مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 19 اردیبهشت مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت نام رمان: نفس در سایهی مهراب ژانر: عاشقانه، درام، خانوادگی نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: او از دست اجبار فرار کرد، به جایی امن پناه برد، به آن مکانِ اجباری اما امن! اما سایهها هنوز دنبال او بودند. رازها، بدهیها و نقشهها… همه به هم گره خوردهاند. و هیچچیز آنطور که به نظر دخترک میرسد نیست، آمد… بدون هشدار، بدون سر و صدا. دخترک باید از دست چه کسی فرار میکرد؟ از دست اویی که ناگهان در قلب عمارت به چشم میخورد؟ رازها و نقشهها، عشق و انتقام… همه در سایهها پنهان شدهاند بلاخره سر باز میکند! سخنی با خواننده: مکان اتفاقات در ترکیه-فتحیه میباشد، و تمامی مکالمات به ترکی است، جاهایی که مکالمات فارسی صحبت میشودداخل متن گفته شدهاست. مقدمه: برخی اتفاقها از جایی آغاز میشوند که هیچکس انتظار آن را ندارد. نه با فریاد، نه با هشدار؛ تنها آرام، درست در لحظهای که گمان میکنیم همهچیز در جای خود قرار دارد. این داستان با یک فرار آغاز میشود؛ شبی که میبایست پایان یک مسیر باشد، اما بهجای آن، سرآغاز چیزی عمیقتر و خطرناکتر شد. دختری ناگهان وارد بازی قدرت و شرط شد و مردی که حضورش همانند باران شبانهای ناگهانی بود، همهچیز را دگرگون کرد. در دل عمارتهایی که دیوارهایشان راز نگه میدارند و میان آدمهایی که گذشته خود را مخفی کردهاند، این داستان نه تنها روایت عشق ساده است، بلکه حکایت رازها، سکوتها و تصمیمهایی است که میتوانند زندگی چندین نفر را برای همیشه تغییر دهند. و هنوز، هیچکس نمیداند که قربانی کیست و بازیگردان کیست. آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی خانوم سین 613 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) ویرایش شده 19 اردیبهشت توسط SETAYESH_KH آرتِریـا🪔 جهـان لاغـر🪐 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راویِ امید 106 ارسال شده در 24 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت لازمه من باب انتخاب این موضوع و استفاده از شخصیتهای ترکی برای نشون دادن اینکه مشکلات و انسانیت مرز و بومی ندارن قدر دانی ویژهای ازت داشته باشم ... اونجاهایی که حس و حال طبیعت و آدما رو با هم آمیخته میکردی طوری که انگار طبیعت با وجود بسته بودن دستاش، تنها کاری که از دستش بر میاد یعنی ناراحتی رو انجام میده ... یا اونجا که ی دختر، با وجود زور و اسلحه، تمام تلاش خودشو میکنه که تسلیم نشه؛ تسلیم زنجیری از جنس پارچه که با لباس عروسی در هم تنیده شده تا اونو متوقف کنه حتی اونجا که جاوید برای کمک میاد ولی اون میگه بزار تنم بمیره ولی برنگردم پیش کسی که روحمو از بین ببره ... اما بریم سراغ پیرنگ داستان؛ شروع سریع یک ماجرا و اومدن ناگهانی شخصیتها شاید جذاب باشه ولی یک سردرگمی به وجود میاره مخصوصا وقتی بدون هیچ پرزنتی یک اسم بیاد و تو اصلا ندونی کیه و چرا وارد بحث شده ... گاهی توی متن ی سردرگمی حس کردم؛ انگار هنگام نوشتن گفته باشی " چرا قلممو اینجا مصرف کنم؟ چرا نبرم ی جای دیگه؟! علائم نگارشی مامور تو هستن که به خواننده بگن چطوری باید این متن خوانده بشود پس بهتره یخورده بیشتر دقت کنی که باعث نشه جریان متن از دست خواننده خارج بشه ... بعضی جاها اشتباهات تایپی دیده میشد که میتونی بعدا بررسی و اصلاح کنی... با وجود این حرفا بدون که موضوع و شخصیت پردازی بسیار عالی هستن و مطمئنم بهتر از این هم خواهی شد تا جایی که من برای امضا گرفتن ازت در صف بایستم 💚🙏 روایِ امید ... 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری