رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

نام رمان: عامر؛ ضلع سوم مثلث

نویسنده: ساناز بندی

ژانر: ماورایی، طنز، عاشقانه

خلاصه: 

شراره، فارغ‌التحصیل رشته‌ی گریم، از سر ناچاری به کلاهبرداری رو آوردی. با گریم ننه بلقیس، توی روستایی در دل طبیعت به دعانویسی پرداختی و طلسم‌هات در عین مضحکی معجزه کردن. چون من، عامِر، جنی از تبار عُمّار و مِهرگان، دلم برات سوخت و بهت یاری رسوندم. اما روزی پسر شومی پا توی کلبه‌مون گذاشت. اون پسر بلاهاش رو با خودش آورد و همگی رو توی زندگیت آوار کرد.

مقدمه:

شراره تو فقط یه کلاهبردار بودی که توی روستایی غریب با گریم ننه بلقیس دعا نوشتی، طلسم ساختی و برای هر کدوم نسخه‌های عجیب پیچیدی. هیچ می‌دونی همگی با کمک من میسر شد و آوازه‌ی جهانی گرفتی؟ اما ناجوانمردانه هرگز نیم نگاهی به من ننداختی. عاقبت پسر شوم از راه رسید‌ و همه چیز تو رو از آن خودش کرد. کلاهبردار نژاد پرست، تو انسان رو به جن ترجیح دادی.

«پی‌نوشت: برخی از صحنه‌های مرتبط با طلسم‌ها و دعاها به کمک هوش مصنوعی DeepSeek کامل شده است.»

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 10
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پیش از شروع؛ سخنی با مخاطب:

«من همیشه به ساخت انیمیشن علاقه داشتم. ولی راستش تا حالا قدمی برای انیماتور شدن برنداشتم. واسه همین تصمیم گرفتم از این به بعد کتابایی بنویسم که پر از صحنه‌های سه‌بعدی و کارتونی باشن. به شما هم پیشنهاد می‌کنم این رمان رو سه‌بعدی تصور کنین؛ درست مثل یه انیمیشن سریالی یا سینمایی. به امید اینکه روزی همه‌ی نوشته‌هام تبدیل به انیمیشن بشن. دوستدار شما «یاماخ».»

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت اول

مقابل درِ میانه، درِ خروجیِ زمینِ جن و ورودی زمینِ اِنس، ایستادم. نگهبان میانه با دیدنم از کانکس خارج شد و حینی که موهای فرفریش رو می‌خاروند، خمیازه‌ای کشید.

- فرمایش؟

کلافه و خسته نگاهم رو بهش دوختم.

- یه مدتی رو می‌خوام به زمین انس برم.

مردِ نگهبان، خمیازه‌‌ی دیگه‌ای کشید و با لحنی که خستگیش رو واگیر می‌کرد، سوال همیشگیش رو پرسید.

- خودت رو معرفی کن.

گلوم رو صاف کردم، کارت شناساییم رو به سمتش گرفتم و همزمان، با لحنی پر از غرور خودم رو به شناسش آییدم.

- عامر، دو رگه‌ی عرب و پارس، از تبار عمار و مهرگان.

نیم نگاهی به کارت ملیم انداخت و حینی که اون رو به سمتم می‌گرفت، خمیازه‌ی سومش رو کشید. 

- علت خروج و ورود؟

آهی کشیدم و با خشمی کنترل شده، علت رو به زبون آوردم.

- اعصابم قاطیه، می‌رم یکم هوا به کله‌م بخوره. چند روزی می‌مونم.

خمیازه‌ی چهارمش رو کشید؛ که دلم پر زد برم و خفه‌ش کنم تا انتقام دعوام با خانواده‌م رو از اون بگیرم. نگهبان دهن باز کرد و با تذکر همیشگیش، گوشم رو خراشید.

- تبدیل شو بعد برو. حواست باشه که حالت حیوانیت باقی بمونی وگرنه از زمین جن طرد می‌شی!

سری تکون دادم. MP3 کوچیک و هندسفری سیمیم رو از جیبم درآوردم و به سمتش گرفتم. سپس برای تمرکز، پلک روی پلک گذاشتم. در کسری از ثانیه گردبادی آتشین و کنترل شده‌ای، دورم رو احاطه کرد.

قدرت من باد و آتش بود؛ باد رو از مادر پارسم به ارث برده بودم و آتش رو از پدر عربم. حالا هم به شکل ماری سیاه، به طول یک متر و نود سانتی در اومده بودم. 

به سمت نگهبان خزیدم و با صدایی که حالا از حنجره‌ی ماریم بیرون می‌اومد و به کل تغییر کرده بود، بی‌حوصله مخاطب قرارش دادم.

- هندسفری رو دورم بپیچ.

نگهبان روی زانوانش نشست، هندسفری رو به دورم پیچوند و گره زد. سپس ایستاد و در رو گشود. به سمت در خزیدم. از زمینِ جن خارج شده و وارد زمین انس شدم. این جای زمین، مکان مورد علاقه‌م بود؛ کوهستانی و مخصوص تخلیه‌ی روحی روانیم.

دمم رو روی دکمه‌ی پخش MP3 فشردم و آهنگ مورد علاقه‌م پخش شد. حینی که کله‌ی ماریم رو تکون می‌دادم و با قسمت‌هایی از آهنگ هم‌خوانی می‌کردم، از روی قله‌ی کوه با سرعت به سمتِ دامنه خزیدم.

- ( اسم منه دیه نیار، جلو چشام دیه

ای دختره‌ی ای بی‌حیا، بدجور ازت بدم میاد)

شکست عشقی نخورده بودم؛ اما شکست خانوادگی چرا! دوباره با مادرم به تیپ و تاپ هم زده بودیم. من هم هوس محسن لرستانی کردم و به زمین انس اومدم؛ چرا که آهنگ‌های محسن لرستانی توی زمین جن ممنوعه. دولت بخاطر اینکه آهنگ‌های لرستانی حادثه‌آفرین و تصادف‌ساز بودن، بعد از آخرین تصادف زنجیره‌ای که ناشی از سرعت بسیار بالای راننده‌ی مقصر بود، ممنوعش کرد.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

زیر آسمون تاریک، با سرعت می‌خزیدم، از لابه‌لای بوته‌ی خارها لایی می‌کشیدم و از حشرات سبقت می‌گرفتم. قلبم هم هیجان‌زده از آهنگ و سرعتِ بالام، خودش رو به در و دیوار قفسه‌ی سینه‌م می‌زد. با رسیدن آهنگ به بخش مورد علاقه‌م صدای تو دماغیِ ماریم رو پس کله‌م انداختم.

- ( اسم منه دیه نیار، امروز اعصابم قاطیه

امروز حالم، حال سگه

کفریم نکن، برو دیه

بختت بسوزه آسمان، دیه شده آخر زمان

تو این همه خلق خدا، ببین کی شده رقیب ما)

سرم رو بالا و پایین می‌کردم و با سرعت به سمتِ دامنه می‌خزیدم. دیگه خبری از کلافگی و خشم نبود؛ در عوض هیجان زده بودم و قطعاً چشم‌هام از ذوق می‌درخشیدن.

رسیدنم به دامنه‌ی کوه، مصادف شد با تموم شدن آهنگ. دمم رو روی دکمه فشردم و MP3 رو خاموش کردم. حالا که به حالت عادی خودم رسیده بودم، می‌خواستم در آرامش بخزم و از سفرم لذت ببرم.

چشمم به کلبه افتاد. لبخندی روی لب‌هام نشست و دندون‌های نیشم برق زدن. اون کلبه‌ی بلااستفاده‌ی منطقه بود؛ جایی که روی زمین اِنس، همیشه بهش پناه می‌بردم.

به سمت کلبه خزیدم. با شنیدن صدا از داخلِ کلبه، متعجب سرم رو از لابه‌لای در چوبیش به داخل بردم تا سرک بکشم. ابروهای نداشته‌م رو با دیدن یه پیرزن و زنی سالخورده توی هم کشیدم. 

- تف به این بخت سگی من که اینجا رو هم صاحب شدن!

هوفی کشیدم و تا خواستم برای عقب گرد سرم رو بیرون ببرم، جمله‌ای عربی به گوشم رسید. 

- اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو!

پیرزن بود که دست‌هاش را به سمتِ صورتِ زنِ سالخورده گرفته بود و با لحن عربیِ غلیظ و اغراق آمیز، مدام این جمله رو تکرار می‌کرد.

با چشم‌هایی ریز شده بهشون نگاه دوختم؛ من کم و بیش عربی بلدم بودم اما چیزی از حرف‌های پیرزن متوجه نمی‌شدم. کنجکاو و بی سر و صدا، به داخل خزیدم و گوشه‌ی تاریک کلبه، پنهان شدم. پیرزن دوباره چیزی نامرئی رو به سمتِ زن سالخورده پرتاب کرد و جمله‌ش رو به زبون آورد.

- اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو!

اَلبیبی فِی الْدی، بابَ الْیدی بو؟ در حال رمزگشایی جمله‌ی پیرزن بودم که یک‌آن خشکم زد. حیرت زده و با دهنی باز به پیرزن خیره شدم؛ طوری که زبونم بیرون موند. زیر لب ناباور زمزمه کردم.

- بیبی‌دی بابیدی بو؟ جادوگر مهربونِ سیندرلا؟

همچنان ناباور به محتوای نافاخر روبرو خیره بودم که زن سالخورده با استرس چیزی گفت.

- ننه بلقیس مطمئنین که جواب می‌ده؟

پیرزن که انگار ننه بلقیس بود، انگشت اشاره‌ی دست راستش رو روی لب و دماغش گذاشت و با غیض غرید.

- هیششش!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سوم

سپس سر به سمت راست چرخوند و با حالتی جنون زده به پچ‌پچ کردن با هوا پرداخت.

- ننه بلقی...

- هیششش! موکلم عصبی شده که جنابعالی زیر سوال بردیش.

موکل؟ موشکافانه سرم رو بلند کردم و سمت راستش رو برانداز کردم؛ خبری از موکل نبود و تنها نیروی ماوراییِ حاضر، من بودم. ناباور و بی‌صدا خندیدم و در همون حین، لب زدم.

- پیرزن کلاهبردار!

لبخندزنان به ادامه‌ی نمایش پرداختم. صدای نگران زن سالخورده به گوش رسید.

- خاک به سرم! چیکار کنم از دلش دربیاد ننه؟

ننه بلقیس کف دست‌های چروکیده‌ش رو به سطح میزِ چوبی و کم ارتفاق چسبوند. صورتِ چین‌دارش رو به زنِ سالخورده‌ی ساده‌لوح نزدیک کرد و چشم‌های درشتش رو به اون دوخت. با لحنی سرشار از طمع زمزمه کرد.

- طلا، موکلم عاشق طلاست ننه!

پس از چند لحظه سکوتِ زن سالخورده که پشتش به من بود، حلقه‌ش رو از انگشت ازدواجش بیرون آورد و روی میز گذاشت.

ننه بلقیس لبخندی ملیح روی لب‌های باریکش نشوند و حلقه‌ی احتمالاً طلا رو برداشت. سپس دوباره شروع به پچ‌پچ با موکل دروغینش کرد. ثانیه‌هایی بعد، دوباره زن ساده‌لوح رو مخاطب قرار داد.

- دیدار بعدی، چیزی که می‌گمو بیار تا کارِتو انجام بدم.

زنِ بخت برگشته، کنجکاوانه سوالی پرسید.

- چی بیارم ننه؟

ننه بلقیس در کمال خونسردی پاسخ داد.

- موی سینه‌ی شوهرتو.

سریعاً دمم رو گزیدم تا صدای خنده‌م توی کلبه نپیچه. زن ساده‌لوح هم مثل من، واکنشش حیرت و ناباوری بود.

- موی سینه‌ی شوهرم؟

ننه بلقیس پلک روی پلک گذاشت تا زن رو مطمئن کنه.

- موی سینه از دل رشد می‌کنه ننه، مال عاطفه‌ست، نه مثل موی سر که مال فکره. ریشه‌ش نامرئیه چون دل نامرئیه. وقتی این مو رو بکنی، ریشه‌‌ش کنده می‌شه ننه. ریشه‌ای که راز دل آدم بهش چسبیده. یه تار مو از سینه‌ی چپ شوهرتو بِکَن بیار تا راز دل شوهرتو بهت بگم ننه!

دمم رو بیشتر گزیدم تا قهقهه نزنم؛ این پیرزن واقعاً اعجوبه بود! 

زنِ ساده‌ لوح برخاست و به سمت در قدم برداشت. صورت اون هم احتمالاً از شدت حیرت و ناباوری توی هم رفته بود. آخه کدوم آدم عاقلی به این پیرزن کلاهبردار اعتماد می‌کرد؟

- کی بیارمش ننه بلقیس؟ 

با این جمله‌ی زن واقعاً به عاقل بودنش شک کردم؛ اون ساده لوح، قطعاً یه احمق بود!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهارم

ننه بلقیس پس از رفتن زن سالخورده ایستاد. کیف بگ و سیاه رنگش رو از داخلِ کمد بیرون کشید و حلقه رو داخلش انداخت. 

به سرعت به خارج از کلبه خزیدم و خودم رو توی تاریکی پنهان کردم. ننه بلقیس هم با کمر خمیده‌ش به سمت در قدم برداشت. از کلبه خارج شد و در رو بست. سپس به سمتی راه افتاد. من هم، بی سر و صدا، به دنبالش خزیدم؛ چرا که دلم می‌خواست سر از کار این پیرزن کلاهبردار دربیارم.

پس از دقایقی، مقابل ماشینش که یه وانت قراضه بود، ایستاد. پیرزن و چه به وانت آخه؟ چرا این پیرزن هر لحظه من رو سورپرایز می‌کرد؟

ننه بلقیس در کمال حیرت و تعجب، به یک‌باره کمرش رو راست کرد و سوار وانت شد. تا الان کمرش خمیده بود و حالا یهویی شفا شامل حالش شد؟ 

با سرعت به سمت وانت خزیدم و خودم رو دور لوله‌ی اگزوزش پیچوندم. ای کاش که خدا من رو تا رسیدن به مقصد حفظ می‌کرد و توی مسیر سَقَت نمی‌شدم!

وانت بلافاصله بعد از پیچش من، خِرخِرکنان روشن شد و به راه افتاد. چند ساعتی با صدا و دودی که از اگزوز ماشینش خارج می‌شد، سر شد. کل مسیر چشم‌هام رو بسته بودم؛ چرا که مردمک‌هام توی حدقه بالا و پایین می‌شدن و به حالت تهوعم می‌افزودن. من رو به موت بودم!

صدای قیژقیژ باز و بسته شدن درِ سمتِ راننده، نشون از رسیدن داد. پیچش بدنم رو دور اگزوز شل کردم و سقوط‌وارانه روی زمین افتادم. از زیر ماشین، به سختی به سمت جوب آب خزیدم و همین که رسیدم زهر معده‌م رو بالا آوردم. 

- لعنت بهت پیرزن! اگه آروم‌تر می‌روندی می‌تونستم بخزم برم تو اتاقک ماشینِ قراضه‌ت!

توقف رو جایز ندونستم و با حالی خراب، از روی پل جوب خزیدم. به سرعتم افزودم و پشت پیرزن قرار گرفتم. پیرزن مقابل در یه خونه‌ی ویلایی قرار گرفت. داخل قفل کلید انداخت، پیچوند و در رو گشود.

به سمت دیوار خونه‌ش رفتم. خودم رو دورِ لوله‌ی گاز پیچ دادم و در همون حین به لبه‌ی دیوار رسیدم. اطراف رو بررسی کردم، اما چیزی نبود که دورش بپیچم و خودم رو به سطح زمین برسونم.

زهر دهنم رو قورت دادم و چشم بستم. دمم رو توی دهنم فرو بردم. به جلو خزیدم و پرتاب؛ روی زمین سقوط کردم. دمم رو گزیدم تا عربده نکشم؛ چرا که حس کردم تموم ستون فقراتم شکست.

با تنی کوفته و با چشم‌هایی نیمه‌باز از شدت درد، مسیر حیاط تا در ورودی طی شد. هوای تابستون به قدری گرم بود که ننه بلقیس در ورودی رو نبسته بود. اما در عوض با یه پرده‌ی توری، انگاری قصد جلوگیری از ورود حشرات رو داشت.

پرده رو با دمم کنار زدم و وارد خونه شدم. گوش تیز کردم و بالاخره صدای قدم‌های ننه بلقیس رو شنیدم. روی سرامیک‌های خاکستری و براق کف خزیدم و خودم رو به منبع صدا رسوندم. مقابل یه در ایستاده بود.

نگاهم رو به ننه بلقیس دوختم. دست راستش رو به سمت دست چپش برد و به یک‌باره پوستش رو جدا کرد. دهنم از شدت بهت باز موند.

پوست چروکیده‌ی دست چپش رو روی زمین انداخت. سپس دست جوون شده‌ی چپش رو به سمت دست راستش گرفت و پوست اون رو هم جدا کرد. چشم‌هام توی حدقه گرد شدن.

دست‌های جوون شده‌ش رو به سمت سرش برد. روسروی گل‌گلی سفیدش رو باز کرد و همراه با اون موهای سفیدش هم از سرش جدا شدن. دمم رو توی دهنم فرو بردم تا از شدت شوک، جیغ نکشم.

بعد، دست‌های جوون شده‌ش رو به سمت صورتش برد و ناگهانی پوست چین و چروک‌دارش رو جدا کرد. با دیدن صحنه‌ی آخر، پوست تنم خشکید، سفت شد و به یک‌باره فرو ریخت؛ از شدت تعجب، بهت و شوک پوست‌اندازی کردم!

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 3
  • هاها 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجم 

به چشم دیدم که ننه بلقیس تبدیل به کراش بلقیس شد. سریعاً مشغول جارو زدن پوست‌های ریخته شده‌ی تنم به سه‌ گوشه‌ی دیوار شدم. 

بلقیس جوون شده هم به عقب چرخید، در چوبی پشت سرش رو که از قضا در سرویس بهداشتی بود، گشود و واردش شد.

من هم تا چشم بلقیس رو دور دیدم، روی زمین خزیدم و زیر یکی از مبل‌ها پنهان شدم.

چند دقیقه‌ که گذشت، بالاخره در گشوده شد و قامت بلقیس توی چهارچوبش نقش بست.

بلقیس صورتش رو اسلوموشن‌وارانه به چپ و راست تکون داد؛ موهای قرمزِ به شراب‌مانندش، مثل امواج دریا، روی هوا به حرکت دراومدن.

من هم با دیدنش دهنم باز موند و زبونم بیرون افتاد؛ بلقیس واقعاً زیبا بود. اگه بگم دلم بعد از دیدن خود واقعیش از قفسه‌ی سینه‌م به شکمم فرو ریخت، دروغ نگفتم. 

مات و مبهوت صورت پری‌وارش رو از نظر گذروندم؛ این اولین‌بار بود که می‌دیدم کسی با مو، ابرو و لب‌های قرمز و شرابی انقدر زیبا به نظر می‌رسه. 

بلقیس تا خواست به سمت مبل‌ها بیاد، صدای در به گوش رسید. کوبش‌ها به در، پی در پی و وحشیانه بود و وحشت رو مهمون نگاه رنگی بلقیس کرد. 

بلقیس ترسون و لرزون به سمت حیاط به راه افتاد. من هم بی‌صدا، پشت سرش خزیدم. همین که به نزدیکی در رسید و در رو گشود، در از بابت فشار خارجی، به بلقیس برخورد کرد. بلقیس به پشت سقوط کرده و زمین‌گیر شد.

بلافاصله، در با شدت به دیوار برخورد و چندتا نره غول‌تشن از چهارچوبش گذشته و وارد حیاط شدن. همگی کت و شلوار مشکی با پیرهن سفید به تن داشتن و قیافه‌‌ی پر خط و خششون داد می‌زد که خلافکارن.

یکی از اون‌ها که جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد، به سمت بلقیس خیز برداشت. یقه‌ی لباسش رو به دست گرفت، اون رو بالا کشید و نگاه خشنش رو بهش دوخت.

- پولا آمادست؟

نگران، به بلقیس که ترسیده‌خاطر به نظر می‌رسید، چشم دوخته بودم. بلقیس آب دهنش رو قورت داد و سرش رو به نشانه‌ی منفی، چپ و راست کرد.

غول‌تشن تا این واکنش رو از بلقیس دید، به یک‌باره دست آزادش رو بالا آورد و روی نیمه‌ی چپ صورت بلقیس فرود آورد.

صدای تماس وحشیانه‌ی کف دست کلفت غول‌تشن و پوست ظریف و کک و مک‌دار بلقیس که با صدای جیغش در هم آمیخته شد، شعله‌ور شدن آتیش رو توی چشم‌هام حس کردم. 

ابروهای نداشته‌م رو توی هم کشیدم و به تمرکز قدرتم پرداختم. غول‌تشن تا خواست ضربه‌‌ی دیگه‌ای به بلقیس بزنه، یه نیروی نامرئی و صدالبته ماورایی که از سمت من بود، مثل یه لگد به سرش خورد و اون رو روی همکارهاش پرتاب کرد.

- اون... واقعاً... موکل... داره!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ششم

غول‌تشن ضرب‌خورده، به احتمال زیاد از هوش رفته بود که از خودش علائم حیات نشون نمی‌داد. همکار‌هاش با ترس از زیر پهلوهاش گرفتن و بلندش کردن. 

یکی از اون‌ دو، نگاه هراسانش رو به بلقیس دوخت و با لحنی خشن و صدایی دو رگه، اون رو مخاطب قرار داد.

- تا آخر این هفته وقت داری؛ وگرنه سرتو از رو گردنت جدا می‌کنیم.

سپس غول‌تشن بیهوش رو به همراه همکار دیگه‌ش، کشون‌کشون کشیدن و از حیاط خارج شدن. 

بلقیس از جاش بلند شد و با قدم‌های بی‌جونش به سمت در رفت. در رو بست و بهش تکیه زد. با بسته شدن در، بغضش هم شکست.

تکیه‌زنان به در، سر خورد و روی زمین نشست. زانوهاش رو به شکمش چسبوند و دو دستش رو دور پاهاش حلقه کرد. سرش رو که روی کاسه‌ی زانوهاش قرار داد، صدای هق‌هقش برخاست.

قلب مگه استخون داره که با شنیدن گریه‌ش، این چنین صدای شکستن قلبم رو به گوش شنیدم؟ 

ناخواسته به سمتش خزیدم و مقابلش متوقف شدم. نگاه غمگینم رو بهش دوختم و مظلومانه لب از روی لب برداشتم.

- بِلق‌قِعیس!

لعنت به کالبد ماری که با این صدای تودماغیم، حتی نمی‌تونستم اسمش رو درست تلفظ کنم. 

بلقیس به سرعت سرش رو بالا آورد، طوری که من صدای رگ به رگ شدن گردنش رو شنیدم. 

با دیدن چشم‌های سبز و اشک‌آلودش، اون اتفاقی که نبایده افتاد؛ تا ثانیه‌هایی طولانی دنیا متوقف شد و همه‌چیز، جز چشم‌های خیس و قشنگش محو شدن.

دو چشم سبزش، مثل دوتا سبزچاله‌ی کهکشانی من رو به سمت خودشون کشوندن؛ توی چشم‌های براق از اشکش حل شدم و این نشون از عاشق شدنم، می‌داد. 

جن‌ها یا عاشق نمی‌شن، یا اگه بشن، توی یه نگاه اتفاق می‌افته. جن‌ها یا عاشق نمی‌شن، یا اگه بشن مغزشون از «من؛ اول شخص مفرد» دست می‌کشه و به «من + تو؛ اول شخص مفرد + دوم شخص مفرد» تبدیل می‌شه.

حالا، علاوه بر قلبم، مغزم هم دیگه تنها مال خودم نبود؛ «او، بلقیس» تبدیل به «تو، بلقیس» شد. امان از جن بودن! 

صدای جیغت، من رو که غرق در چشم‌هات بودم، به خودم آورد. نگاهت پر از وحشت بود و دهن بازت مدام در حال جیغ کشیدن.

- بِلق‌‌قِعیس نترس؛ من نیش نمی‌زنم!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتم

همین که این جمله از دهنم خارج شد، به اندازه‌ی ثانیه‌ای کوتاه ساکت شدی؛ اما من بعدش، طولی نکشید که جیغ‌هات تبدیل به عربده شدن.

به یک‌باره پای راستت رو بالا آوردی و با کف دمپاییِ پر خاک و گِلت به صورت منِ بیچاره کوبیدی. ضربه‌ی کاریت من رو چندمتری به عقب‌تر پرتاب کرد. طوری فقراتم خورد و خاکشیر شد که بدنم راست نمی‌شد.

به سختی خودم رو جمع و جور کردم و تا خواستم دوباره به سمتت بخزم، دیدم در حال فرار به داخل خونه‌ای. من هم بیخیال بدن‌دردی که داشتم، با نهایت سرعت به سمت ورودی خونه خزیدم و پیش از تو وارد شدم. 

تو هم لحظه‌ای بعد، وارد خونه شدی و در رو پشت سرت بستی. سپس با قدم‌هایی لرزون به سمت یکی از مبل‌های تک‌نفره رفتی و خودت رو روش انداختی.

کف دو دستت رو روی گونه‌هات چسبوندی و چشم‌های گرد شده‌ت رو به در ورودی دوختی. زمزمه‌ی ترسون و لرزون بهت زده‌ت به گوشم رسید.

- آره.. آره.. بخاطر سیلیه.. توهم دیدم.. توهم شنیدم..

به سمت مبلی که روش نشسته بودی، خزیدم. خودم رو روی پایه‌هاش پیچوندم و خزان‌خزان، خودم رو بالا کشیدم تا سرم در راستای سرت قرار بگیره. 

با نیشی باز شده، دهنم رو به سمت گوش راستت بردم و حینی که می‌خواستم تو رو مخاطب قرار بدم، ناخواسته نوک زبونم، نوازش‌وارانه به لاله‌ی گوشت برخورد کرد.

- بِلق‌قِعیس من واق‌قِعیّم؛ توهم نزدی!

احتمالاً ترسیدی که به یک‌باره خشکت زد و پلک چشم راستت شروع به پریدن کرد. لب‌هات هم مثل دهن ماهی باز و بسته می‌شد و نالان، ذکرهایی عربی از درونشون بیرون می‌زد.

- اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم...

طوطی‌وارانه این دو رو تکرار می‌کردی و سعی داشتی بدون تکون دادن سرت و چشم دوختن به من، از جات بلند شی. از روی مبل برخاستی، دست‌هات رو به پشت سرت بردی و از روی مبل، کوسن رو چنگ زدی.

سپس جیغ‌کشان دویدی، چند قدم جلوتر متوقف شدی و به صورت ناگهانی به سمتم چرخیدی. چشم توی چشم شدنمون باعث شد، لبخندی احمقانه روی چهره‌ی ماریم بشینه و با لحنی ذوق‌زده و صدالبته احمقانه‌تر از تبسمم، تو رو مخاطب قرار بدم.

- بلق‌قعیس!

دوباره جیغ دیگه‌ای کشیدی و جیغت هم‌زمان شد با خیز برداشتن به سمت من. با کوسن به سمتم جهیدی و ضربه‌ای محکم روی سرم وارد کردی. 

جیغ تو دماغی من هم، از شدت درد از حنجره‌م بیرون زد. پی در پی و پشت سر هم، تو کتک می‌زدی و من جیغ می‌زدم؛ این‌ صحنه تا جایی که پیچشم به دور پایه و دسته‌ی مبل شل بشه، ادامه داشت.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتم

از بی‌حالی، حس شلنگی رو داشتم که دقایقی طولانی، آب داغِ رو به جوش، ازش بیرون اومده؛ همون‌قدر شل و نرم و وا رفته.

اما تو کافی ندونستی و انگار قصد داشتی زهرم رو بریزی که روی زانوهات نشستی و کوسن رو روی صورتم قرار دادی. 

با چشم‌هایی گشاد شده، در حال خفه شدن بودم که ناگهان، فشار دست‌هات رو، روی کوسن بیشتر کردی؛ طوری که دیگه چشم‌هام داشتن از کاسه بیرون می‌زدن و سایه‌ی نورانی عزرائیل رو، توی تاریکی می‌دیدم.

من هر لحظه، بیش‌تر از پیش‌تر داشتم به مرگ نزدیک می‌شدم. و از اون‌جایی که تو داشتی زحمت کشتنم رو می‌کشیدی، قدرت تمرکز برای استفاده از قدرتم رو نداشتم. البته این دروغی بیش نیست؛ چون دلم نمی‌اومد بهت آسیب بزنم!

هرچند پای زندگیم در میون بود و بالاجبار، تنم رو روی زمین خزوندم. با نهایت سرعت، دمم رو از روی دستت بالا بردم و نسبتاً سفت، دور گردنت پیچوندم.

قصدم این‌ بود که کمی فشار بیارم تا دست از سر چرمم برداری. اما تو دست بردار نبودی و من رسماً داشتم می‌مردم؛ پس گره دمم به دور گردنت رو تنگ‌تر کردم.

بالاخره فشار از روی سر و گردنم برداشته شد و کوسن به کناری افتاد. با چشم‌هایی از حدقه در اومده، نفس‌نفس می‌زدم و زبونم مدام عقب و جلو می‌شد. 

همین که اکسیژن بهم رسید و جون گرفتم، از ترس این‌که دوباره بهم حمله نکنی، به عقب خزیدم و زیر مبل جا گرفتم. 

همون‌طور که پی در پی، دم از هوا می‌بلعیدم و بازدمش رو پس می‌دادم، نگاهم رو به تو که روی زمین وا رفته بودی، دوختم. صبر کن ببینم؛ روی زمین وا رفته بودی؟ یا خدا!

- بلق‌قعیس چی شدی؟

جیغ‌کشان به سمتت خزیدم. با دهنی باز و چشم‌هایی نیمه‌باز به سقف خیره بودی. نگاه توی حدقه‌ گشاد شده‌م رو به قفسه‌ی سینه‌ت دوختم تا ببینم زنده‌ای یا نه!

قفسه‌ی سینه‌ت بالا و پایین می‌شد. همین خیالم رو راحت کرد و نفسی از سر آسودگی کشیدم.

سرم رو توی نزدیکی صورتت گرفتم. سبزی چشم‌هات، با رگه‌های خونینِ توی سفیدی‌هاشون، تصویری عجیب خلق کرده بود؛ که این من رو به راحتی می‌گرخوند. 

زهر دهنم رو قورت دادم تا به ترس و اضطرابم پایان ببخشیده باشم. سپس دمم رو به سمت صورتت هدایت کردم و به اندازه‌ی هر سیلیِ نوازش‌وارنه روی گونه‌‌هات، یک‌بار اسمت رو صدا زدم. 

- بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟ بلق‌قعیس؟

اما تو بهوش نمی‌اومدی و من هرچی جلوتر می‌رفت، شدت کوبش سیلی‌وارانه‌ی دمم رو، روی گونه‌هات بیشتر می‌کردم و اسمت رو با لحنی بلند و هراسان می‌کشیدم. 

وقتی متوجه شدم که سیلی زدن جواب نمیده، دست از تلاش برداشتم. نگاهم روی گونه‌های سرخ شده‌ت میخکوب بود که به یک‌باره، طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینانه، دم نازکم رو توی سوراخ راستیِ بینیت فرو کردم. 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نهم

چشم‌هات به یک‌باره گشوده شدن و بازدمت رو با فشار، از دهنت بیرون دادی.

حین‌کشان دمم رو از دماغت درآوردم و چند سانتی به عقب خزیدم؛ چون هرکاری از دستت برمی‌اومد.

مثل تسخیر شده‌ها، ناگهانی توی جات نشستی. زهر دهنم رو قورت دادم و با صدای تودماغی و صد البته لرزونم، اسمت رو صدا زدم.

- بلق‌قعیس، حالت خوبه؟

گردنت رو به سمتم چرخوندی و چشم‌های گرد شده‌ت رو بهم دوختی. زیباییت در کل به کنار؛ ولی اون لحظه به شدت ترسناک به نظر می‌اومدی!

زشت نبود که یه جن با نیروی ماورایی از یه آدمیزاد ‌بی‌آزار بترسه؟ البته سوال اصلی اینه؛ آیا تو بی‌آزار بودی و هستی و خواهی بود؟ 

اخم‌های نداشته‌م رو توی هم کشیدم. سپس، مصمم به جلو خزیدم و مقابلت ایستادم. سینه‌م رو جلو دادم و خودم رو بالا کشیدم تا صورتم، هم‌راستا با صورتت باشه.

حینی که چشم‌هام رو توی چشم‌های سبز و مبهوتت قفل می‌کردم، تموم تلاشم رو به کار گرفتم تا صدام، ذره‌ای شبیه به صدای اصلیم، از حنجره‌م خارج بشه و لحن با صلابت و جذابی داشته باشه.

- من، عامرم، جنی از تبار عُمار و مهرگان و این‌جام تا به تو، بلق‌قعیس کلاهبردار، کمک کنم!

اگه تلفظ افتضاح «ق» رو که از قضا توی اسمت به کار می‌رفت، استثنا در نظر می‌گرفتیم، تا حدودی موفق شده بودم؛ چرا که حالت چهره‌ت طبیعی به نظر می‌رسید و دم و بازدم‌هات آروم شده بودن.

- تو یه جنی؟

صدات دیگه حالت تهاجمی نداشت؛ انگار توی حالت تدافعیِ سرشار از کنجکاوی فرو رفته بودی. آهنگین بودن صدات هم، برخلاف دفعات پیش که داد و بی‌داد می‌کردی، موجب شد نیشم ناخواسته باز بشه و زبونم بیرون بی‌افته. 

- آره، من یه جنم.

از روی پوست گلوت، قورت داده شدن آب دهنت رو به چشم دیدم. محتاطانه کمرت رو به سمتم خم کردی؛ طوری که با هم رخ توی رخ شدیم.

چشم‌های کشیده‌ت به صورت ریز شده، قفل نگاه لرزون من بودن. من هم قلبم با سرعت بالا می‌کوبید و بالا رفتن یهویی دمای بدنم رو تا مرز انفجار، حس می‌کردم.

بلقیس، اگه اون لحظه به پوست چرمگینم دست می‌زدی، مطمئن باش که می‌سوختی؛ هرچی نباشه من زاده‌ی آتش و باد بودم!

- کافری؟ 

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دهم

حیف که توی کالبد جنی خودم نبودم و نمی‌تونستم با میمیک‌های مختلف، به حرف‌هات واکنش نشون بدم؛ واقعاً حیف!

در تصورم گوشه‌ی لب‌هام رو پایین آوردم؛ ولی در واقعیت، فقط تونستم سری به نشونه‌ی تأسف تکون داده و با غیض پاسخت رو بدم.

- خیر، پدرم مسلمان بود و مادرم زرتشت؛ من هم باور قعلبی عمیقعی به آفریدگار دارم.

لبخند رضایت‌بخشانه‌ی یه طرفه‌ای، روی لب‌های سرخ و گوشتینت نقش بست. 

- گفتی می‌خوای کمکم کنی؟

لبخندی احمقانه روی صورتم نقش بست و در پی‌اش سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. که باعث شد لبخندت دو طرفه و عمیق بشه. کف دو دستت رو به زمین چسبوندی و هیجان‌زده لب از روی لب برداشتی.

- آرزو هم برآورد می‌کنی؟ مثل غول چراغ جادو؟

هم انیمیشنش رو دیده بودم، هم فیلمش رو و هم سریال کره‌ایش رو؛ پس شناخت کاملی از غول چراغ جادو داشتم.

دوباره سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. به یک‌باره چشم‌هات برق زدن و در همون لحظه صاف نشستی. دست به سینه شدی و نگاه مغرورانه‌ت رو از بالا بهم دوختی.

- پس من اربابت می‌شم تا تو هم آرزوهام رو برآورده کنی.

چند ثانیه‌ای، با نگاه عاقل اندرسفیهانه‌م بهت زل زدم و سپس ترکیدم. قیژ‌قیژ خندیدم و روی زمین از کنترل خارج شدم؛ دقیقاً مثل شلنگی که آب، پر فشار ازش بیرون می‌زنه و به رقصیدن می‌پردازه.

- مسخره می‌کنی؟

دست از خنده کشیدم و لب‌هام رو، روی هم فشردم. ابروهات رو توی هم گره زده بودی و خشمناک نگاهم می‌کردی. از اون‌جایی که هر عملی می‌تونست ازت سر بزنه، دیگه نخندیدم و در عوض با لحنی جدی، مخاطب قرارت دادم.

- اول بگو اون غول‌تشنا کی بودن.

با خارج شدن این جمله از دهنم، ذوق و هیجان از توی چشم‌هات پرکشیدن و نگرانی جاشون رو گرفت.

زانوهات رو توی بغلت گرفتی و چونه‌ت رو روی کاسه‌شون قرار دادی. نگاهت رو به نقطه‌ای نامشخص دوختی و زمزمه‌کنان، به تعریف ماجرات پرداختی.

- اولش قصد نداشتم این‌ کارو بکنم؛ اما نیاز مالی شدید، باعث شد دست به انجامش بزنم و وارد اون باند بشم.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یازدهم

چشم‌هام از کنجکاوی درشت شدن. چند سانتی به سمتت خزیدم و دقیقاً کنارت قرار گرفتم تا صدات، بهتر به گوشم برسه.

- کارشون سر کتاب باز کردن و دعانویسی و گرفتن انواع و اقسام فال‌ها و رمالی و این‌جور چیزها بود؛ تا این‌که...

همون‌طور که چونه‌ت روی کاسه‌ی زانوهات بود، سرت رو به سمت چپ، جایی که من قرار داشتم چرخوندی و با صدایی آروم‌تر ادامه دادی.

- متوجه شدم دارن ماهیت باند رو تغییر می‌دن و به سمت فرقه شدن می‌رن. مهره‌های اصلی یه فرقه‌ی شیطانی تشکیل داده بودن و برای همین تصمیم گرفتم هر چه سریع‌تر از شغلم استعفا بدم اما...

دم کوتاهی از هوا گرفتی و بازدمت رو با فشار بیرون دادی. در سکوت به چشم‌هات خیره شدم و نگاهِ کنجکاوم، مابقی ماجرا رو از دهنت بیرون کشید.

- اما نمی‌دونستم که وارد شدن به جمعشون رایگانه و خارج شدن از جمعشون پولی. حالا برای این‌که نجات پیدا کنم و ولم کنن، به پول نیاز دارم!

بالاخره تشنگیم برطرف شد و فضولیتمم دیگه سیراب بود. حالا اسب ماجرا، زین شده به دست من افتاده بود و می‌تونستم تا هر جا که دلم می‌خواد بتازم.

- آرزوهامو برآورده می‌کنی؟

خروج این جمله با لحن مظلومانه‌ت، باعث شد ابروهای نداشته‌م بالا بپرن و لبخند یه طرفه‌ای روی صورتم بشینه.

- البته؛ ولی شرایط خاصی داره!

دوباره نگاهت برق زد و ذوق به باغچه‌ی سبز چشم‌هات برگشت. چهار زانو نشستی و هیجان‌زده، لب از روی لب برداشتی.

- شرایط رو بگو.

در لحظه، نقشه‌ای توی ذهنم نقش بست که مو لای درزش نمی‌رفت؛ طوری که تو رو به آرزوهات می‌رسوند و من رو هم تا مدتی، کنارت موندگار می‌کرد.

روی زمین خزیدم و مقابلت ایستادم. خودم رو بالا کشیدم تا هم‌قدت شم. سپس با نگاهی ریز شده، بهت چشم دوختم تا واکنش‌هات رو دقیق‌تر ببینم و تحلیل کنم. در همون حین هم، با لحنی مرموز لب از روی لب برداشتم.

- من طلبت رو می‌دم...

رد شدن ستاره‌ی دنباله‌دار خوشحالی رو توی چشم‌هات دیدم. کف دو دستت رو به هم چسبوندی و کنجکاو بهم خیره شدی. من هم با لحنی که سعی داشتم ذوقم رو توش پنهون کنم، ادامه‌ی جمله‌م رو به زبون آوردم.

- اما باید اربابت بشم و تو هم غلامم بشی.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم

تای ابروی چپت و گوشه‌ی چپ لبت هم‌زمان باهم بالا پریدن. به یک‌باره به سمتم خیز برداشتی و بدون هیچ‌گونه ترسی دمم رو گرفتی.

سپس از جات برخاستی و به سمت در ورودی به راه افتادی. من بیچاره‌ هم، به صورت بالعکس واژگون بودم و هوارکشان توی هوا تاب می‌خوردم.

- بلق‌قعیس... زنیکه روانی... ولم کن... 

چشم‌هام توی حدقه می‌چرخید و هر لحظه امکان داشت، زهرم رو بالا بیارم. 

- اربابم بشی؟ غلامت بشم؟ کور خوندی!

لحن خشن، حرصناک و تمسخرآمیزت، نیشم رو تا بناگوش گشود. تو هم در رو باز کردی و تا خواستی من رو پرتاب کنی، عربده‌کشان مخاطبت قرار دادم.

- یا اربابت می‌شم و غلامم می‌شی یا اون همکارای سابقت، آخر همین هفته میان و سرتو از گردنت جدا می‌کنن!

متوقف شدی. سرم گیج می‌رفت، برای همین چشم‌هام رو بسته بودم؛ اما صدای بازدم‌های پی در پی و تحلیل رفته‌ت رو به گوش می‌شنیدم.

ناگهانی، حس به سقوط، به وجودم تزریق شد و طولی نکشید که با کله‌ روی زمین فرود اومدم. بلقیس، تو خطرناک‌ترین انسانِ زمین انس بودی؛ چون نمی‌تونستم، متقابلاً بهت صدمه بزنم! 

سرِ ضرب خورده‌م رو بالا گرفتم و اطرافم رو از نظر گذروندم، روی همون مبل تک‌نفری نشسته و پا روی پا انداختی بودی. با عصبانیت کف پات رو می‌تکوندی و دست به سینه بهم خیره بودی.

ابروهای نداشته‌م رو به هم گره زدم و حینی که به سمتت می‌خزیدم، زهر دهنم رو قورت دادم. بالاخره به نزدیکیت رسیدم.

تنم رو دور پایه‌ی میز مقابلت پیچوندم. از دور پایه، خزان‌خزان خودم رو بالا کشیدم و روی سطح شیشه‌ای میز قرار گرفتم. نگاه ریز شده‌م رو به نگاه خشمگینت دوختم و با لحنی کاملاً جدی، لب از روی لب برداشتم.

- بلق‌قعیس بیا یه قرارداد بنویسیم. 

در سکوت، سرت رو به نشونه‌ی تایید تکون دادی. از جات برخاستی و به سمتی راه افتادی. از راهرو گذشتی و از دیدم محو شدی.

چند دقیقه‌ای، توی تنهایی گذشت تا این‌که برگه و خودکار و استامپ به دست، از راهرو بیرون اومدی. به سمتم قدم برداشتی و دوباره روی مبل تک‌نفره‌ی مقابلم نشستی.

تا خواستم دهن باز کنم و چیزی بگم، پیش‌دستی کردی و با لحنی حق به جانب، لب از روی لب برداشتی.

- دیگه بلقیس صدام نکن، من شراره‌ام!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم

بلقیس اسم واقعی تو نبود؟ تو شراره بودی و بلقیس نبودی؟ چقدر حیف شد؛ آخه بلقیس بیشتر بهت می‌اومد و متناسب با شغلت بود!

لحظاتی بعد، درِ خودکار بیکت رو درآوردی و با نگاه منتظرت، بهم فهموندی که متن قرارداد رو به زبون بیارم. من هم نگاه جدیم رو بهت دوختم و با لحنی غرورآمیز گفتم:

- خب بنویس: عامر، جنی از تبار عمار و مهرگان، اربابِ شراره، بلق‌قعیس کلاهبردار، می‌شود.

وقتی «بلقیس کلاهبردار» رو به زبون آوردم، اخم‌آلود شدن محسوست رو دیدم و لبخندی نامحسوس روی چهره‌م نشوندم.

- خب در ادامه بنویس: شراره، بلق‌قعیس کلاهبردار، غلامِ عامر، جنی از از تبار عمار و مهرگان می‌شود.

وقتی «بلقیس کلاهبردار» رو دوباره به زبون آوردم، نفست رو کلافه و پرفشار بیرون دادی. لبخندم از نامحسوسیت دراومد و پررنگ‌تر از قبل به نمایش نگاه تو، که یواشکی از بالای چشم‌هات دیدم می‌زدی، دراومد.

- قیژ‌قیژقیژ...

این صدای قهقهه‌ی من بود که ناخواسته از حنجره‌م بیرون زد. هرچند سریع قورتش دادم؛ اما به چشم دیدم که فشار انگشت‌هات به دور لوله‌ی شیشه‌ای خودکار چقدر بیشتر و غیرطبیعی‌تر شده!

- خب... قیژ... اهم... قیژ...

سرت رو بالا آوردی و نگاه قاتل‌وارانه‌ت رو بهم دوختی. لعنتی انگار توی چشم‌هات چاقو داشتی و در حال تیکه‌تیکه کردن من باهاشون بودی!

چندین نفس عمیق کشیدم تا به خنده‌های ناخواسته‌م پایان ببخشم. پس از سه نفس عمیق، بالاخره موفق شدم و به حالت جدی خودم برگشتم.

- خب در ادامه بنویس: در ازای اربابیت عامر و غلامیت شراره، عامر تمام طلب شراره را با ثروت خود پرداخت خواهد کرد.

به سبزی چشم‌هات، انگار خورشید نور تابونده شد که این‌چنین برق زدن؛ از این‌که از شر اون فرقه راحت می‌شدی خوشحال بودی یا چی؟

- خب تموم شد!

بلافاصله بعد از بیرون اومدن این جمله‌ی سه کلمه‌ای، با اون لحن هیجان‌زده‌ از دهن تو، لب از روی لب برداشتم.

- نه تموم نشده، بنویس: همچنین، عامر موکل شراره خواهد شد که شراره بتواند دعانویسی و طلسم‌نویسی کرده تا طلب عامر را تمام و کمال صاف کند. 

سپس در سکوت و مقابل چشم‌های بهت زده‌ی تو، با قدرت ذهنی و ماوراییم در استامپ رو گشودم، دمم رو به جوهر خونین رنگش آغشته کردم. دوباره با همون قدرت ماورایی، برگه رو به سمت خودم چرخوندم، دمم رو زیر نوشته‌ها گذاشتم و اون رو محکم روی برگه فشردم تا اثر دمم به خوبی روی برگه بشینه.

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهاردهم

برگه رو با خشونت از زیر دمم بیرون کشیدی و انگشت آغشته به جوهر استامپت رو روی برگه، درست کنار اثر دمم فشردی.

- از کجا می‌خوای پول رو بیاری؟

لحن کنجکاوت طوری بود که انگار داشتی با یه کلاهبردار سخن می‌گفتی؛ اما بلقیس، عزیز دلم، تنها کلاهبردار حاضر خودت بودی. همون‌طور که به اثر انگشتت خیره بودم، با بی‌خیالی محض جوابت رو دادم.

- اگه خسته نیستی الان می‌ریم و اگه خسته‌ای فردا.

به یک‌باره از جات خیز برداشتی، برخاستی و با لحنی پول‌پرستانه غریدی.

- همین الان می‌ریم.

سپس به سمت همون راهرو دویدی و پیش از این‌که از دیدم خارج بشی، با صدایی بلند فریاد کشیدی.

- می‌رم حاضر شم.

نگاهم رو از راهرو گرفتم و به برگه خیره شدم. دو تا از خطوطِ توی اثرِ انگشتت، شبیه به قلب به نظر می‌رسیدن و من رو میخکوب خودشون کرده بودن.

نمی‌دونم چقدر محو اون قلب کوچولوی پنهون توی انگشتت بودم که با صدات به خودم اومدم. سرم رو به سمت منبع صدات چرخوندم و ناگهانی باهات چشم توی چشم شدم.

دوباره دلم رفت؛ آخه صورتت به قشنگی یه افرای مینیاتوری، با برگ‌های قرمز و به رنگ خزون بود. درختی که لابه‌لای اون همه قرمزی، دوتا برگ سبز داشت که اون‌هم چشم‌هات بودن. شراره‌ی بلقیس‌نما، چطور می‌تونستی بدون داشتن آرایش، انقدر خوشگل باشی؟

- بریم؟ 

اما شراره خانم، من هنوز خوب نگاهت نکرده بودم. سرم رو به پایین گرفتم و چشم از صورتت برداشتم؛ توی اون کت و شلوار مشکی رنگت شبیه جاسوئیچی ماشینم توی زمین جن شده بودی. 

لبخندی ناخواسته روی لب‌هام نشست؛ آخه خودم رو، توی کالبد واقعی و جنّی خودم، کنارت تصور کردم و توی تصوراتم، قدت به زور تا قفسه‌ی سینه‌م رسید.

- بریم؟

این‌بار صدات خسته و کلافه بود. برای این‌که کمی سر به سرت بزارم، با لحنی جدی اما ساختگی که غرور، چکه‌چکه از کلماتش می‌ریخت، لب از روی لب برداشتم.

- بریم؛ ولی باید کولم کنی نوکرم!

ویرایش شده توسط سـانـاز

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...