نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 14 اردیبهشت نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت نام رمان: منتقم شیطان نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: پلیسی، جنایی، معمایی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: در ارتباط با قتلهای سریالیِ اتفاق افتاده در شهر، پای سرگرد محمدامین جاوید به پروندهای عجیب و پر از رمز و راز باز میشود. سرگردی که خود هم زخم دیدهی روزگار است و در جستجوی قاتلی است که شاید انعکاسی از تاریکیهای درون خود او باشد. او قدم در این راه پرخطر میگذارد به امید ریشهکن کردن ظلم و فساد، اما آیا موفق میشود یا تعهدات شخصی و سایه سنگین گذشته او را به بیراهه میکشاند؟ مقدمه: فرشتهی مرگ سایه به سایه پیش میآمد. در کوچههای خیس و تاریک شهر، جایی که سکوت سنگینتر از هر فریادی بود، شیطان در کمینگاه منتظر نشسته و تماشاچی این بازی بود تا ببیند چه کسی در آخر برندهی این بازی خونین میشود. این بازی یک قربانی میخواست و مرگ تنها پایان این بازی بود؛ مرگی که شاید با خود زندگی میآورد. اما مرگِ چه کسی و چه چیزی؟! در میان جدال حق و باطل، فرشتهی مرگ بر شانههای چه کسی مینشست؟ عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 9 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 14 اردیبهشت مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 14 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت * هشدار: این رمان یک اثر ساختگی بوده و هیچ همانندی در دنیای حقیقی ندارد. اسامی و مکانهای انتخاب شده کاملاً تصادفی بوده و هرگونه شباهت اتفاقی میباشد. این اثر قصد توهین به هیچ شخص، شغل، مذهب و یا مرتبهای را ندارد. به نام خالق عشق قدمی عقب رفت و با پوزخند گوشهی لبش به شاهکار هنریاش خیره ماند. شاید از نظر خیلی از آدمها او دیوانه بود که دست به چنین کارهایی میزد، اما حس لذتی که او در آن لحظات تجربه میکرد را اگر دیگر آدمها هم میتوانستند تجربه کنند، بیشک حق را به او میدادند. با جان گرفتن تصاویری در پیش چشمانش و مرور افکاری در سرش، نگاه از زن نیمه برهنهی افتاده بر روی تخت گرفت و چشمانش را با دستان دستکش پوشش فشرد؛ حالا وقت مرور خاطراتش نبود. قصد فراموش کردن خاطراتش را نداشت، چون برای زنده ماندن و ادامهی راهی که در پیش گرفته بود به آن خاطرات نیاز داشت، اما حالایی که از گرفتن جانِ آن زن آرامش گرفته و حالش نسبتاً خوب بود مرور خاطراتش را نمیخواست. بیتوجه به افکار جولان دهنده در سرش قدمی به سمت میز آرایش لوکس اتاق برداشت و در همان حال خودنویس طلایی و زیبایش را از داخل جیب پالتوی قهوهای رنگش بیرون کشید. با مرد این خانه حرفهایی داشت، حرفهایی که حالا آنها را بر روی کاغذ سررسید نوشته بود. دوست داشت بداند مرد خانه پس از خواندن نامهاش چه حالی پیدا میکند؛ آیا باز هم از او شکایت میکرد یا ممنوندارش هم میشد؟! اما حیف که نمیتوانست بماند و تماشاگر ادامهی ماجرا باشد. امضای مخصوصش را در انتهای نوشتهاش زد، کاغذ را تا کرد و آن را کنار اسپریهای عطر گذاشت. ناراحتیای از بابت ادامهی ماجرا نداشت، چون در آخر خبر همهی اتفاقاتِ افتاده به گوشش میرسید. کارش را که تمام کرد بیآنکه بخواهد برگردد و به داخل اتاق نگاهی بیاندازد از اتاق خواب و سپس از خانه بیرون زد. *** محکم و استوار به سمت اتاق سرهنگ قدم برمیداشتم و برای افراد درجه پایینتر که از کنارم میگذشتند و برای احترام پا میکوباندند، سر تکان میدادم. نمیدانستم که سرهنگ چه کاری میتواند با من داشته باشد، اما از طرفی هم به خوبی میدانستم که موضوع باید بسیار مهم میبود که خود سرهنگ مرا به اتاقش احضار کرده بود. پشت در اتاق سرهنگ لحظهای ایستادم و با پشت انگشت اشاره، چند تقه بر در زدم. - بفرمایید. با شنیدن صدای سرهنگ در را باز کردم و با کمی تعلل وارد اتاق شدم؛ از دیدن حسین که گوشهای بر روی صندلی نشسته بود لحظهای جا خوردم. او دیگر اینجا چه میکرد؟! یعنی سرهنگ او را هم احضار کرده بود؟! اما چرا؟! قدمی پیش گذاشتم و برای سرهنگ که پشت میزش نشسته بود پاکوباندم. - راحت باش سرگرد. سرهنگ به صندلی آنطرف میزش که روبهروی آن یک مرد غریبهی کت و شلوارپوش و در کنار مرد حسین نشسته بود اشارهای کرد و ادامه داد: - بیا بشین. سری تکان دادم و با برداشتن قدمی روبهروی آن مرد غریبه بر روی صندلی چرمی نشستم. آن مرد را نمیشناختم و از دیدن او در اتاق سرهنگ و درحالیکه بسیار عصبانی و اخمآلود بود کمی تعجب کرده بودم، اما روال کار ما نظامیها این را ایجاب میکرد که بیشتر از صحبت کردن برای گرفتن جواب سؤالاتمان به صحبتهای دیگران گوش کنیم. - درخدمتم جناب سرهنگ. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 14 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت سرهنگ سری تکان داد و به آن مرد غریبه که سر به زیر انداخته بود نیم نگاهی انداخت. - ایشون سروان علی هاشمی هستن، مسؤول پروندهی قتلهای سریالیِ شمال شهر. همراه با لبخندی محو به جهت آشنایی برای مرد سری تکان دادم و مرد با وجود اخمی که همچنان به صورت داشت و نارضایتی و ناراحتیی که از چهرهاش میبارید در جوابم سر تکان داد. - به دلیل طولانی شدن پروسهی حَلِ این پرونده و کشیده شدن اون به دیگر نقاط شهر، کلانتری اون منطقه ترجیح داده که رسیدگیِ این پرونده رو به کلانتری ما انتقال بده. دوباره نگاهم را به مرد دوختم، پس آنهمه اخم و ناراحتیاش به این دلیل بود. البته که من حق را به او میدادم؛ خودم هم اگر چنین پروندهای را از دست میدادم حالی بهتر از او پیدا نمیکردم. سرهنگ نگاهش را یکبار دیگر بین من و حسین که از آن موقع تابهحال در سکوت به او خیره شده بود چرخاند. - من هم شما رو برای رسیدگی به این پرونده انتخاب کردم و امیدوارم که قبول کنید. لحظهای در سکوت سر به زیر انداختم. خبر قتلهای سریالی شمال شهر را پیش از این شنیده و چیزهایی را از پروندهاش میدانستم، اما مطمئناً حَلِ آن کار سادهای نبود که کلانتری همان منطقه پس از اینهمه مدت هنوز موفق به حل آن نشده بود. - من اگه سرگرد جاوید قبول کنه مشکلی ندارم. سر بلند کردم و به حسینی که منتظر و کنجکاو خیرهام شده بود نگاهی انداختم. خب من یک پلیس بودم و اطاعت از مافوق وظیفهام بود، اما چرا جناب سرهنگ من را برای این کار انتخاب کرده بود؟! منی که پس از مرگ یاسین دیگر نخواسته بودم پیگیر پروندههای قتل باشم؟! نگاه گیج و سردرگمم را به سرهنگ دوختم. سرپیچی از مافوقم را نمیخواستم، اما پیگیری پروندهی قتل هم من را به مرور خاطراتم وا میداشت و حالم را خراب میکرد. سرهنگ نگاهم را که دید رو به حسین و آقای هاشمی کرد و گفت: - میشه چند لحظه ما رو تنها بذارید؟ حسین و آقای هاشمی از روی صندلیهایشان برخاستند و از اتاق بیرون رفتند، پس از بیرون رفتنشان سرهنگ که تا آن لحظه با نگاهش آنها را دنبال میکرد رو سمت من برگرداند. - من فقط از تو یه جواب خواستم سرگرد جد، چرا اینطور سردرگم شدی؟! سرم را کلافه تکانی دادم؛ سردرگم شده بودم چون نه میخواستم این پرونده را قبول کنم و نه میتوانستم به سرهنگ نه بگویم. - جناب سرهنگ من… من خیلی وقته که از دایرهی جنایی بیرون اومدم، یعنی… سرهنگ دستش را به نشانهی سکوت بالا برد و خودش حرفم را ادامه داد: - میدونم بعد از اتفاقی که برای محمدیاسین افتاده برات سخته که دوباره با قتل و جنایت سر و کار داشته باشی، ولی به این هم فکر کن که تو با این کار هم میتونی جلوی کشته شدن تعداد زیادی آدم رو بگیری و هم کار ناتموم محمدیاسین رو تموم کنی. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 15 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اردیبهشت در سکوت به حرفهای سرهنگ گوش میکردم و در همان حال به این فکر میکردم که حق با او بود؛ من نمیتوانستم در این ماجرا تنها به خودم فکر کنم. شغل من برقراری امنیت بود و باید این کار را انجام میدادم حتی اگر باعث آزار و اذیت خودم میشد، درست مثل خیلی از همکارانم که جانشان را در این راه فدا کرده بودند. بعلاوه اینطوری من میتوانستم کار ناتمام محمدیاسین را تمام کنم و انتقام خون برادرم را از آن قاتل بیرحم بگیرم، اما یک طرف این ماجرا هم پدر و مادرم بودند و میدانستم که اصلاً دلشان نمیخواست من دوباره پا به راهی که محمدیاسین گذاشته بود بگذارم. - باشه، ولی پدر و مادرم… سرهنگ میان حرفم آمد: - من با پدرت صحبت میکنم، تو نگران نباش. سرم را در تأیید حرفش تکان دادم؛ امیدوار بودم که سرهنگ بتواند پدر و مادرم را راضی کند، چون هیچ دلم نمیخواست که آنها را به هول و ولا بیاندازم. به هر حال سرهنگ خوب با خانوادهی من آشنایی داشت و شاید بهتر از من میتوانست آنها را مجاب کند که اگر من این پرونده را قبول کنم به نفع همه است! - خیلی خب؛ حالا لطفاً برو و به آقای هاشمی بگو بیاد داخل اتاق، پرونده رو که از آقای هاشمی تحویل گرفتم میفرستمش تا شما هم بررسیش کنید. «چشمی» گفتم و از روی صندلی برخاستم. هزاران فکر ریز و درشت در سرم میچرخید، از فکر به محمدیاسین و واکنش خانوادهام نسبت به پروندهی جدیدم گرفته تا فکر به این پروندهی عجیب و پیچیده که هنوز هم خوب با آن آشنایی نداشتم. از اتاق بیرون رفتم و رو به آقای هاشمی که همچنان غرق در فکر و اخمآلود گوشهای ایستاده بود گفتم: - بفرمایید داخل، سرهنگ با شما کار دارن. آقای هاشمی که به داخل اتاق برگشت حسین نفسش را عمیق بیرون داد و گفت: - اوف، خدا رو شکر که رفت. متعجب و چپچپ به حسین نگاهی انداختم، میدانست از اینکه پشت سر مردم بد بگوید خوشم نمیآید و دست از این اخلاقش نمیکشید. حسین با دیدن نگاهم اخمی به رویم پاشید و غر زد: - اینجوری تُرش نکن جون داداش؛ تو که ندیدی چجوری مثل میرغضب داشت من رو نگاه میکرد، انگاری باباش رو کشتم! درحالیکه با او در سالن همقدم میشدم تا به اتاقمان برگردیم شانهای بالا انداخته و جواب دادم: - خب حق داره بندهی خدا، تو هم اگه بعد از اینهمه مدت کار کردن یه پروندهی مهم رو از دست میدادی بهتر از اون رفتار نمیکردی. حسین هم مثل خودم شانهای بالا انداخت. - خب باید تلاش میکرد تا توی پرونده به یه نتیجهای برسه که نخواد اون رو از دست بده، تقصیر ما نیست که این آقا نتونسته کارش رو درست انجام بده. در همان حال که جلوتر از حسین وارد اتاق میشدم جواب دادم: - تو از کجا میدونی که کارش رو درست انجام نداده؟ اینطور که معلومه این پرونده زیادی پیچیده است و حل کردنش کار هرکسی نیست. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 15 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اردیبهشت حسین پشت میزش نشست و همانطور که طبق عادتش پاهایش را تا انتها دراز میکرد غر زد: - من آرزو به دلم موند که تو یه بار از من دفاع کنی! با لبخند محوی به چهرهی اخمآلودش که مثل پسربچهها شده بود خیره شدم؛ انگار نه انگار که مرد گنده نزدیک به سی سال سن داشت، گاهی مثل پسرهای چهار یا پنج ساله غرغر میکرد. - تو خودت چندمتر زبون داری، دیگه به دفاع من نیازی نداری که. الان هم جای این حرفها یه چایی برای من بریز دهنم خشک شده. حسین تن ولو شدهاش بر روی صندلی را تکانی داد و با بیحالی از پشت میز برخاست و من واقعاً نمیدانستم این مرد تنبل چطور پلیس شده بود؟! نیم نگاهی به پروندهی زیر دستم که پروندهی یک موادفروشِ ساده بود انداختم، این روزها پروندههای موادفروشی، دزدی و قاچاق تنها چیزهایی بود که برای رسیدگی به من سپرده میشد و حالا… ناگهان به یاد حرف سرهنگ افتادم و رو به حسین که استکانها را از فلاسک گوشهی اتاق پر از چای میکرد گفتم: - راستی سرهنگ گفت پرونده رو از آقای هاشمی تحویل میگیره و میده به ما، تو امشب با خودت ببرش خونه یه نگاهی بهش بنداز. حسین با ناراحتی سر به سمتم چرخاند و پرسید: - چرا من؟! با بهت و تعجب نگاهش کردم؛ دیوانه شده بود یا از یاد برده بود که او پلیس است و در حال حاضر وظیفهاش رسیدگی به این پرونده؟! حسین نگاه متعجبم را که دید حرفش را اینطور ادامه داد: - منظورم اینه که امشب فوتبال داره. باز هم حرفش را متوجه نمیشدم؛ فوتبال چه ربطی به این پرونده داشت؟! - خب؟! حسین درحالیکه خم میشد تا استکان چای را روی میزم بگذارد گفت: - خب من امشب میخوام فوتبال ببینم، نمیشه خودت اول بررسیش کنی؟! کلافه دست به سینه نشستم و نگاهم را به او دوختم؛ میخواست بهخاطر یک مسابقهی فوتبال از کارش بزند؟! - نه، من امشب قراره برم خونهی بابام تا باهاشون راجع به این پرونده حرف بزنم. حسین قیافهی ناراحتی به خودش گرفت، باز روی صندلیاش لم داد و دانه قندی را که میان مشتش داشت داخل استکان چایش انداخت. آن حالت افسردهاش که تنها بهخاطر یک محروم شدن از مسابقهی فوتبال بود به خندهام میانداخت، او با فوتبال زندگی میکرد و من هرگز نمیتوانستم او را درک کنم. - این خیلی بیانصافیه! با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و او بیآنکه نگاه از بخار بلند شده از استکان چایش بگیرد، با همان لحن پر حسرت ادامه داد: - تو همش داری به من دستور میدی! عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 16 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 اردیبهشت اینبار چشمانم از شدت تعجب گشاد شد؛ من مدام به او دستور میدادم؟! نه انگار که این پسر واقعاً یک چیزش میشد! - این چه طرز صحبت کردنه؟ تو انگار یادت رفته من مافوقتم نه؟! حسین نگاه شاکی و ناراحتش را به من دوخت. - مافوق؟! تو همش دو درجه از من بالاتری! شانهای بالا انداختم و گفتم: - به هر حال از تو بالاترم، پس وظیفته که به حرفم گوش کنی و برای اعصاب خودت هم بهتره که اینقدر غر نزنی! حسین چهره درهم کشید و من نگاه از او گرفتم؛ حسین گاهی زیادی سهل انگاری میکرد و من گاهی مجبور بودم با او تند برخورد کنم. کار ما همین بود و شوخی برنمیداشت، حسین هم باید یاد میگرفت که در کار جدیتش را حفظ کند تا خودش و دیگران را به دردسر نیاندازد. *** خانهی پدر مثل تمام آخر هفتهها شلوغ بود، سروصدای بازی و شیطنت امیرعلی و نازنین زهرا تمام خانه را برداشته بود و این برای منی که اکثر ساعات روز را در سکون و سکوتِ محل کارم سپری میکردم، تنوعی نسبتاً مطلوب به حساب میآمد. - چه خبرها آقا امین؟ لبخند محوی به روی حامد که کنار پدرم بر روی کاناپهی شیری رنگ نشسته بود زدم و سری تکان دادم؛ قصد صحبت از پروندهی جدید را با او نداشتم و تنها خبر جدیدم هم همین بود، پس جواب دادم: - هیچی، خبر خاصی نیست. پدر نگاه پرحرفی سمتم انداخت و این نگاه یعنی سرهنگ با او دربارهی پروندهی جدیدم صحبت کرده بود و البته چه کسی بود که بتواند خبری را از سرهنگ محمدعلی جاوید پنهان کند؟! بیرون آمدن مرضیه با سینیِ چای و مادر با ظرف شیرینیهای خانگیاش از آشپزخانه، نگاهم را به آن سمت کشاند. - امیرعلی، نازنین چه خبرتونه خونه رو گذاشتین رو سرتون؛ یکم آروم بگیرین دیگه! مادر رو به مرضیهای که مشغول تعارف چای به پدرم بود چشم غرّهای رفت و گفت: - چی کارشون داری؟ این طفل معصومها که توی اون دو وجب آپارتمانتون نمیتونن راحت بازی کنن بذار اینجا راحت باشن حداقل. به روی مادر که ظرف شیرینی را پیش رویم نگه داشته بود لبخندی زدم؛ مادرم همیشه مظهر مهر و عطوفت بود و این مهربانی در کنار سختگیری و منظبت بودنهای پدرم برای ما خانوادهای کامل را شکل داده بود. - ظرف رو بذارین روی میز مامان جان، هر کسی که شیرینی خواست خودش برمیداره، با این کمر دردتون اینقدر خم و راست نشید. مادر در جواب مرضیه سر بالا انداخت. - نه اینطوری که امین بچهام دستش نمیرسه شیرینی برداره. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 16 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 اردیبهشت میدانستم که مادر هر چه به او بگویند باز هم کار خودش را انجام میدهد، پس زودتر یک شیرینی برداشتم تا او را با آن کمردرد معطلِ خودم نکنم. - خب حالا این عزیزدردونهتون یکم از جاش بلند بشه شیرینی برداره اتفاقی میوفته مگه؟! من به لحن شوخ مرضیه لبخند زدم و مادر همانطور که روی مبلِ روبهروی پدر و حامد مینشست، باز چشم غرّهی معروفش را نثار او کرد. خواهر کوچکترم در این سن و سال و با داشتن دو فرزند هنوز هم شیطنت بچگیهایش را داشت، درست برعکس من که از همان بچگی هم جدی و به قول یاسین اخمو بودم. - تو چرا اینقدر ساکتی امین جان؟ سر بلند کرده و به نگاه کنجکاو مادر لبخند مهربانی زدم؛ فکرم مشغول پروندهی جدید بود و نمیتوانستم حواسم را در جمع نگه دارم. پیش از آنکه من بخواهم حرفی بزنم پدرم گفت: - شاید ذهنش درگیر پروندهی جدیدشه، به هر حال هرچی نباشه پروندهی سختیه. با شنیدن حرف پدرم سر به زیر انداختم؛ میدانستم که میخواهد خبر پروندهی جدیدم را به مادر بدهد و باید خودم را برای توجیه کردن مادر آماده میکردم. - پروندهی جدید؟ مگه چجور پروندهایه که اینقدر فکرت رو درگیر کرده مامان جان؟! نگاهی به چهرههای کنجکاو و منتظر مادر و مرضیه انداختم. خودم پس از شنیدن حرفهای سرهنگ دربارهی پروندهی جدید، به یاد آخرین مأموریت یاسین میافتادم و حالا هم میدانستم با گفتن از این پروندهی قتل آنها هم به یاد یاسین خواهند افتاد و این کار من را سختتر میکرد. - راستش سرهنگ کمالی رسیدگی به پروندهی قتلهای سریالی شهر رو به من و حسین ستوده سپرده. - قتلهای سریالی؟! در جواب سؤالِ پر از بهت مادرم سر بالا و پایین کردم. - تو مگه قرار نبود که دیگه پروندهی قتل قبول نکنی امین؟! نگاه از چشمان سرزنشگر مادر گرفتم و سر به زیر انداختم. قبول این پرونده چیزی نبود که از ته دل آن را بخواهم، ولی حالا که این مسؤولیت را قبول کرده بودم وظیفه داشتم آن را به نحو احسنت انجام دهم. - من خودم که نمیتونم بگم چه پروندهای رو به من بسپرن. تا همینجا هم جناب سرهنگ بهخاطر خواستهی شما و بابا من رو از رسیدگی به اینجور پروندهها معاف کرده بود؛ ولی حالا از من خواسته که روی این پرونده کار کنم و من نمیتونم از دستور مافوقم سرپیچی کنم. نفسم را عمیق بیرون دادم. پایان دادن به این پرونده و نجات جان انسانهای بیگناه حالا مهمترین هدفم شده بود و من میخواستم هرطور که شده مادر را هم راضی کنم. - توی این پرونده آدمهای بیگناه زیادی کشته شدن مامان، من هم یه پلیسم و موظفم که جون آدمهای بیگناه رو نجات بدم. سر که بلند کردم نگاهم به نگاه اشکآلود مادر افتاد و از روی مادرم شرمنده شدم. خدا میدانست که ناراحتی مادرم را اصلاً نمیخواستم، اما نمیتوانستم هم از کشته شدن انسانهای بیگناه به همین راحتی چشم پوشی کنم. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 17 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت - حتی اگه به قیمت جونت تموم بشه؟ پس من چی محمدامین؟! پس من چی که تو رو با هزار امید و آرزو بزرگ کردم؟! اون از یاسینم که رفت حالا تو هم میخوای خودت رو فدای این کار بکنی؛ آره؟! از جایم برخاستم و کنار مادر بر روی مبل جای گرفتم. نه میتوانستم از این پرونده دست بکشم و نه نسبت به ناراحتی مادرم بیتفاوت باشم و این برای من زیادی سخت بود. - من مسؤولم مامان، نمیتونم دست روی دست بذارم و ببینم که یه عده آدم بیگناه دارن کشته میشن؛ اونها هم مثل من پدر و مادر و خانواده دارن. مادر دست ظریف و لاغرش را بر روی دستم که بر بازویش نشسته بود، گذاشت و با بغض و چشمانی لبالب از اشک گفت: - من یاسینم رو برای این کار دادم، حالا توقع زیادیه که تو سالم و دور از خطر کنارم بمونی؟! دستش را آرام فشردم. این غم و ناراحتی او دلم را آتش میزد، اما نمیتوانستم کاری کنم. نمیتوانستم از زیر بار مسؤولیتم شانه خالی کنم. - من مراقب خودم هستم مامان. مادر روی از من برگرداند و گلهوار گفت: - یاسینم قبل از مرگش همین رو میگفت! نگاه ملتمسم را به پدر دوختم؛ او که خود زمانی پلیس بود و با این شغل آشنا باید کمکم میکرد، من به تنهایی از پس راضی و آرام کردن مادرم برنمیآمدم. پدر که نگاه ناآرامم را دیده بود، سری برایم تکان داد و با اطمینان پلک برهم گذاشت و من را با این کارش آرام کرد. پدر رگ خواب مادر را خوب میدانست و من مطمئن بودم که میتواند او را راضی کند. - دایی میشه بیای بریم توی حیاط با هم فوتبال بازی کنیم؟! مرضیه دهان باز کرد تا احتمالاً تشری به امیرعلی که در آن حال قصد فوتبال بازی کردن داشت بزند، اما پیش از آنکه او چیزی بگوید من از جای برخاسته و گفتم: - آره دایی جون، چرا نمیشه؟ امیرعلی با خوشحالی به سمت حیاط دوید و من با پاهایی که از خستگیِ این بحث خانوادگی بر روی زمین کشیده میشد از پذیرایی کوچک خانهمان بیرون زدم؛ تحمل حضور در آن جو سنگین و ناراحت را بیش از این نداشتم و بازی کردن با امیرعلیِ کوچک بهانهی خوبی برای بیرون زدن از آن جمع بود. … میان دو آجری که امیرعلی به عنوان دروازه گذاشته بود ایستاده بودم و منتظر ضربهی بعدیاش بودم، گرچه که کار خاصی هم نمیکردم و تنها میایستادم تا او گل بزند و خوشحال شود. بچهتر هم که بودم با یاسین که فوتبال بازی میکردیم همیشه میایستادم تا او گل بزند و گهگاهی هم برای اینکه ضایع نباشد ضربهای را میگرفتم و به خیالم یاسین نمیفهمید که از قصد میایستادم تا گل بزند، اما بزرگتر که شدیم گاهی با متلک میگفت که من با آن ایستادن و گُل خوردنم باعث شدهام او در فوتبال پیشرفت نکند وگرنه حالا باید در تیم ملی بازی میکرد. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 17 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت - بزنم دایی؟ به روی پسرک لبخندی زدم و سرم را بالا و پایین کردم. - بزن. پس از رفتن یاسین زندگی برای همهمان سختتر شده بود و برای مادری که او تهتغاری و عزیزکردهاش بود، سختتر و من حالا به او حق میدادم که به راحتی نتواند با ماجرای این پرونده کنار بیاید. با شنیدن صدای زنگ موبایلم دستم را برای امیرعلی بالا بردم تا ضربهای که میرفت بزند را لحظهای متوقف کند. - چند لحظه صبر کن دایی جون تا من به گوشیم جواب بدم؛ باشه؟ امیرعلی «باشهای» گفت و گوشهای ایستاد؛ من همانطور که از آنجا فاصله میگرفتم موبایلم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحهی آن که نام حسین را به نمایش گذاشته بود انداختم. - الو. - سلام آقا امین خوبی؟ مهمونی خوش میگذره؟! قدم دیگری برداشتم و با حس درد در زانوی راستم بر روی تخت چوبی گوشهی حیاط که زیر داربست درخت انگور قرار داشت نشستم. - سلام حسین جان، بد نیست جات خالی! در همین لحظه صدای نازنین از روی تراس بلند شد. - دایی، امیرعلی مامان جون میگه بیاید شام. صدای خندهی حسین نشان از این میداد که صدای دخترک را شنیده است. - با وجود اون وروجکا که فکر نمیکنم جایی واسهی من خالی باشه. لبخند بیجانی زدم، گوشی را کمی پایین آورده و رو به امیرعلی که همچنان منتظر نگاهم میکرد گفتم: - امیرعلی جان تو برو داخل، من هم بعداً میام. - اگه میخوای بری شام بخوری من قطع کنم؟ گوشی را باز دم گوشم گذاشتم و جواب دادم: - نه بابا بگو، توی پرونده چیزی پیدا کردی؟ حسین نفسش را عمیق بیرون داد و من از همین نفسهای کلافه و کشدار هم جوابم را گرفته بودم. - راستش چیزی که بتونه کمکی بکنه نه، معلوم نیست اینهمه مدت مسؤول قبلی چیکار داشته میکرده که حتی یه مدرک به درد بخور هم پیدا نکرده! فقط… - فقط چی؟! حسین با لحظهای مکث گفت: - فقط یه چیزهایی هست که خودت باید بیای ببینی. من هم نفسم را عمیق بیرون دادم؛ مطمئن بودم که کار کردن بر روی این پرونده آسان نخواهد بود و شنیدن حرفهای حسین زیاد هم متعجبم نکرده بود. - باشه فردا توی اداره میبینمت؛ کاری نداری؟ - نه خداحافظ. تماس را قطع کردم، موبایلم را بیحوصله بر روی تخت انداختم و نگاهم را تا روی آسمان ابری بالا کشیدم. گاهی با خودم فکر میکردم که زندگی من هم درست مثل این آسمان بدون ستاره است و هیچ چیزی را ندارم که به آن دلخوش کنم. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 18 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت با صدای باز شدن در خانه چشم از آسمان برداشتم و به پدرم که کت مشکی رنگش را بر شانهاش انداخته و به سمت من میآمد نگاه دوختم. ولی بعد که بیشتر فکر میکردم از حرفم پشیمان میشدم. من هنوز هم خانوادهی مهربانم را داشتم تا به زندگی وصلم کنند و هنوز خدایی را داشتم که با اتکا به او دلخوش و امیدوار به آینده باشم؛ من هنوز هم خیلی چیزها برای شکرگذاری از خداوند داشتم. - چرا اینجا نشستی؟ لبخند محوی زدم و شانهای بالا انداختم. - همینجوری. دست بر روی زانویم گذاشتم و قسمت دردناکش را فشردم؛ این روزها پایم حتی نمیکشید که کمی ورزش کنم و پس از چند قدم راه رفتن به درد میافتاد. پدرم نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت: - با مادرت صحبت کردم. لبخند محوی زده و سر پایین انداختم؛ پدرم مخالف این پرونده نبود و این بزرگترین دلگرمیِ من در این شرایط سخت بود. - خیلی نگران بود، ولی بالاخره کوتاه اومد. نفسم را با ناراحتی بیرون دادم؛ ناراحت و نگران کردن پدر و مادرم آخرین چیزی بود که میخواستم و حالا این کار را کرده بودم. - من خیلی متأسفم بابا! نمیخواستم شما رو نگران کنم، ولی با خودم فکر کردم که اینطوری میتونم کار ناتموم یاسین رو تموم کنم. یاسین توی این راه جونش رو از دست داد و حالا حیفم میاد که به همین راحتی بیخیالش بشم. پدر دستش را بر روی زانوی دردناکم گذاشت و در همان حال گفت: - به نگرانی من و مادرت فکر نکن، نگرانی برای بچهها جزو جدانشدنی زندگی پدر و مادرهاست. اگه فکر میکنی این کار درسته انجامش بده؛ من هم پشتتم! پدر نگاهش را تا روی چشمانم بالا کشید و همانطور که با دستش زانویم را میفشرد ادامه داد: - من به یاسین افتخار میکنم که از جونش در راه امنیت کشورش گذشت، مطمئن باش اگه تو هم این کار رو انجام بدی گلهای ازت ندارم! لب روی هم فشردم و به چشمان نم گرفتهی پدر نگاهی انداختم. یاد یاسین بغض را به گلوی من هم آورده بود، چه برسد به پدری که اینهمه سال برای پرورش فرزندش تلاش کرده بود. کمی سمت پدر خم شدم و بوسهای بر روی شانهاش کاشتم. - خیلی ازتون ممنونم بابا! پدر بار دیگر دست بر زانویم زد و درحالیکه از جای برمیخاست گفت: - اگه خلوت کردنت با خودت تموم شد بیا داخل، مادرت منتظره. «چشمی» گفتم و پدر از من فاصله گرفت و سمت ساختمان به راه افتاد. دستی به زانویم که به طرز عجیبی دردش آرام گرفته بود کشیدم و شاید همین بود معجزهی دستان زحمتکش پدر. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 18 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت *** - مقتول اول صدف احمدیِ یک زن بیست و نه ساله، متأهل و دندون پزشک. همسرش مهندسه و چند روزی رو برای سرکشی به پروژههاش از شهر خارج شده بوده و وقتی برمیگرده با جنازهی همسرش روبهرو میشه. حسین پرونده را ورقی زد و ادامه داد: - مقتول دوم فرنوش ملک پور یه زن چهل ساله، متأهل و خانهدار. به گفتهی آشناهاش یه زن خوشگذرون و ولانگار بوده که با ثروت همسر کارخونهدارش مهمونیهای مختلفی میگرفته و چند باری هم بهخاطر مهمونیهای ناجورش کارش به کلانتری رسیده بوده. همسرش میگه معمولاً شبها دیروقت از سرکار میاد خونه اون شب هم همینطور؛ حدودهای ساعت یک و دوی شب از کارخونه برمیگرده خونه و مثل مورد قبلی با جنازهی همسرش روبهرو میشه. پشتم را به پشتی صندلی چرمیام کوبیدم و با دو انگشت گوشهی چشمانم را فشردم. شب قبل آنقدر در فکر این پرونده و ناراحتی پدر و مادرم بودم که نتوانسته بودم بخوابم و حالا خستهتر از همیشه نشسته و به توضیحات نسبتاً مفصل حسین گوش میکردم. - مقتول سوم یشمین رجایی، بیست و دو ساله دانشجوی روانشناسی. اهل غرب کشور بوده و برای دانشگاه به اینجا اومده و با نامزدش توی یه خونهی اجارهای زندگی میکرده. همسرش برای سر زدن به خانوادهاش میره شهرشون و درست همون شب قتل اتفاق میوفته. صاحبخونهی اونها که یه خانم مُسن بوده وقتی رفت و آمدی از مستاجرش نمیبینه، نگران میشه و میره در خونهشون و در میزنه، ولی کسی در رو باز نمیکنه. اون خانم هم که کلید یدک داشته و دست بر قضا آدم کنجکاوی هم بوده کلید میندازه میره داخل و جنازهی دختره رو میبینه بعد هم هوار و شیون راه میندازه و همسایههاش میان و بعد از دیدن اون وضعیت زنگ میزنن به پلیس. حسین نیم نگاهی سمت من که با اخمهای درهم رفته نگاهش میکردم انداخت و ادامه داد: - مقتول چهارم آزیتا رادمنش سی و سه ساله، متأهل بوده و یه بچه هم داشته. ماجرای این قتل هم مثل افراد قبلی بوده. مقتول پنجم لادن رکنی بیست ساله، هفت ماه قبل عقد کرده بود و اینجا توی یه خونهی دانشجویی زندگی میکرد؛ بین ترم که همخونههاش برگشته بودن شهرهاشون به قتل میرسه و سه روز بعدش همسایهها با استشمام بوی تعفن جسدش از اون خونه دست به کار میشن و به پلیس زنگ میزنن. با تمام شدن حرفهایش دستی میان موهای نه چندان بلندم کشیدم و آنها را به چنگ گرفتم؛ پنج زن تابهحال کشته شده بودند و ما هیچ مدرکی از قاتل نداشتیم و این افتضاح بود. - پنج قتل توی دو ماه، این یه فاجعهاس! حسین که پیش رویم آنطرف میز ایستاده بود، سری به تأیید تکان داد. - درسته، اما فاجعهبارتر هم میشه اگه بهت بگم که همسرهای اکثر این خانومها قصد داشتن از شکایتشون صرف نظر کنن. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت با چشمانی گشاد شده و ابروهای بالا رفته از بهت و تعجب به حسین خیره شدم. همسران این زنها می خواستند از شکایتشان صرف نظر کنند؟! اما چرا؟! چطور کسی میتوانست از پیدا کردن قاتل همسرش بگذرد؟! - چرا میخواستن همچین کاری بکنن؟! آخه… آخه کی حاضر میشه از قاتل همسرش به همین راحتی بگذره؟! دستی به صورتم کشیدم و مبهوت پشتم را به پشتی صندلی کوبیدم؛ مغزم توانِ تحلیل اینهمه بهت و تعجب را نداشت. حسین پوزخندی زد و سرش را با تأسف تکان تکان داد. - اولش هیچ کدوم حاضر نشدن دلیلش رو بگن، ولی بعداً این آقای بازپرس زیر زبونشون رو میکشه و میفهمه که بهخاطر یه نامه این کار رو کردن. ابرویی بالا انداخته و پرسیدم: - بهخاطر یه نامه؟! حسین سرش را بالا و پایین کرد؛ پرونده را ورقی زد و از میان آن تکه کاغذ پر از چروکی که مشخص بود قبلاً یکبار مچاله شده است را بیرون کشید. - آره؛ بهخاطر یه نامه. و در حینی که حرف میزد، آن تکه کاغذ را بر روی میز من گذاشت و دست عقب کشید. - این همون چیزی بود که دیشب گفتم خودت باید بیای و ببینی. با تردید دست جلو بردم و تکه کاغذ را برداشتم. نمیتوانستم حدس بزنم در آن تکه کاغذ چه چیزی نوشته شده که همسران زنان مقتول را از شکایت کردن منصرف کرده. چروکهای کاغذ را باز کردم و به نوشتهها و خط بینهایت زیبایش چشم دوختم. «سلام به مرد خونه میدونم که حالا عصبانی هستی و داری با خودت فکر میکنی که کی میتونسته همچین کار بیرحمانهای رو با همسرت کرده باشه؟ ولی باید بهت بگم که من زندگیِ تو و این زمین رو از شر یه موجود پلید پاک کردم و بابت این کار اصلاً پشیمون نیستم. میدونم که فهمیدن چنین مسئلهای دردناکه، اما باعث میشه که تحمل مرگ همسرت برات آسون بشه. همسر تو بهت خیانت کرد و تو رو به یه مرد دیگه فروخت؛ من هم فکر کردم اگه یه آدم خائن از این دنیا کم بشه قطعاً دنیا جای بهتری میشه. البته اگه دنبال مدرک برای خیانت زنت میگردی باید بهت بگم که همسر تو خیلی راحت من رو توی خونه راه داد و این رو پلیسها و حتی خودت هم میتونی بفهمی که من با زور وارد خونهات نشدم. خب دیگه خیلی حرف زدم، راستی لازم نیست ازم تشکر کنی فقط اگه باز به سرت زد با یه زن دیگه ازدواج کنی حواست باشه که دوستت داشته باشه و تو رو به یه مرد دیگه نفروشه. امضا: منتقم شیطان» با خواندن هر سطر از نامه بهتی بیحد و حصر در وجودم شکل میگرفت و من اصلاً نمیفهمیدم که این نامه یک شوخی بود یا واقعاً مردک قاتل با نهایت گستاخی برای همسران این زنان چنین نامهای را نوشته بود. - این… این واقعاً مسخرهاس! حسین شانهای بالا انداخت. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت - اینطور که فهمیدم یه همچین نامهای توی خونهی تموم مقتولها پیدا شده. کلافه و عصبی دستی به صورتم کشیدم؛ آنقدر همه چیز درهم پیچیده و مسخره بود که نمیدانستم دربارهاش چه باید بگویم. - این بیشتر شبیه به یه شوخیه! حسین در تأیید حرفم سر تکان داد. - آره شبیه شوخیه، ولی شواهد هم حرفهای توی این نامه رو تأیید میکنه. اخم درهم کشیدم و سرم را با کلافگی تکان دادم. - منظورت چیه؟! یعنی میگی که این زنها… حسین میان حرفم آمد. - نه منظورم خیانتشون نیست، چون هیچ دیاِناِی نامربوطی روی بدن زنها پیدا نشده، ولی شواهد نشون میده که هیچ آثاری مبنی بر اینکه یه نفر با زور وارد خونهها شده نیست و این یعنی… اینبار من حرف حسین را ادامه دادم: - یعنی قاتل با مقتولین آشنا بوده. کاغذ آن نامهی عجیب و غریب را بر روی میزم گذاشتم و پرسیدم: - پرینت تماسها و پیامهای شمارهی مقتولین رو گرفتین؟ حسین همانطور که عقب میرفت تا پشت میزش بنشیند جواب داد: - آره، ولی هیچ شمارهی مشترکی پیدا نشده فقط چند تا شمارهی سرقتی بودن که احتمالاً تا الان سوزونده شدن. - از همسر و آشناهاشون پرسوجو شده؟! حسین بیحوصله سری تکان داد؛ میتوانستم بفهمم که به بنبست خوردنمان در این پرونده او را اینطور کسل و ناامید کرده است. - آره، هیچکس هیچی نمیدونست. - خونههاشون چی؟! حسین لحظهای پلک روی هم گذاشت و پوفی کشید. - کاملاً بررسی شده، هیچ چیز مشکوکی جز همین نامهها پیدا نکردن. اینبار من هم کلافه پوفی کشیدم. - پس یعنی عملاً هیچ مدرکی نداریم. حسین سری تکان داد. - دقیقاً. آرنجم را روی میز گذاشته و سرم را به دستم تکیه دادم؛ پنج زن در دو ماه گذشته کشته شده بودند و ما هیچ مدرکی برای شناسایی قاتل نداشتیم و این خیلی بد بود، آنهم در زمانی که هر لحظه ممکن بود این قاتل که انگار دیوانه هم بود جان یک انسان دیگر را بگیرد. - میدونی تا قبل از این داشتم فکر میکردم این آقای هاشمی کارش رو درست انجام نداده که هیچ مدرکی نتونسته پیدا کنه، ولی حالا بهش حق میدم. این پرونده بیشتر از چیزی که فکرش رو میکردم سخت و پیچیده است. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت پوزخندی از حرفش به لبم نشست. او فکرش را نمیکرد که همه چیز اینطور پیچیده باشد، اما من از خیلی قبلتر حدسش را زده بودم. - من که بهت گفته بودم این پرونده خیلی پیچیدهاس! حسین پنجهای میان موهای قهوهای رنگش کشید و با ناراحتی لب زد: - حالا چیکار کنیم؟! اگه ما هم نتونیم این قاتل رو پیدا کنیم سرهنگ ازمون ناامید میشه! درست همین افکار در سر خودم هم میگذشت، اما نمیخواستم به آنها بال و پر بدهم؛ بعلاوه هنوز برای ناامید شدن خیلی زود بود. - اینقدر منفینگر نباش حسین، ما تازه بررسیِ این پرونده رو شروع کردیم نباید به همین زودی ناامید بشیم. حسین سر بلند کرد و نگاه گیج و گنگش را به من دوخت. - یعنی تو میگی ما میتونیم قاتل رو پیدا کنیم؟! درحالیکه از پشت میزم برمیخاستم شانه ای بالا انداخته و گفتم: - اگه خدا بخواد چرا نتونیم؟! الان هم پاشو بریم یه گزارش کار به سرهنگ بدیم تا خودش احضارمون نکرده. حسین از پشت میز برخاست و همپای من از اتاق خارج شد. - من همیشه به اینهمه توکلِ تو غبطه میخورم. از گوشهی چشم لحظهای نگاهش کردم؛ این توکل داشتن به من مربوط نبود. خدا به من لطف داشت که یقین به خودش را در دلم انداخته بود. که اگر این کار را نکرده بود من هرگز پس از مرگ همسر و برادرم توانِ دوباره سرپا شدن را نداشتم. … سرهنگ همانطور تکیه زده به پشتی صندلیاش دستی به ریش بلند و جوگندمیاش کشید و گفت: - یعنی بازپرس قبلی هیچ مدرکی پیدا نکرده؟! نیم نگاهی به چهرهی درهم حسین انداختم و سرم را به نشانهی نفی تکان دادم. عجیب هم نبود، اگر تابهحال مدرکی پیدا کرده بود که پرونده را از دست نمیداد. سرهنگ نگاهش را بین ما چرخی داد و همراه با تکان سرش ادامه داد: - پس فکر کنم خودتون باید برید و دنبال مدرک بگردین. حسین با نگاهی بهت زده خودش را جلو کشید و متعجب پرسید: - خودمون دنبال مدرک بگردیم؟ کجا رو بگردیم؟! سرهنگ شانهای بالا انداخت و به طوری که انگار مسئلهای کاملاً عیان را بازگو میکند لب زد: - خونهی مقتولین، همسرهاشون، فامیلهاشون؛ هرجایی که به ذهنتون میرسه. شاید بتونید چیزی رو پیدا کنید که به چشم بازپرس قبلی نخورده باشه. حسین دستانش را مشت کرد و مردمک در کاسهی چشم چرخاند. کلافه بود و مشکلش این بود که برعکس من اصلاً توان پنهان کردن احساساتش را نداشت. - ولی بازپرس قبلی همه جا رو گشته، اگه مدرکی بود قطعاً اون باید متوجهش میشد. سرهنگ موشکافانه و دقیق به حسین خیره شد. - یعنی میخواهید بگید که شما هم از پس این پرونده برنمیاید؟! عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت حسین سرش را به نشانهی نه تکانی داد و اینبار من در جواب سرهنگ گفتم: - نه قربان؛ ما هرکاری که لازم باشه برای حل این پرونده انجام میدیم. حتی اگه مجبور باشیم صد بار خونهی مقتولین رو بگردیم و از اقوام و خانوادههاشون پرسوجو بکنیم این کار رو میکنیم. سرهنگ لبخند کمرنگی بر لب نشاند و سرش را در تأیید حرف من بالا و پایین برد. - آفرین سرگرد، این همون چیزیه که من ازتون میخوام؛ یکم هم از این اخلاقت رو به سروان ستوده یاد بده. از گوشهی چشم به حسینی که سر به زیر انداخته و اخم درهم کشیده بود نگاهی انداختم و لب روی هم فشردم تا نخندم و حسین را بیش از این ناراحت نکنم. - چشم قربان. سرهنگ به پشتی صندلیاش تکیه زد و همراه با تکان دستش گفت: - خیلی خب، برید ببینم چیکار میکنید. از روی صندلی برخاستم و جلوتر از حسینی که بیمیل و پاکشان پشت سرم قدم برمیداشت از اتاق سرهنگ بیرون آمدم. - حالا میخواهی چیکار کنی امین؟! بیآنکه نگاهی به سمتش بیاندازم و همانطور که به سمت اتاق میرفتم گفتم: - خودت بعداً میفهمی. حسین قدم بلندتری برداشت و خودش را به من رساند. - نگو که میخواهی باز بری خونهی مقتولها رو بگردی؟! وارد اتاق شدم و یک راست به سمت چوب لباسی گوشهی اتاق رفتم تا کتم را از روی آن بردارم. - اگه لازم باشه این کار رو هم میکنم. کتم را روی خم آرنجم انداختم و پس از برداشتن کارت شناساییام رو به حسینی که وسط اتاق خشکش زده بود گفتم: - تو نمیخوای با من بیای؟ حسین گیج و گنگ سری تکان داد. - چ… چرا، میام باهات. من از اتاق بیرون زدم و حسین هم پس از برداشتن کتش پشت سرم به راه افتاد. میدانستم اینکه بخواهی راهی که یک نفر رفته را دوباره بروی سخت است، اما ما چارهای هم جز این نداشتیم. نه میتوانستیم دست روی دست بگذاریم و بیتفاوت منتظر اتفاق بدتری بنشینیم و نه میتوانستیم به تحقیقات بازپرس قبلی اتکا کنیم و به دنبال مدرک و نشانهی جدیدی نباشیم. *** عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت در سکوت مشغول رانندگی بودم و حسین هم از شیشهی بغلی ماشین به بیرون خیره بود و ذهن هردویمان سخت مشغول. ذهن من درگیر این پرونده بود و حسین هم شاید بالاخره خود را درگیر شغلش کرده بود. - میگم حالا نمیشد از یه جای دیکه تحقیقاتمون رو شروع کنیم؟! نیم نگاهی سمت او انداختم. - چه فرقی میکنه؟! بالاخره که باید از یه جایی شروع میکردیم. حسین چهره درهم کشید و غر زد: - آخه این طرف با همون بازپرس قبلی هم خوب همکاری نمیکرد. متعجب برایش ابرویی بالا انداختم؛ این را دیگر از کجا فهمیده بود؟! - تو از کجا میدونی؟! حسین شانهای بالا پراند و همانطور که چشمان عسلی رنگش را به روبهرو دوخته بود، جواب داد: - آقای هاشمی گفت. پوزخندی از حرفش به لبم نشست؛ مگر این مرد نبود که تا همین چند وقت قبل مدام از آقای هاشمی بد میگفت؟! حالا چه شده بود که رفته بود و با او صحبت کرده بود؟! - مگه تو باهاش حرف زدی؟ حسین سری تکان داد. - آره؛ میخواستم دربارهی این پرونده یه چند تا سؤال ازش بپرسم. دستی دور لبم کشیدم تا لبخندم را پنهان کنم. حسین همیشه همینطور بود. خیلی کم پیش میآمد که در اولین دیدار از کسی خوشش بیاید، اما در دیدارهای بعدی با همه دوست میشد. درست مثل آشناییمان در دانشکدهی افسری که ابتدا از منی که سال بالاییاش بودم متنفر بود و من را انسانی مغرور و بداخلاق میدانست و پس از چند دیدار برایش تبدیل به بهترین دوست و بعدها بهترین همکارش شدم. - چی میگفت حالا؟ حسین لب و دهانی کج کرد و جواب داد: - میگفت این مرده هم یکی از همونهایی بوده که میخواسته شکایتش رو پس بگیره، ولی وقتی فهمیده این پرونده جنبهی عمومی داره شروع کرده به بدقلقی کردن و به سؤالهای پلیسها جواب سر بالا دادن. میترسم حالا که این موقع از صبح داریم میریم خونهاش اصلاً راهمون نده. متعجب از حرف او مچ دستم را بالا آوردم و به صفحهی گردِ ساعت بند چرمیِ مشکیام نگاهی انداختم. - این موقعه از صبح دیگه یعنی چی؟! ساعت که نُهِ. حسین سرش را تکانی داد. - اِی داداش، ساعت نُه واسهی مایی که باید رأس ساعت هفت اداره باشیم دیره؛ واسهی این بالا شهریا ساعت ده هنوز اول صبحه. ماشین را جلوی عمارت ویلایی و بزرگی که مقصدمان بود پارک کردم و رو به حسین که سفت و محکم سرجایش نشسته بود گفتم: - جای این حرفها یه تکونی به خودت بده و پیاده شو. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت حسین نُچی کرد و بیمیل از ماشین پیاده شد. نمیدانستم آقای هاشمی دربارهی همسر این مقتول چه چیزی گفته بود که اینطور حسین را مردد کرده بود، اما زیاد هم نمیخواستم اهمیتی بدهم. جلوی در فلزیِ مشکی و بزرگ عمارت ایستادم و زنگ روی دیوار را فشردم. - بله؟ با شنیدن صدای زنی که بهنظر مسن میآمد، جلوی دوربین کوچک آیفون تصویری ایستادم و گفتم: - من سرگرد جاوید هستم از ادارهی آگاهی، چند تا سؤال از آقای ملکپور داشتم که ایشون باید بیان و به سؤالات ما جواب بدن. - ولی ایشون خوابن جناب سرگرد. متعجب ابرویی بالا انداختم؛ انگار حسین دربارهی این مردمان پر بیراه هم نگفته بود. - لطفاً بیدارشون کنید خانوم، کار ما واجبه! زن که انگار از لحن جدی و تا حدی کلافهام مضطرب شده بود با لکنت گفت: - با… باشه چشم. نفسم را کلافه بیرون دادم؛ واقعاً نمیفهمیدم انسانی که هنوز یک ماه هم از قتل فجیع همسرش نگذشته بود چطور میتوانست آسوده و راحت تا ظهر بخوابد و حتی به دنبال شکایت هم نرود؟! - دیدی گفتم واسهی اینها ساعت ده تازه اول صبحه! نگاه کلافه شدهام را از حسین گرفتم و گوشهی چشمانم را با دو انگشت فشردم. اینکه ما برای پیدا کردن قاتل بسیار دغدغه داشتیم و خانوادهی مقتول اینطور راحت از کنار همه چیز میگذشتند و عین خیالشان هم نبود که یکی از عضوهای خانوادهشان به بدترین شکل ممکن کشته شده بود، برایم قابل هضم نبود و عصبی و کلافهام میکرد. بالاخره پس از چند دقیقهیِ کلافه کننده در بزرگ عمارت باز شد و آقای ملکپور که مردی چهل و چند ساله، با موهایی جوگندمی و صورتی بدون ریش، اما آشفته و خوابآلود در درگاهی ظاهر شد. - سلام. قدمی از دیوار فاصله گرفتم و روبهروی ملکپور ایستادم. - سلام جناب. کارت شناساییام را از جیب کتم بیرون کشیده و آن را روبهروی صورت ملکپور گرفتم. - من سرگرد جاوید هستم... اشارهای به حسین کرده و ادامه دادم: - ایشون هم همکارم سروان ستوده هستن از ادارهی آگاهی؛ در رابطه با پروندهی همسرتون به اینجا اومدیم تا اگر بشه چند لحظهای با شما صحبت کنیم. ملکپور سرش را بیحوصله تکانی داد. - من همهی حرفهام رو به بازپرس قبلی زدم آقایون؛ حرف جدیدی ندارم که به شما بگم. - درسته که شما با بازپرس قبل صحبت کردین، اما حالا ما مسؤول پروندهی قتل همسر شما هستیم و شما هم موظفین که با ما همکاری کنین. ملکپور پنجه میان موهای نسبتاً بلند و کم پشتش کشید. - وای خدایا! من که به اون بازپرس قبلی گفته بودم شکایتی ندارم! عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 23 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت اینبار حسین قدمی پیش گذاشت و جواب داد: - و حتماً هم بازپرس قبلی به شما گفته که پروندهی همسرتون جنبهی عمومی داره چون در رابطه با قتلهای زنجیرهایه؛ ممکنه چیزی دربارهی قتل همسر شما باعث بشه که ما قاتل رو پیدا کنیم و باید به شما هشدار بدم که اگر حاضر به همکاری با ما نباشید، ما میتونیم بهخاطر اخلال در روند پرونده براتون حکم بازداشت صادر کنیم. ملکپور کلافه پلک روی هم فشرد و با کمی تعلل از درگاهی کنار رفت. - باشه، بیاید داخل تا حرف بزنیم. نیم نگاهی به حسین انداختم. این روی جدیاش را در هنگام روبهرو شدن با افرادِ خودرأی و پرمدعا بسیار دوست داشتم. هر دو پشت سر ملکپور وارد حیاط درندشت و پاییززدهی عمارت دو طبقهای که معماری ایرانی و نسبتاً قدیمی داشت شدیم و از راه سنگفرشی گذشتیم. - میگمها اینجا شبیه به قصرهای توی فیلم ترکیها نیست؟! از گوشهی چشم و چپچپی نگاهش کردم؛ انگار نه انگار که من همین چند لحظهی قبل در دلم از او تعریف کرده بودم و حالا باز ناامیدم کرده بود. - جای دیدن زدن در و دیوار خونهی مردم خوب حواست رو جمع کن تا بتونیم یه مدرکی، نشونهای، چیزی پیدا کنیم. ملکپور درِ چوبی و پر نقش و نگار ورودی ساختمان را باز کرد و کنار ایستاد تا ما اول وارد شویم. - بفرمایید. تشکری کردم و جلوتر از حسین و آقای ملکپور وارد عمارت شدم؛ با اینکه میدانستم پس از گذشت اینهمه مدت احتمالاً هیچ نشانه و مدرک دیگری پیدا نخواهیم کرد، اما نگاه جستجوگر و دقیقم را در سرتاسر عمارت که پر از وسایل قدیمی و عتیقه بود میگرداندم. با خودم فکر میکردم شاید سرنخی باشد که بتواند کمکی بکند، اما باز هم احتمالش کم بود. وارد سالن بزرگ خانه که با چند دست مبل سلطنتی و راحتی مزین شده بود، شدیم و با تعارف آقای ملکپور روی یکی از مبلهای سه نفره و روبهروی او جای گرفتیم. - زری خانوم چند تا فنجون قهوه برای ما بیار. بعد از این حرف پشت به پشتی مبل تکیه زد و پا روی پا گرداند. - خب آقایون، میشه بگید از من چی میخواهید؟ لبخند محوی به آنهمه ادعایش زدم؛ طوری رفتار میکرد که انگار ما به خاطر منفعت خودمان به سمتش آمدهایم، البته که من زیاد هم با این رفتارها غریبه نبودم و از این مدل انسانها کم ندیده بودم. - ما چیزی از شما نمیخواهیم، همین که لطف کنید و به سؤالاتمون جواب بدید کافیه. در همان موقعه پیرزنی ریز جثه و نسبتاً چاق درحالیکه سینیِ فنجانهای قهوه را در دست داشت وارد سالن شد و باعث شد که ملکپور لحظهای سکوت کند. - س… سلام جناب سرگرد. لبخند محوی به روی صورت مضطرب پیرزن زدم. اینکه میدیدم گاهی انسانهای عادی و بیگناه هم از دیدن ما پلیسها مضطرب و نگران میشوند برایم اصلاً خوشایند نبود و همیشه آرزو میکردم که ای کاش این مردم میدانستند که ما تنها هدفمان ایجاد آرامش و امنیت برای آنهاست. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 23 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت - سلام مادر جان. پیرزن سینی قهوه را پیش رویم گرفت و من با همان لبخند محو سینی را آرام پس زده و گفتم: - ممنونم، ما در حین مأموریت چیزی نمیخوریم. پیرزن خواست سینی را پیش روی حسین بگیرد که ملکپور با کلافگی گفت: - سینی رو بذار روی میز و برو سر کارت زری خانوم. حسین از رفتار تند ملکپور با پیرزن اخم درهم کشید و من مغموم و کلافه از این رفتار سر به زیر انداختم. برای بعضیها احترام به بزرگترها معنایی نداشت انگار. پس از رفتن پیرزن ملکپور نگاه منتظرش را به ما دوخت و گفت: - خب؟! نفسم را با کلافگی بیرون دادم. - لطفاً از شبی که اون اتفاق افتاد برامون بگید آقای ملکپور. ملکپور با دو انگشت گوشهی چشمانش را فشرد و من میتوانستم بفهمم که این وضعیت پیش آمده او را کلافه و عصبی کرده بود. - من صبح زود مثل همیشه رفتم سرکار و شب وقتی برگشتم فرنوش رو دیدم که توی تخت خوابیده بود. از اونجایی که پتویی روی خودش ننداخته بود تعجب کردم چون خیلی سرمایی بود و هیچوقت بدون پتو و ملحفه نمیخوابید. با کلافگی دستانش را تکان تکان داد. - رفتم جلو و صداش زدم، ولی جوابم رو نداد. دستم رو بردم سمت تنش تا تکونش بدم که دیدم تنش سرده و نبضش هم نمیزنه؛ بعدش هم که دیگه خودتون میدونید. اینبار حسین بود که همانطور فرو رفته در قالب جدی و اخمآلودش از ملکپور پرسید: - شما توی اظهاراتتون گفتین که حدود ساعت یک و بیست دقیقهی شب رسیدین خونه، ولی سخنگوی پلیس اعلام کرده که شما رأس ساعت یک و سی و دو دقیقه با شمارهی پلیس تماس گرفتین و گزارش قتل دادین. میشه بدونم توی اون دوازده دقیقه چیکار داشتین میکردین؟ کار خاصی داشتین که نتونستین زودتر به پلیس زنگ بزنین؟! ملکپور که انگار از سؤال حسین جا خورده بود لبخند دستپاچهای زد و با من و من جواب داد: - کار خاص؟! ن… نه؛ من… من فقط خیلی ترسیده و جا خورده بودم. خب… انتظار این اتفاق رو نداشتم و… برای همین یکم طول کشید تا به خودم بیام و زنگ بزنم پلیس. - یعنی شما میخواهین بگین که قبل از اومدن پلیس اون نامه رو ندیدین؟ ملکپور گیج و گنگ نگاهش را میان من و حسین گرداند. من هم دلیل این سؤالات حسین را نمیفهمیدم چه برسد به این مرد که هنوز هم از شوک سؤال قبلی در نیامده بود. - من نمیفهمم از کدوم نامه حرف میرنین! حسین از داخل جیبش کاغذ نامه را بیرون کشید. - از این نامه حرف میزنم. با دیدن نامه رنگ از رخ ملکپور پرید و این من را مطمئن میکرد که این مرد یک چیزی را از ما و بازپرس قبلی پنهان کرده بود. - ای… این نامه… این نامه دست شما چیکار میکنه؟! حسین خودش را کمی جلو کشید و نگاهش را به چشمان مضطرب ملکپور دوخت. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت - پس این نامه به دست شما هم رسیده؛ فقط در عجبم که شما چرا از این نامه به پلیس چیزی نگفتین؟ اصلاً چه موقع این نامه رو دیدین که مأمورین پلیس متوجه نشدن؟! ملکپور سر به زیر انداخت و موهای نسبتاً بلند و جوگندمیاش را به چنگ گرفت. - من… من قصد نداشتم چیزی رو از پلیس پنهون کنم، ولی… ولی نمیتونستم بذارم که مدرک خیانت زنم بیوفته دست همه. اینبار من بودم که با تعجب و بهتی و ساختگی پرسیدم: - مدرک خیانت همسرتون؟! یعنی فقط یه نامه میتونه به شما ثابت کنه که همسرتون خائن بوده؟! ملکپور سرش را به طرفین تکان داد. - نه… نه فقط همین یه نامه، یعنی میدونید من… سری کج کرده و با حالتی مچگیرانه پرسیدم: - شما قبل از این اتفاق، رفتار مشکوکی از همسرتون دیده بودین؟! ملکپور هوفی کشید. آنقدر کلافه و عصبی بود که هر کسی را به شَک میانداخت. - من و فرنوش این اواخر رابطهی خوبی با هم نداشتیم. یعنی چندین سال بود که جز دعوا و جروبحث کاری با هم نداشتیم. میخواستیم از هم جدا بشیم، اما حضور شایان… مکثی کرد و با لحنی متغیر ادامه داد: - پسرم رو میگم. بهخاطر اون طلاق نگرفتیم، چون بچهی خیلی حساسیه. طلاق نگرفتیم، اما دیگه توی خونه هیچ کاری به هم نداشتیم. اون راه خودش رو میرفت و من هم راه خودم رو. حسین که تا آن لحظه مثل من با دقت به حرفهای ملکپور گوش میکرد، کمی خودش را جلو کشید و گفت: - ولی تموم اینهایی که گفتین دلیل بر خیانت همسرتون نمیشه. ملکپور سرش را در رد حرف او تکان داد. - نه، فقط به این خاطر نیست. اون… اون… اینبار من پرسیدم: - اون چی؟ ملکپور باز دستی میان موهایش کشید. - اون… یعنی فرنوش، یه چند هفته قبل از مرگش رفتارش عجیب شده بود. اکثر مواقع خونه نبود و وقتهایی که خونه بود مدام با گوشیش وَر میرفت. درسته که ما کاری به هم نداشتیم، اما نزدیک به بیست سال با هم زندگی کرده بودیم و من خوب میشناختمش. حسم بهم میگفت که پای یه مرد دیگه وسطه. نفس کلافهای کشیدم، حس او نمیتوانست برای ما سند و مدرک باشد. - خودتون اون مرد رو ندیده بودین؟ ملکپور سرش را در سؤالم تکان داد و اینبار حسین که نگاهش در سرتاسر خانه میچرخید پرسید: - شما خونهاتون دوربین داره دیگه، نه؟ ملکپور جواب داد: - بله داره. - چیزی هم از اونشب ضبط کرده؟ ملکپور پلک روی هم فشرد، انگار چیزی در این میان بود که آزارش میداد. - نه، اونشب فرنوش همهی دوربینها رو خاموش کرده بود. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت دست از پا درازتر از خانهی ملکپور بیرون زدیم. از اینکه باز به هیچ جایی نرسیده بودیم کلافه و عصبی بودم، اما سعی میکردم خودم را کنترل کنم. - کجا برم؟ نیم نگاهی سمت حسین که درست مثل وقتِ آمدنمان به این خانه اخم داشت، انداختم. - برگرد اداره. حسین بی هیچ حرفی ماشین را به راه انداخت. انگار او هم مثل من با خودش و افکارش درگیر بود که سکوت را به حرف ترجیح داده بود. کمی که رفتیم بالاخره سکوتش را شکست. - امین؟ نیم نگاهی به سمتش انداختم. - بله؟ - بهنظرت چرا یه آدم باید اینهمه به خودش زحمت بده و زنهایی که مثلاً خیانتکارن رو بکشه؟ اصلاً چه منفعتی میتونه براش داشته باشه؟ دَم عمیقی گرفتم و آن را هوف مانند بیرون دادم. در تمام سالهایی که همراه با یاسین پروندههای قتل را دنبال میکردیم، هرگز با چنین چیزی برخورد نکرده بودم. - نمیدونم، فقط این رو میدونم که با یه آدم سالم طرف نیستیم. حسین در تأیید حرفم سر تکان داد. - آره خب، یه آدم سالم که نمیاد همچین کاری بکنه. فقط یه چیزی این وسط هست که گیجم کرده… منتظر نگاهش کردم تا حرفش را ادامه بدهد. - یه آدمی که از نظر روانی سالم نیست، چطور اینقدر راحت تونسته وارد خونهی مقتولها بشه؟ متفکر دستی به پیشانیام کشیدم و چند تار موی مشکی رنگ افتاده بر پیشانیام را کنار زدم. - اگه با زور وارد خونهها نشده پس فقط یه راه میمونه، اون هم اینه که با مقتولها آشنا شده باشه. دیدی که آقای ملکپور هم گفت همسرش اون شب دوربینها رو خاموش کرده بوده و این یعنی… حسین ادامهی حرفی که در گفتنش اکراه داشتم را گفت: - یعنی میخواسته قاتل رو بیاره توی خونه و واسهی اینکه بعداً کسی متوجه نشه، دوربینها رو خاموش کرده بوده. در تایید این حرف نامحسوس سری تکان دادم. حسین پس از کمی مکث ادامه داد: - انگار حرفهای توی اون نامه زیاد هم بیراه نبوده. نگاهم را به نیمرخ حسین دوختم، حسین گاهی احساسات شخصیاش را وارد کار میکرد و این اصلاً خوب نبود. - این فقط به اون زنها و همسراشون مربوط میشه، نه ما. حسین اخم درهم کشید. واژهی خیانت برایش خوشایند نبود، همانطور که برای من هم نبود، اما ورود هر نوع احساسات شخصی به حیطهی کاری ما میتوانست همه چیز را خراب کند. - وقتی به خودشون مربوط بود که پای ما نیومده بود وسط امین، نه حالا که انگار فقط ما داریم برای پیدا کردن اون قاتل به آب و آتیش میزنیم و بقیه عین خیالشون نیست. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت نچی کردم و سرم را با تأسف تکان دادم. درد حسین را خوب میدانستم، دردش پسرعمویی بود که مثل برادر دوستش داشت. پسرعمویی که خیانت همسرش او را وادار به خودکشی کرده بود. - این کارِ ماست حسین. حتی اگه اون زنها خائن هم بوده باشن یه نفر حق نداره دوره بیوفته و حکم بده و خودش هم اجراش کنه. اگه همه بخوان این کار رو بکنن که دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه. حسین با چهرهای که بیش از پیش درهم رفته بود سر تکان داد. - آره تو راست میگی، فقط ای کاش یه نفر قبل از مرگشون از اون زنها میپرسید که چرا این کار رو با همسر و زندگیشون میکنن. دستم را روی شانهی حسین گذاشته و کمی فشردم. منِ داغ برادر دیده خیلی خوب احساس او را درک میکردم. - تموم آدمها یه روز تاوان هر کار بدی که کرده باشن رو میدن حسین، ولی مجازات کردن اون آدمها به عهدهی بقیهی آدمها نیست. حسین باز هم سر تکان داد و من دیگر چیزی نگفتم. گاهی دردها آنقدر عمیق و مزمن میشدند که هیچ حرف و تسکینی جز زمان برایشان وجود نداشت. جلوی اداره هر دو از ماشین پیاده شدیم و به سمت اتاقمان به راه افتادیم. حسین همچنان روزهی سکوت گرفته بود و من هم قصد دلداری دادنِ دوباره به او را نداشتم. پشت میزهایمان که جای گرفتیم حسین پرسید: - حالا که از اون خونه هم دست خالی برگشتیم، باید چی کار کنیم؟ در سکوت به سؤالش فکر کردم. باید کاری میکردیم، نمیتوانستیم دست روی دست بگذاریم، اما چه باید میکردیم؟! ناگهان به یاد حرفهای ملکپور افتادم و فکری به سرم زد. - فهمیدم. حسین متعجب نگاهم کرد. - چی فهمیدی؟ از فکری که در سرم میگذشت گوشهی لبم از خوشحالی زیرپوستیام بالا رفت، فقط امیدوار بودم که اینبار به بنبست نخوریم. - ملکپور به ما گفت که همسرش چند هفته قبل از مرگش رفتارش عجیب شده بود، درسته؟ حسین سر تکان داد و من ادامه دادم: - و اون معتقد بود که آشنا شدن با یه مرد که احتمالاً همون فرد قاتل بوده باعث این تغییر رفتارش شده. حسین باز هم سر تکان داد و عجیب این بود که دیگر در صورتش ردی از غمِ چند لحظهی قبل نبود و تنها با کنجکاوی خیرهام شده بود. - خب؟! شانهای بالا انداخته و گفتم: - خب، یه آدم تا کِی میتونه همچین چیزی رو از تموم آدمهای دور و اطرافش پنهون کنه؟! حسین همچنان گیج و منگ نگاهم میکرد. - من نمیفهمم چی میخواهی بگی؟ دستانم را روی میز ستون کرده و نگاه دقیقم را به حسین دوختم. - میخوام بگم که این خانوم ملکپور مطمئناً یه سری دوست و آشنا داشته که از رابطهاش با اون مرد خبر داشته باشن. پس شاید بتونیم با پرسوجو از اونها به یه مدرک برسیم. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت حسین مات و مبهوت مانده نگاهم کرد. - ی… یعنی میخواهی همین امروز از همهی دوست و آشناهای این خانوم پرسوجو کنی؟ سری در رد حرفش تکان دادم. - نه، بگو امروز یکی از افراد بگرده و آدرس تمام دوست و آشناهاش رو پیدا کنه. از فردا دونه دونه میریم و باهاشون حرف میزنیم. حسین نفس راحتی کشید و پشتش را به پشتی صندلیاش کوباند. - پوف، خوب شد نگفتی همین امروز بریم سراغشون. نگاه عاقل اندرسفیهانهای به سمتش انداختم. راجع به من چه فکری کرده بود این مرد؟! - دیوونه شدی؟ مگه یه روزه میشه از اینهمه آدم پرسوجو کرد؟! حسین شانهای بالا انداخت. - والا از تویی که اینجوری ضربتی عمل میکنی، هیچی بعید نیست. بینی چین داده و مسخرهای حوالهاش کردم. عجلهای که در این پرونده داشتم از بابت این بود که دلم میخواست زودتر این قاتل را دستگیره کنیم، تا نتواند انسانهای بیشتری را به قتل برساند، اما دلیل هم نمیشد که بخواهم شاتابانه و بیفکر عمل کنم. *** کمی خم شدم و کت و جعبهی شیرینی که در دست داشتم را روی صندلی پشت ماشینم گذاشتم. در همان حال صدای حسین را شنیدم که میگفت: - ببینم تو داری میری خواستگاری و به من نگفتی بیمعرفت؟ سرم را از ماشین بیرون کشیده و نگاه بیحوصلهای به سمت او که کنار ماشینش ایستاده و به من خیره شده بود انداختم. - چرا مزخرف میگی حسین، خواستگاری کجا بود؟ دارم میرم خونهی بابام. حسین اخم درهم کشید. - بچه گول میزنی امین؟ تو که همین دیشب خونهی بابات بودی، بعد هم مگه آدم واسهی رفتن خونهی باباش شیرینی میخره؟! از آنهمه مزهپرانی و وراجیاش لبم به لبخندی باز شد. آنهایی که پلیسها را به سختگیری و اخمآلود بودن متهم میکردند، کجا بودند تا حسین را ببینند؟! - دیشب رفته بودم تا با خانوادهام دربارهی پروندهی جدیدمون حرف بزنم. مادرم از دیشب یکم باهام سرسنگین شده، واسهی همین شیرینی خریدم تا برم پیشش و از دلش در بیارم. حسین تک ابرویی بالا انداخت. - آهان، پس داری میری آشتیکنون. موفق باشی داداش! از حسین خداحافظی کردم و ماشینم را به راه انداختم. در ذهنم باز سطر به سطر این پروندهی جدید مرور میشد و امیدوار بودم که بتوانیم با پرسوجو از آشناها و دوستان مقتولین مدرکی به دست بیاوریم. ماشینم را جلوی در خانه پارک کردم، از ماشین پیاده شدم و پس از برداشتن جعبهی شیرینی جلوی در خانه ایستادم. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت زنگ روی دیوار را که فشردم صدای آرام و مهربان مادر در گوشم پیچید. - بله؟ - منم مامان جان، باز میکنید در رو؟ مادر بیهیچ حرفی در را باز کرد و من با کمی تعلل وارد خانه شدم. از حیاط و از میان درختان میوهای که پاییز بیبرگ و بارشان کرده بود گذشتم و به جلوی در خانه که رسیدم، دیدن چندین جفت کفش زنانه و بچگانه باعث ایستادنم شد. تعجبم از بابت دیدن کفشهای مرضیه و بچههایش که هر روز خدا در خانهی پدر و مادرمان بساط پهن کرده بودند، نبود؛ تعجبم از دیدنِ آن جفت کفش زنانه و ناآشنا بود. یعنی پدر و مادر مهمان داشتند؟! پس چرا مادر از پشت آیفون چیزی نگفت؟! - امین جان مادر، پس چرا نمیای تو؟ با دید مادر که روبهرویم ایستاده بود، تعجب را از چهرهام پس زدم و لبخندی بر لبم نشاندم. - سلام مامان. مادر به رویم لبخندی زد و لبخند مهربانش من را به این باور رساند که مدت قهر و دلخوریاش از من به پایان رسیده است. - سلام پسرم، چرا اونجا وایسادی؟ بیا تو. کفشهایم را از پای در آوردم و قدمی به داخل راهروی متصل به هال گذاشتم. - نگفته بودین مهمون دارین. مادر دست پیش آورد و جعبهی شیرینی را گرفت. - هانیه سر شب اومد یه سری بهمون بزنه، بیا تو مادر. پشت سر مادر به سمت هال به راه افتادم. باید از برق نگاه مادر میفهمیدم که دردانهشان آمده است و خودم هم برای دیدنش لحظهشماری میکردم. وارد هال شدم و در کنار مرضیه و پدر نگاهم به هانیه افتاد که در کنار مرضیه و روبهروی پدر نشسته بود. - سلام. مرضیه با شنیدن صدایم از جای برخاست و هانیه چادر سفیدی که روی شانههایش افتاده بود را بر سر کشید. - سلام داداش. - سلام داداش امین. از شنیدن لفظ برادر از زبان هانیه لبم به لبخند محوی باز شد. خوشحال بودم که هنوز هم من را مثل برادرش میدید. حالایی که یاسینی در این میان نبود، دلم گرم بود که هنوز هم میتوانستم برای همسر جوانش برادری کنم. - سلام هانیه خانوم، خوبین؟ با اینکه نگاهش نمیکردم، اما تعجبش را حس کردم. مطمئناً از «هانیه خانمی» که به جای «زن داداش» به کار برده بودم متعجب بود، اما من دیگر قصد دوباره زن داداش صدا کردنش را نداشتم. قصدش را نداشتم چون این نام برایم یادآور یاسینی بود که دیگر در میانمان نبود. چون این نام و یادآوری یاسین هنوز هم اشک به چشمان پدر و مادرم میآورد و من این را نمیخواستم. - ممنون، شما خوبید؟ تشکری کردم و نگاهم را دور تا دور هال چرخاندم. نه، انگار خبری از دردانهام نبود. - پس این برادرزادهی ما کجاست؟ عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری