رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان تاریخ برای کودکان: ورود آریایی ها
نویسنده آتناملازاده
سخن با پدر و مادر: آیندگان را از عشق به ایران محروم نکنید

مقدمه: 

میهن ما ایران
بهشت جاویدان
خوب و سبز و خرم
سرزمین من
کشور ما زیباست
سرزمین گل‌هاست
خونه‌ی بلبل‌هاست
همیشه خرّم
بچّه‌های ایران
همه خوش و خندان
خیلی مهربونیم
چه خوش‌زبوننیم
ما گلهای باغیم
خوب و خوش اخلاقیم
روزها با بلبل‌ها
آواز می‌خوانیم

ویرایش شده توسط Atna1318
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم

قصه داریم چه قصه‌ای
    چه قصه بی‌غصه‌ای
   حکایت از اون قدیما
از مامان و بابا بزرگ‌ها

یک روز و روزگاری
یک عالمه انسان خوب
که اسمشون آریا بود
بودن توی شهری سرد
نبود غذا، پر بود از برف

خسته شدن اون آدما
ترسیدن از سردیِ هوا
نشستن و صحبت کردن:
- بریم یکجای گرم و گرم
بریم سفر، بریم سفر

بار و بندیل بستن
راه افتادن به سمت ما
یکم اومدن پیش ما
یکم رفتن اونورترا

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دو: تشکیل ماد

 

اون‌هایی که ایران بودن 

خواستن یکجا ساکن بشن

چند نفر رفتن به مشهد

چند نفرم شیرازی شدن

گروهی رفتن همدان

بین مردم اون دیار

 

اون‌هایی که همدان بودن

یک دشمن بدجنس داشتن

اسم اون دشمن بود آشور

از سمت عراق اومده بود

 

کار اون‌ها دزدی بود

که خیلی بد کاری بود

همدان حاکم نداشت

رییس نداشت، رهبر نداشت

 

همه باهم دعوا داشتند

کسی نبود کمک کنه

خواستن رییس داشته باشند

تا دشمنم شکست بده

 

یک مردی بود خیلی مهربون

فهمیده و خوش سر و زبون

اسم این آقا بود دیاکو

مورد احترام همه بود

ویرایش شده توسط Atna1318
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سه: پارت دو تشکیل ماد

 

مردم رفتن پیش این آقا

گفتن: آقا، آقای زیبا

میشه شما حاکم بشی؟ 

با دشمنامون بجنگی؟ 

با دوست‌هاموم رفیق باشی؟ 

 

دیاکو قبول کرد

یک قلعه بزرگ زد

دشمن دشمنا شد

دوست همه‌ اون‌ها شد

 

اما دشمن بدجنس

ترسید و گفت باید بری

نمی‌خوایم تو باشی قوی

تو برامون دردسری

 

دیاکو قبول نکرد

جنگ شد ولی..

دیاکو شکست خورد

ضعیف شد و اسیر شد

دیگه ماد حاکم نداشت 

همه باهم بد شدن

دشمن دزد اون‌ها

حاکم کشور شدن

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهار: فروتیش

 

دیاکو قصه ما

قصه پر غصه ما

پسری داشت آقامنش

اسم پسر بود فروتش

 

فروتش توی تبعید بود

با مامان و با داداش‌ها

توی خونه‌ش زندانی بود

اما اون خیلی قوی بود

 

بزرگ‌تر شد برگشت همدان

مردم رو دور هم جمع کرد

گفت: ای هم‌وطن من

آشور هست دشمن من

 

باید اون رو شکست بدیم

بیرون کنیم از خاکمون

کنار من شما بمونید

تا قهرمان بشیم هممون

 

فروتش با آشور جنگید

شکست داد دشمن بد رو

دوباره ایران قوی شد

از فروتش ماد راضی شد

ویرایش شده توسط Atna1318
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنج: باغ، های معلق

 

یکی بود و یکی نبود

جانشین فروتش بود

اسم اون بود هوخشتره

قوی‌ترین حاکم ماد

 

اون یک دختر داشت

خانم خوش قد و بالا

باهوش و مهربون بودش

زیبا و خوش زبون بودش

 

فروتش و حاکم بابل

بابل توی عراق الان

باهم گفتن بیا صلح کنیم

تو دخترت به من بده

من دخترم عروس تو

 

آمتیس شاهدخت ماد

عروس حاکم بابل شد

اما دلش اونجا گرفت

بیابون بود، زیبا نبود

 

دلش هوای وطن کرد

برف همدان و گل و سبز

مادر و پدر و دوستانش

حاکم بابل اون رو دوست داشت

دوست نداشت غصه بخوره

 

برای ملکه زد هفت باغ بزرگ

باغ‌های روی هم بودن

زیباترین مکان شهر بودن

گل و سبزه و درخت

پروانه و گوزن و آهو

 

هرکی می‌اومد به اون شهر

به ملکه هدیه می‌داد

یک گل ناز یا درخت 

تا بکاره توی باغ قشنگش

 

ملکه دیگه خوشحال بود

از پادشاه متشکر بود

اون خانم خوبی شد

برای پادشاه آورد

سه فرزند خوش بر و رو

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شیش: ماندانا

 

آخرین حاکم ماد

خیلی بود خوش‌گذرون

همش مهمونی داشت

کاری نداشت او به مردم

 

حاکم ماد یک دختر داشت

که اسمشم ماندانا بود

ماندانا می‌گفت به بابا

اینطور نکن، اونطور نکن

 

با مردم مهربون باش

به فقیرها کمک کن

مهمونی نگیر مدام

از پول مردم خرج نکن

 

آستیاگ این حرف‌ها رو گوش نداد

به دخترش گفت: بابا جان

توی کار من دخالت نکن

تو رو شوهر میدم من

بری یکجای دور و دور

 

کمبوجه حاکم پارس

حاکم شیراز و انشان

به خواستگاری اون اومد

شد داماد حاکم ماد

 

پارس زیر دست ماد بود

حاکمش سرسپرده

اما خدا می‌دونست

کی قرار از اینجا

بیاد به ایران ما

ویرایش شده توسط Atna1318
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفت: کوروش بزرگ 

 

آمد به جهان فرا پادشاه

پوری دلیری و رشید و آگاه

نام او بود کوروش شاهنشاه

بر زمین نبود به مانندش کارگشاه

 

بر ماد جنگید در سه بار و پیروز گشت

بخشید حاکم را و بر نفس فیروز گشت

سپس به سوی لیدی و بابل رهسپار شد

بابل را محاصر کرد و با هوشش رستگار شد

 

در آن زمان های و هوی پرست

که فاتح را بود غارت و کجی دست

نریخت یک قطره خون و نشکست دری

بخشید حتی حاکم ستمگر بی‌یاوری

 

آزاد کرد هرکه برده بود در آن سرای

بخشید اموال ادیان و کرد احترام

منشوری نوشت که در آن می‌گفت

که منم، پادشاه مهربان این جهان

 

او مهربان بود و نریخت خون بی‌گناه

همچون پدر بود برای یاوران شاهنشاه

بر همسرش مهربان و بر کودکانش بردبار

بر ایران هدیه کرد صلح و محبت و رفاه

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

کمبوجیه و فتح مصر

 

کوروش داشت دو پسر و سه دختر

پسر بزرگ کمبوجیه شد شاهنشاه

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...