رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: خرابکاران دهه هشتادی

نویسنده: ساحل رستگار | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: اجتماعی

خلاصه:،خانه ما، محله، ما مدرسه ما و خود ما همه باهم تصمیماتی گرفتیم که تا سالها در کنج ذهن ما ثبت شد و این خود «ما» بودیم که اینهمه اشتباه کردیم و تقاص دادیم!

رمان درباره دختری به اسم سوگل هست‌ که سه تا خواهر دیگه هم داره و به شدت از هم متنفرن! داستان از اونجایی شروع میشه که سوگل ناخواسته چیزی رو می‌بینه که نباید ببینه و می‌فهمه که بین مدارس دخترونه و پسرونه مواد پخش می‌کنن. سوگل هم که خیلی فضول و لجبازه و می‌خواد از همه چی سر در بیاره...

  • هانیه پروین عنوان را به رمان خرابکاران دهه هشتادی | ساحل رستگار کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مالک

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

دستمو دراز کردمو مربا رو برداشتم و لای نون گذاشتم

بعدم بهش خامه اضافه کردم و چپوندم تو دهنم و

چایی رو سر کشیدم بلافاصله استکانو کوبوندم رو میز و

به سرعت بلند شدم و کیفمو از رو مبل چنگ زدم و

همونطور که داشتم کفشامو میپوشیدم با داد گفتم:

 

_مامان من رفتم خدافظ

 

و از خونه زدم بیرون و زیر لب مدادم با خودم میگفتم دیرم شد بازم دیرم

 

 شد مدرسه مون فاصله زیادی نداشت یعنی دوتا کوچه اونورتر مدرسه

 

 فاطمه الزهرا بود که دوره دوم متوسطه داخلش درس میخوندن و کنارشم

 

 مدرسه نرجسیه بود ک دوره اول متوسطه داخلش درس میخوندن

 

امروز تنها باید میرفتم چون آیلار مریض شده بود و رابعه هم که با سرویس

 

 میرفت با ایلار یه سال تفاوت سنی داشتم اما به خاطر اینکه مامانم

 

 نمیخواست کلاس اول رو تنهایی برم نزاشت یه سال برم مدرسه بعد هم که

 

 ایلار به سنی رسید که بره مدرسه دوتامون رو ثبت نام کرد و اینجوری شد

 

 که ما از کلاس اول تا الان که پایه دهمیم کنار هم باشیم بماند که چقدر

 

 باهم سر کلاس دعوامیکنیم و اصلا از هم دیگه خوشمون نمیاد رابعه هم

 

 ۴سال از من کوچیکتر بود و الان پایه هفتم بود و همیچین دشمن خونی بنده یعنی 

خیلی دهن لق بود برای همین هیچ وقت نشد مثل دوتا ابجی ده دقیقه بدون

 

 دعوا حرف بزنیم یه ابجی بزرگتر هم دارم به اسم مارال پشت کنکوریه و

 

 کلا شب تا صبح سرش تو گوشیه و اصلا اینده اش براش مهم نیس 

 

 

ما چهار تا خواهریم که بشدت از همدیگه متنفریم 

 

از خیابون رد شدم و به در مدرسه رسیدم همین که میخواستم داخل شم

 

 چشمم به اونور کوچه افتاد که دوتا پسر دبیرستانی داشتن یه کارایی

 

 میکردن یکیشون بسته سفید رنگی از داخل کیفش در اورد و داد به اون

 

 یکی اونم بسته پولی که همراه داشت رو به اون یکی داد و خیلی زود از

 

 اونجا دور شدن شونه ای بالا انداختم و داخل مدرسه شدم 

 

آورم آروم از جلوی دفتر رد شدم و لبخندی از سر ذوق زدم و همین که

 

 میخواستم داخل کلاس شم دستی رو شونم قرار گرفت بعد صدای نکره ی

 خانم حسینی رو شنیدم: 

 

_به به ببین کی اینجاست میزاشتی فردا میومدی اکبری 

 

نفسی کشیدم و هرچی فش بلد بودم رو نثارش کردم

بعد لبخند گله گشادی زدم و چرخیدم سمتش و چشمام

رو چشمای ابیش قفل شد از چشمای ابیش متنفر بودم

شبیه زامبی بود با اون همه کرم پودر صورتش مثل میت

شده بود و لبای ژل زده و رنگ قرمز رژش.ترکیب

وحشتناکی ازش ساخته بود: 

 

_عع سلام خانم حسینی ببخشید دیر شد اخه تو راه یه ماشین به یه بچه

 

 گربه زده بود منم که احساساتی شدم اخه مادرش بالا سرش داشت گریه میکرد

 

اخمی کردو گفت: 

 

 

 قبلم گفتی عمت فوت کرده زنگ زدم به مادرت تا تسلیت بدم سنگ رو یخ

 

 شدم الانم میگی مادر گربه داشت گریه میکرد منو چی فرض کردی اکبری 

 

با قاطعیت جواب دادم: 

 

_حتما دیدی پوز پلنگ ها خط سیاهی از داخل چشماشون تا روی گونه شون دارن میدونید برای چی؟ 

 

انگار کنجکاو شده بود پرسید: 

 

_برای چی؟ 

 

خب مثل اینکه داشت جواب میداد با ذوق ادامه دادم: 

 

_خو داستانش اینکه که وقتی بچه ی یه پوز پلنگ رو شیر میخوره از غم نارحتی بچه اش پوز پلنگ گریه میکنه و گریه میکنه اینقدر گریه میکنه که از چشماش خون میاد بعد هم این خطای سیاه به وجود میاد بعدم گربه ها از همین گونه هستن برای همین میگم گربه داشت برای بچه اش گریه میکرد

 

داستان مسخره مو باور کرد و گفت: 

 

_اینارو نمیدونستم اکبری افرین بهت خیلی خوبه در مورد هر چیزی اطلاعات جمع میکنی حالام برو سر کلاست منم میرم یه زنگ به مادرت میزنم که چرا دیر اومدی 

 

اه زنگ چی اخه زنیکه سه نقطه ایشش 

 

چشم قره ای بهش رفتمو داخل کلاس شدم 

 

حدیث مثل همیشه در حال رژ زدن بود ایقندر که این بشر رژ میزنه خانم حسینی نمیزنه 

 

کنار ستاره نشستم و پرسیدم: 

 

_اووم میگم داری چیکار میکنی؟ امروز که تاریخ نداریم اسکل

 

برگشت سمتم و با تاسف گفت: 

 

_امتحان داریم ٱمل خان الان خانم ارباب میاد امحتان میگیره محض اطلاعت

 

با ناباوری و بهت نگاش کردم 

 

اقا یعنی چی کی گفت میخواد امتحان بگیره اخه چرا من خبر ندارم اخه

 

_کی گفت امتحان میگیره خو من جلسه قبل اومده بودم حرفی از امتحان نزده بود که 

 

_باز نشستی شب تا صبح رمان خوندی، یه سر به بله میزدی میدیدی خانم گفته بود امتحان میگیره

 

تا خواستم یه چیز دیگه بگم خانم ارباب وارد شد و گفت که صندلی هارو

 

 صورت امتحانی بچینیم پوف کلافه ای کشیدم و صندلیم رو کنار صندلی

 

 اسما گذاشتم تا حداقل دوتا کلمه تقلبی بهم برسونه 

 

خانم ارباب برگه هارو پخش کرد با گذاشتن برگه روبه روم خودکار رو تو

 

 دستم چرخوندم و سوال اولو خوندم و بعد جواب دادم 

 

بعضی سوالارو موندم چند تا سوال رو هم ستاره بهم رسوند و بعضی هارو به

 

 قول خانم صادقی مدیر مدرسه مون به صورت من درآوردی حل کردم 

 

برگه رو تحویل دادم که خانم ارباب گفت برگه هارو جمع کنم همونظور که

 

 برگه هارو از بچه ها میگرفتم چند تا سوال رو هم از رو برگه هایی که جمع

 

 کرده بودم به بچه ها میرسوندم 

 

با صدای زنگ اخر بچه ها هورایی کشیدن و هرکدوم مثل گاو وحشی به در

 

 مدرسه حمله کردن همونطور که دست ستاره رو  میکشیدم تا از فشار زیاد

 

 بچه ها به بیرون برسیم چشمم به داداش ستاره خورد 

 

اب دهنم اویزون شد بعله دیگه کراش بنده سامان جون با یه تیپ خفن

 

 منتظر ستاره بود نه فقط من بلکه تموم بچه ها روش کراش بودن و از

 

 اونجایی که من فقط به خاطر داداش خوشتیپش دوستش بودم میرفتم

 

 خونشون که البته بیشتر وقتا خونه نبود و همون چند باریم که رفته بودم

 

 جز سلام کردن چیزی دیگه ای بینمون ردو بدل نشده بود 

 

صدای ستاره باعث شد که برگردم سمتش: 

 

_اه سوگل دستمو کندی ول کن دیگ

 

دسشتو محکم تر گرفتم وگفتم: 

 

_بابا من تا تورو به داداشت نسپرم خیالم راحت نمیشه نکه اخه خیلی دوست دارم برای همون میگم 

 

و کشون کشون بردمش سمت سامان 

 

با برگشتن صورتسامان هول کردم و با تته پته گفتم: 

 

_اوم چیز س. سلام

 

با لبخند جواب سلاممو داد و گفت: 

 

_خوبین سوگل خانم بفرمایین برسونمتون 

 

بدون تعارف دیگه ای در پراید رو باز کردم و نشستم 

 

دوتا ابروی سامان به طرز بانمکی بالا پرید انگار انتظار نداشت با همون تعارف اولش سوار شم ستاره هم نشست کنارم و اونم پشت فرمون نشست 

 

 

ویرایش شده توسط ساحل رستگار

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...