رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا
پیام توسط هانیه پروین افزوده شد,

⚠️ اطلاعیه مهم
این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و به‌زودی نسخه آنلاین آن از دسترس عموم خارج خواهد شد.
📌 کپی و بازنشر اثر بدون اجازه نویسنده ممنوع است.

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر کل

 

پارت 77

گفتنش برای او راحت است. این عماد نبود که از مهرداد برای حذف سایه استفاده کرد، منِ احمق بودم! نمی‌توانستم مواجهه عماد و مهرداد را متصور شوم، سرم را تکان دادم تا خیالاتم ناپدید شوند. نگاهم از تک به تک زخم‌های صورتش بالا رفت، وقتی بفهمی با سایه چه کرده‌ام، باز هم با این چشم‌های آرام نگاهم می‌کنی؟

- باشه.

سرم را پایین انداختم. این «باشه» نتیجه تمام آن تنش‌هایی بود که توی سرم می‌جوشید. حتی اگر مهرداد ما را پیدا نکند، پیش پلیس می‌رود و تمام جواب‌هایی که سروان پیروزفر به دنبالش است را با کمال میل به او می‌دهد؛ اگر تا حالا نرفته باشد! نمی‌توانم پیش‌بینی کنم سروان با حکم دستگیری من، چقدر خوشحال می‌شود. حتی شاید به او ترفیع یا پاداشی هم بدهند و من، تا آخرین لحظه عمرم را پشت میله‌های سرد سپری می‌کنم... در بهترین حالت! آیا مادر به ملاقاتم می‌آمد؟ حتی از این هم مطمئن نبودم.

- مائده با توام!

شانه‌هایم از جا پرید. با چشم‌هایی که اشک بهشان نیشتر زده بود، سرم را بلند کردم تا نگاهش کنم. وسط نشیمن ایستاده بود و کلید را در دست تاب می‌داد، تا اینکه مرا دید.

- چت شده دیوونه؟

شاید مادر به ملاقاتم نیاید، ولی شک نداشتم که ماندانا می‌آمد. سمت چپ سینه‌ام انقباضی نفس‌گیر را احساس کردم، من نمی‌خواستم به زندان بروم! هر چقدر هم که این بیرون، زندگی درخشانی برای خود دست و پا نکرده باشم، نمی‌خواهم برای شنیدن صدای ماندانا از پشت تلفن توی صف بایستم و ماموری مدام تاکید کند که زمانم تمام شده. نمی‌خواهم سال‌ها بعد برای رفتن به مراسم دفن مادرم، منتظر اجازه یا مرخصی بمانم. نمی‌خواهم با ده زن مجرم دیگر در یک اتاق بخوابم، نمی‌خواهم مقدار نشستنم زیر آفتاب را با ساعت هواخوری تنظیم کنم... خدای من! من نمی‌خواستم سرنوشت مادرم را تجربه کنم.

- مائده منو ببین... مائده!

عماد شانه‌ام را تکان می‌داد و اسمم را فریاد می‌زد. به سادگی دست‌هایم را دورش حلقه کردم و صورت خیسم را به گانِ زبرش مالیدم. با چشم‌هایی وق‌زده که داشت شانه عماد را خیس می‌کرد، به نقطه نامعلومی زل زدم و دست‌هایم را دورش محکم‌تر کردم:

- نرو... خواهش می‌کنم نرو! نرو... تو رو خدا نرو عماد!

این یک آغوشِ کاملاً یک‌طرفه بود. انگار که درختی را بغل کرده باشم و او، دستی برای پاسخ به آغوشم، نداشته باشد. ناله خفه‌اش را شنیدم:

- آی... ما...ئده...

از او فاصله گرفتم و دستم را روی دهانم گذاشتم. صورتش به سرخی می‌زد و نفسش حبس شده بود.

- ببخشید، ببخشید، ببخشید... حواسم نبود... وای!

لبش را گاز گرفت تا فریاد نزند. چند لحظه‌ای درد کشیدنش را تماشا کردم. بلند شدم و دور خودم چرخیدم.

- تلفن نداره اینجا؟ چطوری زنگ بزنم آمبولانس؟

عماد به سختی سر تکان داد. همه چیز را فراموش کرده بودم و فقط دلم می‌خواست ارتباط او با آن درد مسخره را به نحوی قطع کنم. کم‌کم منظم نفس کشید:

- خوبم، خوبم.

نفسش را به شدت به بیرون فوت کرد. همانطور که ناخنم را می‌جویدم، متوجه اشک‌های داغی شدم که ناغافل، زیر چانه‌ام جمع می‌شدند و روی یقه‌ام فرود می‌آمدند. بینی‌ام را بالا کشیدم. عماد مرا نگاه کرد با استیصال فریاد زد:

- الان دیگه چرا داری گریه می‌کنی؟!

 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 86
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: ساختمان سایه نویسنده: هانیه پروین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی خلاصه: پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختما

پارت ۱ تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبوده‌ام که بوی تند عرقش، زیر بینی‌ام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانه‌ام نشده و روی مبل‌ دست‌دومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود...

پارت ۲ زمان از گذار همیشگی‌اش باز ماند و در فاصله بین من و او، منجمد شد. مامور پلیس از این قائده مستثنی بود که پیش از رفتن، شانه‌اش را فشرد و گفت: - بهتون خبر میدیم آقای کریمی، امیدتون به خد

  • مدیر کل

پارت 78

سرم را به چپ و راست تکان دادم. بیشتر از این نمی‌توانستم از آن فضای زهرآلود نفس بکشم. به دو از کنار عماد که روی مبل نشسته بود رد شدم و بیرون زدم. در دورترین نقطه باغچه از خانه ایستاد و صورتم را میان دست‌هایم گرفتم. چند دقیقه‌ای را همان جا استتار کردم. نفس‌های عمیقی که می‌کشیدم، پر از لرز بودند. با صدای افتادن چیزی درست کنارم، از جا پریدم. کفش‌هایم!

 

- من میرم خرید، یخچال خالیه.

منتظر جوابی از طرف من نماند و رفت. نگاهم را به طرف پاهای برهنه‌ام چرخاندم، حتی متوجه نشده بودم که کفش به پا نداشتم. با صدای بسته شدن در، ریه‌هایم را از هوای پاییزی که پوست خیسم را می‌سوزاند، پُر کردم. قبل از اینکه به یک مجسمه یخی تبدیل شوم، به خانه برگشتم. لحظه‌ای متوقف شدم و فکر کردم... عماد آن پیرهن و شلوارِ توی تنش را از کجا آورد؟

به طرف اتاق خواب رفتم، فقط هفت و نیم قدم از ورودی فاصله داشت. بله، قدم‌هایم را شمرده بودم. هیچ تختی وجود نداشت و قسمت اعظمی از دیوار هم، با کمد دیواری پوشانده شده بود. کمد دیواری دقیقا همان رنگی بود که مهرداد برای اتاق خوابمان پیشنهاد داده بود و من، آن را رد کردم، بلوطی.

به در ورودی نگاه کردم تا مطمئن شوم عماد به این زودی برنگشته، سپس با خیال راحت، در کمد دیواری را باز کردم. عنکبوت از این کارم خوشش نیامد و تارش را جمع کرد تا از جلوی صورتم بالا برود. هیچ لباسی نمی‌دیدم، در واقع هیچ چیز نمی‌دیدم.

من، دو ساعت تمام در آن خانه تنها بودم. کم‌کم داشتم می‌پذیرفتم که عماد قرار نیست برگردد، اما صدای باز شدن در حیاط اینطور نمی‌گفت. از پشت پنجره دیدمش که تمام خریدها را به دست سالمش سپرده بود. فهمیدم درد دارد که صورتش درهم شده؛ با این وجود، از جایم تکان نخوردم. شانه‌هایم را بغل کردم و به محقق شدن آرزویم چشم دوختم. در رویاهایم، عماد حلقه زن دیگری را حمل نمی‌کرد، نام من در شناسنامه مهرداد کبیری نبود و خانه‌مان، اتاق‌هایی داشت که با بچه پُرشان می‌کردیم.

در باز شد و من جلو رفتم تا کیسه‌ها را از دستش بگیرم. من و او زیر یک سقف بودیم و همین کافیست. حداقل این احساسی بود که در آن لحظه داشتم، احمق که شاخ و دم ندارد!

- مجبور شدم چند جا سر بزنم تا چیزایی که می‌خوامو گیر بیارم، ببخش که دیر شد. اگه گوشی داشتی بهت خبر می‌دادم.

لبخند نرمی زدم؛ انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه قبل، صدبار دور خانه چرخیده و با فکر برنگشتنِ او، خود را گلاویز کرده بودم! کنسرو لوبیا و ذرت و نخودسبز را به نوبت از کیسه خارج کردم. برایم سخت بود که به قیمت‌هایشان نگاه نکنم.

- پول از کجا آوردی؟ فکر کردم همه چیتو بیمارستان جا گذاشتی آخه.

بسته ماکارونی پروانه‌ای را لمس کردم. از کودکی عاشق باز کردن کیسه‌های خرید و بیرون آوردن وسایل از دلشان بودم. چرا که این، اتفاق نادری به حساب می‌آمد. ناپدری‌ام هرگز با چند کیسه خرید بزرگ به خانه نمی‌آمد. بیشترین چیزی که در دستش می‌دیدم، پاکت  سیگار، فندک یا تسبیحش بود.

عماد روی مبل نشست و نفسی از سر خستگی کشید.

- رفتم بیمارستان، باید کیف پول و وسایلمو برمی‌داشتم.

بسته نمک از دستم افتاد. عماد این را ندید، چون چشم‌هایش را بسته بود.

- غصه نخور، مهرداد نبود.

- چرا برگشتی؟

نتوانستم زبانم را متقاعد کنم که این سوال، غرورم را خرد می‌کند. عماد سرش را بلند کرد و به منی که میان خریدها گم شده بودم نگریست.

- هنوز یه کار دیگه مونده که باید انجام بدم.

چشم باریک کردم و همین که دهان باز کردم بپرسم «چه کاری» عماد زودتر از من جنبید:

- اون کیسه مِشکیه رو ببین!

 

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

پارت 79

چشمم به سمت کیسه‌ پارچه‌ای که مقابل زانویم روی زمین ولو شده بود رفت. با کنجکاوی کیسه را برداشتم و درونش را وارسی کردم. با دیدن محتویات کیسه، چشم‌هایم برق زد و صدایم سوار بر ناباوری و هیجان، اوج گرفت:

- نه!

عماد خندید:

- آره!

به پارچه سفیدش چنگ انداختم و از نرمی‌اش به وجد آمدم. وقتی از دل کیسه بیرونش کشیدم و مقابل صورتم گرفتمش، موفق نشدم جیغم را خفه کنم:

- این که خودشه! خدایا! از کجا پیداش کردی؟

عماد چانه‌اش را با غرور بالا داد و چشمکی زد:

- باید اعتراف کنم آسون نبود.

آن را به سینه‌ام فشرد و چشم بستم. بوی نویی می‌داد. اگر آن لحظه پلیس هم از در آن خانه وارد می‌شد و با دستبند مرا سوار ماشین سفید و سبزش می‌کرد، نمی‌توانست پروانه‌هایی که در قلبم به پرواز درآمده بود را متوقف کند. صدای بال زدنشان را می‌شنیدم، به این طرف و آن طرف می‌رفتند و آنقدر زیاد بودند که هر از گاهی بال‌هایشان به دیواره‌های قلبم برخورد می‌کرد.

- می‌خوای بپوشیش یا تصمیم داری تا ابد نگاش کنی؟

حق با عماد بود. بلند شدم و خودم را در اتاق‌خواب حبس کردم تا بپوشمش. مانتو و تاپ زیرش را که بوی عرق گرفته و تقریباً به تنم چسبیده بود، درآوردم. وقتی تیشت را پوشیدم، از هیجان لبم را گاز گرفتم و چند بار پریدم تا باورم شود تیشرت رویاهایم را پوشیده‌ام! دور خودم چرخیدم، هیچ آینه‌ای در اتاق‌خواب وجود نداشت که بتوانم خودم را ببینم.

دو تقه به در زده شد:

- پوشیدی؟ می‌تونم ببینم؟ اگه اشکالی ندا...

فرصت نکرد جمله‌اش را تمام کند، چون من در را باز کردم. با لبخندی که به چشم‌ها و ابروهایم هم رسیده بود، چرخ زدم و مشت‌هایم را توی هوا تکان دادم:

- عاشقشم!

عماد دستی به لب‌هایش کشید اما آن خنده‌ به همین راحتی ناپدید نمی‌شد. دست به کمر زدم و با چشم‌هایی تهدیدآمی نگاهش کردم:

- تو داری به من می‌خندی؟

سرش را اغراق‌آمیز به دو طرف تکان داد.

- نه، نه، اصلا. فقط خیلی... چطور بگم؟

انگشت اشاره‌ام را تهدیدوار به سمتش نشانه گرفتم:

- چطور جرئت می‌کنی؟!

دست‌هایش را به نشان تسلیم بالا آورد، نه خیلی بالا. آنقدری که شانه‌اش به زحمت نیوفتد.

- فقط... به نظرم ریحانا الان خیلی خوشگل‌تره!

بلند خندیدم، طوری که انگار تا به حال، احدی غمگینم نکرده بود.

- به نظرت چقدر احتمال داره بتونم سمیه رو پیدا کنم؟ چقدر با تیشرتش حالمو گرفت عوضی! صرفاً واسه اینکه حرصم بده، هر روزِ خدا از زیر فُرم مدرسه می‌پوشیدش.

عماد پشت سرم آمد، عادت داشتم وقتی پر چانگی می‌کنم، راه بروم. نمی‌توانستم یک جا بند شوم، دهان و پاهایم انار به هم متصل بودند.

- یادمه بعد مدرسه میومدی پیشم فین‌فین می‌کردی!

 

  • لایک 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

پارت 80

به سمتش برگشتم و پا به زمین کوبیدم. ریز می‌خندید.

- هیچم فین‌فین نکردم! دروغگو!

نگاهم را روی دیوارهای خالی خانه چرخاندم.

- منم از دست بابام عصبانی بودم. اون ماه سر یه چیز مزخرف تنبیهم کرده بود، بهم پول تو جیبی نمی‌داد.

با ناباوری زمزمه کردم:

- من... نمی‌دونستم!

سرش را تکان دادم.

- چی می‌گفتم؟ اینکه رفتم بخرمش ولی پولم نرسید؟! اونطوری که دوبار گریه می‌کردی؛ یه بار واس خاطر تیشرت، یه بارم به خاطر من.

لبخند زدم؛ حق با عماد بود. صدای قلبم که به گوش‌هایم رسید، فهمیدم وضعیت خوب نیست. آب دهانم را قورت دادم.

- آینه نداره اینجا چرا؟

از او فاصله گرفتم؛ اما در آن خانه کوچک، مگر چقدر می‌توانستم دور شوم؟ عماد دست در جیب شلوارش کرد و گوشی‌اش را بیرون کشید. سرم را کج کردم:

- چی کار می‌کنی؟

قبل از اینکه بتوانم حتی درست بایستم، عماد گوشی‌اش را بالا آورد و لبخند یک طرفه‌ای زد:

- بگو سیب!

- عماد وایستا...

همان لحظه، صدای چیک دوربین بلند شد. به طرفش رفتم و گوشی را از دستش قاپیدم.

- این چیه؟ وای! لاقل می‌ذاشتی دهنمو ببندم!

در عکس، دختربچه شانزده ساله‌ای را می‌دیدم که چشم‌هایش، درخشان‌ترین نقطه تصویر بود. تیشرت گشاد سفیدش، تا ران‌هایش ادامه داشت؛ تیشرتی که یکی از عکس‌های پانزده سال قبلِ ریحانا رویش چاپ شده بود. مادر هرگز آن را برایم نخرید؛ چون به نظرش چنین لباس‌هایی روی وقار و پاکدامنی دختر نوجوانش، تاثیر منفی می‌گذاشت.

- آخه مدل موهاشو ببین تو!

با این حرف عماد، خندیدم. حق با او بود؛ آرایش دودی و تیره ریحانا با مدل موی خشن و پسرانه‌اش، برای دنیای مُد امروز، نامعمول به نظر می‌رسید. عماد روی مبل نشست و خوشحال بودم که دیگر نفس‌هایش را روی گردنم حس نمی‌کنم. همانطور که روی موهایم دقیق شده بود، ناخواسته صفحه گوشی‌ را لمس کردم. عکس دیگری به نمایش درآمد و زیر پایم خالی شد! به چشم‌هایم اطمینان نداشتم، باورم نمی‌شد چه می‌بینم.

- اینقدر از عکست خوشت اومده؟

فوری روی صفحه ضربه زدم و وقتی گوشی عماد را به او برگرداندم، این عکس من بود که روی صفحه، نقش بسته بود. به چشم‌های جذابش نگاه کردم، دیگر هرگز نمی‌توانستم به او، مثل قبل نگاه کنم.

 

  • لایک 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت81

- من... من برم یه چیزی درست کنم.

این را در حالی گفتم که عماد هنوز به عکس من درون گوشی‌اش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. سرش را با بی‌حواسی محض تکان داد و من به آشپزخانه پناه بردم. دست‌هایم را روی اجاق گاز سفید گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. قلبم به تندی می‌تپید، برایم سخت بود ظاهرم را حفظ کنم.

- چی درست می‌کنی؟
با هینِ بلندی، از جا پریدم و دستم را روی قلبم گذاشتم. عماد دست‌هایش را بالا برد و متوقف شد:
- منم بابا! چرا اینقدر ترسیدی؟

برای چند لحظه به چشمان تیره‌اش نگاه کردم، حتی پلک نزدم. دست و پایم سِر شده بود و اگر ثانیه‌ای مرا به حال خودم می‌گذاشت، غش می‌کردم! به سختی گردنم را خاراندم:
- من... چیز... خریدا رو... میشه بیاری آشپزخونه؟

انگار تا آن روز هیچ وقت لبخند نزده بودم، لب‌هایم مدام می‌لرزید و لبخند پوشالی‌ام از هم می‌پاشید. عماد سرش را تکان داد و به سراغ خریدها رفت. زانوهایم خم شد و ناچار شدم به کابینت چنگ بیندازم تا بتوانم سرپا بمانم.

روی کابینت‌ها یکی یکی از روغن و گوجه و پیاز و گوشت پر شد. حالا اندازه یک ماه زندگی در این خانه، مایحتاج داشتیم؛ اما من بعید می‌دانستم تنها یک شب دیگر هم بتوانم اینجا دوام بیارم.
- دستشویی کجاست؟

سرش را از روی رسید بالا بلند خرید بلند کرد و با چشم‌های درشت به من خیره شد. طوری که دوباره گردنم را خاراندم، محکم و با ناخن‌هایم این کار را کردم.
- تو اتاق خوابه دیگه، تو خوبی؟

نمایشی خندیدم، خنده‌ای که به گریه شبیه‌تر بود تا خنده. انگشت شستم را نشانش دادم:
- عالیِ عالی!

از جلوی چشم‌های متعجبش غیب شدم و به دستشویی پناه بردم. با هر دو دستم شروع به خارش گردنم کردم، پوستم داشت آتش می‌گرفت اما نمی‌توانستم خارش را متوقف کنم. دستشویی کوچیک بود و من فقط دو ساعت با سقف فاصله داشتم.

گوشی‌ام را از جیب پشت شلوارم بیرون کشیدم و چند بار دکمه‌اش را فشردم اما همچنان تنها چیزی که می‌دیدم، صورت رنگ پریده خودم در صفحه خاموش و سیاهش بود. به یاد آوردم که باتری‌ تمام کرد و من فرصت نکردم آن را شارژ کنم. پایم را که در دمپایی آبی رنگ بود، به کف دستشویی کوبیدم. لعنتی! به تلفن نیاز داشتم.

وقتی به سمت آینه برگشتم تا دست‌هایم را بشورم، سر جایم خشکم زد! سرم را به چپ متمایل کردم و به تاول‌های ریز روی گردنم نگاه کردم. چشم‌هایم را جمع کردم، هنوز هم می‌خارید. آب سرد را باز کردم و تلاش کردم با مشت های کوچک آب، التهاب و سوزش آن را از بین ببرم.
دست‌هایم را به پشت شلوارم مالیدم، کاش می‌توانستم این تیشرت نفرین شده را از بدنم جدا کنم و بسوزانم. چند نفس عمیق کشیدم که کمکی نکرد. به در دستشویی نگاه کردم، نمی‌توانستم تا ابد اینجا بمانم.

به آشپزخانه برگشتم. عماد تمام خریدها را جابه‌جا کرده و روی مبل دراز کشیده بود. آهی کشیدم و سردرگم، در آن آشپزخانه کوچک دور خودم چرخیدم. چند بادمجان برداشتم و همینطور که پوست می‌کندم، به هیاهوی توی سرم گوش کردم.

یک ساعت بعد، تابه‌ای پر از یتیمچه خوشمزه داشتم. آنها را در دو ظرف چینی ریختم و همراه با زیتون، به نشیمن رفتم. از نوجوانی آرزوی این لحظه را داشتم، برای عماد غذا بپزم و او مقابلم بنشیند، درست همینطور که حالا نشسته است.

- بوش که دیوونم کرد! ببینم طعمش چطوره...
- نه، نه، نه، وایستا!

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت 82

دستش با تکه‌ای از نان لواش، نرسیده به غذا متوقف شد. سرش را بلند کرد. آب دهانم را قورت دادم اما بغضم همان جا باقی ماند.
- می‌خوام از این شبِ به یاد موندنی، عکس یادگاری بگیرم. گوشیتو میدی؟

گوشی‌ای را از روی فرش برداشت، رمزش را زد و به سمتم دراز کرد.
- گوشی خودت بیمارستان جا مونده؟

گوشی‌اش را گرفتم و قصه بافتم:
- آره بابا این مهرداد عوضی یه جور استرسیم کرد اصن یادم رفت گوشیمو از اتاقت بردارم.

سرش را خم کرد:
- من اتاقو گشتم، گوشیت اونجا نبود.

چند لحظه با لب‌های لرزان نگاهش کردم. خودش سر تکان داد:
- حتما شوهرت پیداش کرده.

از خدا خواسته تاییدش کردم و همینطور که دستم روی گوشی حرکت می‌کرد، با چشم اشاره کردم:
- کمرتو صاف کن... بخند بابا بداخلاق! می‌خوام عکس بگیرما... اینطوری نه!

سلفی سریعی ثبت شد که یتیمچه‌ها و ظرف‌های چینی هم در آن حضور داشتند. بدون نگاه به آن عکس، از گالری بیرون زدم و وارد پیامک‌ها شدم. عماد شروع به خوردن کرد.

- وای! خیلی قشنگ افتاده، چقدر بامزه افتادی! حتما برام بفرستش، می‌خوام منم داشته باشمش، باشه؟ ببین نکنه تو از اونایی که آدمو دق میدن تا عکس بفرستن ها؟ اگه اینجوری بگو که...

پیامِ ارسال شده را پاک کردم و به گالری و عکس دونفره مان برگشتم. عماد سرش را بلند کرد، گوشی را به او برگرداندم. هر لقمه‌ کوچک، مثل تکه سنگ بزرگی بود که از گلویم پایین نمی‌رفت.

بعد از شام، خودم را با ظرف‌ها مشغول کردم. هر بشقاب را نزدیک به هفده بار کف زدم و آبکشی کردم، دست‌هایم می‌لرزید و مدام سرم را بلند می‌کردم تا مطمئن شوم هنوز در اتاق نشیمن است. بعد از شستن کل سینک، مجبور شدم به نشیمن برگردم. در مبلی که درست مقابلش بود نشستم و عماد سرش را از روی گوشی‌اش بلند کرد:
- خسته نباشی، خیلی خوشمزه بود.

لبخند زدم. حتی تلویزیونی هم در این خانه لعنتی وجود نداشت که این سکوت سرد را بشکند. عماد گوشی را خاموش کرد و کناری انداخت. طولانی نگاهم کرد، چشم‌های من اما از روی پایه مبل به دیوارهای پشت سرش می‌پرید و یک جا بند نمی‌شد.
- می‌دونی...

نفسی گرفت و غبار غم روی صورتش نشست. نتوانستم با چشمان کنجکاوم، پیگیر ادامه جمله‌اش نشوم.
- هیچ‌وقت مثل الان آروم نبودم مائده، هیچ‌کس تا حالا اینقدر که تو بهم عشق دادی دوستم نداشته... حتی سایه.

روی مبل قهوه‌ای فرو رفتم، انگار که کلماتش حرارت بالایی داشت و گوشت و استخوان‌هایم را آب می‌کرد. بالاخره... بالاخره مرا به سایه‌اش ارجحیت داد، حتی اگر در یک جمله کوتاه بوده باشد. تنها یک پلک زدن کافی بود تا هر دو چشمم اشک آلود شود؛ من ماه‌ها منتظر این لحظه بودم. دست به هر کاری زدم تا او مرا ببیند، و حالا... خوشحال بودم؟! خوشحالی این شکلیست؟ این شکلی که عرق سردی روی کمرت نشسته، دست‌هایت یخ کرده و دوست داری از جایی که هستی، بگریزی.

گوشه چشم‌های عماد چین افتاد. از جایش بلند شد و با دو قدم کوتاه خودش را به مبل من رساند. به پارچه نه چندان نرم مبل چنگ زدم. درست کنارم نشست و طره‌ای از موهای طلایی‌ام را به پشت گوشم راند. نگاه لرزانم را بالا بردم و به چشمان تیره و خمارش رسیدم.
- مائده تو... همیشه اینقدر قشنگ بودی؟

زبانم تبدیل به تکه چوبی خشک شده بود، نباید از آن انتظارِ جواب دادن می‌داشتم. دستش روی مچ دستم نشست و آرام بالا آمد، پوست دستم مور مور شد! عماد متوجه شد، گوشه لبش بالا رفت:
- بدنت خیلی بهتر از زبونت حرف می‌زنه!

بدتر از همه اینکه از آن لمس بدم نیامده بود. شبیه تشنه‌ای که یک کاسه زهر مقابلش گذاشته باشند، دوست داشتم یک نفسه آن را سر بکشم. دستش بازویم را پیمود؛ با حوصله و صبور، انگار که تمام وقت جهان، متعلق به ما بود.

سپس به گونه‌ام رسید. کف دستش را به گونه‌ام چسباند و زیر پوستم آتش به پا شد! نالیدم:
- عماد...

نیشخندی زد. صورتش لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد. در نهایت، فاصله به انتها رسید. لب‌های سردش دهانم را گرم کرد؛ اما این بوسه، فقط یک لحظه طول کشید.
- عـِ...ماد!

چشم‌هایم از حدقه بیرون زد! عماد از من جدا شده بود اما من هنوز نمی‌توانستم نفس بکشم. به مچ دستش چنگ زدم، شاید بتوانم گردنم را خلاص کنم. با تمام توانش داشت خفه‌ام می‌کرد! اشک از گوشه چشمم ریخت. با نگاه آرام و خالی از احساسش، زمزمه کرد:
- تو سایه رو کُشتی!

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

پارت 83

چند ماه قبل

سایه

بازویش را چنگ زدم؛ طوری که به همه مهمان‌ها بفهمانم او فقط  همسر من است و همین گونه هم باقی خواهد ماند، درست مثل تمامِ این چهار سال. لبخند بزرگی می‌زنم تا ابعاد خوشبختی‌ام را با دندان‌های مرواریدی‌ام نشان بدهم. دستِ عماد دور کمرم محکم‌تر می‌شود و مرا یک قدم بیشتر به سمت خودش می‌کشید.

روژان همینطور که از چشمی دوربین ما را زیر نظر داشت، لب‌های پوشیده شده با رژلب قرمز رنگش را به لبخندی نرم مجلل کرد. دستش را بالا آورد:

- همینطوری عالیه... تکون نخورید! یک، دو، سه.

صدای چیک دوربین سونی گران قیمتش، اجازه می‌دهد بالاخره پلک بزنم. با وجود مژه‌های سنگین شده از ریملم، عذاب بود. دست عماد از دور کمرم شل شد و من برای دیدن عکس‌هایمان به سمت روژان رفتم. همینطور که موهای فندوقی کوتاهش را پشت گوشش می‌زد، دوربین را به سمتم گرفت:

- خدای من، عالی شده! انگار همین الان از مجله مُد بیرون اومدید.

چشم ریز می‌کنم تا با دقت عکس‌ها را که روژان داشت یکی یکی ردشان می‌کرد، ببینم. با غرور چانه‌ام را بالا دادم و از روژان تشکر کردم. با هیجان لب پایینش را گاز گرفت که باعث شد انتهای دو دندان خرگوشی‌اش، لکه صورتی بگیرند.

- وای! مرسی که گذاشتی تو پیجم پستشون کنم.

چشم‌هایم را با نهایت تواضع بستم و لبخند نرمی زدم که برای نمایان کردن چال گونه‌ام کافی بود.

- خواهش می‌کنم خوشگلم.

- مطمئنم پر بازدیدترین پست پیجم میشه، وای!

در این مورد شکی نداشتم؛ با این وجود، چیزی نگفتم که روژان آن را حمل بر خودستایی بکند و بعد هم چهره‌اش را کج و کوله کند. زیر چشمی دنبال شوهرم گشتم؛ پیدا کردنش با وجود قهقهه‌های نیلوفر، کار آسانی بود.

چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم. مجبور بود آن لباس تنگ تمام‌پولک را بپوشد؟ با آن رنگ قرمزش، حتی از منی که صاحب این محلس بودم هم توجه بیشتری جلب می‌کرد. نیلوفر بار دیگر خندید و در این حین، به بازوی عماد، ضربه‌ای نمایشی زد. دخترک خودنما!

- میگم سایه...

سرم را به سمت روژان چرخاندم که روی آخرین عکس من و عماد، زوم کرده بود. بخواهم دقیق‌تر بگویم؛ روی صورت من زوم کرده بود. با ناخن بلندش روی دوربین تَق‌تق کرد:

- فکر کنم این چروکا نیاز به بوتاکس دارن.

سرم را جلوتر بردم و بله، حق با روژان بود. گوشه هر چشمم سه چروک عمیق داشت که باعث شده بود کانسیلر خوب رویش نشیند. حالا که او اشاره می‌کرد، دیگر عکس‌هایمان را دوست نداشتم.  روژان سقلمه‌ای به من زد و با خنده اضافه کرد:

- مطمئنم دخترای زیادی دور عماد بال بال می‌زنن، میدونو واسشون خالی نکن؛ می‌گیری که؟

دوباره به عماد و نیلوفر نگاه کردم. هنوز هم نمی‌فهمم چه لزومی داشت دخترخاله‌اش را برای سالگرد ازدواجمان دعوت کند. با این وجود، عماد هیچ‌وقت مرزها را زیر پا نمی‌گذاشت و هر چه کِرم بود، از همین نیلوفر ریخته می‌شد.

با صدای خفه، حرف روژان را تایید کردم اما او دیگر کنارم نایستاده بود. سر چرخاندم؛ هیچ کس حواسش به من نبود. به سمت کاپ کیک‌ها رفتم و پنج تایشان را توی مشتم جا دادم. با قدم‌های کوتاه ولی سریع، به سمت دستشویی رفتم. حرکت با این دامن شیری دنباله‌دار به هیچ عنوان آسان نبود. اما وقتی برای اولین بار آن را پوشیدم و برق نگاه عماد را دیدم، نتونستم بیخیالش شوم.

در دستشویی را از داخل قفل کردم و یکی یکی کاپ کیک‌ها را توی دهنم جا دادم. با لذت چشم بستم و جویدمشان، خدای من! این‌ها باید جادویی باشند وگرنه این همه خوشمزگی، چه دلیل دیگری می‌تواند داشته باشد؟

یک چشمم به آینه بود و چشم دیگرم به دستگیره که مبادا چرخیده شود. وقتی پنجمین کاپ کیک از گلویم پایین رفت، نفس عمیقی کشیدم. انگشت را در دهانم فرو کردم و به انتهای گلویم رساندم. با اولین عوق، روی توالت خم شدم و تمام آن کاپ کیک‌ها را بالا آوردم. موهای بلند طلایی رنگ را بالای سرم جمع کرده بودم و مزاحمم نمی‌شدند.

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت 84

 

سیفون را کشیدم و با دستمال، گوشه دهانم را تمیز کردم. در دستشویی را که باز کردم، عماد درست پشت آن ایستاده بود.

- اینجایی عزیزم؟

لبخند بزرگی به او زدم و بازویش را گرفتم. خم شد و گوشه دامنم را در مشتش جمع کرد تا بتوانم همپایش راه بروم.

- هدیه‌تو دوست داشتی؟

آهنگ آرامی در حال پخش بود که معنایش را نمی‌فهمیدم؛ ولی حتم داشتم که عماد می‌فهمد، او استعداد عجیبی در یادگیری زبان داشت و زبان فرانسوی، فقط یکی از آنها بود. به صورتش که صبح با دست‌های خودم شیوش کرده بودم نگاه کردم و پرسیدم:

- کدومشو؟!

او هدایای بسیاری به من داده بود. از یک هفته قبل، هر شب با هدیه‌ای به خانه می‌آمد و می‌گفت هدیه سالگردی ازدواجمان است؛ امروز هم که... عماد با چشم‌های مشتاقش، نگاهم را تلافی کرد:

- کدومشو بیشتر دوست داشتی؟

فکر کردن نمی‌خواست، هر هفت هدیه‌ام منحصر بفرد بودند اما قلب من، گرو یکیشان بود.

- ماهگونو.

عماد سر تکان داد.

- حدس می‌زدم.

با هیجان، فشار دستم روی بازویش را بیشتر کردم.

- میشه از فردا کلاس سوارکاریمو شروع کنم؟

پیش از اینکه عماد فرصت کند جواب بدهد، صدای بلند روژان بینمون فاصله انداخت.

- نیگا چه جیک تو جیکن! بابا مثلا مهمون دعوت کردید.

رو به همسرش کرد و لب برچید:

- حس می‌کنم نادیده گرفته شدم!

شوهرش بلند خندید و دندان‌های زردش خبر از این داد که بر خلاف دعواهایش با روژان، هنوز موفق نشده سیگار را ترک کند. دستش را روی شانه روژان انداخت.

- خودم پیشمرگت میشم عشق من! ول کن این اردکای عاشقو...

اخم ظریفم، خط بطلانی روی لبخندم کشید:

- اون مرغ نبود؟

به سمت من برگشت و خیره نگاهم کرد. نگاهش آنقدر طولانی شد که حس کردم برهنه در مقابلش ایستاده‌ام، رو گرفتم. عماد دست‌هایش را در جیبش فرو کرد، دست‌هایی که حس می‌کردم بهشان برای پوشاندن خودم در برابر نگاه شوهر روژان، نیاز داشتم.

- حالا فرقیم نداه سایه جون، سخت نگیر!

چهره روژان در هم شد. دست شوهرش را پس زد و از او فاصله گرفت:

- کلا ده دقیقه هم نشد ولت کردم به حال خودت مرتضی،  بو گوه گرفتی انقدر خوردی!

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت 85

 

تحمل یکی از هزاران دعوای روژان و مرتضی را نداشتم؛ آن هم در مهمانی که این همه برایش هزینه کرده بودم. به عماد اشاره کردم تا میانجی گری کند.

- داشت یادم می‌رفت روژان... دوست من یه پروژه عکاسی توی کیش داره که لقمه چب و چیلیه! منم تو رو بهش معرفی کردم. چی میگی؟ هستی یا نه؟

همین کافی بود تا روژان بی‌خیال شوهرش بشود و بحث را فراموش کند. خبر داشتم که اوضاع برای آن دو، خوب پیش نمی‌رود. مرتضی از کارخانه اخراج شده بود و روژان باید یک تنه با اجاره خانه و قسط‌های وام ماشینشان سر و کله می‌زد. نمی‌دانم شوهرش  چطور نتوانسته در این چهار ماه، کاری پیدا کند؛ در حالی که روژان از فشار کاری، تقریبا نامرئی شده بود! اگر به بهانه این جشن نبود، بعد از دو ماه هم قرار نبود دوستم را ببینم.

 ساعت نه شب بود که آخرین مهمان هم خانه را ترک کرد. حدس بزنید چه کسی بود که قصد دل کندن نداشت و به مبل چسبیده بود؟ البته که نیلوفر! خداحافظی‌اش را بی‌جواب گذاشتم و در را پشت سرش کوبیدم. به هر حال که مخاطب آن خداحافظی با چشمک، عماد بود و نه من.

به سمت مبل‌ها رفتم و کوسن‌ها را پایین انداختم. با خستگی به اطراف نگاه کردم، یعنی ممکن بود جایی انداخته باشمش؟ من حتی توی یخچال و فریزر را هم نگاه کرده بودم. با کلافگی، همان جا وسط نشیمن، کفش‌های پاشنه بلندم را از پا در آوردم.

- عماد؟ زیپ لباسمو باز می‌کنی عشقم؟

از پشت سر به من نزدیک شد و زیپ لباسم را پایین کشید. بوسه گرمی روی شانه برهنه‌ام کاشت که گرمایش تا نوک پایم پخش شد. لباس را همان جا روی زمین رها کردم و به سمت آشپزخانه رفتم.

- مرسی عزیزم.

یکی یکی کشوهای کابینت را بیرون کشیدم. آن روز اصلا سمت کابینت‌ها نرفته بودم. همه چی را بهجت خانم و دخترش مدیریت می‌کردند، با این وجود، جای دیگری نبود که نگشته باشم.

کف سرامیکی آشپزخانه ولو شدم و نفسم را بلند، به بیرون فوت کردم. گردنم را خاراندم. می‌توانستم قسم بودم که آخرین بار روی میز گذاشته بودمش، اما آنجا نبود. نه تنها آنجا، بلکه هیچ جای دیگری هم نبود.

بلند شدم و به سمت اتاق خواب رفتم. در سفیدش را باز کردم و عماد را دیدم که داشت گره کراواتش را باز می‌کرد. به چهارچوب در تکیه زدم.

- گوشی منو ندیدی؟ مطمئنم همین جا گذاشته بودمش، ولی نیست.

جلوی آینه قدی ایستاده بود و حتی آینه هم به سختی می‌توانست آن قد بلند را در خود جا بدهد. کراواتش را باز کرد و سراغ دکمه‌های پیراهن سفیدش رفت. بدونه درنگ جواب داد:

- من برش داشتم.

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت 86

 

شنیدن این جمله‌، طوری زیر پایم را خالی کرد که برای چند لحظه، هیچ کلمه‌ای به ذهنم نرسید و با دهان باز همان جا خشکم زد. عماد دکمه آخرش را بی‌توجه به من باز کرد و لازم دید اضافه کند:

- باید یاد بگیری درست ازش استفاده کنی.

بالاخره به خودم آمدم. صداهای توی سرم روشن شد و قدم برداشتم.

- یعنی چی؟ منظورت چیه؟!

عماد به طرف حمام رفت و من هم پشت سرش پاهایم را روی زمین کشیدم.

- من یک هفته قبل چی بهت گفتم؟

سرجایم ایستادم. عماد به طرف من برگشت و طره ای از موهایم را به پشت گوشم هدایت کرد. انگشت شستش را روی چانه‌ام کشید و من صورتم را عقب کشیدم.

- گفتم اگه می‌خوای روژانو دعوت کنی، شوهرشو دعوت نکن. نگفتم؟!

لب برچیدم. آنقدر به خودش مسلط بود که موقع گفتن این جمله، ذره‌ای صدایش بالا نرفت. با آرامش عجیبی، تقلای مرا تماشا می‌کرد. لب برچیدم.

- خودت می‌دونی روژان تنها دوس منه! بعدشم اصلا چطور می‌تونم بگم شوهرشو با خودش نیاره؟

- پس نباید دعوتش می‌کردی.

ابروهای تیره‌اش را بالا انداخت، انگار که همه چیز به روشنی روز بود و تنها کسی که این را متوجه نمی‌شد، من بودم. سعی کردم از قانعش کنم، با وجود اینکه قلبم همین حالایش هم به تندی می‌تپید و صدایش بین کلماتِ توی سرم وقفه می‌انداخت.

- نمی‌شد! از استوری بقیه می‌فهمید مهمونی گرفتم و دعوتش نکردم، ناراحت می‌شد.

عماد شانه‌ای بالا انداخت و از من رو گرفت تا به طرف حمام برود.

- پس خودت به جاش ناراحت میشی.

لحظه‌ای قبل از اینکه در حمام به طور کامل بسته شود، اشک‌ها پشت چشم‌هایم صف بسته و آماده سقوط بودند. صدایم لرزید وقتی با نهایت عجز نالیدم:

- خب ببخشید.

اما عماد آن را نشنیده گرفت و متعاقبش، صدای باز شدن دوش به گوشم آمد. همان جا وسط اتاق نشستم و ضربه‌ای با دست به پیشانی‌ام زدم. روژان بهترین دوستم بود، اما واقعا ارزش ناراحتی و کدورت عماد را داشت؟

آنقدر آنجا نشستم تا اینکه صدای قطرات آب قطع شد. در حمام باز شد و عماد با حوله‌ سیاهی که به دور کمرش می‌پیچید، بیرون آمد. بخار جمع شده داخل حمام، به آسودگی در فضای اتاق آزاد شد. اشک‌هایم را پاک کردم و بلند شدم. چهره‌ام در هم رفت، عضلات پایم حسابی گرفته بود.

تمام ناراحتی‌ام را در صورتم جا دادم:

- عماد! گفتم ببخشید!

از کمدش یک دست تیشرت و شلوارک سفید برداشت. 

- بهت گفتم از نگاه‌های مرتضی خوشم نمیاد سایه جان، اون وقت تو چی کار کردی؟ از لج من دعوتش کردی که نشون بدی حرف من، ذره‌ای برات اهمیت نداره.

پلک زدم و سرم را به طرفین تکان دادم.

- نه به خدا، اشتباه می‌کنی...

سشوار را به برق زد و جلوی آینه ایستاد تا موهایش را خشک کند. صدایم را بالا بردم تا از صدای موتورِ سشوار پیشی بگیرم:

- عشقم خب من به گوشیم نیاز دارم. صبح تا شب توی خونه‌م، حوصلم سر میره. بعدشم... بچه پنج شیش ساله نیستم که با گرفتن گوشیم تنبیهم می‌کنی... عماد؟ عماد می‌‌شنوی چی میگم؟

سشوار را خاموش کرد؛ نه برای اینکه به من جواب بدهد، آن را خاموش کرد چون دوست نداشت موهایش را خشکِ خشک کند. همیشه موهایش را نم‌دار نگه‌می‌داشت. سرم را به دیوار تکیه زدم و تسلیم شدم.

- لااقل بگو چند روز بعد گوشیمو بهم میدی؟

نگاهم نکرد. شلوارکش را پوشید و تیشرتش را از روی تخت برداشت.

- چندمین اشتباهته؟

بازوهای برهنه‌ام را بغل کردم و آهی کشیدم.

- سی و یکمی.

جوابم را گرفته بودم. تا سی و یک روز آینده، خبری از گوشی نبود. لعنتی! همین یک هفته قبل بود که آن را پس گرفته بودم. عماد به خاطر سالگرد ازدواجمان مهربان شده بود و چهار روز زودتر از موعد موقرر، گوشی‌ام را به من برگرداند تا برای مراسم سالگرد آماده شوم.

شب وقتی زیر حصار دستانش دراز کشیده بودم و عماد نفس نفس می‌زد، ذهن من هنوز درگیر بود. وقتی کنارم روی تخت افتاد و شقیقه‌ام را بوسید، ملحفه را روی تنم بالا کشیدم. هیچ کدام اشاره نکردیم که من باز هم به ارضای جسمی نرسیدم؛ احتمالا برای سی و یکمین بار!

 

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت 87

 

ردپای نور خورشید را روی چشمان بسته‌ام احساس می‌کردم. پشت سرم، تشک تکان خورد و عماد از جایش بلند شد. موهای مرا که وانمود می‌کردم خوابم، بوسید. سپس از تخت جدا شد و از اتاق بیرون رفت. لای چشم‌های بی‌خوابم را باز کردم.

زیر ملحفه توی خودم جمع شدم. فقط چند دقیقه طول کشید تا تسلیم شوم و دل از تخت بکنم. نتوانستم بیشتر از این، در برابر گرسنگی مقاومت کنم. چشم‌هایم را مالیدم و بلندترین خمیازه عمرم را کشیدم. با یادآوری کره بادام زمینی که داخل یخچال داشتم، چشم‌هایم تا آخرین درجه گشاد شد.

به اطراف چشم چرخاندم و عماد را در آشپزخانه ندیدم. یخچال سفیدی که عماد همیشه تاکید داشت با دستان کثیف لمسش نکنم را باز کردم و بین سبزی و بطری دوغ چشم چرخاندم. تا کمر در یخچال خم شدم و شیشه سس مایونز را کنار زدم اما خبری از کره نبود.

ناخواسته لب گزیدم و دست به کمر زدم.

- این کره کوفتی کجاست خدا!

- انداختمش دور.

شانه‌هایم پرید! به سمتش برگشتم و بوی خوش عطر دریایی‌اش، معده خالی‌ام را تحریک کرد. حق با روژان بود، عماد در کت و شلواری که بررای کار می‌پوشید، طور دیگری دلربا می‌شد. دست در جیب وارد آشپزخانه شد.

- نمی‌بینی دیگه شلوارات تنت نمی‌شه؟ نگرانتم عزیزم.

شانه‌ام را نوازش کرد و گوشم را بوسید. در یخچال را بستم؛ نمی‌توانستم بگویم دروغ می‌گوید. هر بار همراهِ کره بادام زمینی، مقدار زیادی مربای توت فرنگی می‌خوردم و همین هم باعث شده بود سایزم از سی و هشت، به چهل تغییر کند. شانه‌ای بالا انداختم و موهای نامرتبم را خاراندم.

- نیمرو می‌زنم.

در یخچال را مجدد به سمت خودم کشیدم، اما باز نشد. به بالای سرم نگاه کردم؛ عماد دستش را روی یخچال گذاشته بود و مانع باز شدن آن بود.

- یعنی نمی‌خوای رژیم بگیری؟

به سمتش برگشتم. حالا که دستش را بلند کرده بود و کت سرمه‌ای رنگش کنار رفته بود، به راحتی می‌توانستم برجستگی‌های عضلانی شکمش را ببینم؛ همان چیزی که سال‌ها برای ساختنش زمان صرف کرده بود. یک شکم شش تکه بی نقص که البته به عنوان همسرش می‌دانستم حذف قند از رژیم غذایی‌اش، نقش موثری در حفظ آنها داشت.

- نیمرو که دیگه...

- سایه!

معترضانه نامم را صدا زد. در این مواقع، اصلا شبیه آن شوهر عاشقی نبود که پای سفره عقد به او بله گفتم و انگشت آغشته به عسلم را در دهانش گذاشتم. بازویش را لمس کردم، همان بازوی عضلانی که هر شب وقتی سرم را رویش می‌گذاشتم، احساس غرور می‌کردم. نگرانی‌اش را درک می‌کردم، اما...

- فکر نکن ندیدم که چطور شیش تا کاپ کیک دزدیدی!

اما هیچ. سرم را پایین می‌اندازم و اصلاحش می‌کنم:

- پنج تا بود ولی به خدا همه رو بالا آوردم.

سرم را کج می‌کنم تا شاید دلش به رحم بیاید و مرا با فقط یک تخم مرغ، تنها بگذارد.

- یه جور میگی انگار مطمئنی که تا آخرین تیکه‌شو از بدنت خارج کردی!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت 88

 

آهی کشیدم. طبیعی بود که به عنوان یک مرد بی‌نقص، انتظارِ داشتنِ همسری شبیه به خودش را داشته باشد. اما فکر نمی‌کردم هیچ دکتر تغذیه‌‌ای در دنیا وجود داشته باشد که در نسخه تجویزی‌اش، صبحانه را ممنوع کند. درباره کشورهایی مثل کره شمالی و سومالی مطمئن نبودم!

- باشه، نیمرو هم نمی‌خورم.

این را درحالی گفتم که با تمام وجود آرزو کردم عماد بی‌خیال سخت‌گیری درباره سایز کمر من شود و اجازه بدهد یک صبحانه بخورم. خیال باطلی بیش نبود! مگر زمانی که گفت باید موهایم را طلایی کنم و من یک ماه تمام با او قهر کردم،  کوتاه آمد؟ یا وقتی تمام کتانی‌هایی که خریده بودم را دور ریخت و از من خواست به کفس‌های پاشنه پنج سانتی قانع شوم... او هیچ تصوری نداشت ساعت‌ها راه رفتن با آن کفش‌های پاشنه‌بلند، چه کمردردی به من تحمیل می‌کرد.

اما تمام این‌ها به یک لبخند عماد می‌ارزید! اگر قرار بود ناهار و شام هم نخورم، خب، نمی‌خوردم. هیچ کس با یک روز غذا نخوردن نمُرده است و هزاران زن، بیرونِ این در منتظر هستند تا شوهری مثل عماد داشته باشند تا برایش جان بدهند. چندکیلو وزن ناقابل که چیزی نیست.

- عزیزم، مطمئن باش من صلاحتو می‌خوام!

اجازه دادم دستم را ببوسد و لبخندش از پوست انگشتانم، به لب‌هایم کوچ کند.

- می‌دونم.

عماد به طرف در خروجی رفت و کفش‌های قهوه‌ای رنگی که انگار همین الان از جعبه بیرون کشیده بود را پوشید. هیچ‌کس تصورش را هم نمی‌کرد که شوهرم این کفش را در سی روز گذشته، هرروز پوشیده است. دستگیره را پایین کشید و یک قدم به بیرون نگذاشته بود که به طرفم برگشت:

- راستی... گوشیتو گذاشتم تو اتاق.

به آنی در دلم ستاره‌های درخشانی از امید درخشید. عماد آنقدرها هم بی‌رحم نبود، می‌دانستم که نمی‌تواند نسبت به اشک‌هایم بی‌تفاوت باشد. دست‌هایم را دور گردنش حلقه کردم و با اشتیاق، گونه‌اش را بوسیدم.

- مرسی که منو بخشیدی!

مرا از خودش جدا کرد و شانه‌هایم را فشرد.

- بدون گوشیت نمی‌تونی وقتِ آرایشگاه بگیری، برای همین امروز پیشت باشه.

از دهان نیمه بازم، اکسیژن زیادی را به ریه‌هایم فرستادم.

- وقتِ... آرایشگاه؟! من قراره وقت آرایشگاه بگیرم؟

دستش را از من جدا کرد و با اخمی ظریف، جواب داد:

- شوخی می‌کنی دیگه؟ سایه، ریشه موهات دراومده. باید رنگشون کنی!

با کف دست، ضربه آرامی به پیشانی‌ام زدم و نمایشی خندیدم.

- آ...ها! راست میگی، ببخشید. یه لحظه یادم رفت.

آهی کشید و سر تکان داد. سپس به سمت آسانسور رفت و دکمه‌اش را فشرد. نگاهی به ساعت کارتیه‌اش انداخت و بعد، آسانسور پیش پایش متوقف شد. بدون نگاه، آخرین هشدارش را قبل از سوار شدن به آسانسور داد:

- برو تو لطفا! می‌خوای همه زن منو با این سر و وضع ببینن؟

وقت در آسانسور بسته شد، نفسی که نمی‌دانم چند وقت بود حبس کرده بودم را به بیرون فوت کردم و پلک بستم. برای چند ثانیه، همان جا ایستادم. در چهارچوب در واحدمان، وسط ساختمانی که نام من رویش نوشته شده بود. در ذهنم برنامه ریزی کردم که به آرایشگاه بروم و بعد، شام مفصلی هم بپزم. آن وقت شب که عماد به خانه آمد، می‌توانم درخواست کلاس سوارکاری‌ام را مطرح کنم.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...