رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا
پیام توسط هانیه پروین افزوده شد,

⚠️ اطلاعیه مهم
این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و به‌زودی نسخه آنلاین آن از دسترس عموم خارج خواهد شد.
📌 کپی و بازنشر اثر بدون اجازه نویسنده ممنوع است.

ارسال‌های توصیه شده

  • پاسخ 51
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: ساختمان سایه نویسنده: هانیه پروین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی خلاصه: پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختما

پارت ۱ تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبوده‌ام که بوی تند عرقش، زیر بینی‌ام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانه‌ام نشده و روی مبل‌ دست‌دومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود...

پارت ۲ زمان از گذار همیشگی‌اش باز ماند و در فاصله بین من و او، منجمد شد. مامور پلیس از این قائده مستثنی بود که پیش از رفتن، شانه‌اش را فشرد و گفت: - بهتون خبر میدیم آقای کریمی، امیدتون به خد

  • مدیر کل

 پارت ۴

شش روز از گم‌شدن زنِ مهندس می‌گذشت. این را من نمی‌گویم، زنان همسایه در فروشگاه گفتند. انگار همگی روی تقویم‌شان روزشماری می‌کردند و دلواپسِ گودیِ زیر چشم و چروکِ لباس‌های مهندس بودند.

شیر کم‌چرب را در دستم بالا و پایین می‌کنم و نگرانم که آیا می‌توانم یک روغنِ دیگر بردارم یا خیر. سبد خریدم را هُل دادم و از قفسه شامپوها گذشتم. هنوز صدایشان را می‌شنیدم:

- پسر به این آقایی... تو نمی‌دونی چقدر بی‌تابیِ زنشو می‌کنه. پریشون شده! معلوم نیست زنِ از خدا بی‌خبر کجا رفته... خدا کنه بلایی سرش نیومده باشه.

وقتی قیمت ماست را می‌بینم، ابروهایم بالا می‌پرند. نگاهی به اطراف می‌اندازم و آن را به یخچال، کنارِ دیگر دوستانِ کم‌چربش، برمی‌گردانم.

سبد را جلوی میز فروشنده متوقف می‌کنم و اقلام را یک به یک، مقابلش می‌چینم. روی میز ضرب می‌گیرم. شرط می‌بستم که آن زنان اغراق می‌کنند و وضعیت، به آن بدی که تعریف می‌کنند نیست؛ هست؟

- قابل نداره!

شانه‌هایم بالا پرید. به صورت کلافه فروشنده نگاه کردم و به یاد آوردم که دخترش، دو سال قبل، دانش‌آموزم بود. همان دختر ریز جثه‌ای که وقتی کارنامه توصیفی‌اش را به دستش دادم، گریه کرد و گفت پدرش او را به خاطر آن "قابل قبول" خواهد کُشت!

آب دهانم را قورت دادم و کارتم را مقابلش گرفتم. کیسه خریدهایم را بلند کردم و به ماکارونی درون کیسه اندیشیدم که غذای موردعلاقه آقای همسایه بود.

به خودم که آمدم، با شلوار گُل‌گلی‌ام جلوی اجاق ایستاده و کل ماکارونی را در قابلمه خالی کرده بودم. حالا برای اینکه حیف نشود، مجبور بودم شامم را با کسی سهیم شوم. از قضا یک نفر در واحد روبرویی‌ام بود که چند روز اخیر خوب غذا نمی‌خورد. چه تصادفی! به‌هرحال... هیچ‌کس نباید گرسنه بماند، به نامِ انسانیت سخن می‌گویم.

یک‌ساعت بعد، وقتی زنگِ واحد روبرویی را می‌زدم، به این فکر کردم که شاید باید گوجه‌ها را بیشتر بُرش می‌زدم، یا اصلا این‌همه پیاز در سالاد شیرازی چه غلطی می‌کند؟ 

پس از دقایقی زل زدن به در، به این نتیجه رسیدم که مهندس خانه نیست. اصلا فکر نکنم پس از این‌همه سال، هنوز از ماکارونی خوشش بیاید. باید آن دیس را همان جا روی سرم خالی می‌کردم.

چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم. به محض اینکه چرخیدم و به طرف واحدم قدم برداشتم، در پشت سرم باز شد. صدای گرفته‌ای از ته جهنم، نامم را صدا زد:

- مائده؟ تویی؟

چه کسی ساعت ده شب با ماکارونی جلوی درِ خانه‌ مردی که زندگی‌اش را به لجن کشید، ظاهر می‌شود؟ البته که من هستم. کمی طول کشید تا لبخندم را جمع و جور کنم و به سمتش برگردم. با دیدن چهره‌اش، از خودم پرسیدم که آیا زنگِ اشتباهی را ‌زده‌ام؟ 

پیش از آنکه بتوانم جلوی دهانم را بگیرم، پرسیدم:

- چه بلایی سرت اومده؟!

سینی در دستم لرزید. آقای همسایه چنگی به موهای چربش زد که به هم چسبیده بودند. چشم‌های خالی‌اش را از فضای پشت سرم جدا کرد و پرسید:

- اینقدر بد به نظر می‌رسم؟ 

شبیه یک طفل معصوم این را پرسید، درست شبیه روزهایی که صورتم را به سینه‌ می‌فشرد. همان روزهایی که او به فراموشی سپرده و من، روی طاقچه قلبم، محفوظ نگاه داشتم.

سینی کم‌کم روی دستم سنگینی می‌کرد. دوست داشتم از او بپرسم که آیا شیو نکردن آن چانه بی‌نقص، کمکی به پیدا شدن سایه کرده است؟ 

چشم‌هایم را که برخلاف او، سرخ نبودند، در حدقه چرخاندم و سینی را به سمتش دراز کردم:

- بفرمایید. زیاد پخته بودم، گفتم برای شما هم بیارم.

آقای همسایه، دم عمیقی از بوی ماکارونی و گوشت درون آن گرفت. می‌توانم قسم بخورم که برای لحظه‌ای، ستاره‌ دنباله‌داری، چشم‌های مسکوتش را روشن نمود. بدون تعارف، سینی را از من گرفت و آنقدر حواسش پرت نبود که سرانگشتانش با دست‌ من، برخوردی داشته باشند.

یک طرف لبش بالا رفت و گفت:

- ممنون.

با تردید به پیژامه‌ای که رویش لکه سس قرمز داشت نگاه کردم. دقت که کردم، این تنها لکه نبود؛ فقط بزرگترینشان بود. زبانم را گاز گرفتم و به چشم‌هایش نگاه کردم. لازم بود خاطرنشان کنم قبل از خوردن غذا، دست‌هایش را بشوید؟!

نگاهم آزاردهنده شد که ابرو در هم برد و گفت:

- ظرفا رو بعدا برمی‌گردونم.

ترجیح می‌دادم تا ابد پیش خودش نگهشان دارد. سرم را تکان دادم اما قبل از اینکه در، کامل به رویم بسته شود، دستم را رویش گذاشتم. 

- صبر کن!

آقای همسایه، به زحمت پلک زد؛ به گونه‌ای که گویا دو آجر بزرگ روی چشم‌هایش حمل می‌کرد. نگاهش را به سمتم روانه کرد و من، نتوانستم حریف زبانم بشوم تا نگوید:

- من چیزی از زندگیتون نمی‌دونم، می‌دونم که نباید سرک بکشم ولی... ولی مطمئنم این چیزی نیست که اگه سایه اینجا بود، می‌خواست.

لبم خودش را از فشار دندان‌هایم خلاص کرد و ادامه داد:

- این حال شما هیچ کمکی به پیدا شدن سایه نمی‌کنه، باید قوی باشید تا بتونید کاری کنید. اگه همین الان سایه از این آسانسور بیرون بیاد...

رد انگشت اشاره‌ام را گرفتم، به آسانسور خاموش نگاه کردم و آرزو کردم هیچ‌وقت این اتفاق نیوفتد.

- به نظرتون با دیدن این وضع خوشحال میشه؟ 

آقای همسایه سرش را پایین انداخت. دیدم که چانه‌اش لرزید و لحظه‌ای بعد، در به طور کامل بسته شده بود.

  • لایک 11
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۵

از آقای همسایه متنفرم.

این جمله‌ای بود که حتی توی خواب هم تکرارش می‌کردم. "تلقین، شما را به یقین می‌رساند." روانشناسی به نام آلن اسمیت، یک کتاب دویست صفحه‌ای نوشته بود که صد و نود و نه صفحه‌اش، این جمله را تکرار می‌کرد. به تیشرتی فکر می‌کردم که جمله تلقینی‌ام را رویش چاپ کرده‌ام، یا به ماگی با همین مضمون... از آقای همسایه متنفرم!

ظهر روز بعد، وقتی زنگ در به صدا درآمد و از چشمیِ در، او را دیدم، آماده بودم که به سمتش تخم مرغ پرت کنم. 

سرم را بالا گرفتم و سینه‌ام را جلو دادم. اخم‌ به چهره نشاندم، درست مثل یک زن عصبانی... و در را باز کردم. 

- سلام.

این لبخند دندان‌نمایش وقتی داشت در را توی صورتم می‌بست، کجا بود؟ ابرویی بالا انداختم، برق موهایش داشت چشمم را می‌آزرد؛ انگار همین الان برای تبلیغ شامپو فیلمبرداری کرده بود. 

- علیک سلام.

پشت سرش را خاراند و خنده‌اش معذب شد. دست‌هایم را در سینه جمع کردم، درست مثل یک طلبکار. 

- بابت دیشب... ممنون. 

به ظرف‌هایی که به طرفم دراز کرد، نگاه انداختم. بی‌شک از او منتفرم، اما ظرف‌ها را خوب برق انداخته بود. برای گرفتن ظرف‌ها دست دراز کردم و صدایش را شنیدم:

- نمی‌دونید چقدر ماکارونی دوست دارم!

دستم در هوا خشکید و اخم صورتم، بخار شد. به چشم‌های تیره‌ای که حلقه قهوه‌ای رنگشان فقط زیر آفتاب نمایان می‌شد، نگاه کردم. من فراتر از رنگ یا غذای موردعلاقه‌ این مرد را می‌دانستم، چطور می‌گفت نمی‌دانم؟ 

ظرف‌هایم را گرفتم و به شکمم چسباندم. شانه‌هایم پایین افتاد و چشم‌هایم به کفش‌هایی دوخته شده بود که اگر کمی بیشتر خم می‌شدم، بوی واکسشان را می‌شنیدم. گوشی‌اش زنگ خورد و نمی‌دانم چی کسی پشت خط بود، اما آقای همسایه آنقدر خوشحال شد که گویی در قرعه‌کشی برنده شده است.

وقتی تماسش را قطع کرد و به سمتم برگشت، رنگ پوستش چند درجه روشن‌تر از قبل بود. کنکاش کردم:

- خبر خوبی گرفتید؟

سرش را تکان داد و صدایش از هجوم هیجان، بلند شد:

- یه رد از سایه پیدا کردم!

  • لایک 12
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۶

اکسیژن تبدیل به خار شد و گلویم را درید. در مردمک‌های آقای همسایه که از شدت هیجان، بزرگ‌تر از همیشه بود، انعکاس فلاکت خود را دیدم. بلند خندیدم و گفتم:

- چقدر... عالی! چه خوب که...

صدایم به طرز اغراق‌آمیزی بلند بود تا لرزشش را مخفی کند. آقای همسایه منتظر بقیه جمله‌ام نماند و در گوشی‌اش چیزی تایپ کرد. عضلات صورتم از به دوش کشیدن این لبخند سنگین و اجباری، به درد آمده بود.

- حالا چی پیدا کردی؟ منظرم اینه که... کار پلیس بوده؟! اونا سرنخی ازش پیدا کردن؟

کاش خفه می‌شدم. یقه مانتویم را در مشت‌ خیسم گرفتم و از گلویم جدا کردم؛ من چاق شده بودم، یا این لباس، همیشه همین‌قدر تنگ بود؟ 

به ساعت مچی‌ِ گران‌قیمتش نگاه کرد و زمان برد تا جواب بدهد:

- به اون بی‌عرضه‌ها اعتماد ندارم، خودم باید دست به کار می‌شدم. 

به سمت آسانسور رفت و مرا با ظرف‌هایی که رایحه لیمو می‌دادند، جا گذاشت. زبان در دهانم می‌جنبید:

- میرین؟ 

سرش را بلند کرد و طره‌ای از موهای سیاهش، روی پیشانی‌اش ولو شد. همانطور که دکمه آسانسور را می‌فشرد، لبخند یک‌طرفه‌ای به من تقدیم کرد و گفت:

- دعا کن پیداش کنم!

وارد اتاقک آسانسور شد اما عطرش، تمام بینی و ریه‌هایم را آغشته کرده بود. چشم‌هایم به در آسانسور التماس کرد که بسته نشود ولی اعتنا نکرد. عاقبت، خودم را دیدم که به طرف آسانسور دوید و دستش، مانع بسته شدن آن شد.

آقای همسایه نگاه گیجش را از سر تا پایم کشید:

- چیزی شده؟

چشم‌هایم از شدت بزرگی لبخندم، جمع شدند. آلن اسمیت و کتابش، بروند به جهنم!

- میگم میشه منم همراتون بیام؟

ابروهای باریکش بالا پرید و زیر سایه موهایش، پناه گرفت. برای جواب، درنگ کرد:

- با من بیای؟! متوجه نمی‌شم.

- بیام دیگه، سایه دوست منم بود. نگرانشم، اگه قراره پیداش کنید... می‌خوام منم اونجا باشم. 

خدا را شکر کردم که پینوکیو نیستم؛ می‌توانم دروغ بگویم و همزمان، بینی کوچک خودم را هم داشته باشم. چهره‌اش داد می‌زد که قانع نشده. به امید اینکه منصرف شوم، دوباره پرسید:

- مطمئنی؟

سرم را با تمام توان، بالا و پایین کردم. آقای همسایه، شانه‌های پوشیده شده با کت چرمش را بالا انداخت و به ناچار گفت:

- باشه، پایین منتظر می‌مونم. حالا میشه دستتو برداری؟

- نه، نه، یه لحظه صبر کنید!

به دو به طرف واحدم رفتم، ظرف‌ها را به طرز شلخته‌ای در راهرو رها کردم، در را بستم و خودم را درون آسانسور انداختم. آقای همسایه به اندازه یک قدم، از من فاصله گرفت و کنجکاو شد:

- کلید برداشتین؟

در آسانسور بالاخره بسته شد. این مرد باید سر چگونه خطاب کردن من، با خودش به توافق برسد؛ یا تو یا شما! 

- یدونه یدک دارم زیر گلدون. 

ابروهایش را بالا انداخت و به روبرو خیره شد.

- چه جای غیر قابل حدسی.

کله‌ام را از روی مقنعه خاراندم و سرم را پایین انداختم. ناگهان، چیزی دیدم که چشم‌هایم از حدقه بیرون پرید! لعنت به تو مائده! 

  • لایک 12
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۷

درهای آسانسور که به روی پارکینگ ساختمان باز شد، آقای همسایه تکان نخورد. به من اشاره کرد و این‌کارش، باعث شد حس عزت کنم. احساسی که در طول عمرم، هرگز نداشتم.

- بفرمایید.

به چشم‌های نافذی که هیچ‌گاه بیشتر از چند ثانیه به من نمی‌پرداخت، نگاه کوتاهی انداختم. به محض خروج از آسانسور، سرما از پارچه نازک مانتو گذشت و روی پوستم نشست. بازوان لاغرم را در آغوش کشیدم و برای پیدا کردن ماشین، آقای همسایه را تعقیب کردم. 

وقتی روی صندلی شاگرد نشستم، حس لزجی، چنگال‌هایش را روی سینه‌ام گذاشت. این، صندلی سایه بود و حالا من رویش نشسته بودم. 

- سردته؟

با گرم شدن صندلی‌ام، انگار بیشتر از قبل، در آن فرو رفتم. از گوشه چشم به دست‌ بزرگ آقای همسایه که روی فرمان لیز خورد، نگاه کردم و آب دهانم را قورت دادم.

نتوانستم بیشتر از هفده دقیقه تحمل کنم؛ چسب سکوت را از دهانم کندم و پرسیدم:

- کجا داریم میریم؟ 

یکه‌ای خورد؛ انگار که تا آن لحظه، با افکارش محاصره شده و متوجه حضور من نبود. آهی کشید و گفت:

- جایی که سایه رفته. 

شنیدم که بند دلم پاره شد و کوبش قلبم، به گوش‌هایم رسید. موهای بلوندی را که ریشه سیاهشان توی ذوق می‌زد، با دست مرتب کردم. داشت با خودش حرف می‌زد:

- پیدات می‌کنم... بهت قول میدم پیدات کنم.

هر چه جلوتر می‌رفتیم، ساختمان‌ها و ماشین‌های کمتری به چشم می‌خورد. انگار داشتیم از شهر خارج می‌شدیم. با انگشت سبابه، روی زانویم ضرب گرفتم. این سوال، قبل از اینکه جلویش را بگیرم، به گوشش رسید:

- خیلی دوستش داری؟ 

ابر سیاهی از غم، روی چشم‌های آقای همسایه سایه انداخت. ابروهایش به‌هم نزدیک‌تر شد و جواب داد:

- نمی‌دونم. من ماشینمو دوست دارم، این ساعتو می‌بینی توی دستم؟ اینو دوست دارم، کارمو دوست دارم... ولی در مورد سایه، قضیه فرق می‌کنه. انگار فقط وقتی کنارمه، می‌تونم نفس بکشم. 

علیرغم مُشتی که هر لحظه به دور گلویم محکم‌تر می‌شد، در پاسخ به نگاهش، لبخند زدم. لبخند زدم و به بغضم هشدار دادم که کنار بایستد. سرم را به طرف پنجره برگرداندم. دیگر هرگز نمی‌خواستم آن صدا را در حالی‌که از سایه می‌گوید، بشنوم. 

آقای همسایه ولی از حال من بی‌خبر بود که پرسید:

- تو چی؟ کسی تو زندگیت هست؟

به خود لرزیدم و افسار چشمانم، از دستم در رفت. خیره به اویی نگریستم که با بی‌عاری تمام، این سوال را از من کرده بود. به آینه بغل ماشین نگاه کرد و به ماشین پشت سرمان، راه داد. 

- یعنی عاشق شدی تا حا...

نگاهش که تازه به رخسارم افتاد، صدایش شبیه شمعی در سوسوی باد، خاموش شد. من اما از حالم هیچ خبر نداشتم. خود را به آن چشم‌ها سپرده و از این بابت، راضی بودم. چشم‌هایی که برای نخستین بار داشت بیشتر از چند لحظه، به من می‌پرداخت. 

با سرفه‌ای، گلویش را صاف کرد و نگاه دزدید.

- عذر می‌خوام، این یه چیز شخصیه... لازم نیست جواب بدی.

چانه‌ام لرزید، چرا که من می‌خواستم جواب بدهم. با توقف ماشین، پلک زدم. آقای همسایه اعلام کرد:

- رسیدیم، همین‌جاست.

  • لایک 10
  • متعجب 1
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

پارت ۸

تصویر ساختمان آجری، در چشمان کنجکاوم هویدا گشت. می‌توانستم پفیلاهایی که در قفسه‌ها ولو شده بود را ببینم و از این رو که بر اساس طعمشان چیده نشده‌اند، حدس‌هایی درباره فروشنده بی‌حوصله‌اش بزنم. رد سایه را در یک سوپرمارکت بین‌راهی پیدا کرده بود؟!

- تو بشین، من زود برمی‌گردم.

در ماشین را که باز کرد، ناخودآگاه به بازویش چنگ انداختم و با جدی‌ترین لحنی که از خود سراغ داشتم، گفتم:

- منم میام.

بازویش را عقب کشید، طوری که انگار دارد از برخورد با یک حشره بالدار خودداری می‌کند. دستم را پیش خودم نگه‌داشتم و این‌بار، باهم پیاده شدیم. باد برای خوش‌آمدگویی، با پاشیدن خاک به صورتمان، از ما استقبال کرد. چشم‌هایم را جمع کردم و نگاهی به اطراف انداختم. خانه‌های ویلایی، کودکان آفتاب‌سوخته و تپه‌های علوفه، همگی از یک چیز خبر می‌داد؛ ما در یک روستا بودیم. 

آقای همسایه در آهنیِ سوپرمارکت را به داخل هُل داد. من پشت سرش وارد شدم و دقت کردم موقع بستن در، رنگ‌های ریخته‌شده، دستم را نبُرد. وقتی برگشتم، پیرمرد لاغراندام از پشتِ دخلش بلند شده و ما را می‌نگریست. حس‌ می‌کردم همه اجناس با لایه‌ای از خاک پوشانده شده، حتی خود فروشنده.  

آقای همسایه جلو رفت و دست‌ لرزان و چروکیده پیرمرد را با صمیمیت، بین دستان بزرگ و جوانش فشرد:

- سلام، حالتون خوبه؟ کریمی هستم، پشت تلفن صحبت کردیم.

دیدم که پیرمرد، پلیور خاکستری رنگش را پایین کشید تا روی بدن لاغرش، صاف بایستد. سرش را به نشان تایید تکان داد و گفت:

- یادمه. 

سعی کردم حواسم را از کارتن‌ پر شده با کیک‌های دوقلوی مقابلم پرت کنم و صحبت‌شان را دنبال کنم. دست‌هایم را در جیب مانتویم حبس کردم؛ کیک‌ها شکلاتی بودند!

- من پشت تیلیفونم به شما گفتم...

پیرمرد به پشت سرش نگاه کرد تا از وجود صندلی چوبی‌اش در جای همیشگی، اطمینان حاصل کند. رویش نشست و انگشت‌های لرزانش را بین چند تار موی سفید باقی‌مانده، چرخاند.

- اون روز اصلا مغازه نبودم. پسرم، صادق اینجا رو می‌چرخونه. 

هنوز ربط سایه به این سوپرمارکت دورافتاده را نفهمیده بودم، صحبت‌هایشان شبیه معادله چند مجهولی بود و من در حل کردنش، ضعف داشتم. آقای همسایه امیدوارانه صورت پیرمرد را می‌کاوید؛ انگار که در آن نقش ‌و نگار فرتوت، نقشه رسیدن به سایه را خواهد یافت.

چهار گوشه مغازه را وارسی کرد، من نیز ردپای چشمانش را دنبال می‌کردم. از پیرمرد پرسید:

- می‌تونم فيلم دوربین‌های مغازه رو ببینم؟ مطمئنم یه چیزی پیدا می‌شه. 

پیرمرد دهانش را برای بزرگ‌ترین خمیازه عمرش باز کرد و آقای همسایه، منتظر ماند تا آن دهان، بسته شد. 

- اون ماسماسکا که اصلا کار نمی‌کنه پسرم. محض ترسوندن مشتری‌ها بسته به دیوار صادق.

آقای همسایه به موهایش چنگ زد، چنگی که یقین داشتم آن لحظه می‌خواست به گلوی پیرمرد بچسباندش. با صدایی اُفتان، پرسید:

- پسرتون کجاست؟ باید باهاش حرف بزنم. 

- رفته شهر... دیروقت برمی‌گرده. 

پی بردم که آقای همسایه، بدشانس‌ترین مرد عاشق دنیاست. با این وجود، متوقف نشد. دستش را روی جیب‌هایش کشید تا گوشی‌اش را پیدا کند.

- شماره‌شو که دیگه داری؟

پیرمرد دستش را دراز کرد و از پشت ماشین‌حساب، نوکیای پر خط و خشی بیرون کشید. خسته از این سوال و جواب‌ها، گوشی را روی میز چوبی انداخت. 

- این توعه شمارش. 

پیشدستی کردم و گوشی را از روی میز قاپیدم. آقای همسایه به طرفم برگشت و پیرمرد که انگار تازه چشمش به جمالم روشن شده بود، نگاهش روی صورتم راه می‌رفت.

لبخندم را نشانشان دادم و گفتم:

- الان واسه‌ت پیداش می‌کنم. 

دکمه‌های نوکیا رنگ پریده به نظر می‌رسید، با این وجود، موفق شدم از نسرین و الهام و لاستیک عبور کنم و به صادق برسم. چرا شماره "گلزار بازیگر" باید روی گوشی این پیرمرد ذخیره باشد؟ سرم را تکان دادم و شروع به خواندن شماره صادق کردم. 

آقای همسایه گوشی به دست، کنارِ پاستیل خرسی و رشته آشی، چرخ زد. عاقبت، گوشی را از گوشش جدا کرد و گفت:

- خاموشه! 

اخم‌، بر پیشانی‌اش گره انداخته بود. شاید بارها شماره گرفت و چشمانش هربار، کدرتر از لحظه پیش شد. وقتی گوشی‌اش را در جیب شلوارش رها کرد و جلو آمد، به نظر می‌رسید هنوز کامل تسلیم نشده است.

- چاره‌ای نیست، منتظر می‌مونم تا برگرده. 

 

  • لایک 11
  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۹

اصرار دیوانه‌وارش، عصبانی‌ام کرده بود که به جویدن لب‌هایم متوسل شدم. آقای همسایه سرش را خم کرد و گوشه لبش به لرزه درآمد اما قبل از اینکه شکلِ لبخند بگیرد، متلاشی شد. خیره به گوشه مغازه، پرسید:

- از اون ویفرها خرید، مگه نه؟ 

پیرمرد که مخاطب آقای همسایه قرار گرفت، انگشت کوچکش را از سوراخ بینی‌اش بیرون آورد و صاف نشست. زانوهایش را مالید و گفت:

- بله، بله. 

قسم می‌خوردم که حتی سوال را نشنیده بود. گوشی نوکیا در مشتم فشرده شد. آقای همسایه، جلو رفت و یکی از آن ویفرهای موزی نفرت‌انگیز را برداشت. 

- هر وقتی استرس داشت، یکی از اینا می‌خورد.

پیرمرد برای شنیدن درد و دل‌های مرد مقابلم، بی‌حوصله به نظر می‌رسید. گوشی را روی میز به سمتش سُر دادم و گفتم:

- ممنون می‌شیم پسرتون که اومد، به ما خبر بدین. 

آقای همسایه پشت سرم خزید و زیر گوشم پچ زد:

- مایی وجود نداره، تو باید برگردی خانم معلم. 

خوب بود که نمی‌دید صدایش چگونه مو بر تنم راست کرد. سرم را چرخاندم و به گلوله‌های قهوه‌ای رنگی نگاه کردم که نور خورشید، از شیشه‌های در عبور کرده بود تا فقط بتواند روی آنها بتابد‌. من هیچ‌وقت به او نگفته بودم که معلم هستم!

در حالی از سوپرمارکت خارج شدیم که آقای همسایه، ویفر موزی‌اش را مثل آخرین یادگار از سایه، در دست گرفته بود. 

- من برنمی‌گردم. 

این را به محض بسته شدن در سوپرمارکت به او گفتم. آقای همسایه ابروی چپش را یک پله بالا انداخت. نمی‌توانستم او را با احتمالِ پیدا شدن سایه، اینجا تنها بگذارم. 

- با ماشین من برگرد!

کاملا ناخودآگاه بود که سوئیچِ پرت شده را در هوا گرفتم. به دست چموشم لعنت فرستادم و آن را در مشتم، به امید خرد شدن، فشردم. افاقه نکرد. 

- خودت چی؟ 

دو چشمش را زیر اخمش پناه داد تا از نیش آفتاب، در امان بمانند. گفت:

- به دوستم پیام دادم، میاد دنبالم. 

لب‌هایم را به‌هم فشردم. کودکانه فریاد زدم:

- خودت برگرد!

سوییچ را به سمتش انداختم، اما او نگاهش را از من نگرفت و سوئیچ، درست پشت سرش، روی زمین افتاد. چند ثانیه نگاه صرفم کرد تا اینکه پرسید:

- نکنه رانندگی بلد نیستی؟

آب دهانم را قورت دادم. کالبدم در آن روستای کوچک گیر افتاده بود، اما روحم به گذشته مکیده شد. زمانی که بدترین معلم دنیا به ترسوترین دختر دنیا رانندگی آموخت... یعنی او به من.  

لرزش صدایم بدیهی بود وقتی گفتم:

- خوبم بلدم.

- به خوبی دمپایی خرگوشیات!؟

گولش را نخوردم و حواسم را هم از آن صورت بی‌نقص، پرت نکردم. چه فرقی داشت اگر کفش به پا داشتم، یا یک جفت دمپایی روفروشی... او که مائده را به خاطر نداشت، داشت؟ 

  • لایک 11
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۱

میلیون‌ها سوزن، در لحظه در گوشت گونه‌ام فرو می‌رفت و خارج می‌شد؛ لااقل من که اینطور حس می‌کردم. آقای همسایه بین من و خورشید ایستاده و سایه‌اش، مرا فرا گرفته بود. 

- خیلی می‌سوزه؟

سرم را بلند کردم. اگر سایه به جای من بود، همین‌قدر خونسرد رفتار می‌کرد؟ این سوال، به طرفِ سالم صورتم، سیلی‌های پی‌در‌پی می‌زد که بیشتر می‌سوخت. 

مانتوی شکلاتی رنگم را تکاندم، موهایم را پشت گوشم گیر انداختم و سرم را به نشانه نه، تکان دادم. 

وقتی به ماشین برگشتیم و تصویرم در آینه افتاد، چیزی نمانده بود آینه را بشکنم! آقای همسایه بطری آب معدنی را به دستم داد و چشم ریز کرد.

- وایستا...

به آرامی، چونان که به حریری دست می‌کشد، پوست ملتهبم را لمس و سنگریزه‌های رویش را برداشت. لمس دستش چنان آشوبی در معده خالی‌ام به هم زد که درد فراموشم شد. پروانه‌های کاغذی شروع به بال زدن کردند، در گوشم چنگ نواخت و حرکت دست او، پیش چشمم کُند شد. 

حالا در هر دو گونه‌ام فوران آتش را حس می‌کردم. در مقابل نگاه تب‌دارم، لبخند یک‌طرفه‌ای زد و من جان کندم تا فقط یک کلمه بگویم:

- ممنون. 

آنقدر مسخ بودم که گویی رقص سرانگشتانش روی پوستم، گرد جادویی پاشیده بود. 

- آقای کریمی؟ 

تمام پروانه‌ها خشکید و روی زمین ریخت. صدای کلفت مرد، هردویمان را وادار به توجه کرد. مرد درشت هیکلی که انگار کاپشن ورزشی آبی‌اش را قبل از پوشیدن، مچاله کرده بود. آنقدر بلند که حتی آقای همسایه هم برای آنکه جوابش را بدهد، باید چانه‌اش را بالا می‌گرفت. اما این هیکل، آن طور که هوش مرا از سر پراند، حتی اندکی نظر او را جلب نکرده بود. دست گوشتی مرد را فشرد و با صدای رسایش گفت:

- پس آقا صادق شمایی.

حرکت کله بزرگش، باعث لرزش غبغب‌هایش شد. به من نگاه کرد، منی که یک چهارم او بودم احتمالا!

- خدا بد نده آبجی؟

لبخند مضطربی زدم، از مردهای درشت‌هیکل بیزار بودم. همه‌شان مرا به یاد پدرم می‌انداختند. 

- می‌دونید چند بار بهتون زنگ زدیم؟ 

صادق گوشی‌اش را از جیب شلوار جینش، به سختی بیرون کشید. وقتی آن را مقابلمان گرفت، آب دهانم را قورت دادم‌.

-‌ نگا کن بینم! زنگ زدی به من اصن شازده؟ 

شازده گفتن صادق، چشم‌های آقای همسایه را تیره کرد. او نیز متقابلا گوشی‌اش را بیرون کشید و روی آخرین شماره، ضربه زد.

- دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می‌باشد. لطفا بعدا...

صدای زنانه اپراطور در دم خفه شد وقتی صادق گفت:

- این شماره من نیست شازده، اشتب زدی.

پادرمیانی کردم، چرا که شازده گفتن صادق، می‌توانست این صحبت دوستانه را به یک دعوای خیابانی تبدیل کند.

-‌ این مهم نیست، ما می‌خواستیم ازتون چندتا سوال بپرسیم. 

در طول حرف زدن من، به کفش‌هایش نگاه می‌کرد و دست به ریشش می‌کشید. گفت:

- مُلتفتم آبجی، حاجی گفت قضیه ناموسیه. 

آقای همسایه شروع به پرسیدن هزار و یک سوال مختلف کرد. جواب یکی بود، هیچ! عاقبت، وقتی شب، چینشِ ستاره‌هایش را تمام کرد، آقای همسایه هم صبر را قی کرد:

- آخه مگه میشه... یکم فکر کن! باید یه چیزی باشه. چیز مشکوکی ندیدی؟ نگفت کجا میره؟ 

گوشه چشم‌های صادق چین خورد. متفکر موهای کوتاهش را خاراند و به ناگه، چین پیشانی‌اش پرید:

- یه چی هس!

  • لایک 12
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۲

چشمان آقای همسایه در سیاهی شب، درخشان‌تر از باریکه ماه بالای سرش شد. به نظر می‌رسید در آن لحظه، او حاضر است هرآنچه که داشت را فدای صادق کند. یک قدم به او نزدیک‌تر شد و پرسید:

- چی می‌دونی؟

صادق به ذهنش برای بازآفرینی تصاویر فشار آورد، این را از گره خوردن ابروهای کلفتش فهمیدم. خنکای نسیم، آتش گونه‌ام را خاموش کرده بود، اما به نظر می‌رسید بوی سوختگی از جای دیگری، حول سینه‌ام بلند می‌شد. 

- موقع بیرون رفتن از مغازه، گوشیش زنگ خورد...

از گوشه چشم، آقای همسایه را می‌پاییدم. دیدم که چطور از هیجانِ کوچک‌ترین سرنخی از سایه، نفس در سینه‌اش محبوس ماند. 

- خب؟ چی گفت بهش؟

صادق، شانه‌اش را طوری بالا انداخت، انگار از او پرسیده‌اند نوشابه دارد یا نه! همین‌قدر بی‌تفاوت به مرد درمانده مقابلش.

- نمی‌دونم، رفت بیرون دیگه... نشنیدم چی گفتن.

نور در آن نگاه مُرد. پیش چشمم، چنان شانه‌هایش فرو افتاد که برای لحظه‌ای، فقط برای لحظه‌ای، آرزو کردم کاش صادق چیز بیشتری می‌دانست. 

- فقط اسم طرفو شنیدم...

برای همین است که می‌گویند مراقب باش چه آرزو می‌کنی! وقتی صادق اسم را با صدای بلند به زبان آورد، چشم‌هایم را محکم بستم.

- حامد... مطمئنم گفت حامد.

حالا آقای همسایه سرنخی برای دنبال کردن داشت، اما مطمئن نبودم وقتی مردی، همسرش را گم می‌کند و پای یک اسم غریبه به میان می‌آید، چه فکرهای چرکی در سرش تاب می‌خورد. 

در طول راه، کلمه‌ای نگفت و نگفتم. او را با وحشتی که به جانش افتاده بود، به حال خودش رها کردم. لب از لب باز نمی‌کرد، اما من اگر مائده بودم، می‌توانستم جنگی که توی سرش بالا گرفته را حس کنم. مداخله نکردم و اجازه دادم تصویر آن الهه در ذهنش، تا می‌تواند به کثافت کشیده شود. حداقل، هیچ‌وقت نفهمید که من آن روز به عمد، شماره صادق را اشتباه خواندم. 

وقتی به ساختمان رسیدیم، خداوند صبر مرا امتحان کرد. آقای همسایه خیره به مقابلش، پرسید:

- این وقت شب واسه چی اومده؟

وقتی سروان، تکیه‌اش را از ماشینش گرفت و به طرف ما آمد، چراغ ماشینِ آقای همسایه، پرده از لبخند او برداشت. لبخند عجیبی که به سمت من نشانه رفته بود.

  • لایک 8
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۳

آقای همسایه، شیشه دودی طرف خودش را پایین کشید تا تصویر جناب سروان، با کیفیت فول‌اچ‌دی، توی ذوقمان بزند. سپس پرسید:

- چی شده این وقت شب؟! خبریه؟ 

جناب سروان، به لبخندش قوت داد. سپس به من اشاره کرد که موفق نشده بودم به طور کامل در صندلی فرو رفته و ناپدید شوم. صدایش کیفور به نظر می‌رسید و دلم نمی‌خواست دلیلش را بدانم.

- در واقع، من منتظر خانم صالحی بودم. جالبه که شما دوتا رو با هم می‌بینم!

پارچه مانتو در مُشتم حسابی مچاله شده بود. چهره‌ام را مزین به اخمی غلیظ نمودم. آقای همسایه توضیحی به آن سروان سمج نداد و سوال مرا با صدای بلند پرسید:

- با خانم صالحی چی‌کار دارین؟ 

سروان با صمیمیت افراطی، شانه او را فشرد و پره‌های بینی‌اش از بزرگی لبخندش، گشاد شد. 

- مشخص می‌شه انشاءالله، بالا صحبت کنیم. من یکم سرمایی‌ام. 

پیش از اینکه با سوال دیگری از طرف ما محاصره شود، از ماشین فاصله گرفت. آقای همسایه برای اولین بار در یک‌ ساعتِ گذشته، به من نگاه کرد. رگه‌های سرخی در چشمانش ریشه انداخته بود که در تاریکی، مرا می‌ترساند. 

عضلاتم منقبض شد اما نگاه طولانی او، در سکوت پایان یافت. ماشین را به حرکت وا داشت و به جایگاه همیشگی‌اش در پارکینگ رساند. نفس عمیقم، هم‌زمان شد با خاموشی ماشین. 

این دومین باری بود که با هم سوار آسانسور می‌شدیم. آقای همسایه سرش را تکیه زده و پتوی پلک‌هایش را روی مردمک‌هایش کشیده بود. در آن حالت، می‌توانستم تا ابد تماشایش کنم. چه حیف که آسانسور به آسمان راه نداشت و فوری متوقف شد. 

صورت آفتاب سوخته بازرس، آخرین چیز در دنیا بود که دلم می‌خواست در پایان آن روز عجیب، ببینم. وارسی‌اش که از سر به پاهایم رسید، ابروهایش یک پله بالا پرید. به دمپایی‌های خرگوشی‌ام اشاره کرد:

- مشخصه خیلی هم با عجله رفتید خانم صالحی! 

چشم‌هایم را در حدقه چرخانده و گلدان سفالی کوچک را بلند کردم. این گلدان، تنها چیزی بود که از خانه آوردم. کلید را در قفل چرخانده و جلوتر از آنها وارد خانه شدم. نباید اجازه می‌دادم با حرف‌هایش، تحریکم کند. این تله تمام پلیس‌ها بود و بعد از تماشای نود هفت قسمت سریال‌ جنایی، می‌توانستم تشخیصش بدهم.

برای جمع کردن ظرف‌هایی که در راهرو رها کرده بودم، خم شدم‌. آن گونه که انتظار می‌رفت، سریع عمل نکردم و سروان آنها را دید. مشتاق بودم که درباره آنها چه داستان عجیبی در سرش می‌بافد!

خودم را روی مبل شکلاتی رها و نشستن آنها را تماشا کردم. میهمان نبودند که احترامشان کنم. نخ بیرون زده مانتویم، تمرکزم را برهم می‌زد.

- متاسفم که این وقت شب مزاحمتون شدم...

آرنجش را به دسته مبل چسباند و پا روی پا انداخت. باورم نمی‌شد با شلواری که انتهایش، گِلی بود، به خانه‌ام راه داده بودمش. نگاهم را از او دریغ و به آقای همسایه سوق دادم. 

- در طول دو روز گذشته، بارها بهتون زنگ زدیم اما جوابی نگرفتیم.

آقای همسایه چنان روی سروان تمرکز داشت که گویی هر آنچه از دهانش بیرون می‌آید را با گوش‌هایش می‌بلعد. سرم را تکان دادم تا جان بکند و اصل حرفش را بزند.

- اگه درست خاطرم باشه، گفته بودید شب گم‌شدن خانم کریمی، در منزل تشریف داشتید و کتاب می‌خوندید... شاهنامه. درست میگم؟

چشم‌ ریز کرد. چرا دوباره این را می‌پرسید؟ حسِ قدم گذاشتن در زمین مین‌گذاری‌ شده‌ای را داشتم که کوچک‌ترین حرکت اشتباه، به بهای جانم تمام می‌شود. زبانم را روی لب‌هایم کشیدم، نمی‌توانستم بفهمم چه از سرش می‌گذرد. 

صاف نشستم و دست‌هایم را به هم قفل‌ کردم. حتی آقای همسایه هم انتظار پاسخ مرا می‌کشید. کلمات در دهانم خُرد می‌شد و بیرون نمی‌آمد. چه خوب که آن دو، صدای ضربان‌های سریع قلب مرا نمی‌شنیدند.

- خب، من...

مطالعه کامل رمان فقط از طریق کانال تلگرامی: @parvin_roman امکان پذیر است.

  • لایک 11
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۴

زنگ گوشی‌، چنان غیرمنتظره بود که شانه‌هایم بالا پرید. از زیر لیزر نگاهشان برخاستم و سعی کردم موقع گفتن این حرف، زیادی خوشحال به نظر نرسم:

- ببخشید، باید جواب بدم.

دو بال درآوردم و به طرف آشپزخانه پرواز کردم؛ انگار که شخصِ اول مملکت، پشت آن تماس، منتظر من بود و انگار که لحظه‌ای تاخیر، می‌توانست خسارت میلیون دلاری به اقتصاد این کشور بزند. گوشی را از روی کابینت برداشتم و به آنی، تمام لبخندم در هم پاشید. اگر پلیسی در نشیمن خانه‌ام، منتظر سؤال‌پیچ کردنم نبود، بدون تردید تماس را قطع می‌کردم. لبم را گاز گرفتم و پیش از اینکه قطع شود، انگشتم را روی آیکون سبز کشیدم.

- الو؟ مائده؟ 

زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. همین صدایش می‌توانست تمام تعادلم را برهم بریزد! بازدمش را در گوشی پخش کرد و گفت:

- باورم نمیشه جواب دادی!

دیدم که دست چپم به لرزه در آمد، قلبم به سینه‌ام مُشت می‌کوفت. هر آن ممکن بود تلفنم که صدای او درش پیچیده بود را به دیوار بکوبم. صدای خشکم از بین صدها خارِ روییده در گلویم، درآمد:

- کارتو بگو! 

جواب دادن را چند لحظه‌ای به تعویق انداخت. گوشی را از گوشم جدا کردم تا تماس را قطع کنم، اما دستم در هوا خشک شد.

- دلم واسه ماهی خوشگلم تنگ شده!

پلک‌هایم را محکم بستم و گوشی را به جای قبلش بازگرداندم، بیخ گوشم. دستم را به کابینتی گرفتم که رنگش را دوست نداشتم. حس می‌کردم یک اختاپوس لزج، به گوشم چسبیده است.

یادآوری کردم:

- وقتی موهامو می‌پیچیدی دور دستت... وقتی سرمو می‌کوبیدی به دیوار... وقتی التماست می‌کردم پاتو از روی گلوم برداری... 

صدایم نه خشمگین بود، نه بلند. به گونه‌ای که انگار کتابی روبرویم باز کرده و داشتم یک بُرش از آن را برایش می‌خواندم؛ یک کتاب تراژدی. تمامِ ظرفیت شش‌هایم را با اکسیژن پر کردم، نمی‌توانستم به توهمِ دردی که در ریشه موهایم حس می‌کردم، غلبه کنم. برای سومین بار بهشان چنگ زدم و گفتم:

- اون موقع چرا دلتنگم نمی‌شدی؟

- گوه خوردم ماهی! غلط کردم. تو برگرد! من قول میدم...

نفهمیدم سعی داشت چه قولی به من بدهد، چرا که تماس را قطع کرده و گوشی را شبیه زباله‌ای نجس، روی کابینت انداختم. نور لامپ انگار داشت در مردمک‌‌هایم تزریق می‌شد که این چنین می‌سوختند. توده‌ای نادیدنی را قورت دادم و دستم را روی صورتم سُراندم، گویی که مَسح می‌کشم. با بلند شدن دوباره زنگ گوشی، قدمی به عقب برداشتم. نام ماندانا با قلب سرخی که خودش ذخیره کرده بود، روی صفحه می‌درخشید. 

باید به نشیمن برمی‌گشتم، مقابل جناب سروان و آقای همسایه می‌نشستم و اجازه می‌دادم سوال‌هایشان را بپرسند. تماس را قطع کردم، نه یک‌بار؛ بله چهار مرتبه این کار را انجام دادم. عاقبت، تسلیم او شده و جواب دادم:

- چیه ماندانا؟ وقتی جواب نمیدم، یعنی گیرم دیگه! 

صدای هِق‌هق خفه‌اش که در گوشی پیچید، زبانم را با فشار دندان‌هایم تنبیه کردم.

- مامان... مامان نمی‌ذاره برم کلاس. درو قفل می‌کنه مائده... مائده من نمی‌دونم چه غلطی باید بکنم!

قلبم با خشم و اندوه محاصره و فشرده شد. ماندانا فین‌فین می‌کرد و اشک می‌ریخت. همینطور که سعی داشتم لکه روی گاز را با ناخن بکَنم، گفتم:

- دردش چیه آخه؟! من که گفتم خودم شهریه‌تو میدم. 

از بلندی گریه‌هایش، ابرو درهم کشیدم و منتظر ماندم تا وسط سکسکه‌اش، جملات را سرهم کند:

- میگ... میگه... بازیگری... نون و آب... نمیشه... بشین... تست بزن... به خدا تستامو... می‌زنم آبجی! 

نبض ضعیف درد در شقیقه‌هایم داشت شدت می‌گرفت. چشم‌ بستم و گفتم:

- اون فرش طوسیه هست تو اتاق، خب؟ زیر اون یه کلید گذاشته بودم من. برو ببین هنوز اونجاست؟

برای دقایقی، بارشِ سیل‌آسای چشم‌هایش متوقف شد. یعنی من اینطور حدس زدم، سپس فریاد خفه‌ای از شادی سر داد:

- دمت گرم! اینجاست. 

لبخند خسته‌ای به صورت چسباندم که ماندانا بی‌شک نمی‌توانست آن را ببیند. پیش از اینکه بتوانم قطع کنم، گفت:

- یه چیز دیگه هم هست... شهریه این ماهمو نریختی، نه؟

زیر لب، به حافظه‌ و موجودی کارتم، لعنت فرستادم. کاسه صبرم در حال جوشش بود. 

- می‌ریزم شهریه‌تو ماندانا، کُشتی منو! برو دیگه، خدافظ. 

گوشی را قطع کرده و کف‌ دست‌ خیسم را به مانتویم مالیدم. امشب اگر پدر از قبر بیرون می‌آمد و با من تماس می‌گرفت، تعجب نمی‌کردم. با یادآوری جناب سروان، به پیشانی‌ام کوبیدم و به قصد خروج از آشپزخانه، چرخیدم.

با دیدن آقای همسایه در فاصله یک متری، دستم را به سمت قلبم بردم و تیز گفتم:

- بسم الله! از کِی اینجا وایستادی؟

نگاه تیره‌اش را بین چشم‌های دُرشت شده از ترسم جابه‌جا کرد و گفت:

- خیلی طول کشید، اومدم ببینم همه چی مرتبه؟ 

ناخوداگاه، پوزخندی به لب نشاندم. در حالی‌که از کنارش رد می‌شدم، گفتم:

- بهتر از این نمی‌شه!

زمزمه‌اش، جلوی پایم سنگ انداخت که برای لحظه‌ای، متوقف شدم. چقدر از حرف‌هایم را شنیده بود؟ باید نگران می‌شدم؟! عاقبت، نزد جناب سروان برگشتم و تصمیم گرفتم اعتراضی به "دروغگو" خطاب شدنم نکنم. چرا که در واقع، همینطور بودم، یک دروغگو... و می‌دانستم که سروان هم با آقای همسایه در این مورد، موافق است. من هم موافق بودم.

  • لایک 8
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۵

تلاشم برای فراموش کردن آن تماس نحس، بی‌فایده بود. چرا که به محض نشستن مقابل سروان، آن مشام پلیسی‌اش به کار افتاد و پرسید:

- خبر بدی گرفتید؟

روی مبلی که خارهایش داشت کمر و بازوهایم را می‌آزرد، جابه‌جا شدم. از گوشه چشم، آقای همسایه را دیدم که نگاه محاسبه‌گرش را به سمت من نشانه رفته بود. بازدمم را همراه با تمام اضطراب‌ها، به بیرون فوت کرده و لبخندم را سر جایش نشاندم.

- عذر می‌خوام که معطل شدید. کجا بودیم؟

چشمان کدر سروان، جمع شد و رد چروکِ گوشه آنها، عمق پیدا کرد. لب‌ و سبیل‌های برهم ریخته‌اش جنبید:

- شبی که خانم کریمی گم شد...

در کلامش وقفه انداخت و تا تهِ تهِ عنبیه چشم‌هایم را شکافت. اینجا چه خبر است؟ آیا مرگ و زندگی این سروان که به نظر می‌رسد چیزی به بازنشستگی‌اش باقی نمانده، به حل این پرونده بستگی داشت؟ 

ادامه داد:

- کجا بودین؟ 

حتی لحظه‌ای درنگ، می‌توانست مُهر تاییدی بر پای تمام شک‌های دیوانه‌وار او بزند. کلمات از دهان بیرون پرید:

- خونه بودم.

ابروهایش از چشم‌هایش فاصله قاپید و با خنده نامحسوسی، دوباره پرسید:

- خونه بودین؟

شانه‌هایم را بالا اندختم. حواسم بود که آقای همسایه، دست‌هایش را در هم قفل کرد؛ گفت‌وگو را به جد دنبال می‌کرد.

- بله. 

به مبل تکیه دادم و ظاهر راحتم را حفظ کردم. همین است! آن لبخند رضایت که پوستِ افتاده‌اش را به بالا می‌کشید... من دقیقا چیزی را به او دادم که دنبالش بود. از اینکه با دست خودم، مُهره‌ام را ببازم تا او بر موضع قدرت قرار بگیرد، بیزار بودم. با این وجود، نمی‌توانستم حرفم را عوض کنم. این کار مرا در معرض یک اتهام مسخره اما به شدت جدی قرار می‌داد! 

- اما دوربین‌های مداربسته چیز دیگه‌ای میگن، نکنه می‌خواید این رو هم انکار کنید؟

قصد انکار نداشتم؛ با این وجود، او منتظر من نماند. تلفن همراه رده پایینش را از جیب کاپشنش بیرون آورد و تنها چند لحظه طول کشید تا آن را به سمت من بچرخاند. بله، این من بودم. آن شلوار راحتی با طرح میکی موس، همین حالا هم در سبک رخت چرک‌ها قرار داشت.

سروان گوشی را به سمت آقای همسایه چرخاند و توضیح داد:

- این فیلم دوربین‌ پارکینگ ساختمونه، دقیقا متعلق به شبی که خانم کریمی ناپدید شدن. توی این فیلم مشخصه که شما با عجله سوار پرایدتون می‌شین، به مقصد نامعلومی میرین و بعد از تقریبا دو ساعت، به منزل برمی‌گردین. 

چهره‌ام را در حالت خنثی حفظ کردم. حال آنکه زبانم خشک شده، بدنم یخ بسته و شقیقه‌هایم به شمار ثانیه، درد را پمپاژ می‌کردند. برای من بسیار سخت بود که زیر ذره‌بین آن دو باشم و اینقدر آرام و محتاط برخورد کنم.

سروان گوشی را به جیبش بازگرداند، آیا می‌ترسید آن را از دستش بقاپم؟ از خودش راضی به نظر می‌رسید. می‌دانستم که بارها در چنین جایگاه مشابهی بوده، کارت مخفی‌اش را رو کرده و از عواقب آن، لذت برده. سکوت که در اتاق نشیمن اطراق کرد، بازرس پرسید:

- توضیحی در این باره دارید؟

نمی‌توانستم تا ابد ساکت بمانم، او به من چنین اجازه‌ای نمی‌داد. کاش می‌توانستم تقاضای وکیل کنم اما از دستمزد سرسام‌آور آن آگاه بودم. در این دنیا، حتی قانون هم به نفع شیک‌پوش‌ها عمل می‌کرد. 

حرف‌هایم را پیش از اینکه به گوش سروان برسد، در دهانم مزه کردم. گفتم:

- من به شما دروغ نگفتم سروان، هنوز هم میگم که کل شب رو خونه بودم.

صدایم آنقدر محکم بود که می‌توانست حصاری آهنین دورم بکشد و شاید، ضربات آن سروان سمج را دفع کند. مصمم، نگاه محکمم را به رخ چشمانش کشیدم و اضافه کردم:

- فقط یادم رفت یه چیزی رو بهتون بگم. 

کاش می‌توانستم صورت آقای همسایه را ببینم، یا صدای افکار توی سرش را بشنوم. شاید آن موقع، راحت‌تر حرف می‌زدم. سروان با چهره‌ای که فریاد می‌زد مرا جدی نگرفته، پرسید:

- چی رو یادتون رفت خانم صالحی؟

- ناگت... ناگت‌ها رو یادم رفت. 

لب‌هایم را به بهانه لبخند ظریفی، به حرکت وادار کردم. سروان سکوت کرده و میدانی که تا آن لحظه درش کُری می‌خواند را به من واگذار کرد. 

- همونطور که گفتم، من اون شب سرگرم کتابم شدم و چون شام نداشتم، مجبور شدم برای خرید ناگت مرغ بیرون برم. 

می‌دانستم که هذیان می‌گویم ولیک، چاره دیگری نداشتم. مگر چندبار در عمرم با یک پلیس کارکشته بگومگو کرده بودم که بدانم در چنین شرایطی، باید چه غلطی بکنم! 

- دو ساعت برای خرید یه ناگت!؟ 

با چشم‌ به جیبی که گوشی‌اش را در آن چپانده بود، اشاره کردم:

- اون دوربینی که خروج من از خونه رو ثبت کرده، باید موقع برگشت، کیسه خریدم رو هم گرفته باشه؛ اینطور نیست... جناب سروان؟

درجه‌اش را روی زبانم چرخانده و به تمسخر بیان کرده بودم. سناریوی از پیش چیده شده جناب سروان، گویی تا همین‌جا قد داد که صدایش خفه شد. آن شب اما به خوبی فهمیدم که من، متهم ردیف اول این پرونده بودم. از آن چهره جدی، پاپس کشیدن برنمی‌آمد. نمی‌دانم چرا اما حسی درونم می‌گفت: این آخرین ملاقات ما نخواهد بود. 

  • لایک 9
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۶

دیگر تقریبا آماده بودم، می‌خواستم سروان را از خانه‌ام بیرون کرده و در را محکم به رویش ببندم. حتی به دیالوگ آخرم فکر می‌کردم؛ اینکه باید محترمانه خداحافظی کنم، یا بگویم دفعه بعد وقتم را این گونه تلف نکند؟ دمنوش دم کنم یا مستقیم زیر پتویم...

- از کجا ناگت خریدی؟

این، صدای سروان نبود که مرا به چالش می‌کشید. درست زمانی که آتش فروکش کرده بود، این سوال، تنش را روی میز عسلی مقابلمان انداخت. نگاه بی‌سپرم را به سمت چشمان مطالبه‌گرش هدایت کرده و پرسیدم:

- مهمه؟!

ابروی مرتب آقای همسایه، بالا پرید. می‌توانستم قسم بخورم که رنگ لبخند، روی آن لب‌های مرموز پاشیده بود.

- آروم باش! فقط هوس ناگت کردم.

کاسه صبرم در حال جوش و سر ریز شدن بود، او این را نمی‌دانست. مانتویی که از ساعت هفت صبح تا کنون بر تن داشتم را لمس کردم. داشت روی تنم سنگین می‌شد. قال قضیه را با سوالم کندم:

- جناب سروان، من به چیزی متهمم؟

مردک سمج دست روی زانوهایش گذاشت. می‌دانستم آنچه از زبانش بیرون ‌می‌آید، برخلاف بند به بند سلول‌های اوست. با این وجود، گفت:

- در حال حاضر نه.

این تمام چیزی بود که نیاز داشتم بشنوم. در پایان، من متهم به هیچ چیز نبودم و آن سروان احمق! بهتر بود به خانه‌اش برگردد و برای دخترش کتاب بخواند. 

هر دویشان را تا دم در همراهی کردم. به زحمت دهانم را تا زمان پایین رفتن آسانسور، بسته ‌نگهداشتم و وقتی مطمئن شدم جناب سروان واقعا رفته، با خیال راحت، لبخند نمایشی‌ام را از چهره پاک کردم. 

دست‌هایم را به کمر زدم و نفس خلاصی، از بین لب‌های ترک‌ خورده‌ام به سینه کشیدم. تمام وزنم را به در سپرده بودم.

- خسته شدی؟

به رسم ادب، اما برخلاف خواسته خودم، چشم باز کردم و آقای همسایه را دیدم که جلوی در خانه‌ام ایستاده بود. چشمانش برخلاف تمام چشم‌هایی که تا آن لحظه دیده بودم، با انسان حرف نمی‌زد. نگاهش لال بود. موقع نگاه کردن به آن چشم‌ها، سردم می‌شد.

گفتم:

-‌ خیلی خسته‌م، انشای بچه‌ها رو هم نخوندم.

این حرف، شاید صادقانه‌ترین اعتراف من، در طول آن شب نحس بود. چشم ریز کردم و اندامی که ثمره سال‌ها ورزش بود را از نظر گذراندم. سوال‌ها مدام به دیواره‌های مغزم ضربه می‌زدند و در هم می‌لولیدند... دوست داشتم دست و پایش را به صندلی ببندم و از او بپرسم که آیا او هم مانند سروان، به من مظنون است یا نه!

سرم را تکان دادم تا سوال‌ها از گوش‌هایم بیرون بریزند. با آقای همسایه خداحافظی کردم. او تا آخرین لحظه‌ای که در را بستم، آنجا ایستاد و به من خیره ماند. آن شب دلیلش را نفهمیدم، اما حالا می‌دانم آن لحظه، چه از سرش می‌گذشت... 

  • لایک 10
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۷

روز بعد، وقتی از مدرسه به خانه رسیدم، دیگر آن صدای نرم و لطیف زنانه را نداشتم. آنقدر در زنگ ریاضی فریاد زده بودم که صدایم شبیه یک پسر تازه به بلوغ رسیده بود. برای بار چندم، افسوس خوردم که نمی‌توانم دست رویشان بلند کنم. راستش، یک روز درباره‌اش روی اینترنت حسابی مطلب خواندم. کتک زدن دانش‌آموزان، یک جرم جدی به حساب می‌آید و کتاب قانون، چند بند پر از کلمات قلمبه‌سلمبه، به مجازات کیفری این جرم پرداخته است. 

از شر گرما، تاپ پوشیدم و همانطور که مقابل آینه، موهایم را می‌بافتم، به ذهنم فشار آوردم تا نام دکتر پوست مشهوری که همکارهایم در زنگ تفریح درباره‌اش می‌گفتند را به خاطر بیاورم. ربطی به اینکه در عکس، خوشتیپ و جذاب بود نداشت. بلکه پوستِ زنی در سن و سال من، رسیدگی مفصل می‌طلبید.

زنگ در که به صدا درآمد، کِش قرمز را پنج بار انتهای موهایم بستم. حسابی شُل شده بود و اگر می‌دید کسی حواسش نیست، به سرعت از انتهای موهایم لیز می‌خورد و خودش را در نقطه کوری از خانه، گم و گور می‌کرد. 

- اومدم... اومدم. 

با تصور شال خوش‌رنگی که سفارش داده بودم، لبخند زدم و در را باز کردم. 

- سلام عشقم!

این، پستچی نبود که دست‌هایش را دور گردنم قلاب کرده بود. اصلا کدام بسته‌ای در عرض دو روز به دست مشتری می‌رسد؟ قالیچه سلیمان که نداشتند.

- مامان می‌دونه اومدی اینجا؟

آغوش تنگش، از هم باز شد و فاصله گرفت. به مژه‌های بلند و درهمش نگاه کردم و گونه داغش را نوازش کردم.

- ببخش، فقط نگران شدم. خوش اومدی.

سرش را بالا گرفت و همان دم در، مقنعه‌اش را از سَر کَند. در را بستم و پشت سرش، از راهروی کوتاه خانه عبور کردم.

- وای! پختم از گرما مائده. 

یخچال را باز کرد، یک دستش بندِ دکمه‌های تمام نشدنی مانتوی مدرسه‌اش بود. نمی‌دانم اگر رنگ سرمه‌ای نبود، این فُرم‌های مدرسه چه خاکی به سر می‌ریختند. 

کوله‌اش را که وسط آشپزخانه رها کرده بود، برداشتم. تقریبا فراموش کرده بودم که صاحب شلخته‌ترین خواهر دنیا هستم! بطری آب را به لب‌های ترکیده‌اش تکیه داد و سر کشید. به فریزر تکیه زدم، از این فاصله هم می‌توانستم شوره بین موهایش را ببینم.

- دور از چشم بابات اومدی ماندانا؟

مردمک‌هایش از بالای بطری آب، روی من لیز خورد. بطری را از دهانش جدا کرد و آستین مانتویش را روی لب‌های خیسش کشید. 

- تو که می‌دونی، واسه چی می‌پرسی؟ اه!

بطری را از روی پیشخوان آشپزخانه برداشتم، به اطراف نگاه کردم. دستم را باز کرده و پرسیدم:

- درش کو؟ 

در بطری را به طرفم انداخت و بعد، نوبت جوراب‌هایش بود. چشم‌هایم را برای لحظه‌ای بستم و بطری را فشردم. سردی‌اش مطلوب بود، اما نه آنقدر که آرامم کند. این دختر آشوب محض بود! می‌ترسیدم که چشم باز کنم و از خانه‌ مرتبم، جز زباله، چیزی باقی نمانده باشد.

- دمت گرم که شهریه‌مو زدی! 

با حرفش، چشم‌هایم را باز کردم. روی مبل دراز کشیده و سریال ترکی هشت هزار قسمتی‌اش را تماشا می‌کرد. از آشپرخانه بیرون رفتم، امکان نداشت درست شنیده باشم.

- شهریه‌تو زدم؟!

وقتی بالای سرش ایستادم، گردن کشید تا ببیند شخصیت زن داخل سریال، چطور به مرد مقابلش، التماس می‌کند. توی هوا بشکن زدم تا نگاه کوفتی‌اش را به من معطوف کند، کنترل تلویزیون را از دستش کشیدم و پرسیدم:

- با توام! میگم من کِی شهریه‌تو زدم ماندانا؟ 

دست بی‌جانش را بلند کرد و در تلاش برای کنار زدنم برآمد. مانع بزرگی برای لذت بردن از سکانس حساس سریالش به حساب می‌آمدم. 

- وای مائده! برو کنار! همین امروز صبح خانم صادقی گفت شهریه یک‌سالمو پیش‌پیش زدی دیگه. این سوالا چیه؟ برو کنار ببینم چی میگه!

این‌بار بدنم به قدری سبک شده بود که با فشار دستش، به کناری هدایت شدم. به موهایم چنگ زدم و تنها لحظه‌ای زمان برد تا چراغِ آگاهی، در آن سوی ذهنم، روشن شود... 

  • لایک 9
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۸

خشم در مُشت‌هایم گلوله شده بود. شبیه دماسنجی که ماه گذشته در آزمایشگاه مدرسه، به خاطر حرارت بالا تِرکید، رو به انفجار بودم. ماندانا را با سریال جنجالی‌اش تنها گذاشتم و خود، پی جنجال تازه‌ رفتم. چادری که روزی، مادر برایم دوخته بود را روی سر انداختم و از واحدم، بیرون زدم. 

دستم را روی زنگ واحد پنج گذاشتم. ممتد فشردمش، تا اینکه عاقبت، صاحب خانه در را به رویم باز کرد. 

- اگه نمی‌سوزه، کمک کنم!

نگاه افسار گسیخته‌ام را به صورت اخم‌آلودش دوختم. هنوز هم... هنوز هم از آن صدا، حساب می‌بردم. انگشت اشاره‌ام را در هوا تکان دادم و صدای گرفته‌ام، به اِعمال خشمم، کمک کرد:

- واسه چی بدون اجازه من همچین کاری کردی؟ من کِی ازت اینو خواستم؟ چی فکر کردی پیش خودت تو؟ 

چادر از روی موهایم سُر خورد و تا روی شانه‌هایم، عقب‌نشینی کرد. دست به کمر زدم و از شدت عصبانیت خندیدم.

- منو نگاه کن! من شبیه گداهام؟ 

بالاخره لب‌هایش جنبید و کلمه‌ای گفت:

- دور از جون!

اَلو گرفتم. انگشت‌ اشاره‌ام که از پمپاژ خشم می‌لرزید را به سینه‌اش کوبیدم و گفتم:

- تو منو چی فرض کردی آقای کریمی؟ ننمی، بابامی، آقامی... کیِ منی؟! با چه نسبتی همچین غلطی می‌کنی؟ من نمی‌فهمم. انگار اشتباه گرفتی.

قدمی به او نزدیک‌تر شدم. سرش را خم کرد تا بتوانم چشم در چشمش شوم. صدایم را پایین آوردم و توی صورتش غریدم:

- نبودِ زنت خیلی بهت فشار آورده حتما، نه مهندس؟ دنبالِ...

صدای زنگِ فر از داخل خانه، کلماتم را درهم پاشید. آقای همسایه مرا نادیده گرفت و به سمت آشپزخانه رفت. دندان‌هایم را روی هم فشردم و پشت سرش رفتم. آماده بودم کله‌اش را مثل نارنگی در مُشتم لِه کنم!

- با توام! بیا اینجا جواب سوالمو...

صدایم با دیدن صحنه روبرو، تحلیل رفت. مُشت‌های گِره کرده از خشمم شُل شد و دهانم، بین گفتن و نگفتن، باز ماند. 

- بده.

- چی رو بدم؟!

آقای همسایه را دیدم که پیتزا را از فر بیرون می‌کشید. ناخودآگاه، چادرم را روی سرم کشیدم و یک قدم به عقب برداشتم. بوی پنیر و قارچ در هوا پیچیده بود و معده‌ام را هوایی می‌کرد. دوباره به روبرو نگریستم و این‌بار با صدای آرامی، پرسیدم:

- اینا... چی‌ان؟

چند کابینت را باز و بسته کرد تا اینکه عاقبت، کاتر پیتزا را یافت. من اما میخ صحنه مقابلم بودم، حتی چشم‌هایم به امید اینکه بیشتر و بهتر ببیند، دُرشت‌تر از همیشه بود. آقای همسایه همانطور که پیتزایش را به قطعات مساوی بُرش می‌زد، صدایش را بلند کرد تا به من برسد:

- مشخص نیست؟!

  • لایک 9
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۱۹

چند بار لب زدم اما صدایی تولید نشد. پیتزایش را در آشپزخانه رها کرد. دستمال حوله‌ای برداشت و همینطور که انگشت‌هایش را یک به یک، با آن تمیز می‌کرد، بیرون آمد. نگاهم را دنبال کرد و آرام گفت:

- از سایه، فقط همینا مونده برام.

لب گزیدم. خدا را شکر کردم که زنگ فر خورد و کلمات چرکِ توی سرم، به گوش آقای همسایه نرسید. نگاهم از روی شومیزهای رنگارنگ، روی کفش‌های پاشنه‌بلند سُر خورد و در عکس‌هایش، متوقف شد. دوست داشتم جلو بروم، روی میز خم شوم و آن آلبوم عروسی را ورق بزنم. حتی از این فاصله هم می‌توانستم برای زیبایی آن لباس دنباله‌دار، حسرت بخورم. صدایش، سمفونی حزن‌انگیز قاب روبرو بود:

- بعضی وقتا به خودم میگم، سایه اینقدر به فکرت بوده که خاطراتشو برات جا گذاشته پسر! می‌خواسته در نبودشم بتونم زنده بمونم...

آهی که از سینه‌اش به هوا برخاست، دوده‌ی آتش بزرگی بود.

- ولی من اینقدر احمقم که نتونستم پیداش کنم.

نگاهم حریصانه روی خانه و زندگی‌ که متعلق به من نبود، کندوکاو می‌کرد. این خانه می‌توانست متعلق به من باشد. عکس من می‌توانست به جای عکس سایه، روی دیوار خانه‌ بنشیند و حتی این مبل‌های خاکستری، اگر به سلیقه من بود، باید قهوه‌ای می‌شدند. اگر من به جای سایه بودم، خیلی وقت پیش بچه‌دار شده بودیم... نمی‌توانستم صدای درون سرم را خفه کنم! جُفتِ آن حلقه طلایی که در انگشت مرد کنارم می‌درخشید، باید در دست من می‌بود.

سرم را تکان دادم تا زمزمه شیطان رجیم، از مغزم بیرون بریزد. با سوالی که آقای همسایه پرسید، به خود لرزیدم:

- کی بود دیشب پشت تلفن می‌گفت دلتنگت شده؟

نفس در گلویم ماند و راه را بند آورد. نگاهم روی تیشرت آبی‌رنگش راه می‌رفت، روی گُل‌های فرش زیر پایمان که کوچک و ظریف بودند، و روی پیتزای سرد شده... هرجایی، به جز چشم‌های او. شنیده بود! او همه چیز را می‌دانست، همه آن چیزهای شرم‌آور درباره مرا. کاش به اندازه نگاه کردن به صورتش، بی‌پروا بودم. آن‌وقت می‌فهمیدم که دارد به زنی مفلوک می‌نگرد، یا به همسایه‌ای صرفا آشنا!

- چرا می‌پرسی؟

- نپرسم؟!

سرم پایین بود. سنگینی چیزی روی دوش‌هایم، مرا می‌آزرد؛ چیزی شبیه به نگاه سایه‌! گویی که می‌توانست از دل آن عکس‌ها، من و شوهرش را رصد کند. آقای همسایه اما دنبال جواب بود که گفت:

- تو باهام تا کیلومترها اون‌ورتر از تهرون اومدی، با منی که هفت پشت غریبه‌ام... اومدی پی زنم. اون‌وقت چیزی که این وسط عجیبه، سوال منه؟! 

بازدمم را طولانی اما آرام، به بیرون فوت می‌کنم. بدون عجله، تا آخرین دانه کربن‌دی‌اکسید را از ریه‌هایم تخلیه کردم. سپس کوتاه گفتم: 

-‌ اونی که دیشب زنگ زد... شوهرم بود. 

  • لایک 9
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۲۰

به نظر می‌رسید هوا وزن گرفته و به سختی از گلویم پایین می‌رود. اگر کسی هفته گذشته پیش‌گویی می‌کرد که روزی وسط خانه عشق قدیمی‌ام می‌ایستم و تاریک‌ترین اتفاق زندگی‌ام را برایش برملا می‌کنم، به او می‌خندیدم و به سادگی از کنارش می‌گذشتم. آن هم با وجود اینکه شاهد بودم او چه زندگی عاشقانه‌ و پرشوری برای خودش ساخته است... اینطور به نظر می‌رسید؛ وگرنه کدام مردی پروژه‌ پولسازش در کیش را رها می‌کند و به تهران می‌آید، فقط چون همسرش می‌خواهد تا رستوران مرکز شهر رانندگی کند؟ این چیزی نبود که آقای همسایه درباره‌اش غلو کند، بلکه خود سایه برایم تعریف کرده بود.

این تنها داستان عجیب سایه نبود که با شنیدنش، ابروهایم به خط رویش موهایم نزدیک شد؛ شاید ده‌ها داستان عجیب‌تر از این را هم گفت. درست همین‌جا نشسته بودیم، او برایم خوشمزه‌ترین قهوه دَمی عمرم را آورد و اجازه داد به جای یکی، دو فنجان از آن بنوشم. 

به زمان حال و واحد پنج برگشتم... بالاخره جرئت کردم نگاهم را تا صورت آقای همسایه، بالا بکشم. ته ریشی که روی استخوان فکش روییده بود را خاراند و کوتاه گفت:

- بابت همه چیز متاسفم. هیچ زنی نباید در معرض خشونت قرار بگیره.

تاج دو ابرویم پایین افتاد. کم پیش می‌آمد مستقیم به چشم‌هایم نگاه کند، الان از آن معدود دفعات نبود. آیا برای کسب مدالِ شوهر نمونه در رقابت است؟ نامطمئن، حروف را کِش دادم:

- تو... از قبل می‌دونستی؟!

سرش را تکان داد و من، خودم را در دل، احمق خطاب کردم. لب گزیدم و او بی‌اینکه سوالی بپرسم، توضیح داد:

- منتظر بودم خودت بهم بگی.

- چرا؟

به طرف کُت شکلاتی رنگش که آزادانه روی دسته مبل استراحت می‌کرد رفت. انگشتان بزرگش را در جیب آن فرستاد و به طرف من برگشت. به دست دراز شده‌اش نگاه کردم.

- دوستمه، قبلا درباره تو باهاش حرف زدم. اگه خواستی، یه سر برو دفترش!

دست‌هایم را پیش خودم نگه‌داشتم اما چشم‌های متزلزلم مهار نشد. لبخندم لرزید:

- خیلی ممنون، فقط چند جلسه دیگه مونده تا اسمش از شناسنامه‌م خط بخوره. گواهی پزشکی قانونی... خیلی روند رو سریع کرد.

جمله آخرم را آرام‌تر گفتم و سرم را به زیر انداختم. میل عجیبی به خاراندن بدنم داشتم. نفس‌هایم داشت تند می‌شد که تمرین دکتر را به یاد آوردم، پنج چیز.‌.. فقط پنج چیزی که می‌بینی را ردیف کن مائده، حالا! چشم‌هایم به اطراف چنگ انداخت، آقای همسایه هنوز دست پس نکشیده بود:

- من که نمیگم حتما برو، فقط کارتش پیشت باشه. توی خونه‌ت سطل آشغال داری دیگه؟ نخواستی، بندازش همون‌جا.

گلدان چینی، آکواریوم، دسته کلیدی با آویز موزی، مجله و... و... 

- مائده؟ خوبی؟

و آقای همسایه! نفسم را هفت ثانیه در سینه حبس و سپس خارج می‌کنم. کارتی که فقط دیزاین مشکی-طلایی‌اش را می‌بینم را از دستش می‌قاپم و می‌خواهم که از آن خانه بیرون بزنم، همین حالا!

- ممنون، اول شهریه، حالا هم این. پولو بهت برمی‌گردونم، فقط یکم زمان می‌بره.

مضطرب می‌خندم. شهریه چند ماه کلاس بازیگری ماندانا، اندازه کل حقوق دو ماهم بود! البته که این را به آقای همسایه نمی‌گویم. برمی‌گردم تا از خانه‌اش بیرون بروم، با دیدن رد کفشم، خشکم می‌زند! از ورودی شروع شده و تا وسط خانه، دقیقا جایی که ایستاده بودم، ادامه یافته. خدای من! چقدر عصبانی بودم که با کفش به خانه‌ این مرد حمله کردم؟

- راستش حتی یک کلمه از حرفاتو هم نفهمیدم. کدوم پولو می‌خوای بهم برگردونی؟

سرم را بلند می‌کنم و آقای همسایه تکخندی نرم می‌زند. 

 - نه که بدم بیاد، من عاشق پول مُفتم! ولی مشخصه یه اشتباهی پیش اومده. من هیچ پولی برای تو واریز نکردم. 

با خداحافظی سرسری، خانه آقای همسایه را ترک می‌کنم و می‌دانم هنگامی که مجبور شود کف خانه را تِی بکشد، پشت سرم ناسزا می‌گوید. به واحدم برمی‌گردم و صدای زنی که اصرار دارد کودکش را سقط نکنند، پیچش معده‌ام را تشدید می‌کند.

- کم کن صدای اون بی‌صاحابو! کری مگه؟

ماندانا در حال ناخونک زدن به بسته چیپس لیمویی‌ام، کاغذ دستمالی دیگری برای پاک کردن اشک‌هایش برمی‌دارد. به نظر می‌رسید ذخیره مخفی خوراکی‌هایم را پیدا کرده، اما در آن لحظه، این کم‌اهمیت‌ترین اتفاق بود. به اتاق خواب رفتم و گوشی را از شارژ جدا کردم. خدای من! حق با آقای همسایه بود، او شهریه ماندانا را پرداخت نکرده و باید از این بابت، خوشحال می‌شدم؛ اما وقتی متوجه می‌شوم چه کسی آن‌همه پول را واریز کرده، خون در رگ‌هایم منجمد می‌شود و گوشی از دستم سُر می‌خورد.

  • لایک 9
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۲۱

قبل از اینکه گوشی پخش زمین شود، در هوا می‌گیرمش. من شبیه بازیگرهای سریالی که ماندانا می‌دید، نبودم. نمی‌توانستم به راحتیِ یک کیلو گوجه‌فرنگی، گوشی جدید بخرم. مُشت دست دیگرم را باز کردم و به کارتی که قربانی این خشم بود، چشم دوختم. از آن حالت شق و رق درآمده و بین انگشت‌هایم، مچاله شده بود. کارت را دور می‌اندازم اما نامی که با فونت درخشان رویش نقش بسته بود، در ذهنم ماندگار می‌شود؛ حمید زرگر وکیل پایه یک دادگستری.

ساعتی بعد، وقتی ماندانا را برای خوردن نهار بیدار کردم، وضعیت ذهنم شبیه همان کارت بود؛ مچاله و ناخوانا. به رقصیدنش وسط خانه نگاه کردم، حداقل یکی از ما خوشحال بود. برای دومین بار دست‌هایش را دور گردنم انداخت:

- بگو به خدا... بگو به خدا!

 شانه‌هایش را به عقب هول دادم و لب‌هایم در اثر خنده‌ای که پس زدم، لرزید.

- برو اون ور ببینم... لوس! یه پیتزاست دیگه. کسی ببینه، فکر می‌کنه تا حالا نخوردی.

داشت کمرش را می‌چرخاند که با این حرفم، صاف ایستاد. چهره‌اش به آنی، سخت شد.

- نه هر پیتزایی... پیتزای پپرونی!

گوش‌هایم را گرفتم تا پرده گوشم را از شر جیغ‌های گاه و بیگاهش، در امان نگهدارم. تا وقتی پیتزا برسد، دو مرتبه تا مرز گفتنِ حقیقت به او رفتم و منصرف شدم. عاقبت، آن پیتزاهای شگفت‌انگیز رسیدند. بهتر از پیتزایی که در واحد پنج دیدم، به نظر می‌رسید. 

وقتی ماندانا لیوانش را در تقاضای نوشابه بیشتر به سمتم دراز کرد، تصمیمم را گرفتم. لازم نبود بداند که من شب گذشته، اشتباهی به مهرداد پیام دادم. «تا آخر هفته می‌زنم شهریه‌تو.» این دقیقا پیامی بود که به جای ماندانا، برای مهرداد فرستاده بودم... همین! نه شماره‌کارتی ارسال شده و نه مبلغی تعیین. حالا که فکر‌ می‌کنم، او همیشه درباره مسائل مالی، سخاوتمند بود. باید روراست باشم، من دقیقا عاشق همین ویژگی او شدم!

مهرداد برای من، بلیط ورود به رستوران‌های بزرگ و سفرهای دور بود. با پول‌هایش، بیشتر از خودش وقت می‌گذراندم؛ شاید برای همین بود که او را اینقدر دیر شناختم... پس از سه سال زندگی مشترک. 

دوست داشتم به او پیام بدهم و بپرسم که شماره‌کارت خانم صادقی را از کجا گیر آورده است، اما تنها کاری که کردم این بود که گاز بزرگ‌تری به تکه آخر پیتزایم زدم.

- اون پیتزافروشی کثیفو یادته مائده؟ 

جعبه دستمال‌کاغذی را به طرف ماندانا که داشت سرانگشت‌های سُسی‌اش را لیس می‌زد، سُر دادم. ترجیح دادم انکار کنم:

-‌ نه، یادم نیست.

جعبه‌ پیتزای ماندانا را روی جعبه خالی خودم گذاشتم و اخم‌هایم را در هم کردم:

- چرا نونای تهشو نخوردی؟

انگشت اشاره‌اش که مطمئن بودم هنوز چسبناک بود را به‌ نوک بینی‌اش کشید و صدایش از قُل‌قُل هیجاناتش، بلند شد:

- بابا همون که شیشه مغازه‌شو آوردی پایین دیگه، چطور یادت نیست؟ 

به وضوح نادیده‌اش گرفتم. جعبه‌ها را در یک دست و بطری نوشابه را در دست دیگرم گرفتم و به آشپزخانه فرار کردم. پشت سرم آمد:

- شونزده سالت بود یا چهارده؟ هنوزم وقتی یادم میوفته، ازت می‌ترسم! 

چشم‌هایم را به هم فشردم و برای پرت کردن حواسش، آخرین تلاشم را به کار گرفتم:

- چی میگی مانی؟ برو اون سُس قرمزو بردار بیار! 

نُچی می‌کند و انگشت اشاره‌اش را ممتد، روی چانه‌اش می‌کوبد. 

- تیر بود یا مرداد... دقیق یادم نیست. من و تو دم در پیتزافروشی ناصرخان وایستاده بودیم، اومد گفت گمشید، مشتریا رو می‌ترسونید. چطور یادت نیست؟

در واقع خرداد بود. از آسمان آتش می‌بارید و گرسنگیمان تشدید می‌شد. بعد از آن‌همه خاک‌بازی، معده‌هایمان خالی و نالان بود. چشم‌هایم را که بستم، بوی همبرگر‌های مخصوصِ پیتزافروشی ناصرخان، در مشامم پیچید. 

ماندانا می‌خواست هر طور که شده، به یادم بیاورد:

- آجر برداشتی، زدی به شیشه مغازه ناصرخان! وای یادته چقدر دویدیم؟ عوضی ول‌کنِ دوتا جغل بچه نبود. 

جعبه‌های خالی پیتزا را درون سطل زباله انداختم، احتمالا روی آن کارت مچاله افتاد.

-‌ تو آجر زده بودی، من گریه می‌کردم! از بچگی پررو بودی مائده. 

نیشخندی زدم و سرم را به نشان تایید، تکان دادم.

- فقط یادمه کتک خوردم و تا یک ماه، توی خونه حبس شدم.

یخچال را باز کردم و بطری نوشابه سیاه را که نصف شده بود، بین وسایل جا دادم. ماندانا انگار کتاب داستان کودکی‌مان را ورق می‌زد و هر سطرش را بیخ گوشم، بلند می‌خواند. موزهای قهوه‌ای توجهم را جلب کردند. موز... ویفر موزی... دسته‌کلید با آویز موزی! خشکم زد، یخچال بوق زد و هشدار داد که باید درش را ببندم، اما من با چشم‌های وق‌زده، فقط به آن موزها نگاه می‌کردم... سایه! 

  • لایک 8
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۲۲

- مائده ببند یخچالو!

- دسته‌کلید...

صدایم آنقدر آرام بود که بین لب‌هایم ناپدید شد. به گوش ماندانا هم نرسید. در یخچال را کوبیدم و شانه‌های او را گرفتم. 

- آدما دسته‌کلیدشونو همه‌جا با خودشون می‌برن، مگه نه ماندانا؟ 

سرش را عقب کشید و شانه بالا انداخت.

- آره، فکر کنم... چته تو جنی شدی! کدوم دسته‌کلید؟

شانه‌هایش را از فشار دست‌هایم آزاد کرد. روی سرامیک‌های سفید و سرد آشپزخانه، دور خودم چرخیدم. سایه عاشق هر چیزی بود که طرح و طعم موزی داشت؛ باید احمق باشی تا متوجه این نشوی! آن دسته‌کلید با آویز موزی که امروز در واحد پنج دیدم... نه، نه، مطمئن نبودم متعلق به سایه باشد. شاید اصلا آن آویز را برای آقای همسایه خریده بود. زن و شوهرها برای یکدیگر هدیه می‌خرند دیگر، غیر از این است؟

شقیقه‌هایم را مالش دادم و چشم‌هایم را به‌هم فشردم. حس می‌کردم تصاویرِ گذشته، مدام از دستِ مغزم سُر می‌خورد و محو می‌شود. نمی‌توانستم به یاد بیاورم که پیش از این، آن آویز موزی را دست سایه دیده بودم یا نه. دستم را روی قلبم گذاشتم تا آرام بگیرد و شلوغش نکند. یک آویز مسخره نمی‌توانست گواه بازگشت سایه باشد، می‌توانست؟ 

ماندانا در حالی‌که نور آبی‌رنگ گوشی‌اش روی صورتش افتاده بود، جلو آمد. متوجه نشده بودم کِی از آشپزخانه بیرون رفت. با انگشت اشاره‌، به صفحه گوشی‌اش ضربه می‌زد و برخورد ناخن‌های بلندش، صدایی شبیه تَق‌تَق ایجاد می‌کرد که سکوت خانه را می‌جوید. 

- مامان اومده خونه، من دیگه باید برم. 

دستی به پشت گردنم کشیدم، موهایم سیخ شده بود. با بشکن ماندانا، چند بار پلک زدم و نگاهم را به سمتش سوق دادم.

 - کجایی مائده؟! میگم میشه برام اسنپ بگیری؟

گیج و ویج، سر تکان دادم، از کنارش گذشتم و به طرف مبل رفتم. کوسن‌ها را برداشتم و اخم کردم.

-‌ گوشیمو ندیدی؟

وقتی جوابی از ماندانا نشنیدم، سر بلند کردم. مانتوی مدرسه‌اش را پوشیده بود و با سری کج شده، به من می‌نگریست. دکمه‌هایش را نبسته بود. 

- دستته.

گوشی را در دست راستم بالا آوردم و لب گزیدم. آن لحظه، از خودم خسته شدم. بیش از این نتوانستم جسمم را به دوش بکشم؛ روی مبل نشستم و سرم را بین دو دستم فشردم. سنگین‌تر از همیشه بود. 

-‌ چی شده؟ چرا اینقدر کلافه‌ای؟ 

چند ثانیه به ذهنم مهلت دادم تا خودش را جمع و جور کند. سپس پرسیدم:

- مامان کجا بود مگه؟ 

ماندانا نفسش را به بیرون فوت کرد. کنارم روی مبل نشست و پاهایش را از دسته آن آویزان کرد؛ کاری که از آن متنفر بودم! لب‌هایم را به هم فشردم تا سرش فریاد نزنم. جوابش باعث شد از پاهای قانون‌شکنش چشم بگیرم:

- گفت اکرم آزاد شده، رفته بود یه سری بهش بزنه. 

همانطور که چوب سخت مبل، پشت سرم را می‌آزرد، لبخند زدم. 

- خونه من تا حالا نیومده، بدو بدو رفته خونه هم‌بندیش؟

جمله بعدی را آرام‌تر گفتم؛ جمله‌ای تکراری که از گفتنش، خسته شده بودم:

- مثلا دخترشم.

ماندانا پاهایش را تاب داد. داشت عکس‌های یک کیف سفید را در آنلاین شاپی لایک می‌کرد. بی‌حواس، او هم حرف همیشگی‌اش را زد:

- بابام نمی‌ذاره خب، وگرنه می‌اومد.

جفتمان می‌دانستیم که حقیقت ندارد. ماندانا داشت بهانه می‌آورد، بهانه می‌آورد تا مامان را بی‌تقصیر جلوه بدهد. شاید در آن مغز کوچکش فکر می‌کرد که این‌گونه، درد کمتری می‌کشم. 

- هم‌بندیش واسش مهم‌تر از دخترشه. 

خودم هم نمی‌دانستم چرا داشتم این‌ها را به ماندانا می‌گفتم‌، او که مامان نبود. او مادر و پدرش را در کنارش داشت، امشب پیش آنها برمی‌گشت و احتمالا با هم سر یک سفره شام می‌خوردند. مامان حتما از دیدن هم‌بندی‌اش سر کِیف بود و کتلت می‌پخت. کتلت‌هایی که بیشتر از گوشت، سویا و پیاز داشت. 

ماندانا وارد صفحه چتش با گیلدا شد و من از پشتِ خیسیِ چمبره‌زده روی مردمک‌هایم، ندیدم که دقیقا چه برایش نوشت. فقط شنیدم که به من گفت:

- می‌دونی که چقدر به زندان و هم‌بندیاش افتخار می‌کنه، همیشه خاطره‌های زندانشو واسم تعریف می‌کنه.

دندان‌هایم را به هم فشردم و از ماندانا چشم گرفتم. با غیض گفتم:

- کجای دزدی، افتخار داره؟

ماندانا جواب نداد؛ انگار حرف‌های گیلدا برایش جذاب‌تر بود که انگشت‌هایش به سرعت روی صفحه‌کلید گوشی حرکت کرد و چند لحظه بعد، خندید. 

برایش اسنپ زدم و پیش از اینکه با آن کوله‌پشتی خمیده و غمگین، خانه‌ام را ترک کند، در آغوشش گرفتم. سپس او را به خانه، نزد پدر و مادرش فرستادم. پدری که مرا از خانه خودم بیرون انداخته بود...

بستن در همزمان شد با صدای پیامک گوشی‌ام. دستم را بلند و رمزم را وارد کردم تا پیامک نمایش داده شود. انتظار داشتم یکی از آن پیامک‌های تبلیغاتی باشد، یا مثلا همراه‌اول بخواهد بسته ویژه‌ای به من قالب کند؛ اما نبود. «از امروز نارنجی رنگ مورعلاقمه.» خشکم زد! به آینه تمیزی که در راهرو داشتم نگاه کردم، به خودم در آن تاپ نارنجی تنگ... با صدای پیامک بعدی، شانه‌هایم بالا پرید.

  • لایک 7
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۲۳

 «دلم می‌خواد باز خودم درش بیارم از تنت.» با یادآوری آن شب، گونه‌هایم آتش گرفت! گوشی را آنقدر محکم در دستم نگه‌داشته بودم که هر آن، ممکن بود در هم بشکند. داشت تماشایم می‌کرد، اما چگونه...

پشت پنجره رفتم و پرده‌های سفیدش را کشیدم. تاریکی روی اشیا چمبره زد. تاپ داشت بدنم را می‌فشرد، فکر کردم عوضش کنم که گوشی برای سومین مرتبه، در دستم لرزید. 

چشم‌هایم را بستم. برای لحظه‌ای آرزو کردم که کاش می‌توانستم گوشی را به دیوار بکوبم و صدای شکستنش را بشنوم.

نتوانستم قید خواندن پیام بعدی را بزنم، اما کاش زده بودم. اصلا کاش گوشی را می‌شکستم تا آن پیام را نبینم اما دیگر برای تمام این‌ها دیر شده بود. «شماره پلیسو بلدی؟ باید فوری یه چیزی رو گزارش بدم.» لب‌هایم روی هم لرزید.

وقتی کُتم را پوشیدم، وقتی شال را برعکس روی موهایم انداختم و وقتی با شلوار راحتی، پشت پراید مدل هشتاد و دویم پریدم... در تمام مدت، به خوبی می‌دانستم که او دارد از نقطه‌ضعفم استفاده می‌کند. می‌دانستم دارم بازیچه دستش می‌شوم اما نمی‌توانستم در خانه‌ام بنشینم، تا او هر غلطی که دلش می‌خواهد را انجام بدهد. 

مقابل ویلای دوبلکس نوساختی پارک کردم. روزی قسم خورده بودم که هرگز به اینجا برنگردم؛ اما امروز سرنوشت، کارت‌ها را طوری ریخته بود که دست برتر را داشته باشد.

پاهایم به زمین چسبیده و نمی‌خواست جلوتر از این برود. در نهایت، پیامی که به او دادم را به خاطر آوردم و مجبور شدم آیفون را به صدا درآورم: «هیچ غلطی نمی‌کنی تا من بیام!»

صدایش سرزنده و هیجان‌زده به گوش می‌رسید:

- تو که کلید داری خوشگلم!

به دوربین آیفون، چشم غره رفتم. می‌دانستم که با لذت، تماشایم می‌کند.

- مهرداد باز می‌کنی این کوفتی رو یا برم؟!

  • لایک 7
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت ۲۴

خندید و اجازه داد من برنده این بحث شوم. در با صدای تَق، باز شد و با وزن خودش، آرام کنار رفت. وارد شدم و بوی خاک و شمشاد مستقیم به صورتم خورد؛ فهمیدم که باغبان، امروز اینجا بوده. سر چرخاندم و نمای ویلا، نفسم را حبس کرد. دو طبقه با پنجره‌های قدی که نور را مثل آب شفاف، به بیرون پس می‌دادند. روزهایی را به یاد آوردم که پشت آن پنجره‌ها چشم به ماه می‌دوختم و آرزوی آزادی می‌کردم.

قدم‌هایم به نرمی روی سنگفرش منتهی به ورودی قرار گرفت. اگر کفش پاشنه‌بلند می‌پوشیدم، صدای بهتری ایجاد می‌شد. دستم به سمت دستگیره در چوبی رفت، سردی فلز زیر انگشت‌هایم حس می‌شد. وارد خانه که شدم، سکوت عمیق و نرمی، جایگزین شد.

عطر مهرداد به استقبالم آمده بود، خودش اما نه. صدایش از گذشته‌های دور توی سرم پیچید: «دو تا چیزو هیچ‌وقت عوض نمی‌کنم، یکی عطرم... دومی هم دخترِ بغل دستم!» در ماه‌عسل بودیم که این را گفت، منِ خوش‌خیال هم برایش ضعف رفتم. آن روزها خود را سیندرلا می‌دیدم و مهرداد، شاهزاده سوار بر اسبی بود که مرا از آن خانه نجات داد. امروز تنها آرزویم این است که عوضم کند؛ منِ لعنتی را طلاق بدهد و سراغ زن دیگری برود، از اینجایی که ایستاده بودم، بعید به نظر می‌رسید. 

نور از پنجره‌های قدی سرازیر شده و روی کف براق، می‌لغزید. از مبل‌های سفارشی با کوسن‌های فوق‌العاده نرمشان عبور کردم. برای مهرداد نه، اما برای نشستن روی آن مبل‌های راحت، دلتنگ بودم. دست سردم را روی نرده ظریف گذاشتم و پله‌های مارپیچ، مرا به طبقه دوم رساند. دکور تیره‌اش، خفه‌ام کرد! 

مهرداد روی صندلی لهستانی نشسته بود و ساعت‌هایش را تمیز می‌کرد؛ کلکسیونی از آن‌ها داشت. سرش را بالا گرفت، سفیدی موهایش را با رنگ پوشانده بود اما ریش‌های کوتاهش، سنش را لو می‌داد. دستم را مشت کردم.

- اون چرت و پرتا چی بود دیگه؟ چرا راحتم نمی‌ذاری مهرداد؟ 

لبخند نرمش، به چروک‌های گوشه چشمش عمق داد. با چهل و هفت سال سن، چروک دیگری نداشت و همین هم آدم را درباره سنش، به اشتباه می‌انداخت. جعبه ساعت‌هایش را بست.

- انتظار برخورد بهتری داشتم ماهی، ناامیدم کردی! بعد از هفت ماه برگشتی خونه‌ت... این طوری ابراز دلتنگی می‌کنی؟ 

- جواب سوالم این نبود.

جعبه‌ای که می‌دانستم ارزش میلیاردی دارد را با احتیاط از روی پاهایش برداشت و زمین گذاشت. 

- نباید بلاکم می‌کردی، عصبانیم کردی ماهیم. 

دسته کیفم را در مشتم فشردم. قدمی به جلو برنمی‌داشتم، هرگز نمی‌خواستم به او نزدیک‌تر از این شوم. صدایم می‌لرزید و همچنان بلند بود:

- وقتی بلاکت می‌کنم، یعنی نمی‌خوام صداتو بشنوم. چرا نمی‌فهمی؟ نمی‌تونی با زدن شهریه ماندانا اینو عوضش کنی. همه گل‌هات، همه کادوهات باز نشده میرن سطل آشغال! می‌شنوی جناب کبیری؟ دیگه نمی‌خوامت، اینو تو مغزت فرو کن! 

از جایش بلند شد و با دو قدم بلند، به من رسید. نفس‌های خشمگینش، مالکانه روی صورتم چمبره زد. زیرچشمی به پشت سرم نگاه کردم، تنها یک قدم کوتاه تا سقوط از پله‌ها فاصله داشتم. 

- تو فکر کردی کی هستی دخترجون؟

لب‌هایش موقع باز و بسته شدن، با گوشم برخورد می‌کرد. با انزجار سرم را عقب کشیدم اما فریادش، خانه را بر سرم آوار کرد:

- کی هستی که منو پس می‌زنی؟! 

  • لایک 8
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...