رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت بیست و چهارم

بنظر داشتم موفق می‌شدم چرا که انگار بدنم ظرفیتش رو افزایش داده بود، پس گذاشتم لب‌هام با طرح زدن لبخندِ پیروزمندانه روی خودشون جشن بگیرن. ولی زهی خیال باطل!

با شنیدن صدای چکه‌چکه چشم‌هام با وحشت گشوده شدن. با حالتی بین انجماد و خشک شدگی به شیشه‌های خیس از بارون اتوبوس زل زدم. 

خدایا متشکرم چون فقط کمبود همین رو داشتم؛ فقط حضور تیم بدبخت‌کُنت کم بود که سریعاً وارد به عملشون کردی. دقیقاً چندین دقیقه بود که داشتم خودم رو زجر می‌دادم تا جلوی این لعنتی‌ها رو بگیرم و تو با صدای قطره‌های بارون بدنم رو تحریک به بیرون‌روی کردی و همه‌ی تلاشم هدر شد. واقعاً ممنونم ازت! 

لب‌هام رو روی هم فشردم و با نفرت بارون رو زیر نظر بُرنده‌ی نگاهم گرفتم. از توی چشم‌هام آتیش بیرون می‌زد و اگه این شیشه‌ی نحس بین من و اون قطراتِ قاتلِ آبروی من وجود نداشت، همه‌شون رو بخار می‌کردن.

 مردم عاشق بارون بودن و حینش صحنه‌های عاشقانه‌ رقم می‌زدن و من.. البته شاید من هم داشتم صحنه‌ی رمانتیک می‌ساختم. فقط معشوقه‌ی من آبروی من بود و نمی‌خواستم اون رو به شل شدگی مثانه و روده‌م ببازم.

البته من هم همیشه شیفته‌ی بارون بودم و هر بهار زیر قطراتش آهنگ می‌خوندم و می‌رقصیدم؛ قبلاً، ولی الان شکل دشمنِ خونی من در اومده بود و داشت زجرم می‌داد. خدایا کجایی که ببینی بارون هم بهم خیانت کرد!

توی همین تفکرات غرق بودم که راننده ترمز زد و پشت بندش درها باز شدن.

توی جام جهیدم، با دست‌های بسته‌م دست سرباز رو‌ گرفتم و دوئیدم. و سربازی که با بهت و وحشت دنبالم می‌کرد.

- دستشویی! دستشویی! منو ببر دستشویی!

سرباز دیلاق‌قد که متوجه بحرانی بودن اوضاع شده بود، به سرعتش افزود. و اینبار من بودم که دنبالش می‌تاختم. با تمام سرعت گام پشت گام می‌ذاشتم؛ مثل یوزی که داشت به قرار دعوای دعوت شده‌ش با کفتارها می‌رفت.

اصلاً چیزی جز توالت برام مهم نبود، پس فقط می‌دوئیدم. عاقبت وارد ساختمانی شدیم و بعد از کلی پیچ و خم دادن و راهرو به راهرو شدن، بالاخره به جایی که شبیه به سرویس بهداشتی به نظر می‌رسید، رسیدیم.

سرباز خیلی فرز دست‌هام رو از حصار دستبند آزاد ساخت. مچم بین انگشت‌هاش گرفتار بود، بلافاصله با شوق دستش رو توی سینه‌ش پرتاب کردم و با توجه به شکل روی تابلوها وارد بخش زنانه شدم. دو زن جوان جلوی آینه داشتن به خودشون رژ می‌مالیدن. با دیدن من توی آینه چشم‌هاشون توی کاسه گرد شد و جیغ‌های کر کنندشون گوش‌هام رو خراشید.

اوه، فکر کنم یادم رفته بود که الان مذکر شدم. یکی از اون‌ها که با دیدنم رژش رو تا روی چونه‌ش کشیده بود، به سمتم یورش آورد، ولی پیش از درگیری عقب‌گرد کردم و از سرویس خارج شدم.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت بیست و پنجم

سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج می‌شدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت.

نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم.

در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیه‌ش رو چه باید می‌کردم؟ صورتم داشت ذوب می‌شد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم.

من نه بلد بودم و نه خجالت اجازه‌ی رها شدن از دست ادرار رو بهم می‌داد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش می‌دادم؟ باید می‌نشستم یا می‌ایستادم؟

پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیده‌ها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده!

دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه.

لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیه‌م، لعنت به زنیکه‌ی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مردتیکه‌ی عفت‌گیر، لعنت به مرتیکه‌ی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکه‌ی بازجو، لعنت به سرسره‌ی عمل، لعنت به مرتیکه‌ی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همه‌ی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن.

عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم، کردم. طبق شنیده‌هام هدف‌گیری توی این‌ کار مهم بود اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه.

و من بودم و مایع اسیدی و ید‌دار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم می‌چکید. درسته! از روی موهام می‌چکید و از روی پیشونی‌م، ابروهام، پلک‌هام، چشم‌هام، مژه‌هام، گونه‌هام، بینی‌م، لب‌هام و چونه‌م جاری می‌شد و قطره‌قطره روی پیراهنم می‌ریخت. 

و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تمام توان و قوای وجودم ازت تشکر می‌کنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردن‌های اون تیم بدبخت‌کُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تک‌تکشون رو می‌شکونم.

و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این‌ کارها با شیلنگ دستشویی دوش‌ گرفتم.

و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کار‌ها لباس‌هام رو با مایع دستشویی شستم.

و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباس‌های خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت بیست و ششم

یادش بخیر، قدیم‌ها وقتی جوجه نوجوان بودم همیشه فکر می‌کردم به عنوان دانش آموز توی مدرسه مورد ظلم و ستم قرار گرفتم، اما خدا خیرشون بده اون زمان حداقل بین فیزیک و حسابان یه زنگ تفریح می‌ذاشتن، این‌جا از این خبرها نبود. 

یا حتی وقتی جوجه جوانی دانشجو شدم، گاهی اوقات توی یه روز دوتا امتحان برامون برنامه ریزی می‌کردن، اما خدا خیرشون بده اون موقع حداقل بین دو تا آزمون چند ساعتی وقفه ایجاد می‌کردن، این‌جا از این خبرها نبود.

این‌جا من از وقتی که چشم باز کرده بودم؛ شوک پشت شوک بود که به صدجا از بدنم فرو می‌رفت، توی زمین به هیچ عنوان اینجوری نبود. 

بیخیالِ نقدهام، با چشم‌هایی بی فروغ و لباس‌هایی که به جای چشم‌هام می‌گریستن از سرویس خارج شدم. و بعد از هر قدمم که زمین از اشک لباس‌هام خیس می‌شد!

بغض توی گلوم مثل تیکه سنگ‌های ریز و درشت به نظر می‌رسید که روی هم انباشته شده بودن و نه اجازه‌ی تنفس می‌دادن و نه اجازه‌ی خرد شدن. این بغض شکستنی نبود، فقط به مرور زمان می‌شد فرسایشش داد.

دو دستم رو مشت کردم، مچ دست‌هام رو به چسبوندم و جلوی سرباز گرفتم. بی تفاوت به نگاه ناباور و صورت پهن شده از بهتش، گردنم رو چرخوندم.

و از گوشه‌ی چشم به سرویس چشم دوختم. با دیدن تابلویی که روش «سرویس‌های کثافت‌زایی» نوشته شده بود، انگار جریان از مغز تاریکم عبور کرد. و این اولین بار بود که توی این دنیا از ته دل می‌خندیدم و چشم‌هام برق می‌زد.

تابلوی زنان و مردان هم کم از اون نداشت؛ روی تابلویی که شکلک سیبیل داشت «خواهران» نوشته شده بود و روی تابلویی که شکلک لب‌های قرمز داشت «برادران».

قبل از ورودم انقدر شرایطم اضطراری بود که متوجه هیچ سه نشده بودم.

به قدری قهقهه زدم که چشم‌هام اشک توی خودشون جوشوندن. سرویس‌های کثافت‌زایی واقعاً بی‌نظیر و شاهکار توی ذهنم به نظر می‌رسید. چون بر خلاف اسمش تمیز بود؛ به قدری که موزاییک‌هاش برق می‌زدن، انگار که در و دیوارش رو با لیس تمیز کرده باشن. و تنها کثافتی که اون لحظه اون‌جا حضور داشت من بودم با اون حادثه‌ی یُدی. البته به عنوان ضمیمه، کره‌ی زمین هم سرویس‌های بهداشتی‌ش واقعا بهداشتی بودن، به ویژه بخش بانوانش.

با زده شدن دستبند به خودم اومدم و گردنم رو سرجای اولش برگردوندم. 

- چرا لباسات خشکن؟

خشک؟ حتماً منظورش خیس بود. چهره‌ای اخم‌آلود به خودم گرفتم. چه دلیلی داشت به این سوالش، پاسخ زننده‌م رو ارائه کنم؟ پس قضیه رو پیچ دادم.

- برمی‌گردیم کلانتری؟

- نچ، می‌ریم نارهِت.

نِ، آ، رِ، هِ، تِ که بالعکسش تِ، هِ، رِ، آ، نِ می‌شد و به عبارتی؛ تهران! چی؟ تهران؟ 

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت بیست و هفتم

علامت سوالی به بزرگی مجسمه‌ی آزادی توی ذهنم ساخته شد. 

- چرا باید بریم اونجا؟ 

نگاه مبهوتش رو بهم دوخت.

- چند دهه‌ای می‌شه که زندانای ناریا تعطیل شدن. و ناریا در عوض اومده یکی از شهراشو تبدیل به زندان کرده؛ یعنی نارهِت الان یه زندانه.

فقط یه زندان توی این کشور وجود داشت؟ اون هم نه یه زندان معمولی، بلکه زندانی به بزرگی یه شهر. اون هم نه یه شهر معمولی، بلکه شهری به بزرگی تهرانِ زمین.

- هوا گرمه، با این لباسای خشکت گرما نمی‌خوری؟

با انزجار نگاهم رو ازش پس گرفتم. مرتیکه‌ی وارونه با این ادبیات وارون‌ زده‌‌تر از خودش داشت روی مخم رژه می‌رفت. 

سرباز زمانی که دید اهمیتی به نگرانی‌ش ندادم، با اکراه بازوم رو گرفت. هرچند کینه‌ای بود، چون تقریباً چنگ زد یا میشه گفت نیشگون گرفت.

زمین رو می‌‌پاییدم و قدم جای قدم‌های سرباز می‌ذاشتم. با توجه به فضای اطراف، داخل فرودگاه بودیم. و بالاخره به حضور سربازها و زندانی‌های دیگه رسیدیم. 

همگی با چشم‌هایی ریز شده لباس‌هام رو برانداز می‌کردن، باید هم بهت می‌زدشون. آخه کدوم احمقی توی این هوای سرد خودش رو تبدیل به موش آب کشیده می‌کنه، جز من؟ 

زندانی‌ها دستبند به دست، داخل سالن انتظار، روی صندلی نشسته بودن. به اجبار سرباز، سمت چپِ زندانی‌ای که لباسش هم‌رنگ من بود، نشستم. 

با اکراه کمی روی صندلی جابجا شد، انگار که مایل نبود خیس بشه. لب برچیده نگاهم رو از چهره‌ی خوش ریش و جذابش گرفتم. حیف که جوان رعنا و زیبایی بود وگرنه صورتش رو له می‌کردم. البته وعده‌هام باد هوا بودن وگرنه بی‌عفت‌گر رو تا قصد کشت کتک می‌‌زدم و حالا اون جای من نشسته بود.

اما نمی‌شد بدون اعمال تلافی به سبک خودم به حرکت زشتش عقب نشینی کنم، پس تا جای ممکن زاویه‌ی بین دو پام رو افزایش دادم تا پارچه‌ی خیس شلوارم بهش نزدیک‌تر بشه. 

اون هم لنگ‌های بلندش رو به سمت راست خم کرد تا خدای نکرده شلوارش با زانوی خیسم کوچیک‌ترین برخوردی نداشته باشه.

لبخندی روی لبم نشوندم. حقا که هیچ‌وقت قرار نبود بالغ بشم، حتی توی این وضعیت هم دلم تلافی‌های بچگانه می‌خواست.

لبخند از روی صورتم پرکشید. آهی از روی افسوس سر دادم و سپس چشم‌هام رو بستم. خدایا ببین به کجا رسیدم، کاش کمی دلت به حال من می‌سوخت، فقط یکم!

هر چه بیشتر زمان سپری می‌شد، هوا سردتر می‌شد و من دست کمی از مجسمه‌های یخی نداشتم. با اون لباس‌های خیسِ توی تنم هم به لرز افتاده بودم و دندون‌هام پی در پی به هم می‌خوردن.

و کم‌کم آب بینی‌م هم رقیق شد و آبشار راه انداخت. برای زدودنش آستینم رو مدام روی سوراخ‌های بینی‌م می‌کشیدم و زیر لب فحش نثار این دنیا و تغییر جنسیت می‌کردم، چون وضعیت کثافت الانم زیر سر این‌ها بود.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت بیست و هشتم

مثل گله‌ی گوسفندهایی که به صف و روی پاهای خودشون سوار نیسان می‌شن و مقصدِ کشتارگاه و قصابی رو به پیش می‌گیرن، ما هم به صف و روی پاهای خودمون از مراحل گذشتیم و سوار هواپیما شدیم.

جز زندانی و سرباز چیزی به چشم نمی‌خورد. کل صندلی‌های هواپیما توسط زندانی‌هایی با لباس‌های زرد، سبز، آبی و بنفش و سربازهایی با لباس‌های سیاه اشغال شده بودن.

هم سمت راست و هم سمت چپِ هواپیما ردیف‌ها سه صندلی داشتن. و من از بخت خوبم مثل همبرگرِ بینِ دوتا نون، روی صندلی وسط گرفتار بودم. سمت پنجره سربازی جدید نشسته بود و سمت راهرو، همان زندانی خوش ریش.

و هر حرکت کوچیک مساوی بود با برخورد غیر عمدی با یکی از این دو. و نکته‌ی غیرقابل تحمل بوی زننده‌ی عرقِ سرباز بود. عوضی فکر کنم یه سال لباس‌هاش رو نشسته بود چون بوی گندش با این دماغ و بویایی از کار افتاده‌م هم به مشامم می‌رسید.

با لپ‌هایی باد شده که از بابت زندانی کردن عق‌هام توی دهنم بود، خودم و گردنم رو به سمت مخالف سرباز مایل کردم. و این موجب شد که سرم روی شونه‌ی خوش ریش قرار بگیره. از گردنش رایحه‌ی خوش‌بویی می‌اومد، جوری که عطرش لبخندی محو رو روی لب‌هام طرح زد.

- چیکار می‌کنی؟

لحن یخناکش احتمال این رو می‌داد که صاحبش شخصی اتوکشیده‌ و فوق خشک‌رفتار باشه.

حینی که بینی‌م رو بالا می‌کشیدم با چشم‌هایی که از بوی عطر گردنش بیشتر از پیش‌تر سرمستِ خواب می‌شدم، زمزمه کردم.

- سربازه بوی عرق میده ولی از تو بوی عطر میاد.

چشم‌هام داشت بسته می‌شد که عوضی شونه‌ش رو بالا داد. انقدر حرکتش شدت داشت که سرم پرتاب شد. 

مظلومانه و با ناراحتی لب برچیدم و دست‌ به سینه شدم؛ این رفتار رسمش بود اون هم با یه آدم مریض الحال؟ عوضی ظالم!

سرمای لعنتی این وسط قوز بالای قوز بود. و یه قوز بالاتر از اون آب بینی‌م بود که هر ثانیه به بیرون فواره می‌زد. 

با انجماد و فوران سرماخوردگی از بینی‌م درگیر بودم که با صدای خوش ریش به خودم اومدم. 

- بگیر!

نگاهم رو به دست‌های بسته و منتظرش دوختم. توی یه دستش بسته‌ی دستمال کاغذی جیبی و ماسک بود و توی دست دیگه‌ش یه پتوی مسافرتی. و نگاهش که به روبرو بود و دست‌هاش که به سمت من بودن!

ابروهام بالا پریدن. اتوکشیده، خشک‌رفتار، ظالم ولی مهربان؟ به نظر می‌رسید شخصیت دو قطبی‌ای داشته باشه.

برخلاف افکارم لبخندی زدم و محترمانه هر دو رو از دستش چنگ زدم. شخصیتش به خودش مرتبط بود و من فقط باید بابت لطفش تشکر می‌کردم.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت بیست و نهم

- سپاس که به فکرم بودین!

با حفظ حالت یخناکش پاسخش رو به روحیه‌م کوبید.

- لباس خیس؛ احتمال هیپوترمی ۷۰ درصد. آب بینی؛ احتمال تشدید بیماری ۸۵ درصد. پتو؛ کاهش احتمال هیپوترمی تا ۳۰ درصد. دستمال کاغذی دعانویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۲۰ درصد. ماسک دعا نویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۷۰ درصد و..

لب‌هاش رو روی هم فشرد، گردنش رو به سمتم چرخوند و نگاه سرد و غیرقابل نفوذش رو بهم دوخت. و بالاخره تیر خلاصی از دهنش پرتاب شد.

- و استفاده‌ی هر سه به صورت همزمان؛ کاهش انتشار ویروس به من ۹۰ درصد. 

سپس بدون هیچ تغییری روی حالات صورتش، سر چرخوند.

و من که با دهنی نیمه باز و چهره‌ای پهن شده از بهت، نگاهم روی نیم‌رخش قفل بود. و آب لعنتی بینی‌م که بی وقت تا بالای لبم پایین اومده بود. سریع با دستمال زدودمش و بلافاصله با ماسک بنفش رنگ، بینی و دهنم رو پوشوندم.

- هیپوترمی چیه؟

پتوی بنفش رو روی خودم کشیدم و منتظر خیره‌ش شدم. چند ثانیه‌ای گذشت تا بالاخره جوابم رو داد.

- هیپوترمی کاهش دمای بدن به زیر ۳۵ درجه‌ی سانتیگراده. علائم: لرز، گیجی کندی و در مراحل پیشرفته و حاد به آغوش کشیدن من، سپس طرد شدن از سوی من و در نهایت به آغوش گرفتن سربازی که بوی عرق می‌ده.

و دوباره منِ بهت زده و پلک‌ زدن‌های از روی تعجبم با دهنی نیمه باز.

احساسم به من می‌گفت من با این آدمیزاد آشنایی دیرینه دارم ولیکن به خاطر نمی‌آوردم که کجا دیدمش. 

چشم‌هام رو ریز کردم و حینی که پوست لب پایینی‌م رو می‌جوئیدم، موشکافانه به نیم‌رخ خوش ریش خیره می‌نگریستم. نگاهم روی نقطه‌ای از صورتش بود و حواسم توی ذهنم.

پس از کمی تأمل عاقبت به یاد آوردم. اون شبیهِ هوش مصنوعی بود، چت‌جی‌بی‌تی و یا حتی دیپ‌سیک! دقیقا مثل اون‌ها حرف می‌زد. جوری که انگار کره‌ی زمین از روی خوش ریش اون‌ها رو ساخته بودن.

این بشری که روبروی من نشسته بود شبیه اشخاصی بود که من به جاشون دانشگاه می‌رفتم، چون عملاً تمام کارهای درسی‌م رو هوش‌های مصنوعی انجام می‌دادن، نه من!

زیر ماسک خندیدم؛ اون اتوکشیده‌، خشک‌رفتار، ظالم، مهربون و رباتِ هوشمند بود!

چند دقیقه‌ که گذشت سرم حسابی سنگینی می‌کرد و روی گردنم راست نمی‌ایستاد. چشم‌هام هم دیگه تحمل باز موندن رو نداشتن، پس تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم.

و لحظه‌ی آخرِ پیش از به خواب رفتنم، سرم روی شونه‌ی خوش ریش فرود اومد.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی‌ام

با حس اینکه قلبم از توی قفسه‌ی سینه‌م به گلوم کوچ کرده، هراسان چشم‌هام رو گشودم. حس می‌کردم بدنم داره از خودم خارج می‌شه.

بعد از چند لحظه متوجه شدم هواپیما در حال فروده. گردنم به قدری خشک شده بود که نمی‌تونستم تکونش بدم؛ دقیقاً مثل یه تیکه چوب بی جان.

- آی گردنم! وای!

چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و یک آن با نگاه غیرقابل نفوذ خوش ریش چشم تو چشم شدم. نگاهم توی نگاه پر از دشنامش قفل و سرم روی شونه‌‌ی پهنش بود.

حالا فهمیدم چرا نگاهش پر از فحشه. لب گزیدم و تلاش بر بالا بردن سرم کردم، ولیکن نشد؛ گردنم خشک بود و تلاش بی فایده. احتمالاً چند ساعت توی اون حالت لعنتی مونده بود. 

آب دهنم رو قورت داده و دست‌های بسته‌م رو به سمت سرم بردم. از موهای کوتاه شده‌م گرفتم و گردنم رو راست کردم.

صدای فریادِ خفه شده توی گلوم آزاد شد. بی صدا عربده می‌زدم و تلاش بر این داشتم گردن خشک و خفته‌م رو با ماساژ بیدار کنم، اما با دست‌های بسته‌م چنین چیزی ممکن نبود.

پس اجازه دادم گلوم بی صدا به فریاد زدنش ادامه بده و چشم‌هام بگرین. گردنم روی شونه‌ی سمتِ چپم سقوط کرده بود و من که از درد مدام دولا و راست می‌شدم!

توی درد غرق بودم که ناگهان دست‌هایی گرم روی گردنم نشستن. و دست‌هایی فروتن که گردنم رو به باد ماساژ گرفتند!

اشک‌هام بند اومدن و بغضی از مهربانی ناجی توی گلوم ریشه زد. و مسیر دست‌ها که به خوش ریش ختم می‌شد. باورم نمی‌شد که اون در حال کمک رسانی دوباره به من باشه. 

تا اینجا شخصیتش مخالف حالات صورتش به نظر می‌رسید. با اینکه توی چشم‌هاش مهری نداشت اما یقیناً وجودش پر از مهربونی بود.

لبخندی دردناک روی صورتم شکل گرفت؛ اون، خوش‌ ریش، واقعاً آدم خوش قلبی بود.

تا وقتی که هواپیما کاملاً از حرکت بی حرکت شد گردنم رو ماساژ داد. و دردی که کاملاً از بین رفت!

حینی که کمربند دورم رو باز می‌کردم، گردنم رو یکبار به سمت شونه‌ی راستم و یکبار به سمت شونه‌ی چپم مایل کردم. و صدای تقِ شکستن دردِ استخون‌های گردنم که روحم رو پرانرژی کرد.

خوش ریش ایستاد تا مثل بقیه از هواپیما خارج شه. گوشه‌ی پیراهنش رو گرفتم تا بایسته.

متوقف شد و به سمتم چرخید. از پایین هم خوش چهره بود. ماسکم رو پایین کشیدم و لبخندی روی لب‌هام نشوندم.

- می‌دونم که اگه سپاسگذار باشم ممکنه با درصد بازی بخوای خودت رو دلیل قرار بدی ولی خب سپاس!

گوشه‌ی چپِ لبش کمی بالا رفت؛ شبیه لبخند بود، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی.

- دستت بشکنه‌ای نیازی نیست، اولین باره که منطقم به حسم پیروز شد و به کسی کمک کردم.

از داخلِ گلوی پر بغضم، قهقهه خودش رو به بیرون شلیک کرد. شنیدنِ تشکرِ وارونه از دهن مردی مثل اون، حقیقتاً خیلی بامزه بود.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و یکم

و در آخر همگی مثل گوسفندهایی که با بازیگوشی از نیسان پیاده می‌شن و مسیرِ کشتارگاه رو به پیش می‌گیرن، از فرودگاه خارج شدیم و پیاده توی مسیرِ زندان، به حرکت افتادیم.

و گویی نزدیک بود که داشتیم بدون هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای قدم برمی‌داشتیم.

و باز هم احساس یه همبرگر رو داشتم که بین دو تا نون گرفتار شده؛ البته همه‌ی زندانی‌ها مثل من توی یه صف بودن و از هر دو طرف سربازی محاصره‌شون کرده بود.

و من آخرین نفر بودم و نفر جلوییِ من خوش ریش بود. انقدر قدِ بلندی داشت که به جلو هیچ‌گونه دیدی نداشتم. قدم به زور تا مابین دو کتفش می‌رسید و کمر پهنش تنها منظره‌ی قابل دید برای چشم‌های من بود.

بالاخره به ساختمانی رسیدیم؛ دیوار‌هایی نیمه بلند و قرمزی داشت. 

با رسیدن ما، درهای سیاه رنگش گشوده شدن و همگی به ترتیب پا توی زندان گذاشتن. اما من و دو سربازِ محافظم ایستاده بودیم، که قطع به یقین اون دو منتظرم بودن و تنها فرد متوقف شده من بودم.

من بودم که با دهنی نیمه باز به تابلوهای مشکی متصل شده روی سر در زندان، زل زده و می‌نگریستم. «تنها زندانِ مرکزی ناریا؛ نارهت» که این چندان غیرقابل هضم به نظر نمی‌رسید.

چیزی که قابل هضم نبود تابلوی شعاریِ «شهروندان نیمز باید گرگ باشند، چرا که بره‌ها دریده می‌شوند، زندان نارهِت مکانی برای اصلاح بره‌ها و پرورش گرگ» بود.

اطلاعی از اینکه چند دقیقه محوِ شعار روی سر درِ زندان داشته‌م ندارم، اما در آخر وقتی پاهام از روی زمین فاصله گرفتن و جسمم غیر عمداً و توسطِ غیر خودم به حرکت افتاد، به خودم اومدم. در سکوت، سرباز‌ها از دو بازوهام گرفته بودنم و من رو با خودشون می‌بردن.

عاقبت وارد زندان شدیم و حینی که من در تلاش برای هضم شعارِ دیده شده داشتم، مرحله به مرحله به زندانی تلقی شدن، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم.

ابتدا پس از باز کردن دستبند داخل اتاقکی وادار به عریان شدنم کردن و سپس بعد از بازرسی بدنی کوفتی که موجب آب شدن چند کیلو از گوشت‌های نداشته‌ی بدنم شد، بقچه‌ی جدیدی توی بغلم انداختن.

بقچه‌ای متشکل از لباس؛ لباس زیر و فرم بنفش رنگی که تفاوتش با قبلی شماره‌ی زندانی بود که روی سینه‌ی چپم هک شده بود.

عدد نحس ۲۶ به تنهایی هم می‌تونست زندگی من رو به سایش بکشونه، اما عوضی از جفتِ دوقلوش نیز دعوت کرده بود تا باهم این بلا رو سرِ منِ بخت برگشته بیارن. و عدد ۶۲۲۶ روی پیراهنم با تمام وجودش پوزخندی روی تنِ رقمیِ خودش نشونده بود و حرصم می‌داد.

حینی که بخشِ عدد دار پیراهنم رو چنگ زده بودم و بین دست‌هام پوزخندش رو خفه می‌کردم، چمدون بنفش رنگی که حاوی نمی‌دونم‌ها بود به دست گرفتم.

با چشم‌هایی ریز شده، موشکافانه به چمدون می‌نگریستم تا درونش رو کشف کنم، ولی غیرممکن بود و قطعاً دیوانه شده بودم.

گرفتار چنین درگیری‌های ذهنی‌ای بودم که یک آن با دردی که توی گردنم پیچید روی زمین سقوط کردم. و چشم‌هام که بسته شدن و درودی برای بیهوشی فرستادن!

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و دوم

با احساس درد شدیدی که مدام از توی گردنم به سرم و شونه‌هام منتقل می‌شد و بازمی‌گشت، توی جام نشستم.

گردنم تیر می‌کشید. دست چپم رو روی گردنم گذاشتم و حینی که ماساژش می‌دادم، پلک از روی پلک برداشتم.

هر چه تاری دیدم از بین می‌رفت، اطراف واضح‌تر می‌شد. و سه جفت چشم توی قاب‌های پیر و میانسال و جوان که منتظر به من زل زده بودن.

آب دهنم رو قورت دادم و کمی ازشون فاصله گرفتم. 

- چه بد که بعد یه شب کامل بالآخره مرده! 

به شخصی که این حرف رو زده بود خیره شدم. همان جفت چشم‌های جوان بود؛ پسره‌ی عوضی با اون لحن زدنش که شبیه احمق‌ها بود داشت راجع به مرگم اظهار نظر می‌کرد.

البته شاید هم ادبیات وارونی بود، در هر صورت مهم نیست.

اخم آلود خودم رو روی زمین تخته‌ای و قهوه‌ی رنگ کشیدم تا عاقبت به گوشه‌ی دیوار رسیدم. توی بخش سه گوش دیوار جای گرفتم و با حفظ اخم توی صورتم، دست‌هام رو دور زانوهام حلقه کردم.

زندانی‌ها هم که دیدن اهمیتی به هیچ‌کدوم ندادم، هر کدوم پی کار خودشون رو گرفتن و متفرق شدن.

با اخم و دزدکی مشغول به کنکاش اطراف شدم. توی چرخش دوم مردمک‌هام، چشم‌هام روی شخصی آشنا قفل شد.

خوش ریش؟ اون هم سلولی من بود؟ پناه بر سرنوشت! البته سرنوشت نه؛ بلکه بازی سیاه روزگارِ زندگی من!

گره اخم‌هام باز شدن. خوش ریش با تای ابرویی بالا رفته نگاهم می‌کرد. هنوز هم چشم‌هاش غیرقابل نفوذ و پر از هیچی بودن. 

یعنی بقیه‌ی افراد اینجا هم می‌تونستن مثل اون قلبی سرشار از مهر داشته باشن؟ آیا اون‌ها هم مثل من قربانی بودن؟

که حضور من در این سلول این رو ثابت می‌کرد، اون‌ها هم قربانی بودن! اما اعتماد کردن به این زودی جایز نبود. در عرض یه دقیقه به اون قاچاقچی اعتماد کردم و در عرض سی ثانیه با چاقوش من رو روانه‌ی این وارونه‌آباد کرد، پس باید با عجولیت می‌جنگیدم.

یک آن هر سه‌ی اون‌ها جلوم نشستن. خوش ریش هم بعد از خطاب شدنش توسط پیرمرد به اون‌ها پیوست.

همگی روی چهره‌هاشون لبخندی به پهنای صورت‌هاشون بود، جز خوش ریش که خنثی نگاهم می‌کرد.

آب دهنم رو قورت دادم. فرد میانسالِ تپل اندام لب از روی لب برداشت.

- ماها ناراحتیم از اینکه بعد از یه شب و روزِ کامل مُردی، من غُرگو هستم و از دیدنت بدبختم!

با چشم‌هایی درشت شده بهش زل زده بودم. اصلاً و ابداً توانایی هضم کلماتش رو نداشتم. و شوک بعدی، پیرمردی که شبیه افراد عرفانی بود، اون هم لب از روی لب برداشت.

- من چاکرا هستم. ناراحتم که حالت بده الان و اینو بدون نفرین من همیشه پشت تو هم خواهد بود.

چشم‌هام دیگه گنجایش اون همه کلمه‌ی متضاد با لحن و لبخند مهربونشون رو نداشت. اما پسر جوان که حالا چهره‌ش از همگی معصوم‌تر به نظر می‌رسید لب از روی لب برداشت.

- قصدم دوزتی نیست و می‌خوام دژمنت باشم. عم لقبم.. هم.. لُپ لُپه.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و سوم

دیگه از مرز تعجب به مرز سکته تغییر موضع داده بودم. با صورتی که از بهت مثل سفره پهن شده بود، به دستِ منتظر لُپ‌لُپ نگریستم. قصدش دست دادن بود؟

دست راستم رو به سمت دستش بردم و نوک انگشت‌هاش رو به آرامی فشردم. نمی‌دونم چرا دلم نمی‌خواست معصومیت چهره‌ش رو ضایع کنم. کودکانه خندید و دستش رو عقب کشید. 

ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. با اینکه دریغ از یه کلمه که از جملاتشون متوجه شده باشم، اما توی چشم‌هاشون چیز بدی به دیده نمی‌رسید.

- احتمال زنده شدنت با توجه به ضربه‌ای که خوردی ۵۹ درصد بود ولی تو با ۴۱ درصد بهش غلبه کردی و مردی. و با توجه به شخصیتم لقبم درصد هستش.

با شنیدن صدا و معارفه‌ی خوش ریش، سرم به سمتش چرخیده بود و حالا داشتم قهقهه می‌زدم. 

نگاهم به چشم‌های منتظرشون افتاد، خنده رو کافی دونستم. روی چهار زانو نشستم و حینی که لبخندی روی صورتم نقش می‌زدم لب از روی لب برداشتم.

- من هم از دیدنتون خوشحالم.

یک آن چهره‌ی همگی به جز درصد توی هم رفت. حرف اشتباهی زده بودم؟ وای نه، ادبیات اینجا وارونه بود! و آسمانِ چشم‌هاشون، که غم توی هرکدوم به پرواز در اومده بود.

باید این وضعیت رو جمع می‌کردم چون در غیر این صورت زندگی ۲ ساله‌م به سایش می‌رفت.

- م.. من بیماری روانی دارم. همه چی برام وارونه‌س. پس از دستم نارا... یعنی خوشحال نشید.

و لپ‌لپ که در کسری از ثانیه دوباره لبخندی روی چهره‌ی معصومش طرح زد. 

- یعنی باید وارونک صدات کنیم؟

به زور لبخندی دست و پا شکسته به چهره زدم و صورتم رو به نشانه‌ی تأیید تکان دادم.

با لبخند از من فاصله گرفتن و هرکدوم پی کار خودشون برگشتن. تنها کسی که در حضورم نشسته بود خوش ریش بود یا همان درصد!

دست به سینه و با ابروهایی توی هم پیچیده موشکافانه بررسی‌م می‌کرد. تای ابروش رو بالا داد.

- تو واقعا بیماری روانی داری؟ 

سرم رو به نشانه‌ی تأیید به سمت بالا و پایین هدایت کردم. یک آن روی زمینِ چوبی خودش رو سر داد و فاصله بینمون رو از بین برد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو روبروی قفسه‌ی سینه‌م گرفت.

و من که حینی کشیدم و سرم رو عقب بردم. قلبم به قدری تند می‌زد که قفسه‌ی سینه‌‌ی خائنم احتمالاً این رو نشون درصد می‌داد.

با نفس‌هایی حبس شده، بهش زل زده بودم. اون عوضی هم دست به ریش داشت به عدد روی پیراهنم نگاه می‌کرد.

- ۶۲ هُممم.. ۲۶ هُممم.. آهان! میشه گفت این اعداد وارونه دارن بیماری روانی تو رو نشون می‌دن.

خنده‌م گرفت اما شرم و عصبانیت کف گرگی‌ای روی پیشانی‌ش خوابوند. درصد که احتمال این حرکت رو از جانب من محال می‌دونست، به علت زوری که برای هل دادنش خرج کرده بودم پخش زمین شد.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و چهارم

سه روز از ورودم به سلول گذشته بود. سلولی که اتاقش مربعی و بزرگ بود و زمینی چوبی و دیوارهایی به رنگ سبز داشت.

البته به عنوان ضمیمه؛ دیوارها سبز خالص نبودن و روی هر دیوار چندین گرگ وجود داشت که با وحشی‌گری به نحوی یه گوسفند بیچاره رو دریده بودن.

و خونریزی گوسفندها که توی هنرِ هنرمند به چشم می‌خورد، هربار من رو از ترس می‌لرزوند.

قطع به یقین داستان این دکوراسیون و این طراحی‌های روی دیوار به شعارِ سر درِ زندان ربط صد درصدی داشت.

توی این سه روز نحس حتی یکبار هم دستشویی نرفته بودم. حتی از اسم سرویس بهداشتی هم می‌ترسیدم چه رسد به اقدام برای دیدن دوباره‌ش.

مردم از ارتفاع و اقیانوس و نمی‌دونم از تاریکی هراس داشتن و من از دستشویی و دستشویی کردن. حتی توی تروما داشتن و فوبیا هم خدا و تیم بدبخت‌کنش بهم رحم نکرده بودن.

جوری قضیه‌ی اون لحظه‌ی کذایی توی فرودگاه، توی سرویس بهداشتی روی روحیه‌م تأثیر منفی گذاشته بود که توی این سه روز، در کل سه جرعه آب نوشیده و ۹ دونه لوبیا خورده بودم.

توی این سه روز پس از لحظه‌ی معارفه با هیچکس حرفی نزده بودم چون می‌دونستم هنوز هم با ادبیات وارونه‌ی این کره‌ی لعنتی کنار نیومده‌م. و می دونستم جمله سازی‌هام با زبان زمینی، به دشمن تراشی ختم می‌شه.

حتی نمی‌تونستم برای مشکلم از کسی درخواست کمک کنم، چون جنسیتم لو می‌رفت و اعدام می‌شدم. 

و حالا پشت به همه، توی جای همیشگی‌م، مقابل سه گوشه‌ی دیوار نشسته بودم و دست راستم رو لرزون روی دست چپم گرفته بودم.

و دست راستی که چاقویی تیز و برنده‌ای رو لای انگشت‌هاش فشرده بود! و بله قصدم خودکشی بود!

چون دیگه تحمل گرسنگی و تشنگی رو نداشتم. چون الان روده و مثانه‌م دیگه کِشِش و گنجایش نگه داشتن مایعات و جامدات دفعی رو نداشتن. 

چون رژیم گرفتن که برای دوری از دستشویی رفتن بود هم با شکست مواجه شده بود، حتی با اینکه فقط و فقط ۳ جرعه آب و ۹ دونه لوبیا خورده بودم! 

بغضم شکست و قطرات اشکِ چشم‌هام روی دست چپم فرود اومدن. من فقط دو گزینه داشتم؛ یا رفتن به دستشویی یا مردن. دستشویی رفتن حقیرانه بود و مردن برای دستشویی نرفتن حقیرانه‌تر.

اشک می‌ریختم و بی صدا عربده می‌زدم. با عزمی جزم شده و جزمی عزم شده، بالاخره جرعتم رو به خرج دادم. اما درست لحظه‌ای که چاقو رو روی دستم می‌فشردم صدای خمیازه‌‌ای کشیده و بلند توی مغزم پیچید.

سرم رو چرخوندم و اطراف رو بررسی کردم اما هیچ شخصی کنارم نبود. شاید لحظات آخری دیوانه هم شده بودم و توهم هم می‌زدم.

ـ «داری چیکار میکنی؟»

اشک‌هام بند اومدن و نفس‌هام توی سینه حبس شدن. صدای من بود؛ صدایِ سابقِ من! صدای من بود؛ صدای دخترانه‌ی من! صدای من بود؛ داشت بین دو نمیکره‌های مغزم پژواک می‌شد!

با بهت زمزمه کردم.

- ت.. ت.. ت.. تو کی هستی؟ 

صدای جیغش گوش‌هام رو خراشید.

- «من عقلتم احمق!»

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و پنجم

به سکسکه افتاده بودم. و لب‌هایی که بدون اجازه‌ی منِ صاحب‌نظر بهت زده زمزمه کردن.

- هع.. نمی‌فهمم.. هع.. چی میگی!

و به گفته‌ی خودش، عقل، که دوباره با صدای عزیزِ سابقم لحن جیغناکش رو به کار برد.

- «اگه می‌فهمیدی که من بودی زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق.»

زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق؟ اون واقعاً عقل بود؟ اگه عقل بود چرا انقدر فحاشی می‌کرد؟ بی ادب عوضی به من انگ احمق بودن زد.

روی پیشانی‌م اخم طرح زدم.

- تا الان کدوم دَرَکی هع.. سیر می‌کردی، برگرد همون جا! هع ری!

و صدای خنده‌ی جیغناکش که پر از خشم بود. آخ که با صدای سابق قشنگم داشت گوش‌هام رو می‌خراشید عوضی!

- «آخه زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق تو اگه از من استفاده می‌کردی که انقد گرد و خاک نمی‌گرفتم، هرچی خودمو می‌تکونم بازم پر از خاکم. اصن خودت بگو توی ۲۱ سال زندگیت شد یبار از منِ عقل استفاده کنی؟»

چشم‌هام رو توی کاسه به سمت بالا بردم و حینی که لب زیرینم رو می‌گزیدم به فکر فرو رفتم. حقیقتاً حق با اون بود، وگرنه الان توی این نقطه قرار نداشتم. اما باز هم حق نداشت به من توهین کنه، حالا می‌خواست عقل باشه یا مغز!

- «بیا تحویل بگیر! خودتم می‌دونی بین فکر کردن و تصمیم گرفتنت فقط ۳۰ ثانیه توقفه.»

یک آن خیمازه‌ای طولانی کشید و خسته ادامه داد.

- «اه، این مغزت منو عاصی کرده میگه معده و روده رو داری آزار میدی. اصلاً  این چاقو چیه تو دستت؟»

آب دهنم رو قورت دادم. اون، به گفته‌ی خودش عقل اما از نظر من صدای فحاش مغزم، توی ذهنم شخصیتِ ترسناکی به نظر می‌اومد اما من همچنان مصمم و بی صدا لب زدم.

- هع.. می‌خوام بمیرم!

و دوباره صدای جیغش که بین نیم‌کره‌های مغزم پژواک شد. از تیزی صدا چشم‌هام رو بستم و پلک‌هام رو محکم به هم فشردم.

- «چرا می‌خوای بمیری؟ چون یه بار رو صورتت ادرار کردی؟»

بین بغض و سکسکه خنده‌م گرفت. وای که چقدر حقیرانه بود! خودم رو کنترل کرده و به جای قهقهه آهی کشیدم. عوضی داشت با صدای سابقم پا روی آبروی من بینِ اعضای بدنم می‌ذاشت.

- «اصلا بر فرض مثال خودکشی کردی و مردی، بگو خب!»

با چشم‌هایی ریز شده به دیوار خیره شدم، انگار که عقل مقابلم نشسته باشه. 

- هع.. خب؟

- «خب زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق اگه روی اعلامیه‌ت نوشتن مرگ بر اثر خودکشی و علتشو هم ضمیمه کردن چی؟»

بلند و بالا حینی کشیدم. و از ترس و تصور اون لحظه سکسکه‌م بند اومد.

- «پاشو دختر خوب، پاشو برو دستشویی بعدشم بشین غذاتو بخور. تو که منو بیدار نکردی، تهش خودم بیدار شدم اومدم به دادت برسم.»

دست به سینه نشستم و مثل کودکی خردسال با لجبازی لب برچیدم. و صورتم رو از چهره‌ی ساخته‌ی ذهنم از عقل، که مقابلم نشسته بود دزدیدم.

- نوموخام! می‌خوام بمیرم! به تو هم ربطی نداره اصن!

- «ببین ۲۱ سال نخوابیدم تو این کله‌ی گنجیشکی تو که تهش بخاطر دسشویی بمیرم، پامیشی یا توی بدنت علیهت شورش کنم؟»

چاقویی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم.

- نوچ!

جیغناک خشمش رو غرید.

- « پامیشی یا یکار کنم چشمات بیفتن تو کاسه‌ی دستات؟»

- ناع!

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و ششم

عقل نفس عمیقی کشید و زیر لب فحشی نثارم کرد. کم‌کم داشت خنده‌م می‌گرفت چرا که از بحث و‌ جدلِ پیش از مرگم با عقل، داشتم نهایت لذت رو می‌بردم.

- « اگه بهت بگم قراره چیکارا برای نجاتت بکنم، حرفمو گوش میدی؟»

ناخودآگاه پوزخندی، گوشه‌ی چپِ لب‌هام رو به گونه‌م منگنه زد.

- مامانمم مثل تو با لحن مهربون گولم می‌زد ولی وقتی حرفشو گوش می‌کردم کتک می‌خوردم.

صدای خنده‌ی ملیح و محو صدایِ عقل توی کاسه‌ی سرم پیچید.

- «نه واقعاً می‌خوام کمکت کنم این دنیا رو بشناسی تا بتونی راه برگشتو پیدا کنی.»

تای ابروی راستم بالا پرید. برگشت؟ یعنی ممکن بود این خواب لعنتی تمام بشه؟ 

- چجوری؟ 

- «عرضم به حضورت که ابتدا به عنوان مترجم دست به کار می‌شم تا بتونی با بقیه ارتباط بگیری. و به بعدش رو اوم! بعدش بعد از شناخت این وارونه‌آباد ممکن می‌شه. لبخند ملیح و پلک زدن عشوه‌ای.»

- اگه از امتحانم بگذری لطف می‌کنم اجازه می‌دم کمکم کنی!

صدای «چ» گفتن پر از بهتش رو شنیدم.

- «تا دو دیقه‌ی پیش از نینی بودن فقط پستونکت کم بود... اع می‌گم مای‌بیبی هم خوبه‌ها! می‌خوای خودتو پوشک کنی تا دستشویی نری؟»

حینی که از روی حرص لب‌هام رو مثل ماهی باز و بسته می‌کردم، چاقو رو از روی زمین چنگ زدم.

و دوباره صدای جیغناکش که کلِ فضای داخلی سرم رو خراشید.

- «خیلی خب احمق سلاحتو بزار زمین!»

لبخندی کج و پیروزمندانه روی لب‌هام نشست. گویی ناجی از غیب رسیده بود و حتی شیوه‌ی رام کردنش رو هم بلد بودم. حالا من نوکر عقل بودم یا عقل نوکر من؟

و دوباره صدای جیغناکش!

- «من ابداً نوکرت نمی‌شم. اصلاً بیا برای ارتباط و یاری قرارداد ببندیم.»

دستی به چونه‌م کشیدم. توافق؟ شاید می‌تونست بینمون برقرار شه.

- بسیار خب! بند یک: هیچکس نوکر دیگری نیست.

و صدای عقل که اینبار رضایت درونش موج می‌زد.

- «خب همین بند کافیه! اما خب شرطم برای آزموده شدنم رفتنت به دستشوییه چون مثانه‌ت هر لحظه داره لبریز و لبریزتر می‌شه.»

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و هفتم

تا اون لحظه به دنیای وارون و آدم‌های وارون زده‌ی سلول پشت کرده بودم. اما انگار و بالاخره با حضور عقل، شاید داشتم عاقل می‌شدم.

- «قبول کن بدون من چیزی کم بود.»

- بند دو: وقتی دارم مونولوگ می‌گم سکوت کن.

صدای عقل قطع شد و قلبم با اون حرفم رنجید. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم، من باید مونولوگ می‌گفتم تا مغزم فرمان به انجام می‌داد.

و بعد از سه روز که تخمِ تنهایی رو شکستم و بیرون جهیدم. توی جام چرخیدم و به سلول و هم سلولی‌ها خیره شدم. همگی توی یه صف نشسته و با نگرانی زلِ نگاهشون رو به من دوخته بودن.

- «فکر کنم فکر می‌کنن دیوونه‌ای.»

حق با عقل بود. قطع به یقین سخن گفتنم رو با خودم شنیده بودن، در غیر این صورت این واکنش از سوی هر چهار نفرشون غیرطبیعی به نظر می‌رسید.

- «به جای این خزعبلات ذهنی برو دسشویی اه، روده خودشو کشت!»

آب دهنم رو قورت دادم و با قدم‌هایی لرزون به سمتِ اتاقک سرویس‌های بهداشتی رفتم.

و توقف‌های چند لحظه‌یم پس از هر گام ظرفیتِ عقل رو به چالش می‌کشید. به قدری که لهجه‌ش از فارسی روان به ترکی غلیظ رسیده بود.

- «د برو دیجه، بابا برو دیجه، ریخت!»

و من که پشتِ در دستشویی منجمد شده بودم و به هرچیزی فکر می‌کردم جز وارد شدن.

- عقل! می‌گم من به پیشنهادت فکر کردم به نظرم پوشک خیلی ایده‌ی بدی هم به نظ...

با صدای عربده‌ی عقل توی ذهنم، جمله‌م به پایان نرسید. بلافاصله با حالت دستوری غرید.

- «ساناز! تو الان تو یه قدمی پیروزی هستی، می‌خوای جا بزنی؟»

حقا که عقل بود، چیزی از احساس سرش نمی‌شد. درسته، من توی یه قدمی پیروزی بودم، ولی در مقابل چی؟ دستشویی؟ باید از خجالت می‌مردم اما چنین جمله‌ای نمی‌شنیدم.

باید به این وضعیت لعنتی پایان می‌دادم. پس دست‌هام رو مشت کرده و مصمم در رو گشودم.

با دیدن شیلنگ اخم‌هام توی هم رفت. سینه ستبر کرده و وارد شدم. سپس در رو پشت سرم بستم. من می‌تونستم! من با همه‌ چیزِ این دنیا کنار نیامده بودم که دستشویی به من پیروز شه.

این لحظات توی سرویس سخت‌ترین لحظاتِ زندگیِ بعد از بهوش اومدنم بود. ولی من بالاخره انجامش داده بودم؛ هرچند با های‌های گریه‌ و عربده‌های بی صدا. اما بالاخره انجامش داده بودم!

- «نچ نچ نچ! ببین چه بلایی صورتش آورده، انقدر غذا نخوردی لبات سفید و پوست پوست شدن.»

انگار حواسِ عقل به منِ داخل آینه جمع شده بود. پس من هم حینی که دست‌هام رو می‌شستم توی آینه به چشم‌های گود افتاده‌م زل زدم که ای کاش نمی‌زدم! چرا که توی آینه موجودی زشت و کریح به من زل بود. 

درسته اون یه سوسک قهوه‌ای مایل به سیاه بود که پشت سرم، روی دیوار ایستاده بود.

شیر آب رو بستم و دست‌هام رو شسته یا نشسته با لباسم خشک کردم. سپس بعد از انجام این مراحل جیغ کشان از دستشویی خارج شدم.

- «چی شد؟ چرا جیغ می‌زنی؟»

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و هشتم

اما من از ترس زبونم بند اومده بود. دیهان با چشم‌هایی نگران به سمتم دوئید. 

- چی شده مادر؟

پشت سرش سنگر گرفتم و لرزان و تیکه تیکه ابراز اتفاق کردم.

- حَ.. حَ حشره! سوسک!

دیهان متعجب واکنش نشان داد.

- حشره؟ منظورت پروانه‌ی سفید داخل سرویسه؟

با خارج شدن این جمله از دهنش خودم رو با نومیدی روی زمین پرتاب کردم. از درون داشتم زار می‌زدم، زار! آخه کجای اون کریح الجسم پروانه بود؟ کجاش سفید بود؟

- «عالیه! عالی! سوسک تقریباً سیاه اینجا پروانه‌ی سفید نامیده می‌شه! ساناز خدا لعنتت کنه که از دنیای موازیم شانس نیوردی، هاهاهاها»

دستم رو با با بی حالی بالا آوردم تا روی سرم بکوبم و صدای خنده‌ی زنیکه، عقل رو خفه کنم، اما تهش که چی؟ خودم دردم نمی‌گرفت؟

و بالاخره صدای لپ‌لپ خنده‌ی عقل خائن رو قطع کرد.

- وارونک حالت بده؟

لحن معصومش پر از نگرانی بود. توی جام نشستم و نگاه دردناکم رو بهش دوختم. روی زانوهاش خم شده و حینی که طره موی فرِ سرش رو دور انگشتش می‌پیچید، خیره‌م بود. 

لب برچیدم و سرم رو تکون دادم.

- اون پروانه رو من گذاژتم اونجا، ولی بَرِژ می‌دارم.

-« خدایا چقدر این پسره گوگولی و معصوم و ناز نازیه»

حق با مغز بود، لپ‌لپ جوانی لاغر بود، قدی متوسط داشت و از چشم‌های درشت و معصومش، مظلومیت می‌ریخت. لبخندی زدم. 

- «کاندید شماره‌ی اول برای یادگیری زبان نیمز لپ‌لپه و کاندید بعدی درصد. چون چاکرا و دیهان مسن و پیرن باعث بی احترامی می‌شه»

سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم و طی حرکتی سریع و السیر دست لپ‌لپ رو گرفتم. و از تمام قوام استفاده کردم تا لپ‌لپ رو تا جایی که درصد نشسته بود، روی زمین سر بدم.

- چیکار می‌کنی وارونک؟

صدای لپ‌لپ بود که من رو مخاطب قرار می‌داد.

- یه نمایش کوتاهه، تو هم یکی از بازیگرای اصلی‌ای.

بالاخره نزد درصد رسیدیم. لپ‌لپ رو وادار کردم مثل درصد چهار دست و پا و صاف بشینه.

- خب این نمایش به من زبان وارونه رو، یعنی زبان نیمز رو یاد می‌ده.

درصد دست به سینه نشسته بود.

- طبق آمار تو سه شبِ پیش ضربه‌ای روی پیشونی من نشوندی و از اون بابت احتمال اینکه من الان توی این نمایش بازی کنم فقط و فقط ۱ درصده!

توی لحنش رگه‌هایی از دلخوری دیده می‌شد.

- «ساناز نیومده چیکار کردی با این جوون رعنا و جذاب؟ کاش خارج از زندان می‌دیدمش و یه دل نه صد دل عاشقش می‌شدم»

بی توجه به خزعبلات عقل توجهم رو به درصد دوختم؛ البته حقیقت رو می‌گفت، درصد قابلیت عشق ورزیدن رو داشت.

گذشته از اون موارد، مگه من مقصر بودم؟ اون پا توی حریم شخصی من گذاشته بود، نه من. باید به نحوی آگاهش می‌کردم که مقصرِ کار اون لحظه‌م شخصی جز خودش نبود!

روی زمین مقابلش نشستم. طی حرکتی خودم رو روی زمین سر دادم و فاصله‌ی بینمون رو از بین بردم. به سمتش خم شدم و برای اینکه هم قدش بشم، یقه‌ش رو گرفتم. 

خودم رو بالا کشیدم و صورتم رو مقابل صورتش گرفتم. چشم‌هام رو ریز کرده و توی نگاه شوک زده‌ش خیره شدم. و مردمک‌های چشم‌هاش که می‌لرزیدن.

-«ساناز! نکن! فاصله بگیر! قلبت داره تند می‌زنه!»

اما جیغ‌جیغ عقل هم جلودارم نبود.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت سی و نهم

و بالاخره صورتِ غیرِ خنثای درصد مشاهده شد؛ ابروهاش رو به هم گره زد و شوکناک جویای علت شد.

- چیکار می‌کنی؟ 

نفس عمیقی کشیدم تا قلبِ خائن رو آروم کنم. حینی که نگاهم روی مردمک‌های لرزونش محفوظ بود، زمزمه کردم.

- اون لحظه تو از مرزا عبور کردی و پا توی حریم شخصی من گذاشتی. الانم مثل اون لحظه‌ی من دلت می‌خواد اونجوری واکنش نشون بدی!

برخلاف تصورم، لبخندی روی لبش نشست؛ لبخندی که آشکار بودنش تنها ۱۵ درصد بود.

دست‌هاش رو بالا آورد و انگشت‌هاش رو دور مچ‌هام حلقه زد. سپس با آرامش دست‌هام رو به رها کردن یقه‌ش دعوت کرد. و پس از اون از شونه‌هام گرفت و من رو روی زمین نشوند. 

و در طول همه‌ی اون لحظات قلبِ من توی گلوم نبض می‌زد. 

- «از روی استرس و اضطراب بود عزیزم!»

لحن عقل گول زننده بود، انگار می‌خواست من رو گمراه کنه.

- «نه! وقتی می‌گم از استرسه بگو چشم!»

اما از نظر من هیچ از روی اضطراب هم نبود. خب درصد بسیار شبیه به شخصی بود که همیشه توی تصوراتم باهاش زندگی می‌کردم.

صدای عقل به افکارم قیچی زد.

- «یکم پیش بدنتو توی دستشویی ندیدی؟ ساناز تو در حال حاضر پسری و اون هم پسره! غیرممکنه! و احتمال اینکه واقعا پسر باشه ۵۰ درصده!»

من دختری توی جسم پسرانه اسیر بودم و احتمال اینکه اون دختری در کالبد پسرانه باشه هم، ۵۰ درصد بود؟

با خوردن سلقمه از سوی لپ‌لپ به خودم اومدم. 

- وارونک درصد با توئه ها!

لب‌هام رو روی فشردم و بغ کرده به درصد گوش سپردم.

- خب طبق آمار تو به ۷۰ درصد از زبان نیمز ناآشنایی و من و لپ‌لپ توی نمایش شرکت می‌کنیم تا بتونی با ما ارتباط بگیری. اما احتمال پیروزی ۹۰ درصده که در اون صورت من روش جدید و فشرده‌تری رو برات ارائه می‌کنم.

صدای متفکر عقل بلافاصله بعد از اتمام جمله‌ی درصد به گوشم رسید.

- «ساناز تنها کسی که می‌تونه کمک کنه تا این دنیا رو بشناسی درصده، اون مغز قابل ستایشی داره.»

روی زمین سر خوردم تا از هر دو فاصله گرفته باشم. سرم رو به سمت لپ‌لپ چرخوندم.

- لپ لپ تو نقش زن رو داری.

نگاهم رو از صورت شکوفا شده از لبخند لپ‌لپ گرفتم و گردنم رو به سوی درصد هدایت کردم.

- درصد تو هم نقش یه مرد رو بازی می‌کنی.

تای ابروی درصد بالا رفت؛ انگار که مشکلی در میان باشد.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت چهلم

لپ‌لپ مدام دست به ریش‌‌های نداشته‌ش می‌کشید و تاب به سیبیل‌های نداشته‌ش می‌داد. از حرکاتش داشت خنده‌م می‌گرفت. 

نگاهم رو به درصد دوختم، پارچه‌ای رو برداشته و مثل روسری دور سرش گره زده بود. با دیدن چهره‌ی ریش‌دارش که با حجاب مسخره به نظر می‌رسید، لب‌هام رو روی هم فشردم تا مبادا قهقهه بزنم.

با صدایی که رگه‌هایی از خنده‌ی سرکوب شده توش موج می‌زد گفتم:

- دیدار، احوالپرسی، معارفه و غیره!

درصد لب‌هاش رو غنچه کرد و سپس صداش به گوش رسید.

- یک، دو، سه؛ پایان!

- «چی؟ پایان یعنی شروع؟»

حینی که شانه بالا می‌نداختم، گوشه‌ی لب‌هام رو به نشانه‌ی ندونستن به پایین مایل کردم.

بعد از شنیدن پایان، لپ‌لپ توی نقشش فرو رفت و ژست مردی لوتی رو به خودش گرفت. سپس دستش رو به سمت درصد گرفت و با صدایی کلفت شده گفت:

- بدرود! افتخار دژمنی نمی‌دین؟

- «درود؟ افتخار دوستی نمی‌دین؟»

چشم‌هام از جملات لپ‌لپ و ترجمه‌های عقل گرد شدن. درصد دستش رو با ناز به سمت لپ‌لپ برد و با لحنی پر از عشوه و صدایی تقلید شده و نازک پاسخش رو داد.

- بدرود! چرا که بله! من درصد هستم.

- «درود؟ چرا که نه؟ من درصد هستم؟»

عقل با صدایی شکاک، هر جمله رو با لحنی سوالی ترجمه می‌کرد.

- منم لپ‌ل... اه زَرحال ژدم وارونک!

- «منم لپ‌ل.. اه خسته شدم وارونک؟»

با دهنی نیمه باز به لپ‌لپ که لب برچیده و دست به سینه، روی زمین نشسته بود خیره شدم. هنوز حتی از پنج دقیقه هم از لحظه آغاز نگذشته بود. 

- «اه می‌دونستم! با توجه به رنگ لباس زردش و ESFP بودنش و صد البته شخصیت کودکانه و معصومش نمی‌تونه زیاد کمکون کنه.»

اگه اون شخصیت کودکانه و معصومی داشت، پس چرا از بازی و نمایش لذت نبرد؟

- «مگه زمینه؟ نیمزه ها احمق! شاید بچه‌های اینجا عادتای دیگه‌ای دارن!»

شانه‌ای بالا انداختم. لپ‌لپ خودش رو روی زمین سرد داد و از ما دور شد. درصد هم پارچه رو از روی سرش برداشت و به خودِ سابقش بازگشت. سپس گلوش رو صاف کرد و با لحنی آماری روحیه‌م رو مورد هدف قرار داد.

- با توجه به گفته‌ی سابقم، تو با احتمال ۹۰ درصدی پیروز شدی اما من بهت کمک می‌کنم. 

آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. لپ‌لپ عوضی! اما دلم نمی‌اومد بیشتر از اون دشنام نثارش کنم، دیواری به نام معصومیت دور تا دور خودش داشت و این مانع می‌شد.

- با توجه به اینکه تو بیماری روانی وارونگی داری، من باید تو رو بشناسم تا تو بتونی من، یعنی زبان نیمز رو بشناسی. اینجوری احتمال شکست ۸۵ درصده و احتمال پیروزی ۱۵ درصد.

- «اینجوری احتمال پیروزی ۸۵ درصده؟ و احتمال شکست ۱۵ درصد؟ اه لعنت بهت ساناز ۲۱ سال تو ناز و نعمت خوابیدم که بعدش اینجوری ازم کار بکشی، نیم‌سوز شدم زنیکه!»

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت چهل و یکم

دو انگشت اشاره‌م رو روی شقیقه‌هام گذاشتم و فشردم. داشتم دیوانه می‌شدم! روانم داشت ساییده می‌شد! دلم می‌خواست عربده بِکشم و خودم رو بُکشم.

- «تو غلط کردی خودکشی کنی زنیکه!»

بی توجه به جیغ‌جیغ عقل نفسی عمیق کشیدم و نگاه خسته‌م رو به درصد دوختم. داشت با تای ابروی بالا رفته براندازم می‌کرد.

- می‌شه تو زبون من رو یاد بگیری؟ 

- «چی؟! ساناز زده به سرت، خدایا! (جیغ)»

و درصد که دستش رو روی چونه‌ش گذاشته بود، پی در پی روی ریش‌هاش می‌کشید و موشکافانه نگاهم می‌کرد.

نمی‌خواستم این دنیا رو بشناسم، بلکه می‌خواستم این دنیا من رو بشناسه! نمی‌خواستم زبانِ این سلول رو یاد بگیرم، بلکه می‌خواستم هم‌سلولی‌هام زبان من رو یاد بگیرن!

- بسیار خب! تو از اولش هم توی کامپیوتر مغزم ارور بودی. شاید بتونم نگاهی به کد نویسی‌ت بندازم و زبان جدید برنامه نویسی یاد بگیرم.

- «ها؟»

خودم هم دست کمی از عقل نداشتم، من فقط تیری توی هوا انداخته بودم و درصد.. اون واقعاً پیشنهادم رو پذیرفت! اون هم توی کمتر از یه دقیقه! خدایا پس تیم بدبخت‌کُنت کجاست؟ توی ترافیک گیر کرده؟

- «می‌گم ساناز این یارو بهت به عنوان معمای برنامه نویسی نگاه میکنه و تو قلبت براش می‌تپه، هاهاها!»

فکر کنم خدا عقل من رو توی تیم بدبخت‌کُنش استخدام کرده بود. عوضی همه‌ش به من تیکه می‌نداخت.

لب از روی لب برداشتم تا درصد رو مخاطب قرار بدم اما با دیدن چاکرا که بر‌خاست و روی نقطه‌ی مرکزی سلول نشست جمله‌‌م توی دهنم اسیر ماند.

خدایا نه! باز هم این پیرمرد می‌خواست مدیتیشن کنه و اشک من رو دربیاره. چاکرا پیرمردی خیلی مسن ولی قبراق بود. یه رده سبزی INFJ با شخصیتی عرفانی و چهره‌ای شبیه به زال.

این پیرمرد هر روز، ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب مدیتیشن می‌کرد؛ اما نه مدیتیشن زمینی، بلکه مدیتیشن معکوس برای بستن چاکراهاش.

- «یعنی چی؟ یعنی می‌خواد چاکراهاشو ببنده تا آدم بدی بشه؟»

حینی که چهار زانو، کنار درصد جای می‌گرفتم سرم رو به نشانه‌ی تایید تکان دادم.

و چاکرا که چهار زانو نشسته بود. همچنین آرنج‌هاش رو تا کرده و دست‌هاش رو به سمت هوا گرفته بود. و انگشت‌هاش که همه بسته بودن جز انگشت وسط. 

-« این انگشت وسط بی ادبی زمین نیست مگه؟»

و دوباره سر تکان دادن من برای تایید.

ویرایش شده توسط Yammakh

پارت چهل و دوم

چاکرا پلک روی پلک گذاشت و صداش پس از نفس عمیقش توی سلول پیچید.

- چاکرای تاج قفل شو که این دنیا معنویت نمی‌خواهد.

نفس عمیقی دیگری کشید و ادامه داد.

- چاکرای چشم سوم قفل شو تا خرافات سیستم این دنیا را ببینم.

دوباره دم گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد.

- چاکرای گلو قفل شو تا چیزی که این دنیا می‌خواهد را بگویم.

و نفس عمیق دیگر.

- چاکرای قلب قفل شو که این دنیا سنگدل می‌پسندد.

جوشش اشک رو توی چشم‌هام حس کردم.

- چاکرای شبکه‌ی خورشیدی قفل شو تا من چیزی که این دنیا می‌خواهد را انجام دهم.

لب‌هام رو روی هم فشردم تا اشک‌هام روی صورتم نریزن.

- چاکرای خاجی قفل شو تا منحرفی نیمز پسند باشم.

چاکرا گلوش رو صاف کرد تا صداش نلرزه.

- چاکرای ریشه قفل شو تا شاید من وجود نداشته باشم.

خیسی چشم‌هام رو با انگشت خشک کردم.

- «برای همین انگشت وسط نشون میده؟ تا خدا با قفل کردن چاکراهاش تنبیهش کنه؟»

قطع به یقین عقل داشت درست تحلیل می‌کرد. چاکرا شبیه به آدم‌های خارج از زندان نبود، یعنی هیچ‌ یک از این هم‌سلولی‌ها شبیه به آدمیزادنماهای خارج از زندان نبودن.

حس می‌کردم زندانِ نیمز پر از آدم‌های خوب زمینی‌ست.

- «می‌دونستی داری گریه میکنی؟»

بهت زده چشم‌هام رو زدودم. و نگاه درصد که روی چهره‌ی خیسم قفل بود.

- چرا داری می‌خندی؟

- «این دیگه حتماً اینه؛ چرا داری گریه می‌کنی؟»

لب‌هام رو روی هم فشردم و به سمتش چرخیدم.

- توی کد نویسی من به این کار می‌گن گریه.

ابروهاش بالا پریدن. از کنار پاش دفترچه‌ای برداشت و گشودش. سپس توی یکی از صفحات چیزی نوشت. 

- «وارونک، ینی زاناس منظورم سانازه! می‌گم من دیدم چیزی بنویسه ولی خودکارش جوهر نداشت، تو چی؟»

درصد که صورت جمع شده از تعجبم رو دید، لبخندی ۱۰ درصدی روی لب‌هاش نشوند.

- من همه چیز رو توی ذهنم ثبت می‌کنم و احتمال اینکه چیزی رو فراموش کنم ۰ درصده.

- «چقد از خود راضیه، ولی مغزش رو ستایش می‌کنم!»

همه چیز رو به درک سپردم و بیخیالِ هر چیزی بحث رو تغییر دادم.

- خب جناب درصد برنامه‌ت برای شناخت من چیه؟ 

ویرایش شده توسط Yammakh

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...