراه پایین‌تر بود، دویدم.

 جز سوگل، هیچ چی برام مهم نبود. بچه‌ها مدام می‌گفتن:

- مامان سیما، صبر کن. 

بهشون گوش نمی‌دادم و بی‌اهمیت می‌دویدم و اون ننه‌مرده رو فحش می‌دادم؛ مرتیکه‌ی بیشرف...  

هر چی می‌رفتم، انگار نمی‌رسید؛ نفس‌نفس میزدم، خسته شده بودم، ولی واینستادم. 

از دور تابلوی بیمارستان رو دیدم، قوت قلب گرفتم و سریع‌تر دویدم. 

وقتی به بیمارستان رسیدم، داد زدم:

- کمکم کنین، بچه‌ام از دست رفت! 

پرستارا به سرعت نزدیک اومدن و یکی پرسید:

- چی شده؟

همینطور که نفس‌نفس میزدم، گفتم:

- تو خیابون... یه نفر بهش زد و فرار کرد، توروخدا... توروخدا نذارین بمیره... خواهش می‌کنم. 

قبل از اینکه گریه کنم، پرستارا سوگل رو روی تخت گذاشتن و بردن‌. من به دنبالشون رفتم، ولی اجازه ندادن تو اتاق برم. 

نگران روی صندلی فلزی و سرد گوشه‌ی سالن نشستم. بوی الکل از هر طرفی می‌اومد. نفس عمیق کشیدم تا خستگی و عذاب چند دقیقه پیش از بین بره. 

نگاهم به شیشه افتاد، بارون با شدت بهش می‌خورد، انگار دل آسمون هم عین دل ما گرفته بود. 

یاد پای گچ گرفته‌ی سوگل افتادم، زمانی که بتول گچ‌گیر داشت پاش رو جا مینداخت، دختره انقد گریه کرد که غش کرد؛ اون روز هم بارون می‌بارید. 

چند دقیقه گذشت که پرستاری از اتاق بیرون اومد و اشاره کرد که همراهش برم. انگار برای حرف زدنش باید وثیقه میذاشتم، دل توی دلم نبود که ببینم چی میگه.

همینطور که راه می‌رفتیم، گفت:

- خون زیادی از دست داده و باید زودتر خون بهش تزریق کنیم، گروه خونیش چیه؟

بی‌فکر گفتم:

- نمی‌دونم. 

دکتر قسمت پذیرش وایستاد، یکی صداش زد، که گفت:

- الان میام. 

یه برگه‌ رو جلوم گذاشت: 

- باید عمل بشه، اگه فامیل درجه یکش هستی، امضا کن‌؛ وگرنه زنگ بزن خانواده‌ش. 

بعد رفت. 

برگه رو نگاه کردم، رضایت‌نامه بود. پرستاری که اونجا وایستاده بود و چیزی رو روی برگه‌های روبه‌روش می‌نوشت، نگاهم کرد و پرسید:

- شما چه نسبتی باهاش دارین؟

به زحمت زبون تو دهن چرخوندم:

- من...من... ماد...

لال شدم و نتونستم ادامه بدم، به جاش گفتم:

- تو خیابون افتاده بود، منم دلم سوخت و آوردمش اینجا.

پرستار به برگه‌های جلوش، چشم دوخت:

- باید به خانواده‌ش خبر بدین.

- من که اون ننه‌مرده رو نمی‌شناسم، چطور خبرشون کنم! 

پرستار‌ دو ثانیه نگاهم کرد و دوباره چیزی رو روی برگه‌ای نوشت: 

- بسیار خب! پس به عنوان همراه، خودتون باید امضا کنین و هزینه‌ش رو پرداخت کنین.

پاهام شل شد:

- پولش چقد میشه؟

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت سه... 

پرستار با انگشت سمت چپ رو نشون داد و گفت: 

- صندوق بهتون میگن. 

لخ‌لخ کنان به سمتی که اشاره کرده بود، رفتم؛ انگار که از جواب سوالم می‌ترسیدم.

با کمک تابلوهای راهنما بالاخره صندوق رو پیدا کردم.

 توی سالن خیلی شلوغ بود، همه با هم حرف می‌زدن؛ یاد حموم عمومی افتادم، یادمه یه روز آبگرمکن ترکیده بود و دخترا رو با خودم به حموم عمومی بردم، دقیقا همین صدا اونجا هم پیچیده بود. 

بوی گند عرق و مواد ضدعفونی کننده، مثل یه مشت محکم توی دماغم می‌خورد؛ ولی خب برای کسی که بین آشغالا بزرگ شده، این بوها که چیزی نیست. 

چشم چرخوندم و مسؤل صندوق رو دیدم که پشت شیشه نشسته بود. 

نفس عمیق کشیدم و با پاهایی که از سرما و ترس، مثل سنگ شده بودن، به سمتش رفتم‌. 

نزدیک میز وایستادم، تازه متوجه‌ی مردمی که توی صف بودن، شدم. 

یه صف طولانی که تهش ناپیدا بود.

 مرده برگه رو از بریدگی پایین شیشه گرفت و رفت، حالا وقتش بود. 

بی‌اهمیت به خانمی که داشت نزدیک میشد، خودم رو وسط انداختم و از همون بریدگی پایین شیشه گفتم:

- جناب! 

صدای زنه بلند شد که گفت:

- نوبت من بوداا. 

بهش نگاه کردم:

- کار واجب دارم، وایستا یه لحظه. 

- کار ما هم واجبه، از صبحه تو صفیم. 

بعد صدای بقیه مردم توی صف هم بلند شد، همه می‌خواستن به ته صف برم. حالم رو بد می‌کردن، بلند و عصبی گفتم:

- خیلی خب! خیلی خب! چه خبرتونه! یه سوال دارم فقط. 

قشنگ از نگاهاشون میشد فهمید که فحشم میدن؛ همه‌شون برن به جهنم. 

بی‌اهمیت به غر زدنشون، دوباره خم شدم و از بریدگی پایین شیشه گفتم:

- پول عمل سوگل چقد میشه؟ 

فامیلیش رو پرسید و توی مانیتور روبه‌روش نگاه کرد و گفت:

- پنج تومن. 

چشمام گرد شد، صدی به نود گوشام مشکل داشت و اشتباه شنیدم؛ مگه می‌خوان چیکار کنن! به تندی گفتم:

- میلیون؟! 

مسؤل صندوق نگاه معنی داری بهم انداخت:

- بله. 

حس کردم زیر پام خالی شد، یه لحظه نفسم قطع شد‌؛ نمی‌تونستم از مرده چشم بردارم؛ سر انگشتام رو روی قسمت ساییده شده‌ی میز کشیدم و گفتم:

- نمیشه به ما یه تخفیفی، چیزی بدین؟ 

انگار که نداری بقیه براش بی‌اهمیت باشه، سر تکون داد و گفت:

- نه خانم، نمیشه. 

باید چیکار می‌کردم؟ من اگه کل زار و زندگیم رو هم می‌تکوندم، نهایتا پونصد، ششصد تومن میشد. 

حس می‌کردم سرم گیج شده و چشمام سیاهی میره؛ اگه پولش جور نمیشد، چی! حتی نمی‌خواستم بهش فکر کنم؛ سوگل باید خوب میشد، به هر قیمتی. 

دوباره صدای مردم از پشت سرم بلند شد؛ چپ‌چپ نگاهشون کردم و گفتم:

- خب حالا، نکشیمون. 

مردی از سر تاسف سر تکون داد. گفتم:

- هااا! چیه! 

نگاهش رو ازم گرفت. چشم غره رفتم و دیگه محلش ندادم؛ از صف بیرون زدم و یه گوشه‌ که تقریباً خلوت بود، وایستادم. 

رمضان از جلوی چشمم گذشت، الان تنها امیدم اون بود. گوشی دست دوم، یا شاید هم دسته سوم دکمه‌ای رو از جیبم درآوردم و شماره‌ی رمضان رو گرفتم. کلی بوق خورد، ولی جواب نداد. دوباره گرفتم، باز هم جواب نداد. همون یه ذره نور امیدم هم خاموش شد. 

با مشت محکم به دیوار روبه‌روم کوبیدم، دستم یکم درد گرفت، ولی مهم نبود. چند بار دستم رو تکون دادم.

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 

#پارت چهار... 

دلم راضی نبود، ولی چاره‌ای هم نداشتم؛ فکر سوگل یه لحظه هم راحتم نمی‌ذاشت. شماره‌ی ساره رو گرفتم؛ دوتا بوق نخورده، جواب داد. با ناز و ادا گفت:

- بله بفرمایین؟

قیافه‌ش طوری بود که توی حراجی آخر شب هم کسی برنمی‌داشتش، ولی چنان ناز و ادا می‌اومد که انگار تنها جنس بازاره. 

با تندی گفتم:

- گوشی رو به شوورت بده. 

با خیال راحت گفت:

- چیکارش داری؟ 

خیلی کلافه بودم، یهو صدام بالا رفت:

- گوشی رو بده به شوهرت، تا نیومدم و یه بلایی سرت نیاوردم!

هووفی کشید:

- خونه نیست، رفته بیرون. 

همش نگران بودم که برای سوگل دیر بشه و نتونن نجاتش بدن. اعصابم بهم ریخت و بلندتر از قبل داد زدم که صدای پرستار دراومد که می‌گفت:

- خانم! یواش‌تر.

انگار که مگس رو بزنم، دستم رو روی هوا تکون دادم و زیرلب برو بابایی نسیبش کردم. 

دست مشت شده‌ام رو روی دیوار گذاشتم و پیشونیم بهش چسبوندم. صدام رو پایین آوردم:

- کدوم گوری رفته؟ 

- قربان و اسکندر اومدن دنبالش، بعد سه تایی رفتن بیرون. تو کجایی؟ زودتر بیا، من حوصله‌ام سر رفته.

نیشخند زدم: 

- جات خالی، اومدم صفا سیتی. 

مثل درمونده‌ها به دیوار تکیه زدم و سرم رو بهش چسبوندم. 

- پس چرا اون پیر خرفت گوشیش رو جواب نمیده؟! 

با عصبانیت گفت:

- هوی عفریته! درست صحبت کن، اون شوهرمه‌هاا. 

- همین الان بهش زنگ میزنی و میگی پنج میلیون جور کنه، میام ازش می‌گیرم. 

بلند خندید:

- طوری میگی پنج میلیون، انگار این همه پول رو دیدی و می‌دونی چقد میشه! اصلا این همه پول رو واسه چی می‌خوای؟ 

می‌دونستم اگه دلیلش رو نگم تا شب می‌خواد رو مخم راه بره:

- سوگل تصادف کرد، آوردمش بیمارستان، می‌خوان عملش کنن. 

- وای نه‌! 

چند ثانیه لال شد و بعد دهن باز کرد:

- همه بچه‌ها رو جمع کن بیاین خونه، سریع‌تر. 

بعد قطع کرد؛ به لحظه نفس کشیدن یادم رفت. 

 زنیکه بی‌شعور؛ فکر کرده چون شوهرِ خرفتش، بچه‌ها رو جمع کرده و بهشون سرپناه داده، حالا هر غلطی که دلش خواست می‌تونه بکنه. حمال... 

 گوشه‌ی کاپشنم رو توی دستم مچاله کردم و فشار دادم؛ چند تا نفس عمیق کشیدم تا شاید یکم آروم شم. 

از اولش هم می‌دونستم از این دوتا مفت‌خور نمی‌تونم پول بگیرم، بیخود خودم رو خسته کردم. 

حرصی نفسم رو بیرون دادم و به برگه‌ی توی دستم رو نگاه کردم، کاملا مچاله شده بود؛ فقط یه کار می‌تونستم بکنم تا شاید سوگل حالش خوب شه. 

به سمت پذیرش رفتم؛ خودکار رو برداشتم و پشت برگه نوشتم: 

- این بچه هیچکس رو نداره، خواهش می‌کنم نذارین بمیره.

بهترین کار بود، شاید دلشون می‌سوخت و عملش می‌کردن. 

برگه رو روی جایگاه گذاشتم و یه نگاهی به دور و ورم انداختم؛ همه سرشون توی کار خودشون بود، کسی به من نگاهم نمی‌کرد. 

چند قدم عقب‌عقب رفتم و وقتی مطمئن شدم کسی منو نمی‌بینه، فوری فلنگ رو بستم؛ خیلی عادی از پله‌ها پایین می‌رفتم که جلب توجه نکنم؛ از هر کی که منو دیده بود، رو می‌گرفتم. 

وقتی به حیاط رسیدم، بارون قطع شده بود؛ بچه‌ها بیرون محوطه وایستاده بودن؛ از دور فقط نگاهشون می‌کردم؛ هر کی یه چیزی توی دستش بود؛ می‌دونستم دل توی دلشون نیست که ببینن سوگل چیشده. 

قدم برداشتم و نزدیک رفتم. همه مثل موش آب کشیده شده بودن و از سر و روشون آب می‌چکید، وسیله‌هاشون خیسِ خیس بود. 

علی با عجله پرسید:

 - سوگل چیشد؟
 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 

#پارت پنج... 

کره‌خر، هنوز هفت سالش هم نشده، ولی برای من عاشق شده و الانم نگران معشوقه‌اشه. 

هیچ جوابی نداشتم که بدم، فقط نگاهشون می‌کردم. بعد یه نفس عمیق و صدادار کشیدم و انگار که اتفاقی نیفتاده، گفتم:

- حالش خوب بود، ولی دکترا گفتن باید چند روزی رو بیمارستان بمونه تا حالش بهتر شه. 

لباشون تا بناگوش باز شد؛ طفلکیا از هیچی خبر نداشتن. علی دست روی قلبش گذاشت و گفت:

- آخیش، داشتم سکته می‌کردما. 

یه لبخند بی‌حال زدم و موهاش رو بهم ریختم و گفتم:

- پسره‌ی شیطون، فکر نکن نفهمیدم چه حرفایی بهش زدیاا. 

از خجالت سرش رو پایین انداخت و هیچی نگفت. 

با وعده‌های شیرین، سوگل رو سمت خودش کشیده‌؛ دختره‌ی ساده هم بعضی وقتا که غذا کمه، از غذاش به علی میده؛ خودم چندباری دیدمشون. 

روی پا نشستم و بند کفش پینه‌ بسته‌ی فرهاد رو بستم و گفتم:

- بریم دیگه. 

یه نگاه به بیمارستان انداختم، انگار که سوگل رو از پشت دیوارها می‌تونستم ببینم. بعد راه افتادم؛ بچه‌ها عین جوجه اردکا، پشت سرم راهی شدن. پیاده به سمت پارک رفتیم. 

از وقتی یادمه، پیش رمضان بودم؛ نه تنها من، خیلی از بچه‌ها اونجا بودن. 

ولی هم سن‌های من، همه یا مردن یا گیر بهزیستی افتادن‌. فقط من و محسن موندیم‌‌؛ اون دوسال ازم بزرگتره؛ همین دو روز پیش تولدش بود که بیست و هفت سالش شد. 

از بچه‌هایی که پیش رمضان بودن، همه کوچیک بودن. بزرگترینشون فرهاد بود که سیزده سال داشت. 

مجبوریم کار کنیم، پول دربیاریم و بدیم به رمضان و زنش، تا یکم غذا بهمون بدن و بذارن تو آلونکی که ته حیاطه بخوابیم، تا از سرما و گشنگی نمیریم. 

 من تاحالا زن کسی نشدم و بچه ندارم، ولی این طفل معصوما از دردِ تنهایی و بی‌کسی، من رو مامان صدا می‌کنن. 

دور میدون، محسن با اون وانت قرمز قراضه‌اش وایستاده بود‌؛ جوری ژشت گرفته بود، انگار شاسی بلند زیر پاشه. مردک خالی بند... 

بچه‌ها روی وانت رفتن، منم جلو نشستم. توی ماشینش پر از عکسای بازیگرا و خواننده‌های قدیمی بود. 

سوار شد و با ژشت بچه پولدارا، سی‌دی رو داخل ضبط گذاشت و آهنگ رو به قول خودش پلی داد. معلوم نیست از کی شنیده. 

خواست استارت بزنه، بهم نگاه کرد‌؛ خون روی دست و لباسام رو دید، با نگرانی پرسید:

- چی شده! دعوا کردی؟

به روبه‌رو نگاه کردم، دستم رو جای شیشه تکیه دادم و گفتم:

- برو بهت میگم. 

یکم به سمتم خم شد و دست مشت شده‌اش رو روی داشبورد کوبید و گفت:

- با کی دعوا کردی! بگو برم دندوناش رو بریزم تو حلقش. 

رفتارش عصبی بود، خوب می‌شناختمش. به جلو اشاره کردم و گفتم:

- برو محسن، خسته‌ام. 

می‌دونست تا خودم نخوام، نمی‌تونه از زیر زبونم حرف بکشه، به خاطر همین آروم تکیه داد و حرکت کرد.با یادآوری اتفاقی که امروز افتاد، قلبم درد می‌گرفت، گفتم:

- یه بیشرفی زد به سوگل و فرار کرد. می‌خوان عملش کنن، ولی کو پول! 

نگاهم کرد، ناراحتی رو می‌تونستم از چشماش بخونم. گفت:

- چقد میشه؟ 

- پنج تومن. 

سوت بلندی زد و گفت:

- رمضون... 

دستام رو مشت کردم و دندون بهم فشردم. 

- اون عوضی خیر نبینه الهی. 

- خشت زندگی ما رو با بدبختی ساختن دیگه. صبح تا شب عین سگِ پا سوخته، جون می‌کنیم و آخرش هم دو هزار ته جیبمون نداریم که بخوایم عزیزامون رو نجات بدیم. 

کف دستش رو روی فرمون کوبید و زیر لب لعنتی گفت و بعد ادامه داد:

- فردا میرم سراغش، ببینم چیکارش کردن. 

داشت دور میزد، جلوتر سوگل رو می‌دیدم که می‌خنده و برام دست تکون میده. قلبم پر شادی شد، لبخند روی لبم نشست. گفتم:

- نگه‌دار. 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 

#پارت شش... 

گوش نمی‌کرد. روی داشبورد زدم و گفتم:

- محسن یه لحظه نگه‌دار. 

غر زد و گوشه‌ی خیابون وایستاد، در و باز کردم و سریع پیاده شدم. صداش رو می‌شنیدم که می‌گفت:

- کجا میری؟ 

کنار جدول، روی پا نشستم و چکمه‌ی قرمز رنگی که افتاده بود رو برداشتم‌؛ خیس شده بود و یکم بوی خون هم می‌داد. روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم و محکم بغلش کردم، این آخرین چیزی بود که از دخترم مونده بود. 

دوباره نگاهش کردم و از جام بلند شدم، محسن کنار ماشین و بچه‌ها از بالا داشتن نگاه می‌کردن؛ سوار شدم. 

محسن به بچه‌ها می‌گفت:

- سر جاتون بشینین، می‌خوام حرکت کنم. 

نشست و یه لحظه به چکمه نگاه کرد و بعد راه افتاد. 

همش چکمه رو با انگشتام نوازش می‌کردم و لبخند میزدم؛ البته لبخند که نه، بیشتر انگار لبام کش اومده بودم. 

بچه‌هایی که هر روز عادت داشتن دست بزنن و آهنگ بخونن، حالا آروم نشسته بودن؛ معلوم بود که حالشون خیلی گرفته‌است . 

قسمت ویرانه‌ی شهر رو رد کردیم و به خونه‌ی رمضان رسیدیم؛ یه چهاردیواری که یه قسمتایش ریخته بود، درش انقد زنگ زده بود که با یه ضربه می‌تونستی جونش رو بگیری. 

بوی خاک نم گرفته و پوسیدگی آهن، بدجوری روی مخ بود. 

حالم از این دخمه به هم می‌خورد. ولی مجبور بودم تحمل کنم. اگه من نبودم، تاحالا این رمضان خدانشناس، پوست بچه‌ها رو می‌کند و داخلشون رو از کاه پر می‌کرد. 

محسن در زد، وقتی جواب نشنید، به سمت دیوار رفت و مثل گربه، لبه‌ی دیوار رو گرفت و با کمکم پاهاش بالا رفت. هربار که پاش رو روی دیوار می‌کشید، ذره‌ای از خاک و گرد و غبار از دیوار جدا می‌شدن و روی هوا می‌رفتن یا روی زمین می‌ریختن. محسن توی حیاط پرید و در رو باز کرد.

قبل از بچه‌ها تو رفتم؛ یک حیاط خاکی که با این بارون، کلا گل شده بود. گوشه‌ش کلی آشغال و خرت و پرت بدردنخور گذاشته بودن. چندتا بشکه‌ی خالی که بچه‌ها روشون تخته چوب گذاشته بودن و دو نفر، دو نفر روش می‌نشستن و بالا و پایبن می‌رفتن؛ به قولی برای خودشون وسیله‌ی بازی درست کرده بودن. 

 سه‌تا خونه‌ی آجری که البته یکیشون برای زندگی آدمی‌زاد ساخته شده و اون هم مال رئیس و زنش بود. 

می‌خواستیم به سمت آلونک درب‌و‌داغون خودمون بریم که صدای اون زنیکه لوس اومد. 

- عقور بخیر! بدون سلام و دادن پول، کجا میرین؟ 

کفرم رو درآورد، به سمتش برگشتم و گفتم:

- می‌بینی که نا نداریم، میریم خستگی در کنیم. 

ساره، خانم سی و خرده‌ای ساله، گندم‌گون و خوشگل بود؛ ولی منکه ازش بدم می‌اومد، به نظرم شبیه آفتابه تهِ مستراح بود. گفت:

- ولی آقا رمضان بیاد و بفهمه که شما پول نیاوردین، ناراحت میشه‌هاا؛ حالا زودتر بیاین پول‌هاتون رو بدین، بعد برین رد کارتون. 

دستام رو مشت کردم، رو به آسمون و زیرلب گفتم:

- مصبت رو شکر. 

با اشاره‌ی من، بچه‌ها به سمت ساره رفتن. از هارت و پورتش نترسیدم، ولی از اینکه من نباشم و بچه‌ها رو فلک کنه، یکم می‌ترسیدم. 

بچه‌ها همه‌ی پول‌هایی که درآورده بودن رو بهش دادن. بعد یکی‌یکی به آلونک رفتن، تا خودشون رو خشک کنن.

فاطیما طبق معمول فالاش روی دستش مونده بود و پول نداشت، با مِن‌مِن گفت:

- امروز چیزی کاسب نشدم. 

ساره با عصبانیت گفت:

- از صبح اونجا چه غلطی می‌کردی پس؟ 

بچه‌ی طفلک یک قدم عقب رفت. 

- فردا جبران می‌کنم. به جون مادرم جبران می‌کنم. 

فقط داشتم با چشم غره و اخم نگاهش می‌کردم. ساره گوشه‌ی کاپشن پینه بسته‌ش رو گرفت و سمت خودش کشید، شروع به گشتن جیباش کرد. دختره‌ی طفلی به من نگاه می‌کرد و انگار کمک می‌خواست، ولی من فقط حرص می‌خوردم و نگاه می‌کردم. وقتی ساره هیچی پیدا نکرد، هلش داد و گفت:

- ننه‌مرده‌ی دست و پا چلفتی. 

دستام رو مشت کردم و نفس عمیق کشیدم؛ می‌تونستم همونجا انقد بزنمش که به غلط کردن بیفته، ولی زبونم رو بین دندونام فشار دادم و ترجیح دادم لال شم.

 اولین بار نبود که بچه‌ها دست خالی می‌اومدن؛ زیاد دیدم که وقتی از این بچه‌ها سر نیاوردن پول دفاع می‌کنم، بعدش چی میشه. اگه الان حرف میزدم یا دعوا راه می‌انداختم، بعدا ساره‌ی عوضی فاطیما رو تنها گیر می‌آورد و نقره داغش می‌کرد؛ حتما سر منم غر میزدم که پیش بچه‌ها خرابش کردم، حالا برای من که مهم نبود؛ مهم این بچه بود که نباید به خاطر دخالت من بعدا کتک می‌خورد.

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هفت... 

فاطیما روی زمین نشسته بود و با ترس نگاهش می‌کرد؛ تمام لباساش و دستاش گلی شده بودن.

 فقط دندون روی هم می‌سابیدم تا فکش رو پایین نیارم. 

ساره دست راستش رو روی پهلوش گذاشت و با پاش به پای فاطیما زد:

- گورت رو گم کن. 

فاطیما یه نگاهی به من انداخت، بعد بلند شد و با سرعت به آلونک رفت. 

ساره به من اشاره کرد و گفت:

- آهای تو! نمی‌خوای درآمدت رو تحویل بدی؟ 

با تخسی گفتم:

- من چندتا کار باید بکنم! مواظب این توله‌ گداها باشم! یا کار کنم؟

- چخه‌ چخه‌ چخه. اون سوگلم که فکر کنم هرچی درآورده بود با خودش برد.

از سرم دود بلند شد؛ با دست راست، انگشتای دست چپم رو فشار دادم که صدا داد؛ اینجوری می‌خواستم خودم رو آروم کنم، تا فک اون زنک رو خرد نکنم؛ این زنیکه هیچ بویی از انسانیت نبرده بود. 

ولی طاقت نیاوردم و با عصبانيت سمتش رفتم و مشتم رو آماده نگه‌داشتم که توی صورتش بکوبم تا از اینکه هست، زشت‌تر بشه؛ به دوقدمی ساره رسیده بودم که صدای خش دار و ناراحت رمضان قلبم رو لرزوند. گفت:

- باز چه خبره که مثل سگ و گربه به جون هم افتادین! خجالت نمی‌کشین دوتا زن گنده!

نگاهش کردم و به جای سلام، فقط سرم رو کمی تکوم دادم. 

سارهِ لوس، سریع ننه من غریبم بازی درآورد و گریه کرد:

- تقصیر من نبود، این سیمای عوضی می‌خواست منو بزنه. 

چشم غره‌ای بهش رفتم و زیر لب: گمشو بابایی، نسیبش کردم. که رمضان دوباره گفت:

- مهم نیست کار کی بود؛ بگو ببینم پول‌ها رو جمع کردی یا نه؟ 

ذوق ساره کور شد و گریه‌ی الکیش رو تموم کرد. دلم خنک شد و نیشخند زدم که البته ساره با چشم غره‌ی جوابم رو داد. 

ساره فک مبارکش رو چرخوند و زبون باز کرد:

- بله آقا، جمع کردم، همش دویست و هفتاد و چهار هزار تومن شد. 

رمضان اخم کرد. 

- فقط همین؟ پس این توله‌ها از صبح چه غلطی می‌کردن؟

سینه ستبر کردم. 

- جوش نیار آق رمضون، این روزا کاسبی کساده‌؛ دیگه کسی شیشه ماشینش رو برای خرید تو خیابون پایین نمیده، چه برسه به امروز که هوا بارونی هم بود. 

ساره دوباره دهن باز کرد. 

- آره واقعا، حالا شما ناراحت نشین؛ بیاین بریم داخل براتون غذا پختم، آقای من. 

عوووق... آدم بالا میاره وقتی کنار ساره باشه؛ زنیکه‌ی چندش... 

انگار که سوگل صدام کنه، بی‌اختیار به آلونک نگاه کردم؛ بعد بی‌توجه به دل و قلوه ردوبدل کردن این دوتا آشغال، به سمت آلونک ته حیاط رفتم و داد زدم:

- سریع‌تر غذای من و بچه‌ها رو بیار که مردیم از گشنگی. 

 تو اتاق رفتم و در رو بستم، ولی صدای ساره رو می‌شنیدم که می‌گفت: 

- نوکر بابات غلام سیاه. 

تازه یادم افتاد که سوگل کجاست. نفسی از سر حسرت کشیدم، حتی از رمضان هم پول نگرفتم، از پنجره بیرون رو نگاه کردم که دیدم نیستن. 

نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم؛ یه اتاق سه در چهار که دیوارای زرد شده‌ش ترک برداشته بود؛ یه فرش قرمزِ رنگ و رو رفته وسطش پهن بود؛ یه صندوق حلبی قدیمی که برای جمع کردن لباسا و وسیله‌هامون بود، یه گوشه گذاشته شده بود و یه بخاری نفتی که با کلی اِلا و التماس نفتش رو جور می‌کردیم تا یخ نزنیم. 

بچه‌ها دور بخاری جمع شده بودن و خودشون رو خشک می‌کردن. منم لباسام رو یه گوشه عوض کردم و به بچه‌ها کمک کردم تا زودتر خودشون رو خشک کنن. لباسای فاطیما رو عوض کردم. فقط نگاه می‌کرد، شاید ناراحت هم بود که کمکش نکردم، سرش رو بوسیدم و روسری گل‌گلیش رو بستم. یه تشکر آرومی کرد و رفت. 

جز سوگل و دانيال همه بودن. چشم چرخوندم، دیدم دانیال یک گوشه‌ای نشسته و گریه می‌کنه؛ قلبم از گریه‌اش درد گرفت. سریع رفتم و کنارش نشستم؛ سرش رو نوازش کردم و گفتم:

- چی شده که مرد کوچولوی من اینجوری گریه می‌کنه؟ 

 اشک هاش رو پاک کرد و بهم نگاه کرد، گفت:

- هیچی. 

ولی من که می‌دونستم یه چیزی هست، هر چی نباشه پنج ساله که خودم بزرگش کردم؛ دقیقا بعد از اون روز که توی قنداق بود و دادن بغلم، تا الان که بزرگ شده، پسره منه. 

- امروز نیومدی چهارراه، کجا بودی؟

دوباره اشک ریخت. 

- امروز مریض شدم، نتونستم با عمو محسن و بچه‌ها برم، وقتی... 

با آستین دماغش رو پاک کرد و ادامه داد:

- ساره فهمید، رفت به آق رمضون چغلی کرد و اونم منو زندانی کرد، بعد یه ربع فلکم کرد؛ الانم زیر پاهام خیلی درد می‌کنه مامان.

قلبم آتش گرفت؛ آخه کی یه بچه‌ی پنج ساله رو فلک می‌کنه! صد رحمت به حیوونا. 

هق هق میزد و با این حال گفت:

- منکه... خودمو به... مریضی نزدم که... واقعا حالم... بد بود.
 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

‌#پارت هشت... 

بغلش کردم، واقعا تنش گر گرفته بود. نگاه به کف پاهاش انداختم، کلا زخم و کبود بود. انگشتم رو نوازش وار روی زخم‌ها کشیدم که آخش دراومد. محکم دستم رو گرفت و گفت:

- درد می‌کنه. 

سرش رو بوسیدم و زیر لب خطاب به رمضان گفتم:

- دستت بشکنه الهی. 

سیمای یازده ساله جلوی چشمم اومد، زمانی که توی تب می‌سوختم و حتی نمی‌تونستم برای رفع حاجت تا دستشویی برم؛ رمضان ذلیل‌مرده، انقد کتکم زد و فلکم کرد که تا دو روز با اشک چشمم گل می‌فروختم. 

- تقصیر تو که نیست، تقصیر آلودگی هواست، من که از تو بزرگ‌ترم مریض شدم، تو که بدنت خیلی ضعیفه. 

باید از این حال و هوا در می‌آوردمش. می‌دونستم که همینجوری دم به تله نمیده و زیر بار دارو خوردن نمیره، پس شروع کردم به نقش بازی کردن؛ دم گوشش گفتم:

- من یکم معجون جادویی قایم کردم که اگه بخوری زود خوب میشی، ولی به بقیه نگیا، خب! 

دانیال گریه‌ش قطع شد، دماغش رو بالا کشید و با تعجب گفت:

- معجون جادویی؟ مگه داریم؟ از کجا آوردی؟ 

- این یه رازه، دوست داری بخوری؟ 

- آره آره، خیلی دوست دارم، میشه بهم یکم ازش بدی! آخه خیلی مریضم.

بعد دستش رو روی دهنش گذاشت و الکی سرفه کرد. خنده‌ام گرفت، انگار سر بچه شیره می‌مالید؛ منم که انگار باورم شده بود، زودی گفتم:

- وای وای! پسرم چقد حالش بده، زود بیا بریم حالت رو خوب کنم. 

سریع از جاش بلند شد؛ یک قدم که برداشت چهره‌ش از درد جمع شد. خدا ازش نگذره مردک..... 

اصلا وجدان ندارن، بچه‌ها رو میزنن، تو اتاق حبس می‌کنن، یا پیش سگا با قلاده می‌بندن. 

ولی وقتی من باشم، نمی‌ذارم بلایی سر بچه‌ها بیاد؛ حتی شده خودم چند شب حبس باشم یا شلاق بخورم؛ ولی دیگه نمی‌ذارم بچه‌ها بیشتر از این اذیت شن. 

تو چهار قدم به اون سر اتاق رسیدم؛ کیف دست دومِ پنجاه هزار تومنیم رو برداشتم، از داخلش شربت سرماخوردگی رو درآوردم و با قاشق به خورد دانیال دادم. از تلخیش قیافه‌ش جمع شد و پرسید:

- چرا تلخه؟ 

- چونکه جادویی دیگه. 

آهانی گفت و دهنش رو مزه‌مزه کرد، بعد با هیجان گفت:

- تاحالا هیچ چیز جادویی نخورده بودم؛ فکر کنم حالم خوب شد. 

روی سرش دست کشیدم و موهای بلندش رو بهم ریختم. 

- بهترم میشی، حالا برو نزدیک بخاری بشین، بعد از غذا که بخوابی؛ فردا که بیدار شدی مثل سابق سالم و سرحال میشی. 

واقعا باور کرده که جادوییه و حالش رو خوب کرده؛ بچه زود باورِ خنگول. 

بچه‌ها کنار بخاری جمع شده بودن، همش سر و صدا می‌کردن و هم رو هل می‌دادن تا نزدیک‌تر برن و گرم شن. 

یه گوشه نشستم تا خستگی در کنم. صدای مژی آشپز بلند شد که گفت:

- هرکی دیر رسید و غذا بهش نرسید، زر نمی‌زنه‌هاا. 

بچه‌ها به سمت رستوران حمله کردن، حتی دانیال با اون پای کبودش می‌دوید. 

مژی حتی از ما هم بدبخت‌تر بود که برای غذا و جای خواب اینجا آشپزی می‌کرد. 

پالتو مشکی و بلند که بچه‌ها از توی سطل آشغال پیدا کرده بودن رو پوشیدم و بیرون رفتم. به خونه‌ی رمضان نگاه کردم؛ باید می‌رفتم و ازش پول می‌گرفتم، به هر قیمتی که شده بود. 

هنوز قدم برنداشته بودم که صدای رمضان خدانشناس رو از پشت سرم شنیدم که می‌گفت:

- سوگل حالش خیلی بده؟ 

چه عجب! انگار این یکم آدم بود، برعکس اون زن.... 

به سمتش برگشتم و گفتم:

- آره! دکترا گفتن باید عمل بشه، ولی هزینه‌ش زیاد میشه. 

- وای به حالشه اگه دهن باز کنه و جای ما رو لو بده، پدرش رو از گور درمیارم و می‌سوزنم. می‌دونی که من اصلا خوشم نمیاد بچه‌هام و این سرپناه رو از دست بدم. 

نفسم بند اومد، آدم چقد می‌تونه بی‌رحم باشه! به جای اینکه نگران دختره باشه، نگرانه سرپناهشه! خیر سرش قراره مواظبمون باشه، ولی قدِ یه حیوون رحم و مروت نداره. 

- یعنی نمی‌خوای پول بدی؟ اون دربه‌در به خاطر تو این بلا سرش اومد. 

با یه نیشخند مسخره گفت:

- مگه من گفتم با اون پای چلاقش بره بین ماشینا؟! 

خونم به جوش اومد، دستام رو مشت کردم، صدام بالا رفت. 

- سوگل به خاطر بی‌رحمی‌های تو مجبور شد بره تو خیابون، تا بتونه پول بیاره... 

هنوز حرفم تموم نشده بود که رمضان هم صداش رو بالا برد:

- هوووش، چه خبرته؟! پول مگه علف خرسه که بدم دکترا بخورن و نتونن دختره رو نجات بدن. 

- بیا مردونگی کن و پولش رو بده، من قول میدم سوگل حالش خوب میشه.

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...