رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا
پیام توسط هانیه پروین افزوده شد,

⚠️ اطلاعیه مهم
این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و به‌زودی نسخه آنلاین آن از دسترس عموم خارج خواهد شد.
📌 کپی و بازنشر اثر بدون اجازه نویسنده ممنوع است.

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر کل

پارت 51

واکنشی نشان نداد. به نرده‌های سفید که از برخورد با دست بچه‌ها سیاه شده بود نگاه می‌کرد. آهی کشیدم و آخرین تلاشم را به کار بستم:

- رقیه، تو رو خدا! بابا حداقل به حرمت اون نون و نمکی با هم خوردیم...

- نمی‌دونم.

ابرویم یک پله بالا پرید.

- یعنی چی؟ مگه میشه؟ نمی‌دونی یا نمی‌خوای بگی؟!

نگاهم را رویش میخ زده بودم. رقیه بر خلاف قد بلند و اضافه وزنِ مختصری که او را بانمک‌تر می‌کرد، قلب کوچکی داشت... خیلی کوچک! این را همان دو سال پیش فهمیدم؛ وقتی گفت کلیه‌اش را به مادرشوهرش بخشیده.

- نه، واقعا نمی‌دونم مائده. یکی از مامانا تو شاد بهم پیام داد، قبلا ندیده بودمش.

- تو جلسه کجا نشسته بود؟

سرش را به چپ و راست تکان داد. نمی‌‌دانم قبل از جلسه چه خورده بود، شاید به خاطر کیکی بود که خانم راهبر بین اولیا پخش کرد؛ اما رژلب صورتی‌اش به چانه‌اش مالیده و رد انداخته بود.

- نیومده بود.

ابروهایم در هم رفت. همان لحظه، دبیر کلاس ششم، از زیر پله‌ بیرون آمد و در سینک، دست‌هایش را شست. زنگ تفریح که به صدا در آمد، رقیه گفت:

- من دیگه میرم، خدافظ.

- وایستا! اسم زنه چی بود؟

- گفت مامان زهراست.

صدایش در جیغ و داد بچه‌هایی که از کلاس‌هایشان بیرون آمدند، گم شد. دانش آموزها با هیجان، پله‌ها را دوتا یکی می‌کردند و صدای جیغشان، روی سکوتِ توی سرم، خش می‌انداخت. دستم را به نرده گرفتم تا از پله‌ها سقوط نکنم. بچه‌هایی که در سال‌های قبل، شاگردم شده بودند، سلام می‌دادند و خسته نباشید می‌گفتند. بالاخره این شایعات به گوش آنها هم می‌رسید، فقط بحث زمان بود.

دوست نداشتم به دفتر برگردم، حوصله نداشتم شبیه گوشت قربانی بین دبیرها بشینم و به سوال‌های مسخره‌شان جواب بدهم. آن هم در حالی که خودم، هیچ جوابی برای پرسش‌های توی سرم نداشتم. صحبت با رقیه، کوچک‌ترین کمکی نکرد. زهرا نام رایجی بود، ولی من هیچ وقت دانش آموزی با این نام نداشتم!

تصمیم گرفتم آخرین زنگ تفریحم را در کلاسم سپری کنم. بچه‌ها مهربان‌تر از مادرهایشان با من برخورد کردند؛ پفیلا و لقمه‌‌هایشان را مقابلم گرفتند و اصرار داشتند از آنها بخورم. خودم را سرگرم تصحیح برگه‌های ریاضیشان نشان دادم. ده دقیقه گذشته بود و من فقط یک برگه را اصلاح کرده بودم، آن هم یکی از پر ایرادترینشان را... چه حکمتی!

ساعت از لج من، نمی‌گذشت اما در برابر چرخش زمان نمی‌توانست بیش از این مقاومت کند. وقتی زنگ خورد، حس کردم طولانی‌ترین روز کاری‌ام به پایان رسیده. زودتر از بقیه معلم‌ها از مدرسه خارج شدم، حتی برای برداشتن کیفم، یکی از بچه‌ها را به دفتر فرستاده بودم. پشت ماشینم نشستم و از والدین مقابل مدرسه، دور و دورتر شدم.

به خانه که رسیدم، هر چه بابونه در گوشه کابینت داشتم را در دل قوری شیشه‌ای ریختم. قوری را درون سینک گذاشتم و شیر آب را باز کردم تا پر شود. صدای زنگ گوشی را دوست نداشتم، این روزها تمام تماس‌های تلفنی‌ام به اتفاقات ناخوشایند ختم می‌شد. وقتی برای دومین بار زنگ خورد، برش داشتم و با دیدن اسم درخشان رویش، قبل از اینکه جواب بدهم، آب دهانم را قورت دادم.

- الو؟

- کجا رفتی صالحی؟ می‌خواستم باهات حرف بزنم.

گوشی را برای درآوردن مقنعه‌ام، برای لحظه‌ای از گوشم جدا کردم. شکمم  از سر گرسنگی غرید.

- ببخشید خانم راهبر، وقت دکتر داشتم. چی می‌خواستید بگید؟

سکوت کوتاهی در آن سوی خط ایجاد شد، قلبم در اعتراض به آن، تندتر کوبید. لبم را به دندان کشیدم، ته مزه شیرین کیک کشمشی که از دست یکی از بچه‌ها خورده بودم، هنوز روی زبانم بود. راهبر نفسش را توی گوشی پخش کرد و تصمیم گرفت مقدمه‌چینی نکند:

- والدین امضا جمع کردن، یکی دوتا هم نیست ها صالحی! طوماریه واسه خودش.

گوشی به آنی در دستم فشرده شد، آنقدر که بندبند انگشت‌هایم از این فشار، سفید شوند.

- ام...ضا واسه چی آخه؟

با دست آزادم، چشم‌های داغم را فشردم. امروز برای کسی که تمام شب گذشته را کابوس دیده، زیادی بی‌رحم بود.

- واسه اخراج تو.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 51
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: ساختمان سایه نویسنده: هانیه پروین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی خلاصه: پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختما

پارت ۱ تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبوده‌ام که بوی تند عرقش، زیر بینی‌ام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانه‌ام نشده و روی مبل‌ دست‌دومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود...

پارت ۲ زمان از گذار همیشگی‌اش باز ماند و در فاصله بین من و او، منجمد شد. مامور پلیس از این قائده مستثنی بود که پیش از رفتن، شانه‌اش را فشرد و گفت: - بهتون خبر میدیم آقای کریمی، امیدتون به خد

  • مدیر کل

پارت 52

کاش راهبر می‌دانست که نرمیِ صدایش، از تیزی این جمله کم نمی‌کند. کلمه «اخراج» توی سرم تکرار شد و مبل و فرش‌ها دور سرم چرخیدند. روی مبل افتادم، زانوهایم خم شده بود. راهبر که حالم را نمی‌دید، اضافه کرد:

- گفتن اگه معلم عوض نشه، بچه‌هاشونو می‌برن یه مدرسه دیگه.

پوزخندی زدم. خوب می‌دانستم در یک مدرسه غیرانتفاعی، رضایت والدین چقدر حیاتی است. با این وجود، راهبر نمی‌توانست مرا اخراج کند، ما یک قرارداد یک‌ساله داشتیم که در چنین شرایطی، پشتوانه من است. قراردادی که احتمالا برای سال دیگر، تمدید نخواهد شد.

- ممنون خبر دادین.

این تنها چیزی بود که از میان هزاران جمله توی سرم، توانستم با صدای بلند به او بگویم. خانم راهبر وعده داد که چاره‌ای می‌اندیشد و تماس از طرف او پایان یافت. من طوری خشکم زده بود که برای لحظاتی پس از قطع تماس، همچنان گوشی را به گوشم چسبانده بودم. وقتی آن را کنارم روی مبل انداختم و صورتم را با دست‌هایم مخفی کردم، تازه متوجه صدای جاری در تمام این مدت شدم.

تن آلوده به رخوتم را از مبل کَندم و به آشپزخانه رساندم. گل‌های بابونه، راه آب را سد کرده و سینک، تا چند لحظه دیگر سرریز می‌شد. آب را بستم و همان جا کف آشپزخانه، نشستم. خواب روی پلک‌هایم سنگینی می‌کرد. می‌ترسیدم بخوابم و دوباره خودم را بالای سر جنازه مهرداد، با دست‌های خونین ببینم.

نمی‌دانم چقدر گذشت. شاید نیم ساعت، شاید یک ساعت و شاید بیشتر از یک ساعت... فقط صدای زنگ را شنیدم و چشم‌هایم تا آخرین درجه، باز شد. سرم را از روی زانوهایم برداشتم و با احساس رگ به رگ شدن گردنم، آن ناحیه را مالش دادم. زنگ در سه باره نواخته شد. قوسی به کمر و دست‌های خواب رفته‌ام دادم. وقتی موهای به هم ریخته‌ام را خاراندم و در را باز کردم، انگشتانم هنوز گزگز می‌کردند.

- سلام. ای بابا! بیدارت کردم؟

به صورت اصلاح شده‌اش زل زدم.  با همان اولین نفس، بوی افترشیوش را به سینه کشیده بودم. دست‌های گناهکارم را مشت کردم، دست‌هایی که خیال کرده بودند دور او حلقه شوند. دست‌های او ولی آزاد و رها بودند، همان دست‌هایی که توی خیالاتم، نوازشم می‌کردند... آن وهم کثیف، داشت توی سرم بازپخش می‌شد. لبم را گزیدم و پرسیدم:

- کاری داشتی؟

سینه‌اش با هر نفس، زیر پیراهن آبی آسمانی‌اش، بالا و پایین می‌شد. چشم‌هایم را به سختی از بدنش جدا کرده و به پادری کثیفم دوختم. عماد لبخند محجوبی زد که از گوشه چشم دیدمش.

- راستش... ماشینم کارواشه و باید فوری برم کلانتری. می‌تونم ماشینتو یه چند ساعتی قرض بگیرم؟

ابرویی بالا انداختم. فکر نمی‌کردم به آن سطح از صمیمیت رسیده باشیم که بتواند چنین درخواستی از من داشته باشد. با دیدن واکنشم، پشت سرش را خاراند و اضافه کرد:

- می‌دونم زیادیه... ولی کارم واجبه و دوست‌هامم خیلی تا اینجا فاصله دارن.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...