رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده


پارت صد بیست و چهارم
روبه روی میلاد نشسته چشمان شادمان او را می‌نگرید، از شدتِ تپشِ تندِ قلبش، دهانش به کویری خشک شباهت داشت. دلدارش که روی تخت خوابِ خود نشسته بود، پرسید:
 - بگو ببینم چی می‌خوای بگی.
نمی‌دانست چگونه باید سخنش را شروع کند. اصلا چه بگوید؟ حالا که موقعش رسیده حسی ضد و نقیض قلب و ذهنش را تسخیر کرده بود!
 لبخندی مضطرب زد، دستش را روی دسته صندلی تکیه‌گاه برگزید و گفت:
- میشه من برم یه لیوان آب بخورم و بیام؟
کمی صورت کشیده‌اش را به نزدیک سوگلیِ قلبش برد، با لبخندش دل او بازهم به دام چال لپ‌هایش افتاد. 
- می‌خوای من برات بیارم؟!
از جا برخواست، با نگاهی سوی در اتاق گفت:
- نه، نه خودم میرم.
میلاد چشم بر هم نهاده سوگل راه افتاد، می‌خواست در این مسیرِ هرچند کوتاه فکر کند.  لیوانی از جا ظرفی برداشت و آن را از آب شیر پر کرد، اَهرُم شیر را پایین برد و لیوان را لبه سینک گذاشت، دست چپش را بر سینه‌اش گرفت و نفس عمیقی کشید. 
می‌ترسید، از عکس العمل میلاد پس از فهم حقیقت واهمه داشت. روناک فلاسک بدست وارد آشپزخانه شد و تا او را در آن حال دید پرسید:
- خوبی گلم؟
صدا را که شنید چشم گشود، استرس قلبش روی لبخندش نیز تاثیر داشت. بعد از بالا بردن لیوان، همزمان با پاسخش سر تکان داد.
- آ...آره.
تمام محتوای لیوان را به گلو فرستاده و پس از آن با قدم‌هایی بلند از چهارچوب یک متری آنجا خارج گشت.میلاد در جای قبلش نشسته و به عکس سوگل که تازه از کشو خارج ساخته و کنار آیینه قرار داده بود نگاه می‌کرد.
 بس که محو عکس بود متوجه بازگشت سوگل نشد، او نیز چیزی نگفت، باری دیگر به اطراف اتاق نگاه گرداند، از شدت ترس دلش می‌خواست وقت کشی کند!
تختی یک‌نفره با رویی خاکستری در میانه اتاق وجود داشت که دیوار روبه روی آن توسط شاسی بزرگی از عکس میلاد که درون آن زیباییش به ماه آسمان دهان کجا می‌کرد، پوشیده شده بود؛ پالتویی مشکی به تن داشت با پلیور یقه اسکی زرشکی، موهایش را نیز مانند همیشه به راست کج کرده و باز هم همان لبخند که دل را بدجوری آب می‌کرد!دیوار سمت چپ به طور کامل پر شده از کمد‌های قهوه‌ای و قسمتی از آن به صورت بوفه قرار داشت که میلاد درونش را از وسایل تزیینی قدیمی و انواعی ماشین پر کرده بود.
 سوی دیگر تخت یعنی مقابل در نیز به عنوان جایگاه میز آرایشِ ست کمدش برگزیده گشته؛ ادکلن، ژل و برسش را روی آن قرار داده بود. 
چیزی که نگاه سوگل را بیش از همه به خود جلب کرد عکس خودش بر روی آن میز بود. لبخند زد و سمت میلاد که دستش را سوی او دراز کرد گام برداشت.
 دست در دست مردانه او گذاشته نگاه خندان میلاد را با نگاهش گره زد و کنارش روی تخت سُکنا گزید.
- این عکس رو از پیجم برداشتی؟
میلاد چشمکی نثارش کرد، به عکس نگاه افکند و با خاطرات خوشش جوابی را بر لب جاری ساخت.
- تنها راهی بود که می‌شد یه عکس خوب ازت چاپ کنم. تو بانک که نمی‌شد عکس گرفت.
سوگل خندید، اما بازهم ضربان تند قلبش او را یاد دلیل اینجا بودنش انداخت. روبه روی میلاد چهار زانو زد و به یقه پیراهن سبز یشمی‌اش خیره گشته آب دهانی فرو داد.
- راستش...خوب...
میلاد پا روی پا انداخت، انگشت اشاره دست راستش را به صورت خم زیر چانه جانانش قرار داد و او را مجاب کرد به چشمانش نگاه کند. لبخندش به مانند ماهِ شب چهارده در صورتش می‌درخشید.
- جون دلم، چی می‌خوای بگی که باعث شده ضربان قلبت تا این حد بالا بره؟
ابروهای زیبا و بلند سوگل بالا رفت و متعجب نگاهش را به دیده مشکیِ میلاد که حس قدرت بر او القا می‌کرد دوخت. 
میلاد که میمیک صورت دلدارش را دید دست بر سینه جمع کرده و بر لبخندش رنگ داد، به مانتوی سبز او اشاره زد و ادامه داد:
- آخه داره لباست رو می‌لرزونه.
سوگل همراه با نفس راحتش خندید که میلاد برای آرام کردن دلبرش ادامه داد:
- حرفت رو بزن، منم یکم باهات حرف دارم.
دهان باز کرد سخن آغاز کند که با صدای روناک صرف نظر کرده و رویش را از میلاد برگرداند، جامیوه‌ای بزرگ و پر از میوه‌ای را در دست راستش و در دیگری دو پیش دستی داشت؛ به آن دو که رسید میلاد را مخاطبش برگزید.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 129
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: هِوارِجان نویسنده: محدثه اکبری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: دختر و پسری از طبار لیلی و مجنون، عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند...  رو

پارت اول صدای ضبط شده‌ای که شماره پنجاه و چهار را صدا زد، مرد مراجعه کننده را از فکر خارج کرد، از روی صندلی‌های فلزی درون بانک از کنار دختر بچه‌ای زیبا و دوست داشتنی بلند شد به سمت میز سوگل رفت،

پارت دوم هرچه نفرت در وجودش داشت را به چشمان آبی رنگش تزریق کرد و با اخمی که میان ابروانش خطی عمودی کشیده بود به رییس زل زد. اما بنیامین بدون توجه به نگاه پر اخم سوگل عطر لبخندش را پی در پی به سو

ارسال شده در (ویرایش شده)


پارت صد و بیست و پنجم
- میلاد مادر، من میرم یکم استراحت کنم از سوگل جان پذیرایی کن، چای هم حاضر کردم برو از آشپزخونه بیار!
میلاد دست بر چشم راستش گذاشت و از جا بلند شد، روناک به داخل اتاق قدم برداشته با لبخند روی فرش خاکستری نشست و سوگل نیز به احترام او بر زمین جای گرفت. 
پیش دستی برداشت و خوشه‌ای انگور به همراه تعدادی گیلاس در آن گذاشته و به دست سوگل داد.
- بخور دخترم.
سوگل تشکر کرد که روناک برخواست، باز خواست به احترام او بلند شود که روناک دست بر شانه‌اش نهاد و مانع شد.
- راحت باش.
آمدن میلاد همزمان گشت با رفتن مادرش؛ روبه روی سوگل چهارزانو زد، سینی استکان‌ها و فلاکس را کنار پایش گذاشت.
- خب سوگل بانو! حالا تجهیزات محفل هم آماده است، بگو ببینم حرفت رو!
لبخند زد، قصد کرد دانه‌ای انگور به دهان بگذارد بلکه اضطرابش کاهش یابد. پس یکی به دهان خود گذاشت و دانه‌ای را به سمت میلادِ جانش گرفت. شادی مصمم شد در قلب میلاد خانه گزیند. 
- میدونم... میدونم ممکنه از حرف‌هام دلخور بشی. من... میدونم باید زودتر این‌هارو بهت می‌گفتم...
دستش که گیلاسی را در خود حبس کرده بود ثابت ماند.
 « چه می‌خواست بگوید؟! تنها چیزی که میلاد را دلخور می‌کرد فقط از دست دادن سوگلش بود ولا غیر!»
دستش را عقب کشید، ناباور خیره دختر مورد علاقه‌اش شد، سوگل پیش دستی جلوی پایش را کنار گذاشته و روی دو زانو نشست. میلاد چشم بست و پس از گشودن آن‌ها جدی پرسید:
- چی می‌خوای بگی؟!
 دستش را بر ران پایش کشیده و سر پایین انداخت، موهای جلوی سرش مانع دیدنش توسط میلاد می‌شد. 
- میگم... همه چی‌رو میگم... ولی تروخدا قول بده من رو ببخشی!
عرقی از سر ترس بر جناغ سینه میلاد راه گرفت «چی می‌خواد بگه که اول قول می‌گیره ببخشمش؟!»
صدای زنگ گوشی سوگل اجازه نداد میلاد سوالش را باری دیگر تکرار کند. نگاه خودش هم به سوی کیف صورتیَش که صدای زنگ از آنجا می‌آمد چرخید. دست میلاد سوی صورت یارش رفته و موهایش را به پشت گوشش روانه ساخت، چقدر دلش تمنای بوییدن این موهای خرمایی را از نزدیک داشت! سوگل که متوجه دست گرم او شد برگشت، نگاه میلاد از او می‌خواست به گوشیش بی‌اهمیت باشد و جواب او را بدهد، اما سوگل نگران بد خواب شدن روناک بود که روی کناره درون سالن پذیرایی به استراحت می‌پرداخت.ناراضی نگاه از دیده پریشان میلاد گرفته و بلند شد،  موبایل را از درون کیفش که کنار در ورودی اتاق قرار داشت خارج کرد، نام بنیامین در بالای صفحهٔ سفیدِ گوشی نیشخند میزد. تلفن را کمی کج کرده دریای چشمانش را به میلاد هدیه ساخت.دوست نداشت جواب بدهد اما اگر بنیامین ادامه می‌داد و بازهم زنگ می‌زد اجازه نمی‌داد تمام حقیقت را بلاخره به میلاد بگوید، ایستاد و از در خارج شد.- الو؟!بنیامین به گوشهٔ سالنِ مکان رفت، اخمِ چهره‌اش تمام حس پیروزیش را می‌خشکاند.- چرا من هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی؟ نمیگی شاید کار خیلی واجبی داشته باشم؟!سوگل کمرش را گرداند و با نگاهی گذرا به میلاد که او نیز با نگاهی بی فروغ خیره‌اش بود پاسخ فرد پشت خط را داد:- چی میگی شما؟ یک‌بار زنگ زدی که جواب دادم.بنیامین پوزخند زده دست بر کمر گرفت.- اگه گوشیت رو نگاه کنی متوجه پنج تا میسکالم میشی!سوگل چشم بست، نفس را در ریه حبس و سر تکان داد.- دارم میگم یبار بیشتر زنگ نزدی، اگه هم زدی گوشی من زنگ نخورده. حالا چیکارم داشتی؟!
 

ویرایش شده توسط mmmahdis
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت صدو بیست و ششم
بنیامین کلافه بود، این را می‌شد از سرعت تنفسش و در یک جا بند نبودنش فهمید. آژیر ماشین‌های پلیس هم روی نروش رژه می‌رفت.
- بیا کلانتری. بابات رو بازداشت کردن.
سوگل که تصمیم داشت قدمی به جلو بردارد، گامش کامل نشده متوقف شد. ضربانِ عضو درون سینه‌اش کند گشت و نگاهش به سمت میلاد برگشت.
 « به چه دلیل پدرش را گرفته بودند؟!»
- برای چی؟!
بنیامین متوجه غم صدای معشوقه‌اش شد، چهار انگشت دست راستش را بر تخت پیشانیش کشید و به سمت مخالف برگشت.
 «تقصیر خودته که حالا بابات اینجاست، اگه به محضر میومدی این اتفاق نمی‌افتاد!»
 اما حیف که نمی‌توانست حرف دلش را به زبان بیاورد.
- خودت بیا می‌فهمی!
سپس تماس را پایان داد؛ نمی‌دانست با خودش چند چند است، سروش را به زندان انداخت تا هم او و هم سوگل حساب کار دستشان آید ولی حالا با شنیدن صدای غم بار دلربایش از کرده خود پشیمان بود.
سوگل که بوق‌های اشغال تماس را شنید چرخید و سمت میلاد قدم نهاد، او که از همان اولِ شروع تماس بلند شده و ایستاده بود، تا چهره ترسیده سوگلش را دید به سمتش رفت و دستان کوچکش را به میان دستان خود گرفت. پرسید:
- چی شده؟ چی شنیدی که حالت رو بهم ریخت؟! در وهله اول پنهای سینه ستبر میلاد در آن پیراهن اندامی منزل‌گاه دیده سوگل گشت، سپس نالان چشم در چشمان معصوم او گذاشت.
- میلاد پلیس، بابام رو...
دستانش را از دست او جدا ساخت، خط‌های افقی افتاده بر پیشانیش پریشان حالیش را نمود می‌بخشید. میلاد که متوجه اضطراب او شد، اینبار بازوی چپ او را با ملایمت در مشتش گرفته و او را به سمت صندلی میز آرایش که مقابل در ورودی بود برد و مجابش کرد بنشیند. 
خود نیز جلوی پای او زانو زد، دستش را از بازوی جانانش سر داده و بر مچ او محکم ساخت، همانطور که انگشتش را نوازش‌گونه بر پشت دست لطیف سوگل می‌کشید گفت:- نازارم! آروم باش، یه نفس عمیق بکش.
حرف او را به گوش جان سپرده گفته‌اش را عملی ساخت. لبخند میلاد مانند (پرانولی) بود که بر قلب مضطربش نشسته و تپشش را آرام ساخت.
- خوب حالا بگو ببینم چی شده؟!
ای امان از این شانسِ سوگل که هر وقت به حضورش احتیاج داشت در خواب ناز به سر می‌برد! مثلا آمده بود همه چیز را بگوید، هم خود را راحت کند و هم میلاد! چه فکر می‌کرد و چه شد!
به چشمان نگران میلاد نگاه کرد، در آن حال نیز سبب آرامشِ دلِ سوگل می‌شدند.
- پلیس بابام رو دستگیر کرده، باید برم. 
ابروهای کوتاه میلاد به سبب آنچه که شنیده بود بالا پرید. کف دستش را چرخی داد و متعجب پرسید:
- دروغ نگو! برای چی؟!
در آن دم جوابی نداد، از جا برخواست، نگاه میلاد نیز به دنبالش!  کیفش را برداشت و آنگاه بود که جواب گیانِ زندگیَش را داد:
- نمی‌دونم بخدا. فقط خبر دادن برم.
لبه شالش که افتاده بود را بر روی شانه چپش انداخت و بندهای کوتاه کیف کوچکش را در دست گرفت.
- صبر کن می‌رسونمت.
در مقابل دلداده‌اش ایستاده و پاسخ گفت:
- نه، دستت درد نکنه، خودم میرم.
 
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت صد و بیست و هفتم
اخم ساختگیش جلوی اعتراض سوگل را گرفت، از کنار او گذشته پس از کمی تفکر محل قرار داشتن سوییچش را به یا آورد، از اتاق خارج شده و جانانش را مخاطب قرار داد:
- تا تو کفش‌هات رو بپوشی منم اومدم.
***
وارد فضای کلانتری شده و چشم چرخاند، بنیامین را که روی صندلی‌های فلزی نشسته بود، دیده و تند-تند به سویش گام نهاد، صدای پاشنه کفشش سبب گشت بنیامین از حضورش مطلع شود. 
مقابل بنیامینی که حالا ایستاده بود قرار گرفت و حینی که نگاه آشفته‌اش را به اطراف می‌گرداند پرسید:
- بابام کجاست؟ اصلا برای چی گرفتنش؟! 
حالا که سوگل را دید دلش برای او سوخت، برای این حالِ نگرانش بهر پدر؛ ولی پشیمانی، دیگر سودی نداشت! دستش را بالا برد بر شانه محبوبش بگذارد تا کمی او را آرام کند اما نه تنها فکرش را به انجام نرساند بلکه دعوت اخم را نیز پذیرفت.
- چک بی محل کشیده آقا!
در چشمان عصبانی بنیامین زل زد، ابروان بلند و حالت‌دارش را بر تخت پیشانی نشاند و متعجب گفت:
- از بابا بعیده!
بنیامین دست بر کمر زد و پوزخندی بر گوشهٔ لب نشاند.
- حالا که کشیده!
سوگل نگران و آشفته‌حال گشت؛ اینجا کسی را جز بنیامین نداشت که از او کمک بگیرد. پرسید:
- حالا من چیکار کنم؟ اصلا مقدار چک چقدره؟!بنیامین همانطور که رویش را سوی دیگر بر می‌گرداند به لبانش تحرک را هدیه بخشید.
- کاریت به قیمتش نباشه، این رو بدون که تو از عهده‌اش بر نمیایی، خودمون یکاریش می‌کنیم.
 پای چپش را جابه جا ساخته، ابروانش راه کج کرده و به یکدیگر نزدیک شدند، گفت:
- نمی‌تونم. من باید با طلبکارا حرف بزنم، بابام نباید شب رو اینجا بمونه!
بنیامین قدمِ عقب رفتهٔ سوگل را با گامی کوتاه جبران کرد. لبخند زد، شاید به دل سوگل نمی‌نشست و آرامش نمی‌کرد اما همین که خودش این خیال را داشت کافی بود.
- اگه بهت قول بدم تمام تلاشم رو کنم که سروش امشب توی اتاق خودش بخوابه اخمِ ابروهای قشنگت رو باز می‌کنی و به خونه بر می‌گردی؟!
دیده‌اش غرق نگاهِ مهربان شدهٔ بنیامین گشت، نه تنها اخمش کاهش نیافت بلکه بغض هم بر آن فزونی یافت. کاش بنیامین هیچوقت پیشنهاد ازدواج نمی‌داد، کاش پدرش رفاقتش را به خانه نمی‌آورد تا روی بنیامین به چهره سوگل باز نگردد؛ اصلا ای‌کاش سوگل از همان لحظه که حدس‌هایی راجب احساسات بنیامین زده بود، تمام کمال همه چیز را کف دست پدر می‌گذاشت! تمام حال و احوال این دوره از زندگیش را ای‌کاش‌هایی در بر داشت که هر چقدر هم اشک می‌ریخت دلشان نمی‌سوخت تا بلکه سبز شوند.
دست راستش را با فاصله پشت کمر سوگل قرار داده و او بهر آنکه دست بنیامین بر تنش ننشیند عقب گرد کرد تا جلو‌تر از او به بیرون برود.
***
بنیامین پس از خواهش از جناب سروان احمدی موفق شده بود با سروش کلامی سخن بگوید. حال در کنار او نشسته و سخنش را آهسته بر زبان می‌آورد.
- ببین سروش! رقم چک خیلی بالاست، خودتم که خوب  می‌دونی.
سروش دستان دستبند زده‌اش را کمی بالا برده و سپس بر ران پاهایش کوفت که از برخورد اجزای دستبندِ فلزی صدایی آرام ایجاد شد.
- من اون چک رو نکشیدم، بخدا نمی‌دونم از کجا سبز شده!
بنیامین زانوانش را کمی از هم فاصله داد و حینی که آرنج‌هایش را بر آنها می‌نهاد انگشتانش را نیز در هم قفل ساخت، در حالی که کمرش را به جلو خم کرده بود سرش را سوی مردِ بغل دستیش بر گرداند و ادامه داد:
- به هر حال پای اون چک امضای توئه، وگرنه تو رو بازداشت نمی‌کردن.
 
 

ویرایش شده توسط mmmahdis
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت صد و بیست و هشتم
سروش مستاصل سر تکان داد، بنیامین پس از نگاهی گذرا به جناب سروان سرش را به او نزدیک کرده و نجوا کرد:
- مسبب جواب منفی سوگل رو پیدا کردم.
سروش متعجب گردید، دست چپش که می‌رفت تا بر روی ریش‌های مشکي که کم و بیش سفید نیز درشان یافت می‌شد بنشیند، با سخن بنیامین از حرکت ایستاد. بنیامین کمرش را صاف و به پشتی صندلیِ چرم تکیه کرد، وقت زیادی نداشت که بخواهد تَلَفَش کند، با انگشت اشاره و شصتِ دستِ چپش چشمانش را نوازش داد و رو به سروش که خیره خیره نگاهش می‌کرد گفت:
- دخترت یکی...دیگه رو می‌خواد.
با چیدن کلمات بعدیِ جملاتش دستش را مچ کرد:
- یکی دیگه رو دوست داره، باورت...
چشم بست، چطور چنین حرفی را راجب عشقش بر زبان می‌آورد؟!
- باورت میشه بغل یکی دیگه رو پذیر...
چیز شاخی نبود اگر از عصبانیت رنگش به سرخی می‌رفت. حال سروش نیز با جمله آخر و نیمه کاره او خراب تر از خراب گشت، طلبکارهای خود را به فراموشی سپرده و دندان بر هم سابید.
- کدوم... کدوم نامردیه؟! چطور جرئت کرده، به دختر من دست بزنه؟!
بنیامین که حال نامساعد او را دید به اقتضای سنش لیوانی از بین لیوان‌های یک بار مصرف روی میز برداشته و از پارچ کنارشان کمی آب درونش ریخت و سوی سروش گرفت.
 قبل از پیچاندن انگشتانش به دور لیوان به چشمان بی فروغ بنیامین زل زده و گفت:
- فقط بهم...بهم نشونش بده، دنیاش رو سیاه...
داشت ادامه می‌داد که احمدی سر از پرونده‌های مقابلش گرفت و گفت:
- آقای بیات لطفا زودتر تمومش کنید.
بنیامین به معنای بله سری تکان داد و سروش پس نوشیدن جرعه‌ای آب به خاطر شدت حرص و عصبانیتی که بر جانش نشسته بود دکمه نزدیک به گردنش را باز کرده و دستی بر صورتش کشید.
- تو فقط کافیه کاری که من میگم رو انجام بدی؛ هم از شر اون یارو راحت می‌شیم هم تو امشب بر می‌گردی خونه.
به چشمان خمار بنیامین خیره گشت، حرفش جرقه‌ای بر ذهن سروش نشاند. مشکوک به روی او نگاه کشاند.
- نکنه... بنیامین زندان افتادن من که زیر سر تو...
سریعا به میان کلام سروش پرید، دست بر پای او گذاشت و با لبخندی پیروزمندانه گفت:
- در هر صورت الان قدرت دست منه. یا حرفم رو قبول می‌کنی و میایی بیرون، یا تا جور شدن این دویست میلیون اینجا می‌مونی. 
شانه‌ای بالا انداخت و کش و قوسی به تنش داد.
- من در نبود تو راحت‌تر به هدف‌هام می‌رسم.
مدارکی که در تمام یک ماهِ گذشته جور کرده بود را مقابل سروش بر میز گذاشت و انگشت اشاره‌اش را روی صورت میلاد قرار داد، گفت:
- پسره اینه...
سروش به جلو خم شد، با دیدن سوگل در کنار میلاد درون عکس‌ها ذهنش سخنی بر زبانش راند.
- چطور این کارو کردی سوگل؟!
پاشنه کفش چرم و مشکی‌اش بر زمین ضرب گرفته، صورتش را پشت دستانش پنهان ساخت.
- می‌کشمش..چطور به ناموس من نزدیک شده؟!
. بنیامین دست بر شانه سروش نهاد و فشاری بر آن وارد نمود.
- نه، این کاریه که خودم، شخصا باید انجامش بدم؛ فقط خودم. تو باید...
کاری که از سروش می‌خواست را گفته و پس قبول کردن آن از سوی پدر سوگل از اتاق جناب سروان خارج شدند، سربازی سروش را به بازداشتگاه برد و بنیامین تماسی با عماد برقرار کرد.
 تا او جواب بدهد دست بر کمر نهاد، پیراهن مشکی‌اش بدجور به او می‌آمد و نگاه هر کسی را به سمت خود جلب می‌کرد.- جونم آقا؟!
با تصور هیکلِ بزرگ عماد که هم از لحاظ جثه و هم قد دو برابر خودش بود گفت:
- بیا پولت رو بگیر و رضایت بده.
عماد دستی بر صورت چاقش که با ریش‌های بلند مزین شده بود کشید و هنگامی که از رفیقش دور می‌شد پاسخ داد:
- آقا همون بیست میلیون دیگه؟ یه وقت جا نزنی مبلغ کمتر بشه‌ها!
ابروهایش بهم نزدیک شده و با پوفی نفسش را بیرون فرستاد، بنیامین عجب آدمی بود؛ مبلغ مجازی چک دویست میلیون اما اصل آن را عددی با هفت صفر پر کرده بود؛ کلاه قشنگی بر سر سروش رفت!
***
تمام شب را چشم بر هم نگذاشته و به کاری که بنیامین از او ‌می‌خواست فکر کرد، نمی‌توانست انجام دهد، اما آن مرد با چه اجازه‌ای به دخترش نزدیک شده بود، اگر توانش را داشت مطمئنا می‌رفت و دستان میلاد را می‌شکست.
 ولی بنیامین هم بد کرده بود، او را به چنین بهانه‌ای به زندان فرستاد تا بتواند به اهدافش برسد!می‌دانست به کسی تهمت ناروا زدن گناهی بزرگ است اما نمی‌توانست قبول کند که میلاد قاپ دختری که قرار بود با بنیامین مزدوج شود را به همین آسانی دزدیده باشد.
باید برای نجات دخترش از این مهلکه که بنیامین درونش به شمری واقعی شباهت داشت کاری می‌کرد.
شادی سوگل را موقعی که دیشب از بازداشتگاه به خانه برگشته بود به یاد آورد، او برای خوشحالی و هیجان دخترش هر گناهی را به جان می‌خرید!لباس‌هایش را به تن کرد، کیف کارتی‌اش را نیز درون جیب پیراهن کرمی‌اش قرار داد و موبایلش را به جیب شلوار پارچه‌ای مشکی‌اش هدایت ساخت

ویرایش شده توسط mmmahdis
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...