مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 19 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد پارت ۲۵ چشمهایم را محکم بستم. عضلات بدنم در حالت دفاع قرار گرفت و منقبض شد. دستهایم را جلوی صورتم گرفتم. طی سالها تجربه، متوجه شده بودم که کبودی بقیه اندامهایم را میتوانم با لباسهای پوشيده پنهان کنم، اما کبودی صورت، با هزار لایه کرمپودر هم نامرئی نمیشد. مهرداد اما از کنارم گذشت و سرش را تکان داد. - میبینی ماهی؟ همیشه میگی من اذیتت میکنم، ولی در واقع این تویی که منو عصبانی میکنی. طوفان در عرض چند ثانیه، فروکش کرده و صدایش، آرام بود. دستهایم را پایین آوردم، حالم از این وضعیت رقتانگیز، از تکرار این چرخه، از مهرداد، از خودم... حالم از خودم بههم میخورد! او مهرداد کبیری بود، پسر بزرگ مِهری و قادر کبیری، وارث تمام آن رستورانهایی که پس از هر دعوا، به یکیشان میرفتیم. او هدیهای پر زرق و برق به من میداد، پشت دستم را میبوسید و میگفت که من زن اول و آخر زندگی او هستم. من هم درد بدن کوفتیام را نادیده میگرفتم، فکر میکردم با چند مسکن حل میشود، و تصمیم میگرفتم به او و ثروتش، شانس دوبارهای بدهم. این داستان هر ماهمان بود! - حق با توئه، من کسی نیستم... قلبم هنوز سریع و محکم میکوبید؛ مثل گنجشک محبوسی که در پی فرار از قفس بود. - ولی منم آدمم، این کمترین حقمه که بخوام انتخاب کنم مهرداد. حواسم بود که صدایم، دیگر آن صلابت قبل را نداشت؛ کارش را کرده و زهر چشم گرفته بود. به سمتم برگشت. - تو انتخابتو کردی دختر خوب... وقتی دستهایش را جلوی سینه قفل کرد، عضلاتش به آن تیشرت سرمهای رنگ، فشار آورد. - سه سال پیش، وقتی اون امضاها رو انداختی و عقد من شدی... اون روز انتخابتو کردی. دیوار مقاومتم داشت روی سرم آوار میشد. بغض، تمام گلویم را پر کرده و اجازه نمیداد کوچکترین کلمهای از آن عبور کند. زورم را زدم: - اشتباه کردم... اشتباه کردم مهرداد! خودتم خوب میدونی فقط برای فرار از خونه و ناپدریم، بهت پناه آوردم. گفت باید با اولین خواستگارم ازدواج کنم، چارهای نداشتم. تو نبودی، یکی دیگه... پلکش پرید و رگ شقیقهاش باد کرد. زبان خطاکارم را گاز گرفتم! روی بد خطقرمزی پا گذاشته بودم، حرف زدن از مَردی غیر از او. حالا دوباره در یک قدمیام ایستاده بود. طرهای از موهای طلاییام را برداشت، به بینی استخوانیاش نزدیک کرد و چشمهایش را موقع بوییدنشان، بست. مو بر تنم سیخ شد! - چند هفته قبل که ازم کمک خواستی، اینا رو نمیگفتی ماهیم. اون روز خیلی دوستداشتنیتر بودی... یادته؟ دانلود رمان جدید نودهشتیا 8 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 20 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مرداد پارت ۲۶ حقیقت مثل سنگ بزرگی، روی سرم افتاد. او به من کمک کرده بود، اما خب که چه؟! انتظار داشت به این خانه برگردم و تا هشتاد سالگی با او زندگی کنم؟ حتی بعید میدانستم که هشتاد سال زنده بمانم. احتمالا به دست شوهرم کُشته میشدم، او گرانترین وُکلایش را به کار میگرفت تا تبرعه شود. مطمئن بودم که سر مزارم، ساعتها اشک میریزد؛ طوری که تمام زنان اطرافش، به جنازهام حسودی میکنند و مشتاق میشوند جای خالی مرا برایش پُر کنند. از تصور دفن شدن زیر خروارها خاک، لرزی به تنم نشست. - منو نیگا ماهی... مهرداد دستش را زیر چانهام گذاشت و من در برابر فشار انگشتانش، مقاومت نشان ندادم. سر بلند کردم. ما آنقدر به هم نزدیک بودیم که میتوانستم تصویر خودم را در آن تیلههای شیدا ببینم. برنامه داشتم وقتی به خانهام برگشتم، چانهام را با اسید بشویم. - خیلی خوشگل شده بودی با اون رژ قرمز! من از او کمک میخواستم. در عین اینکه سعی داشتم طلاق بگیرم، باید متقاعدش میکردم به خاطرم خطر کند؛ البته که باید زیبا به نظر میرسیدم. پس این چهره کوفتی به چه دردی میخورد؟! انگشت شصتش که به زیر لبم کشیده شد، دستهایم را تخت سینهاش گذاشتم و نرم، به عقب هولش دادم. از کنارش گذاشتم تا بتوانم نفس بکشم. پشت به او بودم، وقتی پرسیدم: - میخوای با این تهدیدم کنی؟ بازوهایم را بغل گرفتم. سکوت مهرداد، نشانه خوبی نبود. به روی مبلهای مشکی، چشم بستم. - اینطوری میخوای منو پیش خودت نگهداری؟ شبیه جوجهتیغی که خودش را در خطر حس میکند، تیغهایم را نشانش دادم: - مثل اینکه حواست نیست... پای خودتم گیره آقای کبیری، بدجور گیره! این شبیه پروندههایی نیست که با پول، دهنشو میبندی و قسر در میری. چهرهاش را نمیدیدم، همین بود که به سرعت میتاختم. باید هشدار میدادم که سقوط من، یعنی سقوط خودش. حتی دیوارهای بلندی که از پنجره روبرو میدیدیم هم نمیتوانست جلوی پلیسها را بگیرد. سرم را به سمت چپ متمایل کردم: - از قانون و تبصرههاش سر در نمیارم، ولی اونقدری میدونم که بتونم مجازات جفتمونو حدس بزنم. صدای کفشهای مهرداد، نزدیک شدند. حالا درست پشت سرم ایستاده بود. پنجه پاهایم در کتانی، جمع شد. کافی بود به پشت خم شوم تا بین دستهای او بیافتم، من این را نمیخواستم. - اگه قراره از من جدا شی و با یه حرومزاده دیگه ازدواج کنی، ترجیح میدم جفتمون توی زندان بپوسیم! دانلود رمان جدید نودهشتیا 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 23 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد پارت ۲۷ صدایش، غرش شیری بود که سعی داشت جُفتش را نزد خودش نگهدارد. من، حیوان نبودم که رویم ادعای تملک کند، اینجا هم جنگل نبود. آب دهانم را قورت دادم، تازه آنوقت بود که متوجه خشکیاش شدم. - این پسره... حامد، آدم مطمئنیه؟ دهنش چفت و بست داره؟ لبهایش را از شانهام جدا کرد. با صدای گرفتهای که میدانستم نشانه چیست، گفت: - خیالت راحت باشه. کارو تمیز جمع درآورده، هیچکس بو نمیبره. به طرفش برگشتم اما مهرداد دستش را روی کمرم برنداشت. لبم را گاز گرفتم: - نمیتونم آروم باشم، تو اون سروانی که مسئول پروندهست رو ندیدی؛ خیلی سمجه. به منم مشکوکه مردک عوضی! ابروهای مهرداد بههم نزدیک شد. چند ثانیه طول کشید تا از من فاصله بگیرد و به طرف گوشیاش برود. دیدم که بین مخاطبینش، جستوجو کرد؛ نمیتوانستم از آن فاصله، نامها را ببینم. گوشی را به گوش راستش تکیه داد. - احوال جناب ستوده؟ نشنیدم ستوده چه گفت، اما مهرداد به خنده افتاد و این یعنی، این ستوده، هر کسی که بود، زمانی حسابی به درد مهرداد خورده بود. هر کسی شانس دیدن خندههای او را نداشت، فراموش کرده بودم این یکی از معدود چیزهاییست که دربارهاش دوست داشتم. - عزیزم گفتی اسم سروان چی بود؟ از گلدان کریستالی روی میز چشم گرفتم. "عزیزم و کوفت" را بلعیدم و به جایش، نام سروان را به گوشش رساندم. پس از چند جمله کوتاه دیگر، تماس با این حرف از طرف مهرداد، اتمام یافت: - حتما سلامتونو به پدر میرسونم. تماس که قطع شد، مهرداد دستهایش را از هم باز کرد و کوتاه، اعلام کرد: - حل شد. چشم ریز کردم. - ستوده کیه؟ بوسه کوتاهش، جواب مشخصی نبود. - آماده شو! شام میریم بیرون. به او نشان دادم که قصد کوتاه آمدن ندارم: - ستوده کیه مهرداد؟! - من میگم بریم شعبه نیاوران... تو رستوران این شعبه رو بیشتر از بقیه دوست داشتی، مگه نه؟ عقب رفتم تا مُشتهای گرمش، خالی از دستهای من شود. سوالم را سهباره تکرار کردم. آن سروان، دختربچهای داشت که باید هر شب برایش قصههای شاهنامه میخواند؛ اجازه نمیدادم مهرداد بلایی سر پدرش بیاورد. آن دختر نباید در دست ناپدری بزرگ میشد، که اگر میشد، سرنوشتش قابلحدس بود. - دادستانه ماهی، حالا برو آماده شو! - کی گفته من با تو بیرون میام؟! لبخندش، سفیدی دندانهای مرتبش را قاب کرد. سرش را خم کرد و با آرامش جواب داد: - جای زن، پیش مردشه ماهی. فکر نکن یه تعهدنامه مسخره، میتونه تو رو از من دور نگهداره دختر خوب! دندانهایم را روی هم فشار دادم، من واقعا به آن تعهدنامه کتبی که دادگاه از مهرداد گرفته بود، دل خوش کرده بودم؛ اما نگاه مرد مقابلم، به من میگفت که حتی خدا هم نمیتواند مرا از دست او نجات بدهد. دانلود رمان جدید نودهشتیا 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 25 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد پارت ۲۸ - با این سر و وضع بیام؟! قدمی عقب رفتم و دستهایم را باز کردم تا شاید مهرداد، به جایی جز لبهایم نگاه کند. چشمهایش از روی کُت مشکیام پایین رفت و وقتی به شلوار راحتی نخنمایم رسید، ابرو در هم کشید. او همیشه درخشانترین لباسها را برایم فراهم میکرد؛ لباسهایی که وقتی میپوشیدمشان، کبودی زیرشان را فراموش میکردم. حالا از صورتش میخواندم که مورد تاییدش نیستم و خدا را شکر که این گونه است. - من همچین چیزی نگفتم عزیزم... برای لحظهای، فقط برای لحظهای، خیال کردم دیگر لازم نیست کل شب را تحملش کنم. - لباسات هنوز تو کمدته، به سمیه خانم سپردم همه رو اتو بکشه. شانههایم پایین افتاد. وقتی لبهای خیس و گرمش روی پیشانیام نشست، ندید که پرههای بینیام چطور از شدت انزجار گشاد شدند. - شوهرت به فکر همه چی هست ماهیم، تو مغز کوچیکتو درگیر این چیزها نکن! - پس من میرم آماده شم. از بین بازوهایش بیرون پریدم و با قدمهایی که شاید از پشت، زیادی مشتاق به نظر میرسیدند، به طرف اتاق خوابمان دویدم... اتاق خواب سابقمان! همه چیز درست شبیه قبل بود، گذر زمان در این خانه اثر نداشت. کمدم را باز کردم، سعی داشتم نگاهم را از تخت خواب دونفرهمان، دور نگهدارم. کار سختی نبود، چرا که لباسهای کمد، زحمت دزدیدن هوش و حواسم را کشیدند. دستم را از ابتدا تا انتهای کت و مانتوهای آویزان، کشیدم. - منم دلم براتون تنگ شده بود خانما! بیست دقیقه بعد، وقتی کفشهای پاشنه ده سانتیام روی پلهها سر و صدا به پا کرده بود، حواسم نبود درست آن شومیزی را پوشیدهام که مهرداد دوست داشت. خوشحال بودم که آن تاپ تنگ را روی تخت درون اتاق جا گذاشتهام و برای هفتمین بار، شال حریرم را روی سرم کشیدم. متاسفانه دامنم آنقدری بلند نبود که روی پلهها کشیده شود؛ وگرنه با وجود مهرداد که پایین پلهها مرا مینگریست، یک سکانس کلاسیک-رمانتیک خلق میکردیم. - حالا شدی ماهیِ مهرداد. به او رسیدم و نگاه حیرانش را بیجواب گذاشتم. وقتی شال حریر احمق، برای هشتمین بار از روی موهایم لیز خورد، مهرداد دستم را گرفت: - اینجوری قشنگتره! از بین سه ماشین ردیف شده، مهرداد به سمت مکلارن مشکی رفت. وقتی روی صندلی چرمی شاگرد نشستم، به حال و روزم پوزخند زدم. به مهرداد نگاه کردم، نمیخندید اما وقتی یکی از آهنگهای اِبی را انتخاب کرد، فهمیدم چقدر سر کِیف است. معمولا تتلو انتخاب اولش بود، تازه مثل حالا هم زیر لب با آهنگ نمیخواند و شانههای بزرگش را تکان نمیداد. راستش آن لحظه، نه مهرداد و نه من، بوی خونی که آن شب ریخته شد را نمیشنیدیم... دانلود رمان جدید نودهشتیا 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 28 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مرداد پارت ۲۹ وقتی ماشین از حرکت ایستاد، افسار فکرهای توی سرم را کشیدم. سرم را بلند کردم، تابلوی باشکوه "رستوران کبیری" آنقدر بزرگ بود که نتوان نادیدهاش گرفت. احتمالا هر عابر پیادهای حداقل یکبار سرش را بلند میکرد و آن را میخواند، مثل دختری که همین حالا این کار را انجام داد. - حسابی دلت تنگ شده بود ها! به سمت چپم و مردی که وارث این رستوران و باقی رستورانهای کبیری بود، نگاه غمباری انداختم. وقتی مهرداد در را برایم باز کرد و من به ناچار، از ماشین پیاده شدم، تازه فهمیدم که این، یک خواب نیست. چشمک مهرداد و اشارهاش برای گرفتن بازویش، رقتانگیز بود و من، خوابهای رقتانگیز نمیبینم. - آقای کبیری، خانم کبیری، خوش اومدید. بازوی مهرداد در دستم فشرده شد. کاش میتوانستم به صورت سفید نگهبان مشت بزنم، فرار کنم و تا ابد خودم را در واحدم حبس کنم؛ اما پسرک، بیشتر از بیست سال سن نداشت و من نمیخواستم نفرین والدینش را به دوش بخرم. حدس میزدم همین حالا هم کلی از آن نفرینها را در جیب پشتیام داشتم، وگرنه که به اینجا نمیرسیدم. - بپر ماشینو جا به جا کن! سوییچ را به انگشتان ظریف و لرزان پسرک سپرد. انگشت اشارهاش را به سمت او نشانه رفت: - وای به حالت یه خش بیوفته روش! یه پدری ازت دربیارم بیا و ببین! پسرک چَشمهایش را ردیف کرد و جیم شد. صورت لاغرش موقعی که از کنارم گذشت، چند درجهتر رنگ پریدهتر از اولین نگاهم بود. حواسم را به جلوی پاهایم دوختم تا روی پلهها پخش نشوم، این قابلیت را داشتم. بوی زعفران، نرم و نرمک در سینهام نشست. نفسعمیقی کشیدم و یک قدم دیگر برداشتم. صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقابهای چینی، آنقدر زیاد بود که بدانم رستوران هنوز در اوج است، همان قدر که وقتی اولین بار به اینجا آمدم بود. - عوض نشده، نه؟ چشمم به سمت میز همیشگیمان رفت، گوشه دنجی که بهترین کیفیت از اجرای زنده پیانو را داشته باشم... خالی بود. - واسه تو رزرو کردم ماهیم. اصرارش برای گفتوگو با من، آزارم میداد. پیشخدمتها برایش خم و راست شدند. - مگه میزها از دو هفته قبل رزرو نمیشن؟ از کنار میز خانواده خوشحالی گذشتیم، نگاه حسرتباری به آنها انداختم. آخرین باری که آنطور از ته دل خندیدم را به یاد نمیآوردم. مهرداد صندلیام را عقب کشید: - حق با توعه... واسه تو خالیش کردم. لالههای سرخ روی میز، نگاهم را دزدیدند. کاش مهرداد نگوید که این یکی را هم برای من آماده کرده است، میدانستم کار اوست. همین هم لذت بردن از آن را برایم ناممکن میساخت. - خوشت اومد؟ نفسم را با کلافگی به بیرون فوت کردم. - آره، مشخصه تازه هستن. - چی میگی؟! منظورم پیانوعه. انگار تازه موسیقی، از باقی صداها تفکیک شد و در گوشم جریان گرفت. ابروهایم بالا رفت. از اینجا به طور کامل به رقص انگشتان زن روی کلاویههای سیاه و سفید، دید داشتم. - نوازنده قبلی چی شد؟ کلماتش برای نشستن روی صدای پیانو، زیادی چرک بودند: - گوه زیادی میخورد، اخراجش کردم. - چرا؟ آها! چون جرئت کرد موقع اجرا به من نگاه کنه، آره؟ پیشخدمت با پیشبند مخصوصی که نام رستوران رویش میدرخشید، جلو آمد. رنگ سبز پاستلی این پیشبند... چقدر خوب به یاد داشتم که خودم انتخابش کرده بودم. مهرداد کوتاه گفت: - کون لقش! از قطعه لذت ببر ماهیم. به نظر میرسید روز شلوغی برای پیشخدمتهای رستوران بود؛ چرا که پیشانی بلند دخترک، زیر آن چتریهای خرمایی، سرخ شده بود. به صورت باریکش لبخند زدم و تا پایان شب، به پیانو و نوازندهاش، نگاه دیگری نینداختم. خیلی وقت بود که این قطعه را دوست نداشتم. دانلود رمان جدید نودهشتیا 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 31 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد پارت ۳۰ - چی میل دارین؟ تبلت را در دستش جابهجا کرد؛ برای استخوانبندی ظریفش، سنگین به نظر میرسید. مهرداد مِنو را نگاه نکرد و از من چیزی نپرسید: - سوپ قارچ و خامه، جوجه زعفرونی با... مکث کرد و با پایش روی سرامیکهای سیاه، ضرب گرفت. انتخابش را بلند اعلام کرد و انگشتهای دخترک به سرعت روی تبلتش لیز خورد: - سوفله شکلات واسه دسر... جواد کجاست؟ ابروهایم بالا پرید. تا آن لحظه فکر میکردم تمام پرسنل را زنانه کرده و هیچ مردی دیگر اینجا کار نمیکند، اما انگار نتوانسته بود جواد را جایگزین کند. دخترک از بالای تبلتش به مهرداد نگاه کوتاهی انداخت و بیحواس، سرش را به نشان تایید تکان داد. لبم را گزیدم، اشتباه بزرگی کرد. - لالی مگه؟ شانههای دخترک لرزید. او را تماشا کردم که تبلت را به سینهاش چسباند و تا کمر خم شد. - ببخشید... عذر میخوام. آقای خسروی تو آشپزخونه هستن، صداشون کنم؟ مهرداد دستش را تکان داد و کلام دیگری نگفت. دخترک با کتانیهای قرمز رنگش، در شلوغی ناپدید شد. آستین شومیزم را برای دیدن عقربههای ساعتِ نقرهای رنگم بالا کشیدم... فقط ده دقیقه گذشته بود. مهرداد تلاش بیفایده دیگری را از سر گرفت: - خب، تعریف کن ببینم چه خبر؟ با ناخن روی میز ضرب گرفته و صندلیهای خالی را مینگریستم که تا دقایقی قبل، با یک خانواده پر شده بود؛ چیزی که من هرگز نداشتم. - سلامتی. سکوت روی میزمان تار تنید. فکر کردم چه میشود اگر به او بگویم "راستش پسری که موقع دبیرستان عاشقش بودم و باهاش قرار میذاشتم، همسایمه و من به زنش حسودیم میشه!" اصلاح میکنم، زن مفقودش. مهرداد بیخبر از صداهای توی سرم گفت: - توام یاد سالگردمون افتادی؟ لبهایم را به هم فشردم تا بلند نخندم. نگاهم را روی چشمهای منتظرش تنظیم کردم و صادقانه پرسیدم: - کدوم سالگرد؟! اونی که طلافروشو کتک زدی؟ طلافروش به جرم بستنِ دستبند به دست من، کلی مشت خورد. من چه کردم؟ من تنها ایستادم و مهرداد را نگاه کردم که روی شکمش نشسته بود و مشتهایش با هر ضربه، رنگینتر میشد. چشم گرفت و غرید: - تلخ شدی ماهی! وقتی پیشخدمت با سوپهایمان رسید، هر دو ترجیح دادیم قید این مکالمه عاشقانه را بزنیم. پیشخدمت، یک زن مو مشکی بود که در اواخر دهه سی سالگی به نظر میرسید. قاشقها را پیدرپی در دهانم فرو کردم؛ هیچ رغبتی برای آن سوپ نداشتم، فقط نمیخواستم با مهرداد حرف بزنم. - اون دختره، سایه... قاشق به دهانم نرسیده، متوقف شد. نگاهم را تا صورت مهرداد بالا کشیدم. با بیخیالی محض حرف میزد، انگار ما یک زوج خوشبخت هستیم و او داشت از من میپرسید نوشابه میخورم یا دوغ. - از کجا همدیگه رو میشناختید؟ قاشق را به دل سوپم برگرداندم. نمیتوانستم ببینم میخواهد از این سوال، به کجا برسد. - دبیرستان، همکلاسی بودیم. سرش را تکان داد. کاش میتوانستم میزمان را بلند کنم و روی سر نوازنده بیندازمش... اگر صدای آن پیانوی کوفتی قطع میشد، شاید میتوانستم صدای افکار مرد مقابلم را بشنوم. طولی نکشید که با جمله دیگری، غافلگیرم کرد: - متاهل هم بود... نگفته بودی بهم. - اگه میدونستی شوهر داره، قبول میکردی؟ دانلود رمان جدید نودهشتیا 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 2 شهریور سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور پارت ۳۱ مهرداد کلمات را در دهانش معطل کرد، شانههایی که عادت داشتم رویشان سر بگذارم را بالا انداخت: - قبول نمیکردم، واسه همین هم باید بهم میگفتی. آرنجهایم را روی میز گذاشتم و روی سوپم خم شدم: - بیخیال! قول دادی بی چون و چرا قبول کنی، حالا چرا یهو برات مهم شده؟ نکنه ترسیدی؟! اگه پشیمون شدی، بگو بدونم. مهرداد آخرین قاشق سوپش را قورت داد و دور دهانش را با دستمال، تمیز کرد. - احمق نباش ماهی! خودت میدونی منظورم این نبود. به صندلیام تکیه زدم و دستهایم را جلوی سینه، در هم قفل کردم. ابرویی بالا بردم و گفتم: - نه راستش، نمیدونم. دلیل این سوالای مسخره رو نمیفهمم مهرداد، متاهل بودن سایه چرا مهم شده برات؟ احساس گناه میکنی؟ دستش را روی صورتش کشید. از پرسیدن آن سوال، پشیمان به نظر میرسید و این دقیقا چیزی بود که میخواستم. باید آنقدر شلوغش میکردم که دیگر هوس سوال پرسیدن به سرش نزند. شمردهشمرده توجیح کرد: - ببین ماهی، خوش نداشتم یه مردو به این حال و روز بندازم، میگیری چی میگم؟ من طعم دوری از تو رو چشیدم دختر خوب... زهرمار خالصه! واضحه که اینو واسه یه مرد دیگه نمیخوام. به لبه صاف میز چشم دوختم و لبخند زدم. - خودتو با شوهر سایه یکی نکن، اون دیگه هیچوقت زنشو نمیبینه. حتی فکر کردن به آخرین باری که سایه را دیدم، باعث خوشحالیام میشد. او دیگر هرگز به ساختمان سایه و نزد آقای همسایه برنمیگشت... نمیتوانست برگردد. مهرداد غافلگیرانه دستش را روی انگشتهای سردم روی میز گذاشت. - هنوز نفهمیده چی به سر زنش اومده؟ دستم را به بهانه بلند کردن قاشق، عقب کشیدم. با اطمینان زمزمه کردم: - نمیفهمه... هیچوقت. باقی شب، طور دیگری سپری شد. ما همچنان پشت یک میز نشسته بودیم اما انگار کیلومترها از یکدیگر فاصله داشتیم، هر کدام در افکار خودمان پارو میزدیم اما واضح بود که به ساحل نمیرسیم. من پیش از اینها هم مرتکب جرم شده بودم؛ اما همگی در حدِ عبور از چراغ قرمز، انداختن زباله در سطح شهر و کشف حجاب بودند. برای اولین بار از خودم پرسیدم که آیا پشیمان هستم؟ جواب یک کلمه بود: نیستم... ابدا پشیمان نبودم. مطمئن هم نبودم که بتوانم از پس عواقبش بربیایم، من فقط به ندای قلبم گوش کردم؛ کاری که فیلمهای عاشقانه به بیننده توصیه میکنند انجام بدهد. اما من که عاشق نبودم، در حال حاضر چیزی بیشتر از متهم ردیف اول پرونده سایه نیستم. دانلود رمان جدید نودهشتیا 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 32 وقتی شکمم به کمربند دامنم فشار آورد، متوجه شدم زیادهروی کردهام. پرخوری عصبی، انتخاب خوبی برای غلبه به ترس از زندان نبود. مهرداد انعام دندانگیری، کف دست پیشخدمت گذاشت که فقط من میدانستم صرفا برای نمایش پولهایش بود. دخترک از شادی، سه مرتبه خم و راست شد، چیزی نمانده بود به بغل مهرداد بپرد. وقتی سوار ماشین شدیم، موضعم را مشخص کردم: - منو برسون خونه. مهرداد واکنشی نشان نداد. زیر چشمی نگاهش کردم که روی دور برگردان تمرکز کرده بود. سرم را به صندلیام تکیه زدم، نمیتوانستم تا ابد به این مرد باج بدهم. آن هم درست زمانی که تنها چند قدم تا آزادی شناسنامهام از بند اسم نحسش بود. - مهرداد شنیدی چی گفتم؟ منو ببر خونه! صدای موسیقی را بیشتر کرد و فریاد من در فریاد خواننده، خفه شد. شروع به خوردن پوست لبم کردم و چنگی به موهایم زدم که بیشک نامرتبشان کرد، اهمیتی نداشت. بیخیالی مهرداد، ترسناکتر از فریادهایش بود. وقتی وارد میدان شدیم، امیدوارانه به دستهایش که فرمان را میچرخاند زل زدم. با ورود به خروجی سوم، صدای موسیقی فرانسویاش را که نمیفهمیدم چه میگوید، کم کردم و به طرفش برگشتم: - نمیشنوی چی میگم؟ بهت گفتم منو ببر خونه خودم، مهرداد من پامو تو اون خراب شده نمیذارما! از کِی تا حالا او به فریادهای من گوش کرده بود؟ آب دهانم را قورت دادم و به خیابان منتهی به ویلایش چشم دوختم. برای من این خیابان، راهی بود که به جهنم منتهی میشد. مردمکهای لرزانم را به مهرداد سوق دادم و از تصور زندگی دوباره با او، به خود لرزیدم. نمیدانستم من اینطور حس میکردم یا ماشین واقعا هر لحظه سرعت میگرفت، گویی راننده زیادی مشتاق رسیدن به خانه بود... بیست و شش دقیقه بعد پارکتها با خرده شیشه پوشانده شده بود. خرده شیشههایی که تا چند ثانیه قبل، یک گلدان کریستالی گران قیمت بود. یک قدم عقبتر رفتم تا جریان خونِ در حال پیشروی، به پاهایم نرسد. طوری میلرزیدم، انگار عریان به برف زده بودم. به پیکر بیهوش مهرداد نگاه کردم، بیهوش و نه بیجان! بیهدف صدایش زدم: - مهرداد؟ مهرداد با توام... بلند شو! نه مهرداد و نه هیچ انسان دیگری، نمیتوانست با شکافی روی سرش، بلند شود و جواب مرا بدهد. دستم را با وحشت روی لبهای لرزانم گذاشتم، کبودی گوشه لبم تیر کشید و چهرهام درهم شد. دور خودم چرخیدم: - من... من... آمبولانس... به موهایم چنگ زدم و دستهای از تارهای طلاییام، در مشتم باقی ماند. گویا ریشه موهایم وقتی مهرداد آنها را از پشت کشید، تسلیم خشونت او شده بودند. به دستهای لرزانم نگاه کردم، یکی دوتا نبود. سرم را بلند کردم و در آینه اتاق خوابمان، مائده مفلوک را دیدم... با لبی پاره و خون تازه رویش، موهای به هم پیچیده و یقه پاره شده شومیز کوفتی موردعلاقه مهرداد. به کیف دستیام چنگ زدم، کتم را برداشتم و نگاه آخرم را به بالا تنه برهنه مهرداد انداختم، رد ناخنهای بلندم سراسر بدنش سرخ شده و ورم کرده بود. میدانستم که باید به آمبولانس زنگ میزدم و ازشان میخواستم که به داد شوهرم برسند، اما این کار را نکردم. تلو تلو خوران از ویلا خارج شدم و پشت پراید سردم نشستم. دندانهایم به هم میخورد. زنده میماند، مگر نه؟ ماشین را روشن کردم و به ساعت نگاه کردم که ده و چهل دقیقه شب را نشان میداد. با نهایت سرعت به طرف خانهام راندم. بدترین سناریوها را در ذهن میپروراندم... سمیه خانم مهرداد را در غرق در خون پیدا میکند، با پلیس تماس میگیرد و طولی نمیکشد که دستبند به دست، روانه زندان میشوم. از آینه بغل، پشت ماشینم را بررسی کردم. این چندمین باری بود که با وسواس بسیار، این کار را انجام میدادم، حس میکردم کسی دنبالم است. مچ دستم را زیر بینیام کشیدم و رد انگشتهای مهرداد، تیر کشید. به خانه رسیدم، به طرف سطل زباله رفتم و جعبههای پیتزا را کف آشپزخانه پرت کردم. دستم را تا آرنج در سطل زبالهام فرو کردم و... پیدایش کردم. کارت را بیرون کشیدم و سعی کردم با دست، صافش کنم. به کمک یک وکیل نیاز داشتم! دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 33 چشمم به لکههای سرخ روی دامنم افتاد. روی سرامیکهای سرد آشپزخانه وا رفتم و زانوهایم را در آغوش گرفتم. بلد بودم چطور باید رد خون را از لباسم پاک کنم، این یکی از آن استعدادهای پنهان ما زنها بود؛ اما این کار هیچ کمکی به من نمیکرد، در زندان که نمیتوانستم دامن صورتی بپوشم. زنگ تیز خانه به صدا در آمد. شانههایم بالا پرید و نفسهایم به شماره افتاد. آنقدر همان جا کف آشپزخانه با دهان نیمهباز و چشمهای وقزده به در نگاه کردم که زنگ، برای بار دوم نواخته شد. ساعت دیواری از یازده عبور کرده بود. آیا پلیس به این زودی مهرداد را پیدا کرد؟ در خودم جمع شدم. آمده بودند که مرا با خودشان ببرند؟ دو تقه به در خورد. هر کسی پشت در بود، قصد نداشت بیخیال شود. صدای آرامَش، باعث شد عضلاتم از حالت آمادهباش و آن انقباض عجیب، خارج شود: - مائده؟ خونهای؟ مائده! بلند شدم و زانوهای لرزانم را وادار کردم مرا تا پشتِ در حمل کنند. کمی طول کشید تا سه قفل در را باز کنم. با احتیاط، از پشت در گردن کشیدم و آقای همسایه را با کیسه سیاهی در دست، دیدم. بوی گند زباله، باعث شد بینیام را جمع کنم. نگاه بیحالم را از شلوارک و رکابیاش بالا بردم و پرسیدم: - چی شده این وقت شب؟ صورتش وا رفت. - یکی باید این سوالو از تو بپرسه! این چه سر و وضعیه؟ چه بلایی سرت اومده؟! اخم کردم. - به شما ربطی داره؟ ابروهایش بالا پرید. موهایش را خاراند و به گلدان سفالی که شکسته بود اشاره کرد: - داشتم آشغالا رو میبردم، دیدم این گلدون شکسته. گفتم شاید دزدی چیزی... - میبینی که دزد نزده. به خاک پخش شده کنار در واحدم نگاه کردم. موقع ورود به خانه، آنقدر در هپروت بودم که این افتضاح را به بار آوردم. حالا ریشههای سفید گل، از دل خاک بیرون زده بود و جلوی واحدم، نیاز به تمیزکاری داشت. - آره، یه چی بدتر از دزد زده! مردمکهایم را با انگشت شست و اشاره مالیدم، داشتند میسوختند. - مگه نمیرفتی آشغالا رو... - یا خدا! این چیه؟ به مچ دستم که حالا بین انگشتهای بزرگ او گیر افتاده بود، نگاه کردم. کبودیهایش زیر نور ترسناکتر از قبل به نظر میرسید. چشمهای سرکشم را بستم و به آنها فرصت دادم اشکهایشان را عقب بزنند. لازم نبود توضیحی به او بدهم، با این وجود، نمیدانم چرا تلاش کردم: - این... این... باز کردن دهانم، با بارش چشمهایم مصادف شد. - کی این بلا رو سرت آورده؟ به چشمهایش که تیرهتر از همیشه بود، پُل زدم. دیوار مقاومتم فرو ریخت و خودم را در آغوشش انداختم. دستهایم دور بدن عضلانیاش حلقه شد و بلند، زیر گریه زدم. حال خرابم در آن لحظه، برای بدترین اشتباهات، حاصلخیز بود. هقهقم در شانههایش فرود آمد. چند ثانیه طول کشید تا صدای افتادن کیسه زباله را بشنوم و پشت بندش، دستهایش مرا به سینه فشرد. - عماد! دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 34 نامش را صدا زدم و بلندتر از قبل، گریه کردم. حالا که فکر میکنم، عجیب بود که صدای بلندم همسایهها را از خانه بیرون نکشید؛ آن لحظه ذهنم به این چیزها نمیپرداخت. عماد مرا بلند کرد و شبیه کودکی ناتوان، به اتاقم آورد. در سکوت کنارم دراز کشید و من روی سینهاش آنقدر اشک ریختم که عاقبت، نوازش دستش کارساز شد و همان جا خوابم برد. با سردرد بدی از خواب بیدار شدم. انگار کسی از غیب، به ازای هر لحظه، با سنگ به کاسه سرم میکوبید. چشمهایم را مالیدم و به پشت چرخیدم، عماد رفته بود. از تخت پایین آمدم و فکر کردم امروز را مرخصی بگیرم. مشتهایم را پر از آب سرد کردم و به صورتم پاشیدم. درد به چشمهایم هم سرایت کرده بود، نمیتوانستم کامل بازشان کنم. با یاد آوری مهرداد، زمان برایم متوقف شد. شیر آب باز بود و من در حین تماشای آن، ماتم برده بود. سردرد تشدید شد، چشمهایم را محکم بستم و دندانهای جِرم گرفتهای که دیشب فرصت نکردم مسواکشان بزنم را به هم فشردم. شیر آب را بستم و به طرف گوشیام پرواز کردم. نام مهرداد کبیری را در گوگل نوشتم و در انتطار نتیجه، ناخنهایم را جویدم... هیچ خبر تازهای نبود. مصاحبه با مهرداد کبیری، بیوگرافی مهرداد کبیری و عکس عروسیمان که خودم روی اینستاگرام گذاشته بودم... هیچ سایتی از به قتل رسیدن وارث رستورانهای کبیری به دست همسرش، خبر ننوشته بود. گوشی را روی تخت انداختم و شروع به راه رفتن دور اتاق کردم. این تمام کاری بود که در یک ساعت آینده انجام دادم. سردردم ریشه انداخته و گردنم را خشکانده بود. هر لحظه وسوسه میشدم سرم را به دیوار بکوبم، حتی قادر نبودم درست فکر کنم. نگاهم به سوییچ پرایدم افتاد و تنها یک لحظه طول کشید تا تصمیم دیوانهوارم را عملی کنم. دست انداختم و اولین مانتویی که لمس کردم را از کمد بیرون کشیدم، یک مانتوی عروسکی کوتاه که معمولا برای کلاسهای خصوصی ریاضیام میپوشیدم و رنگ سرمهایش را دوست داشتم. آن را روی شومیز و دامن دیشبم پوشیدم و از خانه بیرون زدم. باید با چشمهای خودم میدیدم چه به سر مهرداد آمده، نمیتوانستم گوشه خانهام بنشینم و در انتظار پلیسها دق کنم. وقتی به ویلایش رسیدم، هیچ ماشین پلیسی آنجا پارک نشده بود و پرندهها روی شاخههای بلند باغچه، آواز میخواندند. کلید را به آرامی توی قفل چرخاندم و پاورچین پاورچین، وارد خانه شدم. قلبم به جای خون در رگهایم آدرنالین پمپاژ میکرد و صدای تپشهایش، پرده گوشی را به لرزه درآورده بود. روی پنجههایم راه میرفتم، حالا میفهمیدم چرا مجرم همیشه به صحنه جرم باز میگردد. همانطور که از پلهها بالا میرفتم، با خودم فکر کردم که اگر مهرداد مرده باشد، باید از کشور فرار کنم. دوست نداشتم به خاطر آن عوضی، حبس ابد بکشم یا اعدام شوم. نمیدانستم آن گردنکلفتهایی که مجرمانی مثل مرا به صرت غیرقانونی از مرز رد میکنند، دقیقا چقدر پول میگیرند... این، سوالی نبود که بخواهم از چتجیپیتی بپرسم. دستم را روی دستگیره سرد اتاق خوابمان گذاشتم... چند دقیقهای میشد که اینجا ایستاده و جسارت ورود را در خودم نمییافتم. عاقبت، با چشمانی بسته، دستگیره را باز کردم و هول دادم. با دیدن منظره روبرو، از تعجب خشکم زد! چند بار پلک زدم و به خودم لرزیدم. - بسم الله! با خیال راحت جلو رفتم، نگران خونی شدن پاهایم نبودم، چرا که اصلا خونی روی زمین وجود نداشت. جنازه مهرداد روی زمین نبود و وقتی گلدان کریستالی کنار تخت را بلند کردم، به نظر نمیرسید با چسب سرهم شده باشد؛ سالم بود. دستم را روی دهانم گذاشتم و دور خودم چرخیدم. این همان آینهای بود که دیشب، چهره زارم را در آن دیدم، حالا اما هیچ خبری از کبودی یا زخم گوشه لبم نبود. به دامنم دست کشیدم، وجب به وجبش را گشتم... خودم آن لکه های خون را دیده بودم، پس چرا نیستند؟ هر لحظه ممکن بود جیغ بکشم! گوشیام را در دستم بلند کردم و نام مهرداد را در لیست مخاطبینم یافتم. پس از رفع مسدودیت، با او تماس گرفتم و در کمال ناباوری، جواب داد: - جانم ماهی؟ دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 35 نفسم رفت و چشمهایم از حدقه بیرون زد! - این برنجهایی که سفارش داده بودم رسید خانم جوانبخت؟ صدای تکاپو از آن سوی خط به گوش میرسید. ارواح نمیتوانسند تماس جواب بدهند یا حرف بزنند و عطسه کنند؛ میتوانستند؟ چرا کتابی تحت عنوان «راهنمای تشخیص اجساد از انسانهای زنده» نداشتیم؟ - ماهی؟ چرا حرف نمیزنی دختر خوب؟ یادم آمد باید نفس بکشم، اکسیژن را یک جا بلعیدم و صدایش زدم: - مهر...داد؟ - جان مهرداد؟ چی شده، چی کارم داشتی؟ جسمم را همچون پاره سنگی سنگین حس میکردم، زانوهایم خم شد و روی تخت فرود آمدم. اینجا چه خبر است؟ صدایی که فکر میکردم دیگر هرگز نمیشنومش، پشت گوشی نامم را صدا میزد... خیلی هم زنده بود! تماس را با انگشتان سِر شدهام قطع کردم و گوشی را روی تخت انداختم. سرم را بین دستهایم گرفتم و به زنگ گوشیام، اهمیتی ندادم. میتوانستم خواب را از واقعیت تمیز دهم، امکان نداشت خواب بوده باشد، لعنتی! خیلی واقعی بود، قسم میخورم. تقویم ذهنم را بالا پایین کردم، سپس به گوشیام طوری چنگ انداختم که انگشتانم روی ملحفه سفید رد انداخت. باید مطمئن میشدم! از ویلا بیرون زدم و پشت ماشینم نشستم. مجبور شدم سه مرتبه استارت بزنم تا روشن شود و حرکت کند. سی و پنج دقیقه بعد، به مقصد رسیده بودم. تماس مدیر مدرسه را نادیده گرفتم تا تعداد تماسهای از دست رفتهام، دو رقمی شود. سه شنبهها به این شعبه میآمد. - مائده خودتی خوشگلم؟ از این طرفا؟ به طرف صدا برگشتم. آوا، حسابدار رستوران بود که با نگاهش داشت مرا میبلعید. میدانستم تا به حال مرا اینطور نامرتب یا بدون خط چشم ندیده است. بدون رد و بدل کردن تعارفهای معمول، سر اصل مطلب رفتم: - مهرداد اینجاست؟ ابروهای نازک زیتونی رنگش بالا پرید. - خب... اینجا که هست... ولی... خدا را شکر کردم که هنوز میتوانستم به خاطراتم اعتماد کنم؛مهرداد برنامه منظمی داشت که هیچ کس نمیتوانست به همش بریزد، هیچ کس جز من! از کنار آوا رد شدم و به طرف پلهها رفتم. از آشپزخانه خوشش نمیآمد و کارهای رستوران را عمدتا از دفترکارش مدیریت میداد. عادت داشتم واسطه بین او و کارکنان باشم؛ اما الان آنقدر عجله داشتم که سلام همگیشان را بیجواب گذاشتم. شبیه یک زن مغرور و تازه به دوران رسیده به نظر میرسیدم. دستهایم از نرده سیاه رنگی که لمس کردم، سردتر بود. وقتی مقابل در دفترش ایستادم، آوا خودش را جلویم انداخت. - میگم مائده جون، آقای کبیری یکم مشغولن فدات شم... قهوه میخوری؟ چشم ریز کردم، اتفاقی اینجا در جریان بود. مهرداد هیچ وقت برای من مشغول نبود، حتی وقتی برگههای درخواست طلاق را برایش آوردم، تمام شُرکایش را از اتاق بیرون کرد تا بتواند با من حرف بزند. چانهام را بالا دادم: - برو کنار! محکم به کناری هولش دادم و دستگیره در را بدون لحظهای تردید، پایین کشیدم. مهرداد سرش را بلند کرد و دست من از روی دستگیره، سُر خورد و پایین افتاد. مردمکهایم لرزید، تا خودم نمیدیدم، باورم نمیشد! حالا که صحیح و سالم پشت میزش نشسته و به من لبخند میزند، هنوز نمیتوانم به چشمهایم اعتماد کنم. دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 36 - آقای کبیری، به خدا من بهشون گفتم مشغولید... - اشتباه کردید خانم، حالام بفرمایید بیرون! صدای کفشهای پاشنه بلند آوا را شنیدم که دور شد و از پلهها پایین رفت. مهرداد دستی به ریشهای کوتاه و مرتبش کشید، دیگر به سختی بینشان یک تار سیاه پیدا میشد. از پشت میز بزرگی که سلیقه من بود بلند شد و به طرفم آمد: - خوش اومدی ماهی، زود به زود دلت برام تنگ میشه جوجه طلایی. سرم تیر کشید و چهرهام مچاله شد. مهرداد زیر بازویم گرفت و مرا به طرف مبلهای بینهایت راحت دفترش هدایت کرد. - چی شد؟ خوبی تو؟ زنگم زدی یکم پیش... طوری شده؟ لیوان آبی که به طرفم دراز کرده بود را گرفتم و یک نفسه سر کشیدم. - دی...شب... چی شد؟ مهرداد روی مبل مقابلم نشست و در حالیکه دکمه کت آجری رنگش را باز میکرد، زیر خنده زد. میدانستم چقدر از کت و شلوار متنفر است و همیشه به خاطر پدرش، آنها را میپوشد. - پس به خاطر دیشب ناراحتی. لیوان شیشهای را از ترس اینکه توی مشتم خرد شود، روی میز چوبی بینمان گذاشتم. وقتی صورت بیتفاوتم را دید، پسماند خندهاش را قورت داد. - من ازت عذر میخوام. حق داری، اشتباه از من بود. لبهایم را روی هم فشار دادم، نمیتوانستم اعتراف کنم که قسمتهایی از شب گذشته از ذهنم پاک شده، میتوانست از این مسئله برای خوراندن هر دروغی به من استفاده کند. نفسی گرفتم: - آره، تقصیر تو بود. کار دیشبت... خیلی... خیلی وقیحانه بود! -تند نرو ماهی طلا! توضیح دادم که هر کار کردم، واسه خاطر خودت بوده. لازم به اون دیوونه بازیا نبود. چیزی نگفتم. در تلاش برای بازیابی تصویر جسد مهرداد در ذهنم، سردردم تشدید میشد. ابروهای بِراش نکشیدهام را به هم نزدیک کردم: - دیوونه بازی؟! مهرداد موهایی که شرط میبستم برای حالت دادنشان، زمان و دقت بسیاری خرج کرده بود، به هم ریخت؛ آن هم با یک حرکت دستش. دستی که حلقه ازدواجمان را حمل میکرد. - آره، دیوونه بازی. وسط بزرگراه پیاده شدی و داد و بیداد راه انداختی... هنوز باورم نمیشه همه اون کارا رو به خاطر یه آدم بیارزش انجام داده باشی! اگه بلایی سرت میاومد، باید چیکار میکردم؟ بزرگراه، بزرگراه... تصاویر محو در ذهنم تاب میخورد. شبیه عکسهایی که رنگ پس داده و قابل بازیابی نبودند. چه بلایی سر من آمده بود؟ تلاش برای به خاطر آوردن، سردرد کذایی را تشدید میکرد. از درد، نفسم رفت! مهرداد از یادآوری شب گذشته، خشمگین بود. کاش میتوانستم خاطراتش را بدزدم تا بفهمم اینجا چه خبر است. به سختی پرسیدم: - آدم بیارزش کیه دیگه؟ پا روی پا انداخت، با دهن کجی که نشان نارضایتیاش بود، گفت: - سروان پیروزفر... ببینم تو مریضی؟ رنگت بدجور پریده! قبل از اینکه سوال دیگری بپرسم، مهرداد روی میز مقابلم نشست و دستش را روی پیشانیام چسباند. - تب که نداری... پاشو یه سر بریم مطب نعمت! دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 37 حتی اگر میمردم، اجازه نمیدادم دست آن عموی هیزش، به جنازهام بخورد! دست مهرداد را پس زدم و به ته ماندههای حقیقت، چنگ انداختم: - ول کن مهرداد، طوریم نیست... اون چی بود قایم کردی؟ ابروهای کلفت و سیاهش بالا پرید. جا خورده بود! - چی میگی؟ چیزی قایم نکردم. - خودم دیدم! همین که درو باز کردم، انداختیش تو کشوی میزت! پرههای بینیاش از سماجت من جمع شد. حتی خودم هم به آنچه میگفتم، اعتماد نداشتم، به چشمها و به احساس لامسه خیانتکارم که مرا با خیال نوازش عماد، فریب داده بود. مهرداد بلند شد و به طرف میزش رفت: - خیالاتی شدی ماهی طلا! پاشو برو بزار به کارام برسم. دیگر مطمئن شده بودم که اشتباه ندیدهام، این یکی واقعیِ واقعی بود. از روی مبلی که حالا از مهرداد دور بود، بلند شدم. حس سربازی را داشتم که باید از تنها بازمانده جنگ، محافظت میکرد. به تنها بازمانده از حقیقت، چنگ انداختم: - کشو رو باز کن! روی صندلیاش به سمت من چرخید. - این مسخره بازیا چیه؟ صبر منم حدی داره ماهی، نرو رو مخم! سوییچ را در مشتم فشردم و توی چشمهای پنهانکارش زل زدم. شاید در آن کشو جوابی برای تمام سوالات من مخفی شده بود، شاید دلیل خاطرات گمشده و تصاویر واهی همین جاست. ناغافل دستم را به سمت دستگیره طلایی رنگ کشویش بردم و بدون اجازه، آن را باز کردم. - لجباز! اعتراض مهرداد را هیچ شمردم و جعبه کوچک مشکیرنگ را بیرون کشیدم... خودش بود! به محض ورودم به دفترش، دستش را روی این جعبه گذاشت و مخفیاش کرد. به چشمهای سیاهش نگاه کردم، تلاشی برای پس گرفتن آن جعبه از من نکرد. - بازش کن دیگه! نفسی گرفتم، جعبه قدر کف دست بود و وزنی نداشت. آب دهانم را قورت دادم، تازه آن لحظه متوجه شدم چقدر گلویم خشک شده است. هشت لیوان آب به جهنم، من در بیست و چهار ساعت اخیر حتی دو لیوان هم آب ننوشیده بودم. لبهای پوست پوست شدهام را به هم فشردم و با اشاره دست مهرداد، جعبه را باز کردم. - راحت شدی؟ قرار بود سورپرایز باشه، گند زدی به همه برنامههام. جعبه مخملی به ناگه در دستم سنگینی کرد. ابروهایم بالا رفت و چند چین روی پیشانیام انداخت. چشمهایم ناخواسته، مجذوب زیبایی مسحورکنندهاش شده بود. - این... سرش را تکان داد: - خودشه! حلقه ایران خاتون. پلک زدم. ایران خاتون، مادربزرگ مهرداد بود. اصیلترین زنی که به عمرم دیدهام. حتی چین و چروک هم نتوانسته بود روی قدرت آن زن، کوچکترین خدشهای بیندازد. او را سوای تمام خویشان مهرداد، دوست میداشتم. - خدا رحمتش کنه، دوست داشتم بیام ازش خدافظی کنم، ولی... نشد. الماس چند قیراطی حلقه، درخشش نور را بازتاب میکرد. این فقط یک جواهر گرانقیمت نبود، من یادگار چند نسل را در دست داشتم. حتی فکر کردن به اینکه این حلقه سالها در انگشت ایران خاتون بوده، باعث میشد برایم شبیه گنجینه به نظر برسد. دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 38 - آخرین باری که دیدمش، وصیعت کرد بدمش به تو. مهرداد و من، هر دو به حلقه نگاه میکردیم. اگر سه ماه پیش، وقتی ایران خاتون فوت شد، وسط گیر و دار طلاق از مهرداد نبودم، بیشک مراسم خاکسپاری را از دست نمیدادم. آن زن تمام تلاشش را کرد تا خانواده مهرداد، مرا بین خودشان بپذیرند؛ امیدوارم روحش به آرامش برسد. - حالا که دیدی، بده دستت کنم! دست چپم را مشت کردم و عقب کشیدم. جعبه را بستم و آن را روی میز مهرداد برگرداندم. جوابی که دنبالش بودم را اینجا پیدا نخواهم کرد. مهرداد در سکوت مرا تماشا کرد که از او فاصله گرفتم و گفتم: - باشه یه وقت دیگه، باید برم مدرسه الان! دیرم شده. بهانه میآوردم. اگر شب گذشته او را نکُشته بودم، هرگز به دیدنش نمیآمدم؛ چه برسد به اینکه حلقهاش را در دست بیندازم. از روی صندلیاش بلند شد و دستهایش را در جیب شلوارش انداخت: - هنوز میری مدرسه؟ هزار بار گفتم نمیخوام کار کنی. اون اولا هم به اصرار خاتون بود که اجازه دادم بری دانشگاه و مدرک بگیری... وگرنه که ماهی من، باید بشینه خونه و خانومی کنه. پشت به او بودم، پوزخندم را نمیدید. آن لحظه از او سپاسگزار بودم که دارد آن حرفها را میزند، هر کلمهاش به من انگیزه بیشتری برای جدا شدن میداد. یک پلک زدم و چشمهایم از یادآوری خاتون، خیس شد. دستگیره در را باز کردم، مهرداد قصد خفه شدن نداشت: - یه چیز دیگه ماهی... صدای کفشهای آکسفوردش را شنیدم که از پشت سر به من نزدیک شد. - درخواست طلاقت رو پس بگیر! هر چی زودتر، بهتر. یکی دو هفته بهت مهلت میدم واحدتو تخلیه کنی و برگردی خونه خودت، ولی اگه نیومدی... اگه نیومدی ماهی طلا... دندانهایم را روی هم فشردم. صدایش هر چقدر آرامتر میشد، خوف بیشتری به جانم میافتاد. - خودم میام سراغت. به نفعته این اتفاق نیوفته، چون اگه بیوفته، دیگه روی خوش منو نمیبینی دخترخوب! بدون درنگ، دستگیره را چرخاندم و با زهر زبانش که به جانم مانده بود، بیرون آمدم. پلهها را دوتا یکی کردم و پایین آمدم، پشت سرم را هم نگاه نکردم. دیگر ایران خاتونی نبود که به خانهاش پناه ببرم، نبود تا نوهاش را رام کند، نبود که برای طلاقم وکیل بگیرد. پس از فوتش، دستمزد وکیل من هم قطع شد و جلسات دادگاه، دیگر به خوبی قبل پیش نرفت. پشت پرایدم نشستم و سرم را به فرمان تکیه زدم. آن لحظه، تصورش را هم نمیکردم که در عرض دو سه هفتهای که مهرداد تعیین کرد، چه اتفاقاتی ممکن است بیوفتد. از فردایم خبر نداشتم، از بازی تقدیر هم همینطور. پرایدم را روشن کردم و بیهدف در خیابانها راندم. مدیر دیگر زنگ نمیزد، هیچ آهنگی در ماشین پخش نشد و من در شلوغی خیابانهای تهران، یکی از هزاران آدمکِ پشت فرمان بودم. به زن محجبهای که ماشینش همپای ماشین من حرکت میکرد، نگاه کردم. احتمالا او هم مشکلات خودش را داشت، اما مطمئنم به یاد میآورد که شب گذشته دقیقا چه کار کرده. نگاهم به روسری گلبهی رنگش مانده بود که ماشینم به هیوندای جلویی کوبید! سرم به فرمان خورد اما وقتی در آینه وسط نگاه کردم، آسیب ندیده بود. ماشین زن محجبه از کنارم عبور کرد. راننده هیوندا، سرش را از شیشه بیرون آورد. پسر جوانی بود که موهایش به واسطه ژل میدرخشید و عینک آفتابی، چشمهایش را پنهان کرده بود. دستش را بیرون آورد و فریاد زد: - چه خبرته دیوونه؟! سرعتی نداشتم، ماشین هیچ کداممان آسیب ندیده بود. گازش را گرفت و رفت، اما حرفش مرا به فکر انداخت. دیوانه... مرا اینطور خطاب کرد، جرقهای توی سرم خورد! در اولین بریدگی برگشتم. پایم را روی پدال گاز میفشردم و به چراغ بنزین که روشن شده بود، اعتنایی نمیکردم. از همان اول، باید به جای مهرداد، سراغ او میرفتم. دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 39 ماشین را در کوچهای که همیشه جای پارک داشت، خاموش کردم. پیاده شدم و به جریمههای کشف حجابی فکر کردم که امروز ثبت میشدند. وقتی خانه را ترک میکردم، یک قاتل فراری بودم؛ نگران حجاب یا پرداخت آن جریمهها نبودم. حالا اوضاع فرق داشت، باید میماندم و سر در میآوردم که داستان از چه قرار است. سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه شش را فشردم. وارد مطب شدم و چشم از پیرمردی که لبخندهای ترسناکی داشت، گرفتم. منشی عوض نشده بود. صدای سلامم را که شنید، مجبور شد ویدیوی آموزش خط چشم گربهای را ببندد و گوشیاش را کنار بگذارد. - سلام عزیزم، وقت قبلی داشتید؟ به دفتر بزرگی که با خودکارهای رنگارنگ نوشته شده بود، نگاه کرد. سرم را به چپ و راست تکان دادم، صدای بالا کشیدن دماغ پیرمرد، باعث شد مو به تنم راست شود! - نه، وقت قبلی ندارم. کارم خیلی مهمه، فقط پنج دقیقه خانم دکترو میبینم و میرم. ویزیت رو هم... کارت بانکیام را به سمتش گرفتم. موهای کراتین شده صورتی رنگش را پشت گوشش بُرد، فایده نداشت. آنقدر کوتاه بودند که دوباره چلوی چشمهایش لیز میخوردند. - کامل پرداخت میکنم. منشی کارتم را بین ناخنهای بلند و فرنچش جابهجا کرد و چندبار پلک زد، مانتوی کوتاه موکایش، با دکور مطب ست شده بود. پس از اینکه به مرد جوانِ تازه وارد، سلام کرد، به من گفت: - شرمنده عزیزم، باید وقت میگرفتید. همه کسایی که اینجان، کارشون واجبه. احتمالا این همان جملهای بود که برای چنین شرایطی از بر کرده بود و به تمام کسانی که خارج از نوبت به اینجا میآمدند، تحویل میداد. با صدای پیرمرد از پشت سرم، از جا پریدم: - مشکلت فوریه؟ به سمتش چرخیدم، سر و گردنی از من کوتاهتر بود. کمر خمیدهاش این اختلاف قد را دو چندان میکرد. زخمی روی چانه داشت که حدس میزدم موقع شیو صورتش، به وجود آمده باشد. صبحانه سبزی خورده بود، دندانهایش که اینطور میگفت. با تصور اینکه شاید فداکاری پیرمرد گل کرده و میخواهد نوبتش را به من بدهد، سرم را تکان دادم. دقت کردم موقع انجام این کار، ابروهایم افتاده و چهرهام غمگین باشد. - بله، خیلی فوری. سرش را خیلی سریع، به راست خم کرد. شبیه یک عروسک کوک شده رفتار میکرد. - عجیبه! لبهای باریکش لبخند میزد و چروکهای گوشه چشمش، جمع شده بودند. ابرویی بالا انداختم: - چی عجیبه؟ - مُردهها معمولا عجلهای ندارن. مو بر تنم سیخ شد! پیرمرد به مرد جوانی که زیر چشمهایش از بیخوابی کبود شده بود اشاره کرد: - اون سه شنبه مُرد. نگاهش را سمت منشی برگرداند که داشت تلفنی، به کسی وقت ویزیت میداد. - اونم پارسال. وقتی از منشی چشم گرفتم و به پیرمرد نگاه کردم، متوجه شدم زیر ذره بینش هستم. چشمهای کدرش برق میزد و لبهای لرزانش برای بیان هر کلمه، تقلای سختی نشان میداد: - تو رو هنوز یادداشت نکردم. دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 21 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر پارت 40 ناخواسته یک قدم عقب رفتم، انگار امید داشتم بتوانم از اجلم فرار کنم. لبخند پیرمرد تا جایی عمق گرفت که چشمهایش تبدیل به دو خط شد و مردمکهایش بین چروکهای بیشمار صورتش فرو رفت. - آقای مشیری لطفا بشینید تا نوبتتون بشه، ببینید این صندلی رو برای شما کنار گذاشتیم. پیرمرد به طرف صندلی پلاستیکی که منشی اشاره کرد رفت. صندلی دورتر از مبلهای موکا رنگ قرار داشت و پیرمرد با چنان محبتی به آن نگاه میکرد که گویی فرزندش است. چند ثانیه طول کشید تا دهان نیمهبازم را ببندم و پلک بزنم. منشی را مشغول صحبت با پیرمرد دیدم، به طرف اتاق دکتر رفتم. دستگیره را کشیدم و دکتر جملهاش را نصفه گذاشت. او و بیمارش که یک دختر جوان بود، هر دو سرشان را برای دیدن من بلند کردند. تمام عجزم را در صدایم ریختم: - باید باهات حرف بزنم، فقط پنج دقیقه طول میکشه... لطفا! منشی بازویم را کشید و شک نداشتم که ناخنهایش در گوشت بازویم رد انداخت. - من به شما چی گفتم؟ ببخشید خانم دکتر، الان... دکتر موهای دکلره شدهاش را زیر روسریاش زد و عینکش را روی پل بینیاش جابهجا کرد: - ایراد نداره میترا جان، بذار بیاد تو. بازویم را از چنگال منشیاش بیرون کشیدم و برای چشمهای آرایش شدهاش چشم غره رفتم. دکتر با لبخند به دختر روبرویش که حالا بلند شده و آماده رفتن بود، نگاه کرد: - لطفا توصیههامو جدی بگیر ندا جان، خدافظ. دختر ریز اندام که آستین مانتوهایش تا ناخنهایش امتداد داشت، سرش را تکان داد و سیب گونهاش را پاک کرد. گریه کرده بود؟ وقتی از کنارم رد شد، لبخند گرمی به رویم پاشید. به عنوان کسی که داشتم پنج دقیقه از جلسهاش را میدزدیدم، زیادی با من مهربان بود؛ مهربانتر از منشی. - بالاخره اومدی! در چوبی را پشت سرم بستم. بادی که از پنجره پشت سر دکتر میوزید، باعث شد در به چهارچوبش کوبیده شود. اخم ظریفی بین ابروهای هاشور شده دکتر نشست. - ببخشید. به صندلی مشکی جلوی میزش اشاره کرد. از آخرین باری که دیده بودمش، دندانهایش را لمینیت کرده بود؛ اما من در جایگاهی نبودم که به آن اشاره کنم یا تبریک بگویم. دستهایم را روی زانوهایم به هم قفل کردم. نمیدانستم از کجا باید شروع کنم، آن هم با وجود خاطره بدی که از آخرین جلسهمان، در ذهن داشتیم. آن پنج دقیقه را به سختی به چنگ آورده بودم، پس نباید با تردید، هدرش میدادم: - یه اتفاقی افتاده، ولی سر در نمیارم چی! من... یه تیکه از خاطراتمو گم کردم. یعنی انگار... انگار اون خاطرات یه جایی توی حافظمه ولی دستم بهش نمیرسه. خدای من! میفهمی چی میگم، مگه نه؟ از قفسهای که با کتابهای قطور پر شده بود، چشم گرفتم. سایه دکتر روی صفحه نمایش لپتاپش افتاده بود، سرش را تکان داد و پرسید: - دقیقا از کجا به بعدشو یادت نمیاد؟ چشمهایم را به روی باریکه نوری که از پنجره روی دستهای سردم میتابید بستم. به عقب برگشتم، تصاویر محو همراه با تندتر شدن ضربان قلبم، وضوح بیشتری میگرفت. صداها جان گرفت و ناگهان، چشمهایم را باز کردم. نفسنفس زنان، در حالی که هنوز خودم آنچه را به یاد آورده بودم، درک نمیکردم، گفتم: - تو ماشین... مهرداد... میخواست منو ببوسه! دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 22 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مهر پارت 41 با چشمهای دریده به صورت آرام دکتر نگاه کردم. دستم روی پایم مشت شده بود و میلرزید! حتی تصور لمس شدن توسط مهرداد باعث میشد آرزوی مرگ کنم. وقتی دکتر روی صندلی مقابلم نشست، او را دیدم. از بطری بزرگی که روی میز بینمان بود، درون لیوان شیشهای آب ریخت و آن را به من تعارف کرد. یک قلوپ از آب نوشیدم، حتی همون هم روی دلم سنگینی کرد. - آخرین بار کی داروهاتو خوردی؟ سرم را به زیر انداختم. در آخرین جلسهمان به او گفته بودم که نیازی به مصرف آنها ندارم، نمیخواستم مدام احساس منگی و خوابآلودگی داشته باشم. یادم هست که فریاد زدم: «من مشکلی ندارم، این آدمهای اطرافم هستند که باید درمان شوند، نه من.» بعد هم بلند شدم و از مطب بیرون رفتم. دیگر هرگز به اینجا برنگشتم؛ تا امروز. - خیلی وقت پیش. سرش را صبورانه تکان داد، اولین بیماری نبودم که درمان را نصفه رها میکرد. او به سر و کله زدن با آدمهایی شبیه من، عادت کرده بود. عینک مستطیلی و سادهاش را روی میز گذاشت و چشمهایش را مالید. نور روی شیشههای عینکش افتاد. چطور از پشت آن همه لک، میتوانست ببیند؟ صدای آرامش باعث شد به چشمهای باتجربهاش نگاه کنم: - چیز دیگهای هم هست که بخوای اضافه کنی؟ - هست. توضیح این قسمت، سختتر از بقیه بود. نمیدانستم چرا، اما حس میکردم شنیدن این بخش از مشکل، تغییر بسیاری در تشخیص دکتر ایجاد میکند. برخلاف میل باطنیام که دوست داشت دربارهاش با هیچکس حرف نزند، تلاش کردم آنچه پیش آمده بود را در کلمات بگنجانم؛ در این کار خوب نبودم: - اون حفره خالی توی مغزم... جای خالی خاطرات دیشب... با خاطرات واهی پر شده. ابروهای روشن دکتر در هم شد و عسلی مردمکهایش در سایه فرو رفت. چنگی به موهایم زدم. لباسهایم نیاز به تعویض داشتند. مدت زمان زیادی در تنم بودند و حالا احساس خارش داشتم. - قبلا هم چند باری یه قسمت از خاطراتمو فراموش کرده بودم، ولی هیچوقت اینطوری نشده بود. یعنی... هیچ وقت توهم نزده بودم. این اولین باریه که اتفاق افتاده. آب دهانم را قورت دادم. امیدوار بودم این واقعا اولین باری باشد که دچار توهم میشوم، از کجا میتوانستم مطمئن باشم؟ همه چیز به قدری واقعی بود که اگر مهرداد را سرپا نمیدیدم، احتمالا هنوز گوشه خانهام کز کرده و منتظر رسیدن پلیسها بودم. دکتر به پشتی صندلیاش تکیه زد و آه کشید. چیزی به تمام شدن آن پنج دقیقه نمانده بود، من بدون جواب از این در بیرون نمیرفتم. وقتی کلماتش را گلچین کرد، نگاهش را از انگشتهای سفیدش جدا کرد و به چشمهای من دوخت: - اون توهمایی که گفتی، دقیقا چیان؟ تصویر مهرداد که با سر خونی و چشمهای بسته کف اتاق افتاده بود، جلوی چشمم زنده شد. - خوب نیستن... با یادآوری آغوش عماد، لب گزیدم: - شایدم هستن. نمیدونم، فقط میدونم خیلی واقعی بودن. اونقدر واقعی به نظر میرسیدن که دیگه حتی نمیتونم به خاطرات خودم اعتماد کنم. دکتر روی صندلیاش جابهجا شد. هر چه بیشتر لفتش میداد، انگار دیوارهای مطب به هم نزدیکتر میشدند. دق کردم تا آن لبهای باریکش را از هم باز کند و بگوید: - ببین مائده، هنوز مطمئن نیستم، باید بیشتر باهات حرف بزنم تا با قاطعیت نظر بدم ولی فعلا چیزی که بهش مشکوکم، فراموشی گسستگی با بازسازی نادرست خاطراته. دوباره میگم، نمیشه صددرصد... دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 24 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مهر پارت 42 - اینی که الان گفتی، چی هست؟ دیوارهای مطب داشت روی سرم فرو میریخت، آجر به آجر. دکتر جملهای که من قطعش کرده بودم را فرو خورد و برایم توضیح داد: - همونطور که گفتی، یه قسمت از دیشب رو یادت نیست، درسته؟ با توجه به چیزی که تعریف کردی، واضحه که تلاش مهرداد برای نزدیکی، فشار روانی زیادی بهت وارد کرده. ذهنت هم تصمیم گرفته اون بخش از خاطراتتو ازت مخفی کنه... قبلا هم اتفاقای شبیه به این برات پیش اومده بود، یادته؟ برای همین اون قرصا رو برات تجویز کردم مائده. نفسی گرفت تا کلماتش در ذهنم، جای خودشان را برای نشستن پیدا کنند. - چیزی که جدیده و مشخصه تو رو ترسونده، خاطرات فیکیه که برات به وجود اومده. مغزت به جای واقعیتِ حذف شده، یهسری خاطرات غیرواقعی ساخته تا اون حفره توی سرتو پر کنه. اون خاطرات هم... برای گفتنش تردید داشت، اما در نهایت تصمیم گرفت واقعیت را تمام و کمال به من ببخشد: - نمیدونم خاطرات واهیت دقیقا چی بودن، ولی معمولا آرزوها و تمایلات واقعیتو نشون میدن. دندانهایم را روی هم فشردم تا لرزش فکم را خفه کنم. تقهای به در خورد و من فهمیدم که وقت رفتن است. دکتر تاکید کرد که اشتباهم را دوباره تکرار نکنم و جلسات درمانم را شروع کنم. در پایان، با دلسوزی که او را غیرحرفهای نشان میداد، اضافه کرد: - حتی اگه نمیخوای پیش من بیای، متخصصای زیادی میشناسم که میتونن کمک کنن. فقط لطفا... جدیش بگیر مائده! وقتی از اتاق بیرون آمدم، صندلی پلاستیکی خالی بود. شاید امروز هم نوبت مرگ خود پیرمرد بود. از کنار منشی گذشتم، این بار داشت ویدیوی ساخته شده توسط هوش مصنوعی را تماشا میکرد؛ از آنها که یک گربه با ببر به شوهر گربهاش خیانت میکند. بیسر و صدا سوار ماشینم شدم، اوضاع به آن بدی که فکر میکردم نبود. به تصویر خودم در آینه وسط ماشین نگاه کردم. بالای ابروی سمت راستم، کبود شده بود؛ همان جایی که به فرمان برخورد کرد. چشمهایم برای زنی که انگیزه قتل شوهرش را در سر داشت، زیادی مظلوم به نظر میرسید. زنی که در اعماق ناخوداگاهش، بدش نمیآمد به مرد متاهل همسایه، نزدیک شود... این اتفاقات هرگز نمیافتاد. به یاد حرف خانم دکتر افتادم، وقتی از او پرسیدم: «چرا؟» کوتاه گفت: «تو از بچگی در معرض خشونت بودی مائده، ذهنت یاد گرفته وقتی فشار شدید میشه، از واقعیت جدا بشه و به توهم پناه ببره... در واقع، ذهنت سعی داره از تو در برابر اون رنجها محافظت کنه.» وقت نشد سوال آخرم را بپرسم، چرا که مریض بعدی وارد شده بود و من باید بیرون میرفتم. صدای تیز پیامک، نگاهم را معطوف به گوشیام روی صندلی شاگرد کرد. شمارهای ناشناس نوشته بود: «حالتون خوبه؟» و این، اولین پیامکش نبود. اولین پیامکش به شب گذشته برمیگشت: «من با این چیزا پا پس نمیکشم خانم صالحی! اینو به همسرتونم بگید.» خدای من! این را هم از یاد برده بودم؟ وقتی سابقه شماره را دیدم، سرم را با خستگی مفرط، به پشتی صندلی کوبیدم. ساعت ده و نیم دیشب، چرا با او تماس گرفته بودم؟ روی شماره ضربه زدم و تا زمانی که تماسم جواب داده شود، بوقها را شمردم. یک، دو، سه، چهار... همین الان به من پیام داد، چه زود گوشی را کنار گذاشت! چیزی نمانده بود قیدش را بزنم و تماس را قطع کنم، اما به محض اینکه گوشی را از گوشم جدا کردم، صدایش را شنیدم: - بله؟ از دو گربه نارنجی رنگی که داشتند مقابل ماشین من با هم دعوا میکردند، چشم گرفتم. کلمات را گم کرده و غافلگیر شده بودم، فکر کردم قرار نیست جواب بدهد. - سلام، خوبید؟ صدای مردانه برای جواب دادن، درنگ کرد. - ممنون. دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 25 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر پارت 43 قسم میخوردم که این صدای لعنتی را میشناختم، فقط باید چیزی بیشتر از دو کلمه حرف میزد تا به یاد میآوردم متعلق به کیست. لبهایم را برای اینکه بتوانم حرف بزنم، از بین دندانهایم بیرون کشیدم: - پیام داده بودین. پشت خط صدای فریاد و ناسزا بلند شد. مرد گوشی را پایین آورد، چون صدایش دور شد اما هنوز قابل شنیدن بود: - غلامی! برو جدا کن اون دوتا الدنگو! طولی نکشید که فریادهای چرکشان خفه شد، حالا فقط صدای کوبیدن چیزی به یک سطح آهنی را میشنیدم، چیزی شبیه خودکار. مردی که هنوز موفق نشده بودم نامش را در ذهن به هم ریختهام پیدا کنم، گوشی را دوباره به صورتش تکیه زد: - شرمنده، اینجور اتفاقا اینجا زیاد پیش میاد... پیام دادم هم عذرخواهی کنم، هم از حالتون مطمئن شم خانم صالحی. کار دیشبم درست نبود؛ نه از نظر خودم و نه از نظر قانون. چراغ بزرگی بالای سرم روشن شد، آنقدر بزرگ که نام مرد پشت خط به وضوح جلوی چشمم هویدا شود! ابروهایم بالا رفت، دست آزادم روی فرمان نشست: - من باید باهاتون حرف بزنم سروان، خیلی واجبه! آهی از خستگی کشید، به نظر میرسید روز کاری نامطلوبی را میگذراند. - تشریف بیارید اداره. با وجود اینکه او مرا نمیدید، سرم را به چپ و راست تکان دادم. من امروز با تصور اینکه شوهرم را کُشتهام از خواب بیدار شدم، اداره پلیس آخرین مکان در دنیاست که دلم میخواهد بروم. سروان این را نمیدانست، اما مشخص بود چیزهای دیگری میداند که جایش در ذهن من خالیست. - اونجا نمیشه، یه جای دیگه. شنیدم که کسی با صدای محکم، نامش را صدا زد. سروان تاکید کرد که سرش شلوغ است و امروز نمیتواند از اداره خارج شود. چه بد! چون من همین امروز به جواب سوالهایم نیاز داشتم و جز او، کس دیگری نبود که بتوانم کمک بگیرم. چرا... مهرداد هم بود، اما در حال حاضر به قدری از او بیزار بودم که پلیس را به شوهر سابقم ترجیح میدادم. به ناچار قبل از اینکه تماس را قطع کند گفتم: - میام اونجا! امیدوار بودم حرفم را شنیده باشد. برایم عجیب بود که اینقدر راحت، از پیشنهاد ملاقات با من میگذشت؛ هر چه نباشد، متهم ردیف اول پروندهاش بودم. نفسی گرفتم و برای دو گربه بازیگوش مقابل ماشین، بوق زدم. هر دو از جا پریدند، طوری که دُمهایشان به هوا برخاست و فرار کردند. با یادآوری اینکه باید با پای خودم به اداره پلیس بروم، سرم را به فرمان تکیه زدم و آه بلندی کشیدم. کاش گربه بودم! میانه راه، از مسیرم خارج شدم تا بنزین بزنم. از آینه بغل دیدم که پسرجوانی با صورت براق از عرق، شلنگ پمپ بنزین را به ماشینم وصل کرد. با پشت دستکش، پیشانیاش را پاک کرد و پولهای خرد توی دستش را شمرد. کمی بعد، وقتی باک ماشین پر شد، خم شد و زیر ماشین را وارسی کرد. مشتاق بودم دارد به چه چیزی نگاه میکند. - بفرمایید. پولی که به خاطر گیر افتادن زیر ماگ درون داشبوردم، له و لورده شده بود را با خجالت به دستش دادم. این تنها پولی بود که به همراه داشتم. پسر پول را گرفت و موقع رفتن گفت: - انگار نشتی داره، یه سر به تعمیرگاه بزنید بد نیست. با دهان باز، دور شدن پسر را تماشا کردم. خدای من! انگار امروز داشتم برای برنده شدن کاپ قهرمانیِ بدشانسترین زن روی زمین تقلا میکردم، وگرنه این همه بدبیاری، غیرقابل باور بود. به ساعت ماشین نگاه کردم، چیزی به وقت ناهار نمانده بود. اگر ماشین را به تعمیرگاه میبردم، به سروان نمیرسیدم. وقتی ماشین پشت سرم بوق زد، تصمیم گرفتم قید تعمیرگاه را بزنم. ماشین هنوز حرکت میکرد، پس احتمالا مشکل بزرگی وجود نداشت. حرکت کردم و بیامدبلیوی مشکی پشت سرم که به نظر میرسید حسابی دیرش شده، جایگزین من در پمپ بنزین شد. دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 27 مهر سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مهر پارت 44 بیست دقیقه رانندگی کردم. هر لحظه منتظر بودم ماشین وسط خیابان متوقف شود یا از زیر کاپوت، دود به هوا بلند شود؛ اما هیچ یک از این اتفاقات نیوفتاد و من در سلامت کامل، به کلانتری رسیدم. ماشین را آن طرف خیابان پارک کردم و این کار، کمی بیش از حد معمول طول کشید. احساس میکردم دو افسر پلیسی که جلوی ساختمان ایستاده بودند و با هم گپ میزدند، مرا زیر نظر دارند. پیاده شدم و سرم را برای دیدن تابلوی بزرگ روی ساختمان، بلند کردم: «ستاد فرماندهی انتظامی تهران بزرگ». از ماشینهای پلیسی که بدون نظم مقابل ساختمان رها شده بودند عبور کردم و پلههای منتهی به ورودی را بالا رفتم. لحظهای پشت در شیشهای مکث کردم و وقتی در را هل دادم، دستم آنقدر عرق کرده بود که ردش به هزاران لکه روی سطح شیشهای، اضافه شد. هوای خنک کولر صورتم را نوازش کرد و بوی چای کهنه، زیر بینیام زد. سالن ورودی بزرگ نبود. چند صندلی فلزی کنار دیوار چیده شده بود و مردی میانسال، با پوشهای در دست، بیحوصله به کف زمین خیره شده بود. پشت پیشخوان، مامور نگهبانی با یونیفرم سبز تیره، مشغول نوشتن چیزی در دفتر قطورش بود. صدای خش خش خودکارش با زنگ تلفنی که گهگاه در اتاقهای دورتر به صدا درمیآمد، در فضا میپیچید. جلو رفتم. کفشهایم روی سرامیکهای روشن سالن، صدا داد. نگهبان سرش را بالا آورد و نگاه کوتاهی به من انداخت. - بفرمایید. گلویم را صاف کردم. کمی طول کشید تا کلمات درست را پیدا کنم: - سلام. میشه بگید اتاق سروان پیروزفر کجاست؟ نگهبان سرش را دوباره بلند کرد، این بار نگاهش عمیقتر شد. خودکار را بین انگشتانش چرخاند، جوهر آبی آن به نصف رسیده بود. صورت تراشیدهاش را خاراند: - کارتون؟ وزنم را روی پاهایم جابهجا کردم. صورت لاغر و آفتاب سوختهاش منتظر جواب من بود. - خودشون در جریانن. نگهبان چند لحظه نگاهش را امتداد داد، بعد به راهروی سمت راست اشاره کرد: - آخر راهرو، اتاق دوم. - ممنون. نگهبان مجدد سرش را روی دفترش خم کرد و لبخند کوچکی که برای تشکر به او زدم را ندید. روی پاشنهام چرخیدم. راهرو ساکتتر و باریکتر بود. شاید اشتباه میکردم اما انگار دیوارها بوی رنگ میداد. از پشت یکی از درها صدای خندههای مردانه میآمد و اتاق بعدی، درش کاملا باز بود و یک ساندویچ گاز زده همبرگر روی میز رها شده بود. آب دهانم را قورت دادم، از صبح چیزی نخورده بودم. وقتی به اتاق سروان رسیدم، در نیمهباز بود. مشتم را بالا آوردم و دو تقه به جان چوبین در زدم. - بله؟ در را هُل دادم و نور درون اتاق، مرا در بر گرفت. راهرو پنجرهای شبیه به اینجا نداشت و تیره بود. به طرف میز بزرگی رفتم که خط و خشهاش بیپایانش، سن و سال بزرگش را نشان میداد. صورت سروان پشت جعبه بزرگی که روی میزش بود، قرار داشت و وقتی از جا بلند شد، تازه موفق شدم چهره آشنایش را ببینم. همزمان گفتیم: - سلام. پرونده نارنجی رنگی که جلویش باز بود را فالفور بست و این، از نگاهم دور نماند. موهایش کم پشتتر از ملاقات قبلیمان به نظر میرسید، انگار در این مدت کوتاه، استرس زیادی را تحمل کرده بود. - بفرمایید. دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در پنجشنبه در 09:59 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 09:59 پارت 45 روی صندلی پلاستیکی مقابل میزش نشستم و دستهایم را درهم قفل کردم. سروان خم شد، جعبه بزرگ را برداشت و روی زمین گذاشت. چشمهای قرمزش از بیخوابی میگفتند، چشمهایی که به جای من، به میز جلویش نگاه میکردند. مکالمه با او حتی سختتر از روانپزشکم بود، نمیدانستم چه بگویم و چگونه بگویم. در ثانی، نمیتوانستم مطمئن باشم که از حرفهایم به نفع پرونده سایه استفاده نکند. این، شغل او بود و کسی او را دربارهاش مواخذه نمیکرد. - پشت تلفن گفتید موضوع مهمیه، بفرمایید. من سراپا گوشم. لبهای بیحرکتم را با زبان تر کردم. هیچ کمکی به شروع مکالمه نکرد. - خب، راستش... شما دیشب به من پیام داده بودید، درسته؟ دست بزرگش را روی صورتش کشید و با صدای خفهای گفت: - یه اشتباه بود خانم صالحی، ازتون عذر میخوام ولی وقتی متوجه شدم شوهر شما پشت اخراج منه، نتونستم خشمم رو کنترل کنم. لطفا درکم... - اخراج شدین؟! با دهان نیمهباز به او نگاه کردم که با فریادم، سرش را بلند کرد و با تردید، مرا نگریست. حالا که دقت میکردم، میز کارش زیادی خلوت بودم و آن کارتن روی میز، به نظر میرسید قرار است وسایل شخصیاش را درون آن بچپاند و به خانه ببرد. سالها تجربه کاری و موقعیت شغلیاش... خدایا! من باعث تمام اینها بودم. روی صندلیام جابهجا شدم: - چرا اخراج شدین؟ این قضیه چه ربطی مهرداد داره؟ ابروهای کلفت سروان به هم نزدیکتر شد و چشمهایش را باریک کرد. - شما که همه اینا رو میدونید، شب قبل دربارش حرف زدیم... پس چرا... زبانم را گاز گرفتم. دستم را توی هوا چرخاندم. - آره، حرف زدیم، ولی من باید دقیقتر بدونم شوهرم چی کار کرده. میشه کامل تعریف کنید که چه شده؟ سروان هوفی کشید و تن خستهاش را به صندلیاش تکیه زد. صندلی فلزی، جیر جیری کرد و روی زمین عقب رفت. - دیروز یکسری شواهد برای اداره فرستادن، بر اساس اون کاغذ پارهها... من از متهم یکی از پروندههام رشوه گرفتم و مدارک جرمشو از پرونده پاک کردم... یا رب العمین! سروان پیشانیاش را به مشتش تکیه زد و چشم بست. به نظر میرسید حتی تصور چنین کاری، او را دیوانه کرده است. توی صندلی فرو رفتم، همه اینها تقصیر من بود. آرام پرسیدم: - از کجا میدونید... کار مهرداد بوده؟ چشم باز کرد و با خستگی چمبره زده پشت پلکهای پف دارش، نگاهم کرد. هر لحظه ممکن بود زیر آن نگاه، به یک قطره آب تبدیل شده و در زمین فرو بروم. - بماند خانم صالحی، بماند... هنوزم هستن کسایی که این خزعبلاتو باور نکردن. سوال مسخرهای پرسیدم. من بودم که درباره سروان به مهرداد گفتم و او درست جلوی چشمان من، به ستوده زنگ زد و گفت که این سروان «موی دماغ» شده است، دقیقا همین را گفت. - اگه تا حالا شک داشتم،الان مطمئن شدم خانم صالحی... روی میزش خم شد و تارهای سفید و کم پشتش، روی ابرویش ریخت. - مطمئنم شما یه دخلی به ماجرای گم شدن اون زن بدبخت دارین! دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در جمعه در 21:56 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 21:56 پارت 47 دندانهایم را روی هم فشردم. سپر بیتفاوتیام را بالا گرفتم و شانههایم را صاف کردم. - قصه سر هم نکنید سروان، من واسه چیز دیگهای اینجام. من میدانستم سروان بیگناه است، میدانستم مهرداد برای محافظت از من، او را حذف کرده، میدانستم حق با مرد خسته مقابلم است؛ اما قرار نبود به هیچ یک از اینها اقرار کنم. چانهام را بالا گرفتم و نگاه دزدیدم: - برای چی امروز به من پیام دادین؟ از اشتباهتون درس نمیگیرید، نه؟ - دیشب که بهم زنگ زدید، یادتون رفت قطع کنید. صدای داد و بیداد از پشت خط شنیدم، داشتید با همسرتون به خاطر تهمتی که به من زده دعوا میکردین... خواستم مطمئن شم سالمید. سرمای خفیفی روی پوست صورتم نشست، میتوانستم حدس بزنم که رنگم پریده است. لعنت به این ذهن خیانتگر! چطور تمام اینها را از من مخفی کرده بود؟ آن تصورات مسخره را به خوردم داد و من شبیه یک احمق، با پای خودم به اینجا آمدم. سروان آهی کشید. - چیزی که لازمه بدونید اینه که پرونده خانم سایه کریمی به یکی از همکارها واگذار میشه، امیدوارم اون به حقیقتی که من نتونستم پیداش کنم برسه. از روی صندلیام بلند شدم. برای این سروان باتجربه، بینهایت احساس تاسف میکردم. او فقط شغلش را انجام داد، بدشانسی آورد که گیر شوهر بیرحم من افتاد. او هنوز روی صندلیاش نشسته بود، احتمالا آخرین روزش در این اتاق است. به طرف در رفتم و پیش از خروج، گفتم: - حتما به دخترتون بگید که مقصر نبودید. وقتی از کلانتری بیرون آمدم، هنوز تحت تاثیر کلمات سروان بودم. باید خوشحال میشدم که دیگر هیچ کس قرار نیست ارتباط من با گم شدن سایه را کشف کند، به هر حال او بسیار نزدیک به حقیقت بود... اما نبودم، به هیچ عنوان احساس خوشحالی نمیکردم. تا رسیدن به ماشین، قدمهایم را روی آسفالت داغ خیابان کشیدم و وقتی سوار شدم، از مهرداد، حتی بیشتر از قبل، متنفر بودم. از شر سروان و مهرداد و تمام تهران، به خانهام پناه بردم. زیر دوش آب سرد ایستادم و اجازه دادم قطرات آب، بدن خستهام را احیا کند. شومیز و دامنی که شب گذشته پوشیده بودم را درون سطل زباله انداختم تا دیگر هرگز چشمم بهشان نیفتد. حوله پوش روی مبل پهن شدم؛ کاری که مادر از آن بیزار بودم. اگر الان مرا میدید، به صورتش میکوبید و عین همین کلمات را پشت هم قطار میکرد: «خدا مرگ منو بده! رسوامون کردی، برو لباس بپوش بیحیا!» نگران نبود سرما بخورم، دلواپس این بود که نکند خدایی نکرده، شوهرش مرا در آن حال بیند و پایش بلغزد. با همان حولهای که خیسی تن مرا به جانش کشیده بود، روی مبل دراز کشیدم. توی سرم داشتم با خاطرات مامان لج میکردم، نمیخواستم لباس بپوشم. همانطور که قطرات آب از چشمها و موهایم روی دسته مبل چکه میکرد، چشمهایم سنگین شد. میدانستم اشکهایم قرار است روی پارچه روشن مبلم لک بیندازد، اما به درک! توی خودم جمع شدم، شبیه جنینی که هنوز در شکم مادر است. خواب به غمم چربید و چشمهایم خیسم را پیش خودش برد... روز بعد در مدرسه، جلسه اولیا و مربیان بود. خانم راهبر آن مانتوی آبی رنگ معروفش را پوشیده بود. بین معلمهای شایعه شده که خانم راهبر با پدر یکی از دانشآموزان، سَر و سِری دارد. در حالیکه گوشم به صحبتهای خانم شاکر بود، بیحواس، چایم را سر کشیدم. چشمهایم از حدقه بیرون زد و سقف دهانم آتش گرفت. - میگم مائده... چه خبر از همسایهت؟ پلیسا تونستن پیداش کنن؟ صدای تیز شاکر، همهمه درون دفتر را خفه کرد. حالا همه همکارها به دهان من زل زده بودند. در حالیکه دهانم هنوز میسوخت و اشک در گوشه چشمم جمع شده بود، روی صندلیام جابهجا شدم و شانهای بالا انداختم: - نه والا، خبری نیست. دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در یکشنبه در 09:33 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 09:33 پارت 48 خبر گم شدن سایه، خانه به خانه و دهان به دهان میچرخید، عجیب نبود که شاکر فضول هم از آن باخبر بود. تابی به گردنش داد، کم سنتر از بقیه معلمها بود. چشمهایش آنقدر درشت بودند که وقتی تعجب میکرد، نصف صورتش چشم میشد! - یکی مثل اون زنه... اسمش چی بود؟ - سایه. - یکی مثل سایه، اینجوری لگد میزنه به بختش، یکی هم مثل من بدبخت، از خداشه یکی گردنش بگیره! خندههای ریز معلمها با ورود خانم راهبر، قطع شد. گاهی فکر میکردم او برای مدیر شدن به دنیا آمده است، به قدری منضبط و صبور بود که بین دانشآموزان هم محبوبیت خاص خودش را داشت. - شاکر کلاست خیلی شلوغ میکنه، زنگم که خورده... پاشو برو سرکلاست! و بله، خانم راهبر به هیچ عنوان با شاکر آبش توی یک جوب نمیرفت. پشت میز بزرگش نشست و لبهای باریکش را به هم فشرد، موهای سفیدش از زیر مقنعه، سن و سالش را لو میداد. هیچوقت ندیده بودم آنها را رنگ کند. گفتوگوهای بلند با وجود او حالا تبدیل به زمزمه شد بود. - چشم! کیف بزرگش را روی شانهاش انداخت و با وجود آن چشم دهن پر کن، فقط من دیدم موقع خروج از دفتر، چه زمزمه کرد: - سگ! سرم را پایین انداختم تا کسی متوجه خندهام نشود. معلمها یکییکی سر کلاسهایشان رفتند. من که ست به زانو گرفتم، صورت گرد و تپل خانم راهبر به سمتم چرخید: - صالحی شما بشین، کارت دارم. دو معلم آخر هم با چشم و ابرو به هم، بیرون رفتند. امیدوار بودم آمادگی برای جلسه امروز باعث شود خانم راهبر وقت کافی برای مواخذه من نداشته باشد، اما انگار اشتباه کرد بودم. منتظر ماندم تا برای بار نمیدانم چندم، یادآوری کند که معلمی، مهمترین شغل دو عالم است و فلان، که رفتارم الگوی نوجوانهاست... خبر نداشت نوجوانهای امروزی، ترجیح میدهند از خوانندههای کیپاپ الگوبرداری کنند تا معلمی که آنها را بابت تمرینهای ننوشته، مواخذه میکند و توی کارنامهشان، قابل قبول مینویسد تا والدینشان به خونشان تشنه شوند. انتظارم داشت طولانی میشد که با سوالش مرا غافلگیر کرد: - صالحی تو که ربطی به گم شدن این... همسایهت نداشتی، مگه نه؟ روی صندلی صاف مینشینم، انگار کسی به شکمم مشت زده باشد! خانم راهبر از پشت عینک مستطیلیاش، بیخیال به نظر میرسید. وقتی جوابی از من نگرفت، توضیح داد: - راستش یه سری شایعات مزخرف بین همکارا پیچیده. میخواستم اگه تو جلسه امروز کسی چیزی گفت، این شکلی خشکت نزنه! پس شایعه رابطه او با پدر یکی از دانش آموزان، تنها چیزی نیست که همکارها زمزمه میکنند. بلافاصله به شاکر مشکوک شدم، او همیشه اولین کسی بود که اخبار داغ این چنینی را بین دبیرها پخش میکرد؛ اما حتی پلیس هم مدرکی پیدا نکرد، آنها چطور مرا به این قضیه ربط میدادند؟ ناگهان ترسی نوک تیز را زیر پوستم حس کردم؛ نمیخواستم اینطور بر سر زبانها بیوفتم. - گوشت با منه؟ نبود، حتی یک کلمه از حرفهایش را هم نشنیده بودم. با این وجود، سر تکان دادم. خانم راهبر تاکید کرد: - پس اگه اولیا چیزی پرسیدن، فقط همینایی که بهت گفتمو بگو! نه یک کلمه بیشتر، نه یک کلمه کمتر... اینم میگذره. یه ماه بعد یادشون میره. دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,839 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل پارت 49 خانم راهبر بلند شد تا برای خودش چای بریزد. دوست داشتم حرفهایش راست باشد، اما نبود. حسی درون قلبم به من هشدار میداد که این قضیه قرار نیست از یاد کسی برود، حتی برعکس... این داستان قرار است بزرگتر از اینها شود و من، هیچ کاری از دستم بر نمیآید. پس از گذشت یک ساعت، در حالی که هنوز حرفهای خانم راهبر را هضم نکرده بود، با سینهای سنگین، در جلسه اولیا و مربیان ظاهر شدم. بلافاصله پس از ورود من، آن سکوت همگانی، تبدیل به زمزمههای درگوشی شد. خانم راهبر داشت نکاتی درباره تنظیم ساعت خواب بچهها میگفت. هیچ کس به او گوش نمیکرد وقتی با صدای بلند درباره عملکرد مغز هنگام خواب آلودگی سخنرانی میکرد. در واقع، همه چشمها به صورت من دوخته شده بود. گوشه کلاس ایستاده بودم، کنار سطل زباله بزرگ پلاستیکی که بوی پنیر و جعفری از آن بلند میشد. دوست داشتم میتوانستم درون آن آشغالها بخزم تا دیگر اینطور نگاهم نکنند؛ اینطور مواخذهگر و تاسف بار! آخرین باری که اینطور خجالتزده شده بودم، هشت سال داشتم. روز اول مدرسه بود و معلم درباره شغل والدینمان میپرسید. وقتی با لبخندی بر لب بلند شدم، صدایم را آنقدر بلند کردم که هیچ کس نتواند به آن بیتوجه باشد. مامان اینطور یادم داده بود، در ملاقات آخرمان به من گفت خجالت نکشم و بلند حرف بزنم. وقتی گفتم مادرم زندانیست، آن بچهها هم دقیقا همینطور نگاهم کردند! نگاه معلمم کدر شد و لبخندش خشکید، و اینطور شد که من در تمام طول دبستان، هیچ دوستی نداشتم. - حالا دبیر عزیزمون، خانم صالحی، میخواد با شما مامانا صحبت کنه. خانم صالحی؟ نمیخواستم. میز و صندلی خودم بود که هر روز پشتش مینشستم، اما حالا نمیخواستم آنجا قرار بگیرم. کیانا، یکی از دانش آموزهای شلوغ کلاسم را دیدم که از پشت پنجره، صورت و کف دستهایش را به شیشه چسباند و بیخبر از آشوب اینجا، به من لبخند زد. دندانهای یک در میانش را دیدم و لبخند کمرنگی زدم، کیانا هم به زودی از من متنفر میشد. اگر در جلسه صحبت نکنم، فقط به شایعات دامن زدهام. پاهای خشکم را حرکت دادم و به خودم لعنت فرستادم که کفش پاشنهدارم را پوشیدهام! پشت میزم قرار گرفتم و خانم راهبر از کنارم گذشت. مانتوی سبزم را با دستهای خیس از عرقم، مرتب کردم و برای حفظ ظاهر، لبخندی روی صورتم چسباندم که مثل لبخند کیانا، واقعی نبود. - سلام به همه، صالحی هستم، معلم کوچولوهای خوشگلتون. این اولین جلسهمونه و خیلی ممنونم که براش وقت گذاشتید. صحبتهایم هیچ تغییری در طرز نگاهشان ایجاد نکرد. فقط پچ پچها کمتر شد، انگار مشتاق بودند ببینند که یک زن گناهکار، چطور حرف میزند یا چگونه لبخند میزند. مقنعهام را جلوتر کشیدم، کیانا دیگر پشت پنجره نایستاده بود. احتمالا پیش همکلاسیهایش برگشت تا از یک زنگ بدون درس، نهایت استفاده را ببرند. نگاهم از چشمهای سبز یکی از مادرها به صورت کشیده دیگری دوختم. - دوست داشتم امروز درباره نقش والدین در وضعیت تحصیلی دانش آموزا باهم حرف بزنیم. مامانای خوشگل، تاثیر شما خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکرشو میکنید! هر والد، یه الگوی... درست وقتی حس کردم میتوانم امروز را پشت سر بگذارم، درست زمانی که خیال کردم آنها را تحت تاثیر قرار دادهام، زنی با موهای زیتونی، همه چیز را خراب کرد: - معلما چه تاثیری دارن؟ نگاهها به سمت زن که دستهایش را جلوی سینه درهم قفل کرده بود رفت، سرها به سمت ردیفِ عقبِ صندلیها چرخید و چشمها پیِ منبع صدا رفت. از سوالش، غافلگیر شده بودم: - بله؟! میتوانستم از آن گوشوارههای سنگین یا دستبند کارتیر و درخشش پوستش، میزان ثروتمندی خودش یا همسرش را تخمین بزنم. نگاه بیدفاعم را به خانم راهبر پاس دادم، رنگ از صورت سبزهاش پریده بود. زن مجال نداد و دوباره پرسید: - گفتید ماها نقش مهمی توی وضعیت تحصیل بچههامون داریم، سوالم اینه که نقش معلم چقدر مهمه؟ ناخنم را روی سطح چوبی میزم فشار میدادم، صدای نرم زن، آزارم میداد. لبخند زدم، حالا همه اولیا منتظر جواب من بودند. به تنها چهره آشنای بینشان نگاه کردم، خانم سلطانی. دو سال قبل، به دختر بزرگش درس داده بودم و حالا دختر کوچکش دانشآموزم بود. همیشه از نحوه تدریسم تعریف میکرد و برایم از مغازه شوهرش، شکلات قهوه میآورد. چه کسی درباره خار پاشنهاش با معلم بچهاش حرف میزند؟ خانم سلطانی آنقدر با من احساس راحتی میکرد که حتی این را هم به من گفته بود. حالا صورتش عاری از لبخند و چشمهایش، دو تکه بزرگ و سرتیزِ یخ بودند! وزنم را روی پاهایم جابهجا کردم، نمیتوانستم تا ابد ساکت بمانم: - خب... معلم هم... نقش مهمی... داره. انگار کلمات روی زبانم سُر میخوردند و از هم فرار میکردند. زن، اسکارف نسکافهای رنگش را روی موهایش جلو کشید، چرا که نزدیک بود از سرش بیفتد. سپس دستهایش را از هم باز کرد و طوری این را گفت، انگار که یک چیزِ بدیهی است: - دقیقا خانم صالحی! برای همینم ما واسه تربیت بچههامون، یه معلم سالم میخوایم. انتظار ندارید که جگرگوشههامونو به یه آدم خطرناک بسپریم؟ شما موافق نیستید خانم راهبر؟ دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری