رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

#پارت بیست و چهار... 

 

آیوار:

- اراجیف نیست حقیقت است. 

سیگرون:

- مزخرف است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز، امیدوارم قبل از طلوع آفتاب گردنش را بزنند.

هارالد با بی رحمی تمام دستان بسته شده‌ی آیوار را گرفت و کشید حتی برایش مهم نبود که آیوار زمین می‌خورد یا توان راه رفتن ندارد، وقتی نزدیک اسب شدند. دستانش را به ترک‌بند زین بست و خودش سوار اسب و دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون دستش را گرفت و با یک جهش روی اسب نشست و بعد حرکت کردند و آیوار پشت سرشان با عجله می‌رفت و تلوتلو می‌خورد و گاهی زمین می‌افتاد و چند متری کشیده میشد وقبل از اینکه کامل بلند شود مجدد می‌افتاد.

نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد که گفت‌:

- کمی یواش تر برو.

ولی هارالد اهمیتی نداد و به راهش ادامه داد تا جلوی قصر رسید و سربازان با دیدن هارالد در را باز کرد و آن‌ها وارد شدند و بعد از تحویل دادن اسبش، دستان آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند، اریک منتظرشان بود هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک گفت:

- اینجا چه خبر است هارالد؟

هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شد گفت:

- این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده توسط بانوی فاتح دستگیر شد.

اریک موهای آیوار را گرفت و بالا کشید وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک گفت:

- آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیفی، چطور به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟

آیوار:

- مردم من؟ آن‌ها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آن‌ها مردم من نیستند. 

اریک با تنفر موهایش را رها کرد و گفت:

- این آشغال را به زندان بیندازید تا خودم به حسابش برسم. 

سربازان آیوار زخمی را به زندان بردند آیوار فریاد زد :

- احمق‌ها او به همه دروغ گفته، او فریب‌تان داده. 

اریک گفت:

- بایستید. 

سربازان ایستادند اریک نزدیک‌ رفت و گفت:

- راجع به چه کسی حرف میزنی؟.

آیوار به سیگرون نگاه کرد و گفت:

- خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم.

نیشخندی زد و گفت:

- بانوی فاتح‌تان تماما دغل است و تمام این چند سال به شما دروغ گفته، او یک ترال است و خودش را به دروغ کارلس معرفی کرده.

اریک متعجب به سیگرون نگاه کرد که گفت‌:

- این حقیقت ندارد، او یک دروغگوی متقلب است.

اریک:

- سربازان چرا ایستاده‌اید این پست فطرت را به زندان بیندازید.

سربازان بی اهمیت به داد و هوار آیوار آن را به زندان بردند.

اریک روبه‌روی سیگرون ایستاد و گفت:

- چگونه می‌خواهی کارلس بودن خودت را ثابت کنی؟

سیگرون:

- قربان یعنی شما حرف‌های آن دزد پلید را قبول می‌کنید؟

اریک:

- سیگرون تو فرمانده‌ی ارتش م هستی لطفا حقیقت را بگو، من بیزارم از اینکه افرادم دروغگو و متقلب باشند. 

#پارت بیست و پنج...

سیگرون زانو زد و گفت:

- قربان من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم ولی چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شدند و می‌توانند شهادت بدهند که من یک کارلس هستم.

اریک:

- نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟

سیگرون:

- نام پدر من بِن بود بن ولوا، او تاجر بود ما ساکن دان‌لاو بودیم از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسون‌ها افتاد ما از این شهر به آن شهر می‌رفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش می‌کردیم تا روزیی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همینجا ماندگار شدم.

حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارلس می‌گفت و گردا هم تکرار می‌کرد اقبال با سیگرون یار بود و با آن همه سکه که آورده بود همه باورش کردند ولی گردا نتوانست خودش را بالا بکشد چرا؟... یکی از دوستان پدرش تا نام پدر گردا را فهمید گفت که آن‌ را می‌شناسد و با تحقیق و پرس و جو همه فهمیدند که گردا ترال است نه کارلس، از آن پس خود را محافظ و خدمتکار سیگرون معرفی کرد تا از شهر اخراجش نکنند 

اریک گفت:

- بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده ولی برای اطمینان بیشتر باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم، از نظر تو که مشکلی ندارد.

سیگرون بلند شد و گفت:

- خیر قربان، هر کاری نیاز است انجام دهید.

اریک:

- آلدریک اِستون‌کِرست را خبر کنید باید از آیوار سلینگر اعتراف بگیرد.

هارالد:

- چه اعترافی قربان؟

اریک:

- می‌خواهم بدانم از کجا جایگاه سیگرون را می‌داند.

هارالد:

- عمو جان شما حرف‌های آن دزد را قبول کردید! من مطمئن هستم که سیگرون یک کارلس است.

اریک:

- مشخص می‌شود، از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود.

سیگرون با عجله به سمت خانه رفت گردا و فریدا با عجله نزدیک رفتند گردا گفت:

- کجا بودی؟ کلی نگرانت شدیم.

سیگرون همین‌طور که نفس نفس میزد گفت:

- گردا گردا زندگیم رو به نابودی ست.

گردا دستانش را گرفت و حرفش را قطع کرد و گفت:

- آرام باش و بگو چه اتفاقی افتاده.

سیگرون نفس گرفت و گفت:

- آیوار سلینگر ما را می‌شناسد به شاه اریک و هارالد گفت که من ترال هستم.

گردا:

- وای نه، حالا چه می‌شود! شاه اریک چه گفت؟

سیگرون:

- شاه اریک از آلدریک استون‌کرست خواست تا از آیوار اعتراف بگیرد، گفت قرار است درمورد من تحقیق کنند، گردا اگر واقعیت برملا شود چه به سر من می‌آید؟

فریدا نزدیک رفت و گفت:

- اگر واقعیت را بفهمند چه به سر تو می‌آید؟

گردا:

- از مقامش خلع می‌شود بخاطر دروغگویی اول تنبیه و شکنجه می‌شود و بعد با بی آبرویی از دان‌لاو بیرونش می‌کنند.

فریدا:

- یعنی مهم نیست که او فاتح دان‌لاو و فرمانده ارتش است؟
 

 

#پارت بیست و شش... 

 

گردا:

- نه مهم نیست، چون سیگرون با دروغ و دغل این جایگاه را به دست آورده، طبق دستور پادشاهان قدیم افراد ترال حق حمل سلاح را ندارند و فقط می‌توانند خدمتکار، نگهبان یا کارهایی که از نظر دیگران بی ارزش است را انجام دهند ولی اگر ترالی خطا کار باشد در جنگ نقش پیش مرگ فرمانده را دارد یا وظيفه‌ی شناسایی اردوگاه دشمن را دارد که این یعنی خود مرگ.

فریدا با ناراحتی گفت:

- این که خیلی بد است بعد سر تو چه می‌آید؟

گردا:

- من هم خلع سلاح می‌شوم و بعد خدمتکار یکی از جال‌ها می‌شوم و دیگر حق دیدن سیگرون را ندارم.

فریدا:

- متوجه نمی‌شوم چطور است که تو را اخراج نمی‌کنند؟

سیگرون در گوشه‌ای نشست و گفت:

- زمانی که ما اینجا آمدیم آنقدر سکه با خودمان آوردیم که کسی نتوانست کارلس بودن مرا انکار کند ولی گردا را شناختند و برای اینکه خدمتکار نشود گفتم او محافظ من است قبول کردند که همراهم شود ولی بی سلاح؛ محافظی که سلاح نداشته باشد پس به چه دردی می‌خورد! آنقدر تلاش کردم تا فرمانده شدم در یکی از جنگ‌ها که من پیشتاز بودم سخت مجروح شدم و از آن پس شاه اریک دستور حمل سلاح را به گردا داد.

سیگرون به فریدا نگاه کرد و گفت:

- او دروغ نگفته چه بسا که وظیفه‌اش را به بهترین نحو انجام داده ولی من دروغ گفتم کلک زدم بخاطر همین است که من تنبیه و اخراج می‌شوم ولی گردا نه.

فریدا:

- آیوار از کجا این را فهمیده؟.

سیگرون:

- گفت تمام این سالها دنبال‌مان بوده و همه چيز را می‌داند.

فریدا:

- درست است، در آن زمان که خود را به بیماری زدیم من واقعا بزدل بودم از ترس سوزانده شدن بیماریم را انکار کردم اینجور شما را هم به دردسر انداختم و چند روز بیشتر بی آب و غذا ماندید بعد از آن آیوار سلینگر هم ناپدید شد طوری که همه باور کرده بودند او مرده و پنهانی به خورد حیوانات دادنش.

گردا:

- مردک بی لیاقت خودم تنش را به خورد حیوانات می‌دهم.

فریدا که ناراحتی دوستانش را می‌دید و نمی‌توانست کاری بکند از دست خودش عصبانی بود تا اینکه گفت:

- آلدریک استون‌کرست!

انگار نقشه‌ای را در ذهنش کشید و گفت:

- گردا تو برای سیگرون حاضر به انجام چه کاری هستی؟

گردا:

- حاضرم به جایش شکنجه و اخراج شوم حتی جانم را هم برایش میدهم.

سیگرون صورت گردا را که روبه‌رویش بود را نوازش کرد و گفت:

- من هم برای شما دو نفر حاضر به انجام همین کار هستم.

فریدا گفت:

- از آنجایی که ما در بچگی با هم دوست بودیم پدرم از واقعیت شما دو نفر خبر دارد و بخاطر اینکه جان من و جوانان را نجات دادید احترام زیادی برایتان قائل است و حرفی نزده می‌توانم با او صحبت کنم تا آلدریک را راضی کند که حرفی نزند فقط کمی کمک می‌خواهم.

گردا:

- هر کاری لازم باشد انجام میدهم.

فریدا بلند شد و گفت:

- بریم پیش پدرم، او و آلدریک با هم دوست هستند و مطمئنم روی آلدریک نفوذ دارد. 

#پارت بیست و هفت...

آلدریک روبه‌روی آیوار نشسته بود و سوال می‌پرسید و آیوار با لبخند نگاهش می‌کرد آلدریک که عصبی شده بود گفت:

- آیوار سلینگر چرا سکوت کردی؟ حرف بزن و بگو تو که هستی و حقیقت بانو ولوا را از کجا می‌دانی؟

باز هم لبخند تمسخر و سکوت. آلدریک که کلافه شده بود دستور شکنجه را داد، دستان آیوار را با طناب بالای سرش بستند و لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد آلدریک گفت:

- این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است حرف بزن.

آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد جلاد با شلاق در دستش به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد ولی صدایش درنیامد.
حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبه‌رویش ایستاده بود و نگاه می‌کرد هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربه‌ای دیگر خورد آلدریک گفت:

- هنوز هم نمی‌خواهی حرف بزنی؟

آیوار از درد پوست لبش را به دندان می‌کشید  بعد از کلی شکنجه بیهوش شد سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که آیوار با ترس چشمانش را باز کرد آلدریک گفت:

- سیگرون ولوا را از کجا می‌شناسی؟

آیوار:

- حقیقت را می‌گویم ولی فقط به شاه اریک یتنسون بزرگ.

آلدریک که به اندازه‌ی کافی کلافه شده بود گفت:

- بسیار خب به ایشان اطلاع میدهم.

کمتر از یک ربع طول کشید تا اریک به اتاق شکنجه رسید روبه‌روی آیوار قرار گرفت و گفت:

- خب آقای آیوار سلینگر انگار می‌خواستید من را ببینید، خب می‌شنوم.

آیوار قوایش را جمع کرد که انگار اتفاقی نیفتاده پس از آن آب دهانش را در دهان چرخاند و جمع کرد و به یک باره به صورت اریک پاشید که چندشش شد و صورتش مچاله شد همه از تعجب خشک‌شان زد میسون گفت:

- منتظر چی هستید! شکنجه‌ را آغاز کنید.

جلاد با شلاق به کمر آیوار کوفت اریک با دستمال صورتش را خشک کرد و روی صندلی وسط اتاق نشست و گفت:

- کافی‌ست بازش کنید.

وقتی آیوار را باز کردند بی‌حال روی زمین افتاد و دو نفر زیر دستانش را گرفتند و روبه‌روی اریک نشاندن آلدریک گفت:

- حرف بزن واگرنه این بار سخت ترین شکنجه را برایت درنظر گرفته‌ام.

آیوار:

- آن کسی که باید شکنجه شود شما هستید، شما که این سرزمین را با اهدا کردنتان نابود کردید و خیلی‌ها را کشتید و با آزاد سازی، مجدد هزاران نفر را نابود کردید، نام خودتان را شاه گذاشته‌ای! شما لیاقت حکومت بر این سرزمین را ندارید، مطمئن باش خودم جانت را می‌گیرم.

حتی نگذاشتند حرف‌هایش تمام شود با چسباندن میله‌ی داغ به کمرش صدایش را قطع کردند آیوار از درد فریاد زد و گفت:

- خودم نابودتان می‌کنم.

اریک:

- درمورد سیگرون ولوا چه می‌دانی؟

آیوار:

- او یک احمق است جانش را برای توی بی ارزش به خطر می‌اندازد. 

اریک:

- گفتی او یک ترال است؟ 

آیوار:

- شما حتی به دست نشانده‌ی خودتان هم اعتماد ندارید چگونه می‌خواهید مردم به شما اعتماد کنند. 

اریک که فهمیده بود سرکارش گذاشته از جای بلند شد و گفت:

- قرار است مردم برای مرگت تصمیم بگیرند، مشتاقم آن روز را ببینم.

#پارت بیست و هشت... 

قبل از خروج از اتاق گفت‌:

- در میدان شهر سر و ته آویزانش کنید حق آب و غذا دادن به او را ندارید تا زمانی که من اجازه ندادم هم کسی حق حرف زدن و آزاد کردنش را ندارد.

سربازان آیوار را به میدان شهر بردند و  در محوطه‌ی اعدام، از پاهایش آویزانش کردند و چندین سرباز دورش را گرفتند که کسی به آن نزدیک نشود...
.....
گردا و فریدا در خانه‌ی پدر فریدا نشسته بودند که پدرش هم به آن‌ها ملحق شد و گفت:

- مشکلی پیش آمده که اینجا منتظر من بودید.

دو دختر به احترام آقای همر بلند شدند فریدا گفت:

- پدرجان خواهشی از شما داشتم.

ویل نشست و گفت:

- خب می‌شنوم.

دو دختر هم نشستند فریدا گفت:

- پدر جان تو که سیگرون را می‌شناسی، همان هم بازی قدیمی من، او دچار مشکل شده و می‌خواهم از شما خواهش کنم لطفی در حقمان بکنید.

ویل نگران گفت:

- بعد از اینکه تو را پیدا کردم آن‌ها را یادم آمد، حالا بگو چه کمکی از دست من برمی‌آید.

فریدا:

- دزدی بی ارزش از جایگاه او خبر دارد و به شاه اریک و هارالد واقعیت را گفته و آن‌ها می‌خواهند از آیوار اعتراف بگیرند و اگر حرفش را باور کنند سرنوشت بدی گرفتار سیگرون می‌شود، آلدریک استون‌کرست عهده دار این بازجویی است، اگر ممکن است با دادن سکه یا تهدید او را ساکت نگه داریم.

ویل فکری کرد و گفت:

- درست است که من و آلدریک با هم دوست هستیم ولی او قبل از خروج از قصر اطلاعاتش را به شاه خواهد گفت فکر نمی‌کنم در این باره بتوانم کمکتان کنم. 

فریدا:

- ولی اگر شما کمک نکنید سیگرون را اخراج می‌کنند. 

ویل:

- اگر شانس بیاورد، بهترین حالتش اخراج است واگرنه به سرنوشت بدتر از شکنجه و اخراج دچار می‌شود.

گردا:

- آقای همر راهی نیست که کمکمان کنید!

ویل با لبخند گفت:

- من برای شما دو نفر احترام زیادی قائل هستم، با چشمان خودم دیدم که چقدر تلاش کردید حتی آن زمان که مردم از قحطی و گشنگی می‌مردند شما با سکه‌هایی که بین مردم پخش کردید جان همه را نجات دادید و بعدش هم که فریدا را از چنگ آن نانجیبان آزاد کردید، هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم ولی باید منتظر بمانیم ببینیم آن دزد پلید چه می‌گوید.

گردا:

- اگر شاه حرف‌هایش را قبول کند چی؟

ویل:

- آن شاهی که من دیدم درمورد سیگرون مطمئن است و با حرف هیچ کس هم نسبت به سیگرون بدببن نمی‌شود؛ ولی برای اینکه خیالتان را راحت کنم به دیدن آلدریک میروم و بهتر است شما هم پیش سیگرون باشید که اتفاقی نیفتتد.
.....
سیگرون با نگرانی در حیاط کوچک‌شان قدم میزد و هر لحظه منتظر سربازان بود که به سراغش بیایند حتی گاهی تصمیم می‌گرفت برود و خودش را تسلیم کند تا آنقدر عذاب انتظار نکشد. 
 

#پارت بیست و نه... 
..... 
 گردا و فریدا  در راه خانه مردی را دیدند که آویزان شده بود گردا از کسی متعجب پرسید:

- این مرد دیگر کیست؟. 

دخترک پاسخ داد:

- آیوار سلینگر بد ذات، همان غارتگری که اموال مردم را در این چند سال میبرد. 

گردا با تنفر نگاهش می‌کرد اگر اجازه‌اش را داشت گردنش را خرد می‌کرد تا آبروی دوستش را بخرد. 

فریدا گفت:

- چرا آویزانش کرده‌اند؟. 

دختر:

- دستور شاه بزرگ است گفته باید آویزان بماند تا برای مرگش تصمیم بگیرد. 

گردا:

- اعترافی هم کرده؟

دختر:

- نمی‌دانم، کسی حرفی نزده. 

دو دختر به خانه رفتند و حرف‌های ویل همر و آنچه که دیده بودند را بازگو کردند؛ سیگرون گفت:

- باید بروم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم تا اینکه بی آبرو اخراجم کنند. 

گردا:

- سیگرون اگر دستور بدهی من آن دیوصفت را می‌کشم تا تو در امان بمانی. 

سیگرون:

- او اعتراف کرده، با کشتنش فقط خودمان را به دردسر می‌اندازیم. 

فریدا:

- باید همه را متحد کنیم تا از سیگرون محافظت کنیم. 

سیگرون:

- به گفته‌ی پدرت باید صبر کنیم. 
.... 
دختران تا صبح بیدار بودند و منتظر آقای همر که بدانند نتیجه چه می‌شود نزدیک ظهر بود که اقای همر به خانه‌یشان رفت و گفت:

- آلدریک گفت او مرد بسیار سر سختی است و هیچ حرفی از شما و جایگاه‌تان نزده. 

فریدا:

- اگر آقای استون‌کرست دروغ گفته باشد چی؟ 

ویل به دخترک عجولش لبخند زد و گفت:

- آلدریک دروغ نمی‌گوید، مطمئن باش اگر حرفی زده بود تا حال سربازان به سراغ‌تان می‌آمدند. 

گردا:

- خب تکلیف ما چه می‌شود؟ 

ویل:

- مثل قبل به زندگی‌تان ادامه دهید هنوز که اتفاقی نیفتاده. 

و رفت گردا گفت:

- عجب پدر خوش‌بینی! ما از دیروز بخوابیده‌ایم و پدرت می‌گوید مثل قبل زندگی کنیم! 

سیگرون:

- حق با آقای همر است بهتر است برویم و کمی استراحت کنیم. 

همان موقع هارالد وارد خانه‌ی سیگرون شد و گفت:

- باید با هم حرف بزنیم.

سه دختر با ترس به هم نگاه کردند و سیگرون قدمی جلو گذاشت و گفت:

- می‌شود بدانم درمورد چی؟

هارالد:

- اسبت را زین کن راه زیادی باید برویم.

گردا:

- من اسب را زین می‌کنم، شما لباس‌هایتان را عوض کنید.

سیگرون داخل رفت و به سرعت کمی آب و غذا خورد لباس‌هایش را عوض کرد. 
گردا اسب را زین کرد و با کمک فریدا مقداری سکه و یک خنجر زیر ترک‌بند زین پنهان کردند زمان سوار شدن سیگرون، گردا دم گوشش گفت:

- مقداری سکه و خنجر زیر زین گذاشته‌ام اگر اتفاقی افتاد او را بکش و پیش استاد اورین گِلِم ( استاد مهارت‌های رزمی‌شان در آنگلوساکسون) برو نگران من نباش در اولین فرصت خودم را به تو می‌رسانم.

سیگرون دوستانش را در آغوش کشید و گفت‌:

- سپاسگزارم.

#پارت سی... 

و بعد اسبش را سوار شد و از حیاط خارج شد همراه هارالدی که منتظرش بود حرکت کردند سیگرون جرات سوال پرسیدن نداشت از شهر خارج شدند و بعد از طی کردن مسیر طولانی وارد کوهستان شدند و با کمک اسب از کوه بالا رفتند تا نیمه‌ی کوه رسیدند و پیاده شدند و اسب‌ها را همان‌جا بستند و بقیه‌ی کوه را پیاده رفتند.
وقتی به اوج کوه رسیدند سیگرون پشت سر با فاصله از هارالد ایستاد و تمام حواسش به او بود که ناگهان حمله نکند هارالد وقتی نفسی تازه کرد گفت:

- اینجا همانند بهشت است، نام این کوه را من رَم‌یار( یار آرام‌گیر، اسب همراه) گذاشته‌ام، می‌دانی چرا؟

سیگرون دو قدم نزدیک رفت و گفت:

- خیر قربان. 

هارالد ادامه داد:

- پدرم در آخرین جنگش وقتی همه‌ی افرادش را از دست داد به حرف زیر دستانش گوش نکرد و برای انتقام گرفتن تا آخرین قطره خون مبارزه کرد وقتی دشمنان می‌خواستند سر از تنش جدا کنند محافظش که حال و روز خوبی نداشت پدر بی جانم را روی اسب می‌گذارد و با زدن اسب آن را فراری می‌دهد، اسبش از میدان نبرد می‌تازد و دو روز بدون استراحت بالای همین کوه می‌آید و از پای می‌افتد وقتی رسیدیم نه پدرم جان داشت و نه اسب؛ من زیاد اینجا می‌آیم و تا حالا نتوانسته‌ام اسب را بالا بیاورم و همیشه با یادآوری اسب پدرم شگفت زده می‌شوم.

حسرتی کشید و گفت:

- نیامده‌ایم تا این حرف‌ها را بزنم کار واجب تری داشتم؛ بیا بشین قصد گرفتن جانت را ندارم نیازی نیست بترسی.

سیگرون نزدیک رفت و گفت:

- من ترسی ندارم.

هارالد لباس سبز رنگ سیگرون را کنار زد که پیراهن بلندش معلوم شد و رویش کمربندی بسته شده بود به کمربند اشاره کرد و گفت:

- از آن خنجری که آماده است قلب مرا پاره کند همه چیز معلوم است؛ درست است که شما فرمانده‌ی ارتش هستی و باهوش، ولی من هم بسیار زیرک هستم. 

لبخندی زد و گفت:

- آمده‌ایم اینجا تا از چیزی مطمئن شوم، حرف‌های آیوار سلینگر.

سیگرون:

- هویت من مشخص است در اسناد محرمانه ثبت شده می‌توانید بروید و مطمئن شوید.

هارالد:

- هم از ترال بودن تو خوشحال هستم هم ناراحت؛ می‌خواهم پیشگویی را به تو بگویم که حدس میزدم راجع به توست، در زمان قدیم پیش‌بینی شده که دختری از فرزندان ترال خواهد آمد که آنگلوساکسون را خواهد گرفت و سرزمین باشکوهی پایه گذاری می‌کند و اولین فرمانروای زن دان‌لاو می‌شود، تا حرف‌های آیوار سلینگر را شنیدم حدس زدم که آن تو هستی ولی تو ترال بودنت را انکار می‌کنی، سیگرون لطفا حقیقت را بگو، تو آن فرزند ترال هستی که فرمانروا می‌شود! 

سیگرون:

- پدر من تاجر بود.

هارالد:

- خبری خوبی‌ست، چرا که ازدواج طبقه‌ی جال با ترال‌ها مشکل است.

سیگرون متعجب گفت:

- منظورتان چیست؟

هارالد لبخندی زد و گفت:

- می‌خواهم از این پس زندگیم را با تو تقسیم کنم.

سیگرون از سر ناباوری نگاهش می‌کرد هارالد گفت:

- نظرت تو چیست؟

سیگرون:

- قربان نمی‌خواهم روی حرف شما حرفی بیاورم ولی بهتر است دست نگه داریم تا هویت من مجدد تایید شود.

#پارت سی و یک... 

هارالد:

- یعنی تو مخالفی؟

سیگرون:

- نه، ولی دلم نمی‌خواهد دیگران فکر کنند من چیز پنهانی دارم و از ترس همسر شما شده‌ام.

هارالد:

- آینده نگریت قابل ستایش است، بسیار خب تا آن موقع منتظر می‌مانم؛ بهتر است برویم دلم نمی‌خواهد گردا فکر کند بلایی سر بانویش آورده‌ام.
.....
وقتی به میدان شهر رسیدند با کشیدن دهنه‌ی اسب، توقف کردند و به آیوار سلینگر آویزان شده نگاه کردند سیگرون گفت:

- تا کی باید آویزان بماند؟

هارالد:

- دو روز دیگر اعدام می‌شود تا آن موقع باید همين‌جا بماند.

حرکت کردند سیگرون گفت:

- نظر شاه اریک درمورد حرف‌هایش چیست؟

هارالد:

- چیزی نگفته.

سیگرون:

- فکر می‌کنید عاقبت چه می‌شود؟

هارالد:

- با حرف‌هایت مرا مشکوک می‌کنی.

سیگرون:

- کمی نگرانم که نکند آن دزد بی خرد یا حرف‌هایش نظر شاه را برگرداند.

به خانه رسیدند هارالد گفت:

- ولی او راجع به تو چیزی نگفته و تمام قصدش جلب کردن توجه شاه بوده، مطمئن باش اگر ثابت میشد که تو ترالی بخاطر دورغ گفتنت الان گرفتار تازیانه و شکنجه بودی نه اینطور آزاد.
 

وقتی هارالد رفت سیگرون دستش را روی در گذاشت که صدای کسی توجه‌اش را جلب کرد به پشت سر برگشت، سیرنا گفت:

- او تنها راه زنده ماندن توست، پس نجاتش بده.

سیگرون:

- راجع به چه کسی حرف میزنی؟

سیرنا:

- آیوار را نجات بده تا تو را نجات دهد.

و به راهش ادامه داد سیگرون وارد خانه شد گردا به استقبالش آمد در آغوشش کشید و گفت:

- وای سیگرون تو برگشتی!

سیگرون گفت:

- آیوار راجع به من حرفی نزده و این گفتمان برای پیشنهاد ازدواج بود. 

گردا متعجب گفت:

- هارالد به تو پیشنهاد ازدواج داد؟!

سیگرون:

- بله.

گردا:

- و تو چه گفتی؟

سیگرون:

- گفتم بهتر از تا تایید شدن مجدد هویتم دست نگه داریم.

گردا:

- این که خیلی خوب است؛ شاید منظور سیرنا از ملکه شدن تو ازدواج با هارالد است.

سیگرون:

- هارالد می‌گفت چندین سال گذشته پیش بینی شده که دختری ترال زاده آنگلوساکسون را می‌گیرد و فرمانروای دان‌لاو می‌شود، نظر تو چیست؟

گردا که این تقدیر را برای دوستش می‌دید گفت‌:

- خب نظر من این است که آن دختر ترال زاده تو هستی، من همیشه می‌گفتم باید ملکه شوی ولی انگار تقدیر تو فرمانروایی ست.

سیگرون:

- در این راه کمکم می‌کنی؟

گردا:

- تا زمانی که نفس می‌کشم پشتیبانت هستم، به دوستی‌مان قسم می‌خورم.

 

 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت سی و دو... 

سیگرون آخرین لقمه‌اش را قورت داد و گفت:

- قبل از ورود به خانه سیرنا را دیدم می‌گفت تنها راه نجات تو آیوار است، می‌گفت باید نجاتش دهم تا مرا نجات دهد.

گردا از سر تاسف سری تکان داد و گفت:

- زنک دیوانه، اصلا معلوم نیست کجاها سیر می‌کند، آنقدر که در آن اتاقک نمورش مانده که عقل از سرش پریده، به او اهمیت نده واگرنه تو هم دیوانه می‌شوی.

سیگرون:

- ولی به نظرم او از آینده خبر دارد، یادت نیست درمورد مجروح شدن من در جنگ با فرانک‌ها گفته بود و چه شد.

گردا:

- خوب یادم است، دستت آسیب دید و چند روزی را بیهوش بودی ولی دلیل نمی‌شود که حرف‌هایش را باور کنی زیرا که بی احتیاطی خودت هم دخیل بود.

سیگرون:

- می‌خواهم به دیدن الیزابت رِیدِر بروم می‌آیی؟

گردا:

- آنجا چرا؟

سیگرون:

- او جزء معدود نفراتی ست که سواد دارد و می‌خواهد به دیگران آموزش دهد قرار بود امروز به دیدنش بروم که نشد حالا باید بروم.

گردا:

- عجب کار قشنگی، افراد دان‌لاو اگر سواد داشته باشند خیلی کارها می‌توانند انجام دهند.

.....

سیگرون و گردا به خانه‌ی الیزابت رفتند، اليزابت گفت:

- اگر شما به من کمک کنید می‌توانیم به بسیاری از کودکان و جوانان آموزش دهیم.

سیگرون:

- البته، چه کمکی از دستمان برمی‌آید؟

اليزابت:

- شما می‌توانید جایی را برای شروع آموزش پیدا کنید و هر مهارتی که دارید را به آن‌ها بیاموزید.

گردا:

- من شمشیر زن ماهری هستم.

الیزابت:

- ربطی به سواد آموزی ندارد.

گردا:

- مزاح کردم، من شهرها و کشورهای اطراف را خوب می‌شناسم، می‌توانم به بقیه یاد بدهم، و همینطور اصول خرج سکه را خوب یاد گرفته‌ام.

الیزابت:

- فوق‌العاده است، من هم کارم حسابرسی و آموزش خواندن و نوشتن است، تو چطور سیگرون؟

سیگرون:

- فعلا نمی‌خواهم وظیفه‌ای را به عهده بگیرم، کار واجبی دارم.

الیزابت:

- منظورت ثابت کردن هویتت است!

سیگرون:

- بله، نمی‌خواهم قول بدهم و بعد زیرش بزنم، باید منتظر بمانم تا شاه مجدد هویتم را بپذیرد.

الیزابت:

- بسیار خب، می‌توانیم از کیل لجر هم کمک بگیریم اون فرد باهوشی است.

قرار شد فردا از کارگاهی که پدر فریدا تأسیس کرده بود دیدن کنند و اگر اجازه داد همان‌جا کلاس‌هایشان را دایر کنند، سیگرون دلش می‌خواست برای سرزمینش قدمی بردارد ولی از اینکه اخراج شود و آبرویش برود می‌ترسید، ترجیح می‌داد بعد از اعدام آیوار وظیفه‌های بزرگ را به عهده بگیرد. 
.....
 

#پارت سی و سه...

سیگرون در راه رفتن به کارگاه آقای همر با دیدن آیوار ایستاد گردا چند قدم رفته را بازگشت و گفت:

- کاش زود تر اعدام شود مردک پست.

آیوار با سر و صورت زخمی و بدن شلاق خورده چشمانش را بسته بود و برعکس تاب می‌خورد سیگرون دلش می‌سوخت و از طرفی خوشحال بود که غارتگر به سزای اعمالش رسیده گردا گفت:

- بریم دیگر تماشا کردن این موش کثیف کافی‌ست.

سیگرون هنوز قدمی برنداشته بود که سیرنا در بین مردمی که به تماشا ایستاده بودند برگشت و با لبخند تمسخر آمیز به سیگرون نگاه کرد گردا بدون اینکه متوجه سیرنا شود از آنها دور شد سیگرون با زحمت بین جمعیت رفت ولی سیرنا از آنجا رفت آیوار چشمانش را باز کرد با دیدن سیگرون نیشخندی زد و مجدد خوابید گردا دست سیگرون را کشید و از آنجا خارج کرد و گفت:

- دیوانه شده‌ای دختر! چرا نزدیک آن شیاد شدی؟ 

سیگرون سکوت کرد گردا گفت:

- رفتن تو پیش آن موش صحرایی فقط زدن تاییدی بر حرف‌های بی پایه و اساسش است.

سیگرون باز هم چیزی نگفت وقتی به کارگاه رسیدند الیزابت و فریدا منتظرشان بودند فریدا سیگرون را در آغوش گرفت و گفت:

- خوشحالم از اینکه هنوز هم می‌بینمت.

سیگرون:

- انگار هنوز اقبال با من یار است. 

از هم جدا شدند الیزابت گفت‌:

- آقای همر اجازه می‌دهید که ما اینجا کلاس‌هایمان را برگزار کنیم؟ 

آقای همر گفت:

- خوشحال می‌شوم در بالا بردن سطح علمی دان‌لاو قدمی بردارم، اینجا در اختیار شماست و اگر کمکی از دستم برمی‌آید بگویید انجام دهم. 

الیزابت کلی تشکر کرد و قرار شد با فریدا و کیل لجر کتاب‌های سوخته را احیا و بازنویسی کنند. 
نگاه‌های پر تمسخر سیرنا از یاد سیگرون نمی‌رفت سیگرون خطاب به گردا گفت:

- من میروم شکارگاه برای تمرین تیر اندازی، نگران نباش در تاریکی هوا برمی‌گردم. 

گردا:

- من هم میایم، تنها نباشی بهتر است. 

سیگرون:

- حوصله بیهوده حرف زدنت را ندارم ترجیح می‌دهم تنها باشم، تو هم اگر تنهایی را دوست نداری پیش فریدا و الیزابت بمان، من رفتم. 

به خانه رفت و بعد از برداشتن کمان، تیرها و شمشیرش سوار اسب شد و سمت شکارگاه تاخت کمی در بین درختان سر به فلک کشیده گشت زد و آنقدر با شمشیرش تمرین کرد که هوا تاریک شد سپس کمان را برداشت و به هدف‌های خیالی تیر می‌انداخت بعد از چندمین بار زه کمان را کشید که صدای شکستن چوبی را شنید با کمان آماده‌ی پرتاب تمام حواسش را به اطراف داد صدای پا هر لحظه نزدیک تر میشد آنقدر نزدیک که سیگرون صدای رها کردن تیر را حس کرد و با یک جهش پشت یک درخت رفت تا از گزند تیر در امان باشد بعد گفت:

- تو دیگر که هستی؟ 

صاحب صدا در سکوت نزدیک تر میشد سیگرون مجدد گفت:

- آهای تو، با من چیکار داری؟ 

مجدد از کنار درخت تیری گذشت و فرد ناشناس گفت‌:

- من اِگبرت بلاد_اِکس هستم از افراد آلفرد وست‌من، آن کس که تو سر از تنش جدا کردی، آمده‌ام تا انتقام خون فرمانده‌‌ام را بگیرم. 

#پارت سی و چهار... 

سیگرون:

- اگبرت بلاد_اکس! همان دزد کثیف که با بی رحمی کودکان را از خانواده‌هایشان جدا می‌کرد؟ همان کس که برای گرفتن دو سکه‌ی بیشتر آن دخترک بی گناه را زنده زنده آتش زد! 

اگبرت همانطور که نزدیک میشد گفت:

- درست شناختی، من برای دفاع از خودم و حفظ جایگاهم هرکاری می‌کنم و این دفعه قرار است سر تو را تقدیم شاه آرتور کبیر( شاه آنگلوساکسون‌ها) کنم.

سیگرون نیشخندی زد و گفت:

- شاه آتور کبیر! منظورت آن بزدل بی رحم است که زندگی مردم من را سخت کرده.

اگبرت:

- بزدل آن شاه شماست که همانند موش در قصرش قایم شده؛ من فقط سرت را نیاز دارم، تسلیم شو تا تنت را با احترام برای شاهت بفرستم واگرنه خوراک حیوانات می‌شوی.

و بعد تیری را رها کرد که به پای چپ سیگرون برخورد کرد
..... 

گردا درحالی که نگران سیگرون بود غذا می‌پخت تا سرش گرم شود صدای در خانه به صدا درآمد با عجله از خانه خارج شد و در حیاط را باز کرد و کسی را دید که ازش متنفر بود سیرنا گفت:

- اگر دیر برسی می‌میرد و آینده دان‌لاو نابود می‌شود. 

گردا متعجب گفت:

- دیوانه شده‌ای؟ که می‌میرد؟ 

سیرنا با لبخند چندش‌آورش گفت:

- پایش زخم شده و فاصله‌ای تا جدا شدن سر از تنش ندارد. 

و با همان لبخند از آنجا رفت گردا به سرعت شمشیر را از خانه برداشت و با یک پرش روی اسب نشست و با کشیدن دهنه، اسب را از حیاط خارج کرد و او را همانند پرنده‌ی سبک وزن به پرواز درآورد با زدن پا به پهلوهای اسب می‌خواست سریع تر برود از شهر خارج شد و بعد عبور از دشت پهناور وارد شکارگاه شد، از جای سیگرون خبر داشت چرا که برای تمرین به آنجا می‌رفتند، پس بی معطلی دهنه‌ی اسب را کشید و سمت رودخانه رفت آبشار کوچکی داخل گودالی می‌ریخت و در امتداد زمین به راه خودش ادامه می‌داد ولی از سیگرون خبری نبود
گردا چند بار صدایش زد و به جایگاه دوم تمرین‌شان رفت..... 

سیگرون درپای درخت نشست و تیر را شکست و با کمک دستمال جلوی خون ریزی را گرفت، اگبرت هر لحظه نزدیک تر میشد، سیگرون از صدای پاهای مرد و حرف زدنش، جایش را تشخيص داد و از پشت درخت بیرون آمد و تیر را رها کرد که زوزه‌ کشان به بازوی چپ اگبرت برخورد کرد و از درد روی زانو افتاد سیگرون شمشیرش را از غلاف درآورد و بی اهمیت به درد پایش اگبرت را به مبارزه دعوت کرد، اگبرت تیر را شکست و از جا بلند شد کمی به عقب و جلو تلوتلو خورد و بعد شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت:

- من قسم خورده‌ام که سرت را برای شاهم ببرم، امشب یا تو می‌میری و من خوشنود می‌شوم یا من می‌میرم و جان تو را هم می‌گیرم.

هر دو شمشیر کشیدند و با بی رحمی مبارزه کردند آنقدر ادامه دادند که سیگرون پای زخمی‌اش به ریشه‌ی درختی گیر کرد و افتاد اگبرت شمشیر را زیر گلویش گذاشت و گفت:

- حکم قتلت صادر شده و من دستور دارم که سرت را جدا کنم، با زندگی رغت انگیزت خداحافظی کن سیگرون ولوا.

شمشیر را بالا برد و با تمام قدرت روی سر سیگرون فرود آورد ولی شمشیر سیگرون مانع جدا شدن سرش شد سیگرون با تمام قوا شمشیرش را به بالا هل می‌داد تا حمله‌ی او را دفع کند و جانش را نجات دهد.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت سی و پنج... 

درست است که او مرد بود و پر قدرت ولی چیزی را فراموش کرده بود، اینکه او فرمانده‌ی ارتش است و دو دستش سالم است پس از کشمکش کوتاهی سیگرون موفق به دفع حمله شد و به سرعت از جا بلند شد و مجدد نبرد بی رحمانه آغاز شد هر دو نفس کم آورده بودند ولی مجبور به مبارزه بودند یکی برای نجات جانش و دیگری برای بالا بردن مقامش.

صدای گردا امیدی به دل سیگرون بخشید طوری که قوای مضاعف به بدنش وارد شد گردا هم شمشیر کشید و به سمت اگبرت رفت و این بار نبرد بین سه نفر صورت گرفت اگبرت حمله‌ی دو دختر را دفع می‌کرد و عقب عقب می‌رفت تا جایی که با یک پرش روی اسبش نشست و از آنجا گریخت.
گردا به سمت سیگرون رفت و گفت:

- حال تو خوب است؟

سیگرون نفسی بلند کشید و گفت:

- من خوبم، باید برویم.

لنگ لنگان به سمتش اسبش رفت و با کلی درد سوار شد و به همراه گردا به خانه رفتند تا پیاده شد گردا در روشنایی فانوسِ داخل خانه متوجه پای مجروح سیگرون شد گفت:

- تو آسیب دیدی؟

سیگرون با زحمت نشست و گفت:

- چیزی نیست؟

گردا بی اهمیت به غرولند سیگرون نشست و دستمال پایش را باز کرد و با دیدن تیر داخل زخمش چشمانش  گرد شد و گفت:

- چطور تیر داخل گوشتت را تحمل کرده‌ای و می‌گویی چیزی نیست!

سیگرون:

- شلوغش نکن گردا، مشکلی نیست فقط اگر لطف کنی و آن تیر لعنتی را بیرون بیاوری.

گردا گیاهان دارویی را روی زخم سیگرون گذاشت و بعد از بی حس شدن تیر را درآورد و با گیاهان دیگری پایش را ضدعفونی کرد و بست و کسری از ثانیه سیگرون بیهوش شد.
با سروصدای فراوان بیدار شد در دل جنگل تاریک درون حلقه‌ی از آدم‌های عصبانی که با مشعل ایستاده بودند و می‌گفتند:

- باید سر از تنش جدا کنین.

سیگرون متعحب به قیافه‌ی آدم‌هایی نگاه می‌کرد که نمی‌شناخت، ناگهان کسی مردم را کنار زد وسط حلقه آمد آن کسی نبود جز اگبرت بلاد_اکس.
 اگبرت شمشیرش را از غلاف درآورد و رو به سیگرون گرفت و گفت:

- سر از تنت جدا می‌کنم سیگرون ولوا.

بعد آن لبخند شرارت آمیزش را جمع کرد و فریاد کشان به سمت دخترک بی دفاع حمله ور شد و شمشیر را روی سر سیگرون فرود آورد، سیگرون دستان به هم زنجیر شده‌اش را بالا گرفت و مانع برخورد شمشیر به سرش شد و بعد از لحظه‌ای مقاومت با یک چرخش از زیر فشار شمشیر رها شد و روی زمین افتاد مردم پا روی زمین می‌کوبیدند و یک صدا می‌گفتند :

- بکش بکش بکش. 

مبارزه‌ی ناعادلانه بین مردی قوی با شمشیر و دخترک نحیف با دستان زنجیر شده صورت گرفت، دخترک تمام حملاتش را دفع کرد ناگهان همه کسانی که آنجا بودند خشک و بی صدا شدند حتی آتش هم سوختن را فراموش کرده بود و بی حرکت ایستاده بود؛ سیرنا وارد حلقه شد و گفت:

- نجاتش بده تا نجاتت دهد.

باز خنده‌ی شرور و شیطانی‌اش تمام جنگل را پر کرد وقتی از حلقه‌ی مردم بیرون رفت انگار همه چیز جان گرفت دوباره سروصدا بلند شد و مشعل‌ها به سوختن ادامه دادند اگبرت فریاد کشان شمشیر را روی تن سیگرون فرود آورد و بعد مردم از خوشی پایکوبی می‌کردند و اگبرت از سر اقتدار می‌خندید؛ فقط سیگرون بود که متعجب به سر بریده‌ شده‌ی خودش نگاه می‌کرد و بعد فریاد کشید و از جا بلند شد. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت سی و شش... 


گردا دست سیگرون را گرفت و گفت:

- چه شد؟ حالت خوب است؟

سیگرون دست روی تنش کشید و گفت:

- تمام این‌ها کابوس بود!

گردا:

- مگر چه دیدی؟

سیگرون به سمت گردا برگشت دستش را محکم درون دو دستش گرفت و گفت:

- گردا! تو همیشه از خواهر برایم عزیزتر بوده‌ای و هستی، خواهشی از تو دارم لطفا رویم را زمین نزن.

گردا متعجب گفت:

- بسیار خب بگو چه می‌خواهی.

سیگرون:

- باید آیوار سلینگر را نجات دهم و به تنهایی از پسش برنمیایم، تو در این راه یاری‌ام می‌کنی؟

گردا:

- چرا باید آن شیاد را نجات دهی؟

سیگرون:

- او تنها کسی است که می‌تواند مرا نجات دهد.

گردا:

- ولی تو مرا داری که جزء بهترین محافظان هستم دیگر چه نیازی به آن موش کثیف داری؟ نگو که از مرگ می‌ترسی! 

سیگرون:

- تو متوجه نیستی گردا، من از مرگ نمی‌ترسم از بیهوده مردن می‌ترسم، از اینکه در هر جایی غیر از میدان جنگ بمیرم می‌ترسم، من تمام این سال‌ها زحمت کشیدم و عذاب کشیدم نمی‌خواهم مرگم بخاطر هیچ باشد؛ بسیار خب حق با توست تو بهترین محافظ هستی ولی سیرنا دائم تاکید می‌کند آیوار را نجات دهم، فکر می‌کنی دلیلش چیست؟

گردا:

- بسیار خب کمی زیاده روی کردم ولی فکر نمی‌کنم نجات آن دزد پلید تأثیری روی زندگی مردم و آينده‌ی دان‌لاو داشته باشد؛ از خیر آن مردک بگذر خودم تا پای جان مواظبت هستم.

سیگرون:

- ولی او فردا اعدام می‌شود، این آخرین فرصت ماست.

گردا:

- ما نمی‌توانیم او را نجات بدهیم

سیگرون:

- چرا می‌توانیم، سربازان زیادی برای نگهبانی نگذاشته‌اند و ما به راحتی می‌توانیم از شرشان خلاص شویم.

گردا:

- این حرفت در آن زمان درست بود که او در میدان شهر باشد نه زندان قصر.

سیگرون:

- زندان قصر؟

گردا:

- دستور شاه اریک بود که قبل از اعدام آسوده‌ا‌ش بگذارند، ما نمی‌توانیم وارد زندان قصر شویم.

سیگرون با چشمانی پر از التماس به گردا نگاه می‌کرد وقتی دید چیزی در نگاه گردا تغییر نکرد گفت:

- من نجاتش می‌دهم، اگر دل سوز بانویت هستی همراهم شو واگرنه در خلوت خود بمان.

به سختی بلند شد و بعد از برداشتن شنل و شمشیرش به سمت بیرون حرکت کرد گردا گفت:

- ولی این کار فرقی با خودکشی ندارد.

سیگرون لحظه‌ای ایستاد و گفت:

- یه همراهم شو یا سکوت کن.

بعد از خانه خارج شد گردا متعجب به رفتار سیگرون می‌اندیشید می‌دانست سیرنا حرف بیهوده نمی‌زند ولی نمی‌خواست جان خود و سیگرون را بخاطر آن دزد به خطر بیندازد. 

#پارت سی و هفت...

بلند شد بعد از برداشتن شنل و شمشیرش از خانه خارج شد وخود را به سیگرون رساند و گفت:

- کارلس بودن تو مجدد ثابت شده، مطمئنی که می‌خواهی با آزاد کردن آن مردک جایگاه خودت را به خطر بیندازی؟ 

سیگرون:

- وقتی سیرنا می‌گوید نجاتش بده باید نجاتش دهم حتی اگر جایگاه و جانم را از دست بدهم، انگار او خیلی برای سیرنا عزیز است.

چند قدمی رفتند که سیرنا جلویشان ایستاد و با زدن لبخند رضایت بخشی کارشان را تایید کرد.
وقتی به قصر رسیدند شنل‌های سیاه‌شان را سر کردند و کمی جلو کشیدند تا صورت‌شان دیده نشود از درخت کوتاهی که کنار دیوار پشت اتاق شکنجه بود بالا رفتند و روی سقف قرار گرفتند از آنجا به سمت زندان رفتند داخل حیاط دو نگهبان ایستاده بودند که مواظب در ورودی زندان بودند سیگرون و گردا از هم فاصله گرفتند و با یک پرش پشت نگهبانان قرار گرفتند و گردنشان را شکستند از پشت دیوار به داخل حوطه‌ی زندان نگاه انداختند گردا گفت:

- نمی‌توانیم این همه سرباز را شکست دهیم.

سیگرون نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- باید حواس‌شان را پرت کنیم.

گردا:

- آخر چگونه حواس این همه سرباز را پرت کنیم؟

سیگرون:

- باید انبار غلات را آتش بزینم.

گردا:

- نه، تو دیوانه شده‌ای! اگر آنجا آتش بگیرد تمام آذوقه‌ی مردم از بین می‌رود.

سیگرون:

- این تنها راه ماست، اگر آنجا اتش بگیرد تمام نگهبانان و خدمتکاران برای خاموش کردنش می‌روند باید اتاقک ثبت غلات را آتش بزنیم مطمئنا تا به انبار برسد اتش را خاموش می‌کنند و آذوقه‌ها کمتر اسیب می‌بینند.

گردا:

- تا دیروز می‌گفتم سیرنا دیوانه است ولی الان مطمئن شدم که تو روی دستش زده‌ای.

و بلافاصله به سمت انبار آذوقه رفت و سیگرون در تاریک ترین جا قایم شد که در دید نباشد.
گردا همانند سایه در دل تاریکی و به دور از چشم نگهبانان به سمت انبار رفت فقط چند نفر آنجا نگهبانی می‌دادند از دیوار بالا رفت و روی سقف قرار گرفت و بی صدا روی بام اتاق ثبت غلات قرار گرفت و گفت:

- الهه فریا مرا ببخش بخاطر این خطا ولی من چاره‌ای ندارم و فقط دستور بانویم را اجابت می‌کنم.

و در سکوت از پشت سر نگهبان پایین رفت و وارد اتاقک خالی شد فانوس روشن را برداشت و وسط اتاق انداخت و رویش چوب و پارچه انداخت که آتش شدت گرفت و دود تمام اتاق را گرفت و اتش به قفسه‌ها رسید صدای نگهبانان که دنبال بوی دود می‌گشتند بلند شد گردا پشت قفسه‌ها قرار گرفت نگبهانان فریاد کشان از اتاق خارج شدند و گردا از در عقب اتاق خارج شد و طولی نکشید که کلی آدم آنجا جمع شدند
سیگرون که دید نگهبانان برای خاموش کردن آتش رفتند به سمت دروازه رفت و چند نگهبان باقی مانده را نابود کرد و وارد زندان شد، از بین اسرا و زندانیان گذشت و آیوار را پیدا کرد که وسط سلولش دراز کشیده بود سیگرون گفت:

- آیوار سلینگر بلند شو باید برویم.
 


#پارت سی و هشت...

آیوار نگاهش کرد و گفت:

- تو دیگر که هستی؟

سیگرون شنلش را برداشت و گفت:

- زیاد وقت نداریم، سریع تر بلند شو.

آیوار با دیدن سیگرون نیشخندی زد و گفت:

- این نقشه‌ی جدید است، می‌خواهید مرا زود تر اعدام کنید!

سیگرون:

- می‌خوام نجاتت دهم، زود باش الان نگهبانان سر می‌رسند. 

شمشیرش را بین لولای در گذاشت و با فشار کوتاهی در را از جا در آمد سیگرون گفت:

- بلند شو اگر کسی ببیند هر دوی ما را همین الان اعدام می‌کنند.

آیوار:

- من چند ساعت دیگر اعدام می‌شوم و می‌خواهم تا آن موقع استراحت کنم و از زندگی لذت ببرم.

در سلول کناری دختری با ظاهر آشفته و موهای نامرتب گفت:

- مرا هم نجات بده واگرنه به همه می‌گویم که تو فراریش داده‌ای.

سیگرون:

- خطا کرده‌ای باید تاوان پس دهی، من مانع اجرا عدالت نمی‌شوم.

دختر سروصدا راه انداخت سیگرون بلافاصله وارد سلول شد و دستان زنجیر شده‌ی آیوار را کشید و مجبورش کرد بلند شود و به سمت در رفتند، نگهبانی به سمتشان می‌آمد. سیگرون شمشیر از غلاف کشید و قبل از اینکه به مرد اجازه‌ی کاری را دهد شمشیرش را روی تن مرد فرود آورد و مجدد آیوار را کشید و از زندان خارج کرد آیوار گفت:

- چرا به من کمک می‌کنی؟

سیگرون:

- هنوز زمان مرگت فرا نرسیده.

به سمت دیوار رفتند آیوار گفت:

- پس بانوی فاتح‌مان پیشگو هم هست.

سیگرون:

- برو بالا تا کسی نیامده.

آیوار:

- ولی من ترجیح می‌دهم الان بخوابم، پس به زندانم برمی‌گردم.

سیگرون شمشیر را زیر گلوی آیوار گذاشت و گفت:

- آیوار سلینگر همین الان از دیوار بالا میروی واگرنه خودم زمان مرگت را از آن که هست جلو تر می‌اندازم.

آیوار لبخندی زد و با یک حرکت غافلگیر کننده شمشیر را از دست سیگرون بیرون کشید و جایشان را عوض کرد، حالا این سیگرون بود که به دیوار چسبیده و شمشیر زیر گلویش بود.
آیوار گفت‌:

- گوش کن بانو، من نه برده‌ی تو هستم نه زندانی‌ات، پس بگو چرا نجاتم می‌دهی؟

سیگرون:

- برویم بعدها برایت توضیح می‌دهم.

آیوار:

- من می‌توانم همین الان جانت را بگیرم، یا می‌توانم نگهبانان را صدا بزنم تا شاه عزیزت به جرم فراری دادن یک دزد از زندان سر از تنت جدا کند، یا هم می‌توانی حقیقت را بگویی.

سیگرون از حرص نفسی گرفت و گفت:

- جانم را بگیر

آیوار احمقی نصیبش کرد و شمشیرش را در دستش چرخاند و دسته را به سمت سیگرون گرفت دخترک متعجب نگاهش کرد و شمشیر را از دستش گرفت.

آیوار با دستان بسته جهشی زد و لبه‌ی دیوار را گرفت و خود را بالا کشید و گفت:

- می‌توانی از دیوار بالا بیایی یا نیاز به کمک داری بانو؟

سیگرون مغرور هم پرید و با کمک لبه‌ی دیوار خود را بالا کشید و گفت:

- من به کمک تو نیازی ندارم. 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...