رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده


پارت بیست و چهارم
میلاد حدس میزد صحبت امین درباره سوگل باشد، اگر نبود پس خواهرش آنجا چی می‌کرد؟
اخمی پرسشی صورتش را نوازش کرده، پرسید:
- درباره چی؟
امین لبخندی به چشمان آشفته میلاد زد و گفت:
- نگران نباش چیز بدی نیست!
اما حال میلاد پریشان بود و دل‌شوره بدی به جانش ریزان. جلو رفته بازوهای امین را در دست گرفت و گفت:
- امین، بگو چی می‌خوای بگی. نکنه درباره سوگله؟
امین از این حجم استرس میلاد متعجب شده دست راستش را روی دست چپ او گذاشت و آرام گفت:
- میگم بهت بزار به مغازه من برسیم.
میلاد اوفی گفته و دستانش را از بازوهای او جدا کرد. گفت:
- تو برو من مغازه رو ببندم میام.
- بذار باز باشه شاید مشتری بیاد.
میلاد زهر خندی زده و جواب داد:
- دلم خوش نیست. حالا بیام جواب مشتری رو هم بدم؟!
شانه‌ای بالا انداخته همانطور که به سمت مغازه‌اش می رفت و روبه میلاد گفت:
- باشه؛ هرجور راحتی.
و زیر لب ادامه داد:‌
- درهرصورت چه الان چه نیم‌ساعت دیگه باید ببندیش.
میلاد که زمزمه اورا شنید رو از درِ مغازه گرفت و پرسید:
- چیزی گفتی؟
امین روی پاشنه پا به سمت رفیقش چرخیده شادمان نچی گفت و به سمت مغازه‌اش رفت. میلاد سری تکان داد، یک ابرویش را بالا فرستاده و با خود زمزمه کرد:
- یهو چه مشکوک شد!
میلاد وارد مغازه شده از بین ردیف کفش‌ها گذشت و به میز امین رسید، روی صندلی کنار میزش نشست و به نیت گوش دادن به سخنان امین به او خیره گشت. امین نیز دستانش را درون هم قفل و شروع کرد.

- نمی‌دونم متوجه‌شدی یا نه؟ ولی دخترعموی سوگل اومده بود این‌جا.
میلاد سری تکان داد، آری او را دیده بود، کسی را که تا همان لحظه گمان می‌کرد خواهر سوگل است.
- خب؛ یه چیزایی درباره سوگل می‌گفت.
درباره سوگل چه چیزی گفته؟ نکند واقعا رساننده جواب منفی او بوده است؟ کمی قبل همین فکر را داشته اما در تهِ دلش دعا می‌کرد که حدسش اشتباه باشد.
بهر حال خودش جواب منفیه سوگل را فهمید بود، برای چه بازهم کسی را برای رساندن آن پیام فرستاد؟
امین که حال آشفته او را دید خواست ادامه بدهد که مشتري آمد و قیمت کفشی را پرسید، جواب که گرفت درخواست کرد کفش را امتحان کند.
ده دقیقهٔ بعد مشتری پول کفش را حساب کرده و رفت، ده‌دقیقه‌ای که برای میلاد عمری گذشت.
امین دوباره به کنارش برگشت، روبه‌رویش نشست و به چشمان منتظر او زل زد، استکانی چای برای خودش و میلاد پر کرده ادامه داد:
- گفت که جواب سوگل…
صدای امین در مغزش اکو وار پخش می‌شد، مانند کسی که از زیر دریا با تو حرف بزند.
پس حدسش درست بود، آمد که جواب منفی سوگل را به او برساند. چگونه به نبود سوگل عادت می‌کرد؟
با بشکن امین که جلوی صورتش زده شد به خودش آمد و پرسید:
- هان؟ چیزی گفتی؟
- میگم بهم گفت جواب سوگل مثبته. فقط ظهری مجبور شده با بنیامین...
باز هم گوش‌هایش از شنیدن هر کلامی ناتوان گشته و اینبار این جمله در ذهنش، چندصد بار، پشت سر هم، جمله قبل تمام نشده برای بار دیگر تکرار می‌شد. «جواب سوگل مثبت است.»
جمله بر زبانش آمده و رفته‌رفته صدایش بلندتر می‌شد، در آخر با خنده‌ای سرشار از شادی به سمت امین هجوم برده او را از صندلی بلند کرد و محکم در آغوش گرفت.
- واقعاً جوابش مثبت بوده؟
رفیق عاشقش را از خود جدا کرد و با لبخند سری برای او تکان داد، ثانیه‌ای بعد میلاد اخم کرده و گفت:
- یعنی چی که مجبور بوده؟!
باید حقیقت را می‌گفت؟ می‌گفت که خواستگارش مجبورش کرده؟ می‌گفت که رقیب عشقی دارد؟ نه، چرا الکی اورا ناراحت کند.
- آره، اون فردی که سوگل باهاش رفته دوست پدرشه و امروز قرار بوده بره خونه سوگل اینا و اصرار داشته که سوگل با اون بره. سوگل هم نتونسته از قضیه خواستگاری تو بگه و مجبور شده قبول کنه ، فقط این‌رو بدون که اون هم تو رو دوست‌داره و جوابش منفی نبوده.
میلاد بود که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، آن‌قدر خوشحال که دلش می‌خواست با صدای بلند داد بزند و از خدا تشکر کند. هیجان زده چشمان پر ز شادیش را به امین دوخته و پرسید:
- خب، چرا خودش نیومده بود؟ دلم می‌خواست ببینمش.
با یاد آوری آن مکالمه و توضیحات سونیا چهره امین غم گرفته، گفت:
- اونم حالش عین تو بده، دختر عموش که بهش زنگ زد، گریه می‌کرد.
میلاد عصبی شده دستانش را مشت کرد و ناراحت گفت:
- خدا بگم چی‌کار کنه این یارو رو که باعث این حال ما شد.
امین هم سری تکان داده حرف اورا تایید کرد و ادامه داد:
- دخترعموش گفت الان میره باهاش حرف میزنه و بعد می‌برتش کافی‌شاپ (…)، حرکت کنن زنگ می‌زنه ما هم از این‌جا میریم. می‌گفت سوگل روی دیدن تو رو نداره، پس بهش نمی‌گه که با ما قرار داره.
چند ثانیه‌ای سکوت مغازه را فرا گرفت و سپس میلاد اخمی کرده و پرسید:
- اما این یارو که گفته دوست پدرشه، همسن وسال خوده سوگل بود که!
امین نیز با این حرف میلاد سوالی همانند سوال او برایش پیش آمده چند ثانیه بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:

- این رو دیگه نمی‌دونم باید از خودش بپرسی.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 129
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: هِوارِجان نویسنده: محدثه اکبری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: دختر و پسری از طبار لیلی و مجنون، عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند...  رو

پارت اول صدای ضبط شده‌ای که شماره پنجاه و چهار را صدا زد، مرد مراجعه کننده را از فکر خارج کرد، از روی صندلی‌های فلزی درون بانک از کنار دختر بچه‌ای زیبا و دوست داشتنی بلند شد به سمت میز سوگل رفت،

پارت دوم هرچه نفرت در وجودش داشت را به چشمان آبی رنگش تزریق کرد و با اخمی که میان ابروانش خطی عمودی کشیده بود به رییس زل زد. اما بنیامین بدون توجه به نگاه پر اخم سوگل عطر لبخندش را پی در پی به سو

پارت بیست و پنجم
سریع از ماشین پیاده شده، درش را قفل کرد؛ به سمت در ورودی رفت و آیفون را به صدا در آورد.
در که باز شد، دسته‌اش را در دست گرفت و به سمت داخل هلش داده وارد شد. عرض حیاط موزاییک شده خانه عمویش را گذراند و با خوشحالی بوی گل‌های درون باغچه کوچک‌شان را به ریه‌هایش کشید.
جلوی در سالن کفش‌هایش را از پا خارج کرده و داخل شد. سروش را دید که کنار درِ اتاقِ سوگل ایستاده و با لبخند همیشگی‌اش به او زل زده بود.
جلو رفت، سلام کرد و دست دراز شده عمویش را نرم در دستش گرفت. پرسید:
- خوبی عمو جون؟
سروش دستش را عقب کشید و محزون جواب داد:
- خوبم عمو، تو خوبی؟
سونیا با لبخند شادمانی سری تکان داده و گفت:
- اوهوم. عمو چقدر آخه این باغچتون خوشگله! پر از گل‌های رنگارنگ.
سروش آهی کشیده و غمناک ادامه‌داد:
میدونی که همش کار سوگله، عاشق گل و گیاهه!
سونیا به قصد عوض کردن بحث بلکه غصه عمویش ذره‌ای کمتر شود با شیطنت پرسید:
- حالا کجاست این دختر عموی عاشق ما!
سروش متعجب سر از زمین جلوی پایش گرفت و پرسید:
- عاشق؟!
لب‌های صورتی رنگ و کوچک سونیا به خنده باز شد و بعد از نگاه به چهره عمویش که لبخندی به تعجبش اضافه شده بود گفت:
- گل‌ها رو میگم عمو!
سروش ناخودآگاه بلند خندیده و گفت:
آهان اون رو می‌گی؟
لحظه‌ای گذشته بود که خنده‌اش محو شد، به اتاق سوگل اشاره کرد و آزرده دل گفت:
- توی اتاقشه، درشم قفل کرده، نگرانشم.
تا سونیا خواست چیزی بگوید، سروش به دیوار اتاقِ سوگل تکیه و کف پای راستش را به دیوار زده، شروع کرد به توضیح دادن قضیه خواستگاری بنیامین از سوگل!
سونیا از تمام قضایا خبر داشت، اما دلش نیامد که به عمویش بگوید، پس کاملاً به حرف‌های سروش گوش کرده و بعضی جاها دلداری‌اش می‌داد. جمله آخر عمویش را که شنید، دلش برایش سوخت.
- من فقط خوشبختی سوگل برام مهمه.
سونیا جلو رفته، دست عمویش را گرفت و گفت:
- نگران نباشین همه‌چیز درست میشه، برید یه‌کم استراحت کنید. من با سوگل حرف می‌زنم.
سروش تکیه‌اش را از دیوار جدا کرده سری برای سونیا تکان داد و پر تمنا گفت:
-آره عمو جون، تو باهاش حرف بزن.
سری تکان داد و چشمان سبزرنگش را روی‌هم فشرده، گفت:
- نگران نباشید، برید!
سروش که رفت، سونیا به سمت در اتاق سوگل قدم برداشت و دوتا تقه به آن درِ قهوه‌ای زد.
چند ثانیه‌ای گذشت ولی هیچ صدایی از سوی سوگل نشنید، باردیگر در زده و اینبار اسمش را نیز نوا داد؛ دستگیره در را فشرد و به داخل هلش داد، باز نشد و راه ورودش بسته ماند.
بار سوم که سونیا صدایش زد، شنید و از جایش برخواست. آن‌قدر ذهنش درگیر چند ساعت پیش بود که صدایی درون گوشش جمع نمی‌شد.
سرگیجه داشت، با کمک دیوار به سمت در رفت. از پدرش دلخور بود، اما سونیا محرم اسرارش نام داشت. به در رسیده کلید را در قفل چرخاند و بازش کرد.
چشمانش را ثانیه‌ای روی‌هم فشرده و دوباره به سمت تختش راه افتاد. سونیا نیز وارد شد و پشت سرش در را بست.
سونیا خود را به سوگل رساند و کنارش روی تخت نشسته به چهره غم بار او زل زد. دستی روی پای دختر عمویش گذاشت و با ناراحتی پرسید:
- سوگل این کارها یعنی چی؟ بیچاره عمو رو نگران کردی.
سوگل سرش را بلند کرد، آن بغضِ پرقدرت سیلِ اشک‌هایش را به چشمان سوگل راند تا کمی از غم روی گونه‌هایش را بشورد و ببرد.
خود را در بغل سونیا انداخت و زار زد. سونیا دستانش را پشت سوگل گذاشته و کمی کمرش را نوازش کرد.
این گریه‌ها برای داغِ دلِ تازه عاشق شده‌اش کم نبود؟ قلبی که تاکنون تا این اندازه بی‌تاب کسی نبود، حالا این حال و روز را داشت.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت بیست و ششم
- آروم باش فدات شم، من الان پیشش بودم.
ذوقی از میان آن‌همه اشک، خودش را به ردیف جلوی درون مردمک چشمانش رساند. خود را کمی از سونیا فاصله داد. دریای چشمانش را در چمن‌زار دیده او ریخته ناباور پرسید:

- جد...دی؟ حالش چطور بود؟
صورتِ رنگ پریدهٔ سوگل را با دو دستش قاب گرفت و با انگشت‌های شصتش دانه‌های مرواریدِ غلتانِ روی گونه‌اش را پاک کرده با ناراحتی گفت:
- خوب، راستش، اونم حال خوشی نداشت.
سوگل چشمانش نیز گوش شده، به لب‌های سونیا زل زد و منتظر ماند.
- البته من با دوستش صحبت کردم، خودش توی مغازه‌اش یه گوشه نشسته بود.
سرگیجه‌اش شدیدتر شده، حالت تهوع هم به‌آن اضافه‌شده بود، حال میلاد نیز خوب نبوده و او باعث این حالش بود.
حق داشت اگر نفرینش می‌کرد، البته اگر دلش می‌آمد. اما واقعا عاشقی پیدا می‌شد که معشوق را زیر بار نفرین بگیرد؟
حالت تهوعش لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد، باید خودش را به سرویس می‌رساند. از جایش برخواست، اشک‌هایش تمامی نداشت، دنیا دور سرش می‌چرخید. او باعث حال خراب میلاد بود. اگر او نبود میلاد عاشق نشده، حالش به این روز نمی‌افتاد. او با ضعیف بودنش در برابر بنیامین، این حال و روز را به میلاد هدیه کرده بود.
دستی روی پیشانی‌اش گذاشت و پلک بر هم نهاد، ولی تأثیری در چرخش سرش نداشت، دیده‌اش تار و تارتر می‌شد.
به در که رسید، دستی روی دستگیره‌اش گذاشت، اما هنوز بازش نکرده بود که چشمانش سیاه و بدنش نقش بر زمین شد.
صدای کوفته شدن تنش بر زمین سروش را از جا پراند و سونیا با دو خودش را به سوگل از حال رفته رساند.
کنار او روی زانو نشسته، آهسته به گونه‌اش ضربه و با نگرانی اسمش را صدا زد.
سروش خود را به دخترش رساند و دست زیر گردنش برد، سرش را بلند کرد و با نگرانی رو به او گفت:
- سوگلم؟ چی شد یکی یه‌دونه‌ی بابا؟! 
اما سوگل ساکت و بی حال چشم بسته و حرفی نمی‌زد.
سروش سر بلند کرده و ترسیده به سونیا گفت:
- برای چی اینجوری شد؟!
سونیا به عمویش نگاه کرده  آشفته جواب داد:
_ نمی‌دونم بخدا، یهو بلند شد اومد سمت در، بعدشم افتاد.
سروش صورت رنگ‌پریده دخترش را نوازش کرده و بغض‌آلود با او به صحبت پرداخت:
سوگلِ بابا؟! اون چشمای خوشگلت رو باز کن دردت به جونم.
سونیا دکمه‌های لباس سوگل را باز کرد تا بهتر نفس بکشد و سروش در این فکر بود که چرا حال دخترش به این روز افتاده؟ او که خوب بود! فقط برای یک خواستگاری ساده؟!
سپس در حالی که هنوز هم در فکر بود از جا بلند شد تا به آشپزخانه برود و کمی آب برای سوگلش بیاورد.
لیوانی را از آبِ شیر پر کرد و سریعا به اتاق برگشت، کمی آب روی دستش ریخته به‌صورت سوگل پاشاند، ولی اثری از بیدار شدن درش ایجاد نشد.
مغموم سرش را تکانی داده، دخترکش را بغل زد و روی تخت خواب قرارداد. دستی روی موهای او کشید و رو به سونیا گفت:
- سونیا لطفا دستگاه فشار خون رو از کشوی اتاق من بیار.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم
سونیا به سرعت به اتاق سروش رفته و دستگاه فشار خون را برداشت.
سروش دستگاهِ دیجیتال را به دور مچ دخترش بست و در همان حال زیر لب رو به سوگل پرسید:
- آخه چرا یهو این‌جوری شدی؟
سونیا که سخن عمویش را شنید، کنار تخت سوگل روی دو زانو نشسته و جواب او را داد:
- بنظرم بخاطر فشار روحیه!
سروش نگاه مشکی‌اش که رگه‌هایی از شک واردش شده بود را به سونیا دوخت و سونیا بی‌حرف رویش را از سروش گرفته به سوگل خیره شد.
فشار خون سوگلذخیلی پایین بود و این را دستگاه تذکر داد، سروش از جا برخواست و سونیا دست دختر عمویش را درون دستان خود گرفت.
دلش برای دلِ عاشق شدهٔ او می‌سوخت. رفیق مهربانش همیشه از این روز می‌ترسید، از خواستگاری بنیامین واهمه داشت.
هیچ وقت علاقه‌ای به بنیامین نداشته و در طی چند روز عاشق سینه‌چاک میلادِ غم‌زده شده بود.
چرا رسم عشق این است؟ چرا از همان اول غم را به قلبت روانه می‌سازد؟ چرا اشک را مهمان ناخوانده چشمانت می‌کند؟
سروش با لیوانی آب قند به اتاق برگشته و بالای سر سوگل ایستاد، کمی خم شد و دستی به‌صورت لاغر و کشیده دخترش کشید. همانطور که نگاهش به چشمان بسته سوگل بود سونیا را مخاطب قرار داده، لیوان را به سوی او گرفت و مهموم گفت:
- یکم از این بده بخوره، بیدار میشه.
می‌توانست به عموی کنجاوش که حال روحی دخترش را نمی‌دانست حقیقت را بگوید؟ بگوید که سوگل درد روی دردش اضافه‌شده؟ می‌توانست بگوید به‌علت شکستن دل میلاد به این حال‌وروز افتاده؟جوابش به تمامی سوالات منفی بود، شاید سوگل نخواهد پدر بفهمد.
***
ساعتی گذشته بود، سوگل بیدار شده، اما نای بلند شدن را نداشت.
سروش در آشپزخانه به سر می‌برد و سونیا از همان اول از کنار سوگل تکان نخورده بود.
حس می‌کرد کمی جان به تنش برگشته، لای چشمانش را ذره‌ای باز کرد و نام محبوب را بر لب راند.
- میلاد؟!
سونیا اول نگاهی به اطراف انداخت تا از نبود سروش در اتاق مطمعن شود که مبادا نام میلاد را از زبان دخترش بشنود، دستانش را روی شانه‌های او گذاشته، با مهربانی گفت:
- بلاخره یه چیزی گفتی؟!
لبخند شیطنت آمیزی زده و ادامه داد:
- فکر کردم چشم باز مُردی!
سوگل چشمش را به اطراف دوخته و سپس گفت:
- یهو سرم گیج رفت...
سونیا لبخندی به او زد و گفت:
- آره یه ساعتیه خوابیدی، مارو هم خیلی نگران کردی، الان بهتری؟
سری تکان داد. امید داشت که میلاد حقیقت را فهمیده باشد و دیگر از او ناراحت نباشد، امیدوار بود دیگر با دل‌شکسته نگاهش نکند، بیاید تا برای همیشه برای هم باشند. ای کاش که ناامید نشود و میلاد او را ببخشد.
نگاهش را از پنجره گرفته، به سونیا زل زد و پرسید:
-  از میلاد خبری نشد؟
سونیا دستش را نرم نوازش کرده، چشم بر هم نهاد و گفت:
- نگران نباش، همه‌چیز درست می‌شه.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت بیست وهشتم
سروش به اتاق سوگل برگشت، وقتی چشم‌های باز دخترش را دید انگار دنیا را به او داده باشند خوشحال شد.
به سمت سوگل رفت و کنارش سر جای سونیا که بلند شده بود نشست. به گوی‌های آبی دخترش زل زده دستی روی موهایش کشید، تبسمی لبان نازکش را از هم فاصله داد.
-بهتری باباجان؟
با لبخند سری برای پدر نگرانش تکان داد. قصد کرد بلند شود؛ پدر نیز کمکش کرده پشت کمرش بالشی قرار داد. به فرزندش نزدیک‌تر شد و نرم در آغوشش کشید، موهای همه‌کسش را نوازش کرد و بعد از نفس راحتی گفت:
- خیلی ترسیدم چیزیت بشه سوگلم.
دست راستش را روی کتف پدر گذاشته کمی نوازش کرد.
- خوبم بابایی.
از دخترش فاصله گرفت، کمی ابروانش را بالا فرستاد و گفت:
- بنیامین تا فهمید چی شده می‌خواست بیاد ببینتت، ولی گفتم بذاره یه وقت دیگه. فعلا می‌خوای استراحت کنی.
اسم بنیامین که آمد هم سوگل هم سونیا پفی سر دادند، چه می خواهد از سر زندگیش؟ کاش تنهایش می‌گذاشت.
سونیا کلافه شالش را روی موهایش تنظیم کرد، سری به بالا و پایین جنبانده، اخمی با شنیدن نام بنیامین ابروانش را روی تیغهُ بینیِ قلمیش کشید.
- آره عمو، خوب کردی، سوگل نیاز به استراحت داره.
سر سروش برای تایید حرف‌های سونیا تکان خورده و او با یادآوری قرارش با میلاد و امین《وای》 بلندی سر داد.
سوگل و سروش هردو متعجب سر چرخانده به عموزاده خیره شدند، سوگل با صدای کم جانی روبه او که با دهان باز و چشمان درشت شده به دیوار روبه خیره بود پرسید:
- چی شد؟!
سونیا سریع گوشیش را از جیبش درآورده و همان‌طور که به سمت در اتاق می‌رفت دستی بلند کرد و مضطرب گفت:
- هیچی.
به حیاط رفت. گوشی را روشن کرد تا شماره امین را بگیرد که یادش آمد کارت را از کیفش برنداشته.
ً دوباره با دو به اتاق برگشت و جلوی نگاه متعجب سوگل وسروش کیفش را زیر بغل زده و با عجله به حیاط نقل مکان کرد.
کارت را از کیف در آورد و شماره‌های روی آن را دانه به دانه در گوشی نشاند. اخمی که بخاطر عجله روی پیشانیش نقش بسته بود، کمی چهره‌اش را زیباتر می‌ساخت.
یک بوق، دو بوق، بوق سوم کامل نشده صدای امین در گوشی پیچید:
- الو؟!
اضطراب باعث پریدن آب دهان در گلویش و به سرفه افتادنش گشت.
- سلام... آقای مختاری. من سونیا هستم، دختر عموی سوگل.
امین که زیادی منتظر مانده بود، تا او را شناخت عصبی پرسید:
- خانم شما کجا موندین؟ قرار شد نیم ساعت بعدش تماس بگیرین، الان از اون موقع چقدر می‌گذره؟
کنار دیوار ایستاد. شرمگین لبش را به میان دندان‌هایش کشیده و گفت:
- درسته، معذرت می خوام. فراموش کردم زنگ بزنم.
- یعنی چی که فراموش کردید؟!
چشم چرخاند و به درختان سر به فلک کشیده درون حیاط خیره شد.
- راستش آقای مختاری، من از پاساژ مستقیم اومدم خونه عموم، ولی حال سوگل یکم بد شد، نگران بودم، فراموشم...
ناگهان بجای صدای امین صدای ترسیده میلاد به گوشش رسید و حرفش را نیمه تمام گذاشت.
- الان حال سوگل چطوره؟
گوشی را دست به دست کرده، تار موی لجوج در صورتش را گرفته و زیر شالش پنهان ساخت.
- سلام آقا میلاد، الان یکم بهتره، حقیقتش هنوزم نگران شماست، ببخشید که من نگرانتون کردم.
میلاد چشم بسته و تاکید وار پرسید:
- مطمئن باشم حالش خوبه؟!
جواب مثبت سونیا را که شنید دستی به ریش‌های کوتاهش کشیده و ادامه داد:
- لطفاً هر چی شد به من بگین.
سونیا سر تکان داده خواست پاسخی بدهد که میلاد مهلت نداد و خودش گفت:
- راستی، من الان شماره خودم رو براتون می‌فرستم از این به بعد به خودم زنگ بزنین لطفا.
سونیا صدای سروش را شنیده، گفت:
- باشه حتما. من برم عموم صدا می‌کنه.
سونیا که به داخل برگشت سروش را شال و کلاه کرده دید که درون اتاق سوگل ایستاده بود و داشت راجع‌به چیزی با اوحرف می‌زد. پرسید:
- کارم داشتی عمو؟
سروش به سمتش چرخیده، کلافه سری تکان داد و گفت:
-آره عمو، بهم زنگ زدن، کار واجبی بود. باید برم سر ساختمون. پیش سوگل می‌مونی؟)
سونیا لبخندی زد، جلو رفته و روبه‌روی عمویش ایستاد، نگاهی به صورت رنگ پریده سوگل انداخت و با لبخند گفت:
- معلومه که می‌مونم آقای مهندس. من از خدامه پیش این باشم.
سروش تشکری کرده بعد از بوسه ای بر صورت دخترش او را ترک کرد، سونیا پیش سوگل نشسته و گفت:
- نبینم دیگه غصه بخوریا! میلاد حالش خوب شده، عین قبل. بهش رسوندم که جوابت مثبت بوده.
به چشمان سونیا خیره گشت و لبخندی زد، با یاد آوردی چهره گرفته میلاد پرسید:
- یعنی فهمیده که قضیه ظهر تقصیر من نبوده؟! گفتی من منتظرش بودم؟!
سونیا لبخند مهربانی به دختر عمویش زده، دستی روی دست او گذاشت و جواب داد:
- آره بابا! همه چی رو بهش گفتم، تو فکرش نباش. ازت ناراحت نیست ولی نگرانت چرا! پس زود خوب شو!
سوگل منظور سونیا را از «نگرانت چرا!» درک نکرده لبخندی زد و نفس عمیقی کشید، هر چند که تا با چشمان خودش نمی‌دید کاملا باور نمی‌کرد.
با صدای شاداب سونیا نگاه از گردن او گرفته به چشمانش زل زد.
- سوگل خانم زودی خوب شو که من دلم هوای کافه کرده. صبح با هم بریم، باشه؟!
سوگل چشمانش را روی‌هم فشرد و با خود فکر کرد: دل سونیا هم بد هنگام هوس چه چیزهایی می‌کند؟!
اما دلش نمی‌آمد به سونیای پر انرژیش جواب منفی بدهد، فقط مرگ بود که اجازه حرف شنوی از سونیا را از او می‌گرفت، وگرنه هر چیزی که او می‌خواست دل سوگل با کمال میل قبول می‌کرد و چه خوب که او هیچ وقت بد نمی‌خواست.
دستانش را از هم باز و سونیا را به آغوشش دعوت کرده هر دو نرم یکدیگر را در آغوش گرفتند. سوگل دست نوازش بر موهای بلند او کشید و گفت:
- سونیا خیلی دوست دارم. بمونی برام.
سونیا بازهم خوی شیطانی خود را بدست گرفته و سریع از او جدا شد، سپس متعجب پرسید:
- وا؟! سوگل؟! به این سرعت فراموش کردی؟!
سوگل حیران گشته و به حرکات او نگاه آویخت، از ذهنش گذشت:« یک دفعه چه شد؟!»
دستانش را از تن سونیا جدا کرد و روی پاهایش گذاشته پرسید:
- چی؟!
اخم ساختگی به سوگل کرده، آهسته به پایش ضربه‌ای زد و گفت:
- تا همین دو دقیقه پیش که عاشق میلاد بودی، به‌همین زودی یادت رفت؟!
لبان سوگل جمع شده مشتی به بازوی سونیا زد و برآشفته بر سرش هوار کشید:
- گم شو اونور. دیوونه!
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم
سونیا به سوگل زل زده با لبخندی ملیح گفت:
- همیشه همین‌طوری بخند سوگلی، من دوست ندارم خواهریم رو ناراحت و گریون ببینم.
و اینبار سونیا بود که محکم سوگل را در آغوشش کشید. واقعا که خدا هرکس را دوست داشته به او خواهر داده، تا حرفهایی که نمی‌تواند را به او بزند! حتی حرف‌هایی که گفتنش برای خودش هم سخت است.
از یکدیگر که جدا شدند، سونیا دستی بر شانه سوگل گذاشته و با شکر خندی گفت:
- تو بشین من برم برات یه چیز مقوی درست کنم.
دست دخترعمویش را فشرده چشم‌هایش را روی‌هم گذاشت و سونیا که رفت دوباره سرجایش دراز کشید.
***
میلاد انتظار تماسی از سمت سونیا را می‌کشید و هنوز هم در مغازه امین حضور داشت. چند تایی مشتری برای فروشگاهش آمد ولی آنقدر انتظار برایش طاقت‌فرسا شده بود که از جایش تکان نخورده و هنوز هم هیچ خبری از تماس آن‌ها نبود.
امین بعد از رسیدگی به کار مشتری بازگشت و کنارش روی صندلی نشست، گوشی‌اش را که روی میز جلویش بود برداشته و رو به میلاد پرسید:
- زنگ نزدن؟
پوکر سرش را عقب به نشانه نه فرستاد. امین صفحه گوشی را روشن کرده و نگاهی به آن انداخت، حتی یک پیامک خالی هم از سمت سونیا نداشت.
هرکسی بود فکر دیگری به سرش می‌زد مگر نه؟ خب امین هم استثنا نبود، با خود فکر کرد که حتماً سونیا هم مانند دختر عمویش سر کارشان گذاشته‌است.
سرش را بالا آورده و میلادِ غرق در فکر را صدا زد:
- میلاد؟!
با شنیدن اسمش از زبان امین از فکر خارج شد. سر بلند کرده نگاه نگرانش را به نگاه مشوش امین دوخت و جواب داد:
- هوم؟!
- می‌گم نکنه…
پریشانی امین را که دید کمی روی صندلی به جلو خزید و پرسید:
- چی شده‌امین؟ چی می‌خوای بگی؟!
اما امین دیگر قصد ادامه دادن به این بحث را نداشت.
دستی به بینی قلمیش کشیده سری به بالا حرکت داد و گفت:
- هیچی، ولش کن.
اما میلاد می‌خواست بداند امین چه حرفی روی دلش سنگینی می‌کند که این چنین مشوش و عصبیست. دستانش را روی میز گذاشته با اصرار ادامه داد:
- بهم بگو امین، حرفت رو بزن.
او نیز کمی جلو آمد، آرنج دستانش را روی میز تکیه داده و انگشتانش را میان موهای طلایی و پرپشتش فرو کرد.
- می‌گم میلاد نکنه، نکنه بازهم مثل صبح سر کارمون گذاشته باشن؟!
میلاد با شنیدن سخنش اخمی کرده و گفت:
- چه حرفیه میزنی امین؟!
ولی حرف کار خودش را کرده بود، حال بدش دوباره برگشته ترس به قلبش تزریق کرد. اگر حرف‌های امین راست باشد چه؟ یعنی امکان داشت بازهم قلبش را به بازی گرفته باشند؟! این‌بار تحمل شکست خیلی سخت تر بود!
دستی به‌صورت عرق کرده از استرسش کشید و نگران به امین نگاه روانه ساخت.
همان لحظه بود که گوشی‌امین زنگ خورد، میلاد هیجان‌زده از جا برخاست و به صفحه‌ی گوشی امین زل زد اما با دیدن اسم و عکس، دوباره پوکر سر جایش برگشت. امین از حال او ناراحت شده گوشی‌اش را برداشت و جواب همسرش را داد:
- سلام الی.
-…
- خوبم تو خوبی؟ اهورا خوبه؟
-…
- چی می‌خواد؟

- گوشی رو بده بهش باهاش حرف بزنم.
تا المیرا گوشی را به اهورای قهر کرده بدهد نگاهش را قفل صورت غمگین و نگران میلاد کرد.
- سلام پسرم.
صدای مهربانش باعث شد سر میلاد بلند شود، اهورا را خیلی دوست‌داشت، همیشه با زبان شیرینش عمو میلاد خطاب می‌شد و این عشقش را نسبت‌به آن بچه بیشتر می‌کرد.
-…
- پسرکم تو هنوز خیلی کوچیکی، کوچه برات خطرناکه.
آن بچه چهار ساله چه کاری می‌تواند در کوچه داشته باشد؟
- اگر حرف مامان رو گوش کنی قول می‌دم شب به شهربازی ببرمت .
به ذوق پسر کوچکش لبخندی زده و ادامه داد:
- عا! قربونت بشه بابا. باشه برو خداحافظ.
ثانیه‌ای بعد امین گوشی را از گوشش فاصله داده به صفحه خاموشش زل زد، سر بلند کرده به میلاد نگاه کرد و با خنده گفت:
- با المیرا کار داشتما! قطعش کرد.
میلاد نیز خندید، کمی حال بدش را عقب فرستاده پرسید:
- چی می‌گفت؟
امین موبایل را گوشه‌ای گذاشته و جواب داد:
- می خواد بره تو کوچه با دوستاش فوتبال بازی کنه.
میلاد ناخواسته خنده‌ی بلندی سر داد و پرسید:
- دوستاش؟
- آره؛ حالا کاش هم‌سن خودش بودن، همهشون دوازده به بالان.
دوباره نگرانی جای قبلی خودش را درون قبل میلاد پر کرده شادی را با لگدی بیرون انداخت.
- چرا زنگ نمی‌زنن؟
امین صفحه گوشی را باز کرده و روبه میلاد جواب داد:
-نمی‌دونم. منم که شماره ای ازشون ندارم.
دستی به شانه میلاد زده و گفت:
- نگران نباش، امیدت به خدا باشه.
کلافه از جایش بلند شد و عرض مغازه امین را در پیش گرفت. مغزش به‌طور مداوم ارور می‌داد که برای سوگلش اتفاقی نیفتاده باشد.!
برای بار دهم گوشی مدل بالایش زنگ خورده و در جیب شلوارش لرزید.
کلافه گوشی را از جیبش خارج کرد و جواب مادرش را با مهربانی داد:
- سلام مامان.
- سلام پسرم. چرا جواب نمی‌دی؟ نمیگی من دلم هزار راه میره؟
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی‌ام
شرمنده لب به دندان گرفت و سری تکان داد، چقدر مادر بیچاره‌اش را نگران کرده بود.
- نگران نباش عزیزدل، تو مغازه‌ام، کاری پیش اومد نتونستم بیام.
صدای مغموم مادر دست نوازش بر گوش‌هایش‌ کشید.
- کاش حداقل بهم خبر می‌دادی.
ته ریش مشکیش را لمس کرده، گفت:
- معذرت می‌خوام.
- اشکال نداره، ولی یه چیزی بگیر بخور، ناهار که هیچ، صبحی صبونت رو هم درست‌وحسابی نخوردی.
خدا این مادر را هیچ وقت از او نگیرد. دستی بر چشم راستش گذاشته و گفت:
- چشم روناکم، چشم. فعلا کاری نداری؟
مادر تسبیح درون دستش را بر روی سجاده نهاد و گفت:
- نه مادر برو به کارت برس، خداحافظ.
گوشی را قطع کرده و دوباره سر جایش نشست. دلش شور می‌زد. حالا علاوه بر مغزش دلش نیز قصد داشت به او بفهماند که حال سوگل خوب نیست. گویی به او الهام شده باشد! وای که اگر حال سوگل مساعد نباشد قلب میلاد ویران می‌شود.
***
دوساعتی می‌گذشت که خبری از سونیا نبود، میلاد بی‌قرار شده و می‌ترسید. نه شماره‌ای از آنها داشت نه آدرسی، دو ساعت زمان کمی نبود؛ حداقل برای میلاد زمان کمی حساب نمی‌شد.
اگر قرار بود از بین این دو گزینه یکی را انتخاب کند، کدام انتخاب می‌شد؟ سرکار رفتن بدست سوگل؟ یا، یا این‌که بلایی سر محبوبش آمده باشد؟
اما میلاد سوگل را دوست داشت و تحمل دیدن حال بد او را نداشت، اگر در دو راهیِ انتخاب گزینه قرار می‌گرفت به حتم فقط و فقط گزینه اول را بر می‌گزید.
آری شکسته شدن خود را به آسیب دیدن معشوقش ترجیح می‌داد، همان‌طور که شکسته شدن دل خود را به شکسته شدن دل مادرش ترجیح داده بود.
با گرفته شدن دستش توسط امین از فکر خارج شد و به گوشی او که در مقابلش بود نگاه کرد. شماره‌ای ناشناس روی صفحه می‌رقصید، هنوز کاملاً حواسش جمع امین نبود، به چهره مضطرب رفیقش خیره شد و متعجب پرسید:
- چیه؟!
امین گوشی را جلویش تکانی داده و هیجان زده گفت:
- شماره ناشناسه، شاید سونیا باشه!
میلاد که متوجه منظور او شد سریع از روی صندلی برخواسته و مضطرب همانطور که دستانش را در هوا تکان می داد گفت:
- خوب جواب بده.
امین حرف او را قبول و گوشی را به سمت خود برگرداند، سریع قسمت وصل تماس را لمس کرده و موبایل را کنار گوشش گذاشت:
- الو؟!
میلاد جلو رفته و سرش را به سر امین چسباند و گوشش را روی گوشی قرار داد تا صدا را کاملاً بشنود. هر دو آنقدر استرس داشتند که حواسشان به روی آیفون گذاشتن گوشی نبود.
صدای سونیا که آمد قلب میلاد دوباره بی‌قرار شد، بی‌قرار سوگلی که نمی‌دانست چرا به قرارشان نرفته‌است.
امین پرسید چرا تا الان زنگ نزده و میلاد منتظر جوابی از سوی سونیای شرمنده ماند. جواب سونیا را که شنید ترسش بیشتر شد؛ چرا فراموش کرده؟ مگر چه شده بود؟ حالْ یقین پیدا کرد که اتفاقی افتاده‌است.
ثانیه‌هایی که سونیا از حال بد سوگل می گفت، قلب میلاد هر دم بیشتر شرحه شرحه می‌شد. قلبی عاشق که بد بودن حال معشوق را احساس کرده و نگرانی را به صاحبش منتقل می‌کرد.
دیگر تحمل این‌که اینگونه به سخنان سونیا گوش بدهد را نداشت، سریعاً گوشی را از امین گرفته و خود حال محبوبش را جویا شد.
***
گوشی را قطع کرده و به امین برگرداند. از حال بد سوگل غصه داشت اما قلبش از بهر جواب مثبت سوگل پایکوبی می‌کرد. خیالش راحت شده بود که سوگل سر کارش نگذاشته، حال خرابشان هم به محض دیدن یکدیگر و با ورود عشق فراری می‌شد. چشمانش را روی هم گذاشته و در دل خدا را شکر گفت.
 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و یکم
میلاد شماره سونیا را در گوشی خود سیو کرده و وشماره خودش را برای سونیا فرستاد.
خیالش راحت شده و می‌توانست با خاطری جمع به خانه برگردد. از بس که اهورا زنگ‌زده و از امین پرسید بود که کی می‌رود تا او را به شهربازی ببرد، قصد رفتن کردند.
هر دو از مغازه خارج گشته، امین درِ مغازه‌اش را قفل کرد و همراه هم به سمت آسانسور رفتند. دکمه‌ آن توسط امین فشرده شد. تا به طبقه سوم برسد، نگران روبه میلاد گفت:
- بیچاره خاله، با دیدن صورتت حالش بد نشه کاریه.
میلاد سری تکان داد، آسانسور که رسید هر دو داخل رفته و سه نفری که داخلش بودند خارج شدند.
دکمه همکف را میلاد فشرد و جواب رفیقش را داد:
- هیچی نمی‌شه نگران نباش.
دیگر از ناراحتیِ چند ساعت قبلش هیچ خبری نبود. جواب سوگل مثبته و حالش نیز بهتر! مهم تر از همه اینکه هر دو بهم علاقه داشتند!
آسانسور با صدای دینگی باز و هر دو خارج گشتند. صدای زنگ موبایل امین برای بار بیستم یا شاید هم بیشتر به گوششان رسید، از جیب شلوارش درش آورده و با دیدن اسم همسرش روی گوشی خنده کلافه‌ای کرد، دستش را روی قسمت وصل تماس کشید و جواب اهورا که گفت:
- بابا کی میایی دیگه؟
را داد.
- میام بابا؛ الان رسیدم کنار ماشینم تا نیم‌ساعت دیگه خونه‌ام.
صدای شاد اهورا لبخند را به لب‌های میلاد هدیه کرد.
- باشه پس من می‌رم آماده شم.
نوای برخورد گوشی به زمین، امین را متوجه کرد که اهورا از شدت خوشحالی گوشی رو پرت کرده و رفته است.
صدای حرصی المیرا از پشت گوشی مانع از قطع کردن موبایل توسط امین شد.
- امین خان یه دردسر رو درست کردی یکی دیگه رو دستم گذاشتی.
صدای خنده بلند امین المیرا جری‌تر می‌کرد.
- جدی می‌ری؟ برم وسیله جمع کنم؟
- آره دیگه، چی‌کار می‌تونم بکنم باید برم، برو جمع کن.
بعد از خداحافظی گوشی را قطع کرده و به سمت میلاد که منتظر پایان تماس او بود رفت تا خداحافظی کند. با ضربه‌ای به شانه‌ی او پرسید
- تو نمی‌آیی شب بریم شهربازی؟ اهورا خیلی خوشحال می‌شه.
میلاد دست امین که روی شانه‌اش بود را لمس کرد و گفت:
- نه داداش، خیلی خستم، دیشب به‌خاطر استرس راحت نخوابیدم، الانم بدنم کوفته‌است. انشاءلله یه شب دیگه.
***
باید پیامی به سونیا می‌داد تا از حال سوگل مطلع شود. پشت چراخ قرمز که ایستاد گوشی‌اش را برداشت و شماره او را برای شروع گپ لمس کرد.
نوشت:
-(سلام سونیا خانوم خوبید؟ حال سوگل چطوره؟)
دکمه سِند پیام را که زد، گوشی را روی ران پایش گذاشت، چراغ سبز شد و راه افتاد.
(سلام خیلی ممنون، بله سوگل بهتره.)
حواسش هم به موبایلش بود هم مسیر رو به رو، در جواب سونیا تایپ کرد:
(چیزی نیاز ندارید براتون بیارم؟)
از ماشین جلویی که سبقت گرفت، جواب سونیا را خواند:
(نه، خیلی ممنون. همه‌چیز هست.)
دیگر پیامی بینشان ردوبدل نگردید. نیم‌ساعت بعد جلوی در خانه‌شان ایستاد، ماشین را خاموش کرده و پیاده شد.
با لبخند، درون شیشه به موهایش دستی کشیده، با دستانش ریش‌هایش را مرتب ساخت. به سمت خانه رفت و با کلید متصل به سوئیچش در را باز کرد و وارد شد. به‌در سالن که رسید کفش‌های ورنی مشکی رنگش را از پا درآورد.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و دوم
در سالن را که باز کرد مادرش متوجه‌شده و بدوبدو از آشپزخانه خود را به‌ او رساند، میلاد واردشده در را پشت سرش بست. به سمت داخل که برگشت مادرش به او رسیده بود. با دیدن صورت زخمی و کبود شده پسرش سیلی آهسته‌ای به صورت تپل خود زد و گفت:
- وای یا فاطمه زهرا چی شده؟!
دستانش را بالا آورد و رو به مادر نگرانش با آرامش گفت:
- هیچی قربونت برم.
تا خواست ادامه بدهد و قضیه را ماست مالی کند، روناک یک قدم فاصله را پر کرده و خود را به میلاد رساند، دست باند پیچی شده‌اش را در دست گرفته با اخم اول به آن و چند ثانیه بعد به چشمان میلاد زل زد و پرسید:
-هیچی؟! پس این باندا چیه؟ اون کبودی کنار چشمت چی میگه؟
از صدای بلند روناک حسین آقا هم به سمت میلاد آمده بود، با دیدن سرو وضع میلاد با تعجب پرسید:
-چی شده میلاد؟
با همان آرامش قبل جواب پدرش را نیز داد:
- هیچی بابا، به خدا خوبم.
حال روحیش آری؛ عالی بود ولی حال جسمی، حرفی به کارش داشت!
حسین آقا جلوتر آمده و دست روی کتف میلاد گذاشت. ناخواسته آخش بلند شد، مرد آن‌قدر محکم کمرش را به‌در ماشین‌زده بود که کتفش درد شدیدی داشت، حسین آقا نگران شده و روناک پرسید:
- چی شد پسرم؟
درد کتفش را زیر لبخندش پنهان کرده و گفت:
- مادر من، یه دعوای کوچیک که این‌همه نگرانی نداره.
حسین آقا اخم کرده، پرسید:
- میلاد؟! تو که اهل دعوا نبودی!
صدای ترسیده روناک بانو باعث شد چشمش را از پدر بگیرد:
- چرا دعوا کردی؟ هان؟
میلاد لبخندی به نگرانی‌های پدر و مادرش زده، به پذیرایی اشاره کرد و گفت:
-اجازه بدین بریم تو سالن صحبت کنیم.
خودش از بین پدر و مادرش گذر کرد و به سمت پذیرایی راه افتاد، از هال کوچیک جلوی در که مستطیل‌شکل بود و گلخانه بزرگی در آن قرار داشت گذشت؛ روی کناره‌های پذیرایی که دورتادورش چیده‌شده بودند نشست و کش‌وقوسی به بدنش داد که باعث شد کتفش بازهم درد بگیرد.
صورتش مچاله شده، دست راستش را آهسته پایین آورد تا فشار کمتری به کتفش وارد شود، مادر و پدرش هم روبه‌رویش نشستند و مادر دوباره سؤالش را پرسید:
- می‌شه توضیح بدی قضیه چیه؟
فراری از این محکمه نبود و باید همه‌چیز را توضیح دهد. چه بد که دروغ‌گوی خوبی نبود!
لبخند شیطاني به مادرش زده و گفت:
- ناهار بهم نمی‌دی؟ خیلی گرسنمه‌ها!
مادر اخم تصنعی کرد و اسمش را با تشر صدا زد که حسین آقا گفت:
- اول تعریف کن بعد ناهار.
میلاد سری تکان داد، لبخند روی لب‌هایش هنوز هم سر جایش بود. شروع به تعریف کرد.
- داشتم از خونه که می‌رفتم حالم خوب نبود، توی راه چراغ‌قرمز شد و ایستادم. بعد یهو یکی اومد دعوا که چرا این وسط وایسادی می خواستم تصادف کنم و اینا.
اگر کمی داستان را سانسور می‌کرد اشکالی داشت؟!
روناک متعجب پرسید:
- وا! خوب چراغ‌قرمز بوده چرا همچین کرده؟
با اخم دستی روی کتف دردناکش گذاشت و ادامه داد:
زیاد چیزی حالیش نبود!
اینبار حسین آقا با ‌لحن شوخی که حرص خانمش را در می‌آورد رو به میلاد پرسید:
-حالا تو فقط خوردی؟ یا کتکم زدی؟!
میلاد بادی به غبغبش انداخت، با دست به خود اشاره کرد و با خنده جواب داد:
- پسرت رو دست‌کم گرفتی؟
روناک بانو حرصی از جایش بلند شد تا به آشپزخانه برود و درهمان‌حال با اخم غلیظ میان ابروان نازک تازه اصلاح شده‌اش گفت:
- همه چی رو به‌شوخی بگیرین. زدن ناکارش کردن می‌خنده!
به سمت آشپزخانه که در سمت راست هال و پشت گلخانه قرار داشت رفت و غذای میلاد که هنوزهم روی گاز بود را گرم کرد.
لیوانی را پر از نوشابه کرده و کمی سبزی در پیش دستی ریخت و هردو را داخل سینی چید. سفره را زیر سینی گذاشته و هر دو را با هم بلند کرد و به سمت پذیرایی راه افتاد.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و سوم
سفره را مقابل میلاد پهن کرد و غذا را جلویش گذاشت. با دیدن غذا از بحث با پدر دست کشید و معده خالی‌اش ذوق زده شده و قار و قوری کرد.
روناک روبرویش نشست و به غذا خوردن پسرش نگاه افکند. از صورت زخمی او قلبش می‌گرفت، اما خوشحالی‌اش بیشتر به جان‌ و دل مادر می‌نشست.
حسین آقا خانمش را مخاطب قرار داده با خوشحالی گفت:
- مژده گونی بده روناک.
روناک با اخمی که به‌خاطر تعجبش بود به شوهرش زل زده و منتظر حرفی از سوی او ماند.
- سوگل جوابش منفی نبوده.
مادر با همان تعجبِ قبل که الان بجای نزدیکی، ابروهایش را بالا فرستاده بود، اول به میلاد که با ولع در حال خوردن غذایش به سر می‌برد و بعد به شوهرش خیره شده ثانیه‌ای بعد پرسید:
- یعنی چی؟ ظهر که جواب منفی داده، بعد الان...!
میلاد لقمه‌ای را در دهانش گذاشته با لبخند نگاهی به پدرش انداخت و از او خواست که قضیه را برای مادرش تعریف کند.
***
سونیا در آشپزخانه مشغول پختن غذایی مقوی برای دختر عمویش بود و با خود آهنگی را زمزمه می‌کرد. سوگل وارد آشپزخانه شد و آهسته صندلی میز ناهارخوری را عقب کشید و نشست. سونیا که صدای صندلی را شنید سر چرخاند و با دیدن سوگل متعجب پرسید:
- چرا بلند شدی؟ باید استراحت می‌کردی.
نفس عمیقی کشید، ساعد دست چپش را روی میز گذاشته و مچ دست دیگرش را به سرش تکیه داد. گفت:
- نه بهترم، دیگه سرگیجه ندارم.
دستش را از سر جدا و به سمت سونیا دراز کرده و با ناراحتی نامش را صدا زد:
- سونیا؟!
شعله زیر غذایش را کاهش داده، به سمت سوگل رفت. دست در دست سردش گذاشت و با مهربانی گفت:
- جانم؟
سوگل چشمانش را ثانیه‌ای پایین کشیده دوباره خیره به عنبیه سبز رنگ سونیا شد؛ صدایش به‌خاطر بغض می‌لرزید.
- من خیلی ضعیفم، مگه نه؟
چهره سونیا رنگ غم را به خود گرفته، دست دیگرش را نیز روی دست سوگل گذاشت و گفت:
برا چی این رو می‌پرسی؟
جواب سونیا را نداده، سؤال دیگری پرسید:
- من لیاقت عشق میلاد رو ندارم، نه؟
بغض، اشک را به چشمانش واریز کرد. سونیا که نگاه تَر شده او را دید مغموم کمی به جلو خم گشته و گفت:
- کی همچین حرفی زده؟!
سونیا چه‌گونه باید دختر عمویش را دلداری می‌داد؟ چه می‌گفت که درد دلش کم شود؟ چه کار می‌کرد که غمش پر بزند و محو شود؟
- مگه دروغ میگم؟! من ضعیفم، من… من با ضعیف بودنم در برابر بنیامین، دل میلاد رو شکستم...
شدت بغض اجازه هر حرف دیگری را از او گرفت، بغضش سَرخود بوده و بدون اجازه شکست، صدای هق هقش فضای خانه را گرم در بَر گرفت.
سونیا جلوتر رفته سر او را در آغوش کشید و موهایش را نوازش کرد، اگر او نیز بغضش می‌گرفت اغراق بود؟
صدای لرزان سوگل که به گوشش رسید اشکش در آمد.
- آره سونیا، من هم ضعیفم، هم لیاقت عشق میلاد رو ندارم. من… من خیلی ترسوام...
بازهم گریه حرفش را قطع کرد. چشم بر هم گذاشته تا اشکش بیرون بجهد، با خود فکر کرد:
«عشقی که از اول با درد و گریه آغاز شود چه عاقبتی داشته باشد خدا می‌داند؟ کاش هیچ عشقی در دنیا نبود، یا… یا اگر وجود داشت درد نداشت، گریه نداشت، اصلاً چه می‌شد مانند شادی بود؟! گریه‌اش از شوق و غمش از دور شناختن عشق باشد!»
سونیا دست روی کمر نحیف سوگل گذاشته و گفت:
- ترسو نیستی سوگل. اگه ترسو بودی عاشق می‌شدی؟!
سوگل انگار نمی‌شنید. فقط گریه می‌کرد و می‌خواست که هرچه در دلش مانده را بازگو کند. اما نمی‌دانست هرچقدر هم که حرف بزند درد دل عاشقش تمام نمی‌شد.
- سونیا من؛ اگه، ترسو نبودم ظهر می‌رفتم پیش… میلاد؛ همه چیز رو…
هق‌هقی کرده و با ناامیدی ادامه داد:
- ولی ترسیدم.
سونیا موهای خرمایی و بلند سوگل را نوازش کرد و شانه‌اش را بوسید.
- اما من مطمئنم هر کسی هم جای تو بود نمی‌تونست جلو بره.
همان دم از آغوش او جدا شد، صورتش را بین دستانش قایم کرده و گفت:
- سونیا؟! چرا من تا میام یکم شادی کنم همه‌چی خراب می‌شه؟ چرا دنیا این‌قدر با من ناسازگاره؟ چرا؟!
سونیا دستان او را از روی صورتش برداشته، سوگل سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
- چرا ساز ناکوک می‌زنه؟ بنیامینی که نمی‌خوام راحت به خواستگاریم اومده، بابام سریع قبول کرده؛ ولی می…
سرش را بالا آورد و به گونه های رژگونه خورده سونیا زل زد؛ دیده بر هم کشیده قطره اشکی که باعث تاری نگاهش شده بود از آن تراوش کرد. ادامه داد:
- میلادی که می‌خوامش…
سونیا بر دست دختر عمویش فشاری آورده و با لبخندی مهربان گفت:
- مهربونم، من که گفتم همه چی رو برای میلاد تعریف کردم. اون الان همه‌چی رو می‌دونه، دیگه ازت ناراحت نیست، مطمئن باش خواهری.
با فکر به چیزی که در ذهنش جولان می‌داد قطره اشک دیگری از چشمش سرازیر شد. بینی‌اش را بالا کشیده و با ناراحتی که با ترس قاطی شده بود پرسید:
- اگه دیگه نخوادم چی؟ حالا که من می‌خوامش، اگه نخوادم چی سونیا؟!
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و چهارم
سونیا متعجب شده، دست سوگل را رها کرد و پرسید:
- سوگل!؟ برای چی تو رو نخواد؟! هان؟ اون وقتی که فهمید جوابت مثبت بوده کلی خوشحال شد، میلاد وقتی جواب تورو برای خودش منفی تلقی کرده بود، دوستش می‌گفت با مرگ فاصله‌ای نداشته؛ چرا انقدر ناامیدی؟!
سپس با انگشت اشاره قطره اشک روی گونه استخوانی سوگل را پاک نمود، مهر بر زبانش ریخته ادامه داد:
- اگه به حرف من اعتماد داری پس بهت میگم میلاد از تو دست نکشیده، لطفا دیگه گریه نکن آبجی.
بوی غذای خوش‌طعمش خانه را برداشته بود، از جا بلند شده و کمی غذایش را بهم زد، وقتی از آماده شدنش مطمئن شد رو به سوگل با خنده‌ای جسورانه گفت:
- خوب، غذای منم آماده‌شده سوگلی، باید بخوری و حواست به انگشتات باشه.
دو بشقاب برداشت و مقداری غذا درونشان ریخت، روی میز گذاشته و در کنار دختر عمویش نشست. سوگل لقمه‌ای غذا در دهان گذاشت، حوصله شوخی کردن نداشت وگرنه در این مواقع تا می‌توانست سونیا را حرص می‌داد، با تلخندی به رفیقش زل زده و گفت :
- ممنون خیلی خوشمزه شده.
- نوش‌جان.
زمانی سکوت بر خانه بوسه پاشاند، تا اینکه سونیا به حرف آمده و گفت:
- می‌گم سوگلی؟!
سوگل همان‌طور که در حال خوردن بود《هوم》کم جانی لب زد.
- حالا اگه میلاد بخواد بیاد خواستگاری چه‌جوری به عمو میگی؟
ضربه بعدی در این موقع به قلب سوگل وارد شد، فکر کم داشت؟ نگرانی کم داشت؟ یکی دیگر نیز اضافه شد. واقعاً چه می‌گفت؟ سروش فعلا فقط راضی به ازدواجش با بنیامین بود!
میلش از غذا پر کشیده، سربلند کرد، غمگین در چشم‌های سونیا خیره شد و گفت:
- اگه میلاد هنوزم بخوادم راه سختی در پیش داریم.
بعد از این کلام از جا بلند شد، ظرف نیمه‌کاره غذا را روی کابینت گذاشته و به سمت در آشپزخانه رفت، از پله جلوی آن پایین آمد و چرخی زد، روبه سونیا گفت:
- ظرف هارو بزار بعداً خودم می‌شورم.
سونیا از حرفی که زد، پشیمان بود؛ کلی تلاش کرد بلکه حال سوگل بهتر شود با تک جمله‌ای همه‌اش پر پر شد.
- تو که چیزی نخوردی!
سوگل سر برگرداند، انقدر در دل غصه داشت که شکمش سیر سیر بود. با صدای تحلیل رفته‌ای گفت:
- سیرم، مرسی.
به سوی اتاقش راه افتاد، به میانه راه که رسید بدون آنکه بچرخد، سونیا را مخاطب قرار داد و گفت:
- ببخشید خیلی مزاحمت شدم.
قطره اشکی سرخورده جلوی پایش درون گل‌های فرش فرو رفت. سونیا با دو خود را به او رسانده روبه‌رویش ایستاد، دست روی بازوهایش گذاشت و با مهربانی جواب داد:
- عه؟ سوگل؟! من با آبجیم نباشم با کی باشم؟
سوگل چانه دختر عمویش را در دست گرفته کمی به جلو رفت. روی صورتش خم شد، لبانش را به گونه‌ی سفید و تپلش زده بوسیدش. آهی کشید و گفت:
- من به فدای تو، میایی بریم روی حیاط؟!
سرتکان داده هم‌قدم یکدیگر به سوی حیاط گام برداشتند. سوگل از کنار جاکفشیِ داخل راهرو حصیر کوچک‌شان را برداشت و با کمک سونیا روی سکو موزائیکی که سایه بزرگی در آن بساط کرده بود انداخت.
دوباره به داخل رفت، متکای لوله‌ای بزرگی به علاوه پتویی برداشته و به بیرون برگشت. پتو را روی حصیر پهن کرده و متکا را بالای آن انداخت.
هر دو در فکر به سر می‌بردند، به آسمانی که ابرها با حرکتشان آن را زیبا و زیباتر می‌کردند خیره بودند. ابرهایی سفید که ظاهر و باطنشان یکی بوده جز روشنایی چیزی درونشان نیست.
- سونیا اون ابر رو می‌بینی؟!
به سمت ابری که مد نظرش بود اشاره کرد، سونیا نیز رد دست سوگل را گرفته به ابری که او می‌گفت رسید. دستش را پایین آورده و ادامه داد:
- شبیه قلب شکسته‌است.
آهی از عمق وجود کشید. دستی روی قلبش گذاشته گفت:
- من دلم نمی‌خواد قلبم این‌جوری بمونه.
سونیا بدون این‌که نگاهش را از آسمان بگیرد، دست روی دست سوگل گذاشته جواب داد:
- ان‌شاءالله که نمی‌مونه.
زین پس فقط سکوت حرف را بینشان ردو بدل می‌کرد.
سونیا خیالش راحت بود، راحت بود که میلاد سوگل را می‌خواهد، حالا که نگرانش شده. ولی سوگل که از این قضایا خبر نداشت نگرانی وجودش را گرم می‌کرد. اگر میلاد سراغش نیاید از این پس زندگیش چه جوری می‌گذشت؟!
سونیا گفت که میلاد حالش خوب است و دیگر از او ناراحت نیست، درست؛ اما، اما مغز سوگل هنوز هم قصد باور کردن این حرف‌ها را نداشت. قلبش می‌ترسید، می‌هراسید از دور ماندن ز عشقش حالا که عاشق شده!
او به میلاد طی این مدت ناخواسته احساس پیدا کرده بود، گرچه به روی خود نمی‌آورد ولی، او نیز میلاد را از همان اولین دیدار دوست‌داشت و حالا اثرات همان علاقه گریبانش را با دو دست گرفته و قصد خفه کردنش را داشت.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و پنجم
هر دو با صدای باز شدن در ورودی حیاط، از دنیای فکر و خیال به دنیای واقعیت برگشتند، درجایشان نیم‌خیز شده، سونیا شالش را روی سرش تنظیم کرد. به سروش که لحظه به لحظه بهشان نزدیک‌تر می‌شد سلام داده و از جا برخاستند.
سروش لبخند به لب جلو آمد، اشاره‌ای به اطراف کرد و گفت:
- به به، از هوای خوب بهترین استفاده رو می‌برینا!
کفش‌هایش را در آورده، به روی سوگل دیده گذارد و با مهربانی پرسید:
- بهتری بابا؟
و سوگل با تکان دادن سر تایید کرد، دختر عموها دست بر زمین گذاشتند تا به احترام پدر بلند شوند که سروش کف دستش را روبه روی آن‌ها گرفته و گفت:
- راحت باشین، بشینین.
خنده‌ای زده رو به سونیا ادامه داد:
- اگه چایی دارین بیارین یه استکان بر بدن بزنیم.
به حیاط تمیز خانه انگشت نگاشت و پی حرفش را گرفت:
- این‌جا می‌چسبه.
سونیا لبخندی شادمان روی لبانش کاشته و جواب داد:
- وای! آره، خیلی خوبه، الان میرم میارم.
تند از جا بلند و وارد خانه شد. سوگل متکا را به دیوار تکیه داده و خود نیز به متکا. سونیا به آشپزخانه رفت، انقدر با عمو و دخترعمویش راحت بود که این‌جا را عین خانه‌ی خودشان می‌دید. سوگل و سروش نیز او را عضوی از همین خانه می‌دانستند.
از کتری قوری روی گاز استکان‌ها را تا نیمه پر از چای کرده روی هر کدام مقداری آب جوش ریخت. آن‌ها را درون سینی چید و بعد از گذاشتن قندان در کنارشان به سمت بیرون، راه افتاد.
به راهرو که رسید صدای زنگ موبایلش بلند شد، پس ناچار راه رفته را بازگشت، سینی را روی اپن گذاشته و موبایلش را برداشت.
اسم مادرش را که دید آیکون سبز را لمس کرده و گوشی را بین گوش و شانه‌اش قرارداد؛ بعد از برداشتن سینی چای، راه بیرون را در پیش گرفت.
سروش به سمت سوگل آمده کنارش جای گرفت، به متکای پشت سر دخترش تکیه زد و دست دور گردن او انداخت. گفت:
- چه خبرا بابا؟
لبخندی به چشمان مشکی پدر گسیل کرد و جواب داد:
- هیچ. سلامتی.
و خجول ادامه داد:
- ببخشید، امروز خیلی ترسوندمتون.
سروش نگاهی مملوع از عشق و مهر به تک دخترش انداخته در جواب گفت:
- الان ک حالت خوبه، خیالم راحته باباجان.
در همین لحظه سونیا از سالن خارج شد و سینی چای را مقابل سوگل و سروش گذاشت، جواب مادرش را هم در همان حین داد:
- حالا چی شده مامان خانم؟ چرا دوباره اون دوتا رو دعوا می‌کنی؟
صدای عصبی مادرش بازهم به گوشش رسید.
- کور شدن بخدا، بیست چهار ساعته تو اون گوشی، تِک تِک پیام میدن و فوتبال بازی می‌کنن.
سونیا خواست مادرش را دل‌داری بدهد که یکدفعه سرِ اسلحهٔ عصبانیت مادر به سمت او چرخیده، داد زد:
- از دست تو بیشتر عصبی‌ام ها! این‌همه کار سرمن ریخته، بعد تو پاشدی کجا رفتی؟
سونیا چشمانش از تعجب گشاد شده و دهانش مات؛ به سوگل و عمویش که آن‌ها نیز حیران بودند، نگاهی انداخت و به مادرش گفت:
- وا! مامان چرا داد می‌زنی؟! اون دوتا حرفت رو گوش نمی‌کنن بعد من رو دعوا می‌کنی؟
《ایشی》 گفته ادامه داد:
- خونه عمو سروشم!
مادر نفس عمیقی کشید و مستاصل جواب داد:
- لطفاً زودتر بیا، امشب خالت اینا دعوتن. بیا کمکم.
سونیا به کلافگی مادرش لبخندی زده تعجب را رهسپار نیستی کرد، جواب داد:
- چشم، میام. چاییم رو بخورم اومدم.
تا خواست قطع کند مادر ادامه داد:
- راستی به عموت و سوگل هم بگو بیان اینجا، شام به اندازه همه گذاشتم.
سونیا با خوشحالی، به سوگل که دیده غمگین و لب‌های خندانش را در سبزه‌زار نگاه او می‌پرواند خیره شد و پاسخ داد:
- باشه، حتما!
با یادآوری اینکه ماشین پدرش دست اوست، لب گزیده پرسید:
- راستی! بابا ماشین رو نمی‌خواست؟ من اومدم این‌جا موندگار شدم ماشین رو فراموش کردم.
مادر همان‌طور که شیرینی‌ها را درون ظرف زیبایی می‌چید گفت:
- چرا. کار مهمی داشت، بعدم کلی به من بیچاره غر زد و با آژانس رفت.
سونیا سر پایین انداخته، شرمنده جواب داد:
- ای وای، ببخشید واقعا!
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و ششم
سونیا «چشم» بلندبالایی تحویل مادرش داده و گوشی را قطع کرد. به سوی سروش رو برگردانده با لبخند گفت:
- اینم چاییِ خوش‌طعمِ سونیا ریز!
سروش خم شده استکانی چای در دست گرفت و به سمت دهانش برد. سوگل قندی از قندان بلورین برداشت، به چند تکه ریز تقسیمش کرد و کوچک ترین قسمتش را به سوی پدرش گرفت. برای خود و دخترعمویش نیز چای برداشته و به خود لذت گرمایش را هدیه داد.
سونیا جرعه‌ای از چای گرمش را خورد، قند را به گوشه دهانش رانده و رو به پدر دختر روبه رویش گفت:
- راستی! امشب خالم اینا خونمون دعوتن. مامان گفت بگم شما هم بیاید.
سروش استکان چای را داخل سینی برگرداند و پاسخ داد:
- خیلی ممنون عموجان! ان‌شاءالله یه شب دیگه، الان خاله ات اینا میان، مزاحم نمی‌شیم.
سونیا اخم کرده و معترض گفت:
- خوب بیان، شما هم بیاین. اصلاً هم مزاحم نیستین. عمو، شوهر خالم خیلیم شما رو دوست داره!
سوگل استکان گرم را میان دستان یخ کرده‌اش گرفت، همیشه دستانش سرد بود فصل سرد و گرم فرقی نداشت، جواب داد:
- آره سونیا، ان‌شاءالله یه وقت دیگه. منم یه‌کم استراحت کنم.
سونیا اهمیتی به حرف او نداده، به نیت حاضر شدن از جایش برخواست و درهمان‌حال با ابروهایش به سوگل اشاره کرده گفت:
- تو خیلیم خوبی!
در این زمان مکثی به میان مکالمه راند و با لبخندی دندان نما ادامه داد:
- پاشین، پاشین حاضرشین زودتر بریم که مامان منم نزنه لت و پارم کنه.
سوگل خندید. سونیا گفت:
- مطمئن باشین اگه بدون شما برم، بازهم لت و پار میشم.
چند ثانیه کسی حرفی نزد تا اینکه سروش از پسِ پردهٔ لبخند، رضایت‌مند به سونیا گفت:
- فقط برای این‌که لت‌وپار نشی.
دختر حامد «آخجونی» گفته و دست سوگل را در دست گرفت و کشید. ناچاراً بلند شد و به‌دنبال او به سمت اتاقش رفت.
***
سونیا که آماده شد، به سوی سوگل رفته و گونه اش را بوسید.
- من زودتر میرم تا کمک مامانم کنم.
به سوی در رفته و قبل از خروج به سوی سوگل برگشت و گفت:
- شب میبینمت.
سوگل بی حرف سر تکان داد و به سمت کمدش رفت. از بین لباس‌های مجلسی‌اش که از قسمتی جداگانه در کمد برخوردار بودند، دامنی نیم کلوش که تا ساق پایش می‌رسید و طرح چهارخانه داشت به علاوه جوراب‌شلواری مشکی رنگی برداشت. کمربند پهن دامن به علاوه شومیز صورتیش را نیز در دست گرفت و در آن را بست.
به سمت میز آرایشش رفت، باید به‌صورتی رنگ‌ِ پریدهِ صورتش را زیر کرم پودر مخفی می‌کرد، کمی ریمل و رژ صورتی تکمیل کننده آرایشش بود.
موهای بلندش را شانه زده و دم‌اسبی بست. جلوی آن ها را نیز به‌صورت فرق کج حالت داد.
مانتوی حریر مشکی‌اش را روی شومیز دامنش پوشیده و شال طوسی رنگی که باعث درخشان تر شدن رنگ چشمانش می‌شد بر روی موهای لختش انداخت.
کیف دستی همرنگ مانتویش را برداشت و موبایلش را در آن قرار داد. بعد از انداختن دستبندی طلا که یادگار مادرش بود از اتاق خارج شد.
پدرش نیز حاضر و آماده روی حصیر منتظر آمدن او بود، کفش‌های پاشنه‌بلندش را به پا کرده در سالن را بست و رو به پدرش با لبخندی کم جان گفت:
- من حاضرم.
پدر بعد از برداشتن سوئیچش بلند شد، دکمه کتش را بسته و هم قدم یکدیگر بیرون رفتند.
در راه بازهم به یاد مادرش افتاد، چه قدر که جای او در کنارش خالی بود. به دست‌بند دور مچ راستش بوسه‌ای زد، احساس می‌کرد مادرش از این‌که عاشق شده خوشحال است، از کجا این حس آمده بود را، نمی‌دانست!
چشمانش را روی‌هم فشرد و در دل رو به مادرش گفت:
- برام دعا کن مامانی، دعای تو می‌گیره.
با مادرش که حرف می‌زد کمی آرامش می‌گرفت، انگار که مادر دست روی دستش گذاشته و به قلبش آرامش تزریق کرده باشد.
دیده گشوده و به پدر نگاه کرد. سروش آهی کشید و محزون گفت:
-منم خیلی دلم براش تنگ شده.
بعد از کمی مکث ادامه داد:
- امروز قرار بود بریم سر مزارش، حال تو که بد شد همه‌چی رو فراموش کردیم.
در جواب پدر پوکر و ناراحت فقط سر تکان داد.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و هفتم
سروش ماشین را جلوی خانه برادرش پارک کرد و هر دو پیاده شدند، به سمت آیفون رفته و سروش دکمه‌اش را فشرد. ثانیه‌ای بعد صدای جمیله مادر سونیا در فضا پخش گشت که گفت:
- سلام. بفرمایید.
و دکمه دربازکن را زد، سروش در را هل داده و منتظر ماند تا اول دخترش وارد شود. هر دو شانه به شانه هم از راهروی خانهٔ دربه حال حامد گذشتند و به‌ درِ چوبی سالن رسیده، سوگل دستگیره‌اش را کشید و باهم وارد شدند.
جمیله خانم از آشپزخانه که روبه‌روی در بود خارج شد و جلو آمد، دست سوگل را گرفته صورتش را بوسید.
- سلام زن‌عمو.
سوگل نیز صورت اورا بوسیده جواب گرفت:
- سلام سوگل جان، خوبی؟
فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد. تا میلاد را نمی‌دید حالش خوبِ خوب نمی‌شد، این ترس داغش می‌کرد، ترس این‌که میلاد را دیگر نداشته باشد!
سونیا جلو آمده و بعد از سلام مجدد به عمویش دست سوگل را گرفت و به سمت مبل‌های راحتی سرمه‌ای رنگ برد.
از دست عرق‌کرده سوگل چیزی دستگیرش شد، این‌که او بازهم استرس دارد. به سمتش چرخید تا چیزی بگوید که کسری و یاشار کنار سوگل رسیده و هر دو دست دراز کردند. سوگل لبخند غمگینی به هر دو تحویل داد و دستانشان را فشرده جواب سلامشان را داد:
- سلام بر دو…
تا خواست ادامه بدهد یاشار لبخندی زده و سریع گفت:
- پهلوون.
سوگل بلند خندید و سونیا به شوخی گفت:
- سقف ریخت!
کسری به سمت خواهرش دهن کجی کرده منتظر به دختر عمویش زل زد. سوگل ادامه داد:
- سلام بر دو پهلوون‌ پنبه.
سونیا ایولی گفته و اینبار یاشار چشم‌غره‌ای به او رفت. روی دسته مبل کنار سوگل نشست و گفت:
- سوگل خیلی وقته خونمون نیومدی ها!
- من که یه هفته پیش خونه‌تون بودم!
کسری ادامه حرف یاشار را به دست گرفت:
- یه هفته خیلیه!
جواب پسرعموهایش فقط لبخندی محزون بود. سروش نیز روی مبل روبه روی دخترش نشسته و کسرا و یاشار را صدا زد. سونیا به سمت سوگل چرخیده و سوالش را پرسید:
- چرا استرس داری؟
سوگل نتوانست پاسخ بگوید زیرا جمیله خانم دخترش را صدا زد و گفت:
- سونیا مادر، بیا شربت برای عموت اینا ببر!
سونیا شاکی نچی گفته و بلند شد. نگاه سوگل روی پدر لغزیده و بازهم در بحر فکر و خیال غوطه‌ور گشت. امکان داشت پدرش برای ازدواج با بنیامین مجبورش کند؟ او بنیامین را نمی‌خواست، اگر پدرش از او اینکارا خواهش می‌کرد چه می‌گفت؟ اگر میلاد هنوز هم خواهان ازدواج با او باشد سروش اجازه خواستگاری می‌داد؟!
نامش که توسط سونیا نوا پیدا کرد به خود آمد.
- سوگل؟! کجایی؟
دیده از پدر پس گرفت و سونیا را دید که سینیِ شربت به دست روبه‌رویش ایستاده. چشمانش را برهم گذاشته و لیوانی برداشت، سونیا شربت را برای برادرانش نیز تعارف کرد و بعد در کنار سوگل جای گرفت. دستانش را در سینه قفلِ هم کرد و با اخم ساختگی از سوگل پرسید:
- سوگل این چه تیپیه زدی؟
از سوال دختر عمویش متعجب شد، اول نگاهی به تیپ خود انداخت و بعد به پدر و پسرعموهایش! آن‌ها نیز مانند سوگل متعجب بودند و با خود فکر می‌کردند که تیپ سوگل چه اشکالی از نظر سونیا دارد؟ به سوی سونیا نگاه افکنده و پرسید:
- تیپم مگه چشه؟
سونیا با همان اخم و لب‌های جمع شده گفت:
- این‌جوری راحت پسرخاله‌م رو تور می‌زنی!
خنده بلند سروش، کسرا و یاشار به هوا برخاست و سوگل نیز با خنده لپ دختر عمویش را کشید و جواب داد:
- نترس. من که تورش نمی‌زنم. اگه یه وقت اون من رو تور زد اَجی مَجی می‌کنم و جای خودم و تو رو عوض می‌کنم. خوبه؟
سونیا در ثانیه‌ای اخمش را از هم باز کرده و با لبخند عریضی گفت:
- آفرین بر تو. بهترین کار رو می‌کنی!
دوباره نقاب خنده بر صورت همه بوسه کاشت، حتی جمیله خانم!
کمی بعد سونیا و سوگل توسط مادر او فراخوانده شدند.
- دخترا؟ میایین کمک من سالاد درست کنین؟
سونیا بلند شد و سوگل لیوان شربتش را سرکشید.
 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و هشتم
لیوان خالی از شربت را روی میز برگردانده و به سروش که از پسر‌های برادرش سوالی پرسید نگاه کرد.
- امسال کلاس چندم می‌رین؟
کسری در جواب دادن از یاشار پیشی گرفته و جواب داد:
- هفتم.
تا خواست ادامه بدهد و سال تحصیلی برادرش را نیز بگوید، یاشار سریعا گفت:
- منم میرم چهارم.
سوگل لبخند به لب از جا برخواسته، مانتویش را از تن خارج کرد و روی دسته مبل قرارش داد. همان لحظه در سالن توسط حامد باز شده و چهره‌اش نمایان؛ سوگل قدمی جلو رفته و به عمویش سلام داد.
حامد داخل آمد و لبخندی تصنعی به سوگل پاشاند، دست‌دراز شده برادرزاده‌اش را در دست فشرد و بعد از احوال‌پرسی با او به سمت سروش رفت.
سونیا از آشپزخانه خارج شد و با شادی به پدرش سلام کرد، سوگل به سمت او رفت و جلوی در وقتی که جواب سلامش را گرفت با هم به داخل برگشتند. پشت میز نشسته، سوگل رو به جمیله گفت:
- زن عمو، وسایل سالاد رو بدید تا درست کنیم.
جمیله خانم که مواد لازم سالاد را از قبل شسته بود، روی‌میز گذاشت و هردو مشغول درست کردن سالاد شدند.
جمیله به سالن رفت تا کمی با شوهر و برادر شوهرش حرف بزند. سونیا که متوجه حال خراب سوگل بود، صدایش زد و پرسید:
- سوگل جونم؟
صدای دختر عمویش را که شنید سربلند کرده و بی‌حرف به او زل زد.
- می‌گم اگه یه قرار با میلاد اینا…
متوجه منظور سونیا که شد، چاقو را در ظرف انداخت و کف دستش را جلوی سونیا نگه‌داشت، مغموم گفت:
- نه سونیا! من، روش رو ندارم.
سرش را پایین انداخت و آهسته ادامه داد:
- برم چی بهش بگم؟ اگه درباره بنیامین بپرسه چی؟ بگم خواستگارمه؟
پوست گوشه ناخونش را به بازی گرفته و ادامه داد:
- بفهمه رقیب داره غصه می‌خوره.
سکوتی محض بی‌نشان حکم‌ فرما گردید، سونیا ناراحت به او زل زده و خودش نیز متفکر تندتند مشغول خرد کردن مواد سالاد شد.
***
صدای زنگ آیفون توجه همه را به خود جلب کرد و بعد از زمان کوتاهی صدای یاشار آمد که با خوشحالی گفت:
- آخ جون خاله اینا اومدن.

هر دو بلند شده، دست‌هایشان را آب کشیدند و به بیرون از آشپزخانه رفتند. جمیله خانم و حامد برای استقبال از مهمانانشان جلوی در ورودی ایستاده و سروش کمی عقب‌تر، کنار مبل سه‌نفره.
فاطمه خانم به‌همراه همسرش آقای افضلی و تک پسرشان امیرمهدی مسافت چهار متری راهرو را گذرانده، وارد شدند. فاطمه با خواهرش روبوسی کرد و با حامد خان احوال‌پرسی. جلو آمده سونیا را نرم در آغوش کشید.
از چشمانش مشخص بود که چقدر او را دوست دارد، سوگل که کمی با آن ها فاصله داشت، خیره به آن دو با خود گفت:
(اگه سونیا با امیرمهدی ازدواج کنه، حتما خوش‌بخت می‌شه.)
خاله خانم بعد از بوسیدن صورت سونیا به سمت سوگل رفت و با او نیز روبوسی کرده، حالش را پرسید؛ سوگل هم با لبخند جواب داد.
بعد از احوال پرسی با آقای افضلی نوبت امیرمهدی بود. جلو آمد و دست ظریف سونیا را در دست مردانه‌اش کشید، می‌شد از تک‌تک کلمات و حرکاتش عشق را حس کرد، مخصوصاً آن چشم‌های قهوه‌ای‌رنگ!
پس از پاسخ گرفتن از سونیا به سمت سوگل آمده، محجوب با او سلام و احوال‌پرسی کرد و بعد به سوی مبل‌های درون سالن رفت و در جمعِ سروش و خاله و شوهرخاله‌اش نشست.
سوگل دختر عمویش را صدا زد و خود جلوتر از او به اتاقش رفت. سونیا که وارد شد در را پشت سرش بست. دستی روی شانه سونیا گذاشت، نفس عمیقی کشید و از پسِ غمِ لانه کرده در گلویش گفت:
- سونیا این امیر مهدی خیلی می‌خوادتا!
سونیا هم که به امیرمهدی علاقه داشت، از کلام سوگل شعف در وجودش رشد کرد، سوگل ادامه داد:
- از تمام حرکاتش، مخصوصا نگاهش مشخصه!
سونیا دست روی دست او گذاشت و انگشت شصتش را نوازش بار بر آن کشید، ادامه دهنده بحث بازهم سوگل بود:
- عشق فقط و‌فقط شجاعت می‌خواد، ازت خواستگاری کرد به دلایل الکی از دستش ندی!
سوگل هنوزهم قصد ادامه دادن به بحث را داشت اما سونیا او را به سمت تختش هدایت کرده و خود نیز کنارش نشست، سرش پایین انداخت و شادمان گفت:
- عصری که اومدم خونه مامان گفت خاله من رو ازشون خواستگاری کرده.
سوگل نیز از شنیدن این خبر بسیار شادمان گشت، درسته که سرنوشت او با میلاد هنوز هم نامعلوم بود اما سونیا برایش با همه فرق می‌کرد، شادی او باعث آرام گرفتن قلبش می‌شد.
خم شده صورت خواهرش را نرم بوسید وبه او تبریک گفت، نام سونیا که توسط مادرش نوا دادهشد حرفشان نیمه تمام ماند، جلوی آینه شالشان را تنظیم کرده و به بیرون رفتند.
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سی و نهم
جمیله خانم با دیدنشان لبخندی زده و گفت:
- کجا رفتین بچه‌ها؟
سپس رو کرده به سونیا و ادامه داده:
- سونیا دیروز تو نبودی می‌گفتی دلت برا خاله تنگ شده؟
هر دو نگاهی به‌هم انداختند، سونیا حرف مادرش را تایید کرد و لبخندزنان با سوگل جلو رفته روی مبل دونفره‌ای که روبروی مبل تک‌نفره امیرمهدی بود نشستند. جمیله خانم با خنده‌رو به خواهرش ادامه داد:
-نمی‌دونم چی دارن بهم بگن. هر روزم همدیگه رو می‌بیننا! ولی حرفاشون تمومی نداره.
هر دو ریز خندیدند، فاطمه خانوم با نگاهی به آن‌ دو، لبانش را به قوس لبخند دعوت کرده و جواب خواهرش را داد :
- جوونن دیگه!
زن‌عمو سری تکان داد و رو به سوگل گفت:
- میوه بردار دخترم.
تشکر کرده و سیبی در پیش‌دستیش گذاشت و به حرف‌های بقیه گوش سپرد.
***
گوشی سونیا که زنگ خورد، سوگل متوجه اضطرابش شد ولی چیزی نگفت، مطمئن بود که سونیا اگر مشکلی داشته باشد او را در جریان می‌گذارد.
با صدای جمیله نگاه نگرانش را از سونیا که به اتاقش رفته بود گرفت، لبخند بی‌جانی زد و پرسید:
- جانم زن‌عمو؟!
همه ساکت شده و به مکالمه آن دو گوش می‌دادند.
-سونیا گفت حالت بد شده. بد نباشی! من انقدر سرم شلوغ بود یادم رفت بپرسم.
خندان که می‌شد پدرش جانی تازه می‌گرفت.
-‌ یه کوچولو حالم بد شد. سونیا زیاد شلوغش می‌کنه. الان خوبم.
***
میلاد بعد از کلی کلنجار رفتن با خود که زنگ بزند یا نه بالاخره تماس گرفت، دل‌نگرانی او برای صاحب قلبش هنوز هم ادامه داشت. صاحبِ قلب! آری، سوگل صاحبِ قلب او شده و کلیدش را برداشته بود در حدی که حتی خود میلاد هم دیگر توان تصمیم‌گیری برای آن پمپ افسار گسیخته را نداشت.
- سلام سونیا خانوم. ببخشید مزاحمتون شدم. فقط نگران سوگل بودم. الان حالش چطوره؟!
سونیا برای دختر عمویش احساس شادی فراوانی در دل حس می‌کرد، با لبخند جواب داد:
- نه خواهش می‌کنم. بهتره، الان هم آوردمش خونمون پیش خودم باشه.
میلاد خیالش راحت شده و نفس عمیقی کشید.
- ممنونم.

سونیا منظورش را متوجه نشد. برای چه تشکر می‌کرد؟ او که چیزی نگفته یا کاری نکرده بود. پرسید:
- برای چی؟
- به‌خاطر این‌که برای سوگلِ من خواهری می‌کنید.
از لفظ «سوگلِ من»خوشش آمد. در دل گفت:« کاش سریع‌تر صبح برسه تا سوگلم از موندگار بودن میلاد مطمعن بشه.»
جواب داد:
- خواهش می‌کنم. شما هم قول بدید که خواهرم هیچوقت از سمت شما غمگین نشه!
با یادآوری نقشه‌هایی که برای خوشبختی سوگل کشیده بود، لبخندی زده و در جواب سونیا گفت:
- سوگل جونِ منه. اگر روزی خوشحال نباشه اون روز روز مرگ منه.
***
از جا بلند شد و به سوی کتابخانه بزرگ درون سالن رفت، دستش را کمی بالا برده تا کتاب مورد نظرش را بردارد، اما درد کتفش باعث آخ عمیقش گشت، روناک که صدایش را شنید نگرانی به دلش راه یافت، هنوز هم کتف پسرش درد داشت. او نیز از جا برخواست و به سمت میلاد رفت.
-بلوزت رو بزن بالا ببینم کتفت چی شده؟
میلاد که دلش نمی‌خواست مادرش نگران شود با لبخند گفت:
- هیچی نشده. خودش خوب میشه.
اخم مادر را که دید حساب کار دستش آمد، همانجا بر زمین نشست و لبه‌های تیشرتش را گرفت و بالا زد، روناک پشت سرش نشسته، دستی روی کتف کبود شده‌اش کشید و با ناراحتی گفت:
- این چیزی نیست؟ چی بگم به تو؟ کلا کبود شده! 
بعد همانطور که از جایش بلند می شد، با اخم گفت:
- برو رو تختت تا بیام یه چیزی بزنم روش دردش رو بکشه.
میلاد که می‌دانست در مقابل مادرش اصرار بی فایده است بی حرف از جایش بلند شد. سری تکان داده به داخل اتاقش که کنار در هال بود، رفت. تیشرتش را از تن خارج کرده و روی تختش دمر خوابید.
چند ثانیه بعد مادر با ماست خواری در دست که محتوایی زرد رنگ داشت، وارد اتاق شد. کنار تخت پسرش نشسته تاسف بار گفت:

- ببین چه بلایی سر خودت میاری. اگه خدایی نکرده شکسته بود چی؟ دعوایی نبودی که بخاطر یه دختر دعوایی هم شدی!
میلاد دستی به چشمانش کشیده و گفت:
- حالا که چیزی نشده مامان! توهم داری زیادی بزرگش می‌ک....
اخم مادر را که دید ادامه حرفش را خورد. روناک کاملا مواد را روی کتف او پخش کرد و از جایش بلند شد، پتوی میلاد را برایش باز کرده و روی پاهایش کشید، گفت:

- بلند نشیا! میریزن. تا صبح انشاءلله خوب میشه.
میلاد سری تکان داده و مستاصل گفت:
- خوب مامان دستشویی می‌خوام برم.
مادر شانه‌ای بالا انداخته، به کنار در که رسید لامپ اتاق را خاموش کرد و گفت:
- این دیگه مشکل من نیست. باید قبلش می‌رفتی.
***
خورشید لبخند طلایی رنگش را روی مردم زمین می‌پاشاند، گویی که اگر کسی لبخندش را نمی‌دید روزش روز نمی‌شد. از جا بر خواسته روی تخت نشست. دستانش را درهم قفل کرده و کشید، خمیازه‌ای نیز همراهش شد.
طبق عادت همیشه، موبایلش که نشان دهنده ساعت هشت وچهل وپنج دقیقه صبح بود را چک کرد. از اتاق خارج شده و به دست‌شویی رفت. سکوت دست نوازشش را بر سر خانه می‌کشید و نشان از خواب بودن سروش داشت.
صورتش را که شست بیرون آمد. با حوله کنار آینه دست و رویش را خشک کرد و موهای چسبیده به چهره‌اش را کنار زد و به سوی آشپزخانه گام برداشت.
میلش نمی‌کشید صبحانه بخورد اما از ترس این‌که دوباره حالش بد شود، مجبور بود چند لقمه‌ای معده‌اش را مهمان کند؛ البته اگر قرار نبود به اجبار سونیا به کافه برود قید خوردنش را میزد!
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهلم
بی‌سروصدا صبحانه‌اش را خورد و برای پدرش نیز گذاشت. از آشپزخانه خارج شد و به اتاقش برگشت. موبایلش را که در حال زنگ خوردن بود، سریع جواب داد تا پدرش از صدای بلند آن از خواب بیدار نشود.
- جانم سونیا؟!
و سونیا بود که بدون هیچ حرفی مستقیم رفت سر اصل مطلب.
- بیداری؟! حاضر باش دارم میام دنبالت.
تا سوگل خواست اعتراض بکند که خودش می‌رود تلفن را قطع کرده بود، شانه‌ای بالا انداخت و با خنده سری تکان داد. به سمت کمدش رفت و مانتوی تابستانه‌ای که رنگ سبز فیروزه‌ایش را خیلی دوست‌داشت پوشید، شلوار لی مشکی و شالی ست با آن را برداشته و در کمد را بست.
خواست کیفش را از کمد بردارد که تلفنش برای بار دوم شروع به زنگ زدن کرد، دکمه اتصال را فشرد و جلوتر از سونیا گفت:
- آماده‌ام بابا، آماده‌ام.
سونیا سخنش را با خنده‌ای ادغام کرده و گفت:
- بیا جلو در خونتونم!
 به این سرعت رسید؟ چه توقعی از سوگل داشت؟ پنج دقیقه نشده رسید سوگل هنوز اماده نبود!
باشه ای گفت و تلفن را قطع کرد، مشکل سونیا بود باید منتظر می ماند تا او حاضر شود.
پس از زمان کوتاهی حاضر و اماده کیفش را به شانه‌اش زد و به خارج از خانه رفت. کفش‌های پاشنه‌دار بندی‌اش که از دیشب هنوز هم جلوی در بود پاهای سفیدش را قاب گرفت.
سونیا طبق گفته‌اش جلوی خانه انتظارش را می‌کشید، در سمت شاگرد را باز کرده و سوار شد. صدای آهنگ آن‌قدر زیاد بود که صدا به صدا نمی‌رسید. دست جلو برده و صدای ضبط را کم کرد، چینی به پیشانی‌اش انداخت و رو به سونیا گفت:
- گوشت با این صدای بلند درد نمی‌گیره؟
اما او با دیدن صورت بدون آرایش سوگل اخم کرد و سوالش را با سوال جواب داد:
- لوازم آرایشیات رو گم کردی؟
انگشت اشاره‌اش به لبش تکیه کرده و متعجب به سونیا خیره شد. او نیز حرفش را دوباره تکرار کرد تا منظورش را بهتر برساند.
- میگم چرا بدون آرایش اومدی؟!
سوگل آهانی گفته، لب‌های کوچکش را از هم فاصله داد، دستش را روی پایش گذاشت و با صدای لطیفش گفت:
- ول کن سونیا اصلا حوصله ندارم!
سونیا اخمالو مژه‌های پرپشت و بلندش را به‌هم نزدیک کرد و گفت:
- بی‌خود!
دستش را به عقب برده و کیفش را از روی صندلی عقب برداشت، کیف لوازم آرایشش را از آن خارج کرد و بر روی پای سوگل انداخت و گفت:
- بدو، بدو سریع یه آرایش بزن تا می‌رسیم. منم آهسته میرم.
واقعا آرایش مهم بود؟ حالا اگر آرایش نمی‌کرد در کافه راهشان نمی‌دادند؟ زیبایی مهم است، درست؛ اما نه به اندازه‌ی ذات، ذات پاک باعث شیرینی روابط می‌شود.
ولی مخالفتی نکرد، کرم پودر را برداشته کمی روی انگشتش زد و به قسمت به قسمت صورتش کشید.
آرایشش که تکمیل گردید، به سوی دختر عمویش برگشت، سونیا با دیدن چهره آرایش‌شده‌اش چشمکی به او زد و با خنده گفت:
- حالا شد.
سوگل تنها لبخندی زد، حوصله هیچ کاری را نداشت، اگر به‌خاطر سونیا نبود پا از خانه خارج نمی‌گذاشت. زیپ کیف لوازم آرایش او را بسته و در کیفش گذاشت؛ همان‌طور که آن را روی صندلی عقب قرار می‌داد، تشکر کرد. سونیا دوباره با شادمانی صدای ضبط را زیاد کرده و با جیغ داد زد:
- هورا! امروز بهترین روز زندگی ما دوتاست.
لب‌های سوگل به پوزخندی کج شد، با تعجب خیره سونیا شد، سختی‌های زندگی پیش روی او بود، بعد سونیا امروز را بهترین روز زندگی‌شان تفسیر می‌کرد؟!
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهل و یکم
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را روی‌هم گذاشت، باد کولر، مستقیم توی صورتش پخش می‌شد و موهای جلوی سرش را به ساز خود می‌رقصاند. صدای زیاد آهنگ کلافه‌اش کرده بود اما چون که سونیا این‌ گونه دوست‌داشت چیزی نمی‌گفت.
مدام سوالاتِ بی‌جوابِ تکراری در ذهنش اکو می‌شد، که اگر میلاد به سمتش برنگردد چه؟ اصلا مگر بنیامین چه داشت که پدر این چنین دوستش داشته، خواستِ دخترش را نادیده می‌گرفت؟ اگر می‌خواست میلاد و بنیامین را مقایسه کند کدام پیروز می‌شد؟ کدام نسبت به دیگری برتر بود؟ بنیامین مغرور و خودخواه یا میلاد مهربان و ایثارگر؟
حتی نمی‌توانست تصور کند که پدر مهربانش بخواهد او را به ازدواج با بنیامین مجبور کند. ولی هر کاری از هر کسی برمی‌‌آید مگر نه؟
دوست‌داشت داد بزند، خودزنی کند. چرا ترس بر او غلبه کرده بود؟! دلش می‌خواست به‌خاطر ضعیف بودن خودش را تنبیه کند، اما چطور؟! تنبیهی که حق برای خودش می‌دانست را پیدا نمی‌کرد. پشت چشمان بسته‌اش میلاد را می‌دید، با بغض رو به او در دل گفت:
- کاش برگردی میلاد! به خدا اگر این بار بیایی هرجور شده میام پیشت، هرجور شده! همه رو می‌ذارم و کنارت میام. می‌دونی اگه نیایی زندگی با این عشق و درد عذاب وجدان تا آخر عمر برام سخته؟
چشم که باز کرد میلاد محو شد. بغض لبخند زنان در گلویش نشسته بود، اشک در چشمانش تاب گرفته و دریایش را مواج کردند. زیر لب گفت:
- اون دیگه پیشم نمیاد، دیگه برنمی‌گرده!
دستش را بالا برد و انگشت اشاره‌اش را گوشه چشمش کشید تا قطره اشکش را پاک کند. سونیا متوجه شد و صدای شاد بهنام بانی را در ماشین پایین آورده و به سمتش چرخید:
- سوگلی؟! خوبی؟
سرش را به سمت پنجره چرخاند، شیشه را پایین آورده نفسی کشید، سر تکان داد و گفت:
- چیزیم نیست.
بازهم آرزو کرد کاش مادرش را داشت؛ کاش بود و با حرف‌هایش باعث آرامش سوگل می‌شد، کاش بود تا سوگل سرش را روی پاهای نحیف او می‌گذاشت، کاش بود و آن‌قدر در آغوشش اشک می‌ریخت تا غم فراری می‌گشت.

سونیا که می‌دانست سوگل اگر بفهمد قصدش از کافه بردن او چیست، برمی‌گردد. چیزی نمی‌گفت. به نظر او این گریه‌ها با شادی دقایقی دیگر محو می‌شدند؛ مانند آفتابی که بعد از بارانی شدید، تازه‌ و زیباتر بشود.
ماشین را در آن سمت خیابان پارک کرد، سوگل که فهمید ماشین ایستاده به اطراف نگاه پاشاند، نفسی کشید و پیاده شد. سونیا از قصد کیفش را از ماشین برنداشت تا بعد به بهانه همان برگردد و آن دو مرغ عشق را تنها بگذارد.
***
دیشب را از فرط هیجان راحت نخوابیده بود و حالا که صدای مادرش را از درون آشپزخانه می‌شنید تصمیم گرفت از جایش بلند شود.
درد کتفش تسکین یافته و مواد روی آن خشک شده، ریختنی در کارش نبود. بدون اینکه تیشرتش را تن بزند، از اتاق خارج شد. به آشپزخانه رفته به مادرش که در حال آماده کردن صبحانه بود، سلام کرد.
- سلام بر خوشگلِ میلاد.
روناک نگاهش را از ظرف مربا گرفته به میلاد هدیه داد و با دیدنش جلوی در آشپزخانه اخمی تصنعی کرده گفت:
- انقدر مزه نریز بچه، بدو برو حموم تا اون مواد رو روی زمین نریختی، برام کار درست کنی.
اما او بر خلاف حرف مادرش به درون آشپزخانه رفت، به اخم روناک لبخند زد و با چند قدم بلند خود را به او رساند، پشت سر او ایستاد و دستانش را دورش حلقه و روی شکمش درهم قفلشان کرد. گفت:
- خودم نوکرتم، من کارات رو نکنم کی بکنه؟
مادر خنده‌ای زد و دست روی دستان پسرش گذاشت، از هم جدایشان کرده از حصار آغوش میلاد در آمد و به سمتش چرخید. با همان لبخند سری تکان داد و گفت:
- تو این زبون رو نداشتی چیکار می کردی؟
میلاد دستی به پیشانیش کشید و کمی مکث کرد، مادر خورشیدِ لبانش را به سوی پسرش تابانده و منتظر حرفش ماند. ناراحتی را به چهره‌اش راه داد و رو به روناک گفت:
- نمی‌دونم که! تا حالا فکر نکردم اگه زبون نداشتم باید چیکار می‌کردم.
مادر چند لحظه‌ای خنده رو خیره‌اش شده و سپس دستش را بالا برد تا روی دست میلاد فرود آورد، از قصد روناک مطلع شده با دو به سمت در آشپزخانه رفت و با خنده‌ای که صدایش خانه را پر کرده بود گفت:
- باشه، باشه. غلط کردم، الان میرم حموم.
***
حاضر و آماده به پذیرایی رفت تا از مادر و پدرش خداحافظی کند. تا چشم روناک به دست زخمیش افتاد اخم کرد و از جایش بلند شد.
رد نگاه مادر را که گرفت به دست خود رسید که باند را از دورش باز کرده بود.
روناک دست پسرش را در دست گرفت و به صورتش زل زده گفت:
- چرا پانسمانش رو باز کردی؟ نمیگی عفونت کنه؟ نمی‌بینی هنوز زخمش بازه؟
میلاد دستی به صورتش کشید و به پدر زل زد تا او به دادش برسد اما پدر هم پشت حرف مادر را گرفته و گفت:
- راست میگه بابا، برو دوباره پانسمانش کن.
دستش را از دست مادر کشید و نگاهی به او انداخت، عطوفت را در کلامش ریخته و گفت:
- خُب باز باشه که زورتر خوب میشه.
***
جلوی در کافه که رسیدند سونیا اطراف را نگاه کرد و میلاد را درون پراید سفیدش دید، به نشانه سلام برایش تکان داد و در نقشش فرورفت.
دست سوگل را که غرق در فکر درحال ورود به کافه بود گرفته و نگهش داشت. او نیز بی‌حرف به سمت سونیا برگشت، میلاد که چشمان بی‌فروغ دنیایش را دید دنیایش سیاه شد؛ با خود گفت: «ای کاش سونیا از قرارمون به او گفته بود.»
سونیا سری به نشانه تاسف برای سوگل تکان داد و گفت:
- یادم رفت کیفم رو بیارم. تو برو داخل من میام.

سوگل سری تکان داد و وارد شد. حالش خوش نبود که چند دقیقه‌ای را جلوی در منتظر سونیا بماند، از دیروز انقدر غصه به دلش هدیه کرده بود که بخاطر آن قلبش سنگین شده و توان ایستادن را از او می‌گرفت.
سونیا برای میلاد دستی بالا برده و به سمتش رفت، میلاد نیز از ماشین پیاده شد و بعد از احوال‌پرسی از جانب سونیا شنید:
- من دیگه میرم خونه. حواستون به سوگل باشه. هنوز هم حالش خوش نیس.
میلاد باشه‌ای گفت و سونیا بعد از خداحافظی محل را ترک کرد. تی‌شرت مشکی زیر پیراهنِ سفیدش که دکمه‌هایش را باز گذاشته بود کمی پایین کشید. یقه پیراهنش را صاف کرده و آستین‌هایش را کمی بالا داد؛ موبایلش را در جیب شلوار جذبش گذاشته و به سمت داخل کافه راه افتاد.
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهل و دوم
وارد کافه که شد به نیت پیدا کردن سوگل به اطراف چشم چرخاند. مکان شلوغی بود، بیشتر زوج های جوان در آنجا حضور داشتند و تک‌نفره یا خانواده کم دیده می‌شد.
سوگل را که پشت میزی در وسط سالن دید، لبخندی روی لب‌هایش کاشت، جلو رفت و از بین میزها گذشته با قلبی مالامال از شادی روبروی سوگل ایستاد.
حالش گرفته بود، سرش را پایین انداخته و به طرح روی‌میز دیده می‌چکاند و آرزو می‌کرد سونیا زودتر بیاید، صدای آشنایی را که شنید سربلند کرد.
- سلام.
لبخند زیبای میلاد که چشمانش را درخشان‌تر می‌کرد به صورتش نور می‌فشاند. با خود فکر کرد:
«دارم خواب می‌بینم؟ یا شایدم توهم زدم؟!»
متعجب و بی‌حرکت همانطور که خیره خیره میلاد را نظاره می‌کرد به فکرش بها داد:«چه خواب شیرینیه اگه واقعاً خواب باشه!»
میلاد کمی به سمتش خم شده کف دستانش را روی‌میز گذاشت و با لبخند پرسید:
- حالا از دیدنم خوشحال شدی یا ناراحت؟!
مردمک چشمانش می‌لرزید، دریای ایجادشده در نگاهش باعث وبانی تاری دیدش بود، آهسته آهسته از جایش بلند شد، محض دیدن لبخند میلاد صدای خنده شادمان قلبش را به وضوح می‌شنید.
میلاد نیز صاف ایستاد، سوگل قدمی جلو گذاشت، هنوز هم وجود او را باور نداشت، آهسته دستش را بالا آورد. افراد حاضر در کافه چرخیده و کنجکاو به آن دو خیره بودند.
مجنونِ داستان از رسیدن به لیلی‌اش در پوست خود نمی‌گنجید، سوگل هم از دیدن او کم مانده بود بال دربیاورد. از شدت خوشحالی بدنش دست در دست سرما داشت، اما هنوز هم احساس می‌کرد وجود میلاد توهمی بیش نباشد! دست لرزانش را آرام روی بازوی پهن همدردش گذاشت. قطره‌ای از تلاطم دریای چشمانش سر خورد و با سرعت روی گونه تا چانه‌اش را خط انداخت. با حس دست میلاد واقعی بودنش را باور کرد!
خیالش از خیال نبودن میلاد راحت شد. دست سردش که توسط او لمس گردید چشمان پر از لبخندش به چشمان سوگل پیوست، گامی به جلو برداشت و آن یکی دستش را نیز روی دست سوگل گذاشت. موجی از برقی سرد با لمس دستان میلاد در تنش راه گرفت.
میلاد دستان سوگل را رها کرده و دست چپش را نزدیک شانه او قرار داد تا به سوی صندلی هدایتش کند،. گوش به حرف مرد محبوبش کرده و بی‌حرف روی صندلی نشست، حال خوش آن دو سبب شده بود که افراد در کافه ثانیه‌ای مشکلات خود را فراموش کنند و در شادیشان شریک شوند.
میلاد تا حال بد سوگل را که هنوز هم به او خیره بود، دید؛ گارسونی که اونیز مانند حضار خیره آن دو بود راصدا کرد. سپس پشت آن میز گرد کوچک روبروی سوگل نشست، اما معشوقش بدون ذره‌ای تحرک فقط نگاه به بهشت نگاهش روانه می‌ساخت، هنوز هم از دیدن میلاد حیران بود. «یعنی آومده که بمونه؟!»
سوگل با چشمانی به اشک نشسته لبخندی به او زد. میلاد که گلبرگ لبانش را شاداب دید، نفس عمیقی کشید و لیوان آبی که گارسون آورده بود را به سمتش گرفت و گفت:
- یکم آب بخور خانومْ گل.
از سر تعجبی که هنوز هم در وجود داشت، از هر حرکتی ناتوان بود، میلاد چشمان مشکی‌اش را بی‌حرف روی‌هم فشرد و لبخندی اطمینان‌بخش صورتِ زینت داده‌شده با ریشش را رنگ داد.
دستان سرد سوگل با برخورد به لیوانِ سردتر یخ بست. جرعه‌ای از آب درون لیوان را خورد، اما چشم از میلاد نگرفت، شاید می‌ترسید برود، هان؟ می‌ترسید نگاهش را بگیرد و میلادش محو شود!
مانند بچه‌ای کوچک لیوان را جای این‌که روی‌میز بگذارد دوباره به دست میلاد داد. بعد از کلی کلنجار رفتن با مغز و زبانش و کلمات را کنار هم چیدن، فقط توانست همین تک کلمه را با لرزیدن بیش‌از حد تارهای صوتی‌اش بگوید:
- ببخش… شید.
میلاد با شنیدن عذرخواهی‌اش چشمکی زد، خواست دست روی دستش بگذارد اما پشیمان شد، مشتش را بسته و به سوی خود کشید، شیطنتی به لحنش افزوده و پرسید:
- چی رو؟!
باید جوری رفتار می‌کرد که بازهم لبخند به لبان سوگل برگردد، دلش می‌خواست صدایش را بشنود، صدای سوگل آرام‌بخش روحش بود.
- من دیروز…
اما قلبش به ناراحتی سوگل راضی نبود، قصد او را که فهمید سریعاً حرفش را قطع کرده و گفت:
- دیگه به دیروز فکر نکن. هر چی بوده تموم شده، امروز رو بچسب خانوم گل!
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهل و سوم
هنوز هم بغض از گلویش رخت نبسته بود، با صدای مرتعشش گفت:
- نه بذارید بگم، من…
سرش را به زیر انداخت و اشک‌ چشمانش بود که میز چوبی را نمناک می‌کرد، صدای میلاد نیز رنگ غم گرفته و گفت:
- سوگل؟! ازت خواهش می‌کنم گریه نکن.
از بهر خواهش او سربلند کرده، مژه‌های خیسش دل میلاد را به‌هم پیچاند و با ناراحتی ادامه داد:
- الآن متوجه شدم وقتی گریه می‌کنی دنیا برام عین قبر می‌شه، تنگ و تاریک!
- من دیروز مجبور شدم برم.
خواست دستش را روی دست سوگل بگذارد اما به دست سوگل نرسیده منصرف شد و دستش را کنار دست سرد او قرار داد.
 با لبخندی که از غصه جانانش شباهتی به خنده نداشت گفت:
- خودت رو ناراحت نکن گلم، من همه‌چیز رو می‌دونم.
با حرف میلاد به یاد سخن سونیا افتاد که گفته بود همه چیز را برای مرد مقابلش تعریف کرده، اما دلش می‌خواست خودش نیز کمی راجب دیروز برای او توضیح دهد. ادامه داد:
- من نتونستم بیام پیشت، نتونستم از خواستگاریت به کسی بگم.
میلاد بلاخره دست‌های نحیف و سفید دلربایش را فشرد و جواب داد:
- می‌دونم سوگل جان، نیاز نیست خودت رو اذیت کنی، سونیا بهم گفته که اون پسر یکی از دوستای باباته! فقط یکم توی سن و سال...
متعجب شد! «دوست بابام؟! منظورش بنیامینه؟ پس سونیا از داستان خواستگاری بنیامین چیزی نگفته!»
صدای میلاد که نامش را صدا می‌زد انگار که روی روح و روانش پر قویی را بکشند، احساس خوبی به او می داد.
- سوگل؟!
خودش نیز قصد گفتن قضیه خواستگاری بنیامین را نداشت، «چیزی که عاقبتی ندارد نگوید بهتر است.»
وقتی دوباره توسط میلاد فراخوانده شد، چشمانش را روی او نگه‌داشت.
- چرا یهو تعجب کردی؟ سونیا اومد مغازه من، البته اونموقع من حالم خوب نبود و با امین حرف زده بود.
با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و نفس لرزانی کشید. لبش را میان دندان‌هایش گرفت تا بلکه بغض دست از سرش بردارد؛ خجول رو به میلاد گفت:
- می‌ترسیدم... دیگه نیایی.
میلا با لبخند مهربانی چال گونه‌هایش را به نمایش گذاشت، سپس دستانش را روی میز گذاشته و کمی به جلو خم شد.
- عاشق نشدی بدونی عشق چیه سوگل بانو؛ آدم عاشق اگه صد بارم بی‌وفایی ببینه ولی بازم وقتی معشوقش برگرده، با جون‌و دل می‌پذیردش!
دست زیر چانه‌اش زد و با نگاه به تیله‌های مشکی میلاد گفت:- من عاشق نبودم ولی...
سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
- ولی بهت علاقه دارم.
میلاد از شنیدن حرف‌های سوگل بند بند وجودش مشعوف می‌شد، بالاخره به آرزویش رسیده بود؛ آرزویی که پنج ماه برایش برنامه‌ریزی می‌کرد و هر بار موج شادی بدنش را در آغوش می‌گرفت.
گارسون که سفارش‌شان را گرفت هر دو قهوه سفارش دادند. میلاد با یاد آوری قصه عاشق شدنش لبخندی زده و گفت:
- من از نه ماه پیش فهمیدم حسم نسبت بهت عشقه.
بازهم تعجب بود که ابروانش را بوسه باران می‌کرد. « نه ماهه از من خوشش میاد؟ چه تحملی داره؟! من یک‌شبه این‌همه احتمال دادم و اشک ریختم، میلاد چجوری این نه ماه رو سر کرده؟!»
تعجبِ سوگل را که دید خندید، چقدر این دختر را دوست‌داشت. نزدیک او که بود انگار جانش دوباره متولد می‌شد؛ ادامه داد:
- اولین‌بار وقتی دیدمت، فک کنم داشتی از اتاق رییس برمی‌گشتی، اخم کرده بودی و اصلا حواست به اطرافت نبود.
با یاد آوری آن روز خنده‌اش عمیق شد و ابروهایش را بالا فرستاد، ادامه داد:
- داشتی زیر لب به یکی فحش می‌دادی.
سوگل همیشه در بانک در معرکه جنگ با بنیامین به سر می‌برد و احتمالاً این قضیه برای روزی است که بازهم او روی اعصابش رژه رفته بود.
خنده از لبان میلاد به لب‌های خوش فرم سوگل نیز نقش داد، از هر کلمهٔ این حرف‌ها قلبش با آرامش بیشتری می‌زد و تالاپ تولوپ خود را به استخوان‌های قفسه سینه‌اش می‌کوفت. شاید او نیز دوست‌داشت از حصار آن استخوان‌ها خارج شود و لبخند زیبای میلاد را ببیند. هان؟
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهل و چهارم
گارسون فنجان‌های قهوه‌شان را جلویشان گذاشت و بعد از گفتنِ نوش‌جان آن‌جا را ترک کرد.
میلاد با یادآوری آن روز لب‌هایش به خنده کج شد و ادامه داد:
- همون لحظه بود که خندم گرفت و با خودم گفتم( چه دختر بامزه‌ای.)
سوگل نیز از این جمله خنده بر لبانش راه یافت، هر کس دیگری بود مسخره‌اش می‌کرد و شاید با خود می‌گفت (این دختر دیوانه است) اما میلاد به‌خاطر این کار از او خوشش آمده بود.
همانطور که میلاد دوست داشت محبوبش ساعت‌ها حرف بزند و او گوش سِپُرَد سوگل هم همین احساس را داشت، صدای میلاد برایش مانند لالایی‌های مادرش، آرامبخش بود.
جرعه‌ای از قهوه‌اش را مزه‌مزه کرده به ادامه حرف‌های دلارامش گوش سپرد:
- ترکش دوم وقتی بود که کارم به تو خورد. وقتی‌که نگاهم کردی، چشمای دریاییت که از همون اول من رو توی خودش غرق کرد، برق خاصی زد.
سوگل از لفظ ترکش حیران گشته و پرسید:
- ترکش؟
- اوهوم. ترکش، قلبم رو با حرکاتت سوراخ‌سوراخ کردی، کس دیگه‌ای جز خودت توش قرار نمی‌گیره.
دست روی قلبش گذاشته، ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:
- یعنی نمی‌تونه که قرار بگیره، چون اون ترکش‌ها بدن هر کسی جز صاحبشون رو زخمی می‌کنن.
چقدر زیبا به عشقش اعتراف کرده بود، با تک تک کلمه‌هایش سوگل، جان تازه‌ای می‌گرفت، مانند زلیخا که یوسف به اذن خدا جسم پیر و شکسته‌شده‌اش را به جوانی توانا تبدیل کرد.
نفس راحتی کشید و از شوق بازهم بغض‌ْ گلویش را برای زندگی پسندید؛ بغض درد قشنگیست وقتی از شادی باشد!
به چشمان میلاد که زیباتر از الماس‌های سیاه‌رنگ بود زل زد و گفت:
- من یه احساس عادی نسبت بهت داشتم.
نگاه از صورت میلاد گرفته، به سینه‌ او افکند.
- خوب، یکم بیشتر از عادی!
انگشتش را بر پیشانیش کشیده، بازهم چهره دلربای میلاد را به چشمانش بخشید.
- ولی می‌ترسیدم، می‌خواستم…
نفسش را با صدا بیرون فرستاد، پلک برهم گذاشت و ادامه داد:
- باید فراموشش می‌کردم.
ترس به قلب میلاد سفر کرد. «یعنی سوگل قبل اینکه من رو بشناسه قصد فراموش کردنم رو داشته؟»
آب دهانش را به‌سختی قورت داد، باد کولری که تا آن لحظه از گرمای بیرون برایش گرم تر بود، حالا انگار در غاری یخی باشد، تنش را می‌لرزاند. سوگل متحیر گشته و نام دلدارش را صدا زد.
حالا می‌فهمید چقدر اسم میلاد را دوست دارد، شاید هم چون خودش را دوست‌داشت به نظرش بهترین نام، اسم او بود.
دستش را مقابل چهره‌ او تکانی داد و دوباره صوت نامش را به لبانش عطا کرد. صدای پاشنهٔ کفش‌های زنی نگاهش را به سوی او کشاند، با چشمانش تا میز مورد نظر تعقیبش کرده و در دل گفت: «عجب کفشایی، واجب شد برم مثلش رو پیدا کنم.»
دوباره حواسش را جمع کرده و به سمت میلاد چرخید؛ او کمی به خودش آمده بود، اما ناراحتی از سر و رویش می‌بارید. اینبار سوگل بود که قصد کرد دست میلاد را نوازش کند، اما خجالت باعث دو دلیش می‌شد.
ابروهایش را بالا فرستاد و به آغوش یکدیگر هدیه کرد، دست میلاد را بلاخره در دست فشرد و ادامه داد:
- میلادجان؟! تو نذاشتی من حرفم رو کامل کنم، من می‌ترسیدم تو من رو نخوای، بخاطر همین می‌خواستم اجازه پیشروی اون حس رو بگیرم.
لبخند مهربانی روی لب‌هایش کاشت و ادامه داد:
- ولی وقتی بهم گفتی دوسم داری، اون‌ حس رو توی قلبم نگه داشتم.
استکان قهوه میلاد را بلند کرد و به سویش گرفت، بوی محبت را با کلامش ادغام کرده و سپس گفت:
- من اگر دوست نداشتم، یه ثانیه‌هم اینجا نمی‌موندم.
حرف‌های سوگل را که شنید انگار وزنه‌ای صد کیلویی را از روی سینه‌اش برداشته باشند می‌توانست نفس بکشد؛ حالا بازهم دمای هوای اطراف به حالت اولیه برگشته بود.
دستش را از دست سوگل جدا کرد، بالا برده به صورتش کشید و سپس استکان را از دست او گرفت، چشمانش را آرام بست و سرش را نیز تکان داد.
کمی از قهوه‌اش را خورده و به چشمان محبوبش زل زد. گفت:
- پس خداروشکر اومدم بهت گفتم.
استکان قهوه‌اش را درون نلبکی برگردانده، پس از زمانی که بی حرف نظاره‌گر سوگل بود، سرش را به چپ خم کرده و گفت:
- این دیدار هم مدیون دختر عموت هستم.
سوگل سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت:
- منم. اگر دلش هوای کافه رو نکرده بود من این‌جا نمیومدم.
تازه یادش به سونیا افتاد، مثلاً رفته بود یک کیف را بیاورد.
ـ ولی نمی‌دونم کجا موند، رفت یه کیف بیاره!
- هوای کافه همش بهانه بود بانوی من!
با حرف میلاد، نبود سونیا را فراموش کرده و سرگشته از این سخن سرش را از پنجره گرفت و به او چشم دوخت.
- چی؟ بهانه؟!
لبخندی شیطنت آمیز به لب راند، به جوانی هیکل‌مند که از کنارش می‌گذشت خیره شده و گفت:
- ما با هم قرار داشتیم که تو رو بیاره این‌جا و من و تو همدیگه رو ببینیم. می‌گفت اگر از قضیه خبر داشته باشی روت نمی‌شه بیای.
خنده بر لب زده و در دل سونیا را تحسین کرد، خوب او را شناخته بود. دوباره صدای میلاد او را از فکر خارج کرد.
- اگر سونیا به پاساژ نیومده بود، من از قضیه خبردار نمی‌شدم و برای این‌که تو راحت باشی دیگه سمتت نمیومدم.
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهل و پنجم
سوگل متعجب و قلبش به‌ ناگه داغ شد. «واقعاً اگر سونیا حقیقت رو نگفته بود پیشم برنمی‌گشت؟ برای چی؟ یعنی به همین سادگی از همه چی دست می‌کشید؟»
- چرا نمیومدی؟
میلاد انگشتانش را درهم قفل کرد، نفس عمیقی کشید و پلکی زد، جواب داد:
- آدمی که واقعا عاشق باشه همین کار رو می‌کنه، من خودخواه نبودم سوگل، هنوزم نیستم. من تو رو حتی بیشتر از خودم دوست دارم. وقتی اون صحنه رو دیدم شکستم، ولی...
دستی درون موهای لختش کشیده و محزون ادامه داد:
- ولی با خودم فکر کردم شاید چون اون رو دوست داری جواب من رو ندادی. من، من به‌خاطر شادی تو از خودم می‌گذشتم، برای من فقط حال خوب تو مهم بود سوگلم!
همه حرف‌های میلاد یک طرف، میم مالکیت آخر اسمش چنان به دلش نشست که ناخواسته لبخندی روی لبانش و شادی بی‌نهایتی در دلش لانه کرد.
حسش وصف‌ناشدنی بود، درست مانند دختربچه‌ای پدری که بعد از چند روز دوری از پدر بالاخره به او رسیده باشد، یا شادی مری۹ضی که که دکترش بگوید دیگر هیچ اثری از بیماری درش نیست، یا...
لب از لب جدا و با زبانش لمسشان کرد، گفت:
- میلاد! من، اگه تو نمیومدی، روی این‌که پیشت بیام رو نداشتم. یعنی، شرمندت بودم، وقتی اشک توی چشمات رو دیدم از خودم بدم اومد.
میلاد انگشتش را روی لبه گرم استکان کشید و همانطور که خیره حرکت دستش بود ادامه داد:
- مطمئنم تو قسمت منی که خدا با اولین دیدارت مهرت رو به دلم انداخت.
سر بلنده کرده، خیره چشمان شب رنگ محبوبش شد. میلاد ساعت مارکش را دور مچش تنظیم کرده و گفت:
- اگه سونیا نمیومد و حقیقت رو نمی‌گفت زندگیم نابود می‌شد، نمی‌دونم می‌تونستم بازم مثل قبل ادامه بدم یا نه!
دست لرزانش را روی دست میلاد گذاشت، گرمای دستان مردانه او آرامش را به وجودش تزریق می‌کرد، گویی بعد از یک روزکاریِ سخت و طاقت‌فرسا در تخت خواب گرم‌ونرمت دراز بکشی!
پشت دست سوگل را با انگشت‌های شصتش نوازش کرد و با لبخندی که مانند گلبرگی نرم روی صورت دلدارش کشیده می‌شد، ادامه داد:
- اون صحنه خیلی اذیتم کرد. من تمام آینده‌ام رو با تو متصور بودم، نه ماه با تو، توی خیالم زندگی کردم، باورت می‌شه به‌خاطرِ عشق تو قید دختری که توی زندگیم بود رو زدم؟
با شنیدن کلام او یعنی «حضور دختری در زندگیش» حسش از تمام حرف‌های قبل پر پر گشت، نگاهش محزون شده و از نگاه میلاد جدا. «پای کسی در زندگیش بوده؟ یعنی دست اون رو هم اینجوری گرم فشرده؟! دستش رو در دستای آرامش بخشش گرفته؟ یعنی…»
با فکری که به ذهنش رسید چشمانش را بست. تمام شوقش مانند کبوتری از بام قلبش پرید و تنهایش گذاشت. دستش را از دست او کشید و نگاهش را به استکان قهوه‌اش دوخت.
- اخم نکن سوگل، این‌رو گفتم تا چیز پنهونی ازت نداشته باشم.
بار دیگر با فشرده شدن دستش چشمانش را باز کرد، به میلاد که لبخندی شیرین بر لب داشت زل زد. خوده اون نیز چیزی را از او پنهان کرده قصد نداشت حقیقت را بگوید.

به ادامه‌ی حرف‌های میلاد گوش سپرد:
- درضمن از نه ماه پیش هیچ رابطه‌ای با هیچ‌کسی ندارم.
گوشی را از کنار استکان قهوه‌اش برداشته و جلوی سوگل گرفت و ادامه داد:
- سیمم رو هم عوض کردم. باورم می‌کنی؟
سوگل به چشمان شبرنگش زل زد، آیا این دو تیله زیبای پر از آرامش می‌توانست دروغ بگوید؟ می‌توانست چیزی از آن رابطه به او نگوید، ولی گفت. پس چرا دروغی درون کلامش داشته باشد؟
سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و لبخندی زد، میلاد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- دیدار اولمون به‌خاطر بابام بود.
 

ویرایش شده توسط mmmahdis
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهل و ششم
- بابات؟
- آره، اون روز که اومدم بانک و برای اولین‌بار تو رو دیدم؛ برای انجام دادن کار بانکی پدرم اومده بودم، خودش حال مساعدی نداشت و نتونست بیاد، این شد که من اومدم.
سری تکان داده و در دل از پدر میلاد که هنوز اسمش را هم نمی‌دانست تشکر کرد. چانه‌اش به کف دستش تکیه کرده و با شرارت گفت:
- چه بابای خوبی، خدا خیرش بده.
میلاد نیز لبخندی زد، تا آمد ادامه بدهد صدای اس ام اس موبایلش توجهش را جلب کرد. نگاه هر دو به آن سمت هدایت شد، میلاد تلفنش را در دست گرفت و رو به سوگل گفت:
- آبجی خانم یادم کرده! 
جواب اس ام اس را که داد گوشی را جای قبلش برگرداند، هرم سوزان لبخندش به سوی سوگل گسیل شده و گفت:
- سوگل بزار از خانواده‌ام بگم.
جرعه‌ای کوچک از قهوه‌اش را نوشید و با نگاه کردن به چهره منتظر سوگل ادامه داد:
- ما خانوادمون پرجمعیته، اول از همه برادرم که چهل‌سالشه و یه دختر و پسر داره. اسمشم مهران. بعد از اون خواهرم مرجانه است که سی و پنج .سالشه و سه‌تا دختر داره، من با مرجانه نسبت به بقیه خانوادم صمیمی ترم، بعد اون، خواهرم ریحانه که سی و سه‌سالشه ومامان دوتا پسر کوچولوعه. آخریشونم خود منم که لنگ یه جواب مثبت از جنابعالی مونده بودم.
سخنان میلاد را که شنید دلش را غمی عظیم پر کرد، صدای شاداب مرد مقابلش هم نتوانست از داغیِ آه جان‌سوز درونش بکاهد، او خواهر و برادری نداشت و چند سال پیش مادرش را نیز از دست داده و حالا خانواده کوچیکشان کوچک‌تر گشته بود!لبخند غمگینی زد و گفت:
- خوشبحالت به خاطر خانواده‌ی پرجمعیتتون. من همیشه دوست داشتم کلی خواهر و برادر داشته باشم، ولی…
سکوت ادامه حرفش بود. میلاد کمی به سمتش خم شد و کلامی پر مهر را به او هدیه کرد.
- اینکه ناراحتی نداره! خانواده‌ من و تویی نداره که! انقدر ازت برای مامان بابام گفتم که بیشتر از من خواهانت هستن.
دست جلو برده روی دست سوگلش گذاشت و ادامه داد:
- درسته خانواده تو کم‌جمعیته، ولی من مطمئنم مادر و پدرت با داشتن دختر خوبی عین تو از همه خوشبخت‌ترن.
دلش برای مادرش تنگ شده بود، دیگر مادری در کنارش نداشت که از داشتن همچین دختری احساس خوشبختی کند. بغض کرده از یادآوری مهربانی مادرش گفت:
- من مادرم رو دیگه ندارم که از داشتن من احساس خوشبختی کنه. شش ساله که ندارمش.
دستی به گلوی گرفته از بغضش کشید و ادامه داد:- آخه چرا باید مادرم رو انقدر زود از دست می‌دادم!؟دل میلاد نیز از بغض دلبرش به درد آمد. دوست‌داشت می‌توانست جلو رود و محکم او را در آغوشش بگیرد، آن‌قدر همان‌جا نگهش دارد که سوگلش آرام شود و بغضش را کد‌بسته به زندانِ شادی دربیاورد. اما فعلا نمی‌شد، پس بازهم به گرفتن دستش بسنده و سر خم کرد، به چشمان طوفانی محبوبش زل زد و با لبخندی توام با مهربانی گفت:
- مگه نگفتم اشک‌هات تا چه حد اذیتم می‌کنه؟ دوست داری تندتند مرگ رو با جون و دلم احساس کنم؟
سوگل متوجه منظورش شده با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و سری به نشانه‌ی نه تکان داد. یعنی نمی‌دانست که با هر حرکتش چه‌ها با دل میلاد می‌کند که این‌چنین با اعمالش دلبری می‌کرد؟!دستمالی از جعبه دستمال‌کاغذی روی‌میز برداشته و به سمت سوگل گرفت و گفت:
- پس دیگه گریه نکن. خواهش می‌کنم.
گلویش هنوز هم پذیرای یارش یعنی بغض بود، اما سعی داشت اشکی به چشمانش راهی نشود. بزاقش را پائین فرستاد و آرام‌آرام شروع کرد به حرف زدن.
- نمی‌تونم، میلاد هنوزم بعد از شش سال که یاد مهربونیاش، یاد حرفاش، یاد صورت معصومش می‌افتم اشکام سرازیر می‌شه. دستی به بینیش کشیده ادامه داد:
- مادرم خیلی زود رفت!
میلاد مغموم شده و دستش را به تخت پیشانیش کشید، گفت:
- مادر کسیه که هرچقدرم بگذره فراموش‌شدنی نیست، چون دیگه توی دنیا کسی رو مهربون‌تر و دلسوزتر از اون پیدا نمی‌کنی؛ ولی اگه تو ناراحت باشی مطمئن باش اونم عذاب می‌کشه‌ها!
سوگل چیزی نگفته استکان قهوه‌اش را بلند کرد، مقداری خورد که صدای شاد میلاد گوش‌هایش را گرما بخشید. تحمل غصه خوردن دلدارش را نداشته برای آرام کردنش گفت:
- می‌گم سوگل، نمی‌خوای من رو به مامانت معرفی کنی؟
شوق کل وجودش را دربرگرفت، «چقدر یه مرد می‌تونه مهربون باشه آخه؟» سر تکان داد و با خوشحالی پرسید :
- کی بریم؟
میلاد ته قهوه‌اش را سر کشید و جواب داد:
- الان چطوره؟
مژه‌های بلند سوگل از بهر تعجب به ابروهایش رسید و پرسید :
- جدی الان بریم؟
کیف پول چرم مشکی رنگش را از جیب پشت شلوارش خارج کرده و مقداری پول روی منویی که روی میز قرار داشت گذاشت، لبخند ملیحی به سوگل زده و گفت:- آره. اشکالی داره؟
کیف را به جیبش برگردانده، کتش را روی تنش صاف کرد و به سمت سوگل رفت، کیفش را از پشت صندلی برداشت منتظر ماند تا سوگل نیز هم قدم شود.
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهل و هفتم
مسیر بهشت‌زهرا را در پیش داشتند، سوگل خیره به دست زخمی میلاد که چندین دور باند دورش پیچیده شده، بود و کنجکاو که چرا به این روز افتاده؟! برای اینکه مشکلش را بداند، به سمتش چرخیده با ملایمت اسمش را صدا زد.
- میلاد؟
نامش را که از خوش‌صدا ترین انسان دنیا شنید، نگاهی به او انداخت، ثانیه‌ای بعد همان‌طور که نگاهش را به روبه‌رو می‌دوخت با ((جان دلمی)) جوابش را داد.
مهربانی میلاد را که می دید، ممنون سونیا بود. او رابطه خراب‌شده‌شان را سامان بخشیده دل هر دو را از زیر خروارها آوار بیرون کشید و کنار یکدیگر قرار داد. لبخندی که به دلیل گرفتن جانی تازه از تک کلمه‌ی میلاد بود، روی لب‌هایش مراسم تاج‌گذاری داشت.
- دستت چی شده؟
چشمان عاشق میلاد اول دست خودش و سپس صورت لاغر سوگل را از نظر گذرانده، با راندن سرش به عقب گفت:
- هیچی، مامانم زیادی شلوغش کرده. دیگه خوب شده بود ولی بازهم پانسمانش کرد.
سوگل اخمی ساختگی کرده و با لجاجت دستش را روی ران پایش کوبید و پرسید:
- خب بگو چی شده؟
از پیچ خیابان گذشته، سری به طرفین تکان داد و گفت:
- دیروز حالم خوش نبود، یکی هم به پرو پام پیچید، دعوامون شد.
شرمندگی بود که وجود سوگل را دربر گرفت. باری دیگر به دست باند پیچی میلاد دیده افکنده و با ناراحتی گفت:
- توی یه روز چقدر برات دردسر درست کردم.
با همان دست روی سر سوگل را نوازش کرد و با لبخندی گفت:
- بخاطر همین ناراحتیاته که نمی‌خوام بهت بگم دیگه!***

ماشین را گوشه‌ای پارک کرده، خاموشش کرد. بی حرف به سمت سوگل خم شد و از درون داشتبرد کیف کارت بانکی‌اش را خارج کرد؛ سوگل کمی به عقب رفت و منتظر ماند تا کار او تمام شود.
در داشبرد را به‌هم رسانده، سر جای قبلش برگشت. قبل از پیاده شدن از ماشین رو به سوگل که متعجب به کارهایش می‌نگریست با خنده پر شیطنتی گفت:
- نمی‌شه دست‌خالی برم پیش مادر خانم آینده‌ام که! باید گل و گلاب بخرم.
سپس خنده شیرینی تحویل معشوقش داده، پیاده شد و به سمت گل‌فروشی که آن سمت خیابان بود رفت.به اطراف ماشین میلاد نگاه کرد، لبخند به لبش آمده و قصد ترک کردنش را نداشت. قلبش آرام می‌تپید و آرامش را با خون به تک تک سلول‌هایش می رساند.
به این حد از با سلیقگیِ میلاد آفرینی گفته، دستش را جلو برد تا در داشبورد که بسته نشده بود را ببندد. اما قبل از چِفت شدن دَر جعبه‌ای کوچک و مخملی صورتی رنگی را درون آن دید. کنجکاو شده از داشتبرد خارجش کرد؛ جعبه را کنار گوشش تکان داد اما صدایی نشنید.روبه‌روی صورتش گرفته و آهسته درش را باز کرد؛ انگشتری زیبا به رنگ طلایی درون اسفنجِ توی جعبه نشسته بود. از زیبایی انگشترِ رینگ به وجد آمده، لبانش به خنده‌ای شادمان کشیده شد.
دستش را بالا برد تا انگشتر را از جعبه خارج کند، اما فکری مانعش شد. «اگر میلاد دوست نداشته باشه که انگشتر رو ببینم چی؟»
اما حس امتحان کردن آن، دست روی حس لجاجتش گذاشته و تحریکش می‌کرد؛ مشخص بود که پیروزی نیز با اوست.
جواهر را از جعبه خارج کرد، زیباییش دل او را آب می‌انداخت، روی رینگ نگین کاری شده و الماسی که مرکز آن را به خود اختصاص داده بود در بین آن‌ها قرار داشت. 
دستی روی نگین کشید، تا خواست برای امتحان کردن دستش کند، صدای خندان نازارگش را از پنجره سمت خودش شنید:
- ملکه قلبم که هستی، ملک خونمم می‌شی؟

ترسیده از صدای میلاد حینی کشید و انگشتر را پایین برد؛ به چهره‌ی میلاد نمی‌خورد که بخاطر برداشتن جعبه از دستش عصبی و یا ناراحت باشد.سوگل سرش را پایین انداخته، دوباره دیده به انگشتر تاباند، حلقه را بالا آورد و رو به روی او گرفتش. به چشمان زیبای میلادش که می‌خندید، نگاه کرده شیطنت‌بار پرسید:
- الان داری ازم خواستگاری می‌کنی؟
 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهل و هشتم

میلاد چشمکی زده، ساعد دستانش را روی شیشه نیمه باز قرار داد و گفت: 
ـ نه ماه انتظار این لحظه رو کشیدم!
اخمی ساختگی به نشانه فکر کردن بین ابروانش نشانده و چند ثانیه بعد با خنده‌ای که دل‌وجان میلاد را به رقص درمی‌آورد جواب داد:
-  دیروز به‌اندازه کافی اذیت شدی وگرنه الان وقت اذیت کردنت بود، فقط…
فقط گفتنش ترسی را به دل میلاد ریخت که در چندین ماه گذشته، مغزش را برای جولان گاهش برگزیده بود.
میلاد صاف سر جایش ایستاد و منتظر به لب‌های او زل زد، سوگل انگشتر را میان دو انگشت شصت و اشاره‌اش گرفته، بالا آورد و با خواهش از او خواست:
- میشه قبل‌از پوشیدنش، یه‌چیزی بخوام؟میلاد آب دهانش را به‌سختی قورت داد، سوگل به زن میان‌سالی که از آن نزدیکی می‌گذشت و نگاهش روی آن دو قفل بود خیره شده و پس‌از رد شدن او؛ برای التیام حال میلاد گفت:
- میلاد؟ حرف بدی زدم؟
جوابی دریافت نکرده، در چشمان آکنده از غم و ترسش زل زد، برای تاکید سخنش ابروان نازکش را بالا فرستاده و ادامه داد:
- گفتم قبل از پوشیدنش، می‌خوام؛ قبولش کنم.
جمله پایانی سوگل را که شنید، نفس گرفته‌اش را آزاد ساخت، دستش را بالا آورد و به صورتش کشید، دم عمیقی از هوای اطراف گرفته و درمانده گفت:
- یهو ترسیدم اگه چیزی بخوای که نتونم انجام بدم چی‌کار کنم.
سوگل با لبخندی عاشقانه که لبانش را در آغوش کشیده بود، به میلاد نگریست، این مرد دست هر چه مظلوم و مهربان در دنیا حضور داشت را از پشت بسته بود! 
- نگران نباش چیز سختی نیست، فقط ازت می‌خوام که خواستگاری رسمی رو چند وقت عقب بندازیم.
لب از لب جدا کرده دلیل خواسته سوگل را جویا شود که موبایلش زنگ خورد. به صفحه‌اش که نگاه کرد، ریجکت کرده رو به سوگل گفت:
- از گل فروشیه، تو بشین من برم گل‌ رو بگیرم. قدمی تقدیم زمین زیر پایش کرده بعد از وارسی خیابان از عرضش عبور کرد.
سوگل جواب پدر را نمی‌دانست و قصد داشت فعلا به بهانه آشناییِ بیشتر خواستگاری را مدتی عقب بیاندازد تا بتواند با سروش صحبت کرده و اورا نرم کند. 
اما میلاد می‌خواست هرچه زودتر همه‌چیز را رسمی کند تا خیالش از داشتن سوگل راحتِ راحت شود.به گل‌فروشی رسید، غرق در فکر در را به عقب هل داد و وارد شد، دسته‌گلی که تشکیل‌شده از پنج- شش شاخه گل رز قرمز بود را از فروشنده گرفته پولش را حساب کرد.
قبل‌از خارج شدن منتظر ماند تا خانمی که قصد ورود به مغازه را داشت وارد شود، سپس بعد از تشکری از گل‌فروشی خارج شد.
سوگل در ماشین نشسته، به انگشتر کف دستش می‌نگرید، انگشتان دست راستش که تن سرد انگشتر را در آغوش کشیدند، آرام شده، بر تن طلایی رنگش بوسه زدند.
مطمئن بود میلاد خواسته‌اش را قبول می‌کند، دست چپش را بلند کرده و حلقه را در انگشت مخصوصش انداخت، در انگشتی که رگی مستقیم از آن به قلب عاشقش می‌رفت! حالا دیگر کسی توان گرفتن جای او را در قلب میلاد و جای میلاد را در سینه خودش نداشت.
دستش را روبه‌روی صورتش گرفته و با ذوق به آن زل زد، در این لحظه انگشتانش که انگشتر را میهمان خود کرده بودند، برایش زیباتر به‌نظر می‌رسیدند.از حالا به بعد دو جواهر ارزشمند دربرداشت، اولی دست‌بند مادرش و دومی، این حلقه زیبا که نشان از تعهدش نسبت ‌به میلاد می‌داد.
دستش را که پایین آورد متوجه مردی شد که خیره خیره به او نگاه می‌کرد، در ثانیه اول، نگاهش با دیدن مرد روبه رویش ترسیده و ناخودآگاه بنیامین در چشمانش ظاهر گشت. از ترس خود را به صندلیش فشرده، آب دهانش را از چهار راه گلویش پایین فرستاد. با صدای باز شدن در توسط میلاد چهره واقعی آن مرد که ذره‌ای به بنیامین شباهت نداشت در نظرش واضح گردید.
نفس راحتش را صدا دار بیرون فرستاده، پلک بر هم گذاشته و در دل خدارا شکر گفت. میلاد قبل‌از آن‌که دسته‌گل را به سوگل بدهد، شاخه رزی از بین مابقی گل‌ها خارج کرد و با لبخند به سمت سوگل گرفته و گفت:
- گل برای سوگل!
بلاخره میلاد به دومین آرزویش یعنی نجوای این جمله کوتاه رسید. سوگل دست جلو برد گل را بگیرد، اما گل را نگرفته دستش در دست میلاد قفل شد.

از دیدن انگشتر در انگشت سوگل خوشحال شد، تا حدی که در پوست خود نمی‌گنجید. دست چپش را روی انگشت کشیده‌ی سوگل که زینت‌بخش انگشتر شده بود کشید. برق در چشمانش از شادی و در دل عاشق پیشه‌اش عروسی به پا بود.
نگاهی به سوگل که او نیز با لبخند نظاره‌گرش بود انداخت، دو دوی مردمک مشکیش نشان از حال خوبش بود، سر خم کرده روی انگشتر بوسه‌ای نشاند. اگر انگشت سوگل به زوق‌زوق میافتاد تعجب داشت؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...