رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

 

نام رمان: نفس در سایه‌ی مهراب

ژانر: عاشقانه‌، درام، خانوادگی

نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا 


خلاصه: او از دست اجبار فرار کرد، به جایی امن پناه برد، به آن مکانِ اجباری اما امن!

اما سایه‌ها هنوز دنبال او بودند. رازها، بدهی‌ها و نقشه‌ها… همه به هم گره خورده‌اند. و هیچ‌چیز آن‌طور که به نظر دخترک می‌رسد نیست، آمد… بدون هشدار، بدون سر و صدا.

دخترک باید از دست چه کسی فرار می‌کرد؟ از دست اویی که ناگهان در قلب عمارت به چشم می‌خورد؟

رازها و نقشه‌ها، عشق و انتقام… همه در سایه‌ها پنهان شده‌اند بلاخره سر باز می‌کند!

سخنی با خواننده: مکان اتفاقات در ترکیه-فتحیه می‌باشد، و تمامی مکالمات به ترکی است، جاهایی که مکالمات فارسی صحبت می‌شودداخل متن گفته شده‌است.

 

مقدمه:

برخی اتفاق‌ها از جایی آغاز می‌شوند که هیچ‌کس انتظار آن را ندارد. نه با فریاد، نه با هشدار؛ تنها آرام، درست در لحظه‌ای که گمان می‌کنیم همه‌چیز در جای خود قرار دارد.

این داستان با یک فرار آغاز می‌شود؛ شبی که می‌بایست پایان یک مسیر باشد، اما به‌جای آن، سرآغاز چیزی عمیق‌تر و خطرناک‌تر شد.

دختری ناگهان وارد بازی قدرت و شرط شد و مردی که حضورش همانند باران شبانه‌ای ناگهانی بود، همه‌چیز را دگرگون کرد.

در دل عمارت‌هایی که دیوارهایشان راز نگه می‌دارند و میان آدم‌هایی که گذشته خود را مخفی کرده‌اند، این داستان نه تنها روایت عشق ساده است، بلکه حکایت رازها، سکوت‌ها و تصمیم‌هایی است که می‌توانند زندگی چندین نفر را برای همیشه تغییر دهند.

و هنوز، هیچ‌کس نمی‌داند که قربانی کیست و بازی‌گردان کیست.

لازمه من باب انتخاب این موضوع و استفاده از شخصیت‌های ترکی برای نشون دادن اینکه مشکلات و انسانیت مرز و بومی ندارن قدر دانی ویژه‌ای ازت داشته باشم ...

اونجاهایی که حس و حال طبیعت و آدما رو با هم آمیخته می‌کردی طوری که انگار طبیعت با وجود بسته بودن دستاش، تنها کاری که از دستش بر میاد یعنی ناراحتی رو انجام میده ...

یا اونجا که ی دختر، با وجود زور و اسلحه، تمام تلاش خودشو میکنه که تسلیم نشه؛ تسلیم زنجیری از جنس پارچه که با لباس عروسی در هم تنیده شده تا اونو متوقف کنه حتی اونجا که جاوید برای کمک میاد ولی اون میگه بزار تنم بمیره ولی برنگردم پیش کسی که روحمو از بین ببره ...

اما بریم سراغ پیرنگ داستان؛ شروع سریع یک ماجرا و اومدن ناگهانی شخصیت‌ها شاید جذاب باشه ولی یک سردرگمی به وجود میاره مخصوصا وقتی بدون هیچ پرزنتی یک اسم بیاد و تو اصلا ندونی کیه و چرا وارد بحث شده ...

گاهی توی متن ی سردرگمی‌ حس کردم؛ انگار هنگام نوشتن گفته باشی " چرا قلممو اینجا مصرف کنم؟ چرا نبرم ی جای دیگه؟! 

 علائم نگارشی مامور تو هستن که به خواننده بگن چطوری باید این متن خوانده بشود پس بهتره یخورده بیشتر دقت کنی که باعث نشه جریان متن از دست خواننده خارج بشه ...

بعضی جاها اشتباهات تایپی دیده می‌شد که می‌تونی بعدا بررسی و اصلاح کنی...

با وجود این حرفا بدون که موضوع و شخصیت پردازی بسیار عالی هستن و مطمئنم بهتر از این هم خواهی شد تا جایی که من برای امضا گرفتن ازت در صف بایستم 💚🙏

روایِ امید ...

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...