رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده


پارت چهل و نهم
دست گرمش هنوز هم درون دستان میلاد، خیره به رد بوسه روی انگشتش بود.صورتش بهر نزدیک شدن انگشت اشاره میلاد به زیر چانه‌اش بالا آمده نگاهشان در یکدیگر تلقی کرد، چشمان میلاد از فرط شادی در دریایی از اشک شوق غرق بودند.
 سیبک گلویش بالا و پایین شده و بالاخره درگیری‌اش با بغض به پیروزی رسید، برای اعلام آن با صدایی محکم و مهربان گفت:
- نمی‌دونی چقدر با دیدن این انگشتر توی دستت خوشحالم کردی.
سوگل به لبانش اجازه بازی با لبخند شیطنت‌باری را داده و گفت:
- یعنی فکر کردی خواستگاری رو بدون انگشتر قبول می‌کنم؟

دستش را از دست سوگل جدا کرده روی صورت تب دار خود کشید، دمی عمیق گرفت، بغض سمج دوباره به محل جنگ برگشته و این‌بار هیچ رقمه قصد عقب‌نشینی را نداشت.
شیشه را پایین کشید و صورتش را کمی بیرون برد. هوای گرم تابستان نه‌تنها حالش را بهتر نکرد، بلکه بغضش را نیز سنگین‌تر!
سوگل که حال بد و پریشانی میلاد را دید، دست جلو برده بازویش را میان انگشتان کشیده‌اش گرفت. نامش را لب زده، نگران خیره‌اش شد.
- میلاد!

اشکِ قدرتمند از ارتش بغضِ پادشاه به چشمانش رسید، سر بلند کرده، به سقف ماشین زل زد تا بلکه اشک از خر شیطان پایین بیاید، راه برگشت را در پیش بگیرد.
ثانیه‌ای بعد قید مبارزه با آن ژنرال را زده و به سمت سوگل چرخید، اشک درون چشمانش از دیده تیزبین سوگل مخفی نمانده او را نیز ناراحت و نگاهش را بی‌فروغ کرد.آب دهانش را فرو داد و پس از التماسی درد آور به بغض، گفت:
- سوگل نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواست این صحنه رو به چشم ببینم! اینکه حلقه من رو دستت کردی و کنارم نشستی،
کمی مکث کرده و لب به دندان گرفت.
- اگه بهت نمی‌رسیدم نمی‌دونم چجوری باید ادامه می‌دادم.
دستان لرزان از هیجانش را بالا برد، روی صورت میلاد که نشستند ثابت شدند. دست‌هایش اولین‌بار بود که صورت مردی جز پدرش را لمس می‌کردند. شست‌هایش که به مانند یخ بودند را روی اشک‌های میلاد که تضاد جالبی با دمای انگشتانش داشتند، ‌کشید. لب زد:
- میلاد! فکر می‌کنی فقط خودت از دیدن اشک من اذیت می‌شی؟ بخدا وقتی اشک تورو می‌بینم از خودم بدم میاد، هی... هی یاد اتفاق دیروز می‌افتم.

دست بالا برده روی دستان سوگل قرار داده و گفت:
- باید گذشته رو فراموش کنیم. باید گذشته رو توی گذشته رها کنیم. الان فقط این مهمه که پیش همیم!

چانه سوگل نیز از بغض لرزید، مگر می‌شود عشقِ جانِ آدم اشک بریزد و او، فقط به معشوقش زل بزند؟« حق داره که اینجوریه گریه می‌کنه! منم اگه عشقم رو هرچند کوتاه کنار کس دیگه‌ای ببینم ولی بعد پیش خودم برگرده همینطور اشک می‌ریزم.»
دست راستش در دست‌چپ میلاد قفل شد، از صورتش جداشده کمی پایین‌تر روی قلب او نشست، سوگل چشمانش را بست، انگار که سرمی آرام‌بخش به بدنش وصل کرده باشند، زدن قلب او را حس و آرام می‌شد.
میلاد که سخن می‌گفت، میزان آرامشش بالاو بالاتر می‌رفت، با جمله بعدیِ یارش چشم از دست قفل شده‌اش روی قلب او گرفته و به چشمان خیسش سپرد.
- قلب من، فقط وقتی کنار توئه این‌قدر با آرامش می‌زنه.
دست سوگل را روی قلبش فشرده و از بین بغضِ نشسته در خانه همیشگی‌ش کلمه‌ها را بیرون کشید، ادامه داد:
- سوگل تو همیشه این‌جا می‌مونی. به جان مادرم قسم!
جان مادر را قسم‌خورد تا حرفش را باور کند، درصورتی‌که اگر دنیا را در ازای سوگل به او می‌دادند، همان دم دست رد به سینه‌شان میزد.
دست راستش را جلو برده روی قلب نا آرام سوگل گذاشت، پرسید:
- میشه من هم همیشه این‌جا بمونم؟
 


پارت پنجاهم

دست دیگرش را روی دست میلاد گذاشته خود را غرق شده در شب چشمانش یافت و پلکش را روی نگاه آبیش کشید.
میان پلک‌های سوگل که شیاری چند سانتی باز شد، لبخند شیرین میلاد دیده‌اش را در بر گرفت، میلاد دستش را به قصد پاک کردن اشک‌ گونه‌هایش بالا برد. صورت خیسش که پاک شد، دسته گل را برداشته پیش از دادن به سوگل شاخه‌ای را که از پیش جدا کرده بود روبه رویش گرفت.***
چشمانش را باز کرد و خمیازه‌ای کشید. روی تختِ آبی رنگش نشست. دستی به چشمانِ ستاره رنگِ خواب دارش کشیده، پتو را کنار زد و بلند شد.
تیشرت خاکستری‌اش را از روی دستهٔ صندلیِ میز لب تاپش برداشت و در یک حرکتِ سریع آن را به تن کرد. به سمت در اتاقش که روبه روی تخت بود، رفته بازش کرد و خارج شد.
صدای خانمی از داخل تلوزیون که آشپزی آموزش می‌داد فضای خانه را پر کرده بود، سر برگرداند و مادرش را درون آشپزخانه نقلیشان دید.وارد آشپزخانه شد، مادرش نگاه از قابلمه روی گاز گرفته تا به زن درون تلوزیون گوش بدهد که متوجه پسرش شد. با دیدن او لبخندی زده و گفت:
- سلام پسر خوابالو!
دستی درون موهای مشکیِ پرپشتش کشید و گفت:
- سلام. خوب چرا زودتر بیدارم نکردی؟
مادر همانطور که اجزای صبحانه را برای او کم کم روی میز می‌چید گفت:
- آخه همیشه زود بلند میشی، گفتم این روز جمعه‌ای رو بیشتر بخوابی.

نگاهی به تنها مرد زندگیش انداخته، اجازه فکر کردن به گذشته سختشان را از خود صلب کرد و روبه او ادامه داد:
- حالام تا تو یه آب به صورتت بزنی صبحونت هم آماده است.
باشه‌ای گفته راه آمده را عقب گرد کرد و برگشت، درِ سرویس بهداشتی که کنار درِ اتاق خودش بود را باز و وارد شد.
مادر صبحانه‌اش را آماده کرده و دوباره مشغول درست کردن ناهارش شد، از دستشویی که خارج شد از روی آویز کنار در حوله‌اش را برداشت و به صورت نمدارش کشید.پشت میز نشسته و مشغول خوردن صبحانه شد. لقمه سوم را که می‌گرفت رو به مادرش پرسید:
- روژین کجاست؟
مادر خورشش را کمی هم زده به طرف پسرش چرخید:
- دوستش زنگ زده داره با اون صحبت می‌کنه.
آهانی گفت و لقمه را در دهانش قرار داد.
- مامان امروز کارهای بابارو خودم انجام میدم ها! زهرا خانم خواست اعتراضی کند که جلوتر از او محکم ادامه حرفش را پیش گرفت.
- اعتراض نداریم، کل هفته از تو جمعه ها از من.
- سلام داداشی جونم.
صدای روژین به بحثشان خاتمه داد، سر برگرداند و جواب سلام خواهرِ دردانه‌اش را داد. روژین روی صندلیِ کنار برادرش نشست، لقمه‌ای از پنیر جلوی او را گرفته و در دهان گذاشت.به صورت خواهرش که نگریست همه چیز دستگیر شد، او را خوب می‌شناخت، مانند کف دست! پدری کرده بود برای خواهرش! لبخندی زده، با ابرویی بالا پریده پرسید:
- چی می‌خوای؟ هان؟
روژین پس از اینکه لقمه او را از دستش قاپید گفت:
- آخه چقدر تو باهوشی داداشی!
سر تکان داد و جرعه‌ای از چای شیرین شده‌اش را خورد، گفت:
- کمتر مغلطه کن، حرفت رو بزن.
روژین لبخند زده، در حالی که نگاهش به دهان برادرش بود جواب داد:
- داداشی، دوستام امشب دارن میرن بیرون، همشون یه پارتنر همراهشونه! ولی من کسی رو ندارم باهاش برم، گفتن هیچکی تنها نباشه! میشه تو باهام بیایی؟اخمی غلیظ ابروانش را بوسه باران کرد، دست از خوردن کشید و گفت:
 - اونوقت پارتنراشون چه نسبتی باهاشون دارن؟ در ضمن یعنی چی تنها نری؟ یعنی دست هرکی رو رسیدی بگیری که فقط بتونی تو جمعشون باشی؟!سپس ابرویی بالا انداخته و ادامه داد:
 - امروز نیستم، باید جایی برم.
این‌بار تا روژین خواست حرفی بزند، مادر پیش‌دستی کرد و گفت:
- برو پسرم، اینا شب می‌خوان برن. تو هم تا شب کارت رو انجام بده. والا این بچه چند روزه جز دانشگاه رفتن پاش رو از خونه خارج نذاشته. دوستاشم چندتاشون رو من میشناسم بچه‌های بدی نیستن!
به مادرش خیره شد، واقعا اگر ساعتی را با خواهرش می‌گذراند چه می‌شد؟ در این چند ماهِ اخیر بخاطر فکر انتقامی که در سر داشت از مادر و خواهرش دور مانده بود.
- دوستات چه ساعت میرن؟
روژین شاد و خوشحال مانند کبوتری به سمت او پرواز کرده گونه‌اش را بوسید و گفت:
- هشت و نیم باید حرکت کنیم. ***
وارد اتاق پدرش شد، جلو رفته روی صندلی کنار تخت او نشست. دسته چروکیده‌اش را در دست گرفت و به سمت لبانش برد.صدای دستگاه تنفس هر روز و شب، هر دقیقه، هر ثانیه در گوشش زنگ می‌خورد. پیر شدن پدر را دیده اما لبخندش را نه! صدایش را نشنیده و رنگ چشمانش را نیز از یاد برده بود.دستش را نوازش گر بر روی موهای کم پشت او کشیده و با یادآوری مسبب این اتفاقات اخمی کرد. دست دیگرش را مشت کرده فشرد.

به چشمان بسته‌ی پدر زل زد و همان‌طور که از چکیدن قطره‌ی اشکش جلوگیری می‌کرد، از بین دندان‌های کلید شده‌اش گفت:
- انتقام این سال‌هارو ازش می‌گیرم بابا، انتقام این حال تو و گذشته سختمون رو می‌گیرم.
قطره اشک بالاخره روی دست چروکیده پدر چکید و ادامه داد:
- پیداش کردم بابا، بالاخره پیداش کردم.
 


پارت پنجاه و یکم 
شانه به شانه هم جلو ‌می‌رفتند در حالی که دسته گل در دست سوگل و شیشه گلاب در دست میلاد بود.
به قبر مادرش رسیدند، بازهم با دیدن اسم او که به طرز زیبایی روی سنگ کنده‌کاری‌شده بود، بغض کرده در کنارش نشست.روی متن شعری که در دل سنگ حک بود دست کشیده قطره‌ای اشک خود را در آغوش سخت سنگ فرو کرد.
میلاد نیز آن سمت قبر نشست، دو انگشت اشاره و میانی‌اش را به یکدیگر چسباند، روی قبر زده و فاتحه‌ای خواند.سوگل هم کار میلاد را تکرار کرده و درهمان‌حال که فاتحه می‌خواند گل‌ها را دانه به دانه از دسته خارج می‌کرد و روی قبر مشکی می‌گذاشت. میلاد فاتحه را که خواند شیشه‌ی گلاب را برداشته، باز کرد و روی قبر ریخت.بوی گلاب که مشام سوگل را به دست گرفت، سربلند کرده تشکری کرد.
- خو‌اهش می‌کنم، کاری نکردم، مادرِ عزیزترینمه!لبخندی روی صورت سوگل نقش بست و میلاد خطاب به سنگ ادامه داد:
- سلام ژیلا خانم خوبید؟ من میلادم. این دخترتون همیشه انقدر کم صحبت می‌کنه یا شانس من الان انقدر کم حرف شده؟
چشمانش را بالا برده و به سوگل نگاه کرد، لبخندش را که دید شیطنت‌بار سری تکان داد و گفت:
- اون که من رو معرفی نمی‌کنه، خودم یه معرفی بزنم. من مجنون دختر خانومتونم، امروزم خواستگاری کردم، به دیده منت قبول کردن.
سوگل همان‌طور که آن سنگ را نوازش می‌کرد و با لبخند به حرف‌های میلاد گوش می‌داد. با خود گفت:
«مامانی؟! اگه بودی می‌دونی چقدر می‌تونستم خوشحال‌تر باشم؟!»
میلاد وقتی سکوت سوگل را دید سربلند کرده و نامش را صدا زد.
- سوگلی؟
از فکر خارج شد و به چشمان جانانش زل زد، لبخندش را انرژی بخشیده و گفت:
- جانم؟!
جانم گفتن سوگل چنان به دل و جان میلاد نشست که دیدن لیلی به جان مجنون! آرامش قلبش در قالب لبخندی روی لبانش نشست و گفت:
- تو نمی‌خوای چیزی بگی؟
شاخه‌ای از گل‌ها را برداشته و شروع به پرپر کردن گلبرگ‌هایش روی قبر مادری کرد که حالا زیر خروارها خاک راحت خوابیده تا کم‌خوابی‌هایی که برای سوگل کشیده بود جبران شود!
در همان حال لبخند غمینی زده و جواب داد:
- بده نمی‌خوام تو بحث دوماد مادر زنیتون دخالت کنم؟
میلاد دستش را روی دست سوگل که شاخهٔ گل درونش بود نشانده گفت:
- تو خودت دلیل این بحثی.
لبخند خبیثی زده ادامه داد:
- پس نبودنت توی این بحث، عین غذای بی‌نمکِ!
از تشبیه میلاد خنده‌اش گرفت، صد البته که او نیز قصدی جز این نداشت. از دیدن خنده عشقش سرخوش شده، به گرمی آفتاب بی‌محلی کرد.
صدای خنده‌اش که پایین آمد به میلاد لبخندی زد و گفت:
- پس‌از اون مردهای شکمو هستی؟!
میلاد دست روی شکمش گذاشته چرخی داد و با لهجه لاتی گفت:
- چی فکر کردی؟ مرد شکمو نباشه که مرد نیست، آشپزی بلدی؟
سوگول شوخی گرایانه چینی به لبانش داد و گفت:
- اما من مرد شکم‌گنده دوست ندارم.
میلاد ابروهای کوتاه و پهنش را بالا داد و پرسید:
- اِ؟!
و با همان لحن قبل ادامه داد:
- ولی خانم خانما، من تو رو خواستم و هنوز هم می‌خوام، توهم چه بخوای چه نخوای برای خودمی!سوگل چشمانش را درشت و لبانش را کج کرده گفت:
- اوه! چه جذبه‌ای!
میلاد دست جلو برده لپ نداشته سوگل را کشید و با لبخندی که چاله‌های دلبر گونه‌هایش را نمایان می‌کرد گفت:
- پس چی فکر کردی؟!
 


پارت پنجاه و دوم
دوباره دست روی قبر مشکی رنگ مادرش گذاشته با چشمان نمین رو به دلربایش گفت:
- میلاد؟! باورت میشه همیشه مادرم رو کنارم حس میکنم؟
مژه‌های بلند میلاد همدیگر را در آغوش کشیده و به سؤال سوگل محکوم کرده است.
- هر وقت که خوشحالم یا ناراحت، فکر می کنم حالم را می فهمم و همپم تو شادیام میخنده و توی غمام اشک میریزه.
شاخه را از دست سوگل گرفته خودش گل پرپر می‌کند، درهمان‌حال با لبخند اطمینان‌بخشی گفت:
- مادرا حتی بعد از مرگشون هم حواسشون به بچه‌هاشون هست، پس وقتی می‌دونی اونم از ناراحتی تو ناراحت می‌شه چرا اجازه میدی چیزی ناراحتت کنه؟
سوگل دست برده گلبرگ‌ها را دورتادور اسم مادرش چید و جواب داد:
- گاهی اوقاتش دست خودم نیست، وقتی به نبودش فکر می‌کنم دلم می‌گیره. دیروز که از نیومدن تو می‌ترسیدم… 
حرفش را که ادامه نداد میلاد گل بی‌گل‌برگ را روی قبر گذاشته دستانش را به آن تکیه داد و رو به سوگل اطمینان‌بخش گفت:
- حاضرم هر کاری بکنم تا دوباره غم سمتت نیاد.
سوگل از حرف میلاد تلخندی زده و دست روی دست گذاشت.
- تو فقط همیشه پیشم باش، تو باشی می‌تونم با غم هم بسازم.
میلاد انگشتانش را زیر دریای چشمان سوگل کشید تا قطره‌ای از آن را به زمین نرسیده پاک کند.
از لمس صورتش توسط دست میلاد چشم رویهم گذاشت. خانمی از بین قبرها گذشته خود را به آن دو می رساند، ظرف حلوایی را جلویشان گرفت و تعارف کرد. سوگل سر پایین انداخته هر کس اشکش را نبیند، میلاد با چاقوی درون ظرف دوتکه حلوا جدا و از زن تشکر کرد.
زن نیز با انگشتانش دو ضربه به قبر ژیلا خانم زده و بعد از انداختن بار کلمات« خدابیامرزتشون» روی دوش هوا از آنجا دور شد. میلاد دانه‌های از حلواها را به سمت سوگل گرفته و پر تمنا گفت:
- من تا روزی که عمر دارم پیشتم، قول می‌دم.
حلوا را از میلاد گرفت و سر تکان داد.***
به محض اینکه به کوچه‌شان رسیدند، سوگل دستی روی داشبرد گذاشت و گفت:
- همین‌جا نگه‌دار میلاد، من از همینجا میرم.
همان طور که فرمان را به درون کوچه می‌چرخاند گفت:
- تعارف نکن‌ها می‌رسونمت در خونه.
به نیم رخ میلاد نگاه کرد، خواهشان گفت:
- نه! لطفاً همینجا پیاده بشم، یه وقت؛ بابام…

منظورش را که متوجه شد همانجا نگه داشته روبه سوگل با لبخند گفت:
- بفرمایید، اینجا خوبه؟
کیفش را به شانه‌اش زده به سمت چپ در برد، تا کشید، بازویش در حصار دست میلاد گرفت، به عقب چرخیده و سوالی نگاهش کرد.
.
- گلت رو یادت رفت.
لبخند زد و بعد از آن شاخه گل را از میلاد گرفت خواست کارش را تکرار کند که با صدای بلند میلاد ترسید و حینی که به عقب برمی‌گشت حینی از سر وهم کشید.
- راستی!
متعجب به صورت کشیده میلاد نظر کرده منتظر ماند تا حرفش را بزند.
- شمارت رو بهم ندادی.
سوگل دندان‌هایش را روی هم فشرد و دستانش را مشت کرد سپس با خنده‌ای مملوء از حرص گفت:
- چرا جیغ میزنی آخه؟! سکته کردم!

میلاد لبخند دندان‌سازی تحولیش داده معذرت خواست، آنگاه سرش را خم کرده با همان لبخند چشمکی زد و گفت:
- حالا شمارت رو بده دیگه!
لبخندی از شوق بخاطر اعمال دلدارش بر لبانش نقش داده گفت:
- یادداشت کن!
میلاد که اعداد را تک‌به‌تک در گوشی می‌کند به سمت سوگل چرخید و با لبخندی می‌پرسد:
- می‌تونی حدس بزنی چی سیوت می‌کنم؟
سوگل شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خوب، سوگل دیگه!
چیزی درگوشی تایپ کرده بعد از پایان کارش آن را به سمت سوگل چرخاند.از دیدن نام سیو شده، احساس غرور کرد، کسی را داشت که بیش از همه او را دوست بدارد! دستش را جلو برد، گوشی را از میلاد گرفت و نگاهی به صورت دلدارش آویخته، با لبخند پرسید:
- باوانِم؟
میلاد آرنجش را به فرمان تکیه داد و با ملاطفت پاسخ گفت:
- آره، سوگل تو به روح من جون میدی. تو مثل خونی هستی که رگهامو گرم میکنه، تو... من باهربار دیدن تو یه جون به جونام اضافه میشه. تو مثل یه جیگرگوشه به قلب من نشستی!  باورت می‌شه تا چه توی دل و جون من رخنه کردی؟!
سوگل نیز حینی که او حرف میزد تنها با لبخندی فرح بخش نگاهش می‌کرد.
- تو برای من به منزله ریشه برای گیاهی!
- ریشه؟!
میلاد سرتکان داده به سوگلِ حیران و اطراف نگاهی انداخت، کوچه بخاطر گرمای هوا خلوت بود. ادامه داد:
- همونطور که اگر ریشه یه گیاه بپوسه و بژمرده شود، ساقه و برگاش هم سریعاً از بین میره. اگر تویه روز برای من نباشی من می‌میرم. آخه تو جون منی!
سوگل نفسی که درحال ورود به ریه هایش بود را رها کرد و با اخم تصنعی به میلاد زل زد. میلاد به اخم محبوب دلش لبخندی زده دست روی قلب خود گذاشت، به رنگ چشمان سوگل که در نور آفتاب روشن تر بنظر می رسید نگاه کرد. سوگل نیز به طبع از میلاد اخمش را از مهمانسرایش جدا کرده و لبانش را به وجود لبخند مبارک گرداند.
- سوگلم تو، از نه ماه پیش چنان به قلب، روح و جون من نفوذ کردی که انگاری خودِ خودِ قلبم شدی.
میلاد از عشقش می‌گفت و لبخند سوگل کلمه به کلمه عریض‌تر می‌شد، میلاد ضربه‌ای به سینه‌اش زده و ادامه داد:
- این‌جای من بدون حضور تو دیگر نمی‌زنه، وایمیسته. تویی که دلیل زدن این یه تیکه گوشت شدی.
دستش را از روی قلبش برداشته و بر دست سوگل که روی کیفش بود، گذاشت. لبخندش را بقا بخشیده، خیره به برق اشک درون دیده سوگل ادامه داد:
- تو همه کسم شدی، تمام داروندارم. من حاضرم دنیا رو بدم ولی تو کنارم باشی.
در این لحظه ماشینی که بی شباهت به ماشین بنیامین نبود از کنارشان عبور کرده و وارد کوچه شد، سوگل ترسید، اگر واقعا بنیامین بوده باشد چه؟ اگر او بود و متوجه سوگل شده بود می‌ایستاد، حتما همینطور است!
بعد از مکثی کوتاه سوگل اشکش را پاک کرد و دوباره به میلاد توجه کرد، موسیقی خنده میلاد پرده نازک درون گوش دلداده‌اش را در آغوش گرفته ادامه داد:
- خیلی کلمه‌ی قشنگیه مگه نه؟ تموم این حرف‌ها رو توی خودش جا داده. تو باوان منی سوگلم.
سمع سوگل با عاشقانه‌های میلاد به وجد آمده وچشمانش باری دیگر پذیرای اشک شدند.
 

ویرایش شده توسط mmmahdis

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...