رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: منتقم شیطان

نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: پلیسی، جنایی، معمایی، اجتماعی، عاشقانه

خلاصه: در ارتباط با قتل‌های سریالیِ اتفاق افتاده در شهر، پای سرگرد محمدامین جاوید به پرونده‌ای عجیب و پر از رمز و راز باز می‌شود. سرگردی که‌ خود هم زخم دیده‌ی روزگار است و در جستجوی قاتلی است که شاید انعکاسی از تاریکی‌های درون خود او باشد. او قدم در این راه پرخطر می‌گذارد به امید ریشه‌کن کردن ظلم و فساد، اما آیا موفق می‌شود یا تعهدات شخصی و سایه سنگین گذشته او را به بیراهه می‌کشاند؟

مقدمه:
فرشته‌ی مرگ سایه به سایه پیش می‌آمد. در کوچه‌های خیس و تاریک شهر، جایی که سکوت سنگین‌تر از هر فریادی بود، شیطان در کمینگاه منتظر نشسته و تماشاچی این بازی بود تا ببیند چه کسی در آخر برنده‌ی این بازی خونین می‌شود. این بازی یک قربانی می‌خواست و مرگ تنها پایان این بازی بود؛ مرگی که‌ شاید با ‌خود زندگی می‌آورد. اما مرگِ چه کسی و چه چیزی؟! در میان جدال حق و باطل، فرشته‌ی مرگ بر شانه‌های چه کسی می‌نشست؟

  • هانیه پروین عنوان را به رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مدیر فنی

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

* هشدار: این رمان یک اثر ساختگی بوده و هیچ همانندی در دنیای حقیقی ندارد.
اسامی و مکان‌های انتخاب شده کاملاً تصادفی بوده و‌ هرگونه شباهت اتفاقی می‌باشد.
این اثر قصد توهین به هیچ شخص، شغل، مذهب و یا مرتبه‌ای را ندارد.


به نام خالق عشق

قدمی عقب رفت و با پوزخند گوشه‌ی لبش به شاهکار هنری‌اش خیره ماند. شاید از نظر خیلی از آدم‌ها او دیوانه بود که دست به چنین کارهایی میزد، اما حس لذتی که او در آن لحظات تجربه می‌کرد را اگر دیگر آدم‌ها هم می‌توانستند تجربه کنند، بی‌شک حق را به او می‌دادند. با جان گرفتن تصاویری در پیش چشمانش و مرور افکاری در سرش، نگاه از زن نیمه برهنه‌ی افتاده بر روی تخت گرفت و چشمانش را با دستان دستکش پوشش فشرد؛ حالا وقت مرور خاطراتش نبود. قصد فراموش کردن خاطراتش را نداشت، چون برای زنده ماندن و ادامه‌ی راهی که در پیش گرفته بود به آن خاطرات نیاز داشت، اما حالایی که از گرفتن جانِ آن زن آرامش گرفته و حالش نسبتاً خوب بود مرور خاطراتش را نمی‌خواست. بی‌توجه به افکار جولان دهنده در سرش قدمی به سمت میز آرایش لوکس اتاق برداشت و در همان حال خودنویس طلایی‌ و زیبایش را از داخل جیب پالتوی قهوه‌ای رنگش بیرون کشید. با مرد این خانه حرف‌هایی داشت، حرف‌هایی که حالا آن‌ها را بر روی کاغذ سررسید نوشته بود. دوست داشت بداند مرد خانه پس از خواندن نامه‌اش چه حالی پیدا می‌کند؛ آیا باز هم از او شکایت می‌کرد یا ممنون‌دارش هم می‌شد؟! اما حیف که نمی‌توانست بماند و تماشاگر ادامه‌ی ماجرا باشد. امضای مخصوصش را در انتهای نوشته‌اش زد، کاغذ را تا کرد و آن را کنار اسپری‌های عطر گذاشت. ناراحتی‌ای از بابت ادامه‌ی ماجرا نداشت، چون در آخر خبر همه‌ی اتفاقاتِ افتاده به گوشش می‌رسید. کارش را که تمام کرد بی‌آنکه بخواهد برگردد و به داخل اتاق نگاهی بی‌اندازد از اتاق خواب و سپس از خانه بیرون زد.
***
محکم و استوار به سمت اتاق سرهنگ قدم برمی‌داشتم و برای افراد درجه پایین‌تر که از کنارم می‌گذشتند و برای احترام پا می‌کوباندند، سر تکان می‌دادم. نمی‌دانستم که سرهنگ چه کاری می‌تواند با من داشته باشد، اما از طرفی هم به خوبی می‌دانستم که موضوع باید بسیار مهم می‌بود که خود سرهنگ مرا به اتاقش احضار کرده بود. پشت در اتاق سرهنگ لحظه‌ای ایستادم و با پشت انگشت اشاره، چند تقه بر در زدم.
- بفرمایید.
با شنیدن صدای سرهنگ در را باز کردم و با کمی تعلل وارد اتاق شدم؛ از دیدن حسین که گوشه‌‌ای بر روی صندلی نشسته بود لحظه‌ای جا خوردم. او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! یعنی سرهنگ او را هم احضار کرده بود؟! اما چرا؟! قدمی پیش گذاشتم و برای سرهنگ که پشت میزش نشسته بود پاکوباندم. 
- راحت باش سرگرد.
سرهنگ به صندلی آن‌طرف میزش که روبه‌روی آن یک مرد غریبه‌ی کت و شلوارپوش و در کنار مرد حسین نشسته بود اشاره‌ای کرد و ادامه داد:
- بیا بشین.
سری تکان دادم و با برداشتن قدمی روبه‌روی آن مرد غریبه بر روی صندلی ‌چرمی نشستم. آن مرد را نمی‌شناختم و از دیدن او در اتاق سرهنگ و درحالی‌که بسیار عصبانی و اخم‌آلود بود کمی تعجب کرده بودم، اما روال کار ما نظامی‌ها این را ایجاب می‌کرد که بیشتر از صحبت کردن برای گرفتن جواب سؤالاتمان به صحبت‌های دیگران گوش کنیم.
- درخدمتم جناب سرهنگ.

سرهنگ سری تکان داد و به آن مرد غریبه که سر به زیر انداخته بود نیم نگاهی انداخت.

- ایشون سروان علی هاشمی هستن، مسؤول پرونده‌ی قتل‌های سریالیِ شمال شهر. 
همراه با لبخندی محو به جهت آشنایی برای مرد سری تکان دادم و مرد با وجود اخمی که همچنان به صورت داشت و نارضایتی و ناراحتیی که از چهره‌اش می‌بارید در جوابم سر تکان داد.
- به دلیل طولانی شدن پروسه‌ی حَلِ این پرونده و کشیده شدن اون به دیگر نقاط شهر، کلانتری اون منطقه ترجیح داده که رسیدگیِ این پرونده رو به کلانتری ما انتقال بده. 
دوباره نگاهم را به مرد دوختم، پس آن‌همه اخم و ناراحتی‌اش به این دلیل بود. البته که من حق را به او می‌دادم؛ خودم هم اگر چنین پرونده‌ای را از دست می‌دادم حالی بهتر از او پیدا نمی‌کردم.
سرهنگ نگاهش را یکبار دیگر بین من و حسین که از آن‌ موقع تابه‌حال در سکوت به او خیره شده بود چرخاند.
- من هم شما رو برای رسیدگی به این پرونده انتخاب کردم و امیدوارم که قبول کنید.
لحظه‌ای در سکوت سر به زیر انداختم. خبر قتل‌های سریالی شمال شهر را پیش از این شنیده و چیزهایی را از پرونده‌اش می‌دانستم، اما مطمئناً حَلِ آن کار ساده‌ای نبود که کلانتری همان منطقه پس از این‌همه مدت هنوز موفق به حل آن نشده بود. 
- من اگه سرگرد جاوید قبول کنه مشکلی ندارم.
سر بلند کردم و به حسینی که منتظر و کنجکاو خیره‌ام شده بود نگاهی انداختم. خب من یک پلیس بودم و اطاعت از مافوق وظیفه‌ام بود، اما چرا جناب سرهنگ من را برای این کار انتخاب کرده بود؟! منی که پس از مرگ یاسین دیگر نخواسته بودم پیگیر پرونده‌های قتل باشم؟! نگاه گیج و سردرگمم را به سرهنگ دوختم. سرپیچی از مافوقم را نمی‌خواستم، اما پیگیری پرونده‌ی قتل هم من را به مرور خاطراتم وا می‌داشت و‌ حالم را خراب می‌کرد.
سرهنگ نگاهم را که دید رو به حسین و آقای هاشمی کرد و‌ گفت:
- میشه چند لحظه‌ ما رو تنها بذارید؟
حسین و آقای هاشمی از روی صندلی‌هایشان برخاستند و از اتاق بیرون رفتند، پس از بیرون رفتنشان سرهنگ که تا آن لحظه‌ با نگاهش آن‌ها را دنبال می‌کرد رو سمت من برگرداند.
- من فقط از تو یه جواب خواستم سرگرد جد، چرا اینطور سردرگم شدی؟!
سرم را کلافه تکانی دادم؛ سردرگم شده بودم چون نه می‌خواستم این ‌پرونده را قبول کنم و نه می‌توانستم به سرهنگ نه بگویم. 
- جناب سرهنگ من… من خیلی وقته که از دایره‌ی جنایی بیرون اومدم، یعنی…
سرهنگ دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا برد و‌ خودش حرفم را ادامه داد:
- می‌دونم بعد از اتفاقی که برای محمدیاسین افتاده برات سخته که دوباره با قتل و جنایت سر و کار داشته باشی، ولی به این هم فکر کن که تو با این کار هم می‌تونی جلوی کشته شدن تعداد زیادی آدم رو بگیری و هم کار ناتموم محمدیاسین رو تموم کنی.

در سکوت به حرف‌های سرهنگ گوش می‌کردم و در همان حال به این فکر می‌کردم که حق با او بود؛ من نمی‌توانستم در این ماجرا تنها به خودم فکر کنم. شغل من برقراری امنیت بود و باید این کار را انجام می‌دادم حتی اگر باعث آزار و ‌اذیت خودم می‌شد، درست مثل خیلی از همکارانم که جانشان را در این راه فدا کرده بودند. بعلاوه اینطوری من می‌توانستم کار ناتمام محمدیاسین را تمام کنم و انتقام خون برادرم را از آن قاتل بی‌رحم بگیرم، اما یک طرف این ماجرا هم پدر و مادرم بودند و می‌دانستم که اصلاً دلشان نمی‌خواست من دوباره پا به راهی که محمدیاسین گذاشته بود بگذارم.
- باشه، ولی پدر و مادرم…
سرهنگ میان حرفم آمد:
- من با پدرت صحبت می‌کنم، تو نگران نباش.
سرم را در تأیید حرفش تکان دادم؛ امیدوار بودم که سرهنگ بتواند پدر و مادرم را راضی کند، چون هیچ دلم نمی‌خواست که آن‌ها را به هول و ولا بی‌اندازم. به هر حال سرهنگ خوب با خانواده‌ی من آشنایی داشت و شاید بهتر از من می‌توانست آن‌ها را مجاب کند که اگر من این پرونده را قبول کنم به نفع همه است!
- خیلی خب؛ حالا لطفاً برو و به آقای هاشمی بگو بیاد داخل اتاق، پرونده رو که از آقای هاشمی تحویل گرفتم می‌فرستمش تا شما هم بررسیش کنید.
«چشمی» گفتم و از روی صندلی برخاستم. هزاران فکر ریز و درشت در سرم می‌چرخید، از فکر به محمدیاسین و واکنش خانواده‌ام نسبت به پرونده‌ی جدیدم گرفته تا فکر به این پرونده‌ی عجیب و پیچیده که هنوز هم خوب با آن آشنایی نداشتم. از اتاق بیرون رفتم و رو به آقای هاشمی که همچنان غرق در فکر‌ و اخم‌آلود گوشه‌ای ایستاده بود گفتم:
- بفرمایید داخل، سرهنگ با شما کار دارن.
آقای هاشمی که به داخل اتاق برگشت حسین نفسش را عمیق بیرون داد و گفت:
- اوف، خدا رو شکر که رفت.
متعجب و چپ‌چپ به حسین نگاهی انداختم، می‌دانست از اینکه پشت سر مردم بد بگوید خوشم نمی‌آید و دست از این اخلاقش نمی‌کشید. حسین با دیدن نگاهم اخمی به رویم پاشید و غر زد:
- اینجوری تُرش نکن جون داداش؛ تو که ندیدی چجوری مثل میرغضب داشت من رو نگاه می‌کرد، انگاری باباش رو کشتم!
درحالی‌که با او در سالن هم‌قدم می‌شدم تا به اتاقمان برگردیم شانه‌ای بالا انداخته و جواب دادم:
- خب حق داره بنده‌ی خدا، تو هم اگه بعد از این‌همه مدت کار کردن یه پرونده‌ی مهم رو از دست می‌دادی بهتر از اون رفتار نمی‌کردی.
حسین هم مثل خودم شانه‌‌ای بالا انداخت.
- خب باید تلاش می‌کرد تا توی پرونده به یه نتیجه‌ای برسه که نخواد اون رو از دست بده، تقصیر ما نیست که این آقا نتونسته کارش رو درست انجام ‌بده.
در همان حال که جلوتر از حسین وارد اتاق می‌شدم جواب دادم:
- تو از کجا می‌دونی که کارش رو درست انجام نداده؟ اینطور که معلومه این پرونده زیادی پیچیده‌ است و حل کردنش کار هرکسی نیست.

حسین پشت میزش نشست و همانطور که طبق عادتش پاهایش را تا انتها دراز می‌کرد غر زد:

- من آرزو به دلم موند که تو یه بار از من دفاع کنی!
با لبخند محوی به چهره‌ی اخم‌آلودش که مثل پسربچه‌ها شده بود خیره شدم؛ انگار نه انگار که مرد گنده نزدیک به سی سال سن داشت، گاهی مثل پسرهای چهار یا پنج ساله غرغر می‌کرد. 
- تو خودت چندمتر زبون داری، دیگه به دفاع من نیازی نداری که. الان هم جای این حرف‌ها یه چایی برای من بریز دهنم خشک شده.
حسین تن ولو شده‌اش بر روی صندلی را تکانی داد و با بی‌حالی از پشت میز برخاست و من واقعاً نمی‌دانستم این مرد تنبل چطور پلیس شده بود؟!
نیم نگاهی به پرونده‌ی زیر دستم که پرونده‌ی یک موادفروشِ ساده بود انداختم، این روزها پرونده‌های موادفروشی، دزدی و قاچاق تنها چیزهایی بود که برای رسیدگی به من سپرده می‌شد و حالا… ناگهان به یاد حرف سرهنگ افتادم و رو به حسین که استکان‌ها را از فلاسک گوشه‌ی اتاق پر از چای می‌کرد گفتم:
- راستی سرهنگ گفت پرونده رو از آقای هاشمی تحویل میگیره و میده به ما، تو امشب با خودت ببرش خونه یه نگاهی بهش بنداز.
حسین با ناراحتی سر به سمتم چرخاند و پرسید:
- چرا من؟!
با بهت و تعجب نگاهش کردم؛ دیوانه شده بود یا از یاد برده بود که او پلیس است و در حال حاضر وظیفه‌اش رسیدگی به این پرونده؟! حسین نگاه متعجبم را که دید حرفش را اینطور ادامه داد:
- منظورم اینه که امشب فوتبال داره.
باز هم حرفش را متوجه نمی‌شدم؛ فوتبال چه ربطی به این پرونده داشت؟!
- خب؟!
حسین درحالی‌که خم‌ می‌شد تا استکان چای را روی میزم بگذارد گفت:
- خب من امشب می‌خوام فوتبال ببینم، نمیشه خودت اول بررسیش کنی؟!
کلافه دست به سینه نشستم و نگاهم را به او دوختم؛ می‌خواست به‌خاطر یک مسابقه‌ی فوتبال از کارش بزند؟!
- نه، من امشب قراره برم خونه‌ی بابام تا باهاشون راجع به این پرونده حرف بزنم.
حسین قیافه‌ی ناراحتی به خودش گرفت، باز روی صندلی‌اش لم داد و دانه قندی را که میان مشتش داشت داخل استکان چایش انداخت. آن حالت افسرده‌اش که تنها به‌خاطر یک محروم شدن از مسابقه‌ی فوتبال بود به خنده‌ام می‌انداخت، او با فوتبال زندگی می‌کرد و من هرگز نمی‌توانستم او را درک کنم‌.
- این خیلی بی‌انصافیه!
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و او بی‌آنکه نگاه از بخار بلند شده از استکان چایش بگیرد، با همان لحن پر حسرت ادامه داد:
- تو همش داری به من دستور میدی!

این‌بار چشمانم از شدت تعجب گشاد شد؛ من مدام به ‌او دستور می‌دادم؟! نه انگار که این پسر واقعاً یک چیزش می‌شد!
- این چه طرز صحبت کردنه؟ تو انگار یادت رفته من مافوقتم نه؟!
حسین نگاه شاکی و ناراحتش را به من دوخت.
- مافوق؟! تو همش دو درجه از من بالاتری!
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- به هر حال از تو بالاترم، پس وظیفته که به حرفم گوش کنی و برای اعصاب خودت هم بهتره که اینقدر غر نزنی!
حسین چهره درهم کشید و من نگاه از او گرفتم؛ حسین گاهی زیادی سهل انگاری می‌کرد و من گاهی مجبور بودم با او تند برخورد کنم. کار ما همین بود و شوخی برنمی‌داشت، حسین هم باید یاد می‌گرفت که در کار جدیتش را حفظ کند تا خودش و دیگران را به دردسر نی‌اندازد.
***
خانه‌ی پدر مثل تمام آخر هفته‌ها شلوغ بود، سروصدای بازی و شیطنت امیرعلی و نازنین زهرا تمام خانه را برداشته بود و این برای منی که اکثر ساعات روز را در سکون و سکوتِ محل کارم سپری می‌کردم، تنوعی نسبتاً مطلوب به حساب می‌آمد.
- چه خبرها آقا امین؟
لبخند محوی به روی حامد که کنار پدرم بر روی کاناپه‌ی شیری رنگ نشسته بود زدم و سری تکان دادم؛ قصد صحبت از پرونده‌ی جدید را با او نداشتم و تنها خبر جدیدم هم همین بود، پس جواب دادم:
- هیچی، خبر خاصی نیست.
پدر نگاه پرحرفی سمتم انداخت و این نگاه یعنی سرهنگ با او درباره‌ی پرونده‌ی جدیدم صحبت کرده بود و البته چه کسی بود که بتواند خبری را از سرهنگ محمدعلی جاوید پنهان کند؟! بیرون آمدن مرضیه با سینیِ چای و مادر با ظرف‌ شیرینی‌های خانگی‌اش از آشپزخانه، نگاهم را به آن سمت کشاند.
- امیرعلی، نازنین چه خبرتونه خونه رو گذاشتین رو سرتون؛ یکم آروم بگیرین دیگه!
مادر رو به مرضیه‌ای که مشغول تعارف چای به پدرم بود چشم غرّه‌ای رفت و گفت:
- چی‌ کارشون داری؟ این طفل معصوم‌ها که توی اون دو وجب آپارتمانتون نمی‌تونن راحت بازی کنن بذار اینجا راحت باشن حداقل.
به روی مادر که ظرف شیرینی را پیش رویم نگه داشته بود لبخندی زدم؛ مادرم همیشه مظهر مهر و عطوفت بود و این مهربانی در کنار سختگیری و منظبت بودن‌های پدرم برای ما خانواده‌ای کامل را شکل داده بود.
- ظرف رو بذارین روی میز مامان جان، هر کسی که شیرینی خواست خودش برمی‌داره، با این کمر دردتون اینقدر خم و راست نشید.
مادر در جواب مرضیه سر بالا انداخت.
- نه اینطوری که امین بچه‌ام دستش نمیرسه شیرینی برداره.

می‌دانستم که مادر هر چه به او بگویند باز هم کار خودش را انجام می‌دهد، پس زودتر یک شیرینی برداشتم تا او را با آن کمردرد معطلِ خودم نکنم.

- خب حالا این عزیزدردونه‌تون یکم از جاش بلند بشه شیرینی برداره اتفاقی میوفته مگه؟!
من به لحن شوخ مرضیه لبخند زدم و مادر همانطور که روی مبلِ روبه‌روی پدر و حامد می‌نشست، باز چشم غرّه‌ی معروفش را نثار او کرد. خواهر کوچک‌ترم در این سن و سال و با داشتن دو فرزند هنوز هم شیطنت بچگی‌هایش را داشت، درست برعکس من که از همان بچگی هم جدی و به قول یاسین اخمو بودم.
- تو چرا اینقدر ساکتی امین جان؟
سر بلند کرده و به نگاه کنجکاو مادر لبخند مهربانی زدم؛ فکرم مشغول پرونده‌ی جدید بود و نمی‌توانستم حواسم ‌را در جمع نگه دارم. پیش از آنکه من بخواهم حرفی بزنم پدرم گفت:
- شاید ذهنش درگیر پرونده‌ی جدیدشه، به هر حال هرچی نباشه پرونده‌ی سختیه.
با شنیدن حرف پدرم سر به زیر انداختم؛ می‌دانستم که می‌خواهد خبر پرونده‌ی جدیدم را به مادر بدهد و باید خودم را برای توجیه کردن مادر آماده می‌کردم.
- پرونده‌ی جدید؟ مگه چجور پرونده‌ایه که اینقدر فکرت رو درگیر کرده مامان جان؟!
نگاهی به چهره‌های کنجکاو و منتظر مادر و مرضیه انداختم. خودم پس از شنیدن حرف‌های سرهنگ درباره‌ی پرونده‌ی جدید، به یاد آخرین مأموریت یاسین می‌افتادم و حالا هم می‌دانستم با گفتن از این پرونده‌ی قتل آن‌ها هم به یاد یاسین خواهند افتاد و این کار من را سخت‌تر می‌کرد.
- راستش سرهنگ کمالی رسیدگی به پرونده‌ی قتل‌های سریالی شهر رو به من و حسین ستوده سپرده.
- قتل‌های سریالی؟!
در جواب سؤالِ پر از بهت مادرم سر بالا و پایین کردم.
- تو مگه قرار نبود که دیگه پرونده‌ی قتل قبول نکنی امین؟!
نگاه از چشمان سرزنش‌گر مادر گرفتم و سر به زیر انداختم. قبول این پرونده‌ چیزی نبود که از ته دل آن را بخواهم، ولی حالا که این مسؤولیت را قبول کرده بودم وظیفه داشتم آن را به نحو احسنت انجام دهم.
- من خودم که نمی‌تونم بگم چه پرونده‌ای رو به من بسپرن. تا همینجا هم جناب سرهنگ به‌خاطر خواسته‌ی شما و بابا من رو از رسیدگی به اینجور پرونده‌‌ها معاف کرده بود؛ ولی حالا از من خواسته که روی این پرونده کار کنم و من نمی‌تونم از دستور مافوقم سرپیچی کنم.
نفسم را عمیق بیرون دادم. پایان دادن به این پرونده‌ و نجات جان انسان‌های بی‌گناه حالا مهم‌ترین هدفم شده بود و من می‌خواستم هرطور که شده مادر را هم راضی کنم.
- توی این پرونده‌ آدم‌های بی‌گناه زیادی کشته شدن مامان، من هم یه پلیسم و موظفم که جون آدم‌های بی‌گناه رو نجات بدم.
سر که بلند کردم نگاهم به نگاه اشک‌آلود مادر افتاد و از روی مادرم شرمنده شدم. خدا می‌دانست که ناراحتی مادرم را اصلاً نمی‌خواستم، اما نمی‌توانستم هم از کشته شدن انسان‌های بی‌گناه به همین راحتی چشم پوشی کنم.

- حتی اگه به قیمت جونت تموم بشه؟ پس من چی محمدامین؟! پس من چی که تو رو با هزار امید و آرزو بزرگ کردم؟! اون از یاسینم که رفت حالا تو هم می‌خوای خودت رو فدای این کار بکنی؛ آره؟!
از جایم برخاستم و کنار مادر بر روی مبل جای گرفتم. نه می‌توانستم از این پرونده‌ دست بکشم و نه نسبت به ناراحتی مادرم بی‌تفاوت باشم و این برای من زیادی سخت بود.
- من مسؤولم مامان، نمی‌تونم دست روی دست بذارم و ببینم که یه عده آدم بی‌گناه دارن کشته میشن؛ اون‌ها هم مثل من پدر و مادر و خانواده‌ دارن.
مادر دست ظریف و لاغرش را بر روی دستم که بر بازویش نشسته بود، گذاشت و با بغض و چشمانی لبالب از اشک گفت:
- من یاسینم رو برای این کار دادم، حالا توقع زیادیه که تو سالم و دور از خطر کنارم بمونی؟!
دستش را آرام فشردم. این غم و ناراحتی او دلم را آتش میزد، اما نمی‌توانستم کاری کنم. نمی‌توانستم از زیر بار مسؤولیتم شانه خالی کنم.
- من مراقب خودم هستم مامان.
مادر روی از من برگرداند و گله‌وار گفت:
- یاسینم قبل از مرگش همین رو می‌گفت!
نگاه ملتمسم را به پدر دوختم؛ او که خود زمانی پلیس بود و با این شغل آشنا باید کمکم می‌کرد، من به تنهایی از پس راضی و آرام کردن مادرم برنمی‌آمدم. پدر که نگاه ناآرامم را دیده بود، سری برایم تکان داد و با اطمینان پلک برهم گذاشت و من را با این کارش آرام کرد. پدر رگ خواب مادر را خوب می‌دانست و من مطمئن بودم که می‌تواند او را راضی کند.
- دایی میشه بیای بریم توی حیاط با هم فوتبال بازی کنیم؟!
مرضیه دهان باز کرد تا احتمالاً تشری به امیرعلی که در آن حال قصد فوتبال بازی کردن داشت بزند، اما پیش از آنکه او چیزی بگوید من از جای برخاسته و گفتم:
- آره دایی جون، چرا نمیشه؟
امیرعلی با خوشحالی به سمت حیاط دوید و من با پاهایی که از خستگیِ این بحث خانوادگی بر روی زمین کشیده می‌شد از پذیرایی کوچک خانه‌مان بیرون زدم؛ تحمل حضور در آن جو سنگین و ناراحت را بیش از این نداشتم و بازی کردن با امیرعلیِ کوچک بهانه‌ی خوبی برای بیرون زدن از آن جمع بود.

میان دو آجری که امیرعلی به عنوان دروازه گذاشته بود ایستاده بودم و منتظر ضربه‌ی بعدی‌اش بودم، گرچه که کار خاصی هم نمی‌کردم و تنها می‌ایستادم تا او گل بزند و خوشحال شود. بچه‌تر هم که بودم با یاسین که فوتبال بازی می‌کردیم همیشه می‌ایستادم تا او گل بزند و گه‌گاهی هم برای اینکه ضایع نباشد ضربه‌ای را می‌گرفتم و به خیالم یاسین نمی‌فهمید که از قصد می‌ایستادم تا گل بزند، اما بزرگ‌تر که شدیم گاهی با متلک می‌گفت که من با آن ایستادن و گُل خوردنم باعث شده‌ام او در فوتبال پیشرفت نکند وگرنه حالا باید در تیم ملی بازی می‌کرد. 

- بزنم دایی؟

به روی پسرک لبخندی زدم و سرم را بالا و پایین کردم.
- بزن.
پس از رفتن یاسین زندگی برای همه‌مان سخت‌تر شده بود و برای مادری که او ته‌تغاری و عزیزکرده‌اش بود، سخت‌تر و من حالا به او حق می‌دادم که به راحتی نتواند با ماجرای این پرونده کنار بیاید. با شنیدن صدای زنگ موبایلم دستم را برای امیرعلی بالا بردم تا ضربه‌ای که می‌رفت بزند را لحظه‌ای متوقف کند.
- چند لحظه‌ صبر کن دایی جون تا من به گوشیم جواب بدم؛ باشه؟
امیرعلی «باشه‌ای» گفت و گوشه‌ای ایستاد؛ من همانطور که از آنجا فاصله می‌گرفتم موبایلم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحه‌ی آن که نام حسین را به نمایش گذاشته بود انداختم.
- الو.
- سلام آقا امین خوبی؟ مهمونی خوش می‌گذره؟!
قدم دیگری برداشتم و با حس درد در زانوی راستم بر روی تخت چوبی گوشه‌‌ی حیاط که زیر داربست درخت انگور قرار داشت نشستم.
- سلام حسین جان، بد نیست جات خالی!
در همین لحظه صدای نازنین از روی تراس بلند شد.
- دایی، امیرعلی مامان جون میگه بیاید شام.
صدای خنده‌ی حسین نشان از این می‌داد که صدای دخترک را شنیده است.
- با وجود اون وروجکا که فکر نمی‌کنم جایی واسه‌ی من خالی باشه.
لبخند بی‌جانی زدم، گوشی را کمی پایین آورده و‌ رو به امیرعلی که همچنان منتظر نگاهم می‌کرد گفتم:
- امیرعلی جان تو برو داخل، من هم بعداً میام.
- اگه می‌خوای بری شام بخوری من قطع کنم؟
گوشی را باز دم گوشم گذاشتم و جواب دادم:
- نه بابا بگو، توی پرونده‌ چیزی ‌پیدا کردی؟
حسین نفسش را عمیق بیرون داد و من از همین نفس‌های کلافه و کشدار هم جوابم را گرفته بودم.
- راستش چیزی که بتونه کمکی بکنه نه، معلوم نیست این‌همه مدت مسؤول قبلی چی‌کار داشته می‌کرده که حتی یه مدرک به درد بخور هم پیدا نکرده! فقط…
- فقط چی؟!
حسین با لحظه‌ای مکث گفت:
- فقط یه چیزهایی هست که خودت باید بیای ببینی.
من هم نفسم را عمیق بیرون دادم؛ مطمئن بودم که کار کردن بر روی این پرونده‌ آسان نخواهد بود و شنیدن حرف‌های حسین زیاد هم متعجبم نکرده بود.
- باشه فردا توی اداره می‌بینمت؛ کاری نداری؟
- نه خداحافظ.
تماس را قطع کردم، موبایلم را بی‌حوصله بر روی تخت انداختم و نگاهم را تا روی آسمان ابری بالا کشیدم. گاهی با خودم فکر می‌کردم که زندگی من هم درست مثل این آسمان بدون ستاره است و هیچ چیزی را ندارم که به آن دلخوش کنم.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...