رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده


پارت چهل و نهم
دست گرمش هنوز هم درون دستان میلاد، خیره به رد بوسه روی انگشتش بود.صورتش بهر نزدیک شدن انگشت اشاره میلاد به زیر چانه‌اش بالا آمده نگاهشان در یکدیگر تلقی کرد، چشمان میلاد از فرط شادی در دریایی از اشک شوق غرق بودند.
 سیبک گلویش بالا و پایین شده و بالاخره درگیری‌اش با بغض به پیروزی رسید، برای اعلام آن با صدایی محکم و مهربان گفت:
- نمی‌دونی چقدر با دیدن این انگشتر توی دستت خوشحالم کردی.
سوگل به لبانش اجازه بازی با لبخند شیطنت‌باری را داده و گفت:
- یعنی فکر کردی خواستگاری رو بدون انگشتر قبول می‌کنم؟

دستش را از دست سوگل جدا کرده روی صورت تب دار خود کشید، دمی عمیق گرفت، بغض سمج دوباره به محل جنگ برگشته و این‌بار هیچ رقمه قصد عقب‌نشینی را نداشت.
شیشه را پایین کشید و صورتش را کمی بیرون برد. هوای گرم تابستان نه‌تنها حالش را بهتر نکرد، بلکه بغضش را نیز سنگین‌تر!
سوگل که حال بد و پریشانی میلاد را دید، دست جلو برده بازویش را میان انگشتان کشیده‌اش گرفت. نامش را لب زده، نگران خیره‌اش شد.
- میلاد!

اشکِ قدرتمند از ارتش بغضِ پادشاه به چشمانش رسید، سر بلند کرده، به سقف ماشین زل زد تا بلکه اشک از خر شیطان پایین بیاید، راه برگشت را در پیش بگیرد.
ثانیه‌ای بعد قید مبارزه با آن ژنرال را زده و به سمت سوگل چرخید، اشک درون چشمانش از دیده تیزبین سوگل مخفی نمانده او را نیز ناراحت و نگاهش را بی‌فروغ کرد.آب دهانش را فرو داد و پس از التماسی درد آور به بغض، گفت:
- سوگل نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواست این صحنه رو به چشم ببینم! اینکه حلقه من رو دستت کردی و کنارم نشستی،
کمی مکث کرده و لب به دندان گرفت.
- اگه بهت نمی‌رسیدم نمی‌دونم چجوری باید ادامه می‌دادم.
دستان لرزان از هیجانش را بالا برد، روی صورت میلاد که نشستند ثابت شدند. دست‌هایش اولین‌بار بود که صورت مردی جز پدرش را لمس می‌کردند. شست‌هایش که به مانند یخ بودند را روی اشک‌های میلاد که تضاد جالبی با دمای انگشتانش داشتند، ‌کشید. لب زد:
- میلاد! فکر می‌کنی فقط خودت از دیدن اشک من اذیت می‌شی؟ بخدا وقتی اشک تورو می‌بینم از خودم بدم میاد، هی... هی یاد اتفاق دیروز می‌افتم.

دست بالا برده روی دستان سوگل قرار داده و گفت:
- باید گذشته رو فراموش کنیم. باید گذشته رو توی گذشته رها کنیم. الان فقط این مهمه که پیش همیم!

چانه سوگل نیز از بغض لرزید، مگر می‌شود عشقِ جانِ آدم اشک بریزد و او، فقط به معشوقش زل بزند؟« حق داره که اینجوریه گریه می‌کنه! منم اگه عشقم رو هرچند کوتاه کنار کس دیگه‌ای ببینم ولی بعد پیش خودم برگرده همینطور اشک می‌ریزم.»
دست راستش در دست‌چپ میلاد قفل شد، از صورتش جداشده کمی پایین‌تر روی قلب او نشست، سوگل چشمانش را بست، انگار که سرمی آرام‌بخش به بدنش وصل کرده باشند، زدن قلب او را حس و آرام می‌شد.
میلاد که سخن می‌گفت، میزان آرامشش بالاو بالاتر می‌رفت، با جمله بعدیِ یارش چشم از دست قفل شده‌اش روی قلب او گرفته و به چشمان خیسش سپرد.
- قلب من، فقط وقتی کنار توئه این‌قدر با آرامش می‌زنه.
دست سوگل را روی قلبش فشرده و از بین بغضِ نشسته در خانه همیشگی‌ش کلمه‌ها را بیرون کشید، ادامه داد:
- سوگل تو همیشه این‌جا می‌مونی. به جان مادرم قسم!
جان مادر را قسم‌خورد تا حرفش را باور کند، درصورتی‌که اگر دنیا را در ازای سوگل به او می‌دادند، همان دم دست رد به سینه‌شان میزد.
دست راستش را جلو برده روی قلب نا آرام سوگل گذاشت، پرسید:
- میشه من هم همیشه این‌جا بمونم؟
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 129
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: هِوارِجان نویسنده: محدثه اکبری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: دختر و پسری از طبار لیلی و مجنون، عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند...  رو

پارت اول صدای ضبط شده‌ای که شماره پنجاه و چهار را صدا زد، مرد مراجعه کننده را از فکر خارج کرد، از روی صندلی‌های فلزی درون بانک از کنار دختر بچه‌ای زیبا و دوست داشتنی بلند شد به سمت میز سوگل رفت،

پارت دوم هرچه نفرت در وجودش داشت را به چشمان آبی رنگش تزریق کرد و با اخمی که میان ابروانش خطی عمودی کشیده بود به رییس زل زد. اما بنیامین بدون توجه به نگاه پر اخم سوگل عطر لبخندش را پی در پی به سو

 

 


پارت پنجاهم

دست دیگرش را روی دست میلاد گذاشته خود را غرق شده در شب چشمانش یافت و پلکش را روی نگاه آبیش کشید.
میان پلک‌های سوگل که شیاری چند سانتی باز شد، لبخند شیرین میلاد دیده‌اش را در بر گرفت، میلاد دستش را به قصد پاک کردن اشک‌ گونه‌هایش بالا برد. صورت خیسش که پاک شد، دسته گل را برداشته پیش از دادن به سوگل شاخه‌ای را که از پیش جدا کرده بود روبه رویش گرفت.***
چشمانش را باز کرد و خمیازه‌ای کشید. روی تختِ آبی رنگش نشست. دستی به چشمانِ ستاره رنگِ خواب دارش کشیده، پتو را کنار زد و بلند شد.
تیشرت خاکستری‌اش را از روی دستهٔ صندلیِ میز لب تاپش برداشت و در یک حرکتِ سریع آن را به تن کرد. به سمت در اتاقش که روبه روی تخت بود، رفته بازش کرد و خارج شد.
صدای خانمی از داخل تلوزیون که آشپزی آموزش می‌داد فضای خانه را پر کرده بود، سر برگرداند و مادرش را درون آشپزخانه نقلیشان دید.وارد آشپزخانه شد، مادرش نگاه از قابلمه روی گاز گرفته تا به زن درون تلوزیون گوش بدهد که متوجه پسرش شد. با دیدن او لبخندی زده و گفت:
- سلام پسر خوابالو!
دستی درون موهای مشکیِ پرپشتش کشید و گفت:
- سلام. خوب چرا زودتر بیدارم نکردی؟
مادر همانطور که اجزای صبحانه را برای او کم کم روی میز می‌چید گفت:
- آخه همیشه زود بلند میشی، گفتم این روز جمعه‌ای رو بیشتر بخوابی.

نگاهی به تنها مرد زندگیش انداخته، اجازه فکر کردن به گذشته سختشان را از خود صلب کرد و روبه او ادامه داد:
- حالام تا تو یه آب به صورتت بزنی صبحونت هم آماده است.
باشه‌ای گفته راه آمده را عقب گرد کرد و برگشت، درِ سرویس بهداشتی که کنار درِ اتاق خودش بود را باز و وارد شد.
مادر صبحانه‌اش را آماده کرده و دوباره مشغول درست کردن ناهارش شد، از دستشویی که خارج شد از روی آویز کنار در حوله‌اش را برداشت و به صورت نمدارش کشید.پشت میز نشسته و مشغول خوردن صبحانه شد. لقمه سوم را که می‌گرفت رو به مادرش پرسید:
- روژین کجاست؟
مادر خورشش را کمی هم زده به طرف پسرش چرخید:
- دوستش زنگ زده داره با اون صحبت می‌کنه.
آهانی گفت و لقمه را در دهانش قرار داد.
- مامان امروز کارهای بابارو خودم انجام میدم ها! زهرا خانم خواست اعتراضی کند که جلوتر از او محکم ادامه حرفش را پیش گرفت.
- اعتراض نداریم، کل هفته از تو جمعه ها از من.
- سلام داداشی جونم.
صدای روژین به بحثشان خاتمه داد، سر برگرداند و جواب سلام خواهرِ دردانه‌اش را داد. روژین روی صندلیِ کنار برادرش نشست، لقمه‌ای از پنیر جلوی او را گرفته و در دهان گذاشت.به صورت خواهرش که نگریست همه چیز دستگیر شد، او را خوب می‌شناخت، مانند کف دست! پدری کرده بود برای خواهرش! لبخندی زده، با ابرویی بالا پریده پرسید:
- چی می‌خوای؟ هان؟
روژین پس از اینکه لقمه او را از دستش قاپید گفت:
- آخه چقدر تو باهوشی داداشی!
سر تکان داد و جرعه‌ای از چای شیرین شده‌اش را خورد، گفت:
- کمتر مغلطه کن، حرفت رو بزن.
روژین لبخند زده، در حالی که نگاهش به دهان برادرش بود جواب داد:
- داداشی، دوستام امشب دارن میرن بیرون، همشون یه پارتنر همراهشونه! ولی من کسی رو ندارم باهاش برم، گفتن هیچکی تنها نباشه! میشه تو باهام بیایی؟اخمی غلیظ ابروانش را بوسه باران کرد، دست از خوردن کشید و گفت:
 - اونوقت پارتنراشون چه نسبتی باهاشون دارن؟ در ضمن یعنی چی تنها نری؟ یعنی دست هرکی رو رسیدی بگیری که فقط بتونی تو جمعشون باشی؟!سپس ابرویی بالا انداخته و ادامه داد:
 - امروز نیستم، باید جایی برم.
این‌بار تا روژین خواست حرفی بزند، مادر پیش‌دستی کرد و گفت:
- برو پسرم، اینا شب می‌خوان برن. تو هم تا شب کارت رو انجام بده. والا این بچه چند روزه جز دانشگاه رفتن پاش رو از خونه خارج نذاشته. دوستاشم چندتاشون رو من میشناسم بچه‌های بدی نیستن!
به مادرش خیره شد، واقعا اگر ساعتی را با خواهرش می‌گذراند چه می‌شد؟ در این چند ماهِ اخیر بخاطر فکر انتقامی که در سر داشت از مادر و خواهرش دور مانده بود.
- دوستات چه ساعت میرن؟
روژین شاد و خوشحال مانند کبوتری به سمت او پرواز کرده گونه‌اش را بوسید و گفت:
- هشت و نیم باید حرکت کنیم. ***
وارد اتاق پدرش شد، جلو رفته روی صندلی کنار تخت او نشست. دسته چروکیده‌اش را در دست گرفت و به سمت لبانش برد. با داروهایی که میخورد بیشتر اوقات را در خواب به سر می‌برد، دلش برای صدای پدر، برای سخن گفتن با او، دیدن لبخند از ته دل او تنگ شده بود.
او پیر شدن پدر را، سفید شدن موهایش، چروک دور چشمانش را دیده بود، اما راه رفتنش را به خاطر نداشت! صدایش را نشنیده و لبخندی که همیشه در چشمانش می‌دید را نیز از یاد برده بود.
دستش را نوازش گر بر روی موهای کم پشت او کشیده و با یادآوری مسبب این اتفاقات اخمی کرد. دست دیگرش را مشت کرده فشرد.
به چشمان بسته‌ی پدر زل زد و همان‌طور که از چکیدن قطره‌ی اشکش جلوگیری می‌کرد، از بین دندان‌های کلید شده‌اش گفت:
- انتقام این سال‌هارو ازش می‌گیرم بابا، انتقام این حال تو و گذشته سختمون رو می‌گیرم.
قطره اشک بالاخره روی دست چروکیده پدر چکید و ادامه داد:
- پیداش کردم بابا، بالاخره پیداش کردم.
 

 

ویرایش شده توسط mmmahdis
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت پنجاه و یکم 
شانه به شانه هم جلو ‌می‌رفتند در حالی که دسته گل در دست سوگل و شیشه گلاب در دست میلاد بود.
به قبر مادرش رسیدند، بازهم با دیدن اسم او که به طرز زیبایی روی سنگ کنده‌کاری‌شده بود، بغض کرده در کنارش نشست.روی متن شعری که در دل سنگ حک بود دست کشیده قطره‌ای اشک خود را در آغوش سخت سنگ فرو کرد.
میلاد نیز آن سمت قبر نشست، دو انگشت اشاره و میانی‌اش را به یکدیگر چسباند، روی قبر زده و فاتحه‌ای خواند.سوگل هم کار میلاد را تکرار کرده و درهمان‌حال که فاتحه می‌خواند گل‌ها را دانه به دانه از دسته خارج می‌کرد و روی قبر مشکی می‌گذاشت. میلاد فاتحه را که خواند شیشه‌ی گلاب را برداشته، باز کرد و روی قبر ریخت.بوی گلاب که مشام سوگل را به دست گرفت، سربلند کرده تشکری کرد.
- خو‌اهش می‌کنم، کاری نکردم، مادرِ عزیزترینمه!لبخندی روی صورت سوگل نقش بست و میلاد خطاب به سنگ ادامه داد:
- سلام ژیلا خانم خوبید؟ من میلادم. این دخترتون همیشه انقدر کم صحبت می‌کنه یا شانس من الان انقدر کم حرف شده؟
چشمانش را بالا برده و به سوگل نگاه کرد، لبخندش را که دید شیطنت‌بار سری تکان داد و گفت:
- اون که من رو معرفی نمی‌کنه، خودم یه معرفی بزنم. من مجنون دختر خانومتونم، امروزم خواستگاری کردم، به دیده منت قبول کردن.
سوگل همان‌طور که آن سنگ را نوازش می‌کرد و با لبخند به حرف‌های میلاد گوش می‌داد. با خود گفت:
«مامانی؟! اگه بودی می‌دونی چقدر می‌تونستم خوشحال‌تر باشم؟!»
میلاد وقتی سکوت سوگل را دید سربلند کرده و نامش را صدا زد.
- سوگلی؟
از فکر خارج شد و به چشمان جانانش زل زد، لبخندش را انرژی بخشیده و گفت:
- جانم؟!
جانم گفتن سوگل چنان به دل و جان میلاد نشست که دیدن لیلی به جان مجنون! آرامش قلبش در قالب لبخندی روی لبانش نشست و گفت:
- تو نمی‌خوای چیزی بگی؟
شاخه‌ای از گل‌ها را برداشته و شروع به پرپر کردن گلبرگ‌هایش روی قبر مادری کرد که حالا زیر خروارها خاک راحت خوابیده تا کم‌خوابی‌هایی که برای سوگل کشیده بود جبران شود!
در همان حال لبخند غمینی زده و جواب داد:
- بده نمی‌خوام تو بحث دوماد مادر زنیتون دخالت کنم؟
میلاد دستش را روی دست سوگل که شاخهٔ گل درونش بود نشانده گفت:
- تو خودت دلیل این بحثی.
لبخند خبیثی زده ادامه داد:
- پس نبودنت توی این بحث، عین غذای بی‌نمکِ!
از تشبیه میلاد خنده‌اش گرفت، صد البته که او نیز قصدی جز این نداشت. از دیدن خنده عشقش سرخوش شده، به گرمی آفتاب بی‌محلی کرد.
صدای خنده‌اش که پایین آمد به میلاد لبخندی زد و گفت:
- پس‌از اون مردهای شکمو هستی؟!
میلاد دست روی شکمش گذاشته چرخی داد و با لهجه لاتی گفت:
- چی فکر کردی؟ مرد شکمو نباشه که مرد نیست، آشپزی بلدی؟
سوگول شوخی گرایانه چینی به لبانش داد و گفت:
- اما من مرد شکم‌گنده دوست ندارم.
میلاد ابروهای کوتاه و پهنش را بالا داد و پرسید:
- اِ؟!
و با همان لحن قبل ادامه داد:
- ولی خانم خانما، من تو رو خواستم و هنوز هم می‌خوام، توهم چه بخوای چه نخوای برای خودمی!سوگل چشمانش را درشت و لبانش را کج کرده گفت:
- اوه! چه جذبه‌ای!
میلاد دست جلو برده لپ نداشته سوگل را کشید و با لبخندی که چاله‌های دلبر گونه‌هایش را نمایان می‌کرد گفت:
- پس چی فکر کردی؟!
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 


پارت پنجاه و دوم
دوباره دست روی قبر مشکی رنگ مادرش گذاشته با چشمان نمین رو به دلربایش گفت:
- میلاد؟! باورت می‌شه همیشه مادرم رو کنارم حس می‌کنم؟
مژه‌های بلند میلاد همدیگر را در آغوش کشیده و حکم تأییدیه به سوال سوگل دادند.
- هر وقت که خوشحالم یا ناراحت، فکر میکنم حالم رو درک می‌کنه و همپام تو شادیام می‌خنده و توی غمام اشک می‌ریزه.
شاخه گل را از دست سوگل گرفته خودش مشغول پرپر کردنش شد، درهمان‌حال با لبخند اطمینان‌بخشی گفت:
- مادرا حتی بعد از مرگشون هم حواسشون به بچه‌هاشون هست، پس وقتی می‌دونی اونم از ناراحتی تو ناراحت می‌شه چرا اجازه میدی چیزی ناراحتت کنه؟
سوگل دست جلو برده گلبرگ‌ها را دورتادور اسم مادرش چید و جواب داد:
- بعضی اوقاتش دست خودم نیست، وقتی به نبودش فکر می‌کنم دلم می‌گیره. دیروز که از نیومدن تو می‌ترسیدم… 
حرفش را که ادامه نداد میلاد گل بی‌گلبرگ را روی قبر گذاشته دستانش را به آن تکیه داد و رو به سوگل اطمینان‌بخش گفت:
- حاضرم هر کاری بکنم تا دوباره غم سمتت نیاد.
سوگل از حرف میلاد تلخندی زده و دست روی دست او گذاشت.
- تو فقط همیشه پیشم باش، تو باشی می‌تونم با غم هم بسازم.
میلاد انگشتانش را زیر دریای چشمان سوگل کشید تا قطره‌ای از آن را به زمین نرسیده پاک کند.
از لمس صورتش توسط دست میلاد چشم روی‌هم گذاشت. خانمی از بین قبرها گذشته خود را به آن دو رساند، ظرف حلوایی را جلویشان گرفت و تعارف کرد. سوگل سر پایین انداخته کسی اشکش را نبیند، میلاد با چاقوی درون ظرف دوتکه حلوا جدا و از زن تشکر کرد.
زن نیز با انگشتانش دو ضربه به قبر ژیلا خانم زده و بعد از انداختن بار کلمات« خدابیامرزتشون» روی دوش هوا از آنجا دور شد. میلاد دانه‌ای از حلواها را به سمت سوگل گرفته و پر تمنا گفت:
- من تا روزی که عمر دارم پیشتم، قول می‌دم.
حلوا را از میلاد گرفت و سر تکان داد.***
به محض اینکه به کوچه‌شان رسیدند، سوگل دستی روی داشبرد گذاشت و گفت:
- همین‌جا نگه‌دار میلاد، من از همین‌جا میرم.
همان‌طور که فرمان را به درون کوچه می‌چرخاند گفت:
- تعارف نکن‌ها می‌رسونمت در خونه.
به نیم رخ میلاد نگاه کرد، خواهشانه گفت:
- نه! لطفاً بذار همینجا پیاده بشم، یه وقت؛ بابام…منظورش را که متوجه شد همان‌جا نگه داشته روبه سوگل با لبخند گفت:
- بفرمایید، این‌جا خوبه؟
کیفش را به شانه‌اش زده دست به سمت دستگیره در برد، تا کشیدش، بازویش در حصار دست میلاد گرفتار شد، به عقب چرخیده و سوالی نگاهش کرد.
.
- گلت رو یادت رفت.
لبخند زد و بعد از اینکه شاخه گل را از میلاد گرفت خواست کارش را تکرار کند که با صدای بلند میلاد ترسید و حینی که به عقب برمی‌گشت حینی از سر وهم کشید.
- راستی!
متعجب به صورت کشیده میلاد نظر کرده منتظر ماند تا حرفش را بزند.
- شمارت رو بهم ندادی.
سوگل دندان‌هایش را روی‌هم فشرد و دستانش را مشت کرد سپس با خنده‌ای مملوء از حرص گفت:
- چرا جیغ میزنی آخه؟! سکته کردم!

میلاد لبخند دندان‌نمایی تحولیش داده معذرت خواست، آنگاه سرش را خم کرده با همان لبخند چشمکی زد و گفت:
- حالا شمارت رو بده دیگه!
لبخندی سرشار از شوق بخاطر اعمال دلدارش بر لبانش نقش داده گفت:
- یادداشت کن!
میلاد همانطور که اعداد را تک‌به‌تک در گوشی ثبت می‌کرد به سمت سوگل چرخید و با لبخندی پرسید:
- می‌تونی حدس بزنی چی سیوت می‌کنم؟
سوگل شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خوب، سوگل دیگه!
چیزی درگوشی تایپ کرده بعد از پایان کارش آن را به سمت سوگل چرخاند.از دیدن نام سیو شده، احساس غرور کرد، کسی را داشت که بیش‌از همه او را دوست بدارد! دستش را جلو برد، گوشی را از میلاد گرفت و نگاهی به صورت دلدارش آویخته، با لبخند پرسید:
- باوانِم؟
میلاد آرنجش را به فرمان تکیه داد و با ملاطفت پاسخ گفت:
- آره، سوگل تو به روح من جون میدی. تو مثل خونی هستی که رگ‌هامو گرم میکنه، تو؛ من باهربار دیدن تو یه جون به جونام اضافه میشه.
ابروی راست سوگل را مرتب ساخته ادامه داد:
- باورت می‌شه تا چه حد توی دل و جون من رخنه کردی؟!
سوگل نیز حینی که او حرف میزد تنها با لبخندی فرح بخش نگاهش می‌کرد. دست میلاد پایین آمده و دست سوگل را در آغوش دستش فرستاد.
- تو برای من به منزلهٔ ریشه برای گیاهی!
- ریشه؟!
میلاد سرتکان داده به سوگلِ حیران و اطراف نگاهی انداخت، کوچه بخاطر گرمای هوا خلوت بود. ادامه داد:
- همون‌طور که اگه ریشه یه گیاه بپوسه و پژمرده بشه، ساقه و برگاش هم سریعاً از بین میره؛ اگه تویه روز برای من نباشی من می‌میرم. آخه تو جون منی!
سوگل نفس عمیقی که درحال ورود به ریه هایش بود را رها کرد و با اخم تصنعی به میلاد زل زد. میلاد به اخم محبوب دلش لبخندی زده دست روی قلب خود گذاشت، به رنگ چشمان سوگل که در نور آفتاب روشن تر بنظر می رسیدند نگاه کرد. سوگل نیز به طبع از میلاد اخمش را از مهمانسرایش جدا کرده و لبانش را به وجود لبخند مبارک گرداند.
- سوگلم تو، از نه ماه پیش چنان به قلب، روح و جون من نفوذ کردی که انگار شدی خودِ خودِ قلبم.
میلاد از عشقش می‌گفت و لبخند سوگل کلمه به کلمه عریض‌تر می‌شد، میلاد ضربه‌ای به سینه‌اش زده و ادامه داد:
- این‌جای من بدون حضور تو دیگه نمی‌زنه، وایمیسته. تویی که دلیل زدن این یه تیکه گوشت شدی.
دستش را از روی قلبش برداشته و بر دست سوگل که روی کیفش بود، گذاشت. لبخندش را بقا بخشیدهقلبم ، خیره به برق اشک درون دیده سوگل ادامه داد:
-میدونی سوگلم تو برای من همون باوان آرومی هستی که به‌کل وجودم آرامش میبخشه و همون هِوارِجان پرشوری که وقتی کنارم نیستی عشقت از عمق وجودم زبانه میکشه و قلبم رو به فریاد درمیاره !
نفس عمیقی کشید و با انگشتر درون دست چپ سوگل مشغول بازی شد، به بغض جمع شده در گلویش تلخندی زده و ادامه داد:
- تو همه کسم شدی، تمام داروندارم. من حاضرم دنیا رو بدم ولی تو کنارم باشی.
در این لحظه ماشینی که بی شباهت به ماشین بنیامین نبود از کنارشان عبور کرده و وارد کوچه شد، سوگل ترسید، در دل نه را نوا داد، صداها در هوا منعکس میشد، اما او ذهنش فقط ماشین را می‌دید که نایستد، شیشه های دودی ماشین و رنگ منحصر به فردش ترس بیشتری را به دلش روان می‌کرد، اگر واقعا بنیامین بوده باشد چه؟!اما نه؛ اگر او بود و متوجه سوگل شده بود می‌ایستاد، حتما همینطور است!
میلاد متوجه شد چیزی تغیر کرده‌اس، این را از نگاه هراسان سوگل که به روبه رو بود فهمید، دست اورا فشرد و نامش را صدا زد:
-سوگل؟!
با صدای واضح میلاد به حال بازگشت، نگاهش را به اطراف چرخاند و چند باری پلک زد. و در اخر نگاهش روی محبوبش قفل شد. نباید میلاد می‌فهمید، زود بود هنوز، نباید می‌فهمید!
گلویش را کمی صاف کرد و لبخندی بر لبانش کاشت. - خوبم، خوبم! حرفات رو دوست دارم.
میلاد نفس عمیقی کشید و سعی کرد شک به وجود آمده در دلش را نابود سازد با خود گفت:
اگه چیزی باشه بهم میگه، اما این ماشین شبیه... 
برای بیرون راندن این افکار سرش را تکانی داد و بلاخره موسیقی خنده‌اش پرده نازک درون گوش سوگل را در آغوش گرفته ادامه داد:
- خیلی کلمه‌ی قشنگیه مگه نه؟ تموم این حرف‌ها رو توی خودش جا داده. تو باوان منی سوگلم. هِوار جونمی!
سمع سوگل با عاشقانه‌های میلاد به وجد آمده وچشمانش پذیرای اشک‌سوق شدند.
 

 

ویرایش شده توسط mmmahdis
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت پنجاه و سوم
از تک- ‌تک کلمات میلاد روح سوگل شاداب و مشعوف می‌شد، حس و حال خوشبخت‌ترین زن عالم را داشت. با حضور میلاد پی‌درپی لبخند لبش به هلال ماه شبیه‌تر و آسمان چشمانش رفته- ‌رفته آبی‌تر و پرفروغ‌تر می‌شد.
- میلاد تو قصد داری با این حرف‌های شیرینت دلم رو آب کنی؟
میلاد سری به نشانه‌ی نه تکان داد و با لبخندی که با حرف‌های شیرینش قابل قیاس نبود گفت:
- دست خودم نیست، این حرف‌ها رو عشق تو از طریق قلبم به زبونم هدایت می‌کنه.
سوگل دست روی قلبش گذاشته و با دهن کج شده شوخی‌گرایانه گفت:
- آخ، قلبم!
میلاد چشمانش را جمع کرده و پرسید:
-‌ داری مسخره‌‌ام می‌کنی؟
جوابش تنها خنده‌ای کوتاه از جانب سوگل بود؛ میلاد ابروهایش را بالا رانده جوری که بخواهد خبری بدهد ادامه داد:
- درضمن تو بیشتر به‌من ظلم می‌کنی‌ها!
سوگل کمی سرش را جلو برده و متعجب پرسید:
- وا! چه ظلمی؟
از عکس‌العمل سوگل بمب خنده‌اش را به هوا فرستاده چند لحظه بعد محجوب گفت:
- وقتی با اون چشم‌های آبیت بهم زل می‌زنی دیگه یادم میره تنهایی باید چه‌جوری زندگی کنم.
خنده از لب‌های میلاد پر کشید و چشمانش را آب گرفت. ادامه داد:
- سوگل من وقتی از تو دورم انقدر فکرم مشغولته که نفس‌کشیدن فراموشم می‌شه.
سوگل کمی به نگاه نافذ و غم آلود میلاد خیره شد و سپس بی‌حرف به سمت در چرخید، بازش کرده پیاده شد، صورتش عاری از هر حسی بود، میلاد آب دهانش را به سختی پایین فرستاد و با خود فکر کرد:«چرا ناراحت شد؟» چشمانش همراه هر قدم سوگل جلو رفته و ماشین را دور زد، در آخر در کنار پنجره خودش بی‌تحرک ایستاد.
 سوگل کمی روی شیشه خم شده و به چشمان ترسیده و متعجب میلاد زل زد؛ به هدفی که می‌خواست رسیده بود. پوزخندی را به تیغ نگاه هراس آلود میلاد منتشر کرد و گفت:
- آقا میلاد!
 لحن حرف زدنش و آن پوزخند گوشه لبش ترسی بی‌اندازه به دل میلاد ریخت، در دل به خود نفرین می‌داد که چرا حرف دلش را زده!
سوگل انگشت اشاره‌اش را بالا برد و روی گونه‌ی چپ میلاد کشید، ابروهایش را به بالا برده و گفت:
- نفس کشیدن اصلا هم سخت نیست.
خنده شیطنت‌آمیزی که روی لب‌های سوگل نشست خیال میلاد آرام گرفت، قلبش دست ترس را گرفته با لگدی جانانه آن را از خانه‌اش بیرون راند. نفس راحتی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. با خنده خیره سوگل شده گله‌مند گفت: 
- خدا بگم چی‌کارت نکنه سوگل. می‌دونی چقدر ترسوندیم؟!
جمله‌اش را که به پایان رساند، دهانش را کج کرده و با همان لحنِ سوگل ادایش را درآورد:
- آقا میلاد!
سوگل خنده‌ی بلندی سرداده نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- نترس، چون من تازه تو رو پیدا کردم، به این سادگیا ولت نمی‌کنم.
جمله سوگل که به ذهن میلاد نشست، تنش را موج شادی در برگرفت. سوگل تبسمی توام با شیطنت زده و گفت:
- داشتم یادت می‌دادم چجوری نفس بکشیا! ببین میلاد جانم اصلا سخت نیست. اول این‌جوری…
دم عمیقی گرفت و در حالی که صدا در گلویش پنهان بود ادامه داد:
- ‌یه نفس عمیق می‌کشی...
چند لحظه بعد بازدمش را خارج کرده و گفت:
- بعدم این‌جوری بازدمت رو می‌دی بیرون؛
سپس دستانش را از مرکز سینه به دو سو راند و ادامه داد:
- تموم شد.
دستش را جلوی میلاد چرخی داده، لبه شالش را روی شانه راستش تنظیم کرد و پی حرفش را گرفت:
- دیدی اصلا سخت نیست؟!

میلاد سر تکان داد، بچه‌ای با توپ درون دستش از کوچه خارج گشته و هر از گاهی آن را به بالا می پراند، همانطور که میلاد او را می‌نگرید، لبخندی شیرین تر از عسل را به خورد لبانش داد وگفت:
- خودش نفس کشیدن رو از یادم می‌بره، خودشم سعی در آموزشش داره.
بدون توجه به حرف میلاد، چشمکی را از کاسهٔ جهان نمای صورتش به چشمان دلبرش روانه کرد و ادامه داد:
- اصلا می‌خوای مراحلش رو یادداشت کنی؟ یا نه...

به خودش اشاره کرد و ادامه داد:
- می‌خوای فیلم بگیر. هان؟ که هروقت من رو دیدی نفس کشیدن یادت رفت اینجوری یادت بیاریش!
دست میلاد که به سمت دستگیره در رفت سوگل حساب کار دستش آمده و با خنده پا به فرار گذاشت، میلاد پیاده شد و همان‌طور که بین بدنه ماشین و درش ایستاده بود رو به او لبانش را به قوسی کشیده و گفت:
- ای شیطون.
سوگل که حدوداً یک متر با او فاصله داشت، دستش را بالا آورد و همان‌طور که انگشتانش را بالا و پایین می‌کرد با لحن جناب‌خان گفت:
- خدافظ میلاد، خدافظ!
و به سمت خانه‌شان دوید.
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت پنجاه و چهارم

به در خانه‌اشان دیده افکند، ماشینی را در مقابل آن ندید و خیالش بحر نبودن بنیامین آسوده گشت. در را با کلید باز کرد و وارد شد، بوی گل‌های درون باغچه که بینی‌اش را در آغوش کشید کمی از خستگی‌ او را به جان خود گرفت، از کنار حوض مستطیلی درون حیاط گذشت و از دو پله‌ای که به بالای سکو ختم می‌شد بالا رفت.

کیف و شالش را روی مبل انداخته به سوی پدرش که در آشپزخانه بود و آهنگی کوردی که به جان سوگل شادی می‌بخشید را زمزمه می‌کرد رفت، در کنار سروش که پای گاز ایستاده و آشپزی می‌کرد توقف نمود. به یخچال که در کنار گاز قرار داشت تکیه زد و سلامی بلندبالا تحویل پدرش داد:
- سلام بر بهترین پدر دنیا!
با شنیدن صدای سوگل دست از خواندن آهنگ برداشته و به سمتش چرخید:
- به، سلام دختر گلم. خوبی؟ کجا بودی بابا؟

سوگل جلو رفته دانه‌ای سیب‌زمینی برداشت و همان‌طور که در دهانش می‌گذاشت با شادمانی گفت:
- عالیه عالیم، رفته بودم دور- دور.
پدر خنده‌ای کرد و همانطور که نگاهش روی دست سوگل بود گفت:
- اگر الان مادرت بود کلی غر می‌زد که چرا ناخونک می‌زنی!
هر دو آهی عمیق را ادغام خنده‌هایشان کرده و ثانیه‌ای سکوت همه‌جا را دربر گرفت، ژیلا همدم این پدر و دختر داغدار بود و حالا نبودش برای هردوی آن‌ها سخت!
سروش برای عوض کردن بحث، مجدد لبخند زده، سیب‌های درون ماهیتابه را جابه‌جا کرد و و رو به سوگل گفت:
- تا تو لباس‌هات رو عوض کنی و بیای میز رو بچینی، مرغ‌های منم آماده‌شده.
سوگل چشمی‌ گفت و به سمت سالن رفت، بعد از مادرش تنها هم‌دم و تنها کسش پدر بود و حالا میلاد نیز مقامی همچون سروش در قلب سوگل داشت. می‌توانست قسم بخورد که برای پدر به حدی اهمیت دارد که او برای خوشحالی سوگل هر کاری می‌کند.اول کیف و شالش را از روی مبل برداشت و بعد به اتاقش رفت. آن‌قدر خوشحال بود که می‌خواست از هر فرصتی برای خالی کردن انرژی‌اش استفاده کند. آهنگی را پلی و همان‌طور که لباس‌هایش را عوض می‌کرد، همراه خواننده می‌خواند.
موزیک به نیمه و تعویض لباس‌هایش به پایان رسیده بود، اما از فرط شادی فراموشش شد که به آشپزخانه برود. همان‌طور که جلوی آیینه برای خودش می‌رقصید به یک‌باره در اتاق باز و پدرش وارد شد.
از درون آیینه که پدر را دید، دستانش در هوا و چشمانش روی صورت پر از خنده سروش ثابت ماند، از خجالت لپ‌هایش بمانند آلبالو شده و سرش را پایین انداخت، سروش بیش از این تحمل نیاورده و خنده‌اش را به هوا فرستاد، دستگیره در را رها ساخته و همان‌طور که از اتاق خارج می‌شد گفت:
- بیا نهار یخ کرد، میز هم خودم چیدم!

بعد از رفتن پدر که نگاهش به خودِ درون آیینه‌اش افتاد، دهن کجی به سوی او و ضربه‌ای نثار سر گرانبهایش کرد.
سربه‌زیر به آشپزخانه رفت و کنار پدرش جایی‌که بشقابش را قرارداده بود نشست. بدون هیچ‌ حرفی بشقابش را از پدر که برداشته بود تا برایش غذا بکشد گرفت و جلویش گذاشت، تکه‌ای مرغ درون نانی گذاشته به سمت دهانش برد.
- سوگل خجالت می‌کشی خیلی خنده‌دار می‌شی‌بابا! درضمن کار خلافی نکردی که خجالت می‌کشی، فقط داشتی می‌رقصیدی، تا همین چند سال پیش انقدر همراهت رقصیدم که برام عادیه!

سوگل به پدرش نگاه کرده و معترض نامش را صدا زد، پدر بدون این‌که سر از غذایش بگیرد با همان خنده‌ی قبل گفت:
- حالا گنج پیدا کردی انقدر خوشحالی؟! قبل از بیرون رفتن اصلا اینجوری نبودی!
دوباره خوشحالی‌اش را به یاد آورده، ابرویی بالا انداخت و گفت:
- یه ‌چیزی بهتر از گنج. 
چشمکی زده ادامه داد:
- به وقتش بهتون میگم.

سروش حرفی نزد، خوشحالی دخترش برایش کافی بود. سوگل به میلاد فکر می‌کرد که یک‌دفعه با یادآوری اینکه او شماره میلاد را نگرفته «وای» بلندی سر داد. پدر ترسیده سرش را بلند کرد و رو به او پرسید:
- چی شدی؟! 
سوگل از گندی که زده بود، سر تکان داده اولین چیزی که به زبانش رسید را لب زد:
- ام… دندونم درد گرفت.
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت پنجاه و پنجم
ظرف‌های ناهار را که شست از آشپزخانه خارج شد. سروش روی مبل جلوی تلویزیون نشسته و اخبار می‌دید، تا صدای آب قطع شد، به سوی او چرخیده و گفت:
- بیا بشین این‌جا!
قید خواب نیمروزی را زده، جلو رفت و کنار پدرش نشست. سروش بوسه‌ای روی موهای او زد و پرسید:
- حالا این روز جمعه‌ای کجا رفته بودی دور- دور؟
خنده‌ای کرد و با سانسور قسمت‌هایی از گردش را بدون حضور میلاد تعریف کرد، از نظر او فعلا نباید از خواستگاری میلاد چیزی به پدر می‌گفت تا بحث خواستگاری بنیامین تمام شود.
شانس آورد کمی قبل‌تر انگشتر را درآورده و درون کیفش انداخته بود، آواز زنگ موبایلش که بلند شد، از روی مبل کناری برداشته با دیدن نام سونیا دستش را به قصد پاسخ روی صفحه کشید.
به پدرش لبخند زده و مقابل به مثل جواب گرفت، حواس سروش که پی اخبار رفت سوگل از جا برخواست، به اتاقش نقل مکان کرد و جواب احوال‌پرسی سونیا را داد.
- علیک سلام، عالیم، تو خوبی؟
صدای خنده‌ی شادمان سونیا و سپس‌ جوابش را شنید.
- منم به خاطر تو عالیم. امروز خوش گذشت؟
سوگل با یادآوری گردش امروز نفس عمیقِ مفرحی را دو دستی به قلبش کادو داده و گفت:
- عالی بود، سونیا اصلا حالم قابل توصیف نیست، فقط بدون خیلی خوشحالم!
سونیا لیوانی چای برای خودش ریخت، حین گذر از سالن به پدر و مادرش دیده فروخت، به اتاقش رفت، در را بسته و گفت:
- آخیش قلبم آروم گرفت از صدای پر نشاطت!
سوگل با یادآوری این‌که سونیا خودش این قرار را چیده اخم ساختگی کرد و پرسید:
- واقعاً قلبت آروم شد؟!
پس از وقفه‌ای کوتاه، دستش را بر کمر زد و گفت:
- ولی من فکر نمی‌کنم.
سونیا متعجب و ناراحت از حرف سوگل پرسید:
- چرا؟! اما من واقعاً برات خوشحالم.
سوگل از این‌که به هدفش رسیده بود شاکی لبخند زده و ادامه داد:
- ولی مثل این‌که تو از اشک ریختن من خیلی خوشت میاد! نمی‌تونستی زودتر همه چی رو بگی؟
حرفش که به سمع سونیا رسید، موسیقی خنده‌اش را به روی کتاب‌های مورد علاقه‌اش افشانه کرده، دلخور نام دختر عمویش را صدا زد:
- سوگل؟! خیلی بدی، ترسیدم. خودتم خوب می‌دونی اگه بهت می‌گفتم نمیومدی!
سوگل بشکنی زد، بادی به غبغبش انداخت و گفت:
- چون جواب درست دادی می‌بخشمت.
مکثی کوتاه مکالمه شان را دربر گرفت و بعد از آن سوگل با صدایی سرشار از قدردانی گفت:
- واقعاً ممنون اون بالایی هستم که تو رو بهم داده! بتونم جبران کنم.
سونیا گوشی را دست‌به‌دست کرده و کتابش را از کتابخانه برداشت و گفت:
- حال تو خوب باشه برام کافیه!
سوگل به دیوار اتاقش تکیه زده روی زمین نشست، حس شعف داشت، خوشحال از اتفاقات چند ساعت پیش به انگشتری که همان لحظه از کیفش در آورده و کف دستش قرار داده بود خیره شد، گفت:
- سونیا اگه الان کنارم بودی، می‌گرفتمت توی بغلم و تا می‌تونستم می‌چلوندمت!
سونیا نفس عمیق صداداری کشید که از گوش‌های تیز سوگل دور نماند و با خنده شیطانی گفت:
- خدارو شکر که اون‌جا نیستم، وگرنه خفه می‌شدم.

دستانش را بالا آورده و دوباره با صدای بلندتری خدا را شکر کرد. صدای خنده سوگل را که شنید گفت:
- حالا چیا بهت گفت؟

سوگل از جایش بلند شد، گوشی را بین گوش و شانه‌اش قرار و انگشتر را درون انگشتش جا داد، به سمت میز آرایشش رفت، شاخه گلی که هدیه میلاد بود را به سمت بینی‌اش برده و با عشق بو کشید. اگر از آن گل‌ بوی میلادش را حس می‌کرد باورناپذیر بود؟
به تصویرشاد خودش در آینه زل زد و جواب سونیا را داد:
- این‌جوری که نمی‌تونم بگم، فقط این رو بدون که حلقه‌اش رو گرفتم.

سونیا ساکت شد و تا چند ثانیه صدایی جز نوای نفس‌های او به گوش نمی‌رسید، اما به‌ناگه جیغش پرده نازک گوش‌های سوگل را پاره کرد:
- حلقه؟! وای! واقعا حلقه بهت داد؟!

از عکس‌العمل دخترعموی مهربانش خنده‌ای کرده و نامش را صدا زد:
- سونیا؟! جیغ نزن همه فهمیدنا؟
سونیا کتابش را به آغوش کشید و با هیجان گفت:
- نترس کسی نمی‌شنوه. وای سوگل! چقدر شما هولین!
تا سوگل خواست اعتراض کند سونیا باز ادامه داد: - ولی خیلی خوشحالم، عکس حلقه‌ات رو برام بفرست. کاش می‌تونستم بیام اون‌جا باهم جشن بگیریم و برقصیم.
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت پنجاه‌وششم
روی صندلی میز آرایشش نشست، دستی به گونه‌اش، همان جایی‌که توسط میلاد لمس شده بود کشید، احساس می‌کرد هنوز هم گرم است. چشمانش را با آرامش بست و جواب سونیا را داد:
- باشه می‌فرستم.
پس از پایان مکالمه گوشی را قطع کرده از جایش بلند شد، در کمدش را باز و باکسی که چند وقت قبل خریده و بلا استفاده مانده بود را برداشت.
روی‌میز آرایش قرارش داده و درش را باز نمود، گل را مانند شئ ارزشمند بلند کرده قبل از گذاشتنش در جعبه شبنم بوسه‌اش را روی گلبرگ‌هایش نشاند، تصمیم داشت از حالا به بعد هر هدیه‌ای که از میلاد می‌گرفت را در آن قرار دهد، آری، او به آینده‌ای که با میلاد در خیالش داشت امیدوار بود.
در باکس را بسته و دوباره آن را در کمدش قرار داد.
***
زنگ ساعت نشان از چهار بعد از ظهر داشت که صدای آیفون خانه به صدا درآمد، سروش که منتظر این مهمان عزیز بود به سمت آیفون رفت و با دیدن تصویرش بدون جواب دادن در را باز کرد.
صدای تلویزیون را کمی پایین آورده، همان‌طور که از جلوی اتاق سوگل می‌گذشت در را باز کرد و رو به او که بخاطر صدای آیفون از خواب پریده بود گفت:
- پاشو بیا مهمون داریم.
سوگل دستی به‌صورت عرق‌کرده‌اش کشید و روی تختش نشست، به قصد دیدن حیاط پرده را کنار زد اما آن به‌اصطلاح مهمانشان را آنجا ندید.
صدای احوال‌پرسی پدرش نشان از ورود او را می‌داد، سوگل از جایش بلند شد و به سمت چوب‌لباسی پشت در اتاقش رفت، شالش را برداشت اما تا آمد روی سرش بیندازد صدای شادمان بنیامین به گوشش رسید.
برآشفت و مُهر اخمی عظیم را بر پیشانیش زد، او این‌جا چه می‌کرد؟! حوصله حرف‌های تکراریش را نداشت، عصبی شالش را روی زمین پرت کرده با اخم به سمت تخت‌خوابش گام برداشت.
از روی آن رد شده و پنجره‌ی اتاقش را باز کرد، لبه پهن پنجره نشست و با همان اخم به حیاط دل‌انگیزشان زل زد.
چرا تا کمی شادی به قلبش حواله می‌شد حتماً باید کسی ضد حالی می‌زد؟! بعضی اوقات با خود می‌گفت «کاش جای سونیا بودم.»
آری جای سونیا! گرچه حامد دخترش را خیلی دوست نداشت اما سونیا تا به حال با هیچیک از این دردسرها مچ نیانداخته بود. لکن هر بار بعد از این فکر آرزو می‌کرد سونیایش از این نیز شادتر شود. حامد هم روزی متوجه خوب بودن دخترکش می‌شد!
صدای صحبت‌های پدرش و بنیامین به گوشش می‌رسید و آهنگ خنده‌های پسرک مهمان شده‌شان روی نِروَش خط می‌انداخت. برای این‌که صدای او را نشنود شروع کرد به زمزمه‌ی آهنگ مورد علاقه‌اش. اما ثانیه‌ای نگذشته بود که سروش نامش را صدا زد:
- سوگل جان؟
سر از پنجره گرفته و به سمت دیوار رو به رو که پدرش از پشت آن صدایش می‌کرد چرخید. هیچ خوشش نمی‌آمد که به بیرون برود و با بنیامین روبه‌رو شود.
مدت کوتاهی که ‌گذشت و جوابی نداد، دوباره توسط پدر خوانده شد.
- سوگلِ بابا؟! میایی چایی بیاری!
سروش مواقعی که دوستانش مهمانش بودند خودش پذیرایی را انجام می‌داد، حالا آفتاب از کدام سو طلوع کرده که سوگل را صدا میزد، فقط محض اینکه بنیامین مهمانشان است؟!
بازهم پاسخ نداد، دوست نداشت باری دیگر لبخند بنیامین را ببیند و حرف‌هایی که طعم عشق داشتند را از زبان او بشنود.
اما چاره‌ای نداشت، امروز پدرش قصد کرده بود سوگل چای ببرد. نفس‌های تندش که نشان‌دهنده عصبانیتش بودند رفته- ‌رفته سرعتشان بیشتر می‌شد.
به سمت در اتاقش رفت، شالش را از روی زمین چنگ زده و روی سرش انداخت؛ بلیز آستین سه‌ربع‌اش با آن شلوار دامنی برای رویارویی با این مهمان، بد نبودند.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت پنجاه و هفتم
از اتاق که خارج شد، تمام حرصش را سر آن خالی کرد و محکم آن را به چهارچوبش زد.
چشمش به چشمان بَشاش بنیامین که کتی اسپرت به رنگ آبی و شلوار لی مشکی به تن داشت و روی مبلی تک‌نفره کنار پدرش نشسته بود، افتاد.
خشمگین جلو رفته حین ورود به آشپزخانه سلامی لب زد و جواب احوال‌پرسی بنیامین را هم نداد.
دو استکان را پر از چای کرده به همراه قندان بلورین درون سینی طلایی‌رنگ چید، از آشپزخانه خارج شده و چند قدم آن‌سوتر از بین دو مبل پدر و بنیامین عبور کرد و سینی را روی‌میز گذاشت.
سپس عقب گرد کرد، خواست به اتاقش برود که پدر با دیدن دو استکان متعجب شده و پرسید:
- پس خودت چی بابا؟!
سری جنباند، اخم هنوز هم پیشانیش را بوسه می‌زد، گفت:
- من نمی‌خورم، ممنون.
قدم دومش را که برداشت، صدای بنیامین سبب ایستادنش شد.
- سوگل خانم مثلاً من اومدم عیادت جناب‌عالی، حتی جواب احوال‌پرسیمم ندادی!
به سمتش چرخیده با دیدن نوعِ لبخندش که مختص سوگل بود، لبانش را به سمتی کج و نگاه بدی به سرتاپای او انداخت، گفت:
- خوبم، مرسی!
انگار که قسمت نباشد این ساعت به اتاقش برود، باری دیگر پدر جلوی رفتنش را گرفته و گفت:
- سوگل جان؟! حالا بیا یه‌کم این‌جا بشین.
عصبی پوفی کشید، گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت تا یک وقت عصبانیتش را سر پدر خالی نکند. حرف هرکس را زمین می‌انداخت به پدرش که برایش مادری نیز کرده بود نمی‌توانست نه بگوید. اما آخر این‌همه اصرار برای چیست؟
گام برداشت و روبه‌روی بنیامین نشسته با اخم به زمین زل زد. چرا دست از سرش برنمی‌دارند؟ حالا بنیامین نفهم است پدرش چه؟ مگر از حرکات دخترش متوجه نارضایتی او نمی‌شود؟
- سوگل من علاوه‌بر عیادت، برای یه چیز دیگه‌ام این‌جام.
سربلند کرده کنجکاو به بنیامین که شادمان خیره‌اش بود زل زد. چه چیزی جز عیادت؟!
سروش که نام بنیامین را صدا زد، سوگل متوجه منظورش که از مرد جوان روبه رویش درخواست سکوت می‌کرد شد.
مگر بنیامین چه می‌خواست بگوید که بخاطر شنیدنش سروش از عکس العمل سوگل می‌ترسید؟
اما بنیامین بدون اعتنا به سروش، انگشتانش را روی شکم در هم قفل کرد و حرفش را ادامه داد:
- جواب خواستگاری چی شد؟ فکر کردی؟
سوگل حیران گشت، سمج‌تر از بنیامین آیا در دنیا وجود داشت؟ دیروز جواب او را همان لحظه داد، ولی حالا دوباره دنبال جواب خواستگاری آمده بود؟!
به سرعت از جا برخواست و اخم غلیظی ابروهایش را مانند چسبی به‌هم چسباند.
- مگه من دیروز نگفتم دیگه نمی‌خوام راجع‌به این قضیه چیزی بشنوم؟!
بنامین نیز از جایش بلند شد، اما برعکس سوگل حرکاتش پر از آرامش بود، به سوی سوگل رفته و چند قدمیِ او ایستاد، لبخند خواهشمندی زد و گفت:
- اما سوگل، من دوستت دارم.
برآشفته و ناخن‌های بلندش کف دستش را زخمی کرد، به پدرش که او نیز نگران به آن دو خیره بود نگاه آویخته و دوباره به سمت بنیامین چرخید، نگاه منفورش را به او دوخت، چقدر این مرد پررو است.  گفت:
- چرا شما حرف من رو نمی‌فهمی؟! دیروز جوابم رو به شما دادم، قصد ازدواج ندارم.
به سوی پدرش دیده افکنده و با پوزخندی رو به بنیامین گفت:
- حیا هم خوب چیزیه!
بنیامین گامی دیگر به جلو نهاد، سروش نیز نگران شد و ایستاد، سوگل خواست قدمی به عقب برود که پایش به مبل گیر کرد و حینی از سر ترسِ افتادن کشید. بنیامین با قدمی خود را به او رساند و بازوی راستش را در مشت خود گرفتار ساخت.
سروش اخم کرده و سوگل لرزید؛ فکر کرد «حلقه میلاد توی انگشتمه، چجوری تحمل کنم دست مرد دیگه‌ای نزدیکم باشه!» به کمک بنیامین ایستاد آنگاه دست چپش را روی ساعد دست او گذاشت و لب زد:
- دستم رو… ول کن.
اما نه‌تنها دستش رها نشد بلکه بازوی دیگرش نیز زندانی شد. پدر به سوی آن دو رفته و بنیامین گفت:
- می‌دونم من رو دوست نداری، اما سوگل، من دوستت دارم.
بازوهای نحیف سوگل را در مشت‌هایش فشرده تکان محسوسی به تن او داد و بدون فرصت سخن به دختر محبوبش گفت:
- سوگل قول می‌دم وقتی ازدواج کنیم این حس دو طرفه می‌شه.
سروش دست بنیامین را گرفته دست دخترش را آزاد کرد، سوگل با سرعت از جلوی او کنار رفته و به سمت اتاقش دوید، جلوی در اتاق ایستاده و با نگاهی به سرتاپای بنیامین با عصبانیت گفت:
- علاقه‌ای که تو این چند سال به وجود نیومده بدونید که بعد ازدواج هم نمیاد.
بنیامین به شدت دستش را از دستان سروش آزاد کرده قدمی به سمت او برداشت و حزین گفت:
- سوگل عاشق تا به معشوقش نرسه آروم نمی‌گیره.
به سوی خودش اشاره کرد و ملتمس ادامه داد:
- تو یکم به من نگاه کن، اون آدمی که تو توی ذهنت از من ساختی واقعی نیست، تو رو خدا یه فرصت بهم بده!
تا خواست حرفش را ادامه بدهد، سوگل دستش را به نشانه سکوت رو به بنیامین بالا برده با اخم گفت:
لطفاً آقا بنیامین، دیگه تمومش کنید.
سپس روی پنجه پا چرخیده در را باز کرد و به اتاقش رفت. بنیامین عصبی دستانش را مشت کرد، به حدی که رنگ مچش رفته رفته سفید‌ شد.
چرا هرچقدر به این دختر مهربانی می‌کرد او بیشتر از بنیامین فاصله می‌گرفت؟! دیگر باید چه می‌کرد؟ با این‌همه محبتی که به آن ها کرده جواب منفی حقش بود؟!
به سمت سروش چرخیده با عصبانیت گفت:
- مگه دیروز نگفتم راضیش کنی؟
سروش سر پایین انداخته چیزی نمی‌گفت. بنیامین کف دستش را به سمت سروش گرفت و با عصبانیتی که سفیدی چشمانش را با کمک بغضِ گلویش به سرخی رانده بود، در حالی که سعی در نلرزیدن صدایش می‌کرد ادامه داد:
- ببین سروش تو من رو میشناسی!  میدونی که من ادمی نیستم چیزی که میخوام رو ساده از دست بدم.
ابروی سمت راستش را مقداری بالا فرستاد و با اطمینان خاطر ادامه داد:
یا راضیش می‌کنی یا نمیزارم یه آب خوش از گلوش پایین بره. 
سروش وارفته روی مبل نشست و سرش را بین دستانش گرفت. آخر چرا بنیامین با او چنین رفتاری داشت؟! مگر سروش با این ازدواج مخالف بود که بنیامین این‌گونه او را تهدید می‌کرد؟! اگر بنیامین بلایی سر او می‌آورد چه؟ دخترش را تنها گیر می‌آورد و اذیتش می‌کرد!
بنیامین قبل از رفتن جلوی در اتاق سوگل ایستاده با کف دست ضربه محکمی به آن زد و گفت:
- خوب به حرفام فکر کن سوگل خانمی!
صدای بنیامین را که شنید با اخم به سمت در خیره شد. به خدا اگر توانش را داشت می‌رفت و زبان او را از حلقومش بیرون می‌کشید تا دیگر صدایش را نشنود 
سروش نفسش را با پوفی بیرون فرستاد و دستی بین موهای مشکی‌اش کشید. سوگل جلوی آیینه ایستاده و چهره عصبی خود را به نظاره نشست. با صدای درِ کوچه متوجه خروج بنیامین از خانه شد. نفس عمیقی کشید و به سمت گوشی‌اش که زنگ می‌خورد رفت.
به حدی خشمگین بود که پنجمین تماس از سوی این شماره ناشماس را بی جواب گذاشت. صفحه گوشی را خاموش و به شدت روی بالش پرتش کرد، به سمت کمدش رفته بازهم قاب را برداشت و روی‌ میز آرایش قرارش داد و سرش را به سمت گل هدیه میلاد برد. این‌طور آرام می‌شد انگار که خود میلاد کنارش نشسته بود و صورتش را نوازش می‌کرد. 
عشق عجیب است، میلادی که فقط یکبار با او سخن گفته و لبخند محبت بارش را نثار سوگل کرده بود را این چنین شدید دوست داشت و بنیامینی که سالها یه او و پدرش محبت کرده بود را لایق تنفر می‌دانست!
اما حالِ آرامش دوامی نداشت؛ چون آلارم تماس موبایلش برای بار ششم به صدا در آمد، سرش را از گل فاصله داد و بلند شد، به سمت گوشی‌اش رفته از روی بالش چنگش زد، ابروهای گره خورده‌اش نشان از شدت آشفتگیش داشت، قسمت سبز را به‌شدت کشیده و تلفن را کنار گوشش گذاشت.
- وقتی جواب نمی‌دم چرا این‌قدر مزاحم می‌شید؟
صدای دادَش سروش را از فکر بیرون کشید، اما صدای خنده‌ی میلاد عصبانیت سوگل را مانند موشی فراری محو کرد.
- خب دلم می‌خواد مزاحم عشقم بشم.
سروش سرش را تکان داد و بازهم غرق در فکر به زمین خیره شد، سوگل متعجب شده پرسید:
- میلاد تویی؟!
دلبندش سری تکان داد و با ته‌مانده خنده‌اش گفت:
- آره منم، می‌خواستی کس دیگه‌ای باشه؟
از عصبانیت چندی پیشش واقعاً هیچ خبری نبود. نفس عمیقی کشید و خنده به رو گفت:
-  ببخشید کمی عصبی بودم، شمارت رو هم نداشتم، زیاد هم شماره غریب جواب نمی‌دم.
میلاد جلوی آینه اتاقش که در روی درِ کمد دیواری قرار داشت ایستاده در همان حال که موهایش را شانه می‌کشید و ریش‌هایش را مرتب می‌کرد جواب سوگل را داد:
- اما شاید یه غریبه عین من...
لبخندی به تصویر خودش زد و ادامه داد:
- البته که من دیگه غریبه نیستم، ولی شاید یکی مثل من دلش برای صدای پر آرامش دلبرش تنگ شده باشه.

چقدر این مهربان عاشق بود؟ کلماتش چنان حال سوگل را خوب می‌کرد که آب‌قند حالِ از حال رفته را! در این چندین ساعتی که با هم گذرانده بودند نشد کلمه‌ای با سوگل حرف بزند و حرفی عاشقانه در مکالمه‌اش نباشد.

لبخندی از سر شوق روی لب‌های سوگل خانه کرده و جواب میلاد را داد:
- چشم از این به بعد که شمارت رو سیو کنم زنگ اول نخورده جواب می‌دم، خوبه؟

به سوی میزش رفت، شانه‌اش را روی آن قرار داد و قابی که از تنها عکس سوگل داشت را از کشوی میز سفید رنگ برداشت و نگاهش به آن متوسل شد، سوگل که حرف می‌زد تصویرش را می‌دید و او را در کنار خود احساس می‌کرد، انگشتاش را روی چشم‌های دریایی سوگل کشیده و گفت:
- عالیه. البته به پای من که توی عشق نمی‌رسی!
ابروهای سوگل بازی‌شان گرفته و بالا پریدند.
- عه؟! اون وقت از کجا می‌دونی؟
میلاد لبخند خبیثی بر لب راه داده، صدای خنده‌اش سوگل را به خنده انداخت:
- از اونجایی‌ که من زودتر عاشقت شدم. درضمن من هنوز تو تصمیم به زنگ زدن می‌گیری، متوجه می‌شم و گوشی رو برمی‌دارم.

به انگشتر درون انگشتش زل زد. واقعاً خدا دوستش داشت که بنیامین متوجه انگشتر نشده بود؛ شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- چه ربطی داره، مهم دله، که حال دل منم عین خودته!
ضربان قلب میلاد به هزار رسیده و سوگل ابروهایش را بالا انداخت و مرموز ادامه داد:
- بعدشم من که تا حالا بهت زنگ نزدم.

میلاد عکس را سرجای قبلش برگردانده به طرف تختش رفت و نشست، سرش را به پشتی آن تکیه زده و دستش را پشت سرش گذاشت.
- خب از الان که میزنی!
چه می‌شد میلاد زودتر از او به صورت رسمی خواستگاری‌ می‌کرد و پای بنیامین وسط کشیده نمی‌شد؟!
- سوگلم؟ تو خوبی؟ آخه حس می‌کنم صدات یه جوریه.

صدای میلاد که تن نگرانی به خود گرفته بود باعث شد بغض دوباره برگردد، اما الان وقت گریه نبود، چه جواب میلاد را می‌داد؟! 
سوگل آب دهانش را با زور از کنار بغض چسبیده به گلویش پایین رانَد و با لبخندی ساختگی جواب دهد:
- آره، چیزیم نیست که.
میلاد متوجه شده بود که چیزی شده، اما در فهمیدن پافشاری نکرد که سوگل اذیت نشود.
- مطمئن باشم؟
به نظرِ سوگل حالا اصلاً وقتش نبود تا حقیقت را به میلاد بگوید، تازه فقط چند ساعت از شروع رابطه‌شان می‌گذشت؛ چرا غم را به این جاده دوطرفهٔ شیرین راه می‌داد؟
- آره. مطمئنِ مطمئن.
میلاد که کمی خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید، مادرش را که از جلوی اتاقش می‌گذشت دید، تازه یادش آمد که کلا قصدش از تماس چه بوده!
- آهان، راستی سوگلم.
سوگل خنده‌ای به هیجانات میلاد که همیشه با کلمه «راستی» آغاز می‌شد کرد و گفت:
- جانم؟
میلاد به مادرش که حالا به چهارچوب در اتاقش تکیه داده و نظاره‌گر او بود نگاه کرد و با خنده گفت:
- خانم والده برای فردا ظهر، نهار دعوتت کردن.
با آمدن نام مادر، سوگل صاف سر جایش نشست، موهای پخش در صورتش را به واسطه انگشت اشاره‌اش به پشت گوشش روانه ساخت و با سطح کمی از نگرانی پرسید:
- من رو؟! چرا؟
صدای خنده‌ی میلاد هم نتوانست کمی از استرسش را کم کند، درسته که وجود میلاد آرامشش بود اما از رویارویی با خانواده او اضطراب داشت.
- آره دیگه! تورو دعوت کرده، عشق من رو! چرا هم نداره، دلش خواسته زودتر ببینتت.
پا روی تختش گذاشته و به پاتوق همیشه‌اش یعنی لبه پنجره رفت، شیشه‌اش را باز کرد و با نگرانی گفت:
- یه وقت مزاحم نباشم؟!
میلاد اخم ساختگی به حرف سوگل کرد و مادر تا اخم او را دید قدمی به جلو گذاشت.
- نه چه مزاحمتی؟!
ثانیه‌ای بعد اخم جایش را به لبخندی شیرین داد:
- برعکس؛ اگر نیایی من رو وسط یه جنگ جهانی می‌اندازی.
سوگل تک خنده‌ای زد، پاهایش را که دراز کرده بود در شکم جمع کرد و متعجب پرسید:
- جنگ جهانی؟!
اینبار صدای روناک بود که از پشت گوشی به سمع سوگل رسید.
- داره سربه‌سرت می‌ذاره سوگل جان، تو قراره بشی عضوی از خانواده ما، فردا ظهر حتما بیا!
تا فهمید که روناک صدایش را می‌شنیده بازخواست میلاد را برای آخر مکالمه گذاشت، با استرسی که پاهایش را در این گرما به تکه‌ای یخ تبدیل کرده بود بعد از گرفتن نفسی پر از اضطراب رو به روناک گفت:
- سلام خانم حیدری! خوب هستید؟!
روناک دستی روی پای پسرش کشیده و پاسخ گفت:
- سلام دخترم. اسمم روناکِ، راحت باش. خوبم تو خوبی؟

آب دهانش را قورت داد و با لبخندی که از آرامش صدای روناک به قلبش تزریق شده بود گفت:
- بله خیلی ممنون.
روناک ادامه مکالمه را برای فردا گذاشت و به خداحافظی کوتاه بسنده کرد، واقعا مادری را برای میلاد تمام کرده بود، دختری که میلاد شب و روز با فکر او می‌خوابید و بیدار می‌شد را پذیرفته و به خواسته پسرش احترام گذاشته بود.
دستی روی موهای لخت و بلند میلادش کشیده از جایش بلند شد و به سوی در خروجی رفت.
میلاد گوشی را از روی آیفون برداشت و کنار گوشش قرار داد، گوشه‌های لبش بالا رفته و گفت:
- سوگل نمی‌دونی وقتی به مادرم گفتم خواستگاریم رو قبول کردی چقدر خوشحال شد!

از لبه پنجره پایین پرید، جلو رفته وسط اتاقش ایستاد و نگران پرسید:
- میلاد گوشی از اول روی آیفون بود؟ نمی‌تونستی یه ندایی بدی؟
نچی کرده و ادامه داد:
- خیلی زشت شد.
میلاد تبسمی کرده و با شیطنت گفت:
- آخ سوگل، وقتی قیافه نگرانت رو تصور می‌کنم دوست دارم بیام محکم بغلت کنم.
سوگل خنده‌ای خجول درون آیینه به خودش زد و گفت:
- زشته این‌جوری جلوی مادرت میگی!
میلاد که صدای پر از لبخند سوگل را شنید حس شادی در عمق وجودش جوشش پیدا کرد و گفت:
- نگران نباش رفته بیرون، درضمن گوشی از اول روی آیفون نبود، دقیقاً از همون جایی‌که مامان وارد مکالمه شد رفت روی آیفون بعد برداشته شد. خیالت راحت!
صدای نفس عمیقش که به گوش میلاد رسید لبخندی عاشقانه روی لب‌هایش جا خوش کرد.
- پس من فردا ظهر بعد از بانک میام دنبالت باهم بیاییم خونه ما. باشه؟
سوگل سری تکان داد و مردد «باشه»ای گفت.
***
مسکوت سر میزشام در کنار پدرش نشسته و هر دو مشغول خوردن غذا بودند، از سروش دلگیر بود، موقعی که بنیامین به خانه‌شان آمده و آن حرف‌های بی‌ربط را می‌زد او هیچ عکس‌العملی نشان نداد و فقط نظاره‌گر بود.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت پنجاه و هشتم
دقیقه‌ای که گذشت، با یادآوری دعوت فردا ظهرش سربلند کرده رو به پدرش گفت:
- بابا؟!
سروش که غرق در فکرِ چند ساعت قبل بود با صدای دخترش انگار که تازه از خواب بیدار شده باشد چشمانش را بالا کشید و رو به او گفت:
- هان؟!
و پس‌از کمی مکث ادامه داد:
- جانم؟

قاشق را پر از غذا کرد و قبل‌از به دهان بردن گفت:
- من فردا به دعوت یکی از دوستام ناهار رو بیرون می‌خورم.
سروش بازهم به بشقاب غذایش خیره شد و پرسید:
- کدوم دوستت بابا؟

سوگل لقمه را درون دهانش برد، دروغ گفتن به پدر برایش سخت بود اما حقیقت را نیز نمی‌توانست بگوید. پس‌از وقفه‌ای کوتاه جواب داد:
- شما نمی‌شناسیدش. دوستای دوران دانشگاهه. بعد از چند وقت همدیگه رو دیدیم. دیگه دعوتم کرد.
سروش سر تکان داد و همان‌طور که با غذایش بازی می‌کرد جواب داد:
- باشه برو، خوش بگذره.
جرعه‌ای از لیوان دوغ کنار دستش را خورد و رو به پدرش گفت:
- ممنونم. خورشت اضاف اومده، الان یه‌کم براتون برنج درست می‌کنم. نهار فرداتون آماده‌باشه.
پدر آهسته باشه‌ای گفت و بحث را عوض کرد.
- سوگل؟!
سوگل که خیرهٔ صورت پدر بود جواب داد:
- جانم؟
نمی‌دانست سوال را بپرسد یا نه؟ از ناراحت شدن سوگل می‌ترسید اما مجبور بود:
- تو… چرا بنیامین رو دوست نداری؟
سوگل با شنیدن این سؤال خشم آلود اخم و قاشق را درون ظرفش رها کرد. گفت:
- بابا! شما دیگه چرا این رو می‌پرسید؟!

پدر خواهش‌گرایانه به چشمان دخترش زل زد و گفت:
- اون که...

سوگل ادامه حرف پدر را به دست گرفته و عصبی گفت:
- آره، می‌دونم اون من رو دوست‌داره. ولی من چی؟ دل من مهم نیست؟
سروش کمی روی صندلی به جلو خزید، دست دخترش را که روی میز بود در دست گرفت و گفت:
- چرا بابا، چرا! نظر تو از هر چیزی برای من مهم‌تره.
و در دل ادامه داد:
- ولی آرامشت بیشتر!

سوگل از جایش بلند شد، ظرفش را برداشت و به سمت ظرف‌شویی برده همانطور که پشتش به پدر بود گفت:
- پس تورو خدا دوباره درباره‌اش چیزی نگید. من الان واقعا ظرفیتم پره.
سروش برخواست، چشم از سوگل گرفته و پریشان از آشپزخانه خارج شد. سوگل دستانش را به لبه‌ی ظرف‌شویی زده تکیه‌گاه بدنش کرد و اجازه داد اشک‌ها صورتش را بوسه بزنند.
کاش خدا خودش کاری می‌کرد تا بنیامین دست از سرش بردارد. چقدر الان دلش آغوشی خواهرانه؛ آغوش سونیا را می‌طلبید. اما این وقت شب آن بچه را این‌جا می‌کشاند که چه؟ مطمئن بود که بنیامین اگر از وجود میلاد آگاه شود روز خوش برایشان رؤیا می‌شد!
«دست و پا گر بشکند، با نسخه درمان می‌شود...
چشم گریان هم دمی با بوسه خندان می‌شود...
ای خدا هرگز نبینم بشکند قلب کسی...
دلشکسته باطنش از ریشه ویران می‌شود...»
***
میلاد سر سفره در کنار مادر و پدر و خانواده برادرش نشسته و مشغول شام خوردن بودند، اما نمی‌دانست چرا قلبش حس بدی را به روحش القا می‌کرد؟!
آهسته‌-آهسته غذایش را می‌خورد و با خود فکر می‌کرد خدایی ‌نکرده اتفاقی برای سوگلش نیفتاده باشد؟!
صدای برادرزاده‌اش ملیکا را که شنید از فکر خارج شد:
- عمو؟!
سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد، گفت:
- جانم؟
- فردا که مغازه می‌رین؟
با سر تایید کرد و ادامه داد:
- طرف صبح آره، ولی بعدازظهر کار دارم شاید نرم. چطور؟!

ملیکا خنده‌ای شادمانه زد و گفت:
- یکی از دوستام برای خرید عروسی می‌خواد بیاد مغازتون. این‌قدر تو مدرسه از مغازه شما براش تعریف کردم که دیروز اومد آدرسش رو ازم گرفت.
«عشق حس زیبایست مگرنه؟ سوگل آن‌جا فقط ناراحت است ولی قلب میلاد حال او را حس و بی‌تابی می‌کند.
انگار که قلبشان را با سیمی نامرئی بهم وصل کرده باشند و حس‌هایشان بین این سیم ردوبدل شود.»

بدون این‌که جوابی به ملیکا بدهد، با اخمی که سر گرفته از نگرانی‌اش بود گوشی‌اش را برداشت، وارد پیام رسان واتساپ شد و اولین کاری که کرد چک کردن آخرین بازدید سوگل بود.
سه ساعتی از آخرین ورودش به پیام‌رسان می‌گذشت و این نگرانی‌اش را بیشتر می‌کرد. وارد مخاطبین موبایلش شد و روی نام باوانِم ضربه زد.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه و نهم
غذایش را دست‌نخورده کنار گذاشت و بلند شد، قبل‌از آنکه تشکر کند ملیکا متعجب پرسید:
- وا! عمو؟! کجا میرین؟
میلاد سری به بالا راند و گفت:
- جایی نمیرم گلم. همین‌جام، میام بعدش.

از مادر و زن داداشش تشکر کرد و به سمت اتاقش رفت، در را باز کرده در مقابل نگاه حیران خانواده‌اش وارد شد و در را بست.

دوباره شماره‌ی سوگل را گرفت، از جواب ندادن او کلافه و دستی به میان موهای نامرتبش کشید. عرض اتاق را می‌پیمود و فکرش درگیر دلیل پاسخ ندادن سوگل بود.
تلفن بعدازظهر هم که صدای گرفته‌ٔ سوگل را پشت آن شنید، بر نگرانی‌اش می‌افزود.
زمانی را داخل اتاق ماند اما هیچ خبری از تماس سوگل نبود. دستی به صورتش کشید و کمی روی ریشش را خاراند. لبه‌ی تختش نشست، در اتاق به صدا در آمد و بعد از چند ثانیه باز گشته مادرش وارد شد. به احترام روناک از جا برخواست و سپس سر جایش نشست.
روناک جلو آمد و روی دو زانو جلوی پای پسرش نشست، نگرانی از چهره‌اش می‌بارید، پرسید:
- چرا این‌قدر آشفته‌ای پسرم؟
آرنج‌هایش را روی زانوانش گذاشت و صورتش را پشت کف دستانش قایم کرد، گفت:
- سوگل گوشیش رو جواب نمی‌ده.
مادر مچ دست‌های او را گرفت و با مهربانی گفت:
- چند بار زنگ‌زدی که جواب نداده؟
مهربانی‌اش را از همین مادر به ارث داشت، مادری که مادرانه‌های همیشه همراه میلاد بود!
دستانش را از روی صورتش برداشت و گفت:
-چند بار. جواب پیام‌هام رو هم نمیده! سه‌ساعت هم هست که توی واتساپ آن نشده!
روناک لبخندی زد و پرسید:
- میلادم؟! تو کی این‌قدر کم‌طاقت شدی من نفهمیدم؟!
میلاد که جوابی نداد مادر پی حرف را گرفت:
- خب پسر گلم، شاید ندیده یا متوجه تماست نشده!
میلاد دم عمیقی از هوا گرفت، مچش را از دست مادر جدا کرد و با ناراحتی به سینه‌اش ضربه زد، گفت:
- نه مامان، این... این قلبم یه جوریه! دل‌شوره دارم.
صورت خود را لمس کرد و از جایش بلند شد، انگشتش را در مقابل مادرش تکان داد و گفت:
- می‌رم دم خونه‌شون.
به در رسید و دوباره به سمت مادرش چرخید. صورت نگرانش دل مادر را شرحه‌شرحه می‌کرد. برای گرفتن تایید روناک پرسید:
- برم؟! این‌جوری خیالم راحت می‌شه!
مادر که سر تکان داد وموافقتش را اعلام کرد لبخندی هرچند محو روی صورتش نشست. در را باز کرد و از اتاق خارج شد، محمد پسر مهران را صدا زد و پرسید:
- عمو، سوییچ ماشین من دست توئه؟
برادر زاده‌اش «اوهومی» گفته و بلند شد. هفته قبل بود که گواهینامه‌اش به دستش رسیده و ساعتی پیش ماشین میلاد را برداشته و به دستور مادربزرگش برای خرید نوشابه رفته بود.
سوئیچ را از روی اولین قفسه کتابخانهِ بزرگ کار شده در دیوار سالن برداشت و به سمت عمویش رفت. میلاد بعد از تشکر سوئیچ را از محمد گرفت و خداحافظی سرسری کرده به بیرون از خانه رفت.
قدم‌های سریعش را به سوی کوچه که ماشینش آنجا پارک بود برداشت. درهای قفل ماشین را با کلید باز کرد و سوار شد. محمد کنار پدربزرگش نشست و متعجب پرسید:
- یهو چی شد؟
حسین آقا شانه‌ای بالا انداخت و به روناک که از اتاق میلاد خارج می‌شد دیده افکند، روناک به شوهرش خیره شده «نگران نباش»ی لب زد.
مهران لقمه‌ای غذا در دهانش گذاشت و ثانیه‌ای بعد گفت:
- این میلاد امشب یه چیزیش بود.
کتایون نیز در تایید حرف همسرش سر تکان داد:
- آره. انگار زیاد سرحال نبود.
***
برای بار چندم شماره‌ی سوگل را گرفته اما جوابی دریافت نمی‌کرد. نگرانی‌اش فزونی یافته و سرعت ماشین رفته‌رفته بالاتر می‌رفت.
عصبی گوشی را روی صندلی شاگرد پرت کرد و گفت:
- آخه چرا جواب نمی‌دی؟!

صدای ضبط به عصبانیتش می‌افزود دست جلو برد و خاموشش کرد. فقط دو خیابان با خانه دلبرش فاصله داشت که یک دفعه...
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت شصتم

سوگل ظرف‌ها را شست و از آشپزخانه خارج شد، به سمت اتاق پدرش که درِ آن تا آخر باز و او را نشسته روی تخت به نمایش گذاشته بود، نگاهی انداخت و بعد از کشیدن آهی دردناک به اتاق خودش رفت. دستش را به سمت کلید برق که کنار در ورودی قرار داشت برد و لامپ را روشن کرد.

انگار دنیا به خنده‌های این دختر آلرژی داشت! تا کمی خوشی به قلبش وارد و رسید لبخندش را روی لبانش حک می‌کرد اتفاقی را می‌چید تا قشنگ آن شادی را ضربه‌فنی و از گود بیرون بیندازد.
دلش گرفته روی تختش نشست، به قاب عکس مادرش زل زد و اندوهگین گفت:
- می‌بینی مامان؟! از وقتی تو رفتی شادی از من می‌ترسه. کاش یه روز، فقط یه روز شادی‌هام دَووم داشتن.
باز هم آهی کشید، چشم از عکس خندان مادر گرفت و به زمین زیر پایش دوخت. ادامه داد:
- ولی انگار قسم‌خورده که هیچ‌وقت اجازه نده خوشحالی رو کمی مزه‌مزه کنم.
قطره اشک زیر چشمش را با انگشت گرفته و اجازه جولان دادنش را صلب کرد. زانوانش را در شکم جمع کرده، گوشی‌اش را از لبه‌ی پنجره برداشت و صفحه آن را روشن کرد، خواست رمزش را وارد کند که متوجه اعلان تماس بی پاسخ و پیامی در بالای صفحه شد.
سریعاً رمز را وارد و به قسمت گزارشات تماس رفت، چشمش به چند تماس بی‌پاسخ از سمت میلاد افتاد و نگران شد.
روی شماره‌ او را لمس کرد و گوشی را همانجا جلوی پایش گذاشت، تا سومین زنگ پاسخی دریافت نکرد.
انگشتش را به سمت دهانش برد و با دندان به جان پوست گوشه ناخُنش افتاد. صدای نگران میلاد که به گوشش رسید دست از سر ناخُن بیچاره برداشت، موبایل را سریعاً در دست گرفت و کنار گوشش قرار داد.
- سوگل؟! تو خوبی؟! چرا جواب نمی‌دی؟! می‌دونی چقد نگرانت شدم؟!
سوگل نیز با دلهره‌ای که قبل از پاسخ میلاد به جانش ریخته بود گفت:
- ببخشید، من توی آشپزخونه بودم و گوشیم هم توی اتاق. تو هم من رو ترسوندی. گفتم چی شده که انقدر زنگ زدی!
میلاد دستی به صورت غرق در عرقش کشید و رنجیده گفت:
- می‌دونی من چی کشیدم تا به این‌جا رسیدم؟!
سوگل متوجه نکته جمله میلاد شد، متعجب از جا برخاست و پرسید:
- تا این‌جا؟! یعنی کجا؟
میلاد ماشین را سر کوچه خانه سوگل پارک کرد و پیاده شد، لامپ‌های عابر خاموش بودند و فضای کوچه روشنایی جز نور مهتاب نداشت. به در بسته ماشین تکیه زد و گفت:
- سر کوچه شما!
ناغافل ابروهای سوگل بالا رفته، حیران به سمت در اتاقش راه افتاد. میلاد که نامش را بر لب جاری کرد متوجه شد لباس مناسبی برای بیرون رفتن در تن ندارد.
نچی گفت و بی حرفی گوشی را قطع کرده به سمت کمدش گام براشت، مانتویی روی بلیز شلوارش پوشید و شالی روی سرش انداخت. کلید خانه و گوشی را برداشت و راهی کوچه شد.
از در حیاط که بیرون رفت، چراغ‌قوه گوشیش را روشن کرد تا جلوی پایش را ببیند. در نور کوچک موبایلش متوجه میلادی شد که زیر نور مهتاب به ماشینش تکیه زده و دست به سینه به او خیره است.
سرعت قدم هایش را بیشتر و به سمت او حرکت کرد، به کوچه خالی از عابر نگاهی انداخته و به چند قدمی او که رسید، مشوش پرسید:
- میلاد چرا اومدی اینجا؟!
میلاد دستانش را از اسارت یکدیگر خارج و پا تند کرده خودش را به معشوقه‌اش رساند، دست‌هایش را جلو رانده و دستان یارش را به زندان آن‌ها در آورد.
سرش را خم کرده و بوسه‌ای بر دستان سوگل کاشت و چشمانش را با آرامش بست. سوگل بازهم نگاهی به اطراف انداخت که نکند کسی آن دو را ببیند، سپس نام دلدارش را صدا زد.
- میلاد؟!
چشمانش را باز و دست سوگل را بر سینه خود نهاد، ضربان بسیار تند قلب او نشان از اضطرابش داشت، آرزده لبخندی زد و گفت:
- می‌بینی قلبم از نگرانی چه‌جوری می‌زنه؟
سوگل سر پایین برده و شرمگین گفت:
- آخه چرا انقدر نگران شدی خوب؟
با انگشتش روی دست سوگل را نوازش کرده و ادامه داد:
- تلفن بعدازظهر که صدات به نظرم یه جوری اومد مزید بر نگرانیم شد.
با دستانش چهره دلبندش را قاب گرفت و با مهربانی از سوگل خواست:
- دیگه هیچ‌وقت این‌جوری نگرانم نکن، خب؟
سوگل سر تکان داد و گفت:
- باشه. به خدا تقصیر من نبود، گوشیم توی اتاق بود و صداشم کم. نشنیدم!
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت شصت و یکم
میلاد دست دور گردن سوگل انداخت، شانه او را به خود چسباند و هر دو به‌در ماشین تکیه زدند.
در این شبِ تاریک کسی چشمش به آن‌ها نمی‌خورد و فقط مهتابِ آسمان بود که با لبخند مانند مادری مهربان به آن دو زل زده و نورش نیمی از صورت هرکدام را نوازش می‌کرد.
سوگل سرش را به سینه میلاد چسباند و بی‌حرف به صدای نفس کشیدنش گوش فرا داد.
- واقعاً الان به معنی این ضرب‌المثل پی بردم سوگل!
سوگل سربلند کرد و به چشمان میلاد که رنگ سیاهش حتی از آسمان پرستاره امشب هم زیباتر بود زل زد و منتظر ادامه‌ی حرفش ماند.
- می‌گن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می‌ترسه؛ مصداق حال منه!
لبخندی که زد روی لب‌های سوگل نیز گل خنده را کاشت.
- من با دیدن صحنه دیروز ترسیده شدم. تا یه‌کم دور جوابم رو بدی یا دور ببینمت یا...
پس از کمی مکث سری تکان داده فشاری به شانه سوگل وارد کرد و با تبسمی ادامه داد:
- کلا می‌ترسم از دستت بدم.
ساعت به ده شب رسیده و باد خنکی که میوزید معاشقه‌شان را همراهی می‌کرد و طره‌ای از موهای سوگل را در هوا به رقص درآورده بود.
میلاد دستش را بالا برد و طره مو را در دست گرفت و مشغول پیچاندنش دور انگشت اشاره‌اش شد.
سوگل از پهلوی میلاد کنار رفته و روبه‌رویش قرار گرفت. میلاد موی او را رها کرد و با لبخند، دست به سینه به او خیره شد. لبان سوگل شبنمِ اطمینان را به گل خنده‌شان بخشیده و گفت:
- آقا میلاد! از امروز به بعد خودتم بگی برو من نمیرم.
لبخندش به خنده‌ای صدا دار تبدیل شد و ادامه داد:
- از در بیرونم کنی از پنجره میام، از پنجره بیرونم کنی از درمیام!

آهنگ خنده‌اش که بلندتر می‌شد، لاله گوش‌های میلاد را نوازش و حسی آغشته از عشق و شادمانی را در سرتاسر وجودش بدرقه می‌کرد.
میلاد دستان جانانش را در دست گرفت، سرش را کمی به راست خم کرد و با لبخندی دلبرانه گفت:
- من هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت بهت نمی‌گم برو. از الان تا لحظه مرگم همیشه باهمیم.
سوگل انگشت اشاره‌اش را روی بینیِ خود گذاشت و با اخمی که ناراحتیش را بی داد می‌کرد گفت:
- دیگه هیچ‌وقت درباره‌ی مرگ حرف نزن. خب؟
میلاد لبخندش عمیق تر شد و قبول کرد، سوگل اخمش را محو و با لبخندی که برگرفته از لبخند زیبای میلاد بود، ادامه داد:
- این یه جمله رو راجب مرگ می‌گم و دیگه راجبش حرف نزنیم. باشه؟!
مژه‌های بلند میلاد باهم پیمان دوستی بسته و دست یکدیگر را گرفتند. سوگل گفت:
- بیا مرگمون هم با هم باشه؛ باشه؟ بیا به مرگ هم اجازه جدا کردنمون رو ندیم!

میلاد نفس عمیقی از سر آرامش کشید و آسودگی چشمانش را ربود، لحظه‌ای بعد سرش را بالا برد و خدا را مخاطب قرار داد:
- خدایا نوکرتم.
سپس سرش را پایین گرفته و رو به سوگل با آسودگی ادامه داد:
- تا آخر عمرم تنها زنی هستی که قلبم عاشقانه عاشقشه!

دست روی چشمانش گذاشت و ادامه داد:
- تو امانتی هستی که عین چشمام ازش مراقبت می‌کنم.
از شدت عشق میلاد قلب سوگل که نه؛ بلکه سلول به سلول تنش غرق شور و شعف می‌شد.
- منم ممنون خدا هستم که حرف نزده حرفام رو شنید و تورو بهم داد.

صدای زنگ موبایلی سر هر دو را به داخل ماشین خم کرد، صفحه‌ی روشن گوشی میلاد نام مادرش را به نمایش گذاشته بود.
میلاد دستان سوگل را رها و در را گشود، زانویش را روی صندلی راننده گذاشت، دست دراز کرد و گوشی را از روی صندلی شاگرد برداشت.
کنار سوگل ایستاد و سعی داشت گوشی‌اش را جواب بدهد، اما از آنجایی که جلوی در خانه‌اشان از دستش افتاده و صفحه‌اش خوردِ خاک شیر شده بود حالا لمسش آن جور که باید کار نمی‌کرد.
سوگل متعجب به گوشی میلاد که از قضا ظهر آن را سالم دیده بود خیره شد، چشمان بادامی‌اش را بالا کشید و رو به میلاد با شگفتی پرسید:
- گوشیت چی شده؟!
میلاد همان‌طور که پی در پی دستش را روی قسمت سبز می‌کشید اخمی ناخودآگاه ابروهایش را به‌هم نزدیک کرده بود. گفت:
- داشتم می‌اومدم جلوی خونه از دستم افتاد.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت شصت و دوم
سوگل میمیک مصنوعی پوکر را به صورتش هدیه داد و نگاه مظلومش را به میلاد دوخت، با لحن شیطنت آمیزی گفت:
- تو رو خدا خسارت گوشیت رو از من نگیر.
تلفن میلاد جواب داده نشده قطع شد، اخمی که نشان از تفکرش داشت مابین دو ابرویش طنابی بسته و رویش بندبازی می‌کرد.
سوگل نیز با خنده به چهره غرق در اخم او خیره شده و چیزی نمی‌گفت، میلاد گوشی را پایین آورد و پرسش گونه به‌صورت سوگل زل زد.
- چرا باید خسارت گوشیم رو از تو بگیرم؟
سوگل سر بگرداند، نگاهی به‌در باز خانه‌شان انداخت و سپس لبانش را جمع کرده و سرش را پایین انداخت.
- خوب، گوشیت چون نگران من بودی از دستت افتاد دیگه!
با شنیدن دلیل سوگل چشمان و لبانش را ثانیه‌ای روی‌هم فشرد و با خنده‌ای که دل سوگل را با آن چال‌هایش به عمق چاه عشق می‌انداخت گفت:
- من گفتم به‌خاطر تو بوده؟!
سوگل لبخند زده و نچی گفت، میلاد با چشم به گوشی او اشاره کرد:
- گوشیت رو می‌دی یه زنگ به مامان بزنم؟ نگران می‌شه.
سوگل ابرو بالا فرستاد و سر تکان داد، گوشی را دودستی به سمت میلاد گرفت، تبسمی کرده و گفت:
- بفرمایید آقا!
میلاد تلفن را از سوگل گرفت و شماره مادرش را از حفظ درون گوشی ثبت کرد، تا روناک جواب بدهد میلاد خیره صورت مشتاق سوگل شد. چانه کشیده او را میان دست چپش گرفت و با لبخند سر دلبندش را به طرفین تکان داد.
مادر که جواب داد میلاد تلفن را روی آیفون گذاشت:
- الو؟!
- سلام مامان.
- میلاد تویی؟!
سوگل دست میلاد را در دستش گرفت و از صورتش جدا کرد، کنار میلاد ایستاد و به نیم‌رخ زیبایش خیره شد.
از کنار او بودن شادمان بود، از داشتن دستش و در دستان خودش احساس دختری را داشت که دست پادشاه عالم را در دست دارد.
سرش را که روی شانه او قرار داد، گرمای عجیبی کل تنش را در آغوش کشید. گرمای وجود او، تاپ‌تاپ قلبش، پهنای سینه‌اش، دست مهربان و از همه مهم‌تر عطر تنش که به ثانیه نکشیده سوگل را م**س.ت کرد.
میلاد دستش را از دست سوگل جدا کرد و دور شانه‌اش انداخت، درهمان‌حال جواب مادرش را نیز داد:
- آره، سوگلم حالش خوبه. گوشی پیشش نبوده و متوجه تماسم نشده.
سوگل با سمع این جمله فهمید که علاوه‌بر میلاد خانواده‌اش را نیز نگران کرده است. در دل «وای وای» گفت، سر تکان داده دست چپش را روی دهانش گذاشت. میلاد سری به نشانه چیزی نیست بالا فرستاد و روبه مادرش پرسید:
- مهران اینا هنوز اونجان؟
سوگل بیشتر شرمنده شد، دست میلاد را درون دستانش فشرد. نگاه میلاد که در نگاهش تلقی کرد ابروهایش را کمی بالا داد و به نزدیک هم برد، به موازات آن چشمانش را نیز درشت کرد و لب زد:
- مهمونم داشتین؟!
میلاد عکس‌العملش را که دید جلوی شدت خنده‌اش تاب نیاورد، سوگل سر تکان داد و روناک خداحافظی کرد.
ته مانده خنده‌اش هنوز هم در صورتش بال بال میزد، به سمت سوگل برگشت و پرسید:
- جانم خوشگل بانو؟ چی می‌گی؟
سوگل دستی به پیشانی‌اش کشید و پریشان گفت:
- یعنی تو مهمون و پدر و مادرت رو تنها گذاشتی اومدی پیش من؟! فقط به‌خاطر این‌که تلفن جواب ندادم؟ همه رو این‌جوری نگران کردی که!
میلاد کمی جابه جا شد و روبه روی محبوبش ایستاد، کمی خم شد تا صورت به‌صورت سوگل شود، دستان گرم او را بین دستان مردانه و پرقدرتش گرفت و گفت:
- من به‌خاطر تو دنیا رو هم می‌ذارم و میام. سوگلی این مرد روبروی تو عاشقه، عاشق! آدم عاشق هم جز عشقش هیچ‌کسی رو نمی‌بینه.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت شصت و سوم
به چشمان میلاد زل زد، بدون این‌که دست خودش باشد مغز از قلبش دستور پذیر شده و میلاد را با بنیامین به مقایسه کشید.
شنیده بود بنیامین بیشترِ این حرف‌ها را با درجه بالایی از مهربانی نوا داده باشد اما چرا به دلش ننشسته و حالا که میلاد می‌گفت قلبش با کمال میل آن‌ها را می‌پذیرفت؟!
بنیامین زیبا بود، مخصوصاً چشم‌های به رنگ قهوه‌‌اش، اما از نظرِ قلبِ دل‌باختهٔ سوگل زیباتر از چشمانِ مشکیِ میلاد در دنیا وجود نداشت.
با سمع نامش توسط میلاد دست از مقایسه این دو مرد که یکی از آن‌ها در قلب و دیگری در قسمتِ تنفر مغزش حضور داشت کشید و به لب‌های خوش فرم و کوتاه او خیره شد. میلاد لبخندی زد و پرسید:
- به چی فکر می‌کنی که هر چی صدات می‌زنم متوجه نمی‌شی؟!
سوگل لبخند خجولی زد و جواب نداد. میلاد دستان او را فشرد و گفت:
- دیدمت خیالم راحت شد، حالا هم برو خونه که از چشمات مشخصه چقدر خسته‌ای. من هم دیگه برم خونه که دارم از گرسنگی می‌میرم.

سوگل دست از دست میلاد جدا کرد و به نشانه‌ سکوت روبه‌روی او گرفت. اخم کوچکی میان ابروانش را بوسه‌باران و زبانش کلمات را ردیف کرد.
- خدا نکنه!
سپس با همان اخم مچ دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعتش انداخت، عقربه‌های آن را که روی عدد یازده دید نگران پرسید:
- واقعا شام نخوردی؟
میلاد ابرو بالا انداخت و نچی لب زد، سوگل دستی به صورتش کشید و کلافه گفت:
- آخه من به تو چی بگم؟ یه چند بار دیگه زنگ می‌زدی اگه جواب نمی‌دادم بعد میومدی. تو مهموناتون و پدر و مادرت رو ول کردی، شام نخورده اومدی پیش من؟! می‌خوای عذاب وجدان بهم بدی؟!

میلاد شال آبی او را روی سرش تنظیم کرده و با عطوفت پرسید:
- عذاب وجدانِ چی؟! هان؟ من وقتی نزدیک تو هستم روح و روانم آرومه، به هیچی هم احتیاج ندارم گلم.

لبخند محوی روی صورت سوگل نقش بست، میلاد در ماشین را باز کرد تا سوار شود، به سوگل که با لبخند نظاره‌گرش بود خیره شد و گفت:
- برو خونه الانا دیگه بابات نگران میشه، برو تا منم دیگه برم.
سوگل آشفته شده‌و به خانه‌اشان نگاه کرد.
وای راس میگی، من برم تا نیومده بیرون!

 با لبخند دست بالا آورد. کمی عقب‌عقب رفت و دست بالا برده‌اش را برای مجنونش تکان داد، قبل‌از این‌که عقب‌گرد کند صدایش را کمی بالا فرستاد و با لبخند به میلاد که با لبان کش رفته نگاهش می‌کرد گفت:
- از پدر و مادرت از طرف من عذرخواهی کن و سلامم رو برسون.
میلاد دست راستش را روی چشمش گذاشته کمی سرش را به جلو خم کرد، سوگل صدای خنده‌اش را در هوا آزاد ساخت و به سمت خانه‌شان دوید.
وارد حیاط که شد پدرش را دید که به سمت کوچه راهی است تا سوگل را بیابد. با دیدن سروش در حیاط نفس عمیقی کشید و با خود گفت:
(خوب شد زود برگشتم و بابا میلاد رو ندید.)
سروش صدای تق‌تق صندل‌های سوگل را شنیده سپس او را از پس درخت انگور دید.
- یهو کجا رفتی؟ اومدم باهات صحبت کنم دیدم نیستی!
سوگل لبخند مضطربی زد و جواب داد:
- هیچ‌جا! همین دم در. ام… یکی از همکارام کارم داشت.
فرصت سؤالی به سروش نداد و کنارش که رسید، پرسید:
- حالا چیکارم داشتین؟!
اما سروش پاسخی جز (بیا داخل) نداده خودش جلوتر از او به سالن رفت.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت شصت و چهارم
پشت سر پدرش داخل رفت و در را بست. سروش که قدم‌های بلندتری نسبت به دخترش داشت، زودتر از او روی مبل جلوی تلویزیون نشست، با نگاهی به سوگل دو ضربه به مبل زد و به او فهماند که کنارش بنشیند.
سوگل نگاهی به درون اتاقش انداخت و موبایل را محکم در دستش فشرد، از این‌پس هر جا که می‌رفت باید گوشی را با خودش می‌برد تا بازهم قضیه‌ی امشب پیش نیاید.
همانطور که به سوی پدر گام می‌نهاد با خود فکر کرد:
(چه حس خوبیه یکی تا این حد دوست داشته باشه و نگرانت بشه‌ها!)
کنار سروش نشست و با نگاه به چشمان مشکی او، فکرش را ادامه داد:
(سوگل این خوبه واقعا؟! ندیدی اون بیچاره چه حالی داشت؟!)
با یادآوری حال نگران میلاد به خودش تشر زد که چرا از هم‌چین چیزی خوشش آمده!
از سفرِ خیالش که برگشت با جای خالی پدر مواجه شد. سر چرخاند و او را درون آشپزخانه مشغول ریختن دو عدد چای خوش‌رنگ دید.
- تو که معلوم نیست تو چه فکری هستی که انقدر نیشخند می‌زنی. خودم اومدم چای بریزم.
سوگل شرمگین شد و سربه‌زیر انداخت، سروش سینی چای را برداشت و در حالی که به دخترش نزدیک‌تر می‌شد با لبخندی خبیث گفت:
- نکنه داشتی برای زن گرفتنم نقشه می‌کشیدی؟!
اخم ساختگی کرد و به پدر زل زد، می‌دانست قصد شوخی دارد. سروش آن‌قدر همسرش را دوست‌داشت که حتی فکر زن گرفتن هم به مغزش راه نمی‌داد چه برسد به قصدش!
سینی را روی‌میز مقابل او گذاشت و هر دو لیوان را برداشت و یکی‌شان را به دست سوگل داد.
چای را از پدر گرفت و زیرلب «ممنونی» گفت، دستانش را به دور گرم آن حلقه کرد، به بخارهایی که از روی چای بلند می‌شد خیره و صورت زیبای میلاد در نظرش مجسم گشت.
- سوگلِ بابا؟!
سربلند کرد و به پدرِ خیره به سریالِ تلویزیون دیده دوخت، او نیز نگاه گذرایی به مستطیل سخن‌گو که شبکه آی‌فیلم را به نمایش گذاشته بود انداخت و دوباره به جانب پدر برگشت، سروش لبخند غمناکی زد و گفت:
- مادرت این سریال رو خیلی دوست‌داشت. یادته؟
با یادآوری علاقه مادرش به سریال مذکور لبخند غمگینی به‌همراه آهی دردناک کشید و سر تکان داد.
بخارهای کم شده روی استکان نشان از سرد شدن چایش را داشت، قندی برنداشته جرعه‌ای چایِ تلخ به گلویش فرستاد. از پشت لیوان به انگشتان پایش خیره شد و منتظر کلامی از سوی پدر ماند.
سروش دست چپش را روی پشتی مبل دراز کرد و پا روی پا انداخت، نفس عمیقی کشید و با نگاهی به سوگل که غرق در فکر بود گفت:
- سوگل؟!
در گفتن سخنانش تردید و ترس داشت اما باید می‌گفت؛ حداقل به‌خاطر خودِ سوگل!
سربلند کرد و به چشمان نافذ پدرش زل زد، سرش را به طرفین تکان نامحسوسی داد تا سروش کلامش را آغاز کند.
- لطفاً بزار اول من کل حرفام رو بزنم، بعد اگه خواستی چیزی بگی بگو؛ باشه؟
اخمی ریز میان دو ابروی سوگل نشست، «چه می‌خواست بگوید که این قرارداد را می‌بست؟! حدس میزد...» اما چیزی نگفت تا سروش ادامه دهد.
- بنیامین…

همین که نام بنیامین را شنید اخمش غلیظ گردید، قصد کرد چیزی بگوید که پدر دست بالا برده خواستار سکوت او شد و اخم محسوسی را به نشیمن‌گاه مشخصش فرستاد. قصد داشت با زبان خوش با سوگل حرف بزند شاید راضی شود.
- دخترم، بنیامین خیلی خصوصیات خوبی داره که آرزوی هر دختریه!
جرعه‌ای از چایش را نوشید و ادامه داد:
- اون پسره خودساخته‌ایه، از بچگی تلاش کرده و پشتکار زیادی داشته، اون از هفده سالگی تنها مرد خونه‌شون بوده و آدم مسئولیت‌پذیریه.
دست روی شانه سوگل گذاشت، لبانش را به بوسه گاه لبخند دعوت کرد و گفت:
- علاوه‌براینا؛ اون تو رو خیلی دوست‌داره!
صدای تلوزیون که تیتراژ پایانی سریال را پخش می‌کرد و کمی بالا رفته بود روی اعصاب سروش قدم میزد. ادامه حرفش را نیمه تمام گذاشت، پا از روی پا برداشت و کمی به جلو خم شد، کنترل را در دست گرفت و صدای تلویزیون را پایین برد.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت شصت و پنجم

سوگل باری دیگر دهان باز کرد از جلورَوی این بحث جلوگیری کند، اما پدر با گرفتن انگشت اشاره‌اش مقابل او چشمانش را بست و با اخم آشکاری گفت:
- ازت خواهش کردم اجازه بدی حرفم تکمیل بشه.
چشم بست، نفس حبس شده‌اش را بیرون فرستاد و سرش را تکان داد، ابروهایش با حدس زدن جملات پدر بهم نزدیک شده و قلبش از شدت ترس خودش را به میله‌های سینه‌اش می‌کوبید، پدر کمی به سوی او چرخید و حرفش را پی گرفت:
- می‌دونم الان می‌خوای بگی دوسش نداری ولی… ولی سوگل جان مگه من و مادرت هم قبل‌از ازدواج همدیگه رو دوست داشتیم؟
شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:
- نه! ازدواج ما کاملاً سنتی بود، ولی خودت این چندین سال اخیر شاهد نبودی ما چقدر به همدیگه علاقه‌مند بودیم؟!

نگاه خیره‌ او روی سوگل باعث شد سر به زیر بیندازد. دیده بود، علاقه وافر پدرمادرش به یکدیگر را دیده بود اما چرا پدر این را متذکر نمی‌شد که قبل از ازدواج، آن‌ها هیچ حسی به یکدیگر نداشتند و بعد عشقی بینشان شکل گرفت؟! چرا نمی‌خواهد بفهمد که این دو رابطه باهم فرق دارند؟
با صدای سروش بازهم سرش را بلند کرد، کلافه بود، نمی‌خواست کلامی درباره بنیامین بشنود اما مثل اینکه سروش قصد رها کردن این بحث را نداشت.
- بنیامین درسته که کمی اخلاقش تنده، درسته یکم پرخاشگره، اما تا حالا بهت بی احترامی کرده؟ بدرفتاری کرده؟

سوگل با کلمه به کلمه حرفایی که درباره بنیامین گفته می‌شد از شدت حرص پی در پی و پشت هم نفس می‌کشید، پدر بی توجه به حال او لبخندی زد و ادامه داد:
- من می‌دونم تو و بنیامین هم اگر ازدواج کنید کلی خوش‌بخت می‌شین.

اینبار سوگل از مکث سروش استفاده و شروع به صحبت کرد. ابروهایش که از بهر تعجب بالا پریده بودند را درجایشان ثابت و با صدایی که سعی می‌کرد برای پدرش بالا نرود گفت:
- بابا؟! چرا این‌قدر روی این قضیه اصرار دارین؟ چرا هرچی من می‌گم دوسش ندارم شما…
حرف خود را قطع و پس از زمان کوتاهی، نفس عمیقی کشید، گفت:
- بابا من به این ازدواج راضی نیستم. من از بنیامین خوشم نمیاد. من...
خیره چشمان خشمگین پدر شد، دست راستش را در هوا چرخانده و گفت:
- اون تمام کارهایی که من دوست ندارم رو انجام میده، عصری ندیدین؟ حرکاتش رو؟! حرفهاش رو؟! من به کنار، اون تا حالا چندبار رفتار بدی با شما داشته! بابا…

می خواست بگوید با بنیامین خوشبخت نمی‌شوم که پدر حرف آخر را زد، بد هم زد! اخم کرد و مابین حرف سوگل پرید.
- سوگل؟! برای ازدواجت به رضایت من احتیاج داری مگه نه؟
اما او منظور پدر را متوجه نشد، چرا بحث را به رضایتِ ازدواج کشاند؟! اخمی کرد و منتظر ادامه‌ی حرف سروش ماند.
- همین اول بهت بگم. من به ازدواجت با هیچ‌کس جز بنیامین رضایت نمی‌دم.
چشمان سوگل با نوای سخنان پدر درشت‌تر از پیش می‌شد، باور حرف‌های سروش برای او سخت بود. پدری که تا به امروز سوگل هر تصمیمی می‌گرفت توسط او حمایت می‌گشت حالا می‌خواست او را در مهم‌ترین تصمیم زندگی‌اش مجبور کند.

در حرکتی سریع از جا بلند، انگشت اشاره‌اش را به نشانه تهدید روبه روی صورت سرخ شده از عصبانیت سوگل گرفت و گفت:
- و تا امضاء منم نباشه نمی‌تونی ازدواج کنی.

سمع حرف‌های به ظلم نشسته پدر قلب سوگل را بیش از پیش درد پیچ می‌کرد و بغض را با سفینه قلبش به گلویش می فرستاد، دقیقا با همان سرعت!

غم چشمان سوگل نیز باعث نشد پدر اخمش را باز کند. انگشتش را مقابل او تکانی داد و نجوای پر تهدیدش گوش سوگل را کشید.
- همین اول بهت گفتم که نگی نگفتی. جز بنیامین سعی کن به هیچکس دل نبندی که باعث شکستن دوتا دل ‌نشی. یکی دل من یکی هم دل خودت. پس حواست رو خوب جمع کن.

عقب‌گرد کرد و به سمت راهرو رفت، سوگل که از حرف‌های رنج آور پدر ایستاده بود با شنیدن جملات پایانیش پاهایش سست شد و روی دو زانو نشست، اشک‌های چشمش بی‌مهابا روی صورتش راه‌یافته و غمش را نَم‌نَمَک به فضا می‌پاشاند.

به جای خالی پدر خیره بود و آخرین جمله او در سرش اکو می‌شد. «به هیشکی جز بنیامین دل نبند!»

رو برگرداند، زانوانش را در شکم جمع کرد و دستانش را دور آن حلقه، پیشانی‌اش را روی آن‌ها گذاشت و هق‌هقش فضای مسکوت خانه را به فریاد کشاند.

سروش بعد از زدن حرف‌هایش با تمام سنگدلی از خانه خارج شده و سوگل را تنها گذاشته بود. او نیز دیگر به این ازدواج راضی نبود، اما به‌خاطر راحتی دخترش باید این کار را می‌کرد. سوگل را مستحق زجر کشیدن نمی‌دید و دلش را نداشت که غم فرزندش را ببیند.

با خود فکر کرد:
(اگه چند بار درباره ازدواجش با بنیامین حرف بزنم بالاخره قبول می‌کنه، دیگه بنیامین هم نمی‌تونه آزارش بده و مجبور به ازدواجش کنه. لااقل اینجوری سوگل خودش رضایت به این ازدواج داده.)

اشک‌های سوگل قطره به قطره روی شلوارش چکیده و آن را به خود آغشته کرده بودند، حالِ دلش خوب نبود، قلبش گرفته و سنگین می‌زد، انگاری که آن‌هم بغض‌کرده و اشک را در رگ‌هایش به‌جای خون پمپ می‌کرد.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت شصت و ششم

در این مواقع با تنها کسی که می‌توانست صحبت کند سونیا بود، دلش نمی‌آمد به میلاد بگوید، هنوز وارد رابطه نشده نباید تمام غم و غصه‌هایش را روی دوش مرد دوست‌داشتنیِ قلبش می‌انداخت. او چه گناهی داشت؟!
اشک‌هایش صورتش را به آغوش کشیده و از غم آن‌، اشک‌ها هم اشک می‌ریختند. پدرش روی دیگری نیز داشت که سوگل آن را تا همین لحظه ندیده بود.

سروش برای اولین بار سر او داده زده و این تقصیر کسی نیست جز بنیامین. تنفرش نسبت‌به مرد منفور زندگیش رفته‌رفته بیشتر می‌شد و کی می‌ترکید خدا می‌دانست!
کمرش را چرخاند، با کف دستش اشک روی گونه‌هایش را پاک کرد و گوشی موبایلش را از روی مبل برداشت.
اصلاً به ساعت توجه نکرده و از مخاطبینش شماره سونیا را انتخاب کرد، حرف‌های پدر که در مغزش اکو می‌شد به گریه‌اش شدت می‌بخشید.
قلبش جیغ می‌کشید و از سوگل درخواست می‌کرد حرف او را به پدر برساند، بگوید دلْ بسته، بگوید به کسی غیر از فردِ سفارشی پدر دل بند کرده است. اما او حرف آخرش را زده و سوگل را در خانه تنها گذاشته بود.

سه بوق که پایان یافت به‌جای بوق چهارم صدای شادمان سونیا در گوشش پخش شد.
- سلام بر دخترعموی گلم.
صدای هق‌هق سوگل به سمع سونیا که رسید از روی مبل بلند شد و نگران لب گزید، به این سبب جمیله و حامد هم حرفشان را نیمه‌تمام گذاشتند.
- سوگل؟! آبجی چی شده؟! داری گریه می‌کنی؟!

سوگل همان‌طور که گوشی را دم گوشش نگه‌داشته بود سر روی زانوهایش گذاشت، اشک‌هایش تمام نشده شروع شدند.
- سونیا… بابام، اتمامِ...

سونیا ترسید، قلبش جلو جلو خود را به خانه‌ی سوگل رساند اما جسم او در خانه خود ماند. پریشان نگاهی به مادرش انداخت، با چهره و حنجره‌ای که وهم را به محضر حضار و سوگل که فقط شنونده بود می‌رساند گفت:
- سوگل درست حرف بزن، بگو چی شده؟!
سوگل سرش را بلند و کمی به عقب خم کرده به مبل تکیه‌اش داد، سعی کرد بغضش را قورت دهد، اما سخت بود! اشک‌ها راه گوشش را در پیش گرفته و لاله‌اش را نوازش می‌کردند. گفت:
- سونیا بابام… گفت به هیشکی، جز بنیامین…دل نبندم. برای اولین بار... بخاطر، بخاطرِ اون سرم داد زد.
هق‌هقش که برای چندمین دفعه بلند شد سونیا نوچی گفته و سر جایش نشست.
- یعنی چی که فقط بنیامین… چرا یهو عمو هم‌چین کرده؟!

اخم مشوشی پیشانی‌ جمیله را خط انداخت، بی‌صدا پرسید:
- چی می‌گه؟! چی شده؟!
سونیا دست بلند کرد تا مادر زبان به دهان بگیرد.
- عصر بنیامین این‌جا بود، خیلی حرف‌های بی‌ربطی… زد، همین چند دقیقه، پیش بابا گفت...
دست‌مالی از جعبه روی‌میزِ جلویش برداشت و زیر دماغش کشید. ادامه داد:
- سونیا بابا بهم گفت، فقط به ازدواجم با بنیامین، رضای، رضایت می ده!
نفس لرزانی کشید و دنباله جمله‌اش را به دست گرفت:
- چی کار کنم؟
سونیا که از گریه‌ی رفیق مظلومش بغض کرده بود دوباره از جایش بلند شد و بدون توجه به صدا زدن‌های مادرش راه حیاط را در پیش گرفت.
کسریٰ که کمی کنجکاو و به نوبه خودش ناراحت بود پشت سرش راه گرفت، سونیا که متوجه صدای قدم‌های او شد سر برگرداند؛ کسری را که دید موبایل را از گوشش فاصله داد و و روی سینه‌اش چسباند، رو به برادرش با ملایمت گفت:
- داداشی تو داخل بمون.
کمی به او نزدیک شد، نگاهی به خانه انداخت و کنار گوشش زمزمه کرد:
- شاید سوگل حرف خصوصی داشته باشه!

کسریٰ مکثی کوتاه کرد و پس از تکان دادن سرش به جای قبلش برگشت. سونیا دمپایی‌های صورتی رنگش را پوشید و مقداری از در فاصله گرفت.

سوالی که ذهنش را به بازی گرفته بود، جلوی خانواده‌اش قابل پرسیدن نبود، موبایل را روی گوشش قرار داد و با پلکی که از ترس می‌پرید اولین سوالش را بر زبان جاری کرد:
- نکنه عمو قضیه میلاد رو فهمیده؟!
سوگل سر تکان داد، لب پایینش را به دندان گرفت وگوشی را بر زمین نهاد.
- نه! نفهمیده! می‌خوام قطع کنم، سرم درد می‌کنه!

سونیا که صدای ضعیف سوگل را به‌سختی می‌شنید آهی کشید و با بغض پرسید:
- نمی‌خوای پیشت بیام؟!
اما سوگل جوابی نداده و بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)


پارت شصت و هفتم
سونیا که صدایی از پشت تلفن نشنید از کنار گوشش فاصله‌اش دادو آن را جلوی صورتش گرفت، تماس قطع‌شده را که دید، نچی کرد و به داخل برگشت.
بین دو برادرش نشست و سر پایین انداخت، فکرش درگیرِ حال سوگل و قلبش در کنار او بود؛ یاشار جمله‌اش را آغاز نکرده که صدای جمیله خانم مانع ادامه حرفش شد.
- سونیا؟! بگو ببینم سوگل چی گفت که انقدر ناراحت شدی؟! شنیدم داشت گریه می‌کرد، چیزی شده؟
هنوزهم برای غصهِ دلِ دختر عمویش بغض داشت، دیده چمن رنگش را میان چهره پدر و مادرش که روبه‌روی یکدیگر نشسته بودند گرداند، گفت:
- عمو سروش، اصرار داره سوگل با بنیامین ازدواج کنه.
جمیله خانم از خوشحالی لبخندی زد و گفت:
- می‌دونستم سوگل رو دوست‌داره، قشنگ از چشم‌هاش معلوم بود.
بنیامین از چند سال پیش که با سروش رفیق شده و کمکش کرده بود در دل همه اطرافیان او نیز نفوذ و همیشه در میهمانی‌هایشان حضور پیدا می‌کرد، اگرسروش به او نمی‌گفت؛ صاحب مهمانی دعوتش می‌کرد. این‌بار حامد پی حرف همسرش را در پیش گرفت.
- ازش خواستگاری کرده؟
سونیا آهی کشید و به نشانه مثبت سر تکان داد، کسریٰ بشکنی زد و با شوق گفت:
- ایول یه عروسی افتادیم.
سونیا نگاه اخم آلودی به برادرش انداخت و رو برگرداند، جمیله خانم دستانش را روی هم کشید و ادامه داد:
- بنیامین که خوبه، چرا شما ناراحتین؟! واقعاً کیس عالی برای ازدواجِ.
سونیا باز هم اخم کرد، چرا همه از او دفاع می‌کنند؟!
- اما مادر من! سوگل بنیامین رو دوست نداره.

سر سونیا با صدای پدر به سمت او که اخم کرده بود چرخید، حامد آرنج‌هایش را روی زانوانش گذاشت و انگشتانش را درهم قفل و سرش را به سمت سونیا گرداند. گفت:
- یعنی چی که دوسش نداره؟! من نمی‌دونم چرا سروش این‌قدر دل به دل این دختر می‌ده! به دختر رو بدی پررو می‌شه، من اگه جای سروش بودم یه تو دهنی بهش می‌زدم و قراره عقدش با بنیامین رو تعیین می‌کردم.
سونیا بغض کرد، ایندفعه نه از غصه سوگل بلکه از حرف‌های بی رحمانه پدر!
چانه‌اش چروک شده و از بغض می‌لرزید. پدر او را دوست نداشت و مانند زمان جاهلیت دختر را آدم حساب نمی‌کرد.
سونیا از جا برخواست، از بین بغض که چشمانش را نیز اشک‌آلود کرده بود گفت:
- عمو سروش دل به دل سوگل میده چون، دوستش داره…
اشکی از چشمش چکید و به چانه‌اش رسید. قدمی به عقب برداشت، مسیر اتاقش را برگزید و به صدا زدن‌های پی در پی مادر و برادرانش نیز توجهی نکرد.
حامد چنان بین تک دختر و پسرانش فرق می‌گذاشت که سونیا دلش از زمانه می‌گرفت. اگر مادرش را نداشت تا به حال چندین‌بار از خانه‌شان به خانه مادربزرگش نقل‌مکان کرده بود؛ مادربزرگ پدری‌ای که از رفتار پسرش با این دختر آگاه بود و او را از بین همه نوه‌هایش بیشتر دوست‌داشت.
وارد اتاقش شد، وضویی که برای نماز مغرب و عشاء گرفت را هنوز هم داشت، با گریه سجاده‌اش را پهن کرد، چادر سفیدی که زینتش گل‌های صورتی بود را روی سرش انداخت.
دو رکعت نماز می‌خواند تا آرام بگیرد، با خدایش که حرف می‌زد قلبش آسایش یافته و توان زندگی در کنار این پدرِ ناپدر را پیدا می‌کرد.
سر از سجده برآورده، اشک‌های مظلومیتش سجاده‌اش را نیز خیس کرده بود. ذکر (( الا به ذکرالله تطمئن القلوب )) را زیر لب زمزمه می‌کرد تا بلکه قلبش با یاد خدا عجین شده و تسکین یابد.

سوگل نیز همان‌جا در همان حالت ماند، دلش به‌حدی گرفته بود که نفس را هم بالاجبار می‌کشید، اشک دست‌به‌دست بغض داده قصد جدایی از صورتش را
نداشت. سربلند کرد و رو به خداوندگارش با لبان لرزان از گریه گفت:
- خدایا… تو رو به بزرگیت قسم کمکم کن، خدا جونم جز تو کسی اندازه تنفر من نسبت‌به بنیامین و میزان بالای عشقم نسبت‌به میلاد رو نمی‌دونه؛ حتی سونیا!

اشک دیگری از گوشه چشمش چکه کرد و ادامه داد:

- تو به قلب بابا این حس رو بنداز که بفهمه من بنیامین رو دوست ندارم، که قبول کنه. که… خدایا مهر بنیامین رو تو از دلش بیرون کن.

هق هقی کرد، قلبش به یاد میلادش افتاد، به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد و با نگاهی پر اشک و صدایی جان‌سوز انگار که میلاد را مقابل خود ببیند رو به او گفت:
- میلاد؟! می‌شه ازم بخوای همه‌چی رو بهت بگم؟ حرف‌های بابا بدجوری روی قلبم سنگینی می‌کنه!

نفس عمیقی کشید، با کف دست‌هایش چشمانش را پاک و ادامه داد:
- تو بیشتر اصرار کن تا من همه‌چی رو بهت بگم. میلاد من می‌گم خوبم... تو باور نکن!

سرش را تکانی داد و چانه‌اش را به زانوانش چسباند، اشک روی لبانش را با کشیدن آن‌ها به داخل ادغامِ بزاقِ خشک شدهٔ‌ دهانش کرد و رو به تصویر توهمی‌اش گفت:
- بابا بهم گفت… اگر به‌جز بنیامین به کسی دل ببندم… دلش… دلش می‌شکنه. اصلا دل خودم به درک... ولی اگه به بنیامین هم دل... ببندم، دل تو رو... که به اندازه‌ی کل دل‌های...دنیا برام باارزشِ...می... می‌شکنم!

آهی کشید، رو از خیالِ گریان میلاد گرفت و به فرش سرمه‌ای زیر پایش خیره شد.
- کاش منم شیش سال پیش با مادرم رفته بودم تا دلم به این دو راهی خیلی سخت برخورد نمی‌کرد.

توان نگه‌داشتن بدنش به آن حالت را نداشت، جنین‌وار جلوی مبل دراز کشید و دستانش را در سینه جمع کرد و سرش را روی زمین قرار داد.

اشک‌هایش به سمت گوشش رفته و دیدش را تارتر از تار می‌کردند، چشمانش از زور اشک می‌سوخت و باز نگه داشتنشان برایش طاقت‌فرسا بود.

دست چپش را روی گلویش، جایی‌که بغض لم داده بود کشید و چشمانش را بست؛ بغض را مخاطب قرار داد.
- خیلی من رو دوست داری نه؟! یه روز پیشم نیای روزت به شب نمی‌رسه؟ اشک به چشمم نفرستی رسالتت انجام نمی‌شه؟ قلبت آروم نمی‌گیره؟!

ثانیه‌ای سکوت کرد و به پایه میز نگاه دوخت، سپس ادامه داد:
- بذار خیالت رو راحت کنم. اشکت رو دادی.. رسالتت انجام شد، قلبت... آروم بشه. تورو خدا دیگه...برو؛ بزار چند روزمم با شادی باشه...بدون تو! بزار... وقتی می‌خندم ترسی...از برگشتنت نداشته... باشم.

بازدمی که درون ریه‌اش زمین لرزه‌ای سخت ایجاد کرده را بیرون فرستاد، اشکی از گوشه‌ی چشمش بیرون جهید و دیگر حرفی نداشت که بگوید. خسته بود؛ از زندگی پردردش خسته بود.
دلش آرامشی می‌خواست که فقط با در کنار میلاد بودن به سراغش می‌آمد، اما حالا پدر و بنیامین دست به دست هم داده تا اجازه ندهند آرامش به قلبش بوسه بزند.

سروش پشیمان از رفتاری که با تک دخترش داشت در خیابان‌های نورانی شهر کرمانشاه قدم می‌زد. اولین‌بار بود در تمام مدت پدر بودنش سر سوگل داد می‌زد. حتی اگر خودش هم می‌خواست؛ نمی‌توانست!
سوگل دختری بود که هیچ‌گاه بر خلاف خواست پدر کاری نکرده و سروش به اندازه جانش او را دوست‌داشت.
دستی به روی‌ ریش‌های پرپشت و مشکی‌اش کشید، مچ دست چپش را بالا آورد و به ساعتش خیره شد، عقربه‌ها روی عدد یک بامداد نشسته بودند تا به سروش بفهمانند که دو ساعت است از خانه بیرون آمده و سوگل را تک‌وتنها رها کرده.

از خودش کلافه و از رفتارش با سوگل، عصبی. اما مجبور بود، اگر سوگل را راضی به ازدواج با بنیامین نمی‌کرد؛ بنیامین هم با آن بروبیایی مه داشت سروش را از مین برداشته و به ‌آسانی سوگل را مجبور به ازدواج با خود می‌کرد.
 

ویرایش شده توسط mmmahdis
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت شصت و هشتم
سروش دست درون جیب شلوارش فرو برد و دستور برگشت را به قدم‌هایش صادر کرد، دلش نمی‌کشید دخترش شب دلخور از او بخوابد، اما نمی‌دانست که کار سوگل از دلخوری گذشته و حالا دلی شکسته در سینه دارد.

احساس می‌کرد صدای همسرش را می‌شنود، صدای او نیز پر از دلخوری بود. بغضی در گلویش نشسته و لحظه به لحظه قوی‌تر می‌شد. گوش‌هایش را گرفت، پلک‌هایش را به هم رساند و چرخی به دور خودش زد، عذاب وجدان مدام چهره به‌غم نشسته سوگل را روبه‌روی دیدنگانش نمایان می‌ساخت.
گام‌هایش را سریع‌تر برداشت، به سر کوچه‌شان که رسید با دیدن چراغِ روشنِ خانه لبخند محوی روی لبانش لانه کرد. تصمیم داشت از سوگل عذرخواهی و با ملایمت سعی در راضی کردنش کند.
طول کوچه که سپری شد، در را با کلید باز و داخل رفت، از تصمیمی که گرفته راضی بود و لبخند روی لبانش بالا و پایین می پرید.
قدم در راه‌روی خانه گذاشت و پس از چندی در اتاق سوگل را باز کرد، متوجهٔ نبود دخترش که شد لبخندش ناپدید و به سالن قدم رنجه کرد، مچ پای سوگل را که از کناره مبل دید ترسی به دلش سرازیر شد، با قدم‌های بلند خود را به او رساند و کنار سرش روی دوزانو نشست، دستی روی بازوی نحیف دخترش گذاشت، نفس‌های منظم و دست داغش را که حس کرد نفس راحتی کشید.
دستش را از روی بازوی سوگل برداشت و روی موها و صورت او که غم از قسمت-قسمتش تراوش می‌کرد حرکت داد.
رد قطره‌-قطره اشک روی صورت سوگل خشک‌شده و حالا پدر با دیدن روی او آرزو می‌کرد لال شود تا دیگر سر بچه‌اش داد نزند.
بازهم نوازش‌گونه دست بر موهای دخترش کشید، با ناراحتی سری تکان داد و آهی را ادغامش کرد، از جایش برخاست و به سمت اتاق سوگل رفت، دلش نمی‌آمد صورت صاف دخترش روی فرش خشک باشد.
وارد شد، خود را به تخت رساند و بالش را برداشت. حینی که به سمت در خروجی اتاق می‌رفت صدای نوتیفیکیشن موبایلش مانع از برداشتن قدم بعدی شد.
گوشی را از جیبش در آورد، کد پینش را وارد کرد و به پیام رسان واتساپ رفت؛ پیامی که از سمت بنیامین و متنش نقطه‌ای بیش نبود را سین زد، کمی اخم میان ابروانش را به خطی زینت داد.
گوشه‌های لبش را با کمال کنجکاوی به پائین کشید و قدم دیگری به سمت در برداشت که این‌بار صدای ملایم زنگ موبایل باعث توقفش شد.
گوشی را که به قصد برگرداندن درون جیبش به سمت آن برده بود دوباره بالا آورد و به صفحه‌اش خیره شد؛ بازهم بنیامین بود، پُفی کرد و آیکون سبز را کشید، از اتاق خارج نشد و در را نیز بست.
- الو؟!
- چطوری سروش خان؟
جواب نداد، کلافه بود، بنیامین باعث شد امشب بعد از سال‌ها با تک دخترش دعوا کند. به بالش درون دستش نگاه کرد و به نُطق بنیامین گوش سپرد.
- پیام رو که سین زدی متوجه شدم بیداری. زنگ زدم یه‌چی بپرسم.
بنیامینِ خندان پس از نجوای این جمله از روی تخت خواب نرم و گرمش بلند شد و به سمت پنجره‌ی اتاقش رفت، پنجره‌ای که از پشت آن شهر زیر پایش بود؛ پرده را کنار زد و به خیابان روشن‌شده با لامپ‌های عابر خیره گشت.
- آره، خوابم نبرد.
بنیامین دست به سمت دستگیره پنجره برد و بازش کرد، دلش با حس کردن آن هوای خنک و مطبوع سیگاری طلبید که او نیز دست رد به سینه‌اش نزد.
- زنگ زدم ببینم با سوگل صحبت کردی؟
سروش که از همان ابتدا متوجه قصد تماس بنیامین شده بود، بالش را زیر بغل زد و روی صندلی میز آرایش دخترش نشست.
بنیامین جعبه سیگار را از جیب شلوار مارکش که روی صندلی میز کارش انداخته بود خارج کرد و دانه‌ای از آن برداشت و فندک طلایی‌اش را نیز از روی‌میز به دست گرفت.
- آره. صحبت کردم.
لبان بنیامین به سمتی کج شد و سری به بالا و پائین جنباند. گوشی را رو آیفون گذاشت، سیگار را میان لبانش قرارداد و آتش فندک را زیرش گرفت.
 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت شست و نهم
کام عمیقی از سیگار خوش‌تراشش گرفت. با انگشت اشاره و میانی‌اش آن را از لبانش جدا و صورتش پشت هاله‌ای از دود پنهان شد.
- چی شد؟!
قبل از آنکه جوابش را بشنود از پنجره فاصله گرفت. سروش گوشه بالش را از عصبانیت در دست فشرد و با اخم جواب داد:
- هنوز هیچی. ولی، راضیش می‌کنم.
بنیامین روی صندلی میز کارش نشست و پاهایش را روی‌هم روی‌میز قرار داد، کام دیگری از سیگار گرفت و گفت:
- همین کارم باید بکنی، خودت که من رو می‌شناسی؛ آدم صبوری نیستم.
لبخندی که سروش را عصبی‌تر می‌کرد روی لبانش نقش کَند.
ـ صبرم که تموم شه؛ آزار و اذیتای سوگل شروع میشه! 
به نور قرمز رنگ سیگار خیره شده و ادامه داد:
ـ تازه من دیروز از توی مدارکم چندتایی چک و سفته به نام سروش موحد پیدا کردم!
سروش متوجه طعنه او شد و این‌جا بود که صبرش به اتمام رسید، از جا بلند شد و بالش را همان‌جا روی زمین پرتاب کرده کنترل صدایش را از دست داد.
- تو دیگه خیلی پررو شدی‌ها! درسته بهم کمک کردی، از زمین بلندم کردی. دستتم درد نکنه. اما می‌بینی که دارم کم‌کم می‌پردازمش.
نفسی گرفت، دستی به چشمانش کشید و مغموم ادامه داد:
- واقعاً باورم نمی‌شه این بنیامینی که الان داره این‌جوری با من حرف می‌زنه همونیه که من عین پسرم دوستش داشتم.
چرخید، به تصویر خود در آیینه نگاه ریخت و گفت:
- واقعاً این رویِ تو توی باورم نمی‌گنجه.

کسی در خانه‌شان نبود و از بابت صحبت کردن ترسی نداشت، خنده‌ی هیستریکش فضای اتاق و گوش های سروش را پر کرد و باعث دندان قروچه‌اش گشت.
کمی که گذشت صدایش را پائین برد، سروش خشمگین بود اما بیشتر از آن منتظر حرفی از سوی بنیامین.
- سروش‌جان این رو بدون که هیچ‌کی تو این دوره و زمونه یک‌رنگ پیدا نمی‌شه. همین سوگل خودت، نبودی قسم می‌خوردی می‌گفتی سوگل روی حرف تو حرف نمی‌زنه؟! پس چی شد؟!
بشکنی زد و با لبخند ادامه داد:
- بذار یه مَثَل برات بزنم.
از جایش بلند شد، گرما در وجودش رخنه کرده بود، دریچه کولر اتاقش را باز و روبرویش روی تخت دراز کشید. پای چپش را خم و مچ پای راستش را روی آن قرار داد، بیشتر از این سروش را معطل نگذاشت.
- یک‌رنگ تر از تخم‌مرغ ندیدم، وقتی شکستم دو رنگش دیدم! درضمن، زودتر سوگل رو مجاب کن به این ازدواج؛ وگرنه با نبود تو من راحت تر کارم رو انجام می‌دم.

به سروش کارد می‌زدی خونش در نمی آمد. او به بنیامین مانند چشمانش اعتماد داشت و حالا اعتمادش به بازی گرفته‌شده بود.
دستی به سرش کشید، خواست تلفن را قطع کند که صدای بنیامین مانع شد:
- سروش ولی من هنوز یه قضیه برام روشن نشده!
سروش که نیم‌خیز شده بود دوباره و اینبار متعجب سر جایش برگشت، بنیامین از این‌که کارش در حال راه افتادن بود خوشحال لبخند می‌زد.
- این‌که تو چون خودخواهی کاری که گفتم رو داری انجام می‌دی یا چون خیلی عاشقی!
سروش متوجه‌ی منظورش نشد و اخمی ابروهایش را به ضیافت یکدیگر برد.
- متوجه منظورت نمی‌شم!
بنیامینِ مغرور حالا که می‌دید سروش مجبور به انجام دادن دستوراتش است انرژی از وجودش دور نمی‌شد، در یک حرکت سریع پرشی زد و روی تخت نشست.
- خب بذار برات توضیح بدم.
 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


پارت هفتاد
- ببین! تو یا خیلی خودخواهی و به‌خاطر این‌که مشکلی برات پیش نیاد سعی در راضی کردن سوگل داری یا این‌که چون عاشق دخترتی و می‌دونی اگه این کار رو نکنی زجر می‌کشه داری کاری که می‌گم رو انجام می‌دی!

انگشتان سروش در کف دستش فرو رفت و بدنش از شدت عصبانیت به لرزه افتاد. باور حرف‌های بنیامین برایش سخت‌تر از باور سیاه بودن ماست بود.
گوشی را در دست چپش فشرد و دست راستش را بلند کرده و موهای مشکی و پرپشتش را میان پنجه‌اش به بازداشتگاه فرستاد. بغض سنگین درون گلویش مانع از یکپارچه سخن گفتنش می‌شد.
- واقعاً… باورم نمی‌شه بنیامینی که…
آب دهانش را به امید از بین رفتن بغض به گلو فرستاد و ادامه داد:
- بنیامنی که...فکر... فکر می‌کردم عین کف دستم می‌شناسمش، حالا نشسته و داره تهدیدم می‌کنه.
بنیامین با صدای باز شدن در خانه‌شان از جا برخاست،و همان‌طور که به سمت در اتاقش می‌رفت با لبخندی دندان نما گفت:
- باور کن! چون من همون بنیامینم!
و پس از وقفه‌ای کوتاه حق به جانب ادامه داد:
- درضمن، از من می‌شنوی از حالا به بعد تا این حد به کسی اعتماد نکن تا باور کردن بعضی از کاراش برات سخت نباشه.
سروش آتشین مزاج بلند شد و بنیامین با دیدن قیافه خواب‌آلود خواهرش دست راستش را برایش باز کرد تا او را به آغوش بکشد.
خواهر یکی‌یکدانه‌اش که به سمتش آمد رو به سروش گفت:
- اینم بگم که من تهدیدت نمی‌کنم، بلکه دارم هشدار می‌دم، تا وقتی اتفاقی که نباید بیفته افتاد؛ نگی که نگفتی!
سروش که درجه عصبانیتش رفته‌رفته بیشتر می‌شد گوشی را از گوشش فاصله داد و با ضربه محکمی به صفحه‌اش تماس را قطع کرد.
موبایل را روی صندلی انداخت و سرش را مابین دستانش گرفت، نفس عمیقی کشید و لگدی به شئ خیالی روی زمین زد.
میان دو راهی سختی گیر کرده بود و درونش با تمام نامردی راه دوم یعنی انجام دادن فرمایشات بنیامین را به او تحمیل می‌کرد.
سرش را بالا برد و به وسیله پلک‌های پی‌درپی‌اش از ریزش اشکش جلوگیری کرد. در دلش غوغا به پا بود اما نباید به روی خود می‌آورد.
به خانمش قول داد بعد از او از دخترکش بهتر از جانش مراقبت کند اما حالا چه؟!
با احساس شرمندگی به همسرش بغضی عظیم گلویش را بوسید، سر پایین انداخت، محزون نگاهی به بالش کرد و پس‌از چند ثانیه آه پر ناله‌ای کشید، مچ دست چپش را به کف دست راستش کوبید و بدون برداشتن بالش از اتاق خارج شد.
بازهم به سمت مبل رفت، نگاهی به سوگل که در خواب قطرات اشک دانه به دانه از روی دماغش می‌گذشت و سمت راست صورتش را گلگون می‌ساخت خیره شد.
سوگل چنان اشک می‌ریخت که گویی بیدار باشد. در میان صدای هق‌هق‌اش نام میلاد را زمزمه می‌کرد اما آن‌قدر نوایش آهسته بود که پدر متوجه لحنش نمی‌شد.
قدمی جلو گذاشت، کنار سر سوگل زانو زد، اندوهگین خیره صورت رنگ‌پریده‌ او شد، در نوازش کردن موهای قهوه‌ای دخترش مردد بود، چندباری دست جلو برد و عقب کشید، اگر بیدار می‌شد و پدر را در این حال می‌دید چه؟ قطره اشکی بالاخره بعد از تلاش بسیار خود را از حصار پلک‌های سروش آزاد و گونه‌ی چپش را به تاختگاه خود تبدیل کرد.
دستش را جلو برد و روی موهای دخترش را با آن بوسید، نفسی کشید تا از ریزش قطرهٔ بعدیِ کولاکِ چشمانش جلوگیری کند، پلک روی‌هم گذاشت و از پشت آن‌ رو به دخترکش گفت:
- ببخش باباجان، ببخش…
آنگاه توان زدن هر حرفی را از خود سلب کرده و در حرکتی سریع از جا بلند شد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و یکم
با آستین لباسش رد اشک‌هایش را محو و به سمت اتاقش قدم برداشت، به‌محض رسیدن به آن دستش را به دستگیره بند کرد و در را به داخل هل داد.
پس از بستن، آن را تکیهگاه سرش برگزید، شانه‌هایش که می‌لرزید هق‌هق‌اش دیوارهای اتاق را نیز به گریه وا می‌داشت.
با یادآوری لحظاتی قبل که دخترش در خواب به آن طریق اشک می‌ریخت کنار در سر خورد و نشست.
آرنج‌هایش را روی زانوانش قرار داد و سرش را میان دو دستش گرفت.
قطره اشکی که دیدش را تار کرده بود چکید، چشمش به‌عکس قاب‌شده همسرش افتاد. روی نگاه کردن به‌عکس را نیز نداشت؛ شرمنده او بود، به‌حدی که احساس می‌کرد ژیلا نیز از درون عکس به او اخم کرده‌است.
از جا برخواست و دستی میان موهایش کشید، قدم به سمت قاب روی عسلی کنار تخت برداشت و آهسته روی تشک نشست، نگاه غم‌آلودی به عکس انداخت، دست به سمتش برد و سر پایین انداخت.
- شرمندتم ژیلا، شرمنده!
قاب عکس را خم کرد تا چشم در چشم همسر مرحومش نشود و بدون درآوردن کت از تنش روی تخت دراز کشید.
***
بدن خشک‌شده‌اش را از زمین بلند کرد، هوا هنوز روشن نشده اما سوگل از بهر کابوس‌های نفس‌گیری که حتی یک دانه‌اش را نیز به یاد نداشت بیدار شده بود.
نگاهی به فضای مسکوت و تاریک خانه انداخت، ساعد دستش را روی زمین قرار داد و بدنش را بلند کرد، دستی به دور دهانش کشید و در جایش نشست.
قسمتی از موهایش که صورتش را دربر گرفته بودند با انگشت اشاره به پشت گوشش فرستاد، دست ‌دراز کرد تا موبایل را از روی مبل بردارد اما متوجه چراغ روشن اتاق پدرش شد، از برداشتن گوشی منصرف و آهی عمیق کشید.
سر پایین انداخت و باز هم بغض دست به دامن گلویش شد. تنها فکری که آن دم به ذهنش رسید این جملهٔ طاقت فرسا بود.
(- حالا که بابا اومده و حتی یه بالش یا روانداز هم برام نیاورده، نشون می‌ده که هنوزهم سر حرفش هست.)
مستاصل سر تکان داد و از جا بلند شد، پدر که روی تختش دراز کشیده از میان در معلوم بود.
سوگل می‌دانست او عادت دارد به موقع خواب بدن خود را با چیزی بپوشاند ولی حالا که حتی ملافه‌ای نازک رویش نبود به‌حتم خواب راحتی نداشت.
قدم جلو گذاشت، اشک‌هایی که در خواب صورتش را پرکرده بودند پاک کرد و همین کار کافی بود تا بازهم مانند برگ‌های خزان چهره‌اش را جولانگاه خود تصور کنند.
دست روی دهانش گذاشت تا صدای هق هق‌اش پدر را بیدار نکند، کف دستش را روی در نهاد و آن را به عقب راند.
سروش که صدای در را شنید سریعاً چشم روی‌هم گذاشت، سوگل چشمش به قاب خوابیده مادرش افتاد، لب به دندان گرفت.
به سمت کمد رختخوابی اتاق رفت و از درونش ملافه‌ای برداشت. با ساعد دستش از حجم اشک‌هایش کاست و کنار تخت ایستاد.

روانداز را باز و تا روی کمر پدر کشید، از شدت گریه سکسکه اش گرفته بود. روی پاشنه‌ی پا چرخید، کمی خم شد، قاب عکس را در دست گرفت و بالا آورد، بوسه‌ای با لبان خیس‌شده از امواج چشمانش روی عکس مادر نشاند و بریده‌بریده گفت:
- مامانی… می‌بینی چه… سرنوشت قشنگی… دا… دارم؟!
 

 

ویرایش شده توسط mmmahdis
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)


پارت هفتاد و دوم
بدون کفش روی موزاییک‌های خنک حیاط قدم می‌گذاشت. یادش به‌ خاطرات کودکی‌اش افتاد، روزهایی که با دوچرخه کوچکش درحالی‌که هنوز هم تایرِ کمک داشت مشغول بازی می‌شد.
مامان ژیلایش جلوی در می‌ایستاد، تشویقش می‌کرد و سو‌گل نیز به او با بوق پلیسی‌اش سلام می‌داد.
آهی کشید و گوشه‌ای کنار دیوار سنگ کاری شده نشست. کاش بازهم می‌توانست به آن روزها برگردد، برگردد تا بزرگ‌ترین دردش زمین خوردن و زخم شدن دست و پایش باشد، نه قلب و مغزش!
دیده‌اش را روی درختان سبز و پربار درون حیاط چرخاند، صدای الله‌اکبر اذان که بلند شد بازهم دلش شکست، از جا برخاست، به سمت حوض کوچک مستطیلی درون حیاط رفته و کنار آن چمپاته زد.
دست درون آب‌خنک حوض برد، دلش کشید خود را داخل آب بیندازد تا شاید کمی از سوزش قلبش کاسته شود.
نگاه از آن‌سوی حوض گرفت و مشت پر آبش را به‌صورت خیس از اشکش پاشید، از خنکای آب حینی به درون سینه برد.
***
پلک‌های میلاد با روشن‌شدن لامپِ داخل سالن از جا پریده و سفیدی نور را به مردمک‌هایش هدیه دادند.
چند ساعت قبل درحالی‌که فوتبال دو تیم خارجی را تماشا می‌کرد خواب بر شبِ چشمانش یورش برده و او را در خود حبس کرده بود.
دیدگان خسته‌اش که هنوز هم میل به خواب داشتند را باری دیگر بهم زد، مادر را دید که پتو به دست به سمتش می‌آید، لبخندی به چهره مهربان روناک زد، آرنجش را تکیه‌گاه بدنش قرار داد و نیم‌خیز شد، درحالی‌که یک چشمش بسته و دیگری نیمه‌باز بود پرسید:
- سلام. ساعت چنده؟!
روناک لبخندی به پسرش زد و گفت:
- سلام مادر، ساعت چهارِ، اومدم وضو بگیرم دیدم این‌جا خوابیدی.
میلاد بازهم سرجایش دراز کشید و بعد از تکان کوتاهی که به سرش داد گفت:
- فوتبال که تموم شد دیگه حال نداشتم برم اتاقم.
روناک «خوبه ای» به میلاد گفت و بعد از چشم بستن پسرش از او فاصله گرفت.
***
سوگل وضویش را که گرفت بلند شد، هنوز برای خواندن نماز باید اذان پایان می‌یافت، پس تصمیم گرفت در این وقت کوتاه پاهایش را درون حوض قرار دهد تا شاید با خنک شدن قلب دومش داغیِ قلب اولش نیز التیام یابد.
کمی پاچه‌های شلوارش را بالا زد و پای راست و سپس پای چپش را به چشیدن آب صاف و زلال حوض دعوت کرد، خودش نیز روی لبه آبی رنگ آن نشست.
 گونه‌اش را روی زانویش گذاشت و با انگشت اشاره دست چپش روی آب ضربه ‌زد.
امشب از آن شب‌هایی بود که شب سوگل نبود، بدون آن‌که خودش بفهمد اشکش به ساحل چشمانش رسید و به شن‌های گونه‌اش نشست، اشک‌ها از حجم غمی که با خود حمل می‌کردند سنگین شده و خود را به آغوش حوض دل‌نشینشان می‌انداختند.
***
از موقعی که بیدار شده، دیگر خواب به دیده‌اش نیامده بود. ساعت شش صبح را نشان می‌داد و باید تا یک ساعت دیگر به بانک می‌رفت، لازم می‌دید از همین الان نقاب لبخند به چهره‌اش بزند تا موقعی که میلاد به دنبالش می‌آید از همیشه عادی‌تر جلوه کند.
 

ویرایش شده توسط mmmahdis
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت هفتاد و سوم
شیشه مربا و کره و پنیر را از یخچال خارج کرد، چای‌ساز را به برق زده و مقداری مربا داخل ماست خوری ریخت، جعبه شکر را نیز از کابینت بیرون آورد.
پدر هنوز در خواب بود و بی‌خبر از حالِ دلِ سوگل! دلش نمی‌کشید صبحانه بخورد، در دو راهی سختی گیر کرده بود که یکی از موردهایش را دلش پیشنهاد می‌داد و دیگری را…! نه! مغزش نیز دلش با همان یک راه بود؛ مگر می‌شد پایِ دلِ میلاد درمیان باشد و قلب و مغز سوگل به دشمنی یکدیگر بپردازند؟!
نمی‌توانست کاری کند که قلب میلادش بشکند، با خود فکر کرد «بنیامین هم بالاخره دست از سرمون برمی‌داره...» اما نمی‌دانست که بنیامین چه نقشه‌های شومی برای آینده او در سر دارد. از جا برخاست، راه اتاقش را در پیش گرفت تا زودتر حاضر شود.
سروش نیز تمام شب را پلک بر هم نذاشته و در فکر سرنوشت و آینده‌ی دخترش پرسه می‌زد.
هنوز هم نمی‌دانست چه کاری درست و کدام غلط است؟ به حرف دل سوگل عمل کند یا تهدید بنیامین؟! بنیامینی که از چهره‌اش مشخص بود چقدر خبیث شده است! دیشب که اشک ریختن سوگل را از پشت پنجره دید بیشتر به سمت عملی کردن اَوامر بنیامین کشیده می‌شد، با خود گفت:
(کارهای بنیامین رو انجام می‌دم تا اشک‌های سوگلم از اینی که هست بیشتر نشه!)
و نمی‌دانست سوگل دل را تقدیم کرده و اگر از میلاد دور می‌شد! انسان بدون قلب زنده می‌مانَد؟!
سوگل لباس‌هایش را که پوشید حلقه میلاد را نیز برداشت و درون انگشت مخصوصش نشاند، موبایلش را در دست گرفت و قبل‌از آن‌که آن را در کیف بیندازد صدای زنگ تماسش بلند شد، نام سونیا را که دید سریعاً پاسخ داد. دلش انگار که همدمش را پیدا کرده باشد بغض را به گلویش فرستاد.
- سلام سونیا!
سونیا موبایل را میان شانه و گونه‌اش قرار داده بود و همانطور که وسایل کیف مشکیش را درون کیف زرشکی‌اش می‌گذاشت گفت:
- سلام خوبی؟!
سوگل در جواب سونیا مردد ماند. سر به زیر انداخت و جواب داد:
- نمی‌دونم، نمی‌دونم دیگه هیچ‌وقت خوب می‌شم یا نه! شاید دلم خیلی برای گفتن کلمه خوبم از تهِ دل‌، تنگ بشه.
سونیا آهی کشید و تصمیم گرفت تصمیمی که گرفته را عملی سازد و بدون گفتن هیچ چیزه دیگری تلفن را قطع کرد.
سوگل که بوق اشغال موبایل را شنید متعجب اخمی کرده و گوشی را از گوشش فاصله داد، صفحه خاموش موبایل را که دید متاسف سری تکان داد و گوشی را درون کیف انداخت، جلوی میز آرایشش نشست، باید صورتش را با سیلی سرخ نگه می‌داشت.
کرم آبرسانش را برداشت و حینی که درش را باز می‌کرد غمگین به خودش گفت:
- سونیا هم از غم بی‌پایان من خسته شده!
کمی از مایه کرم را روی انگشت اشاره‌اش گذاشت و روی صورتش پخش کرد، بغضی که کم‌کم داشت به اشک تبدیل می‌شد را آزاد گذاشت.
رژ کم‌رنگی که رنگش را دوستش داشت روی لبانش کشید و آن را با اشک‌های چشمش مخلوط کرد. از جا بلند شد و کیفش را نیز برداشت.
کرم پودر و رژلب را نیز درون کیف انداخت تا ظهر که به خانه پدر میلاد می‌رفت آن‌ها را به‌همراه داشته باشد.
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...