رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

نام رمان: داستان طالب و زهره

نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردن تا برای هم باشند اما دست روزگار برای آنها، داستان‌هایی رقم زد...

مقدمه:

نمی‌توان از تو گذشت، به خدا نمی‌توان چشم بر روی چشم‌هایت بست، بگذار تو را ببینم، تا آخرین لحظه، تا آخرین حد نفس‌هایم.

نمی‌گویم که مرا تنها نگذار، تو در قلبمی و هیچ‌گاه تنها نمی‌مانم. نمی‌گویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز می‌مانم. اگر روزی بروی، دنیا را زیر پا می‌گذارم.

نمی‌گویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آن گاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپش‌هایش برای تو است. زنده ماندن من، به شرط تپش‌های این قلب نیست، به عشق بودن تو است.

 چشم‌هایم از این انتظار خسته نمی‌شود. می‌مانم و می‌مانم از این خزان تا پایان بهار... تا تو بیایی. تا چشم‌هایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.

  • نویسنده اختصاصی

پارت اول

ـ بابا من دارم میرم.

بابا که داشت کفشاشو تمیز می‌کرد، گفت:

ـ به سلامت پسرم! 

مثل همیشه به طرف مکتب خونه راه افتادم...تو مسیر بعضی از دوستان و همسایه‌ها رو می‌دیدم از روی ادب با همشون سلام علیک می‌کردم. گوشه ذهنم، حرف سمیرا خانوم( نامادریم) بود که همش بهم می‌گفت برگشتنی از مکتب خونه، نون بگیرم چون شب دوستای بابام خونه بودن، اون می‌خواست برای شام، آبگوشت بار بذاره. زن بدی نبود اما یکم زیادی تو هر چیزی وسواس داشت... تا الان که بدی ازش ندیده بودم اما به هیچ عنوان نمی‌تونستم جای مادر خودم و تو قلبم بگیره. مادری که بجز عکسش هیچوقت ندیده بودمش اما همیشه گوشه قلبم احساسش می‌کردم. یه عکس سه در چهار کوچیک ازش داشتم که هر وقت ناراحت می‌شدم، به اون عکس نگاه می‌کردم و تمام غصه هام یادم می‌رفت...پنج شنبه‌ها حتی اگه سرم هم شلوغ بود، بازم باید یه وقتی برای خودم جدا می‌کردم تا برم سرخاکش و بشورم و باهاش از روزام حرف بزنم...بعد حرف زدن باهاش، واقعا احساس سبکی می‌کردم. 

بعضی اوقات هم پدر همراهم می‌کرد اما مدام بهم گوشزد می‌کرد که پیش سمیرا خانوم حرفی نزنم تا یه موقع دلخوری تو خونه پیش نیاد و بینشون اوقات تلخی نشه. منم چون دنبال دردسر نبودم، چیزی نمی گفتم.

تقریبا رسیده بودم دم در مکتب خونه که بازم دیدمش! دختری که تقریبا یک هفته بود اومده بود تو کلاس ما...همیشه وقتی که داشت کفشاشو درمی‌آورد، من می‌رسیدم دم در مکتب خونه...مثل همیشه نقابش و داد بالای سرش و با لبخند رو بهم گفت:

ـ سلام!

منم مثل همیشه اینقدر هول می‌شدم! سه ساعت طول می‌کشید تا عقلم سرجاش بیاد که بخوام جواب سلامش و بدم...نمی‌تونستم نگاه ازش بردارم...چشمای سرمه کشیده و لبخند زیباش، واقعا ذهنمو به خودش مشغول کرده بود.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت دوم

بعد اون، منم کفشمو درآوردم و به ملا میرزا سلام کردم و طبق معمول رفتم و سرجام نشستم. همون‌جوری که کتابام و مقابلم قرار میدادم، تمام حرکاتش و زیرنظر داشتم...همیشه روبروی من می‌نشست. تکلیفی که کلا بهمون داده بود یه شعر در وصف دورهمی تو شب یلدا بود و بچها یک به یک جلو می‌رفتن و مطالبی که نوشته بودن و می‌خوندن اما من تمام حواسم به اون بود...حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم. خیلی دلم میخواست بدونم از دختر کدوم طایفست و یکم هم شده به چشمش بیام تا اینکه استاد اسمم و صدا زد و من از تو فکر درومدم. ملا میرزا گفت:

ـ محمد طالب، بیا جلو و متنی که نوشتی رو بخون.

ورقه‌امو از لای دفترم بیرون آوردم و گفتم:

ـ چشم.

ملا میرزا بنظرم کرد بی‌بدیل و متواضعی بود و دانش خیلی زیاد توی همه زمینه‌ها داشت و تا الان من هر چی یاد گرفتم، زیر سایه اون بوده. قاری قرآن بود و تو یاد دادن درس به بچها، بی‌نهایت صبور بود. که همین صبر و متانتش اونو پیش شاگردانش متمایز کرده بود.

رفتم جلو و یه چندتا سرفه کردم و شروع به خواندن کردم:

من از میان واژه‌های زلال « دوستی » را برگزیده‌ام،

آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست. خوشبختی همین در کنار هم بودن هاست. همین دوست داشتن هاست خوشبختی همین لحظه های ماست.

همین ثانیه هایی ست که در شتاب زندگی گم شان کرده ایم. زندگی زیباست وقتی باهم باشیم.

بعد تموم شدن متن یه نیم نگاه به اون دختر و بعد به ملا کردم. وقتی لبخند ملا میرزا رو دیدم، خیالم راحت شد و عرق پیشونیم و پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم...ملامیرزا گفت:

ـ عالی بود طالب مثل همیشه! 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت سوم

بعد که اومدم سرجام نشستم، ملا گفت:

ـ بقیه بحثا راجب متن بچها و می‌ذاریم شنبه؛ فعلا خسته نباشید!

اینو گفت و کلاهش و گذاشت رو میز و از کلاس بیرون رفت. بعد بیرون رفتنش هم بچها تک تک کلاس و ترک کردن اما من لفتش میدادم که تمامی حرکات اون دختر و زیرنظر داشته باشم و بتوانم تو ذهنم حکش کنم تا شبا راحت‌تر بهش فکر کنم. 

تو حین جمع کردن وسایلم دیدم که از سرجاش بلند شد و اومد و تو یک قدمی من نشست. از حرکتش یکم جا خوردم اما از ته دلم ذوق زده بودم و با لبخندی که از چشمام داشت بیرون می‌زد، جوابشو دادم...اونم با لبخند گفت:

ـ چجوری اینقدر متنایی که مینویسین قشنگه؟ از چی الهام میگیرین؟

با عشق چند ثانیه به چشماش خیره شدم و گفتم:

ـ میتونم اسمتونو بپرسم؟!

گونه‌هاش سرخ شد و گفت:

ـ زهره!

گفتم:

ـ چه اسم قشنگی! راستشو بخواین من وقتی به زیبایی‌ها و قشنگی های اطرافم نگاه می‌کنم و بهشون فکر می‌کنم، جملات به صورت بداهه توی ذهنم جاری میشه و سعی می‌کنم که اون جملات رو بدون هیچ تفسیری رو کاغذ بیارم.

با حرف زدن من سرشو به حالت تایید تکون می‌داد. ادامه دادم و گفتم:

ـ و خب میدونین دیگه هر چیزی هم که از دل آدم بیرون بیاد، به دل همه هم میشینه!

گفت:

ـ چقدر جالب! تابحال اینجوری بهش نگاه نکردم.

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهارم

گفتم:

ـ مثلا من وقتی اسمتُ شنیدم، شعر خیلی قشنگی به ذهنم اومد.

دستش و گذاشت زیر گونه‌اش و گفت:

ـ خیلی مایلم تا بشنوم!

تا خواستم حرفی بزنم، سبزعلی از پنجره کلاس سرش و آورد داخل و گفت:

ـ طالب بیا دیگه! زیر پاهام علف سبز شد.

منو زهره جفتمون که تو فکر فرو رفته بودیم، با شنیدن صدای سبزعلی یکه خوردیم... دفترهام و توی دستم گرفتم و گفتم:

ـ فرصت نشد ولی حتما به دستتون می‌رسونم که بخونیدش!

با لبخند سرش و تکون داد و گفت:

ـ خوشحال میشم. ممنونم ازتون.

و سری به نشانه ادب تکون دادم و کفشام و پوشیدن و رفتم پیش سبزعلی. سبزعلی زنجیری رو دور دست خودش می‌چرخند و به دیوار مکتب خونه تکیه داده بود و با دیدن من به حالت شاکی گفت:

ـ بابا طالب! دو ساعت داری چیکار می‌کنی تو کلاس؟! ملا میرزا هم که سر کلاس نبود.

اما من فقط فکر و ذکرش پیش لبخند و چشمای زهره بود. حالت صورتم از نگاه سبزعلی دور نموند...با بازوش زد به پشتم که از فکر درومدم و گفتم:

ـ چته؟!

سبزعلی پوزخندی زد و گفت:

ـ تو چته؟؟ چرا تو عالم هپروتی؟؟ ببینم طالب، نکنه موضوع اون دخترست؟

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجم

رو به سبزعلی پرسیدم:

ـ تو می‌دونی خونش کجاست؟

سبزعلی آهی کشید و گفت:

ـ بیخیال شو طالب! اون دختر و بهت نمیدن!

میانه راه وایستادم و با ناراحتی نگاش کردم و گفتم:

ـ آخه چرا؟! 

سبزعلی گفت:

ـ اون دختر محمود چلاویه! خونشون دقیقا پشت کوچه شماست.

ناراحت شدم اما ناامید نشدم و گفتم:

ـ من شانس خودمو امتحان می‌کنم. چشماش از ذهنم بیرون نمیره...

سبزعلی بهم نگاهی کرد...رسیدیم به اون دو راهی که مسیر خونه هامون و از هم جدا می‌کرد و گفت:

ـ من که هر چی بگم تو حرف خودتو میزنی طالب! بهرحال وظیفه من بود که بهت هشدار بدم!

چیزی نگفتم و باهاش خداحافظی کردم...عشق به زهره چشمام و کور و گوشام و کرد کرده بود وگرنه سبزعلی داشت حرف درستی میزد...چون از مدتها قبل یعنی از زمان بچگی من تا الان یه گارد خیلی بزرگ و محکمی بین دو طایفه آملی ها و چلاوی ها بود و تو این مدتی که یجورایی بین دو طایفه جنگ بود، خیلی ها از هم گذشتن...برادر از برادر...زن و شوهر. هیچوقت نشده بود که یک چلاوی و آملی تو یک مجلس بشینن و اون مجلس تا آخر به خوبی و خوشی پیش بره. سر آخر یک دعوایی پیش میومد! اما من واقعا نمی‌خواستم به این چیزا فکر کنم، برای من، مهم زهره بود و نه هیچ چیزه دیگه! شاید عشق من و زهره به این دعوا پیروز می‌شد و همه چیز در نهایت به خیر و خوشی تموم میشد! از کجا معلوم؟!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت ششم

قبل رفتن به خونه، رفتم نونوایی و از شانسم امروز خلوت بود و حدود پنج تا نون بربری گرفتم و به سمت خونه رفتم...اما قبل از اینکه وارد خونه بشم، پشیمون شدم و درو بستم و رفتم سمت کوچمون تا بتونم خونه زهره رو ببینم و از دور حسش کنم. رسیدم سر کوچه اما واقعیتش این بود که نمی‌دونستم کدوم خونست اما دستم و روی قلبم گذاشتم و چشمام و برای لحظه‌ایی بستم تا بتونم از حس شهودم کمک بگیرم...حسم می‌گفت بین اون خونه‌ها...خونه‌ایی که سقفش دیواری آجری رنگ بود و تراسش به سمت خیابون بود، خونشونه و همین حین دیدم با یه روسری گل‌گلی و دامن از همون مدل با بافتنی توی دستش اومده و روی تراس نشسته...خواستم براش دست تکون بدم و صداش بزنم اما آدمایی که تو کوچه در حال رفت و آمد بودن، مانعم شدن...شاید اونقدری که باید هنوز جسور نشده بودم و بعلاوه اینکه می‌ترسیدم خبر به گوش برادر یا پدرش برسه و برای زهره گرون تموم شه! اصلا دلم نمی‌خواست حتی به ناراحتیه چشماش فکر کنم. بنابراین از همین فاصله دستم و روی قلبم گذاشتم و زیر لب با ذوق گفتم:

ـ همین که از همینجا میتونم نگات کنم، برام کافیه...

دوباره برگشتم سمت خونه و در و باز کردم و رفتم بالا...سمیرا خانوم در حال آشپزی توی آشپزخونه بود و با سروصدای در، بلند پرسید:

ـ تو اومدی محمد؟

بلند گفتم:

ـ آره منم...

روسریشو دور گردنش بست و گفت:

ـ نون خریدی؟!

نون ها رو دادم دستش و بدون حرف راه افتادم سمت اتاقم...سریع به پشتی اتاقم تکیه دادم تا شعری که با شنیدن اسم زهره به یادم اومد و براش بنویسم.

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتم

قلم رو برداشتم و با لبخند شروع به نوشتن کردم:

تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید

بـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندید

...

همینجور صورت زیباش جلوی چهرم میومد و بیشتر راجبش می‌نوشتم. تا اینکه تمام شد و آخر سر هم اسمم و نوشتم...باید این نامه رو می‌رسونم دست سبزعلی تا بهش برسونه! دلم می‌خواست سریعتر اونو بخونه. نمی‌تونستم تا شنبه صبر کنم. اما باید میذاشتم که مهمان‌ها می‌رسیدن و خانوم جان( نامادریم ) مشغول کار می‌شد تا بتونم از خونه بیرون برم، وگرنه هزارتا کار سرم می‌ریزه تا نتونم از خونه خارج شم...

ساعت تقریبا هفت بود که دوستای کشاورز بابام اومدن و خانوم جان هم خیلی سخت مشغول پذیرایی و چایی بردن و میوه بردن شد. این لابلا از منم کمک می‌خواست و منم بدون کوچیک ترین حرفی، کمکش می‌کردم. موقع سفره گذاشتن، سر شام رفتم توی آشپزخونه و رو به خانوم جان گفتم:

ـ خانوم جان من میرم پایین کفش‌های مهمونا رو مرتب کنم.

خانوم جان که مشغول آب کشیدن ظرفا بود گفت:

ـ باشه؛ فقط محمد داری میای بالا، قبلش از تو انباری ذغال برای قلیون بیار!

گفتم:

ـ باشه حتما.

بعدش با سرعت از خونه خارج شدم و رفتم سمت خونه سبزعلی و با پرتاب کردن چند سنگ به شیشه اتاقش، بهش فهموندم که پایین ایستادم.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتم 

سبزعلی بعد چند دقیقه اومد پایین و با لحن تندی گفت:

ـ چه خبرته طالب؟؟! مگه من معشوقتم که اینجوری صدام میزنی!

سریع از تو جیب لباسم، نامه رو درآوردم و دادم دستش و گفتم:

ـ خیلی سریع باید اینو به دست زهره برسونی سبزعلی!

سبزعلی به نامه توی دستم نگاه کرد و گفت:

ـ طالب بیخیال شو توروخدا! آوازه‌اش تو محل بپیچه...

حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ کاری که بهت میگم و بکن سبزعلی! نمی‌تونی بهم کمک کنی؟!

سبزعلی یکم فکر کرد و گفت:

ـ چی بهت بگم که عاقل نمیشی!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ دلمو بدجور بهش باختم!

سبزعلی سرشو به دو طرف تکون داد و گفت:

ـ چی بگم والا! خدا بخیر بگذرونه!

نامه رو از دستم گرفت و داشت می‌رفت داخل خونه که گفتم:

ـ وایستا!

ـ باز چیه؟؟

گفتم:

ـ چجوری میخوای به دستش برسونی؟ یه موقع برات دردسر درست نشه!!

گفت:

ـ نگران نباش! خواهرم زهرا، بعدازظهرا می‌ره پیشش و با همدیگه خیاطی میکنن و زهره بهش بافتنی یاد میده! میدم بهش که به دست زهره برسونه!

با ذوق گفتم:

ـ حرف نداری!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت نهم

بعدش گفتم:

ـ من برم که الان خانوم جان صداش درمیاد! خداحافظ.

و با حالت دو رفتم تو خونه و تا رفتم سمت انباری، خانوم جان درو باز کرد و گفت:

ـ طالب هیچ معلومه کجایی؟؟! بجنب پدرت اینا می‌خوان بساط قلیون آماده باشه!

سریع جعبه ها رو کنار دادم و گفتم:

ـ دارم میام خانوم جان! 

بعدش ذغال هارو روی قلیون مشغول چاق کردن شدم. تو حین کار هم مدام به زهره فکر می‌کردم و احساسش. به اینکه وقتی نامه به دستش رسید، چه حالتی پیدا می‌کنه! دست خودم نبود، مدام دلم میخواست پیشم باشه و با همدیگه حرف بزنیم... دلم برای چشماش و مدل نگاه کردنش واقعا تنگ می‌شد. 

بعد اینکه بساط قلیون رو برای بابا با دوستاش بردم، رفتم بالا تو اتاق و مشغول قرآن خواندن شدم. دلم می‌خواست منم مثل ملا میرزا بتونم یه روزی قاری قرآن بشم و هم اینکه دعا کنم که زهره بالاخره مال من بشه و مانع ها یکی یکی از سر راهمون برداشته بشه و مهم تر از هر چیزی، جنگ بین چلاوی ها و آملی ها با رسیدن منو زهره به هم تموم بشه...

نمی‌دونم تا ساعت چند مشغول قرآن خواندن بودم اما وقتی سرمو بلند کردم، سپیده دم شده بود. اصلا خواب به چشمم نیومد و گفتم قبل از اینکه خانوم جان برای خریدن نون بیدارم کنه، خودم بلند شم و برم نون بخرم.

موقع صبحانه خوردن، بابا بهم گفت:

ـ طالب، امروز برای چرای گوسفندا باید بهم کمک کنی! من دیشب نتونستم بخوابم، کمرم گرفته.

همین‌طور که قند میذاشتم تو دهنم گفتم:

ـ چشم پدر!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت دهم

بعد اینکه خانوم جان برای پر کردن لیوان چای پدر به آشپزخونه رفت، سرمو بردم جلو و خواستم همون حرف همیشگی رو بزنم که پدر با چشماش جوری که خانوم جان متوجه نشه، تایید و بهم داد...خانوم جان موقع برگشت از آشپزخونه با پوزخند رو بهم گفت:

ـ باز چه شکم دردی داری محمد؟

تا من خواستم حرفی بزنم، پدر پیش دستی کرد و گفت:

ـ هیچی بابا؛ یکبار بهش کار سپردم...میگه درسام زیاده و زود باید برگردم.

خانوم جان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

ـ حالا یکی ندونه فکر می‌کنه میخوای ملا بشی محمد!!

یه لب از استکان چایی شو خورد و زد روی پام و گفت:

ـ کار بکن پسرجون! درس و شعر نوشتن برات نون و آب نمیشه!

بازم بدون اینکه بهش حرفی بزنم از سرجام بلند شدم و بعد گفتن : خدا برکت بده. از خونه اومدم بیرون و رفتم سمت طویله... چیزی که به بابا میخواستم بگم و اون نذاشت تا خانوم جان بفهمه، این بود که قبل چرا بردن گوسفندا، مثل همیشه برم سر خاک مادرم. احتیاج داشتم این روزا بیشتر باهاش حرف بزنم و از درد دلم بگم. حس می‌کنم تنها کسی که درکم می‌کرد اون بود...چوب و گرفتم دستم و گوسفندا رو راهی کردم...قبرستون دقیقا پشت تپه بود و می‌تونستم زمانی که گوسفندا در حال چرا هستن، برم سر خاک. از در خونه که اومدم بیرون، چشمم به سر کوچه و خونه زهره افتاد.

  • هانیه پروین عنوان را به رمان داستان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...