رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و پنجم

با شرمندگی نگاش کردم و گفتم:

ـ بازم ازتون معذرت می‌خوام! اگه یکم بیشتر دقت می‌کردم! شاید این اتفاق نمی‌افتاد! همش تقصیره...

حرفمو با تحکم قطع کرد و گفت:

ـ اصلا تقصیر شما نیست آقا محمد! به هیچ وجه خودتون و سرزنش نکنید. اتفاقی بود که افتاد...امیدوارم که آخر این قضیه به خیر و خوشی پیش بره.

گفتم:

ـ می‌ره، نگران نباشید! اگه ما عقب نکشیم، به هیچ عنوان هیچ چیز نمی‌تونه مانع راهمون بشه.

نگام کرد و گفت:

ـ حق با شماست...من برم آقا محمد، دیگه هوا داره تاریک میشه.

سریع گفتم:

ـ می‌خواین من...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ نه ممنونم؛ من خودم میرم. 

گفتم:

ـ حتما خبرشو بهتون می‌رسونم!

لبخندی زد و گفت:

ـ خیلی متشکرم، خداحافظ!

بعدش رفت...سریع راه افتادم سمت خونه تا با پدر بابت این موضوع صحبت کنم! دیگه نباید این موضوع رو اینقدر طول میدادم. دلم نمی‌خواست دیگه سر زهره همچین بلایی بیاد و پشت سرمون حرف باشه! مطمئناً تا همین الان هم نقل محافل بودیم.

 

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و ششم

به چشمای بابا خیره شدم که گفت:

ـ بگو دیگه طالب! چرا نیم ساعته زل زدی به من؟! از توی باغ کلی بهم اصرار کردی که کار خیلی مهمی داری و الان هیچ حرفی نمی‌زنی!

آب دهنم و قورت دادم که خانوم جان هم اومد پیش بابا نشست و گفت:

ـ لابد بازم راجب مکتب خونه و...

حرفش و قطع کردم و به صورت خیلی مستقیم حرفمو زدم! می‌دونستم که اگه این دست و اون دست کنم، حرف تو گلوم گیر می‌کنه و نمیتونم بگم! بنابراین چشمامو بستم و یه بند گفتم:

ـ من می‌خوام زن بگیرم!

خانوم جان تو جاش جابجا شد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

ـ بسم الله الرحمن الرحیم!!!

بابا که انگار حرفم و هضم نکرده بود دوباره پرسید:

ـ چی؟!

نفس عمیقی کشیدم و همینجور که به گل های روی قالی نگاه می‌کردم گفتم:

ـ گفتم که می‌خوام زن بگیرم! به یه دختر مدتهاست علاقمندم و می‌خوام باهاش یه زندگی تشکیل بدم!

خانوم جان صورتش از حرص قرمز شده بود! احتمالا بخاطر این بود که منظورم از اون دختر، فریبا خواهرزادش نبود! اما بازم خشمش و قورت داد تا ببینه بابا چی میگه ! بابا بهم نگاهی کرد و گفت:

ـ فکر نمی‌کردم تو این وادیا باشی طالب! حالا این دختر خانومی که میگی، کی هست؟!

حرف بابا، خانوم جان و یکم متعجب کرد. انتظار داشت پدرم با حالت تندی مخالفت کنه و جوابش منفی باشه اما پدر انگار موافق بود ولی مطمئن نبودم که اگه اسم زهره رو بگم، بازم موافق باشه.

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هفتم

دوباره ساکت شدم که این‌بار خانوم جان با لحنی در از خشم ازم پرسید:

ـ محمد پدرت با توئه!

گفتم:

ـ اسمش...اسمش زهره است.

خانوم جان سریع بلند شد و گفت:

ـ پس حقیقت داره!!

به حرکات خانوم جان خیره شده بودم! پدرم هم از این همه عصبانیتش تعجب کرده بود و پرسید:

ـ چی شده خانوم؟

خانوم جان همون‌جوری که نگاهش به من بود گفت:

ـ این روزا از زبون زنای همسایه یه چیزایی می‌شنیدم اما باور نمی‌کردم که حقیقت داشته باشه! اینقدری تو رو عاقل می‌دونستم که فکر می‌کردم چنین کاری نمی‌کنی!

پدر این بار بلند شد و رو به خانوم جان گفت:

ـ زن ! یجوری حرف بزن که منم بفهمم اینجا چه خبره!

خانوم جان رو به پدر گفت:

ـ کل محل دارن راجب محمد و دختر محمود چلاوی، زهره حرف می‌زنن! منم مثل احمقا جواب همشون و میدادم و می‌گفتم که محمد پسر عاقلیه و قطعا عاشق دختر طایفه‌ایی که باهامون دشمنی دارند نمیشه!

پدر که موضوع رو شنید رو به من گفت:

ـ داره راست میگه طالب؟!

به چشمای پدر که با غضب بهم نگاه می‌کرد، خیره شدم و گفتم:

ـ درسته! اما پدر منو زهره همدیگه رو دوست داریم و واقعا نمی‌تونیم...

پدر با صدای بلند حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ دیگه راجب این موضوع نمی‌خوام چیزی بشنوم! اون دختر و فراموش کن طالب!

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هشتم 

تمام جسارتمو جمع کردم تا پدر و قانع کنم. من هر جوری که بود پای قولم به زهره وایمیستادم! دیگه این بار این موضوع هم مثل خیلی از مسائل دیگه تو دلم دفن نمی‌کنم و نمی‌ذارم از درون باعث بشه که حسرت عشقی که دارم، توی دلم بمونه! بنابراین قبل از اینکه پدر از خونه بره بیرون رو بهش گفتم:

ـ نمی‌تونم پدر!

پدر وایستاد ولی برنگشت سمتم و خانوم جان لبشو گاز گرفت و گفت:

ـ رو حرف پدرت حرف میزنی؟!

بعدش قبل از اینکه اجازه بده من چیزی بگم به پدرم گفت:

ـ باور کن آقا من دو هفته قبل بهش گفتم خواهرزادم فریبا رو بیشتر مناسبش میبینم، هم اصل و نسبش و می‌شناسیم و هم خودش و خانوادشو...

دیگه نتونستم طاقت بیارم تا جای من تصمیم بگیره، اولین بارش نبود که تو موضوعاتی که بین منو پدرم بود، دخالت می‌کرد! با عصبانیت حرفشو و قطع کردم و گفتم:

ـ منم همون دو هفته پیش بهت گفتم که نسبت به اون دختر هیچ حسی ندارم.

خانوم جان از این جسارت و صدای بلندم متعجب شد! فکر نمی‌کرد هیچوقت باهاش این مدلی صحبت کنم! اما کم نیوردم و ادامه دادم و گفتم:

ـ من فقط زهره رو میخوام و این دشمنی بین طایفه ها اصلا برام مهم نیست! اونقدری دوسش دارم که حاضرم تمام تلاشمو بکنم تا خانوادشو راضی کنم پدر...

پدر ساکت شده بود و فقط بهم نگاه می‌کرد. هم اون هم خانوم جان حس میکنم از تعجب خشکشون زده بود. ادامه دادم و گفتم:

ـ بعدشم بنظرتون اینهمه سال این دشمنی کافی نیست؟ شاید بهم رسیدنمون باعث بشه، این دشمنی هم تموم بشه.

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و نهم

تا خانوم جان رفت حرفی بزنه، پدرم دستش و به حالت سکوت برد بالا و خانوم جان هم حرفش و خورد. بعد همونجور که به من نگاه می‌کرد، گفت:

ـ یعنی واقعا اینقدر خاطرشو میخوای؟!

چشمام برق زد! بالاخره جسارتی که به خرج دادم، دل پدر و نرم کرده بود و با ذوق گفتم:

ـ بله! بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنین!

پدر بهم نگاه کرد و ادامه دادم و گفتم:

ـ پدر من تصمیم خودم و گرفتم! حتی اگه رسوای عالم هم بشم و تمام در و همسایه راجبم حرف بزنن، برام مهم نیست؛ من این دختر و خیلی دوست دارم و حاضرم جونمو براش فدا کنم.

خانوم جان رو به پدر گفت:

ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟!

پدر به خانوم جان نگاه کرد و گفت:

ـ وقتی اینقدر شیفته و دلباخته همدیگه هستن، کاری از دست کسی برنمیاد...

بعدش به من نگاه کرد و گفت:

ـ ولی طالب تمام مسئولیتش با خودته! محمود چلاوی خیلی آدم سرسختیه و یه پسر داره لنگه خودش! ممکنه کاری که می‌کنی جنگی که بین دو طایفه هست و بیشتر کنه اما اینو بدون من فقط به خواسته تو احترام میگذارم ولی تو این موضوع کوچیکترین دخالتی نمی‌کنم و همش به پای خودته پسرم.

بازم همینکه رضایت داده بود و نقشه‌های خانوم جان نقش برآب شد، جای شمارش باقی بود و سریع گفتم:

ـ تمام مسئولیتش و به دوش میگیرم و اصلا پا پس نمی‌کشم! 

خانوم جان که دید پدر هم قانع شده با لحن تقریبا آرومی گفت:

ـ همینجور دست خالی که نمیشه رفت خواستگاری!! حداقل اینه که یه یکسال همراه پدرت به کشاورزی تو مراتع و چرا برو و یه مقدار پول تو دستات باشه تا جلوی خانوادشون شرمنده نشیم.

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی‌ام 

با اینکه فهمیدم بهرحال خانوم جان میخواد جلوی پام سنگ بندازه ولی بنظرم پر بیراه هم نمی‌گفت! اگه دستم پُر بود، پیش خانواده زهره سر بلندتر بودم! اما همینکه پدرم قبول کرده بود دیگه خانوم جان نمی‌تونست مخالفتی کنه! 

از فردا صبح بعد از مکتب خونه، راهیه صحرا و دشت شدم. شیر گاوها رو میدوشیدم و از شیرشون کره می‌گرفتم تا برم و شهر بفروشم. گله رو چرا می‌بردم و همراه پدرم می‌رفتم سمت مرتع و کشاورزی می‌کردم. پول خوبی هم تو این بین در می‌آوردم. تمام کتابها و قرآنم و همراه خودم داشتم و لابلا میخوندمشون و رو به طبیعت به یاد زهره شعر می‌خوندم و با کبوترا و اکثر حیوانات از احوال خودم و عشقی که به زهره داشتم حرف میزدم...حتی خودمم احساس می‌کردم که این عشق جانسوز داره کاری می‌کنه که من عقلم و از دست بدم! چقدر رسیدن به وصال یار، مقابلش این همه مانع بود! از زهره هم کم و بیش خبر داشتم و وقتی که بهش خبر دادم با پدرم صحبت کردم و با اصرار من مخالفتی نکرد، بی‌نهایت خوشحال شد. بهش گفتم که بخاطر اینکه میرم سمت دشت و صحرا تا با دست پر بیام خاستگاریت، کمتر میتونم ببینمت و اونم مثل همیشه صبوری به خرج داد و هم به ابروش نیورد. 

یک روز که مثل همیشه گوسفندا رو به چرا برده بودم و در حال نی زدن بودم، صدای سبزعلی رو شنیدم که منو صدا می‌زد. بلند شدم و از بالای تپه براش دست تکون دادم و گفتم:

ـ من اینجام سبزعلی!

سبزعلی که منو دید، دویید سمتم و نفس نفس زنان گفت:

ـ طالب برات یه خبر دارم!

با ترس نگاش کردم و گفتم:

ـ خیر باشه! 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و یکم

سبزعلی گفت:

ـ خیره خیره!

نگاش کردم و منتظر وایستادم تا بگه و بعد اینکه نفسش جا اومد، گفت:

ـ طالب، رفته بودم بازار و بعدش زهره خانوم و دیدم و بهم گفت تا بهت بگم بری همون جای همیشگی چون یه چیزی هست که باید بهت بده! 

با تعجب پرسیدم:

ـ چه چیزی؟! 

گفت:

ـ نمی‌دونم.

گفتم:

ـ الان باید برم؟!

ـ آره!

ـ پس تو مواظب گوسفندا و سگ گله باش تا من برگردم.

ـ باشه.

و با سرعت از اونجا دور شدم و رفتم سمت رود هراز تا زهره رو ببینم و این مدت هم واقعا دلم براش خیلی تنگ شده بود! از دور دیدمش و براش دست تکون دادم و قبل از سلام کردن گفتم:

ـ چیزی شده زهره خانم؟!

خندید و گفت:

ـ سلام آقا محمد؛ نه آروم باشین!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و دوم

نفس راحتی کشیدم. خنده هایش خوشحالم می‌کرد و تو اوج خستگی بهم انرژی میداد. دیدم که از داخل ساکش یه بافت سفید درآورد و با خجالت رو بهم گفت:

ـ اینو برای شما بافتم!

با ذوق بافت و از دستش گرفتم و گفتم:

ـ چقدر قشنگه! واقعا هزار ماشالا! از هر دستتون یه هنر می‌باره!

گونه‌هاش سرخ شد و گفت:

ـ خجالتی میدید آقا محمد! 

گفتم:

ـ خیلی کار خوبی کردین! این روزا هوا تو دست سرده! واقعا بهش احتیاج داشتم. دستتون درد نکنه!

ـ خواهش می‌کنم.

ـ میگم زهره خانوم یه خواهش دیگه هم میتونم بکنم؟

زهره با کنجکاوی بهم نگاه کرد و گفت:

ـ البته؛ بفرمایید...

یکم این دست و اون دست کردم و گفتم:

ـ این روزا که هوا داره سرد میشه؛ من کلاه پشمیم یه مقداریش پاره شده و تو گوشم باد می‌ره! میخواستم بگم حالا که اینقدر خوب لباس می‌بافین، برای من یه کلاه هم...

نذاشت جملمو تموم کنم و با شادی گفت:

ـ حتما براتون درست می‌کنم...کار و بار چطور پیش میره؟؟

نگاش کردم و با یه تکه سنگ زیر پام بازی می‌کردم و گفتم:

ـ هعی؛ با یاد شما می‌گذرونم و سختیا رو تحمل می‌کنم به امید روزی که بهم برسیم!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و سوم

زهره بهم نزدیک تر شد و با لحن پر از امیدواری گفت:

ـ من مطمئنم که تلاشمون نتیجه داره!

ـ انشالا که داره!

زهره بعدش سبد و از روی زمین برداشت و روبندش و گذاشت و گفت:

ـ خب آقا محمد؛ حالا که دیدمتون خیالم راحت شد! من برم خونه دیگه داره دیر میشه.

تا خواستم بره پریدم جلوش و گفتم:

ـ لطفا بازم اگه تونستین خبر بدین تا همدیگه رو ببینیم؛ این روزا خیلی به شما و حرفاتون احتیاج دارم!

دوباره گونه‌هاش سرخ شد و گفت:

ـ حتما، خدانگهدار...

اونجا وایستادم و رفتنش و نگاه کردم تا جایی که کامل از دیدم محو شد! خورشید در حال غروب کردن بود و اشعه‌اش روی رود هراز منظره شگفت انگیزی رو بوجود آورده بود. امیدوارم بودم که یه روزی بدون ترس، دست زهره رو توی دستام بگیرم و باهم بیایم اینجا ماهیگیری و به غروب خورشید خیره بشیم! 

بعد از اونجا دوباره راه افتادم سمت دشت تا گله رو از پیش سبزعلی بگیرم و به سمت خونه برم. وقتی رسیدم دیدم که سبزعلی روی تخته سنگ خوابیده و با صدای بلند گفتم:

ـ اگه این گوسفندا رو یکی ببره، تو حتی روحتم خبردار نمیشه که!

سریع چشماشو باز کرد و گفت:

ـ بابا طالب! چرا اینقدر جو میدی؟؟ یه ده دقیقست چشمام و رو هم گذاشتم!

خندیدم و گفتم:

ـ از خرو پفت مشخصه کاملا!!

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و چهارم

سبزعلی دستی به چشمانش کشید و به دستم نگاه کرد و گفت:

ـ این چیه؟!

با ذوق بازش کردم و گفتم:

ـ قشنگه نه؟؟ زهره خانوم برام بافته.

سبزعلی نگاش کرد و گفت:

ـ آره خیلی.

بعد دوباره به آسمون نگاه کرد و گفت:

ـ خدایا کاش ما هم یه دخترخانومی مثل زهره خانوم داشتیم که اینقدر بهمون می‌رسید! 

از لحن دعاش خندم گرفت و گفتم:

ـ نگران نباش؛ بذار من بهش برسم! بهت قول میدم که دختر خوب هم برای تو پیدا میکنم.

سبزعلی خندید و گفت:

ـ قول دادیا!!

با تاکیدگفتم:

ـ زیر قولمم نمیزنم؛ فقط دعا کن که زودتر دست و بالم جمع بشه و بهم دیگه برسیم!

سبزعلی نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ با اینهمه تلاشی که تو می‌کنی طالب، امکان نداره که به عشقت نرسی! ناامید نباش.

با تأیید حرفاش سرمو تکون دادم که گفت:

ـ بجنب! گوسفندا رو جمع کن. دیر وقته باید برگردیم!

ـ باشه.

و با کمک هم گوسفندا رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت خونه. سر کوچه با سبزعلی خداحافظی کردم و وقتی داشتم وارد خونه می‌شدم دیدم که چراغ دم در روشنه! خیلی تعجب کردم!! اصولا زمانی چراغ دم در روشن بود که ما مهمون داشته باشیم! یعنی کی اومده بود؟؟

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و پنجم

با تردید وارد خونه شدم و حس کردم که صدای خانوما میاد! دوچرخه پدر هم خونه نبود. پس قطعا از دوستای خانوم جان اومده بودن. چند تقه‌ایی به در زدم و با گفتن یا الله وارد خونه شدم و دیدم که خواهر خانوم جان با فریبا با دیدن من بلند شدن و احوالپرسی کردن. این خانوم جان هم یجا بند نمی‌شد و مدام در حال قشقرق درست کردن بود. من که می‌دونستم هدف اصلیش از دعوت اینا چی بوده و چون جای پدر و خالی دیده، با خودش گفته که می‌تونه نظرمو عوض کنه اما قلب من با این زهره مهر و موم شده بود و اصلا به روی خودم نیوردم که هدفش و فهمیدم چون میدونستم که دوباره کلی داستان های حق به جانب برام تعریف می‌کنه. بنابراین لبخند مصنوعی بهشون زدم و بعد از یه احوالپرسی ساده رفتم سمت اتاقم.

خانوم جان با صدای بلند پرسید:

ـ محمد جان نمیای باهامون چایی بخوری؟!

منم با صدای بلندتر گفتم:

ـ نه میل ندارم.

بعدشم یه اوفی از دست کاراش گفتم و لباسی که زهره خانوم برام بافته بود و داخل کمد آویزون کردم و با انگشتان لباس و جای بافت و نوازش می‌کردم. از اینکه برام اینقدر ارزش قائل بود، واقعا خوشحالم می‌کرد! از اینکه به لباسی دست میزدم که دست اون بهش خورده باعث می‌شد قلبم تند تند بزنه! نمی‌دونم تا چه حد خیره به لباس موندم که با شنیدن صدای در به خودم اومدم! در کمد و بستم و گفتم:

ـ بفرمایید داخل! 

بعد دیدم که فریبا با سینی که دوتا توش چایی و چند تا دونه خرما بود، وارد اتاق شد! اینقدر بیچاره هل کرده بود که دستاش می‌لرزید و سریع رفتم کمکش و سینی چایی و از دستش گرفتم و پرسیدم:

ـ خوبی؟! 

بدون اینکه نگام کنه، موهای زیر روسریش و ردیف کرد و گفت:

ـ بله چیزیم نیست!

آخ من چی بگم به این خانوم جان و خواهرش؟! دختره واقعا بچست!! مشخصه به زور فرستادنش تو اتاق. من نمی‌دونم اینا دنبال چی‌ان و چرا اینقدر تو مسائلی که بهشون ربطی نداره دخالت می‌کنن؟؟

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و ششم

رو بهش گفتم:

ـ ممنونم از اینکه چایی آوردی برام اما احتیاجی نبود فریبا خانوم گفتم که میل ندارم!

یهو دیدم بی مقدمه شروع کرد به گریه کردن! جوری گریه می‌کرد که اگه کسی نمیدونست انگار یکی از نزدیکانش مرده بود! با دستش هم جلوی دهنش و داشت تا صداش سمت پذیرایی نره! سریع از پارچه روی میز یه لیوان آب براش ریختم و با استرس ازش پرسیدم:

ـ چیزی شده؟؟ می‌خواین یکم بشینین؟!

بدون توجه به حرفم همون‌جوری که گریه می‌کرد تو چشمام نگاه کرد و گفت:

ـ آقا محمد بخدا منم نمی‌خوام اینجوری بشه اما منو مجبور می‌کنند! من تنها خواسته ام اینه که بذارن درس بخونم...

یکم مکث کرد که ازش پرسیدم:

ـ کی مجبورت می‌کنه؟!

همون‌جوری که اشکاشو پاک می‌کرد گفت:

ـ مادرم و خالم. بهم گفتن اگه شما هم راضی بشین و باهاتون ازدواج کنم، شما چون خودتون درست خوندن و دوست دارین، به منم اجازه میدین که درس بخونم!

از گریه‌هاش دلم درد گرفت! خیلی دلم به حالش سوخت. برام مثل یه خواهر کوچیک با ارزش بود و تابحال بخاطر خودم همیشه کوتاه اومدم اما این‌بار بخاطر اشکای این دختر هم که شده کوتاه نمیام و اون روی منو خانوم جان بعد چند سال میبینه. می‌دونم باهاش چیکار کنم!! دستمالی سمتش تعارف کردم و گفتم:

ـ لطفا اینقدر خودتو اذیت نکن! 

با چشمای عاجزانه نگام کرد و گفت:

ـ من نمی‌تونم چیزی بگم ولی خواهش میکنم شما مانع بشین آقا محمد! بعدشم من...من می‌دونم که شما دلباخته دختر محمود چلاوی هستین یعنی کل محل می‌دونه! با اینکه این موضوع هم بهشون گفتم اما قانع نشدن و باز به زور می‌خوان منو شما رو بهم جفت کنند. من می‌دونم که شما هم راضی نیستین.

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و هفتم

دختر فهمیده‌ایی بود و من از همون اول می‌دونستم که تو بازیه خاله و مادرش نمیره. نگاش کردم و گفتم:

ـ اصلا نگران نباش! به زور چیزی اتفاق نمیفته!همون‌جوری که خودت هم گفتی، قلب من مال کسی دیگست! الآنم اینجوری گریه نکن لطفاً!

با ناچاری نگام کرد و گفت:

ـ ولی شما اونا رو نمیشناسی...

نذاشتم حرفش و تموم کنه و گفتم:

ـ اونا هم منو نمیشناسن! شاید هیچوقت حرف نزنم اما سر گریه های شما کوتاه نمیام! به من اعتماد کن.

وقتی مصمم بودن منو دید، چشماش برق زد و گفت:

ـ جدی میگین؟

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ اصلا شک نکن! فقط یه شرط داره...

با ترس نگام کرد و گفت:

ـ چه شرطی؟!

خندیدم و گفتم:

ـ هر وقت که پزشک شدی! اگه یه موقع من مریض شدم، ما رو مجانی معاینه کنی!

اونم خندید و گفت:

ـ حتما! چشم.

بعدش بلند شد و گفت:

ـ برای شما هم آرزو میکنم که انشالا با کسی که دوسش دارین، خوشبخت بشین! با اجازه..

منم ممنونی گفتم و از اتاق رفت بیرون. گُر گرفته بودم! از اینکه خانوم جان اینقدر داشت پیشروی می‌کرد که علاوه بر زندگیه من تو زندگی این دختر بچه هم دخالت می‌کرد، کفریم کرده بود. تازه خودشم کم بود، خواهرشم بهش اضافه شده بود...

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و هشتم

بعد از رفتن فریبا، منم پشت بندش از اتاق رفتم بیرون. خانوم جان با دیدن دوتایی ما ذوق کرد اما وقتی چشمان عصبی و قیافه گُر گرفته منو دید، ترس بر چهرش حاکم شد. بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ یه لحظه بیاین تو اتاق، کارتون دارم!

با دستپاچگی، روسریش و روی سرش محکم کرد و گفت:

ـ محمد الان مهمون هست خونمون بذار...

دیگه طاقت نیوردم تا بقیه حرفاش و بشنوم. عصبانیتی که از کاراش تا به امروز داشتم و تو خودم ریختم و بابتش حرفی نزدم، یهو فوران کرد و با مشت کوبیدم رو در اتاقم و با صدای بلند فریاد زدم و گفتم:

ـ همین الان!

یکه خورد!! هم خودش و هم خواهرش...اصلا انتظار همچین چیزی و ازم نداشت. از موقعی که پاشو تو خونمون گذاشته بود، این اولین بار بود که با صدای اینقدر بلند باهاش حرف می‌زدم. مشخص بود ترسیده و فهمیده که هدف کارشو متوجه شدم. با ترس و لرز از کنارم رد شد و رفت داخل اتاقم...منم پشت بندش رفتم و در و پشت سرم بستم. کلی نفس عمیق کشیدم که اون سینی چایی که هست داخل اتاقم و پرت نکنم تو صورتش!! خانوم جان هم با فاصله ازم وایستاده بود و با تته پته پرسید:

ـ چی...چی میخوای بهم...بگ..بگی؟؟

با عصبانیت رفتم سمتش و انگشت اشارمو گرفتم سمتش و گفتم:

ـ تو فکر کردی چون پدرم خونه نیست، میتونی هر کاری که دلت میخواد انجام بدی هان؟!

ـ محمد بخدا من...

دستم و کوبیدم به دیوار پشت سرش و با حرص گفتم:

ـ ساکت باش و فقط گوش بده!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و نهم

آب دهنش و قورت داد و به چشمام نگاه کرد. ادامه دادم و گفتم:

ـ اگه فقط یبار دیگه بخوای بازی دربیاری و توی تصمیمات زندگیه من دخالت کنی، همه کار می‌کنم تا از خونه بفرستمت بیرون! آلاخون والاخون می‌کنمت. می‌دونی که بابا حرف من براش مهمه چون تنها یادگارشم. اگه تو همون بچگی نه می‌آوردم همین الانش بعنوان کلفت تو خونه مادر پدرت و زیر دست اون داداشای مفت خورت بودی! کاری نکن بعد گذشت اینهمه سال، تمام اصول اخلاقیمو زیر پا بذارم و کاری کنم که در شانم نباشه.

خانوم جان که حسابی ترس تو صورتش بوجود اومده بود، انگار زبونش بند اومده بود و فقط با سر حرف منو تأیید می‌کرد...یکم رفتم عقب و سینی چایی رو گرفتم سمتش و گفتم:

ـ باز آخرت باشه که دختر به بهونه سینی چایی می‌فرستی تو اتاقم!

سینی چایی رو از دستم گرفت و گفتم:

ـ این سکوتت و بر این مبنا می‌ذارم که متوجه حرف من شدی!

گفت:

ـ محمد، من فقط بخاطر خوبی خودت...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ اگه خیلی خوبیه منو میخوای، کمک کن تا بتونم خانواده زهره و کسی که دوسش دارم و راضی کنم نه اینکه با هزارتا بازیه مسخره بخوای بری رو مغز اون دختر بچه و به زور بفرستیش تو اتاق من!

دیگه حرفی نزد! اما با خشم نگام کرد. انگار حس کینه و ترس تو چشماش قاطی شده بود. چیزی نگفت و از اتاقم رفتم بیرون. قلبم از شدت عصبانیت به تپش افتاده بود و انگار نفس کشیدن برام مشکل شده بود! بار آخری که اینجور عصبانی شدم و اصلا یادم نمیاد.

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهلم 

دیگه فکر کنم خواهرش هم اونجا موندم و جایز ندانست و چند دقیقه بعد خونه رو ترک کردن! تصمیم گرفتم برای اینکه عصبانیتم آروم بشه امشب لباسی که زهره خانوم بافت و بپوشم و زیر نور ماه نی بزنم. وقتی بهش فکر می‌کردم انگار که تمام دنیا مال من بود و تمام غم و غصه و عصبانیت به یکباره از دلم محو می‌شد. 

پدر اون شب خیلی دیر اومد خونه و خانوم جان برعکس شبای دیگه تا فردا صبح که برم دشت، هیچ صدایی ازش در نیومد! بنظرم دیگه کاملا حساب کار دستش اومده بود و لزومی نداشت که به پدر چیزی بگم! چون امکان هم داشت بابت اینکه باهاش اینجوری رفتار کردم هم به خود من تشر بره و اصلا نمی‌خواستم این وجه از من و که خانوم جان دید، زیر سوال بره!

صبح بعد از اینکه رفتم مکتب خونه و زهره خانوم و دیدم طبق معمول انرژیم برگشت. دیگه تمام کلاس و حتی ملا میرزا هم متوجه عشق بین ما شده بودن و راجبش پچ پچ می‌کردن اما برای ما مهم نبود و زمانی که بهم خیره می‌شدیم انگار دقیقه‌ها متوقف می‌شد و فقط ما بودیم که وجود داشتیم اون لحظه و نه چیزی می‌شنیدیم و نه چیزی می‌دیدیم ! عشق به زهره و از اون طرف تا دیر وقت کار کردنم باعث شده بود که توی درسهام مثل قبل فعال عمل نکنم اما بازم تلاش خودمو می‌کردم. اولویت برام این عشق آتشین بود و نه هیچ چیزه دیگه! برای رسیدن به زهره حاضر بودم هر کاری کنم.

بعد از مکتب خونه باهاش خداحافظی کردم و طبق معمول به سمت دشت راه افتادم. دوباره دلم هوای مادر و کرده بود! از اینکه اگه پیشم بود، چقدر باعث دلگرمیم بود و چقدر تو این موضوع بهم کمک می‌کرد تا دست تنها نباشم. از تنهاییم روی سنگ قبر دراز کشیدم و تا جون داشتم اشک ریختم و نمی‌دونم چطور شد که رو همون سنگ قبر خوابم برد!

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و یکم

اما تا چشمام گرم شد با صدای سبزعلی از خواب بیدار شدم و سرم درد گرفته بود و چشمام سیاهی می‌رفت...علت این حالاتم و نمی‌فهمیدم و با خودم گفتم شاید چون زیاد از حد گریه کردم اینجوری شدم. سبزعلی گفت:

ـ بازم که چشمات قرمز شده طالب!

دست روی زانوهام گذاشتم و گفتم:

ـ دلم خیلی گرفته بود!

ـ حالا سبک تر شدی؟!

همینجور که به سمت تپه می‌رفتم گفتم:

ـ تقریبا!

یهو تعادل خودم و از دست دادم و اگه بازوی سبزعلی رو نمی گرفتم قطعا زمین می‌خوردم! سبزعلی با نگرانی دستم و گرفت و گفت:

ـ طالب تو واقعا حالت خوب نیست! بیا ببرمت پیش حکیم!

مخالفت کردم و گفتم:

ـ نه سبزعلی، حس میکنم بخاطر اینکه گریه کردم و دیشب خوب نخوابیدم، این حالات بهم دست داده! الآنم باید شیر گاو رو بدوشم...

سبزعلی حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ اونو بسپار به من! برو یکم زیر اون درخت استراحت کن!

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ واقعا ممنونم! 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و دوم

تا چشمام گرم شد، خواب زهره رو دیدم...خواب دیدم که رفتم پیشش تا ببینمش و اونم کنار رود هراز با یه لباس سفید منتظر بود اما تا خواستم بهش نزدیک بشم، یهو طوفان گرفت و آب زهره رو کشید داخل خودش...زهره درون آب دست و پا می‌زد و ازم کمک می‌خواست و هر چی بیشتر دست و پا میزد، بیشتر فرو می‌رفت... هرچقدر خواستم به جلو حرکت کنم و به کمکش برم انگار که پاهام به زمین منگنه زده بود و نمی‌تونستم از جام تکون بخورم! از اون طرف دیدم که نامادری زهره، سوار بر اسب با پارچه های توری سفید در دستانش به سمت محل می‌روند...اینقدر خواب وحشتناک بود که با جیغ از خواب بیدار شدم! کل وجودم عرق کرده بود و بازم احساس ضعف و دلشوره عجیبی بابت خوابم داشتم...سبزعلی اومد پیشم و ازم پرسید:

ـ طالب تو چت شده؟!

دستم و رو قلبم گذاشتم و گفتم:

ـ کابوس دیدم! خواب دیدم که...

سبزعلی حرفم قطع کرد و گفت:

ـ خواب بد و به زبون نیار! یه صلوات بفرست و فردا که برگشتی خونه یه صدقه بده! انشالا که خیره.

اما بنظرم میومد که خیر نبود! دلشوره عجیبی وجودم و فرا گرفته بود و حالم اصلا خوش نبود. از یه طرف هم نگران زهره بودم تا ببینم حالش خوبه یا نه! با اینکه فکرم درگیر بود اما رفتم تا به سبزعلی کمک کنم که دیدم صدای پارس سگ گله بلند شد! با تعجب به سبزعلی گفتم:

ـ این وقت، کی اومده اینطرف؟!

سبزعلی هم شونه‌ایی بالا انداخت و گفت:

ـ نمی‌دونم!

بعدش بلند شد و رفت تا ببینه کی داره میاد این سمت و بعدش رو به من گفت:

ـ قُلیه!

تعجبم دو برابر شد! گفتم:

ـ قلی اینجا چیکار داره؟! باز اومده خبرچینی کیو بکنه؟!

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و سوم

قلی خبرچین محل بود و اصلا باهاش میونه خوبی نداشتم! نه تنها چغولی عالم و آدم و می‌کرد بلکه هزارتا داستان دیگه روش میذاشت تا به آب و تاب ماجرا اضافه کنه!

سبزعلی همون‌طور که نگاهش به اومدم قلی بود تا از تپه‌ها بالا بیاد گفت:

ـ لابد یه خبر مهم داره دیگه طالب! وگرنه این آدمی نیست که بخاطر هیچ و پوچ این‌همه راه تا دشت بیاد!

شونه‌ایی بالا انداختم و چیزی نگفتم...قلی همش می‌گفت:

ـ وای خسته شدم...چقدر بالائه!! نفسم در رفت...

اما من بدون توجه بهش مشغول کارم بودم! سبزعلی رو بهش پرسید:

ـ چی تو رو تا اینجا کشونده؟!

رو یه تخت سنگ زیر درخت نشست و همینجور که نفس نفس میزد گفت:

ـ اول...اول یه لیوان...یه لیوان آب بهم بده!!

سبزعلی که دید من از جام تکون نمی‌خورم، خودش رفت و از تو وسایلش به لیوان آب براش برد و قلی با لهجه و گویش مازنی گفت:

ـ خِدا تِرِ سِلامَتی هاده! ( خدا بهت سلامتی بده )

بعدش لیوان آب و یسره سر کشید! رو به من گفت:

ـ طالب چرا اینقدر ساکتی؟!

بدون اینکه نگاش کنم گفتم:

ـ انتظار خوشامدگویی که نداشتی!

قلی گفت:

ـ نه ولی خواستم بگم که تو محل خبرایی هست که...

سرم به اندازه کافی درد می‌کرد و حوصله خبرای مسخره قلی رو نداشتم! بنابراین حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ الان حوصله شنیدن خبرهای چرت تو رو ندارم قلی!

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و چهارم

قلی یکمی مکث کرد و از جاش بلند شد و گفت:

ـ حیف شد! فکر می‌کردم برات مهمه که دارن برای دختر محمود چلاوی میرن خواستگاری!

گوشام از شنیدن این جمله تیر کشید! انگار تو دلم یه چیزی منفجر شد! قلی اینو گفت و راه افتاد...سریع رفتم دنبالش و بازوشو گرفتم و با لکنت گفتم: 

ـ تو...تو چی گفتی؟!

قلی با شیطنت خندید و آروم زد به صورتم و گفت:

ـ چیشد طالب؟! تو که حوصله شنیدن اخبار و نداشتی! 

با کلافگی گفتم:

ـ مسخره بازی رو بذار کنار و این قضیه رو درست و حسابی توضیح بده!

قلی کلاهش را برداشت و دستی به سر کچلش کشید و گفت:

ـ خیلی دلم میخواد طالب! ولی واقعا الان گرسنمه! بعدشم چجوری باید تا محل برگردم، این همه راه اومدم!

فهمیدم که دل دردش چیه! سریع رفتم و دوتا بطری سرشیری که گرفتم و دادم بهش و دوتا سکه از تن پوشم کف دستش گذاشتم و با لحن تندی بهش گفتم:

ـ اینا راضیت می‌کنه؟!

قلی که چشمانش برق زد، شروع کرد به بوسیدن دستهایم که مانع شدم و گفتم:

ـ این چیزی که گفتی درسته؟!

قلی همون‌طور که به سکه تو دستش خیره بود و اونو جلوی نور آفتاب می‌گرفت گفت:

ـ آره والا! همراه مادرخوندش و چندتا زن دیگه سوار بر اسب تا بازار محل می‌چرخیدن! مردم میگفتن که قراره زهره رو برای نشون دادن به خونه قادر ببرن!

( در مازندران تو گذشته رسم بر این بود  که عروس را به خانواده داماد می بردند تا خانواده داماد عروس ، را ببینند ، نمی دونم چرا؟  ولی تصور کنم جهت حفظ منزلت و حرمت بزرگترهای خانواده داماد ، عروس که جوون تر و کم سن بود به آنجا می رفت که سختیه راه بر بزرگای فامیل وارد نشه! )

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و پنجم

یاد خوابم افتادم! از اینکه حالم بد شد! پس تمام اینا نشونه بود و بی‌دلیل نبود!! دلم شکست...همین امروز صبح زهره رو دیده بودم، چرا از اینکه میان خواستگاریش، چیزی بهم نگفته بود؟! از یه طرفی هم با خودم میگفتم شاید خبر نداشت که بخواد بگه! ولی می‌تونست خبر بفرسته! اینقدری دوسش داشتم که نمی‌تونستم ازش درگیر بشم!! باید هر جوری شد خودمو بهش می‌رسوندم و بهش بگم که نمی‌ذارم مال کسه دیگه‌ایی بشه! قلی رو بهم گفت:

ـ ببینم طالب، چرا رفتی تو فکر؟!

پرسیدم:

ـ قادر، پسر شورا محل و میگی دیگه؟!

گفت:

ـ خودشه! دیگه بهرحال چلاوی ها همیشه چشمشون دنبال مال و منال بوده و قطعا وضعیت قادر و به تو ترجیح دادن و شاید نخواستن که اسم دخترشان بیشتر از این کنار اسم تو بیاد و برای همینم تصمیم گرفتن بفرستنش خونه بخت! اگه از من بپرسی همه اینا زیر سر غلامه! بهرحال رفیق جون جونیه قادره!

برای سبزعلی بشکنی زدم و بدون توجه به حرفای قلی گفتم:

ـ سبزعلی من دارم برمی‌گردم محل!

سبزعلی هم با فریاد گفت:

ـ صبر کن طالب! هنوز حالت خوب نشده... بذار منم باهات بیام!

همینجور که به سمت پایین تپه میدوییدم، گفتم:

ـ نمی‌تونم منتظر بمونم!

واقعیت اینه که حالم خوب نبود اما بخاطر زهره تحمل می‌کردم. فکر نمی‌کردم که خوابم اینقدر زود تعبیر بشه! داشت بهم علامت میداد که باید بجنبم!! وگرنه امکانش هست که زهره رو از دست بدم.

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و ششم

اونقدر یک نفس دوییدم که سر مدت زمان کوتاهی رسیدم به محل.‌..ورود من با رفتن زهره و خانومایی که همراهش بودن، یکی شد! هر کار می‌کردم نمی‌تونستم ازش دلگیر باشم!! تا چند لحظه نگاهش کردم که روبندش و زد کنار و تا من رفتم ازش سوالی بپرسم، چند تا اسب سوار از پشتشون اومدن و غلام، با صدای بلند گفت:

ـ حرکت کنین!

کنار وایستادم و زهره با حسرت و بدون هیچ حرفی نگاهم کرد و از کنارم رد شد! از نگاهش می‌تونستم بخونم که اونم از این موضوع ناراحته اما کاری از دستش برنمیاد...نگاهاش اون برق همیشگی رو نداشت و انگار چشماش هم مثل صورتش بغض آلود بود! 

تا کمی از دور شدن، غلام و دوتا از زیر دستاش به من نزدیک شدن! غلام از موضوع عشق منو زهره خبر داشت....در واقع زبانزد همه محل شده بود و اونم مثل پدرش و خانواده من به این وصلت راضی نبود! اما بازم من تمام تلاشم و می‌کردم...نگاهی به غلام انداختم و به نشانه ادب، سلام کردم. اما تو یه حرکت ناگهانی، خنجر کوچکی که تو کمرش بود درآورد و بدون هیچ حرفی و با حرص اونو توی شانه ام فرو کرد و بعدش بیرون آورد. تا من بخوام آخ بگم، اسب و دارید و به همراه همراهاش از اینجا دور شد... درد داشتم...اما نه دردی از روی زخم اون خنجر باشه، بخاطر اینکه زهره داشت از دستم می‌رفت و نمی‌تونستم به من خبر بده! 

روی زمین افتادم! به کمک چند تا از هم محلیا از جام بلند شدم و زخمم و دست گرفتم و بدون هیچ حرفی به راهم ادامه دادم! و سوال تمام هم محلیام رو بی‌جواب گذاشتم...اینقدر تو فکر بودم که اصلا درد و خونی که ازم می‌رفت و احساس نمی‌کردم‌‌...مدام یاد خواب و دلشوره‌ام میفتادم... به این فکر می‌کردم که چطور امکانش هست این وضعیت و درست کنم و خودمو تو خانواده زهره جا بدم... دلیل اینهمه حرص و خشک خانوادش نسبت به من نمی‌دونم چیه!! اصلا دعوای طایفه‌ایی چه ربطی به من داره؟! من که بجز دوست داشتن و عاشق شدن خواهرش کاری نکرده بودم!! اما من پیش زهره سوگند یاد کردم که تسلیم نمیشم و به هیچ عنوان هم زیر قولم نمی‌زنم!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و هفتم

اینقدر تو فکر فرو رفتم و راه رفتن که به دشت کرسنگ رسیدم...بازم به این فکر کردم که چطور جلو برادر زهره سر خم کردم!! اگه پای زهره وسط نبود، این آدم نحیف و لاغر می‌تونست بهم خنجر بزنه؟! اما نمی‌تونستم مقابلش هیچ عکس العملی نشون بدم...ناگهان هوا طوفانی زد و باران شدن گرفت...با خودم گفتم نکنه با این وضعیت اینجا زمین گیر بشم و زهره رو از دست بدم؟! اینقدر فکر کردم که کلی از محل دور شده بودم...دیگه نایی برای راه رفتن برام باقی نمونده بود و به شدت احساس ضعف و ناتوانی می‌کردم!!

همین لحظه صدای پای اسب و شنیدم که داشت بهم نزدیک می‌شد!! رفتم و زیر یک درخت نشستم و چشمام همینطور باز و بسته می‌شدند...در کمال تعجب دیدم یدالله و سعدالله ( دوتا از پسرعموهای تنی دوقلوم ) بودن...متوجه حضور من شدن و از اسب پیاده شدن و با نگرانی سمت من اومدن...یدالله چند بار زد به صورتم تا به خودم بیام و گفت:

ـ طالب؟؟ طالب اینجا چیکار می‌کنی؟؟ چه اتفاقی برات افتاده؟؟!

تا رفتم حرفی بزنم، سعدالله اون دستم و که محکم روی زخمم فشار میدادم و برداشت و با ترس گفت:

ـ وای یدالله نگاه کن!! احتمالا برای شکار اومده و گرازی چیزی بهش حمله کرده!

فقط تونستم لبم و تکون بدم و بگم:

ـ آب...یکم بهم آب بدین!

یدالله سریع رفت و از خورجین اسبش، آب و آورد گذاشت جلوی دهنم و بعد خوردنش انگار یکم تونستم به خودم بیام! بارون همینجور میزد و هر سه‌تامون تقریبا خیس شده بودیم! رو به یدالله گفتم:

ـ شما...شما اینجا چیکار می‌کنین؟

  • هانیه پروین عنوان را به رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...