رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و پنجم

برگشتم سمتش که دیدم با یه سینی و چهارتا چایی اومده تا کنارمون بشینه! زهرا و سبزعلی به ادای احترام از جفتشون بلند شدن که بابا گفت:

ـ بشینین بچها ! راحت باشین لطفاً!

یکم سکوت بینمون حاکم شد که بابا پرسید:

ـ پس که محمود چلاوی قادر بالاخره راضی شده تا طالب بره خواستگاری دخترش! ها؟؟

زهرا با سر حرفش و تایید کرد و منم که تا اون زمان ساکت بودم؛ گفتم:

ـ بابا برای منم خیلی عجیب بود بعد فرار کردن زهره ، تنبیهش نکردن و تازه سپردن تا من برم خواستگاریش! اما بنظر من دیگه این شرایط و قبول کردن و در مقابل خواسته ما تسلیم شدن.

بابا پوزخندی زد و گفت:

ـ تو هنوز اون محمود چلاوی در تعصب و مغرور و نشناختی! اون اگه تا آخر عمر هم دخترش و شوهر نده و بذاره دخترش بترشه؛ به هیچ عنوان به دشمنش دختر نمی‌ده!

سبزعلی گفت:

ـ اما عمو مثل اینکه قضیه خیلی جدیه! زهرا خودش این موضوع رو از زهره شنیده! 

بابا به سبزعلی نگاه کرد و با حالت درماندگی گفت:

ـ من که هر چی بگم؛ شما جوونا به من گوش نمی‌دین! اما بدونین این خانواده کاسه‌ایی زیر نیم‌کاسشونه! من اصلا بهشون اعتماد ندارم.

خیلی می‌ترسیدم که بابا دوباره پشیمون بشه! یکم ساکت شد و دوباره ادامه داد و رو به من گفت:

ـ اما می‌دونم که طالب هم مرغش یه پا داره و باز باید خودش بره و تجربه کنه تا ببینه حق با من بوده و این چلاوی ها اصلا آدم بشو نیستن.

اصلا حرف بابا رو نمی‌شنیدم! برای من مهم این حرف بود که بالاخره خانوادش رضایت دادن و من قراره برم خواستگاریش. نمی‌خواستم به چیزه دیگه‌ایی فکر کنم.

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و ششم

و رو به بالا گفتم:

ـ شما با من میاین مگه نه؟!

بابا با اون تحکمی که توی صداش موج میزد، گفت:

ـ من فقط پشت تصمیمت وایستادم طالب! بهت گفتم مسئولیت همه چیز با خودته و از من انتظار دیگه ایی نداشته باش.

نتونستم حرفی بزنم...راست می‌گفت چون این حرفو قبلاً و چندین بار بهم گفت...بنظرم که میدونست اون روزی که زخمی شدم، پای یه چلاوی در میان بوده اما بخاطر اینکه من سرسخت بودم و قبول نمی‌کردم، حرفی نمی‌زد...به بابا ثابت می‌کنم که اشتباه می‌کنه و بالاخره خانواده زهره هم از گاردی که داشتن، پایین اومدن...بنابراین منم دیگه اصراری نکردم و منتظر روزی شدم که خودم تنها برم خواستگاری...

فردای اون روز رفتم تا کنار رود هراز ماهی بگیرم که حدود نیم ساعت بعد، زهره همراه با دوتا از دوستاش اومد پیشم...خیلی خوشحال شد که حالم خوبه اما من شادی توی دلم پنهون کردم و بهش گفتم چرا بهم اطلاع نداده بود که براش میرن خواستگاری و اونم گفت که خودش هم نمی‌دونسته و از جانب خودش هم گفت که قرار ازدواجش بخاطر فرارش با قادر بهم خورده...از خوشحالیه چشمانش منم خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم که شنبه میان خواستگاریش...و یه ماهی انداختم تو سبدش و ازش خواستم تا اون شب برام ماهی درست کنه...باورم نمیشد که بالاخره قراره جفتمون بهم برسیم و بالاخره قفل و زنجیر این دشمنی و کینه قراره با ازدواج ما شکونده بشه...فقط امیدوار بودم که پدر و برادرش کلکی سوار نکرده باشند و از صمیم قلبشون به این ازدواج راضی شده باشند...راستش وقتی منطقی فکر می‌کردم، از نظر منم اینکه محمود چلاوی مال پرست منو به اون قادر ترجیح داد، شوکه‌ام کرده بود اما من نمی‌خواستم منطقی فکر کنم و خودمو قانع می‌کردم که قراره با هم فامیل بشیم و اونا هم اتفاقا کنجکاون و می‌خوان که منو بشناسند..

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و هفتم

روز شنبه لباس تمیزم و اون بافتی که زهره برام درست کرد و پوشیدن و کلاه مخصوصم و روی سرم گذاشتم. خانوم جان وارد اتاق شد و رو بهم گفت:

ـ از همین حالا بهت تبریک میگم محمد؛ امیدوارم که پشیمون نشی. دسته گلت هم درست کردم و رو دیوونه!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ ممنونم.

رفت و درو بست. بعد دعوای آخرین بارمون یجورایی دیگه حد خودش و فهمید و پاپیچم نمی‌شد و از این جهت یکم خیالم راحت شده بود اما ته دلم بابت رفتارم باهاش کمی عذاب وجدان داشتم...

امشب، شب مهمی بود و من مثل همیشه تنها بودم و تنها باید مقابل خانواده زهره حاضر می‌شدم اما مطمئن بودم که اگه مادر بود، با وجود این دشمنی امکان نداشت بذاره تنها برم اونجا و پشتم وایمیستاد. در نظرم بود که بعد از اینکه به زهره رسیدن، باهاش برم سر قبر مادر و اونو باهاش آشنا کنم. مطمئنا از جایی که ما رو می‌دید، خیلی خوشحال می‌شد... تو همین فکرا بودم که بارون شروع به باریدن کرد و کم کم وقت این رسیده بود راه بیفتم... از استرس قلبم داشت میومدم تو دهنم اما نفس عمیقی کشیدم و از خدا خواستم تا مراقبم باشه. چند تا نفس عمیق کشیدم و سوره یاسین و توی دلم خوندم. در اتاق و باز کردم و دسته گل و برداشتم و راه افتادم. پدر برای اینکه باهام رو در رو نشه تا دوباره بهش اصرار نکنم، اون روز اصلا خونه نیومده بود.

از زیر سقف خونه‌ها رد می‌شدم تا زیاد خیس نشم و لباسم کثیف نشه اما توی کفشم بی‌نهایت آب رفته بود و یجورایی بدشانسی آورده بودم. 

اما چون از پشت خونه تا خونه زهره راه زیادی نبود، با سرعت زیاد رسیدم و از فاجعه بیشتر جلوگیری کردم...زنگ زدم...بعد تقریباً یک دقیقه در باز شد و برق حیاطشون و روشن کردن. با یه بسم الله وارد خونه شدم و راستش از بدو ورودم جو سنگینی رو احساس کردم. اما بازم نخواستم به روی خودم بیارم! کسی به استقبالم نیومد و خودم کفشم و درآوردم و با صدای بلند گفتم:

ـ یا الله ..

همین لحظه مادر خونده زهره با یه چادر سفیدی که گلهای آبی داشت اومد در هال و باز کرد و بدون اینکه نگام کنه و با یه لبخند مصنوعی گفت:

ـ بفرمایید داخل...

منم متقابلا لبخند زدم و زیر لب تشکر کردم. خونشون دقیقا همون مدلی بود که در خور یه چلاویه...وسایل تقریبا گرون قیمت تو خونشون چیده شده بود.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و هشتم

زهره با یه چادر سفید کنار پشتی نشسته بود و با دیدن من گل از گلش شگفت ولی محمود چلاوی از چشماش مشخص بود که دلش می‌خواست منو تو همون قسمت وسط هال از نصف کنه. با ترس و لرز رفتم سمتش و دستم و دراز کردم و با تته پته گفتم:

ـ س...سلام...عرض شد!

نگاهی به سر تا پام کرد و محکم بهم دست داد طوری که استخونام داشت از جاش نصف می‌شد. گفت:

ـ حالا که اینقدر خاطر دختر منو میخوای که همه چیز و زیرپا گذاشتی و اومدی خواستگاری، پس چرا اینقدر با ترس و لرز سلام میکنی؟ جسور باش یکم!

حرفش یکم بهم برخورد اما چیزی نگفتم. با سر حرفش و تایید کردم و گفتم:

ـ حق با شماست...شرمنده.

به کنار خودش اشاره کرد و همون‌طور که سیبیلاش و تاب میداد گفت:

ـ بیا بشین!

وقتی که من نشستم، رو به زهره گفت:

ـ پاشو چایی بیار دختر!

مادر خوندشو و زهره با هم رفتن سمت آشپزخونه و محمود خان ازم پرسید:

ـ کار و بار چطور پیش می‌ره طالب؟؟ شنیدم علاوه بر مکتب خونه چوپونی و کشاورزی هم می‌کنی!

سرفه‌ایی کردم و سعی کردم به چشماش نگاه نکنم. واقعا حس می‌کردم که بدتر از غلام داره خودشو کنترل می‌کنه که بهم حمله نکنه.

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و نهم

به سمتش چرخیدم و گفتم:

ـ بله؛ باید زندگی رو یجوری چرخوند دیگه! 

گفت:

ـ ولی می‌دونی برای زندگیه دو نفره، باید بیشتر کار کنید دیگه! دختر من تو زندگی هیچوقت کم و کسر نداشته...

همش غرور و غمپز در کردن!! اما مجبور بودم ساکت باشم و چیزی نگم. لبخندی زدم و گفتم:

ـ تمام تلاشمو می‌کنم.

همین لحظه زهره چایی رو آورد و به پدرش و بعدش به من تعارف کرد...همین لحظه محمود خان ازم پرسید:

ـ خانوادت تو یه روز به این مهمی تنهات گذاشتن طالب؟؟

از حرفش تعجب کردم و یکه خوردم. زهره هم حال خوبتری از من نداشت...ساکت شده بودم و زهره هم با سینی چایی همینجوری مات و مبهوت به پدرش نگاه می‌کرد، که مادر خوندش با یه سینی شیرینی اومد و گفت:

ـ عه وا! این چه حرفیه محمود خان؟! 

محمود خان هم سریع خندید گفت:

ـ خیلی خب بابا!! شوخی کردم...

اما واقعا بنظرم هدفش شوخی نبود و هدفش این بود که تو جمع خوردم کنه و تحقیرم کنه که تنهام و کسی پشتم نیست.

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتادم

خیلی بهم برخورد! انگار دعوتم کرده بودن تا فقط لهم کنن...منم سریعا گفتم:

ـ اگه اجازه بدین من زهره خانوم و برای خودم...

محمود خان سریع حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ وایستا جوون! خیلی عجله داریا...بذار شام بخوریم بعد مفصل راجب این موضوعات باهم صحبت میکنیم.

زهره با چشماش بهم فهمند که آرامش خودمو حفظ کنم و قراره شرایط همون‌جوری پیش بره که ما می‌خوایم...بعد محمود خان رو به زهره گفت:

ـ دختر پاشو سفره رو بنداز...

زهره بلند شد و به کمک مادر خونده سفره رو پهن کردن و دیدم که ماهی بار گذاشتن و از این جهت خیلی خوشحال شدم که زهره به حرفم گوش داده و چون ماهی دوست داشتم با ولع تمام بخاطر اینکه دستپخت خوده زهره بود، خوردم! اما از این تعجب کردم که نه مادر خوندش چیزی خورد و نه محمودخان و نه حتی خوده زهره....بعد از صرف شام از محمود خان پرسیدم:

ـ شما چرا از ماهی نخوردین؟!

محمود خان لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

ـ چون این ماهی سهم تو بود طالب! زهره گفته بود مثل اینکه خیلی ماهی دوست داری!

لبخندی زدم و زیر چشمی به زهره نگاه کردم و  گفتم:

ـ بله؛ درسته...خیلیم خوشمزه بود!

مادرخوندش گفت:

نوش جان!

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتادم و یکم

خواستم برم سر اصل مطلب که یهویی سرم گیج رفت و دل پیچه شدیدی گرفتم...همینطور که داشتم بلند می‌شدم، سریع با یه دستم به دیوار تکیه دادم...زهره پارچ آب از دستش افتاد و گفت:

ـ خوبی طالب؟!

همینجور که نفسام به شماره افتاده بود گفتم:

ـ نه...نه...حالم خیلی خوب نیست...

پدرش می‌گفت:

ـ احتمالا از هیجان فشارت افتاده!

باید هر چی سریع‌تر خودمو می‌رسوندم خونه و طبیب خبر می‌کردم. اگه من جلوی چشم محمود چلاوی می‌مردم هم عین خیالش نبود...کم کم چشمام شروع به تار دیدن کرد...آروم آروم همینجور که دستم به دیوار بود گفتم:

ـ شرمنده؛ من خیلی حالم بده...باید برم!

زهره سریع گفت:

ـ اما محمد...

پدرش سریع دستشو گرفت جلوش و خطاب به من گفت:

ـ ایرادی نداره جوون! وقت برای خواستگاری زیاده!

میتونی تا خونتون بری؟!

انگار که اگه میگفتم نه کسی رو همراهم می‌فرستاد...گفتم:

ـ بله مشکلی نیست...

همینجور آروم آروم از پله‌ها رفتم و با یه دستم شکمم و داشتم و با یه دستم دیگه سرمو...اینقدر سرگیجه داشتم که حتی یادم رفت، کفشامو بپوشم. فقط میخواستم هرجور شده خودمو به خونه برسونم. نمی‌دونم واقعا چم شده بود؟!

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و دوم

وقتی رسیدم سر کوچه دیگه طاقت نیوردم و همونجا افتادم و چشمام کاملا بسته شد...

***

با شنیدن صدای خانوم جان و بابا چشمام و کم کم باز کردم...خانوم جان با نگرانی می‌گفت:

ـ معلوم نیست باهاش چیکار کردن که به این حال و روز افتاده؟!!

بابا گفت:

ـ بذار طالب چشماشو باز کنه، خودم می‌دونم با اون محمودخان چجوری تسویه حساب کنم. 

همین لحظه دوباره خانوم جان گفت:

ـ پلکشو تموم داد...داره چشماشو باز می‌کنه!

وقتی چشمام و باز کردم، اول از همه منگ بودم...اصلا یادم نمیومد چه اتفاقی برام افتاده بود!! خانوم جان با شادی گفت:

ـ الحمدلله....خدایا شکرت...بالاخره بعد یه روز چشماتو وا کردی محمد!

با تعجب بهش نگاه کردم! چی داشت می‌گفت؟! چرا سه روز توی رختخواب بودم؟؟ 

همین لحظه حکیم که داشت با یه داروی گیاهی برام شربت درست می‌کرد، گفت:

ـ شانس آوردی این‌بار طالب! از بیخ گوشت رد شد که زنده موندی!

بعد لیوان و گرفت سمتم و گفت:

ـ بیا اینو کامل بخور!

وقتی لیوان و از دستش گرفتم، گفتم:

ـ چه اتفاقی برام افتاده بود؟!

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و سوم

بابا گفت:

ـ یادت نمیاد؟ چطور با خودخواهی حرف ما رو زیر پات گذاشتی و رفتی خونه‌ی اون چلاوی و حالا اونجا چیکارت کردن که همسایه‌ها با دهن کف کرده، سر کوچه پیدات کردن...

تازه پازل‌های ذهنم سر جاش نشسته بود. اینکه چقدر محمود چلاوی بهم بی‌احترامی کرد و بعد از شام به طرز خیلی عجیبی حالم بد شد و حتی به خودش زحمت نداد کسی رو بفرسته تا دم خونه مراقبم باشه! 

بعد چند دقیقه فکر کردن رو به حکیم پرسیدم:

ـ چرا؟؟ چرا من حالم اونقدر بد شد؟؟ من که حالم خیلی خوب بود اما بعد خوردن شام...

حکیم حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ تو غذایی که بهت دادن، سم بوده طالب!

گوشام تیر کشیدن...چی داشت می‌گفت؟؟! 

حکیم ادامه داد و گفت:

ـ خوشبختانه که پدرت زود منو خبر کرد و تونستم به موقع سم و از بدنت خارج کنم وگرنه طی بیست و چهار ساعت اون سم تو رو می‌کشت!

بابا با عصبانیت گفت:

ـ حالا فهمیدی چرا گفتم اون دختر مناسب نیست؟؟ مطمئن باش که خودش هم این موضوع رو میدونست...

زیرلب با بغض گفتم:

ـ امکان نداره!

خانوم جان سریع گفت:

ـ چرا محمد دقیقا همینه! زهره پیش همه گفت که چون تو ماهی دوست داری، شام اون شب و با دستای خودش برات آماده کرده و سم هم تو همون غذا بوده.

حالا برام مشخص شد که اونا چرا برنج خالی خوردن و لب به ماهی نزدن! مثل اینکه درست بود و دلیل اینکه رضایت دادن تا برم خواستگاری زهره این بود که به کل منو نابود کنن.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...