رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا
پیام توسط هانیه پروین افزوده شد,

⚠️ اطلاعیه مهم
این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و به‌زودی نسخه آنلاین آن از دسترس عموم خارج خواهد شد.
📌 کپی و بازنشر اثر بدون اجازه نویسنده ممنوع است.

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر کل

 

پارت 77

گفتنش برای او راحت است. این عماد نبود که از مهرداد برای حذف سایه استفاده کرد، منِ احمق بودم! نمی‌توانستم مواجهه عماد و مهرداد را متصور شوم، سرم را تکان دادم تا خیالاتم ناپدید شوند. نگاهم از تک به تک زخم‌های صورتش بالا رفت، وقتی بفهمی با سایه چه کرده‌ام، باز هم با این چشم‌های آرام نگاهم می‌کنی؟

- باشه.

سرم را پایین انداختم. این «باشه» نتیجه تمام آن تنش‌هایی بود که توی سرم می‌جوشید. حتی اگر مهرداد ما را پیدا نکند، پیش پلیس می‌رود و تمام جواب‌هایی که سروان پیروزفر به دنبالش است را با کمال میل به او می‌دهد؛ اگر تا حالا نرفته باشد! نمی‌توانم پیش‌بینی کنم سروان با حکم دستگیری من، چقدر خوشحال می‌شود. حتی شاید به او ترفیع یا پاداشی هم بدهند و من، تا آخرین لحظه عمرم را پشت میله‌های سرد سپری می‌کنم... در بهترین حالت! آیا مادر به ملاقاتم می‌آمد؟ حتی از این هم مطمئن نبودم.

- مائده با توام!

شانه‌هایم از جا پرید. با چشم‌هایی که اشک بهشان نیشتر زده بود، سرم را بلند کردم تا نگاهش کنم. وسط نشیمن ایستاده بود و کلید را در دست تاب می‌داد، تا اینکه مرا دید.

- چت شده دیوونه؟

شاید مادر به ملاقاتم نیاید، ولی شک نداشتم که ماندانا می‌آمد. سمت چپ سینه‌ام انقباضی نفس‌گیر را احساس کردم، من نمی‌خواستم به زندان بروم! هر چقدر هم که این بیرون، زندگی درخشانی برای خود دست و پا نکرده باشم، نمی‌خواهم برای شنیدن صدای ماندانا از پشت تلفن توی صف بایستم و ماموری مدام تاکید کند که زمانم تمام شده. نمی‌خواهم سال‌ها بعد برای رفتن به مراسم دفن مادرم، منتظر اجازه یا مرخصی بمانم. نمی‌خواهم با ده زن مجرم دیگر در یک اتاق بخوابم، نمی‌خواهم مقدار نشستنم زیر آفتاب را با ساعت هواخوری تنظیم کنم... خدای من! من نمی‌خواستم سرنوشت مادرم را تجربه کنم.

- مائده منو ببین... مائده!

عماد شانه‌ام را تکان می‌داد و اسمم را فریاد می‌زد. به سادگی دست‌هایم را دورش حلقه کردم و صورت خیسم را به گانِ زبرش مالیدم. با چشم‌هایی وق‌زده که داشت شانه عماد را خیس می‌کرد، به نقطه نامعلومی زل زدم و دست‌هایم را دورش محکم‌تر کردم:

- نرو... خواهش می‌کنم نرو! نرو... تو رو خدا نرو عماد!

این یک آغوشِ کاملاً یک‌طرفه بود. انگار که درختی را بغل کرده باشم و او، دستی برای پاسخ به آغوشم، نداشته باشد. ناله خفه‌اش را شنیدم:

- آی... ما...ئده...

از او فاصله گرفتم و دستم را روی دهانم گذاشتم. صورتش به سرخی می‌زد و نفسش حبس شده بود.

- ببخشید، ببخشید، ببخشید... حواسم نبود... وای!

لبش را گاز گرفت تا فریاد نزند. چند لحظه‌ای درد کشیدنش را تماشا کردم. بلند شدم و دور خودم چرخیدم.

- تلفن نداره اینجا؟ چطوری زنگ بزنم آمبولانس؟

عماد به سختی سر تکان داد. همه چیز را فراموش کرده بودم و فقط دلم می‌خواست ارتباط او با آن درد مسخره را به نحوی قطع کنم. کم‌کم منظم نفس کشید:

- خوبم، خوبم.

نفسش را به شدت به بیرون فوت کرد. همانطور که ناخنم را می‌جویدم، متوجه اشک‌های داغی شدم که ناغافل، زیر چانه‌ام جمع می‌شدند و روی یقه‌ام فرود می‌آمدند. بینی‌ام را بالا کشیدم. عماد مرا نگاه کرد با استیصال فریاد زد:

- الان دیگه چرا داری گریه می‌کنی؟!

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 78
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: ساختمان سایه نویسنده: هانیه پروین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی خلاصه: پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختما

پارت ۱ تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبوده‌ام که بوی تند عرقش، زیر بینی‌ام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانه‌ام نشده و روی مبل‌ دست‌دومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود...

پارت ۲ زمان از گذار همیشگی‌اش باز ماند و در فاصله بین من و او، منجمد شد. مامور پلیس از این قائده مستثنی بود که پیش از رفتن، شانه‌اش را فشرد و گفت: - بهتون خبر میدیم آقای کریمی، امیدتون به خد

  • مدیر کل

پارت 78

سرم را به چپ و راست تکان دادم. بیشتر از این نمی‌توانستم از آن فضای زهرآلود نفس بکشم. به دو از کنار عماد که روی مبل نشسته بود رد شدم و بیرون زدم. در دورترین نقطه باغچه از خانه ایستاد و صورتم را میان دست‌هایم گرفتم. چند دقیقه‌ای را همان جا استتار کردم. نفس‌های عمیقی که می‌کشیدم، پر از لرز بودند. با صدای افتادن چیزی درست کنارم، از جا پریدم. کفش‌هایم!

 

- من میرم خرید، یخچال خالیه.

منتظر جوابی از طرف من نماند و رفت. نگاهم را به طرف پاهای برهنه‌ام چرخاندم، حتی متوجه نشده بودم که کفش به پا نداشتم. با صدای بسته شدن در، ریه‌هایم را از هوای پاییزی که پوست خیسم را می‌سوزاند، پُر کردم. قبل از اینکه به یک مجسمه یخی تبدیل شوم، به خانه برگشتم. لحظه‌ای متوقف شدم و فکر کردم... عماد آن پیرهن و شلوارِ توی تنش را از کجا آورد؟

به طرف اتاق خواب رفتم، فقط هفت و نیم قدم از ورودی فاصله داشت. بله، قدم‌هایم را شمرده بودم. هیچ تختی وجود نداشت و قسمت اعظمی از دیوار هم، با کمد دیواری پوشانده شده بود. کمد دیواری دقیقا همان رنگی بود که مهرداد برای اتاق خوابمان پیشنهاد داده بود و من، آن را رد کردم، بلوطی.

به در ورودی نگاه کردم تا مطمئن شوم عماد به این زودی برنگشته، سپس با خیال راحت، در کمد دیواری را باز کردم. عنکبوت از این کارم خوشش نیامد و تارش را جمع کرد تا از جلوی صورتم بالا برود. هیچ لباسی نمی‌دیدم، در واقع هیچ چیز نمی‌دیدم.

من، دو ساعت تمام در آن خانه تنها بودم. کم‌کم داشتم می‌پذیرفتم که عماد قرار نیست برگردد، اما صدای باز شدن در حیاط اینطور نمی‌گفت. از پشت پنجره دیدمش که تمام خریدها را به دست سالمش سپرده بود. فهمیدم درد دارد که صورتش درهم شده؛ با این وجود، از جایم تکان نخوردم. شانه‌هایم را بغل کردم و به محقق شدن آرزویم چشم دوختم. در رویاهایم، عماد حلقه زن دیگری را حمل نمی‌کرد، نام من در شناسنامه مهرداد کبیری نبود و خانه‌مان، اتاق‌هایی داشت که با بچه پُرشان می‌کردیم.

در باز شد و من جلو رفتم تا کیسه‌ها را از دستش بگیرم. من و او زیر یک سقف بودیم و همین کافیست. حداقل این احساسی بود که در آن لحظه داشتم، احمق که شاخ و دم ندارد!

- مجبور شدم چند جا سر بزنم تا چیزایی که می‌خوامو گیر بیارم، ببخش که دیر شد. اگه گوشی داشتی بهت خبر می‌دادم.

لبخند نرمی زدم؛ انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه قبل، صدبار دور خانه چرخیده و با فکر برنگشتنِ او، خود را گلاویز کرده بودم! کنسرو لوبیا و ذرت و نخودسبز را به نوبت از کیسه خارج کردم. برایم سخت بود که به قیمت‌هایشان نگاه نکنم.

- پول از کجا آوردی؟ فکر کردم همه چیتو بیمارستان جا گذاشتی آخه.

بسته ماکارونی پروانه‌ای را لمس کردم. از کودکی عاشق باز کردن کیسه‌های خرید و بیرون آوردن وسایل از دلشان بودم. چرا که این، اتفاق نادری به حساب می‌آمد. ناپدری‌ام هرگز با چند کیسه خرید بزرگ به خانه نمی‌آمد. بیشترین چیزی که در دستش می‌دیدم، پاکت  سیگار، فندک یا تسبیحش بود.

عماد روی مبل نشست و نفسی از سر خستگی کشید.

- رفتم بیمارستان، باید کیف پول و وسایلمو برمی‌داشتم.

بسته نمک از دستم افتاد. عماد این را ندید، چون چشم‌هایش را بسته بود.

- غصه نخور، مهرداد نبود.

- چرا برگشتی؟

نتوانستم زبانم را متقاعد کنم که این سوال، غرورم را خرد می‌کند. عماد سرش را بلند کرد و به منی که میان خریدها گم شده بودم نگریست.

- هنوز یه کار دیگه مونده که باید انجام بدم.

چشم باریک کردم و همین که دهان باز کردم بپرسم «چه کاری» عماد زودتر از من جنبید:

- اون کیسه مِشکیه رو ببین!

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

پارت 79

چشمم به سمت کیسه‌ پارچه‌ای که مقابل زانویم روی زمین ولو شده بود رفت. با کنجکاوی کیسه را برداشتم و درونش را وارسی کردم. با دیدن محتویات کیسه، چشم‌هایم برق زد و صدایم سوار بر ناباوری و هیجان، اوج گرفت:

- نه!

عماد خندید:

- آره!

به پارچه سفیدش چنگ انداختم و از نرمی‌اش به وجد آمدم. وقتی از دل کیسه بیرونش کشیدم و مقابل صورتم گرفتمش، موفق نشدم جیغم را خفه کنم:

- این که خودشه! خدایا! از کجا پیداش کردی؟

عماد چانه‌اش را با غرور بالا داد و چشمکی زد:

- باید اعتراف کنم آسون نبود.

آن را به سینه‌ام فشرد و چشم بستم. بوی نویی می‌داد. اگر آن لحظه پلیس هم از در آن خانه وارد می‌شد و با دستبند مرا سوار ماشین سفید و سبزش می‌کرد، نمی‌توانست پروانه‌هایی که در قلبم به پرواز درآمده بود را متوقف کند. صدای بال زدنشان را می‌شنیدم، به این طرف و آن طرف می‌رفتند و آنقدر زیاد بودند که هر از گاهی بال‌هایشان به دیواره‌های قلبم برخورد می‌کرد.

- می‌خوای بپوشیش یا تصمیم داری تا ابد نگاش کنی؟

حق با عماد بود. بلند شدم و خودم را در اتاق‌خواب حبس کردم تا بپوشمش. مانتو و تاپ زیرش را که بوی عرق گرفته و تقریباً به تنم چسبیده بود، درآوردم. وقتی تیشت را پوشیدم، از هیجان لبم را گاز گرفتم و چند بار پریدم تا باورم شود تیشرت رویاهایم را پوشیده‌ام! دور خودم چرخیدم، هیچ آینه‌ای در اتاق‌خواب وجود نداشت که بتوانم خودم را ببینم.

دو تقه به در زده شد:

- پوشیدی؟ می‌تونم ببینم؟ اگه اشکالی ندا...

فرصت نکرد جمله‌اش را تمام کند، چون من در را باز کردم. با لبخندی که به چشم‌ها و ابروهایم هم رسیده بود، چرخ زدم و مشت‌هایم را توی هوا تکان دادم:

- عاشقشم!

عماد دستی به لب‌هایش کشید اما آن خنده‌ به همین راحتی ناپدید نمی‌شد. دست به کمر زدم و با چشم‌هایی تهدیدآمی نگاهش کردم:

- تو داری به من می‌خندی؟

سرش را اغراق‌آمیز به دو طرف تکان داد.

- نه، نه، اصلا. فقط خیلی... چطور بگم؟

انگشت اشاره‌ام را تهدیدوار به سمتش نشانه گرفتم:

- چطور جرئت می‌کنی؟!

دست‌هایش را به نشان تسلیم بالا آورد، نه خیلی بالا. آنقدری که شانه‌اش به زحمت نیوفتد.

- فقط... به نظرم ریحانا الان خیلی خوشگل‌تره!

بلند خندیدم، طوری که انگار تا به حال، احدی غمگینم نکرده بود.

- به نظرت چقدر احتمال داره بتونم سمیه رو پیدا کنم؟ چقدر با تیشرتش حالمو گرفت عوضی! صرفاً واسه اینکه حرصم بده، هر روزِ خدا از زیر فُرم مدرسه می‌پوشیدش.

عماد پشت سرم آمد، عادت داشتم وقتی پر چانگی می‌کنم، راه بروم. نمی‌توانستم یک جا بند شوم، دهان و پاهایم انار به هم متصل بودند.

- یادمه بعد مدرسه میومدی پیشم فین‌فین می‌کردی!

 

  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

پارت 80

به سمتش برگشتم و پا به زمین کوبیدم. ریز می‌خندید.

- هیچم فین‌فین نکردم! دروغگو!

نگاهم را روی دیوارهای خالی خانه چرخاندم.

- منم از دست بابام عصبانی بودم. اون ماه سر یه چیز مزخرف تنبیهم کرده بود، بهم پول تو جیبی نمی‌داد.

با ناباوری زمزمه کردم:

- من... نمی‌دونستم!

سرش را تکان دادم.

- چی می‌گفتم؟ اینکه رفتم بخرمش ولی پولم نرسید؟! اونطوری که دوبار گریه می‌کردی؛ یه بار واس خاطر تیشرت، یه بارم به خاطر من.

لبخند زدم؛ حق با عماد بود. صدای قلبم که به گوش‌هایم رسید، فهمیدم وضعیت خوب نیست. آب دهانم را قورت دادم.

- آینه نداره اینجا چرا؟

از او فاصله گرفتم؛ اما در آن خانه کوچک، مگر چقدر می‌توانستم دور شوم؟ عماد دست در جیب شلوارش کرد و گوشی‌اش را بیرون کشید. سرم را کج کردم:

- چی کار می‌کنی؟

قبل از اینکه بتوانم حتی درست بایستم، عماد گوشی‌اش را بالا آورد و لبخند یک طرفه‌ای زد:

- بگو سیب!

- عماد وایستا...

همان لحظه، صدای چیک دوربین بلند شد. به طرفش رفتم و گوشی را از دستش قاپیدم.

- این چیه؟ وای! لاقل می‌ذاشتی دهنمو ببندم!

در عکس، دختربچه شانزده ساله‌ای را می‌دیدم که چشم‌هایش، درخشان‌ترین نقطه تصویر بود. تیشرت گشاد سفیدش، تا ران‌هایش ادامه داشت؛ تیشرتی که یکی از عکس‌های پانزده سال قبلِ ریحانا رویش چاپ شده بود. مادر هرگز آن را برایم نخرید؛ چون به نظرش چنین لباس‌هایی روی وقار و پاکدامنی دختر نوجوانش، تاثیر منفی می‌گذاشت.

- آخه مدل موهاشو ببین تو!

با این حرف عماد، خندیدم. حق با او بود؛ آرایش دودی و تیره ریحانا با مدل موی خشن و پسرانه‌اش، برای دنیای مُد امروز، نامعمول به نظر می‌رسید. عماد روی مبل نشست و خوشحال بودم که دیگر نفس‌هایش را روی گردنم حس نمی‌کنم. همانطور که روی موهایم دقیق شده بود، ناخواسته صفحه گوشی‌ را لمس کردم. عکس دیگری به نمایش درآمد و زیر پایم خالی شد! به چشم‌هایم اطمینان نداشتم، باورم نمی‌شد چه می‌بینم.

- اینقدر از عکست خوشت اومده؟

فوری روی صفحه ضربه زدم و وقتی گوشی عماد را به او برگرداندم، این عکس من بود که روی صفحه، نقش بسته بود. به چشم‌های جذابش نگاه کردم، دیگر هرگز نمی‌توانستم به او، مثل قبل نگاه کنم.

 

  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...