mmmahdis 163 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر پارت صد بیست و چهارم روبه روی میلاد نشسته چشمان شادمان او را مینگرید، از شدتِ تپشِ تندِ قلبش، دهانش به کویری خشک شباهت داشت. دلدارش که روی تخت خوابِ خود نشسته بود، پرسید: - بگو ببینم چی میخوای بگی. نمیدانست چگونه باید سخنش را شروع کند. اصلا چه بگوید؟ حالا که موقعش رسیده حسی ضد و نقیض قلب و ذهنش را تسخیر کرده بود! لبخندی مضطرب زد، دستش را روی دسته صندلی تکیهگاه برگزید و گفت: - میشه من برم یه لیوان آب بخورم و بیام؟ کمی صورت کشیدهاش را به نزدیک سوگلیِ قلبش برد، با لبخندش دل او بازهم به دام چال لپهایش افتاد. - میخوای من برات بیارم؟! از جا برخواست، با نگاهی سوی در اتاق گفت: - نه، نه خودم میرم. میلاد چشم بر هم نهاده سوگل راه افتاد، میخواست در این مسیرِ هرچند کوتاه فکر کند. لیوانی از جا ظرفی برداشت و آن را از آب شیر پر کرد، اَهرُم شیر را پایین برد و لیوان را لبه سینک گذاشت، دست چپش را بر سینهاش گرفت و نفس عمیقی کشید. میترسید، از عکس العمل میلاد پس از فهم حقیقت واهمه داشت. روناک فلاسک بدست وارد آشپزخانه شد و تا او را در آن حال دید پرسید: - خوبی گلم؟ صدا را که شنید چشم گشود، استرس قلبش روی لبخندش نیز تاثیر داشت. بعد از بالا بردن لیوان، همزمان با پاسخش سر تکان داد. - آ...آره. تمام محتوای لیوان را به گلو فرستاده و پس از آن با قدمهایی بلند از چهارچوب یک متری آنجا خارج گشت.میلاد در جای قبلش نشسته و به عکس سوگل که تازه از کشو خارج ساخته و کنار آیینه قرار داده بود نگاه میکرد. بس که محو عکس بود متوجه بازگشت سوگل نشد، او نیز چیزی نگفت، باری دیگر به اطراف اتاق نگاه گرداند، از شدت ترس دلش میخواست وقت کشی کند! تختی یکنفره با رویی خاکستری در میانه اتاق وجود داشت که دیوار روبه روی آن توسط شاسی بزرگی از عکس میلاد که درون آن زیباییش به ماه آسمان دهان کجا میکرد، پوشیده شده بود؛ پالتویی مشکی به تن داشت با پلیور یقه اسکی زرشکی، موهایش را نیز مانند همیشه به راست کج کرده و باز هم همان لبخند که دل را بدجوری آب میکرد!دیوار سمت چپ به طور کامل پر شده از کمدهای قهوهای و قسمتی از آن به صورت بوفه قرار داشت که میلاد درونش را از وسایل تزیینی قدیمی و انواعی ماشین پر کرده بود. سوی دیگر تخت یعنی مقابل در نیز به عنوان جایگاه میز آرایشِ ست کمدش برگزیده گشته؛ ادکلن، ژل و برسش را روی آن قرار داده بود. چیزی که نگاه سوگل را بیش از همه به خود جلب کرد عکس خودش بر روی آن میز بود. لبخند زد و سمت میلاد که دستش را سوی او دراز کرد گام برداشت. دست در دست مردانه او گذاشته نگاه خندان میلاد را با نگاهش گره زد و کنارش روی تخت سُکنا گزید. - این عکس رو از پیجم برداشتی؟ میلاد چشمکی نثارش کرد، به عکس نگاه افکند و با خاطرات خوشش جوابی را بر لب جاری ساخت. - تنها راهی بود که میشد یه عکس خوب ازت چاپ کنم. تو بانک که نمیشد عکس گرفت. سوگل خندید، اما بازهم ضربان تند قلبش او را یاد دلیل اینجا بودنش انداخت. روبه روی میلاد چهار زانو زد و به یقه پیراهن سبز یشمیاش خیره گشته آب دهانی فرو داد. - راستش...خوب... میلاد پا روی پا انداخت، انگشت اشاره دست راستش را به صورت خم زیر چانه جانانش قرار داد و او را مجاب کرد به چشمانش نگاه کند. لبخندش به مانند ماهِ شب چهارده در صورتش میدرخشید. - جون دلم، چی میخوای بگی که باعث شده ضربان قلبت تا این حد بالا بره؟ ابروهای زیبا و بلند سوگل بالا رفت و متعجب نگاهش را به دیده مشکیِ میلاد که حس قدرت بر او القا میکرد دوخت. میلاد که میمیک صورت دلدارش را دید دست بر سینه جمع کرده و بر لبخندش رنگ داد، به مانتوی سبز او اشاره زد و ادامه داد: - آخه داره لباست رو میلرزونه. سوگل همراه با نفس راحتش خندید که میلاد برای آرام کردن دلبرش ادامه داد: - حرفت رو بزن، منم یکم باهات حرف دارم. دهان باز کرد سخن آغاز کند که با صدای روناک صرف نظر کرده و رویش را از میلاد برگرداند، جامیوهای بزرگ و پر از میوهای را در دست راستش و در دیگری دو پیش دستی داشت؛ به آن دو که رسید میلاد را مخاطبش برگزید. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر (ویرایش شده) پارت صد و بیست و پنجم - میلاد مادر، من میرم یکم استراحت کنم از سوگل جان پذیرایی کن، چای هم حاضر کردم برو از آشپزخونه بیار! میلاد دست بر چشم راستش گذاشت و از جا بلند شد، روناک به داخل اتاق قدم برداشته با لبخند روی فرش خاکستری نشست و سوگل نیز به احترام او بر زمین جای گرفت. پیش دستی برداشت و خوشهای انگور به همراه تعدادی گیلاس در آن گذاشته و به دست سوگل داد. - بخور دخترم. سوگل تشکر کرد که روناک برخواست، باز خواست به احترام او بلند شود که روناک دست بر شانهاش نهاد و مانع شد. - راحت باش. آمدن میلاد همزمان گشت با رفتن مادرش؛ روبه روی سوگل چهارزانو زد، سینی استکانها و فلاکس را کنار پایش گذاشت. - خب سوگل بانو! حالا تجهیزات محفل هم آماده است، بگو ببینم حرفت رو! لبخند زد، قصد کرد دانهای انگور به دهان بگذارد بلکه اضطرابش کاهش یابد. پس یکی به دهان خود گذاشت و دانهای را به سمت میلادِ جانش گرفت. شادی مصمم شد در قلب میلاد خانه گزیند. - میدونم... میدونم ممکنه از حرفهام دلخور بشی. من... میدونم باید زودتر اینهارو بهت میگفتم... دستش که گیلاسی را در خود حبس کرده بود ثابت ماند. « چه میخواست بگوید؟! تنها چیزی که میلاد را دلخور میکرد فقط از دست دادن سوگلش بود ولا غیر!» دستش را عقب کشید، ناباور خیره دختر مورد علاقهاش شد، سوگل پیش دستی جلوی پایش را کنار گذاشته و روی دو زانو نشست. میلاد چشم بست و پس از گشودن آنها جدی پرسید: - چی میخوای بگی؟! دستش را بر ران پایش کشیده و سر پایین انداخت، موهای جلوی سرش مانع دیدنش توسط میلاد میشد. - میگم... همه چیرو میگم... ولی تروخدا قول بده من رو ببخشی! عرقی از سر ترس بر جناغ سینه میلاد راه گرفت «چی میخواد بگه که اول قول میگیره ببخشمش؟!» صدای زنگ گوشی سوگل اجازه نداد میلاد سوالش را باری دیگر تکرار کند. نگاه خودش هم به سوی کیف صورتیَش که صدای زنگ از آنجا میآمد چرخید. دست میلاد سوی صورت یارش رفته و موهایش را به پشت گوشش روانه ساخت، چقدر دلش تمنای بوییدن این موهای خرمایی را از نزدیک داشت! سوگل که متوجه دست گرم او شد برگشت، نگاه میلاد از او میخواست به گوشیش بیاهمیت باشد و جواب او را بدهد، اما سوگل نگران بد خواب شدن روناک بود که روی کناره درون سالن پذیرایی به استراحت میپرداخت.ناراضی نگاه از دیده پریشان میلاد گرفته و بلند شد، موبایل را از درون کیفش که کنار در ورودی اتاق قرار داشت خارج کرد، نام بنیامین در بالای صفحهٔ سفیدِ گوشی نیشخند میزد. تلفن را کمی کج کرده دریای چشمانش را به میلاد هدیه ساخت.دوست نداشت جواب بدهد اما اگر بنیامین ادامه میداد و بازهم زنگ میزد اجازه نمیداد تمام حقیقت را بلاخره به میلاد بگوید، ایستاد و از در خارج شد.- الو؟!بنیامین به گوشهٔ سالنِ مکان رفت، اخمِ چهرهاش تمام حس پیروزیش را میخشکاند.- چرا من هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی؟ نمیگی شاید کار خیلی واجبی داشته باشم؟!سوگل کمرش را گرداند و با نگاهی گذرا به میلاد که او نیز با نگاهی بی فروغ خیرهاش بود پاسخ فرد پشت خط را داد:- چی میگی شما؟ یکبار زنگ زدی که جواب دادم.بنیامین پوزخند زده دست بر کمر گرفت.- اگه گوشیت رو نگاه کنی متوجه پنج تا میسکالم میشی!سوگل چشم بست، نفس را در ریه حبس و سر تکان داد.- دارم میگم یبار بیشتر زنگ نزدی، اگه هم زدی گوشی من زنگ نخورده. حالا چیکارم داشتی؟! ویرایش شده 9 مهر توسط mmmahdis 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر پارت صدو بیست و ششم بنیامین کلافه بود، این را میشد از سرعت تنفسش و در یک جا بند نبودنش فهمید. آژیر ماشینهای پلیس هم روی نروش رژه میرفت. - بیا کلانتری. بابات رو بازداشت کردن. سوگل که تصمیم داشت قدمی به جلو بردارد، گامش کامل نشده متوقف شد. ضربانِ عضو درون سینهاش کند گشت و نگاهش به سمت میلاد برگشت. « به چه دلیل پدرش را گرفته بودند؟!» - برای چی؟! بنیامین متوجه غم صدای معشوقهاش شد، چهار انگشت دست راستش را بر تخت پیشانیش کشید و به سمت مخالف برگشت. «تقصیر خودته که حالا بابات اینجاست، اگه به محضر میومدی این اتفاق نمیافتاد!» اما حیف که نمیتوانست حرف دلش را به زبان بیاورد. - خودت بیا میفهمی! سپس تماس را پایان داد؛ نمیدانست با خودش چند چند است، سروش را به زندان انداخت تا هم او و هم سوگل حساب کار دستشان آید ولی حالا با شنیدن صدای غم بار دلربایش از کرده خود پشیمان بود. سوگل که بوقهای اشغال تماس را شنید چرخید و سمت میلاد قدم نهاد، او که از همان اولِ شروع تماس بلند شده و ایستاده بود، تا چهره ترسیده سوگلش را دید به سمتش رفت و دستان کوچکش را به میان دستان خود گرفت. پرسید: - چی شده؟ چی شنیدی که حالت رو بهم ریخت؟! در وهله اول پنهای سینه ستبر میلاد در آن پیراهن اندامی منزلگاه دیده سوگل گشت، سپس نالان چشم در چشمان معصوم او گذاشت. - میلاد پلیس، بابام رو... دستانش را از دست او جدا ساخت، خطهای افقی افتاده بر پیشانیش پریشان حالیش را نمود میبخشید. میلاد که متوجه اضطراب او شد، اینبار بازوی چپ او را با ملایمت در مشتش گرفته و او را به سمت صندلی میز آرایش که مقابل در ورودی بود برد و مجابش کرد بنشیند. خود نیز جلوی پای او زانو زد، دستش را از بازوی جانانش سر داده و بر مچ او محکم ساخت، همانطور که انگشتش را نوازشگونه بر پشت دست لطیف سوگل میکشید گفت:- نازارم! آروم باش، یه نفس عمیق بکش. حرف او را به گوش جان سپرده گفتهاش را عملی ساخت. لبخند میلاد مانند (پرانولی) بود که بر قلب مضطربش نشسته و تپشش را آرام ساخت. - خوب حالا بگو ببینم چی شده؟! ای امان از این شانسِ سوگل که هر وقت به حضورش احتیاج داشت در خواب ناز به سر میبرد! مثلا آمده بود همه چیز را بگوید، هم خود را راحت کند و هم میلاد! چه فکر میکرد و چه شد! به چشمان نگران میلاد نگاه کرد، در آن حال نیز سبب آرامشِ دلِ سوگل میشدند. - پلیس بابام رو دستگیر کرده، باید برم. ابروهای کوتاه میلاد به سبب آنچه که شنیده بود بالا پرید. کف دستش را چرخی داد و متعجب پرسید: - دروغ نگو! برای چی؟! در آن دم جوابی نداد، از جا برخواست، نگاه میلاد نیز به دنبالش! کیفش را برداشت و آنگاه بود که جواب گیانِ زندگیَش را داد: - نمیدونم بخدا. فقط خبر دادن برم. لبه شالش که افتاده بود را بر روی شانه چپش انداخت و بندهای کوتاه کیف کوچکش را در دست گرفت. - صبر کن میرسونمت. در مقابل دلدادهاش ایستاده و پاسخ گفت: - نه، دستت درد نکنه، خودم میرم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 15 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مهر (ویرایش شده) پارت صد و بیست و هفتم اخم ساختگیش جلوی اعتراض سوگل را گرفت، از کنار او گذشته پس از کمی تفکر محل قرار داشتن سوییچش را به یا آورد، از اتاق خارج شده و جانانش را مخاطب قرار داد: - تا تو کفشهات رو بپوشی منم اومدم. *** وارد فضای کلانتری شده و چشم چرخاند، بنیامین را که روی صندلیهای فلزی نشسته بود، دیده و تند-تند به سویش گام نهاد، صدای پاشنه کفشش سبب گشت بنیامین از حضورش مطلع شود. مقابل بنیامینی که حالا ایستاده بود قرار گرفت و حینی که نگاه آشفتهاش را به اطراف میگرداند پرسید: - بابام کجاست؟ اصلا برای چی گرفتنش؟! حالا که سوگل را دید دلش برای او سوخت، برای این حالِ نگرانش بهر پدر؛ ولی پشیمانی، دیگر سودی نداشت! دستش را بالا برد بر شانه محبوبش بگذارد تا کمی او را آرام کند اما نه تنها فکرش را به انجام نرساند بلکه دعوت اخم را نیز پذیرفت. - چک بی محل کشیده آقا! در چشمان عصبانی بنیامین زل زد، ابروان بلند و حالتدارش را بر تخت پیشانی نشاند و متعجب گفت: - از بابا بعیده! بنیامین دست بر کمر زد و پوزخندی بر گوشهٔ لب نشاند. - حالا که کشیده! سوگل نگران و آشفتهحال گشت؛ اینجا کسی را جز بنیامین نداشت که از او کمک بگیرد. پرسید: - حالا من چیکار کنم؟ اصلا مقدار چک چقدره؟!بنیامین همانطور که رویش را سوی دیگر بر میگرداند به لبانش تحرک را هدیه بخشید. - کاریت به قیمتش نباشه، این رو بدون که تو از عهدهاش بر نمیایی، خودمون یکاریش میکنیم. پای چپش را جابه جا ساخته، ابروانش راه کج کرده و به یکدیگر نزدیک شدند، گفت: - نمیتونم. من باید با طلبکارا حرف بزنم، بابام نباید شب رو اینجا بمونه! بنیامین قدمِ عقب رفتهٔ سوگل را با گامی کوتاه جبران کرد. لبخند زد، شاید به دل سوگل نمینشست و آرامش نمیکرد اما همین که خودش این خیال را داشت کافی بود. - اگه بهت قول بدم تمام تلاشم رو کنم که سروش امشب توی اتاق خودش بخوابه اخمِ ابروهای قشنگت رو باز میکنی و به خونه بر میگردی؟! دیدهاش غرق نگاهِ مهربان شدهٔ بنیامین گشت، نه تنها اخمش کاهش نیافت بلکه بغض هم بر آن فزونی یافت. کاش بنیامین هیچوقت پیشنهاد ازدواج نمیداد، کاش پدرش رفاقتش را به خانه نمیآورد تا روی بنیامین به چهره سوگل باز نگردد؛ اصلا ایکاش سوگل از همان لحظه که حدسهایی راجب احساسات بنیامین زده بود، تمام کمال همه چیز را کف دست پدر میگذاشت! تمام حال و احوال این دوره از زندگیش را ایکاشهایی در بر داشت که هر چقدر هم اشک میریخت دلشان نمیسوخت تا بلکه سبز شوند. دست راستش را با فاصله پشت کمر سوگل قرار داده و او بهر آنکه دست بنیامین بر تنش ننشیند عقب گرد کرد تا جلوتر از او به بیرون برود. *** بنیامین پس از خواهش از جناب سروان احمدی موفق شده بود با سروش کلامی سخن بگوید. حال در کنار او نشسته و سخنش را آهسته بر زبان میآورد. - ببین سروش! رقم چک خیلی بالاست، خودتم که خوب میدونی. سروش دستان دستبند زدهاش را کمی بالا برده و سپس بر ران پاهایش کوفت که از برخورد اجزای دستبندِ فلزی صدایی آرام ایجاد شد. - من اون چک رو نکشیدم، بخدا نمیدونم از کجا سبز شده! بنیامین زانوانش را کمی از هم فاصله داد و حینی که آرنجهایش را بر آنها مینهاد انگشتانش را نیز در هم قفل ساخت، در حالی که کمرش را به جلو خم کرده بود سرش را سوی مردِ بغل دستیش بر گرداند و ادامه داد: - به هر حال پای اون چک امضای توئه، وگرنه تو رو بازداشت نمیکردن. ویرایش شده 15 مهر توسط mmmahdis 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 15 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مهر (ویرایش شده) پارت صد و بیست و هشتم سروش مستاصل سر تکان داد، بنیامین پس از نگاهی گذرا به جناب سروان سرش را به او نزدیک کرده و نجوا کرد: - مسبب جواب منفی سوگل رو پیدا کردم. سروش متعجب گردید، دست چپش که میرفت تا بر روی ریشهای مشکي که کم و بیش سفید نیز درشان یافت میشد بنشیند، با سخن بنیامین از حرکت ایستاد. بنیامین کمرش را صاف و به پشتی صندلیِ چرم تکیه کرد، وقت زیادی نداشت که بخواهد تَلَفَش کند، با انگشت اشاره و شصتِ دستِ چپش چشمانش را نوازش داد و رو به سروش که خیره خیره نگاهش میکرد گفت: - دخترت یکی...دیگه رو میخواد. با چیدن کلمات بعدیِ جملاتش دستش را مچ کرد: - یکی دیگه رو دوست داره، باورت... چشم بست، چطور چنین حرفی را راجب عشقش بر زبان میآورد؟! - باورت میشه بغل یکی دیگه رو پذیر... چیز شاخی نبود اگر از عصبانیت رنگش به سرخی میرفت. حال سروش نیز با جمله آخر و نیمه کاره او خراب تر از خراب گشت، طلبکارهای خود را به فراموشی سپرده و دندان بر هم سابید. - کدوم... کدوم نامردیه؟! چطور جرئت کرده، به دختر من دست بزنه؟! بنیامین که حال نامساعد او را دید به اقتضای سنش لیوانی از بین لیوانهای یک بار مصرف روی میز برداشته و از پارچ کنارشان کمی آب درونش ریخت و سوی سروش گرفت. قبل از پیچاندن انگشتانش به دور لیوان به چشمان بی فروغ بنیامین زل زده و گفت: - فقط بهم...بهم نشونش بده، دنیاش رو سیاه... داشت ادامه میداد که احمدی سر از پروندههای مقابلش گرفت و گفت: - آقای بیات لطفا زودتر تمومش کنید. بنیامین به معنای بله سری تکان داد و سروش پس نوشیدن جرعهای آب به خاطر شدت حرص و عصبانیتی که بر جانش نشسته بود دکمه نزدیک به گردنش را باز کرده و دستی بر صورتش کشید. - تو فقط کافیه کاری که من میگم رو انجام بدی؛ هم از شر اون یارو راحت میشیم هم تو امشب بر میگردی خونه. به چشمان خمار بنیامین خیره گشت، حرفش جرقهای بر ذهن سروش نشاند. مشکوک به روی او نگاه کشاند. - نکنه... بنیامین زندان افتادن من که زیر سر تو... سریعا به میان کلام سروش پرید، دست بر پای او گذاشت و با لبخندی پیروزمندانه گفت: - در هر صورت الان قدرت دست منه. یا حرفم رو قبول میکنی و میایی بیرون، یا تا جور شدن این دویست میلیون اینجا میمونی. شانهای بالا انداخت و کش و قوسی به تنش داد. - من در نبود تو راحتتر به هدفهام میرسم. مدارکی که در تمام یک ماهِ گذشته جور کرده بود را مقابل سروش بر میز گذاشت و انگشت اشارهاش را روی صورت میلاد قرار داد، گفت: - پسره اینه... سروش به جلو خم شد، با دیدن سوگل در کنار میلاد درون عکسها ذهنش سخنی بر زبانش راند. - چطور این کارو کردی سوگل؟! پاشنه کفش چرم و مشکیاش بر زمین ضرب گرفته، صورتش را پشت دستانش پنهان ساخت. - میکشمش..چطور به ناموس من نزدیک شده؟! . بنیامین دست بر شانه سروش نهاد و فشاری بر آن وارد نمود. - نه، این کاریه که خودم، شخصا باید انجامش بدم؛ فقط خودم. تو باید... کاری که از سروش میخواست را گفته و پس قبول کردن آن از سوی پدر سوگل از اتاق جناب سروان خارج شدند، سربازی سروش را به بازداشتگاه برد و بنیامین تماسی با عماد برقرار کرد. تا او جواب بدهد دست بر کمر نهاد، پیراهن مشکیاش بدجور به او میآمد و نگاه هر کسی را به سمت خود جلب میکرد.- جونم آقا؟! با تصور هیکلِ بزرگ عماد که هم از لحاظ جثه و هم قد دو برابر خودش بود گفت: - بیا پولت رو بگیر و رضایت بده. عماد دستی بر صورت چاقش که با ریشهای بلند مزین شده بود کشید و هنگامی که از رفیقش دور میشد پاسخ داد: - آقا همون بیست میلیون دیگه؟ یه وقت جا نزنی مبلغ کمتر بشهها! ابروهایش بهم نزدیک شده و با پوفی نفسش را بیرون فرستاد، بنیامین عجب آدمی بود؛ مبلغ مجازی چک دویست میلیون اما اصل آن را عددی با هفت صفر پر کرده بود؛ کلاه قشنگی بر سر سروش رفت! *** تمام شب را چشم بر هم نگذاشته و به کاری که بنیامین از او میخواست فکر کرد، نمیتوانست انجام دهد، اما آن مرد با چه اجازهای به دخترش نزدیک شده بود، اگر توانش را داشت مطمئنا میرفت و دستان میلاد را میشکست. ولی بنیامین هم بد کرده بود، او را به چنین بهانهای به زندان فرستاد تا بتواند به اهدافش برسد!میدانست به کسی تهمت ناروا زدن گناهی بزرگ است اما نمیتوانست قبول کند که میلاد قاپ دختری که قرار بود با بنیامین مزدوج شود را به همین آسانی دزدیده باشد. باید برای نجات دخترش از این مهلکه که بنیامین درونش به شمری واقعی شباهت داشت کاری میکرد. شادی سوگل را موقعی که دیشب از بازداشتگاه به خانه برگشته بود به یاد آورد، او برای خوشحالی و هیجان دخترش هر گناهی را به جان میخرید!لباسهایش را به تن کرد، کیف کارتیاش را نیز درون جیب پیراهن کرمیاش قرار داد و موبایلش را به جیب شلوار پارچهای مشکیاش هدایت ساخت ویرایش شده 15 مهر توسط mmmahdis 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر (ویرایش شده) پارت صد و بیست و نهم جواب تشکر و خداحافظی آخرین مراجعه کنندهاش را داده و مانند همکارانش بلند شد تا به جمع کردن وسایلش برای رفتن به سرقرارش با میلاد بپردازد. رویش را به چپ یعنی سوی سونیا برگرداند، حینی که نگاهش را به اطراف میچرخاند او را مخاطب قرار داد: - سونیا توهم بیا باهام بریم. سونیا زیپ کیفش را بست و نایلون لباسش که به عنوان امانت به یکی از همکاران داده و امروز به دستش رسیده بود را برداشت، پرسید: - کجا؟! نگاه سوگل کج شد و ثانیهای بعد با جلب شدن توجه دختر عمو به سویش سبب گشت دلیل حرف او در ذهن سونیا بازیابی شود. - آهان، بستنی رو میگی؟! سوگل که تایید کرد سونیا شکلات تلخ هفتاد و هشت درصدش را باز کرد و به دهان گذاشت و پس از گرفتن شکلاتی دیگر سمت سوگل سر به بالا راند و پاسخ گفت: - من بین دوتا مرغ عشق بیام چیکار؟! سوگل دست بر قلبش گذاشت، کیفش را روی صندلیش رها ساخت و ادامه داد: - برای قلب من بیا! بخدا دیروز تا میخواستم بگم قلبم از جا کنده شد؛ تو باشی کمی آرومتر میشم. سونیا کیفش را برداشت و خواست قدم به سوی سوگل بردارد که خانم مهدوی بر کتف او ضربه زد و با لبخند رو به هر دو لب زد: - خداحافظ. سوگل برایش سرتکان داد و سونیا آنگاه که پاسخ مهدوی را می داد کیف دختر عمویش را نیز برداشت و دستش را دور بازوی او پیچانده راه خروج را در پیش گرفت. به جبران روز قبل قرار بود امروز ظهر میلاد را طبق میل او در بستنی فروشی در سطح شهر ببیند تا موضوع دیروز را بازگو کند. حالا که پدرش آزاد گشته قلبش آرام بود. دلیل نمیدانست! اما هربار که از صبح به بنیامین نگاه میکرد حالا چه خواه چه ناخواه، او سر تکان داده و نیشخندی پر معنا بر لب زده بود. کیفش را از دختر عمویش ستاند و روی ساق دستش انداخت، آستین مانتویش را از زیر بند کیف آزاد کرد، صفحه موبایلش را روشن و در همان حال گوشی را مقابل دیدگانش گرفت. شماره میلاد را وارد و سونیا را مخاطب قرار داد: - قرار بود خودش زنگ بزنه و محل درست قرار رو تایین کنه! دو سوی لبانش را پایین کشید و ادامه داد: - ولی خبری ازش نیست. سونیا دستش را به دور بازوی نحیف سوگل محکم کرده و گفت: - حالا تو زنگ بزن، شاید کاری پیش اومده براش و فراموشش شده. نمیدانست چرا! ولی دلش گواه بد میداد، این را تلفن خاموش میلاد نیز تایید کرد و جملهٔ زنِ خوش صدا مانند ناقوسِ مرگ بر گوشِ دلش خط کشید. در جا ایستاد، گوشی را از گوشش فاصله داد، استرس اندامش را به سخره گرفت، از کف پا تا پیشانیش به ثانیه نکشیده داغ شد، قلبش خود را به سینه میکوبید و دهانش بیبدیل به کویر لوت نبود. سابقه نداشت موبایل میلاد خاموش باشد و یا چند ساعت سوگل را از خود بیخبر بگذارد، سونیا که صدای زن پشتِ خط را شنید و حال نابسامان سوگل را دید، دست بر صورت او کشیده و ابروی راستش را با انگشت صاف نمود. - شاید شارژش تموم شده خواهر من، چرا انقدر نگرانی؟! نگاه هراسانش را به مونسِ غمهایش دوخت، خندههای معنادار بنیامین در خاطرش ظاهر گردید، ناخواسته نگاهش سوی او که در اتاقش مشغول پوشیدن کتش بود روانه شد، ترس دلش نیز دو چندان گردید. - انقدر که از صبح یه سراغ ازم نگرفته؟! بازویش توسط سونیا و نگاهش نیز از بنیامینی که تازه سوی در خروجی راه افتاده بود کشیده شد. باری دیگر انگشت اشارهاش شماره باوانم را لمس کرد. اما باز هم صدای دلهره آور زن به بوقهای انتظار مبدل نشد. ویرایش شده 29 مهر توسط mmmahdis لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر (ویرایش شده) پارت صد سیم بنیامین بهآن دو نزدیک شد، کیفش را دست به دست کرده با لبخندی که اضطراب را در دل سوگل میپروراند کنارشان ایستاد؛ سوگل میدانست؛ میدانست که لبخند بنیامین برای زندگی او از هر اشک و دردی بدتر است. - سوگل بیا من برسونمت. ذهن سوگل در حال چیدن حدسیاتش بهر لبخندِ نادرِ بنیامین و نبود میلاد بود، خیره در نگاه قهوه و خمار او سکوت، لبانش را بر هم قفل زد. سونیا از دختر عمویش جدا شده و لبان صورتی رنگش را به دو سو کشید. - ممنون. شما بفرمایید. اولین بار بود که او بی چون و چرا حرف این دو را میپذیرفت و این سبب تعجب بیش از حد سونیا و افزایش نگرانیِ سوگل گشت. انگشتانش را بیشتر به دور موبایلش پیچاند و آن را باری دیگر مقابل چهرهاش نگه داشت، باید هر طور شده خبری از میلاد میگرفت. آن روز که میلاد گوشی سوگل را از او ستاند و بخاطر خرابی موبایل خودش با تلفن او به مادرش زنگ زد، سوگل آن شماره را در گوشیاش سیو کرد که اگر روزی نیاز شد بتواند با روناک تماس بگیرد؛ و حالا آن روز رسیده بود! از میان دو لبه درِ خروجی عبور کردند. - سوگل نمیدونم اشتباه میکنم یا نه اما لبخند بنیامین خیلی مشکوک بود. شاید ترس سبب میگشت حرفی که مدام در ذهنش تکرار میشد را باور نکند اما سخن سونیا...!عرقِ استرس کف دستش را آغشته به خود ساخت. در سکوی بزرگ جلوی در به دیوارِ سمت راستش تکیه کرد، انگشتش از میان مخاطبان بر روی شماره روناک جلوس گزید، آب دهانش را فرو داد، پاهایش لرزان بود، نگاهش را روی دیده سونیا کوک کرد، دلش مانند سیر و سرکه میجوشید. از جواب روناک واهمه داشت و صدای گرفته او دلیل بر رنگ باختنِ سوگل شد. - سوگل دیدی چه خاکی به سرم شد؟ دستش از دست سونیا جدا گردید، پلکش پرید، فک قفل شدهاش را به حرکت وا داشت. - چ...چی شده؟! اضطرابی عظیم وجود سونیا را نیز در بر گرفت، گریه روناک سوگل را بیش از پیش آشفته ساخت، ذهنش به هرجایی پر کشید جز؛ واقعیت داستان! اشکش در آمد، اما به گونهاش نرسیده از سرمای وجودش یخ بست. - میلاد... حالش خوبه؛ مگه نه؟! سونیا دست بر دهانش نهاده آهی سوزناک از گلویش رها شد. سخن روناک تن یخ بسته سوگل را شکست، انگار تک به تک اعضای تنش پودر و دوباره از نو ساخته شود. دستش بالا رفته و محکم بر فرق سرش، بر موهای کم پشتش نشست.روناک میان دخترانش نشسته و به زور قلپ-قلپ از آب قندی که ریحانه برایش آورده بود را مینوشید. - صبحی اومدن در خونه به دستای پاکِ پسرم دستبند زدن بردنش. سوگل توان از کف داد، دست بر شانهٔ سونیا گذاشت، اگر او و دیوار نبودند، خیلی وقت بود که سوگل نقش بر زمین شده بود. - به...چه جرمی؟! سونیا نمیدانست داستان چیست! هر چه گوش به گوشی میچسباند از شدت تکان خوردن سوگل چیزی دستگیرش نمیشد؛ تا اینکه سوگل چنین سوالی پرسید. لب به دندان گزید و خواست چیزی بگوید که خانم ملکی به سویشان آمد. نگران به سوگل خیره گشته و سونیا را مخاطب قرار داد.- چیزی شده؟! روناک که پاسخ داد حواس سوگل از همکارش پرت شد، سونیا جوابی سرسری به او داده و فرستادش که برود. - مگه میلادِ من چی کار کرده بود؟! سوگل متعجب شد، چه ربطی به او داشت؟! چرا روناک تا این حد دردمند بود و چنین سوالی را از او پرسید؟! ویرایش شده 29 مهر توسط mmmahdis لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر (ویرایش شده) پارت صد سی و یکم - یه بار سرت داد زد؟ شد یکاری کنه دلخور شی؟سونیا که دیگر کنجکاوی بسیار تحریکش میکرد موبایلِ او را از دستش قاپید و سریعا روی اسپیکر قرارش داد. سوگل دیگر استرس نداشت، بلکه تمام قلبش را ترسی عظیم فرا گرفت. - مگه، مگه من چی کار کردم؟! چرا... داشت ادامه میداد که ریحانه گوشی را از مادرش گرفت، اخم روی صدای نازکش تاثیر گذاشته بود، ابروهای پهنش را به نزدیک هم برده و داد زد: - انقدر خودت رو نزن به موش مردگی، معلوم نیس راجب برادر ساده من چی به پدرت گفتی که رفته به جرم مزاحمت برای توئه خانم، از کاکام شکایت کرده! آن لحظه توان از کف داده بود؛ حال چه بگوید؟! واقعا پدر از میلادش شکایت کرده؟! نگاه دردمندش قلب سونیا را سوزاند، نفسش منقطع شد. او حتی یک بارهم نام میلاد را در برابر پدر نیاورد بلکه از او مراقبت کند اما نمیدانست همین کارش چه دردسر بزرگی برای او ایجاد میکند! تماس پایان یافت، دستانش فلج گشت، احساس میکرد بند-بند استخوانهایش نفرینش میکنند، کیف از شانهاش بر زمین افتاد، حالش به مانند فردی بود که از بالای قلهٔ کوهی مرتفع پایین بیاندازنش! همانقدر بد و ترسناک که یکدفعه زیر پایت خالی شود! دلِ قلبِ مهربانش به حالش سوخت، زیرا قطرهای اشک را به چشمان جهنم بارش فرستاد؛ اما مگر سوزش قلبش با قطرهای اشک آرام میگشت؟! - سونیا؟! ب...بابا چرا... نفس منقطعش نمیگذاشت به راحتی سخن بگوید، اینبار نوبت پاهایش بود که قدرت از برِشان رخت بر ببندد، تمام کارمندان بانک رفته و نگاه خیرهشان از خاطر سونیا نمیرفت. سونیا دست بر شانه لاغر او گذاشت و خواهش کرد بنشیند، شانهاش بر دیوار کشیده شد، زخم شدنش دیگر اهمیتی نداشت، نشست و گوشه سرش را به دیوار تکیه کرد. نگاهش قسمت سنگ فرش شده رو به رویش را در بر گرفت، دقیقا محلی که میلاد او را دست در دست بنیامین دید. تیری را که آن روز با آن صحنه قلبِ عاشق میلاد را شکافت از یاد نمیبرد، کاش آتشِ چشمانِ غمگینِ میلاد تنش را در آغوش میکشید و زندگیش را میگرفت. اصلا چه میشد همان روز اول بدون در نظر گرفتن حضور بنیامین مینشست و با پدر راجب میلاد سخن میگفت؟! میگفت که میلاد قلبش را ربوده و او از این سرقت راضیست! تاسف بار سر تکان داد، فکرهایش جای آرام کردنش داغ دلش را بیشتر میکرد، سونیا داخل رفته و پس از توضیح دادن حال سوگل برای محمودِ کنجکاو شده با لیوان آبی برگشت. لیوان را مقابل سوگل گرفت و دانهٔ اشک دختر عمویش را از زیر چشم چپش پاک نمود. - همین بود که از صبح بهم زنگ نمیزد! چه فکرایی کردم، نگو عمرم رو دستبند زدن بردن، میگم چرا از صبح قلبم یه جوری بودا! سونیا لیوان را به لبان او نزدیکتر کرد. - با عمو حرف میزنیم؛ راضیش میکنیم شکایتش رو پس بگیره. نگاه نالانش را در باغِ سرسبزِ چشمانِ سونیا حک کرد، محرمِرازش با اطمینان چشم بست و سر تکان داد، بغضش باری دیگر مهربانی به خرج داد، قطرهای اشک درون لیوان ریخت. - بنیامین خبر داشت، خندههاش... سونیا دست لرزان او را در دستان گرم خود محبوس کرد و بوسهای بر پشت آن کاشت. - نمیگیره؛ بابا شکایتش رو پس نمیگیره! میلادم رو میبرن زندان! سونیا آه کشید، صورت جمع شده و اشک سوگل اذیتش میکرد. «واقعا آدم از یه دقیقه بعد خودش خبر نداره، چقدر از خواستگاری میلاد خوشحال بودی که یهو بنیامین همهاش رو پروند! حالت انقدر بده که اگه به هرکسی بگم چند دقیقه پیش چطور میخندیدی باورش نمیشه!》 ویرایش شده 29 مهر توسط mmmahdis لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر پارت صد سی و دوم پدر هیچ نمیگفت، کلامی از شکایتی که کرده بود به میان نمیآورد، حتی با سوگل بهر پنهان کاریش سر سنگین هم نبود، از بیرون نهار گرفته و لبخندش بیشباهت به بنیامین نمیزد. سونیا دختر عمویش را همراهی کرده و حالا در کنارش جای گرفته بود. بیش از این نمیتوانست لبخندهای پدر را تحمل کند، حالش از پیش بدتر گشته و میدانست که هر آن شروع به سخن کند بغض رسوایش میسازد. به سونیا دیده افکند، اما نه؛ خودش باید شروع میکرد! میلاد جانِ او بود، سونیا چه میگفت؟! - بابا؟! سروش نگاه از تلوزیون گرفت. سوگل را صدای نفسهایش هم عصبانی میکرد چه رسد به موزیکِ در حال پخش از تلوزیون! سروش همراه با ریتم آهنگ سر تکان میداد و به محضر سوگل میرساند که تا چه حد سر خوش است، لبه شومیزش را در مشت گرفت، کمی بیشتر سوی سونیا رفت و شانهاش را به او تکیه زد. سروش پا از روی پا برداشته کمی به جلو خم گشت و استکان چایش را به میان دست گرفت. - بابا چرا... سونیا که دستش را روی پای او گذاشت، انرژی سوگل بازیابی شد. - چرا از میلاد شکایت کردید؟! سروش جرعهای از چایش نوشید، نگاهش را بین دختر خود و برادرزادهاش گرداند، استکان را جای قبلش برگردانده تای ابرویش را بالا فرستاد و گفت: - پس بلاخره گفتی! سر تکان داد، به تلوزیون خیره گشت، دستی بر شلوار راحتیِ خاکستری رنگش که مارک نایک بر آن خوش نشسته بود کشید. ادامه داد: - اگر شکایت نمیکردم هنوز هم زبون باز نمیکردی مگه نه؟ به علت بالا بردن گونه، چشمش ریز شد و گوشه راست گردنش را خاراند، حالا که سوگل شروع کرده بود باید تا تهش را میرفت. - اما میلاد کاری نکرده بود که شما بخاطر اون شکایت کردید! اون... سروش بر خواست، باورش نمیشد سوگل اینگونه به طرفداری از میلاد بپردازد. بهر نزدیک شدنِ ابروانِ بلندش خطی عمودی بالای دماغش را زینت بخشید. - خوب ازش طرفداری میکنی! حرفهای من رو یادت رفته نه؟! پوزخندی زد و ادامه حرفش را در دست گرفت: - اگر سمت تو نمیومد الان تو بازداشتگاه نبود! پدر درست میگفت، سوگل حرف او را قبول داشت، تقصیر اوست که میلاد حالا در زندانی سرد و تاریک محبوس گشته است. - بابا اون، اون از من... قطرهای از بارانِ آسمانِ چشمانش بر گونهاش که نه بر چانهاش نشست. - از من خواستگاری کرده! سروش که برای رفتن عقب گرد کرده بود، ایستاد! سوی دخترش برگشت، کم کم پیشانیش خط خطی شد، عصبانیت از چهرهاش مشهود بود. - چی؟! سوگل نیز بلند شده و ایستاد، قدمی جلو گذاشت، اشکِ دوم به گونهاش نرسیده توسط انگشتش محو گشت. - اون من رو دوسم داره! دیگر به سیم آخر زده بود، اگر از همان اول همه چیز را میگفت، حالا کار به اینجا نمیکشید که انقدر واضح و چشم در چشم پدر از عشق میلاد بگوید!سروش قدمی جلوتر آمد، سونیا نیز از سر استرس بلند شد، سروش بیرنگ لبخندی تمسخر آمیز را بر لب زد؛ سر تکان داد و گفت: - چشمم روشن، این سوگله که اینجوری راحت راجب یه پسر یه لا غبا حرف میزنه؟! دست پدر را در دست گرفت، قلبش بد میزد؛ تند-تند! - نه بابا، راجبش اینجوری نگو! میلاد خی.. خیلی پسرِ... سروش به میان سخن او پرید، به ضرب دستش را از دست دخترش بیرون کشید، اخم صورتش را بیشتر از قبل نوازش میکرد. - نگو که توهم اون رو میخوای! سوگل ساکت شد، سر پایین انداخت، جرئتش تا همینجا بیش نبود! سونیا خود را به دختر عمویش رساند، نگاهش چهره عصبانی عمو را به خود راه داد. - سوگل راست میگه عمو! میلاد پسر بدی نی... - واقعا از تو دیگه توقع نداشتم سونیا! با سخنش دهان سونیا را بست و باری دیگر به چهره پر از اشک و مغموم دختر خود زل زد و ادامه داد: - بهت گفته بودم به کسی جز بنیامین دل نبندی!دوباره بنیامین! دوباره تقابلش با میلاد! دوباره... صاف ایستاد، الان دیگر وقت اشک و زاری نبود. - درسته، شما گفتید ولی من... من بنیامین رو دوست ندارم، ازش متنفرم، دیگه چقدر بگم؟! من... نگاهی به سونیا انداخت، یا زنگی-زنگی یا رومی-رومی! - من یا با میلاد ازدواج میکنم یا تا آخر عمرم مجرد میمونم، هیچکسهم... نگاه از نگاه پدر گرفت، انگشتان لاک خورده پایش را نقطهٔ مورد دیدش برگزید و دستان لرزانش را مشت کرد. - هیچکسهم نمیتونه مجبورم کنه! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر پارت صدو سی و سوم عکس العمل سروش سبب هینِ ترسیدهٔ سونیا شد، گونه راست سوگل نیز به شدت سوخت، دست پدر سنگین بود، برای صورت نحیف او بسیار سنگین بود. مگر چه گفت؟! سخن از دلِ دلداده جرم است؟! حق دل عاشقش بود که با سیلی پدر مهر خاموشی بر آن زده شود؟ عصبانیت کار دستش داد، برای اولین بار دستش به مِهر بر صورت دخترکش ننشست اما، حالا وقت پشیمانی نبود. - حامد راست میگه، اگه از همون اول یه بار تو دهنت زده بودم الان اینجوری تو روم واینمیسادی همچین حرفایی بزنی! سپس پشتش را به سوگل کرده و راه اتاقش را در پیش گرفت. دستش آهسته-آهسته از روی گونهاش لغزید، زندگی هیچ وقت روی خوشش را به او نشان نداده و حالا عشق نیز از او تقلید میکرد. به سمت سونیا برگشت، دل دختر عمویش هم شکسته بود. برادر بودند دیگر! دختر را بیارزش میدانستند! سر سوگل را در آغوش کشید، لرزش شانههای سونیا سبب شد او نیز گریهاش را رها کند. - مطمئنم تا نوبتِ نوشتنِ سرنوشتِ من رسیده، تقدیر مداد سیاهش رو برداشته و از سرِ بیحوصلگی فقط خط خطی کرده... هق هقی کرد، آه دلش دلِ سنگدلترینها را هم میسوزاند، چه رسد به پدرش! - برگه سرنوشت من پر از خطهای سیاهه! هرچقدرهم پاکشون کنی بازم جاش میمونه! غم، درد، اشک... جز اینها چی توی سیاهی پیدا میشه؟!سونیا گردن دختر عمویش را از روی موهای خوش بویش بوسید. اشک او شانهٔ سونیا را نم زد. - دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور، نوبت خوشیهای ماهم میرسه سوگل جونم. بیا بریم اتاقت فعلا. سوگل سر تکان داد، سونیا کنارش ایستاد و دستش را گرفت. امروز را به مغازه نرفته بود، حوصلهاش نکشید برود، با این اعصاب نمیتوانست با مشتری سر و کله بزند. اهورا نیز حالِ پدرش را متوجه شده و خیلی به پر و پایش نمیپیچید. المیرا ماگ پر از قهوهٔ مخصوصِ همسرش را به دست گرفت و با لیوانِ دمنوش خود از آشپزخانه خارج شد. - حالا نمیشد با وثیقهای چیزی فعلا بیاد بیرون؟امین بر موهای کوتاه و پرپشتش دست کشید، نگران رفیقش بود، او و زندان هیچ سازگاری باهم نداشتند. - فردا میبرنش دادگاه، کاش میتونستم کمکش کنم، اما... به درستکاری میلاد شک نداشت، اما آن عکسها چه بودند؟! *** دیروز که از طریقِ امین از روز دادگاهِ میلاد مطلع شده بود تصمیم گرفت که شرکت کند، باید میرفت، باید در دادگاهِ دادرسیِ مجنونش حضور مییافت، باید میرفت بلکه کمکی کند. مانتو رسمیِ سورمهای رنگش را انتخاب و با مقنعهای مشکی به تن کرد، حوصله آرایش کردن را نداشت، فقط کمی رژ بر لبهای رنگ پریدهاش زد. کیفش را برداشت و گوشی را درون آن قرار داد، پدرش به عنوان شاکی به دادگاه میرفت و سوگل به عنوان مدافع... *** پشت درِ مجلسِ دادگاه به انتظار زندگیش بر صندلیهای فلزی نشسته بود. اگر او را میدید شاید کمی آرام میشد. روناک خاص نگاهش میکرد، جوری که سوگل توان چشم در چشم شدن با او را نداشت. غم خاصی در آن دیده که بیشباهت به میلاد نبود موج میزد. بلاخره آمد، قبل از خودش عطرش بود که بر نیمکرههای مغز سوگل نشست، اشک در چشمش جاری و قطره قطره چکید! بلند شد، نگاهش فقط به پیچ راه رو سمت چپ بود تا میلاد از پس آن بیاید. سروش از رفتار دخترش عصبی بود، میدانست از او حرف شنوی ندارد و احتمال اینکه به طرفداری از آن پسر بپردازد زیاد است. میلاد آمد، او نیز با دیدن سوگل قلبش بعد یک روز استرس و آشفتگی آرام گشت، چشمان اشکیِ سوگل داد میزد که او در این امر تقصیری ندارد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر پارت صد سی و چهارم سوگل بر روی موزاییکهای سفید کف زمین گام برداشت، سروش دست دخترش را به میان مشت درشت خود محصور کرد، میلاد پَکَر و نگاه سوگل سوی دست پدر کشیده شد. مشت پدر مچ لاغرش را میفشرد. نگاهش کم کم بالا رفته و بر چهره سروش رسید. توقع داشت سوگل از اخم غلیظش بفهمد که نباید سوی میلاد برود؟! سرباز میلاد را به درون سالنِ مخصوص کشاند و روناک بغض کرده به همراه همسر و فرزندانش به دنبالشان روانه شدند. سوگل نگاه از پدر گرفته به مسیر رفتن محبوبش چشم دوخت، جلوی نگاهش گاه و بیگاه با گذر افرادی سد میشد و سبب پلک زدن و استراحت چشمانش میگشت، میفهمید منظور پدر چیست اما نمیخواست که بداند، قلبش برای کنارِ میلاد بودن بیتابی میکرد، فقط یک روز او را ندیده بود! الحق که عشق همین است. قدم برداشت، باید امروز کاری میکرد، تمام تلاشش را باید به کار میبست، از نظر او میلاد جایش درون اتاقی کوچک در کنار افرادی گناهکار نبود. مچ دستش رها نشده و به خواست پدر به عقب برگشت، باری دیگر نگاهش دیده مشکی سروش را نوازش کرد. اخم ابروهای پهن و بلندش کاسته نشده بلکه افزایش هم یافته بود. سرش را خم کرد و لبانش را کنار گوش دخترش قرار داد. دل سوگل بیقرار بود، بی قرار دیدنِ از نزدیکِ میلاد!سروش که سخن گفت تمام احساس سوگل پر کشید و گوشهایش سوت کشید. نامش را به حضرت مرگ دادند؟! چه میشنید؟ پدر از کی انقدر سنگدل شده بود؟ - به ارواح خاک مادرت، یه کلام...فقط یه کلام به نفع اون پسره حرف بزنی آقّت میکنم. گفت و از کنار سوگل گذشت، به مسیرِ رفتنِ پدر زل زد، کاش که میشد، که میشد و نمیشنید پدر او را در چنین دو راهی سختی گیر بیاندازد! او حقیقت را میدانست اما پدر تقاضا داشت پنهانش کند؟! مخفی کند تا دنیایش در زندان حبس شود؟! آق شدن! از سوی پدر؟! این را کجای دلش میگذاشت؟! مردانگیِ پدر کجا رفته بود؟! انگار که تمام راهرو و افراد درون آن به دور سرش میچرخند، صداها، گریهها و داد و بیداد ها در ذهنش زیر صدای سخن پدر گشته بود، دست بر سرش گذاشت، پاهایش میلرزید، نه از سرمای کولرِ راهرو بلکه از ناتوانی بهر اتفاق پیش رو! جلو رفت اما دو دل بود، بین رفتن و ماندن! پشت در از حرکت ایستاد، صدایی از داخل سالن نمیآمد، اگر فرار میکرد و از میلادش دفاع نمیکرد؛ اگر همین سبب جداییشان میشد؛ اگر... دستش چند باری سوی دستگیرهٔ نقرهای درِ چوبی رفت و برگشت، چطور میتوانست خودش سبب زندانی شدن محبوبش شود؟! بغض بازهم حضور داشت، مانند همیشه؛ در صف اول!اما اشک؛ ظالم شده بود. با نوری که از درون اتاق به چهرهاش خورد سر بلند کرد، وقتش برای فرار را از دست داد، حالا دیگر به جای در قامت بلند پدر جلوی رویش قد علم کرده بود، لبخند سروش ساختگی بود؛ این را به خوبی فهمید. - کجا موندی بابا! بیا داخل. دستش را گرفت و به همراه خود سوی صندلیهای سمت چپ سالن کشاند، مثلا آماده شده بود به عنوان مدافع بیاید، اما حالا! نگاهش به میلاد و دیدهٔ میلاد قفل روی او بود، ابروهای مشکی و کوتاه مردِ دلخواهش افتاده و چشمانش غم داشت، یک روز بازداشتگاه با میلادش چه کرده بود که رنگ به رخ نداشت؟! پاهایش دیگر از مغزش دستور نمیپذیرفتند، بلکه به سلطه قلب عاشقش در آمده بودند، هر از گاهی دلش میکشید بلند شود و سوی میلاد برود، دستان دستبند زدهٔ دلدارش را در میان دستان گرمش بگیرد، سپس سر او را به روی قلب خود بگذارد، که او با صدای تپش نامنظم قلب سوگل و سوگل نیز از عطر تن او آرام گیرد! اما نمیشد و این را هنگامی که قاضی وارد مجلس شد حکم کرد. جلسه آغاز گردید، سروش عکسهایی را به عنوان مدرک به قاضی داد و گفت: - جناب قاضی یه روز دیدم این پسره افتاده دنبال دخترم و دختر منم ترسیده بود، من هرروز سرکارم نمیتونم که بیوفتم دنبال دخترم و مراقبش باشم، بخاطر همین یه نفر رو گذاشتم که حواسش به سوگل باشه. بعد چند روز اومد و این عکسا رو بهم داد... عجب داستانی، پدر قصهگوی خوبی بود، از همان اول! نفسِ سوگل با دیدن عکسها گرفت، میلاد نیز با دلی مملوء از غصه خیره نیمرخ سوگل شد، مدارک دقیقا برای همان روزی بودند که بنیامین او را با میلاد دید، به همراه چند فیلم دیگر که بازهم بر علیه میلاد بود اما در واقعیت بازي بیش نبود. *** قاضی مدارک را پذیرفت، میلاد و خانوادهاش هر چه که تلاش کردند اثری نداشت و جملهٔ قاضی مهر سکوت بر لبانشان نهاد. - دادگاه به مدرک نیاز داره نه حرف! هنگامی که قاضی شاهد خواست، سروش فردی را معرفی نمود که همان لحظه در را باز کرده و وارد شده بود، فردی که برای دو عاشق داستان ما شناس نبود. سالاری به قسمت مورد نظر رفت، قسم خورد، میلاد را متهم کرد و لبخند را بر قلب سروش نشاند، اگر این دادگاه به نفع میلاد پایان مییافت بد جوری ضایع میشد. سالاری دروغ نگفت، بلکه تمام وقایعی که آن روزها دیده و عکاسی کرده بود را تعریف نموند. باید جوری خود را گول میزد دیگر! نوبت به سوگل رسید، قاضی از او خواست سخن پدر را تایید کند، ایستاد، نمیدانست چه بگوید، اصلا میتوانست حرف بزند؟ میلاد، مادر و پدرش، برادر و خواهرانش، همه و همه نگاهش میکردند، چطور میتوانست بر علیه او سخنی بگوید؟ مثل این بود که تیم قویِ فوتبالی گل به خودی بزند! دستانش یخ کرده بود، هر دو را به جیب هایش فرستاد، اگر حرف نادرستی بزند، چگونه در چشم این خانواده نگاه کند؟! بر پدر دیده گذراند، پلک بر هم نهاد، آق پدر شود، میلادش آزاد میگردد، میلادش به زندان برود، پدر آرام میگردد!قلبش روی هزار میزد، اشک میلاد را که دید اشک خودش نیز در آمد. گناه او چه بود که باید شرنوشتش با تقدیر سوگل گره میخورد؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر پارت صد و سی و پنجم - مزاحمم...مزاحمم نشده! کلام سوگل سروش را عصبی ساخت، اخم کرد، نباید داستان لو میرفت، برخواست، کمک کرد دخترش بنشیند. - معلوم نیست چی کار کردی دخترم میترسه جلوت حرف بزنه. مخاطبش میلاد بود و این را تیزیِ نگاه غضبناکش به سوی او نمایان ساخت. قاضی که از میلاد پرسید، نتوانست پاسخی بدهد، همه چیز بر علیه او بود، چه میگفت؟ چه کسی باور میکرد؟ - من سوگل رو دوست دارم، من ازش... نگاهش را به سر زیر افتاده دلدارش دوخت، برق اشکشان حال یکیِشان را نمود بخشید. - سوگل لطفا حرف بزن، بگو که ازت خواستگاری کردم. سخن میلاد در چشم سوگل به رعد و برقی بدل گشته بارانش را افزایش داد، سوگل سر بلند کرد. - این دختر پدر نداشت؟! *** قاضی حکم را داد، حکمی که همان اول دردش بر جان سوگل نشست، هفتاد وشش ضربهٔ شلاق و دوماه حبس! شلاق میخورد بهر کاری که مرتکب نشده بود! این رسمش بود؟! جلسه را خاتمه دادند، سوگل نتوانست بماند، نتوانست از میلاد عذر بخواهد. از اتاق خارج شد، صدای دوییدنش توجه همه را به سمت خود کشید، دیگر توان نداشت جلوی اشکش را بگیرد، قلبش سرکش شده بود، دیگر از او حرف شنوی نداشت، به خیابان رسید، بی وقفه دوید، بدون توجه به ماشینهای عبوری، خود را لعنت میفرستاد، نگاه غمبار میباد از جلوی دیدهاش کنار نمیرفت. بازویش توسط کسی گرفتار گشت، برگشت، بنیامین در مقابلش بود، از اشک سوگل دلش ریش شد، این را نگاه جمع شدهاش نشان میداد. - خوبی سوگل؟ بازویش را به ضرب از دست بنیامین کشید، قدمی عقب رفت، اشکهایش را با پشت دست پاک کرد، آب دهانی فرو داد، صدایش میلرزید، نفرت در چشمانش غلغله میزد، اخم چهرهاش را در آغوش گرفت. - خیلی نامردی! خیلی، همهاش تقصیر توعه، چی از جونم میخوای؟ گفتم دوستِ ندارم ولم کن، بزار دو روز هم که شده با خیالِ آسوده زندگی کنم. نگاهش را به سویی که از آنجا آمده بود دوخت، دست لرزانش را بالا آورد، به دادگاه اشاره کرد، با دست گیرش دستی زیر بینیش کشید و ادامه داد: - - حالا خیالت راحت شد؟ میلادم رو فرستادی حبس، خوبت شد؟ دستانش را بر هم زد، اخم را روانه ساخت و با پوزخندی ادامه داد: - آفرین، دست مریزاد، کارت خیلی خوب بود؛ دوتامون رو... کشتی! کلام آخرش با گریه مزین گشت، او که به راه افتاد سروش به بنیامین رسید. بنیامین را مات برده بود، دلش گرفت از حالِ بدِ دلبرش! به سروش خیره گشت، ابروهایش را بالا فرستاد، محزون بودن چشمانش مشهود بود. - چقدر ناراحت بود! سروش در جواب فقط سر تکان داد. سوگل لبهٔ جدولِ کنار خیابان ایستاد، دست بر پیشانیش کشید. - معذرت میخوام میلاد، معذرت میخوام. سرباز که بلند شد میلاد نیز ایستاد، از سالن که خارج شدند، خانوادهاش دورش را گرفتند، نگاهش در راهرو به دنبال محبوبی میگشت که با این اتفاقات هنوز هم دوستش داشت. مهران کنارش ایستاده و آرام در کنار گوشش گفت: - اونجا با هرکسی صمیمی نشو، آسه برو آسه بیا، خیلی مراقب خودت باش، فقط... ادامه حرفش را خورد، از چیزی میترسید که تا به حال چندین بار از افرادی شنیده بود، اما گفتنش به میلاد فقط تحمل آن مکان را برایش سختتر میکرد. روناک اشک میریخت، میلاد به خودش قول داده بود بعد از آن تصادفِ هولناک دیگر اشک مادرش را در نیاورد اما حالا! دست راستش که آزاد بود را بالا برده و بر گونه مادر نشاند. - فدات بشه میلاد، خواهش میکنم گریه نکن. پدرش نیز غمگین بود، اما نباید بهروی خود میآورد تا همسر و دخترانش آرام بگیرند، ضربهای به شانه پسرش زد و لبخندی بر لبان پهن و پنهانِ پشت سبیلهایش کشید. - نگران نباش بابا، تا چشم رو هم بزاری این دوماهم میگذره! میلاد با لبخند چشم بست و دوباره مادر را مخاطب برگزید. - مامانم سوگل رو تنها نزاریا! من مطمئنم که اون توی زندان افتادن من عین خودم بیگناهه. حرف نزدنش حتما یه دلیلی داشته، ندیدی چطور نگاهِ هراسونش بین من و پدرش میگشت؟! مرجانه فقط اشک میریخت، طاقت دوری از میلاد را نداشت، اما ریحانه که سخن برادر را شنید قدمی جلوتر آمد، رخ در رخ میلاد ایستاد، اعصابش از اتفاق افتاده ناراحت بود. - یعنی چی بیگناهه داداشِ من؟! بخاطر اونه که افتادی زندان، به اسم مزاحمت برای اون؛ اگه فرار نکرده بود خودم حسابش. میرسیدم! میلاد اخم کرد، هیچکس حق نداشت از سوگلش بد بگوید، دستش را به نشانه سکوت مقابل خواهرش گرفته و گفت: - ریحانه تو تا حالا حتی یک بارم با سوگل برخورد نداشتی و هم صحبت نشدی پس لطفا قضاوتش نکن. پوزخندی بر کناره لب ریحانه که انگار سیب نصف شده برادر بود نشست. - اگه پای همین سوگلی که اینجوری ازش دفاع میکنی به زندگیت باز نشده بود الان مجبور نبودی دو ماه از عمر گرانبهات رو توی زندان بگذرونی!روناک ضربهای به پای دخترش زد که زبان به دهان بگیرد و سپس دستش را بالا برده بر گونه پسرش روی ریشهای نامرتب او نهاد. - قربونت چشمات بشم من، خودت رو ناراحت نکن ریحانه الان یکم دلخوره حواسش نیس چی میگه. ریحانه جبهه گرفت جواب مادر را بدهد اما سخن میلاد این اجازه را از او گرفت. - ریحانه ببین سوگل بیشتر از تو برام عزیز نباشه کمتر از توهم نیست. نمیتونم تحمل کنم اینطوری بهش توهین کنی! - مامان؟! دیدی بابا میلاد رو فرستاد حبس؟! بهش گفته بودم چقدر میلاد رو دوس دارما ولی... دستی بر چشمان خیسش کشید و بینیاش را با دستمالی پاک کرد. - خیلی سختم شد با این اتفاق؛ تو این شیش سال یه بار نشد از بابا پیشت شکایت کنم، یعنی کاری نکرده بود که بگم ولی حالا... در حالی که شاخه گلی را پر پر میکرد ادامه داد: - خیلی بد کرد مامان، اینکارو انجام داد که من خواستش رو قبول کنم... ساقه بی گلبرگ گل را روی زمین گذاشته و بر اسم زیبای مادر دستِ نوازش کشید. - میلادِ من از برگِ گلهم پاکتره اما بابا بخاطر کارِ نکرده ازش شکایت کرد و امروزم قاضی حکم زندان بهش داد، بابا از کی عوض شده مامان؟! من الان چجوری تو روی میلاد و خانوادش نگاه کنم؟ آخه اون حقشه به جرم عاشقی این بلای سنگین سرش بیاد؟! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر (ویرایش شده) پارت صدوسی و ششم از روزی که دادگاه میلاد برگزار شد، سوگل به خانه مادربزرگ رفته آنجا ماندگار گشته بود، سردرد نیز به عنوان مونس و همراه همراهیاش میکرد. کژال از آشپزخانهٔ سه در چهار خانهاش خارج گشته و سوی نوهاش گام برداشت، بالای سرش جا گرفت و سر سوگل را در آغوش کشید. - جانِ مادر، چرا این چشمای قشنگت رو همهاش تَر میکنی؟ برو با میلاد صحبت کن، همه چیرو هم براش بگو، اون میبخشتت! سوگل اشکِ رویِ لالهٔ گوشش را پاک نمود و جواب داد: - اگه باور نکرد چی؟ اگه دیگه نخواد من رو ببینه چه غلطی بکنم؟! مسکوت شد، کژال کمر خم کرد و بوسهای بر پیشانیِ بلند نوه پسریاش نشاند، با فکری که بر سرش خطور کرد اشکش زیاد گشت، دو دستش را بالا برد و بر روی صورتش گذاشت. - اصلا چرا زندگی من اینجوریه؟! به چه گناهی؟! اول مادرم از دستم رفت، بعد بابا ورشکست شد، سروکله بنیامین پیدا شد... حالا که میخواستم رویِ خوبِ زندگی رو ببینم این بلا سر میلاد اومد! کژال موهای خرمایی سوگل را نوازش کرد. - حتما امتحان الهیه مادر، یه حکمتی داره! تحمل کن تا سربلند تمومش کنی. صدایش میلرزید، اشکهایی که به گفتهٔ میلاد زندگی او را مانند قبر وهم آور و تاریک میکرد دانه به دانه حرام میگشت. - دیگه چقدر امتحان؟! خسته شدم. چرا الان که انقدر به مامانم نیاز دارم نباید باشه؟! بلند شد و سر بر روی شانه مادر بزرگ نهاد، دستان او که به دور کمر باریکش قفل شد، لباسش توسط سوگل خیس شد. طاقتش طاق شده و این را ندیدن چند روزه میلاد تشدید میکرد. - خیلیها هستن خدارو فراموش کردن ولی چرا اونا امتحان نمیشن؟! چرا اونا سختی نمیکشن؟! چرا هرچی میخوان به راحتی بدست میارن؟! چشمانش را بر شانه کژال فشرد و با صدایی که بهر چسبیدن به آغوش مادر بزرگ ضعیف بود ادامه داد: - تازه غم هم اونهارو قابل غم خوردن نمیدونه!مادرجون نیز دلش شکسته بود، دو ضربه به پشت کمر سوگل زد و شانهاش را بوسید: - اونهارو به حال خودشون گذاشته مادر! خدا اگه تورو امتحان میکنه چون دوسِت داره و میخواد مطمعن بشه که از رحمتش نا امید نمیشی فدات بشم! در سالن که باز شد نگاه هر دو سوی آن برگشت، کژال در این چند روز کلید خانهاش را به او داده بود تا هر وقت میآمد که به آن دو سر بزند به راحتی وارد شود. - سلام بر مادرجون و دختر عموی قشنگم. کژال جواب سلام دختر حامد را لب زد و سوگل سر تکان داد، سونیا خوراکیهایی که خریده بود را روی اپن آشپزخانه که نزدیک در بود نهاد و سپس شروع کرد به باز کردن دکمههای مانتواش! مادر جون باری دیگر سوی سوگل برگشت، موهای جلوی صورتش را کناری زد و لبخند به رویش پاشید. - مهم اینه میلادت حالش خوبه مادر، من مطمعنم میبخشتت ولی... من رو چی میگی که ته تغاریم رو از دست دادم؟! هان؟! دیدهٔ آبی سوگل به سوی قاب عکس روی دیوار مقابل از تنها عمهاش کشیده شد که رنگ چشمانش ارثیه او بود، تنها مونسِ مادربزرگ! سونیا مانتواش را بر جا لباسی کنار در آویزان نمود و سوی دو عزیزش رفت، پس از روبوسی با مادر جون صورت سوگل را بوسید. خیسی اشک او را که حس کرد پشت دستش را بر لبان نمناکش کشید و با صورتی جمع شده گفت: - اَه! سوگل تو باز گریه کردی؟! دنیا رو آب برد به خدا! - دلم شور میزنه! حکم...حکمِ شلاقِ میلاد... دلم بدجوری ترک خورده سونیا، ولی از شکستگیش نمیتونم حرفی بزنم... با این... با این کاری که بابا کرد؛ مشخصه هیچوقت میلاد رو قبول نمیکنه! اشک چشمش چکید و بر روی گلویش نشست. ابروهای تا خوردهاش چشمانش را نیز بی حال نشان میداد. - از خودم... بدم میاد. دست سونیا بر کنار لبان دختر عمویش جای گزید. اون نیز بغض داشت، دلنازک نبود اما تحمل اشک خواهر بزرگش را نداشت. - چرا نتونی، از دلتنگیت بگی؟! پس من برای چی اینجام؟! دیگه این رو نشنومها! در ضمن چرا باید از خودت بدت بیاد خانم؟! کژال که رفته بود تا برای نوههایش میوه بیاورد در حالی که محتویات ظرف را هم مرتب میکرد کنار نوههایش نشست. - من انقدر ضعیفم که... که نمیتونم از میلاد دست بکشم؛ انقدر توان ندارم که بخاطر خودش ازش فاص... فاصله بگیرم! سونیا دو دستش را بر دو سوی صورت سوگل گذاشت و سر او را بلند کرد، لبخندی ملیح میتوانست آرامشی را بر روح سوگل القا نماید. - حتما این پتانسیل رو تو خودت داشتی که عاشق شدی سوگل! یادته بهت گفتم عشق اگه درد و غم نداشته باشه عشق نیس؟! به این زودی یادت رفت؟! به این زودی تسلیم شدی؟! مادر بزرگ لیوان جوشانده را به دست سوگل سپرده لبان نازک و کشیدهاش را به لبخند زینت بخشید. - من دلم روشنه مادر! همه چی درست میشه انشاءلله. به پشتیِ ترمهٔ پشت سرش تکیه داده چشمانش را بست، دستانش را بر روی زانوان خم شدهاش نهاد و گفت: - حق تمام اون ضربههای شلاقی که میلاد میخوره گردن منه! چجوری اداش کنم؟! ویرایش شده 29 مهر توسط mmmahdis لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر پارت صدو سی و هفتم با تک به تک ضربههایی که صبح با شلاق بر کف پاهایش خورده بود خاطرهای با سوگل در ذهنش رونمایی میگشت، تمام این چند روز را به این میاندیشید که به چه دلیل سوگل برای دفاع از او سخنی بر لب جاری نکرد؟! دلتنگیش برای سوگلیِ قلبش نیز دردی شده و روی درد و سوزش زخم پاهایش سنگینی میکرد. محمد رسول با دو سینی غذا به داخل سلول آمده و پایین تختِ میلاد نشست. - پاشو آقا میلاد، پاشو یه چیزی بزن بر بدن که انرژیهای از دستت رفتت برگرده. لقمهای از مرغ به دهان گذاشت و ادامه داد: - هرچند خیلی انرژی هم با این طعمش به بدن نمیده! سپس خندهاش را رها ساخت، میلاد که بر تخت دراز کشیده و دست راستش را زیر گردنش قرار داده بود، سرش را به سوی دوست جدیدش برگرداند. - ممنون میل ندارم. بعد از اینکه غذات رو خوردی یه کاری ازت بخوام برام میکنی؟ محمد رسول غذای درون دهانش را پایین فرستاد و به نشانه قبول سر تکان داد. - حالا بیا یه لقمه بخور، پات زخمه کلا! میلاد در جایش نیم خیز شد، پاهای پانسمان شدهاش را روی یکدیگر قرار داده سینی غذا را از رفیقش گرفت. - شماره میدم به بابام زنگ بزن بگو با وکیل صحبت کنه برام وقت ملاقات با سوگل بگیره. باید باهاش صحبت کنم. *** بنیامین آخرین قرارش را با سالاری تایین کرد، اما تماسش پایان نیافته بود که صفحه موبایلش نام کیوان دوستش را نمایان کرد. - چطوری بنیامین؟! روی مبل کنار تلوزیون نشست، پا روی پا انداخت و پاسخ گفت: - علیک سلام. کیوان که نیشخند زد با سرخوشی ادامه داد: - فعلا عالیم. تو خوبی؟! باید هم عالی باشد، میلاد را روانه حبس کرده و سوگل را پذیرای اشک؛ باید هم عالی باشد! ظرف میوهای که مادر برایش حاضر کرده بود را از روی میز برداشت و دانهای انگور را به دهانش هدایت ساخت. - خوبم. امشب ایمان مهمونی داره پایهای؟! روژین از جای خود که کنارش مادرش بود بلند شده و با دو قدم کوتاه کنار برادر جا گرفت، دستش را دور گردن او حلقه نمود و با لبخندی دندان نما تکهای از هلو شیرین او را برداشت و نوش جان نمود. بنیامین ساختگی اخم کرد و آهسته گوش خواهرش که دو گوشواره زیبا بر روی لاله آن نشسته بود را کشید. - آره میام. برخواست و ظرف میوه را روی میز قرار داده رو به مادرش لب زد: - الان میام. به اتاقش رفت، در را بسته و به کیوان که در حال اراجیف بستن به هم بود گفت: - فقط مطمئن شو اون دختره پارمیدا نیاد. جلوی آیینه قدی متصل به در کمد اتاقش ایستاد و دستی بر پیراهن سورمهای رنگش کشید. - اصلا ازش خوشم نمیاد. کیوان موادی که مشتریش برداشته بود را درون نایلون قرار داده و کارت بانکی را از او ستاند. - آره، اون سیریش توعه توهم سیریش سوگل! از آینه رو برگرداند، دست به کمر زد و اخمْ شاد و خرم به منزلگاهش برگشت. - من سیریش سوگل نیستم، فقط دوسش دارم. چقدر بگم؟! کیوان کارت را به زن پس داد و در جواب تشکرش به آرامی (( خواهش میکنم))ی گفت. - ولی میدونی که اون دوست نداره! صدایش را پایین آورد بلکه مشتریهای درون سوپر مارکت صدایش را نشنوند. - قلبت رو به پارمیدا که دوست داره بسپار، این به سودته! خود را روی تخت خواب نرم و گرمش انداخت، پوفی کشیده و دست بر موهایش نگاشت. - ببین میتونی حال خوبم رو خراب کنی! در ضمن اونم کم کم از من خوشش میاد. دیگر حوصله حرف زدن با کیوان را نداشت و همین دلیلی برای پایان مکالمه بود. - شب میبینمت. کاری نداری؟! پس از قطع تلفن لباسهای مناسبی برای بیرون رفتن پوشید و گوشی و سوییچش را در دست گرفته پاکت مورد نظر را در جیب کت مشکیاش قرار داد. با قدمهای متوازن سوی در اتاق رفت و دستگیره نقرهایش را پایین فرستاد. تا حرکت کند و برسد سالاری نیز میآمد.بر سر مادرش بوسه نشاند و روبه هر دویشان گفت: - من میرم بیرون، شب دیر میام. شام بخورین. اگه هم کاری داشتین حتما زنگ بزنین. قدم اول را برداشته به دومی نرسیده با صدای روژین متوقف شد. - حالا دیگه فقط مامانی رو میبوسی؟! باش! و بعد از نجوای «باش» کشیدهاش دستانش را در سینه قفل و لبانش را نیز جمع کرد. بنیامین همزمان با تکان دادن سر لبخند زد و عقب گرد کرد. پشت مبل روژین ایستاد و خم شد، دست راستش را روی گوش خواهرش نشاند و دست دیگرش را زیر چانه او، سر روژین را به سمت خود و کمی بالا برگرداند و جای بوسه بر گونه او دندانهایش لپ تپل خواهر را در بر گرفت که سبب جیغ بلند او شد. لبخند بر لبِ مادر نشست و دست روژین بر موهایِ برادر! نه بنیامین محکم گاز میگرفت و نه روژین محکم مو میکشید، اما هر دو به یاد بچگی چشم انتظار مادر برای جداییشان بودند که زهرا هم آن را از فرزندانش دریغ نکرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر (ویرایش شده) پارت صدو سی و هشتم بنیامین پاکت کاغذی را روی میز، سوی سالاری لغزاند و گفت: - این پاداش تمام کارایی هست که برام انجام دادی. جرعهای از آب پرتقال سفارش دادهاش را نوشید و ادامه داد: - همونطور که بهت قول داده بودم کاری هم برات جور کردم.چشم در چشمان قهوهای سالاری که مشتاق نگاهش میکرد دوخت و گفت: - فردا صبح اول وقت برو فروشگاه زنجیرهای که آدرسش رو توی پاکت برات نوشتم؛ به آقای امجدی بگی از طرف منی میزارتت سرکار. سالاری اخمی متعجب را خوش آمد گفت، علامت سوالی بزرگ در ذهنش جا خوش کرد اما با ادامه دادن بنیامین پرسشش را خاموش نمود. - و اینکه چون هم سوگل و هم میلاد چهرت رو دیدن و میشناسنت دیگه نمیتونی به کار قبلت ادامه بدی. قلپی دیگر از آبمیوهاش را خورد و به سوی استکان قهوه سالاری اشاره کرده و گفت: - بخور، یخ شد! قهوههای این کافه حرف ندارن، بزار آخرین دیدارمون خوب باشه. ساعتی بعد که هنگام خداحافظی فرا رسیده بود بنیامین برخواست و دستش را سوی سالاری دراز کرد. - امیدوارم همیشه موفق و سالم باشی. سالاری نیز بلند شده دست بنیامین را نرم فشرد. - خیلی ناراحتم که دارم ازتون جدا میشم و خیلی ازتون ممنونم بابت کار و این پاداش. *** ده روز از محکوم شدن میلاد میگذشت، ده روزی که فقط بر زبان جاری شدنش ساده بود، اما زندگی کردن این مدت برای دو عاشقِ دور افتاده کار آسانی نبود. شیشهٔ عقب تاکسی زرد رنگ را پایین کشید، دلش آنقدر تنگ محبوبش بود که نفس کشیدن برایش سخت تر از جابه جا کردن عضو به خواب رفتهاش مینمود. سونیا دست بر شانه او نهاد. مگر میشد در این روزهای سخت سوگل را تنها بگذارد؟! دوستانی که علاوه بر هم خون بودنشان انگار که یک روح در دو بدن داشتند. - آبجی سوگلم؟! سمت سونیا رو برگرداند، چیزی نگفت، زنش تند قلب و ترس از اتفاقات ساعتی بعد توان سخنوریش را ربوده بود. سفیدی چشمانش به سرخی رفته و آبی آن نیز دو دو میزد. - اصلا نترس. یه روز باید این اتفاق میوفتاد دیگه، حالا هرچی زودتر بهتر! کمی تن صدایش را پایین آورد، به نگاه پر از استرس و نالان سوگل چشم دوخته و ادامه داد: - اینجوری نگام نکن، اگه میخوای یه بار دیگه احوال این روزا سراغت نیاد باید همه چی رو همین امروز بگی بهش. در میان هوایی به آن گرمی دستانش بی بدیل به تکهای یخ نبود، دست راستش را بالا برده و محکم به دهانش فشرده چند ثانیه بعد گفت: - آخه الان وقت مناسبی نیست، مکانشم خوب نیست. گناه داره! همان دستش را سُر داده و بر گلوی داغ دارش کشید. تصور عکس العمل میلاد برای بغضش اجازه ورود را صادر میکرد. - دق...دق میکنه، تنهاست! سونیا گلِ بوسهای را بر گونه چپ دختر عمویش نهاد و پاسخ داد: - اگه بعد آزاد شدن بهش بگی و بپرسه چرا زودتر بهش چیزی نگفتی؛ چی میگی؟! لبانش را کج کرده و ادامه داد: - در ضمن اینجوری بهتر میتونه فکر کنه! سوگل سر پایین انداخت، سونیا کمی شال مشکیاش را تکان داد تا تن کوره شدهاش آرام گیرد. - کدوم بار کج رو دیدی که به منزل برسه؟! نگاه سوگل بار دیگر متوجه او شد، منتظر ماند حرفش را کامل کند بلکه مفهوم سخنِ مبهمش را بیابد. - دروغ توی یه رابطه دقیقا به منزله همین بار کجه! دشمن هر رابطهای همین پنهانکاری و دروغه، بی اعتمادی میاره! به سوی سوگل نیم خیز شد، نگاهی به راننده انداخت و سپس آهسته گفت: - حقیقت رو بگو تا رابطه تون رو حفظ کنی عزیرم. ماشین از حرکت ایستاد و نگاه هر دو به اطراف چرخید، مسیر پایان یافته و به مقصد رسیده بودند، قلب سوگل از بهر نزدیکی به قلب دلدار تند میزد اما ترسِ رفتار میلاد یکی یکی از میان ضربانها میقاپید. زیپ کوچک پشت کیفش را گشود، کرایه آژانس را حساب کرده اول او و سپس سونیا پیاده شدند. تاکسی زرد که از کنارشان گذشت چادر مشکی تا شدهٔ روی ساقِ دستش را آزاد ساخت، کش آن را روی روسریش که به صورت لبنانی حالتش داده بود محکم کرد، سپس دو لبه چادر که جنس لطیفی داشت و مملوء از رایحه مادرش بود را به هم نزدیک کرده و نالید: - اگه این باری که میگی رو، توی وقت نامناسبی جا به جا کنم و سنگینیش بیوفته روی زندگیم چی؟!سونیا بر روی زمینِ خاکیِ جلوی زندان قدم برداشته به سوگل نزدیک شد، لبه روسری سورمهای دختر عمویش را صاف کرد و با لبخندی که سعی میکرد اضطرابی نداشته باشد گفت: - صداقت هیچ وقت به آدم آسیب نمیزنه، من فقط میخوام این حالِت رو دیگه هیچ وقت نبینم. دستانش را دور کمر سوگل پیچانده و سرش را روی شانه او گذاشت. - به خدا توکل کن، قلبت رو آروم می کنه. من پشتتم! پس از آنکه از آغوشش خارج شد دو انگشت اشاره دستانش را انتهای ابروان سوگل قرار داده و آهسته به دو سو کشید، ادامه داد: - از همین اول با این اخم نرو پیشش، میترسونیش دختر! ویرایش شده 29 مهر توسط mmmahdis لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در 19 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 آبان (ویرایش شده) پارت صد و سی ونهم روی صندلی پلاستیکی آبی رنگی پشت میزی هم رنگ وهم جنس صندلیها نشسته وچادرش را در آغوشش جمع کرده بود. نگاهش به اطراف میچرخید، سالن پر بود از خانوادههایی که برای دیدن عزیزشان به این مکانِ گرفته آمده بودند؛ هرچند هوای مکان گرفته بود اما دیدار فرد مذکور سبب شادی قلبشان میشد. در آهنی که باز شد صدای آزار دهندهاش سبب گشت سوگل ابرو در هم کشد و نگاهش را سوی در سوق دهد، اورا دید، محبوب قلبش را، دیده میلاد خیره دستبند دور مچش بود که سرباز در حال باز کردن قفل آن بود. لباسهای آبی رنگ راه راه زندان در تن نحیف میلاد زار میزد، دمپاییهای پلاستیکیاش نیز پاهای کبودش را بحر شلاق در بر گرفته بود، پاهایی که سوگل با دیدنشان قلبش به حزن نشست. ریشهایش بلند شده بود اما نامرتب نبود. اوج دلتنگیاش برای میلاد را با دیدن او فهمید، میلاد بدنش را به سمت سوگل برگرداند و به سویش گام برداشت، لبخند ساختگی سوگل پر کشید، گونه او کبود بود، میلاد لبخند که زد با اخم صورتش را جمع کرد، پهلویش چه مشکلی داشت که دست بر آن نهاده و بدنش کمی به راست مایل بود؟! چرا پایش لنگ میزد. میلاد را سالم به اینجا فرستاد اما این چه حالیست که از او میبیند؟! حکم شلاق چه ربطی به پهلو و گونه داشت؟! برخاست و قدمی به جلو برداشت، دلتنگیاش فزونی یافته و قطرهای از آن از چشم چپش لبریز شد، میلاد آهسته راه میرفت، زخم کف پاهایش هنوز بهبود نیافته بود؟! میلاد مقابل سوگل از حرکت ایستاد، سوگل به سرعت صندلی که روبه روی خود بود را برای میلاد عقب کشید تا کمتر اذیت شود، میلاد بی حرف روی صندلی نشست و سوگل نیز عقب گرد کرده و روی صندلی خودش جای گرفت. اشکش هنوز هم جاری بود، میلاد بر روی صورت محبوبش لبخند پاشید، هر چند گونهاش درد میگرفت اما نمیتوانست لبخندش را از لیلیاش دریغ کند. ـ چقدر چادر بهت میاد! گل لبخند سوگل نیز در میان اشکهایش شکوفا شد، دستی بر چادر کشید. لبخند در میان اشکها مانند رنگین کمان در میان باران بهاریست. ـ جدی؟! برای مامانمه! یه مقدارم برام بلنده. میلاد خندید و بعد از سوق دادن نگاهش به سوی کفشهای او چشمکی را به سوگل هدیه داد. ـ عجیبه سوگل کفش پاشنه دار نپوشیده! سوگل سر پایین انداخت، سروضع میلاد بر غصهاش افزوده بود و تاب خندیدن وَلوُ لبخندی راهم نداشت. دست سرد میلاد را که بر دستش حس کرد گفت: ـ تو دلت میخواد چادر بپوشم؟ اگه تو دوست داشته باشی میپوشم. میلاد فشاری بر دست سوگل اورد و با لبخندی که مهربانیش بر قلب سوگل مینشست گفت: ـ چادر به اندازه چندین نفر از یه زن مراقبت میکنه و بهش امنیت میده اما برای من خوده خودت مهمی، وجودت مهمه، درونت! سوگل بود که از بهر دوری این مدت چانهاش لرزید و آن را به دست مشت شدهاش تکیه داد. اگر میلاد حقیقت را بداند باز هم اینگونه از سوگل تعریف میکرد؟ بازهم خواهان وجود و درون پاک سوگل بود؟ باز هم با حال ناکوک لبخندهای مهربانش را سوی او روانه میکرد؟ ـ خیلی بده که نمیتونم به راحتی ببینمت. من واقعا شرمندتم. شرمنده اینکه بخاطر من به زندان افتادی؛ گونه و پهلوت چی شدن؟! میلاد به پشتی صندلی تکیه زد و دست چپش را به میان موهایش کشید، حینی که سر به بالا میراند چشم راستش را بست و لبش را به راست کش داد. ـ چیز جدی نیست ولی... دستش را سر داده و روی ریشهایش کشید. ـ جرمم ناموسی بوده دیگه! سوگل متوجه منظور او شد، یکبار چنین داستانی را شنیده بود و فهمید که زندانیها بهر اینگونه جرمی زیر بار کتک گرفتنش، دستش را بر دهانش گذاشته و اخم کرد. ـ اما توکه واقعا کاری نکرده بودی! میلاد سرخم کرد به پشت دست سوگل بوسه نشاند که با تذکر سرباز عقب کشید. ـ تو خودت رو ناراحت نکن. ولی نمیدونی چقدر دلم برای بوییدن موهات تنگ شده! سوگل نگاهی با غضب به سرباز انداخت و گوش سپرد به ادامه سخن میلاد. ـ گفتم بیایی هم ببینمت هم ازت سوالی داشتم. ضربان قلبش بالا رفت، نمیدانست سوال میلاد چیست اما امروز قرار بود او حرفهای بسیاری بزند و حقایقی را رو کند. به چشمان مشکی رنگ میلاد خیره شد و منتظر ماند سخن بگوید. ـ اونروز توی دادگاه چرا... اما پشیمان شد، از سوال پرسیدنش پشیمان گشت، او امروز سوگل را خواسته بود و او با کمال میل آمده بود، اگر نمیخواستش باز هم میآمد؟! سوگل متوجه منظور او شد، میلاد سخنش را در نیمه راه متوقف کرد اما سوگل باید میگفت، باید میگفت تا اولین ابهام او را از میان بردارد. ـ بابام. سر پایین انداخت، روی نگاه کردن در چشمان میلاد را نداشت. ـ گف اگه حرفی به نفع تو بزنم آقّم میکنه، به روح مادرم قسمخورد. دانهای اشک بر میز نشست. ـ من ترسیدم، آق پدر شدن خوب نیس! توی دوراهی بدی... میلاد دست بلند کرد، انگشت شستش روی قطره اشک زیر چشم سوگل نشست، بازهم سرباز بود که اخطار میداد، خیسی اشک دلدار که انگار از پوست میلاد به خونش نفوذ کرده باشد غم سوگل را در سرتا سر قلب او حککرد. ـ دیدی که حرفم رو ادامه ندادم سوگلِ زندگیم. مهم اینه الان پیشمی. اگه من رو نمیخواستی نمیومدی! این دوماه هم هرچند سخت ولی میگذره. بی توجه به افراد اطرافشان دست میلاد را درون دو دستش گرفت و سوی لبانش برد، بوسهای بر زخم پشت آن نشاند و پیشانیش را بر آن نهاد. گویی سرباز هم دلش به حالشان سوخت که دیگر اخطاری صادر نکرد. همانگونه که سرش پایین بود ادامه داد: ـ نه، بزار همه چی رو بگم، همه حقیقت رو! امروز دیگه... دیگه نباید دروغ و چیز پنهونی بینمون بمونه! ویرایش شده یکشنبه در 18:04 توسط mmmahdis لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در چهارشنبه در 22:00 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 22:00 پارت صدو چهل دروغ و پنهان کاری تنها کلمههایی بودند که بلند و با صدای سوگل در ذهن میلاد اکو میشد. « از کدوم دروغ حرف میزنه؟ چی رو ازم پنهون کرده؟ چه دروغی به خورد ذهن من داده؟» دروغ! چیزی که میلاد هیچوقت در رابطه از آن استفاده نکرده بود هیچ؛ حتی چیزی را از سوگل پنهان هم نکرده بود. ـ دو...دروغ؟! سوگل سر بلند کرد، چادر از سرش افتاده و به پایین کمرش رسیده بود، میلاد دیگر نمیخندید، در نگاهش تردید بیداد میکرد، دیدهاش دیگر مهربان نبود، انگار که عشق هیچگاه به چشمانش قدم نگذاشته باشد. باری دیگر دستان سوگل به دور پنجه دست میلاد گره خورد. ـ دروغ نه میلاد، دروغ... خواست بگوید دروغ نگفته اما؛ اما معرفی کردن بنیامین بجای خواستگار به عنوان دوست پدر دروغ نبود؟! پنهان کاری هم چیز خوبی نبود که بخواهد دروغش را با پنهان کاری توجیه کند. اما مجبور بود دلیلی بیاورد تا میلاد رام شود. ـ من فقط یه چیزهایی رو نگفتم. بغض در این موقعیت هم رهایش نمیکرد. نگاهش تند تند تار میگشت و گلویش بهر بغض میگرفت و صدایش لرزان میشد. ـ اونروز که خونمون اومدی... سوگل در جواب سخن میلاد سرتکان داد، سرتکان داد و تایید کرد. اشک روی لبانش را با کشیدن آنها به داخل دهانش زدود و پاسخ گفت: ـ آره؛ اومدم بگم روم نشد، ترسیدم. میلاد باری دیگر دستش را از دست سوگل کشید، سوگل حین آهستهای کشید و نگاهش بیشتر به گِل غم نشست. گلوی میلاد نیز گیپ شده بود، او نیز بغض کرده بود؟! ـ اگر، اگر این اتفاق نیوفتاده بود... سوگل روی صندلی به جلو خزید، اشکهایش را با پشت دستانش فراری داد، آب دهانش را پایین فرستاد و پیش از پایان یافتن جمله میلاد گفت: ـ میلاد من... میلاد دستش را به نشانه سکوت در مقابل صورت سوگل بلند کرد، سرش پایین بود و چشمانش بسته. تلاشش برای راندن آب دهانش به گلو از پیش بغض سخت بود! بغضی که کوه شده و راه نفسش را نیز تنگ کرده بود، بهر همین سینهاش تند تند بالا و پایین میشد. ـ تروخدا حقیقت رو بگو؛ مقدمه نچین ومعطل نکن. جوابش سکوتی از سوی سوگل بود، نمیدانست چگونه حرفش را شروع کند، نمیدانست چگونه کارش را توجیه کند، چگونه سخن بگوید که میلاد به عمق قلبش و حقیقتی که میگفت مطلع شود. صدای پسر بچهای که میز کناریشان در کنار پدر و مادرش نشسته و با پدرش سخن میگفت توجهش را جلب کرد. ـ بابا مامانی میگه هیچوقت نباید دروغ بگم حتی اگه به ضررم باشه. اما دیروز توی باشگاه امیر و سجاد باهم دعواشون شد و تقصیر سجاد بود. منم کنارشون بودم و وقتی خانم مربی از من پرسید که تقصیر کی بوده من راستش رو بهش گفتم. ولی حالا سجاد باهام قهره... چشم بست، از در و دیوار برایش ندا می آمد و از پنهان کاریش بیشتر نادم میشد. دیگر به جواب پدرِ بچه توجهی نکرد، اما باید همه چیز را میگفت، آخر تا کی به این پنهان کاری ادامه میداد؟ حال میلاد امروز با اینکه کمتر از یکماه از رابطهشان میگذشت به این روز افتاده بود اگر ادامهاش میداد چه میشد؟ ـ بنیامین... بازهم نام این مردک؛ نفسش را محکم به بیرون فرستاد، عصبانیت نیز خود را هم جوار بغض قرار داد، هیچوقت احساس خوبی نسبت به او نداشت، حالا دلیلش را میفهمید! سیب گلویش بالا و پایین گشته و به چشمان اشک بار سوگل خیره شد. ـ اون... فقط دوست بابام، نیست. اون... نگاهش را به اطراف چرخاند، در دل آرزو کرد که ای کاش سونیا داخل میآمد و او حقیقت را به میلاد میگفت، سوگل از پسش بر نمیآمد، جرئتش را نداشت! میلاد منتظر بود، بیشتر از همیشه، میترسید چیزی بگوید، اصلا میترسید چیزی بشنود اما گوشهایش هم با او مخالف بودند چون حتی صدای نفس خود را نیز نمیشنید و کل وجودش گوش شده بود تا نسبت بنیامین با سوگل را بداند. ـ اون، خواس... خواستگارمه! بلاخره گفت، اما دستان میلاد شل شد و روی میز افتاد، خون درون رگهایش انگار از حرکت ایستاد که کل وجودش یخ بست. او مانند چشمانش به سوگل اعتماد کرده بود و او اینگونه بازیش داد! هق هق گریههای سوگل توجه خیلی از افراد را به سویشان جلب کرده بود، سربازها نیز خیرهٔ صورتماتم گرفته میلاد بودند. ـ ولی بخدا میلاد من... من نمیخوامش، من دوسش ندارم، من... کاری که آغاز کرده بود را باید هرطور شده به پایان میرساند، نمیشد نیمه کاره رهایش کند. ـ میلاد... دهان میلاد که برای سخن گفتن گشوده شد سوگل سکوت را برگزید. ـ اما من از همون اول باهات صا... صادق بودم. سوگل نگاهی به سرباز روبه رویش انداخت و تقاضای لیوانی آب کرد و پشت انگشتانش را به زیر چانه خیسش کشید. ـ میلاد تو خودت گفتی اگه می فهمیدی پای یکی دیگه تو زندگیم هست میری! خودت گفتی بخاطر من از خودت میگذری، همون روز اول؛ توی کافه! سرباز لیوان یکبار مصرف پر از آب را روی میز گذاشته و تذکر داد که آرام باشند. ـ این حرفت من رو ترسوند. من از رفتنت واهمه داشتم، من... من اصن بنیامین رو دوست ندارم. ** همه چیز را برای میلاد تعریف کرد دقیقا از همان روز اول، برای هرکدام هم نشانهای از آن روز آورد تا میلاد باور کند. ـ یادته اونشب اومدی در خونمون چون من گوشیم روجواب نمیدادم؟! نفس کشیدن برای میلاد دشوار شده بود، انگار حقیقتی که سوگل میگفت دو دستی گردنش را چسبیده باشد، دستانش میلرزید و قطرهای اشک بود که به سختی خود را به لبه پرتگاه نگاهش رساند. ـ بعد از رفتن تو بود که بابام بهم گفت فقط به ازدواجم با بنیامین رضایت میده! اشکی دیگر نیز راه دوستش را در پیش گرفت و در ریشهای میلاد ناپدید شد. پایش را تند تند تکان میداد و میزان اظطرابی که داشت را به نمایش در میآورد. ـ صبحش که رفتم بانک بنیامین انگشتر حلقهای که بهم دادی رو توی دستم دید، چنان انگشتام رو بهم فشار داد که دستم اونجوری کبود شد. میلاد آرنج دست راستش را روی میز نهاد و سرش را بر کف دستش تکیه داد. موهای بلندش را میان پنجه گرفت و کشید. نمیدانست غصه بلایی که سر سوگل آمده را بخورد یا بلایی که سر خودش آمده بود را! سوگل بینیاش را بالا کشید و پره بینیاش را خارانده و ادامه داد: ـ بخاطر همین حرفا و اتفاقا بودکه نمیتونستم راحت راجب تو با بابا صحبت کنم. ـ اگه میگفتی بنیامین رو دوست نداری که از پیشت نمیرفتم! حرفی نمیماند که سوگل بزند. ولی صدای آهسته و بغض دار میلاد که میلرزید دلش را به آتش کشید، سکوت کرد و سر افکند. ـ من اگه دوسِت نداشتم روز بله برون میذاشتم انگشتر نشونش رو دستم کنه یا روز عقد فرار نمیکردم برم خونه مادرجونم قایم بشم. آنگار آب سردی روی سر میلاد بریزند هنگ کرد، چه میشنید؟ بله برون؟ عقد؟! با بنیامین؟ از چه عشقی سوگل حرف میزد؟! نگاهش را بالا آورده و ناباور به سوگل خیره شد؛ واقعا توقع بخشش داشت؟!سخن ریحانه پس از پایان جلسه دادگاه به ذهن میلاد برگشت، موقعی که میلاد از مادرش درخواست داشت که هوای سوگل را داشته باشد. «ـ یعنی چی بیگناهه برادر من بخاطر اونه که پای تو به زندان باز شده، فقط به اسم مزاحمت برای مادمازل؛ اگه اون نبود الان تو به زندان نمیرفتی. ـ ریحانه ببین سوگل بیشتر از تو برام عزیز نباشه کمتر از توهم نیست؛ پس لطفا راجبش قضاوت نکن، حتما یه دلیلی داشته که چیزی نگفته.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در چهارشنبه در 22:05 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 22:05 پارت صد وچهل ویکم از جا برخواست، نفسش تنگ شده بود، از دروغ متنفر بود و حالا عزیزترینش ناف رابطه را با دروغ بریده بود. سوگل نیز بلند شد، نمیتوانست اجازه دهد میلاد اینگونه از کنارش برود، دو دستش را روی ساعد دست او گذاشت. میلاد سر برگرداند، انگار که بدنش را برق گرفته باشد در تنش سرما پیچید، قطرات اشک سوگل پشت سر هم بر لبانش بوسه مینشاند، نگاه میلاد به دستان سوگل نشست، اخمهای او معشوقهاش را میترساند. جدایی، قلب عاشق سوگل رانابود میساخت. ـ اینجوری... ن...نرو! میلاد برگشت، دستش را از دست محبوب جفاکارش به ضرب کشید و سرش را کمی به گوش سوگل نزدیک ساخت. ـ نامردیت روچجوری... ضربهای محکم بر سینهاش نشاند بلکه بغض از ترس فراری شود،ضربهای که صدایش سبب چشم بستن سوگل وجلب توجه اطرافیان شد. ـ میتونی جبران ک...کنی؟! هان؟! کلمه آخر جملهاش را زد سوگل قالب تهی کرد و پسر بچه میز بغلی به آغوش پدر چسبید. دیگر برایش اهمیت نداشت که دیگران اشکش را ببینند، گور پدر آنکه گفت مرد گریه نمیکند. ناخونهایش را محکم در کف دستش فرو کرد و دندان بر هم کشید. ـ با خودت چی فکر کردی؟! وضع من رو ببین سوگل؟! به خود اشاره کرده قدمی عقب رفت. ـ من توخوابمم نمیدیدم زندان برم ولی به خاطر تو... سربازها به سویش آمدند، زیادی جو را متشنج ساخته بود. سوگل لیوان آب را به سوی میلاد گرفت و خواهش کرد جرعهای بنوشد. اشکهایش تند تند میچکید و وجودش را بی حال تر میکرد. ـ حرفی ندارم جز... ببخش من رو میلاد... میلاد با پشت دست ضربهای به لیوان آب زد و آب درون آن به سمت راست پرتاب شد، سربازها دستانشان را دور بازوهای میلاد پیچیده و او را سوی دری که به سویش میرفت کشاندند. ـ چجوری ببخشمت سوگل؟! هان؟! چجوری؟! منه بدبخت همه چی رو بهت گفتم، از همون اول؛ چه به ضررم بود چه نه! ولی توی نامردِ بی معرفت... دستش را سوی سوگل برده و به ضرب تکانش داده و عصبی بر سر سوگل داد کشید: ـ نگفتی، دروغ گفتی، پنهون کردی، موضوع به این مهمی رو پنهون کردی. با مشت چند ضربه محکم به سینهاش نشاند و گفت: ـ به من میگفتی دوسم داری، میگفتی عاشقمی ولی از اونوَر با اون یارو آزماش قبل عقد میرفتی و مراسم بله برون برگزار میکردی سوگل. هق هقش را رها کرد و خواهش گرایانه به سوگل گفت: ـ چجوری ببخشمت، سوگل... با حرفات جونم رو... سربازها میلاد را به سوی در می بردند، میلاد عقب عقب میرفت و سوگل رو در روی میلاد حرکت میکرد. حال سوگل دست کمی از میلاد نداشت او نیز بلند بلند هق هق میکرد، حال دو نفرشان سبب دلسوزی اطرافیان گشته بود. ـ اگر نبخشی؛ میمیرم! غم درون کلامش باعث شد اعدامی حاضر در آن مکان نیز درد دل خود را به فراموشی سپرده و خدا را شکر کند که هیچوقت نشد که عاشق بشود؛ اینجور یکبار میمُرد اما اگر عاشق میشد! به در بزرگ آهنی رسیدند، یکی از سربازها در را گشود و میلاد قبل از گذر حرف آخرش را زد. ـ دیگه نیا! نمیخوام هیچوقت ببینمت. هیچوقت! میلاد از در عبور کرد و در بسته شد، صدای بلندش در فضا و ذهن سوگل اکو میشد، قدمش که به زمین نشست زانویش استخوان در استخوان قفل نکرده پخش زمین شد و چادر مشکیش بر زمین پهن گشت، نگاهش به درِ مقابل حک شد، میلاد حرف آخرش را زد و رفت، رفت و تمام شد، رفت و سکوتی محض مکان مربع شکل بزرگ را در برگرفت. در نظرش همه چیز پایان یافت، میلاد دیگر به سویش باز نمیگردید، سربازی که میلاد را به همراه یک نفر دیگر به سوی در برده بود به سمت سوگل حرکت کرد. او نیز اخم کرده بود، زیادی این زوج اوضاع را به هم ریخته بودند، سوگل روی دو پا افتاده، پاهایش را جمع کرده و سرش را روی ساعد دستش بر زمین قرار داده بود، گریه تنش را میلرزاند اشکش تن یخ کرده زمین را گرما میبخشید. ـ خانم لطفا از روی زمین بلند شید. صدای سرباز را که شنید تنش دیگر نلرزید، سربلند کرد، سرباز نیز چشمان غمگینی داشت؛ او نیز دلش برای عشق عمیق بین این دو میسوخت. در آن لحظه فقط یک خواسته داشت آن هم اینکه میلاد برگردد، برگردد؛ در را باز کند، به سویش بدود، دستش را بگیرد و بلندش کند. اما همه چیز تمام شده بود! تنها کسی که برای بلند شدنش در آن ثانیهها کمکش میکرد زانوی خودش بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در چهارشنبه در 22:12 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 22:12 پارت صد وچهل و دوم نگاهش را از سرباز گرفت، دوست نداشت کسی به او ترحم کند، دست راستش را روی موزائیکهای خاکستریِ خاکی بندِ زمین کرد، پایش را حرکت داد و برخاست، لبه چادر نیز زیر پایش ماند و با کشیده شدنش لبه روسریش کج شد. احساس میکرد روی زمینی پر از زغال و خاکستر ایستاده است، پاهایش میسوخت و کل تنش را میسوزاند، اما نه؛ تمام آن داغی، از قلب بازندهاش بود، قلبی که با ندانم کاریِ مغز به این حال و روز افتاده بود. قدم که برمیداشت، حس میکرد مغزش در جمجمهاش تکان میخورد، سربازی لیوانی آبی در مقابلش گرفت. اما اگر تمام اقیانوسهای جهان را نیز مینوشید داغ دلش رفع نمیشد که هیچ بدتر هم میشد، درست مانند وقتی که با صورتی اشکی خود را درون آیینه نظاره کنی! دست پشت صندلي که زنی با چثهای ریز روی آن نشسته بود، نهاد. چشم برهم گذاشت بلکه حجم اشک جمع شده در دیدگانش بچکد تا شاید جلوی پایش را واضح ببیند. به سختی خود را به در خروج رساند، سونیا بیرون آن در انتظارش را میکشید، او نیز صدای فریاد میلاد را شنیده و نگران بود. سربازِ جلوی در، که در را باز نمود سوگل از درگاه آن گذشت و سونیا بود که به سویش دوید. ـ چی شد؟! سوگل به دیوار کنار در تکیه زد و همانجا نشست. پر روسریش که به صورت لبنانی بسته بود از گیره جدا شد و افتاد، سونیا جلویش روی دوزانو بر زمین جای گرفت. ـ آبجی سوگل؟! بهم بگو چی شده! ـ سونیا تو گفتی الان بگم به... بهتره؛ ولی... سونیا قدم بلندی برداشت و در کنارش نشست و سر سوگل را به آغوش کشید. ـ میلاد عصبی شد، دوباره اشکش رو درآوردم، گفت... نمیتوانست آخرین کلام میلاد را بر زبان جاری سازد. توانش را نداشت. ـ سونیا انگاری یه سرنگ زدن تو رگم هرچی انرژی داشتم رو کشیدن. خالیم، خالیه خالی. خیلی... به میلاد، بد کردم. سونیا نیز بغض کرده بود، بر سر سوگل بوسه زد، با خود گفت «چرا شانس تو اینجوریه آخه!» حضور کسی را که کنار خود احساس کرد سر برآورد، امیرمهدی بود، پسرخالهای که قرار بود سونیا تا چند روز دیگر با او نامزد کند. ـ حالتون خوبه سوگل خانم؟! او که از قضایا مطلع نبود حالا با دیدن حال سوگل سوالات زیادی در ذهنش ایجاد شده بود. سونیا برخواست، دست دختر عمویش را نیز گرفت و کمکش کرد بلند شود. سوگل که ایستاد سونیا چادر او را از سرش برداشت و روی دست خود انداخت. امیر مهدی جلوتر از آن دو حرکت کرد و پس از باز کردن قفل درها درِ عقب را برای آنها باز نمود. ـ سونیا میلاد داغون میشه با این کارم. ازمگله کرد گفت، من از همون اول همه چیز رو بهت گفتم ولی تو موضوع به این مهمی رو ازم پنهون کردی! سونیا نیز در کنار سوگل روی صندلی عقب نشست و سوگل کمی خم شد و سرش را روی پاهای سونیا قرار داد. ـ حال خودت رو دیدی سوگل؟! ـ اونجا کتکش زده بودن سونیا؛ بجز شلاقا، اینا همش تقصیر منه! سرباز قفل در را باز کرد و میلاد به درون راه روی وسط سلولها وارد شد. حالش اصلا خوب نبود. عصبانیت، غصه، بغض و اشکهایی که اجازه خروج نداشتند همگی دست به دست هم داده و روی قلبش نشسته بودند. میخواست به سرویسها برود وچند مشت آب سرد به صورت خود بپاشد شاید بهتر میشد! پاهایش توان نداشت و کفشهایش روی زمین کشیده میشد و صدا میداد. چگونه جلوی آن همه مرد اشکش را روانه میساخت؟ ولی با این حال هرکه حالش را میدید به درونش پی میبرد. این را فردی ثابت کرد که خوش زبان نبود و بهر جرم میلاد بسیار کتکش زده بود. صدای پوزخندش را میلاد شنید و چشم در کاسه چرخاند. ـ چیه آقا میلاد؟! ناراحتی! نکنه کاری که با دختر مردم کردی رو سر خواهرت آوردن؟! امان از افرادی که اول حرف میزنند و بعد فکر میکنند! دلش میخواست دق و دلیاش را سر کسی خالی کند و آن فرد بهترین فرصت را در اختیارش قرار داد. چشمان خونیاش را به چشمان خونسرد مرد گره زد، دستش مشت شد، دندان بر هم سابید و فاصله کوتاه بین خودشان را پر کرد و مشت محکمش را روی گونه فرد نشاند. این همان فردی بود که آن ضربه محکم را بر پهلویش زد. مشت دوم را که روی دماغ فرد زد خون از بینیش بیرون جهید، تصور بنیامین در کنار معشوقهاش درد داشت. کسی جدایشان نمیکرد، اشک جمع شده در چشمانش از جاری شدن واهمه داشت. دق و حرصش را میشد از رگ بیرون زدهٔ وسط پیشانی و صورت لرزانش متوجه شد. همه تشوق میکردند و هرکس نام یکیشان را صدا میزد، گویی که در مسابقه کشتی کج شرکت کرده باشند. مردک ظالم هم رحم نداشت، دقیقا همان جاهایی ضربه میزد که از کتک چند روز پیش هنوز کبود بود و دردناک. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mmmahdis 163 ارسال شده در چهارشنبه در 22:17 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 22:17 پارت صد و چهل و سوم تنها کسی که برای جدا کردنشان دست به کار شد محمد رسول رفیق و هم سلولیش بود. با دو خود را به آنها رساند و مرد را از روی تن میلاد بلند کرده به سوی مخالف هلش داد، جلو رفت، کنار میلاد بر روی زانوهایش نشست و به میلاد که نیم خیز شده بود تا بلند شود کمک کرد. دماغش خونی بود و زخم زیر موهای جلوی سرش نیز باز شده بود. چشمان میلاد میسوخت. اشک هایش انگار نمکی بر روی زخمش بودند که این چنین دیدهگانش را میسوزاندند. ایستاد و دست بر پهلویش گرفت،دست محمد رسول را پس زد، دلش برای امینی که یک هفته از آخرین دیدارشان میگذشت تنگ شده بود. سوی سرویس ها قدم نهاد، خدا را شکر کرد که کسی آنجا حضور نداشت، شیر روشویی را باز نمود، در آینه لک دارِ آن چهرهاش را نظاره کرد، دستانش را تکیه گاه بدنش به روی سنگهای سفید رنگ دو سوی روشویی قرار داد، شانههایش لرزید و گریه مردانهاش فضا را غم پاشید. صدای قدمی را که شنید دستانش را زیر شیر برد و پی در پی چند مشت آب بر صورتش زد. ** آخر شب سردردش به حدی شدید شده بود که به بهداری آورده بودندش. دکتر آنجا اول فشارش را گرفت، آنهنگام که آرنجش را بر میز گذاشته و چشمانش را پشت کف دست دیگرش پنهان ساخته بود. سرش نبض میزد، نبض شقیقه و گوشه پیشانیش. کار دکتر که تمام شد دستش از فشار زیر دستگاه آزاد شد. ـ چیکار کردی با خودت مرد؟! فشارت روی۱۸ هست. چیزی نگفت و سرتکان داد. ـ قبلا هم سابقه فشار بالا داشتی یا نه؟! تهوع هم داری؟ نگاه تارش را به دکتر جوان دوخت، او چه میدانست از حال میلاد؟! ـ اولین باره. آره. دکتر از جا برخاست و میلاد را راهنمایی کرد تا روی تخت دراز بکشد باید سریعا برای پایین آوردن فشارش دارویی تزریق میکرد. ـ اولین بارمه اینجوری میشم، چون از اعتمادم سوءاستفاده کردن؛ چون... صدایش را پایین آورد و چشم بسته زیر لب ادامه داد: ـ چون خر فرضم کردن! کاری که سوگل با او کرده بود غمی بزرگ را بر دلش نگاشته بود، احساس میکرد هر کس که اورا میبیند آبشار حسرت را از چهرهاش متوجه میشود. چقدر الان پای مادرش را میخواست، بوی عطر چادر نمازش را، موقعی که نمازش رو به پایان است وقتی که از آخرین سجده نماز بر میخیزد سر بر پایش بگذارد و دست مادر بر روی موهایش نشیند. ـ باید مهمون ما باشی فعلا یه سرم باید بزنی. صدای دکتر از فکر خارجش کرد، جوابی نداد، سوگل کاری کرده بود که حس کند پیمانه عمرش لبریز شدهاست. «سوگلی که عین چشمام بهش اعتماد داشتم چنان با اعتمادم بازی کرده که انگاری با سر از فاصله خیلی زیاد افتادم.» دستش را بالا برده و بر پیشانیش نهاد. حالم مثل یه بازیکن ذخیرهاس مثل اون که اگه بازیکن اصلی نتونه بازی کنه اون رو بازی میدن حس میکنم سوگل من رو ذخیره نگه داشته بود، نگه داشته بود تا اگر یه روز اون...» چشم در کاسه چرخاند حتی دوست نداشت نام بنیامین را در ذهن جاری سازد چه رسد بر زبان. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری