رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: مادرم ایران

نویسنده: ماهک | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر رمان : درام، عاشقانه

خلاصه ی رمان: ایران بعد از خودکشی پدرش به خاطر بدهی سنگین بر اثر قمار و بدهی‌ها و خودکشی مادرش بر اثر افسردگی بعد از پدرش... برای سبک شدن بدهی‌های پدرش، در سن نوجوانی مجبور به ازدواج اجباری با پسر یک مرد پولدار شد که پسر مشکل زوال عقلی داشت. ایران برای به دنیا آوردن وارث، عروس آن خانواده شده بود. بعد از به دنیا آوردن پسرش، متوجه شد در آن خانواده، اتفاقات مشکوک و نامتعارفی رخ می‌دهد و تصمیماتی می‌گیرد که زندگی او و آینده پسرش را به کلی تغییر می‌دهد...

  • هانیه پروین عنوان را به رمان مادرم ایران | ماهک کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مدیر فنی

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

پارت 1

دستهای سردش را محکم به  انگشتان محبوبش گره زده بود. صدای نفس هایش شنیده میشد و با چشمهای متورم و قرمزش بی صدا اشک میریخت . آرام لب میزد : _ تحمل کن عشقم ، تحمل کن خوب میشی

 

مرد که کپسول اکسیژن روی دهانش بود و چشمانش حالت نیمه باز داشت با نگرانی و اندوه عمیقی به چشمان نگران و پر از استرس زن خیره شده بود . قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و روی بالش زیر

 

سرش ریخت نگاه هایش پر از حرف بود انگار حرف هایش میخواستند با شدت به بیرون ریخته شوند . همیشه در لحظات حیاتی و سنگین مهم ترین حرف ها به ذهن ها میرسد اما مهم این است میشود در آن

 

زمان آن حرف ها را زد . شاید آن حرف ها یک اعتراف باشد شاید یک عذرخواهی باشد کسی نمیداند اما هر چه که هست آن حرفها در آن لحظات در ذهن تراوش میشوند و باید به زبان آورده شوند . دستهایش را

 

محکمتر فشرد و با زحمت و یک دستش که می لرزید ماسک اکسیژنش را از روی صورتش برداشت چند بار سرفه کرد و با سختی صدایش را بیرون داد : _ عشقم ناراحت نباش مگه همیشه بهت نمیگم چشمای

 

قشنگت حیفه

 

بخاطر هر چیزی بارونی بشه . گریه های زن شدت گرفت و نگاهش را به پایین انداخت چشمش به حلقه  ی روی دست مرد افتاد ناخودآگاه یاد روز بارانی افتاد که باهم در یک پارک در فصل پاییز قدم میزدند برگهای

 

زردهمه جا را پوشانده بود و هوا نمناک بود صدای بازی  پسر بچه ها از دور شنیده میشد که توپ والیبال را برای هم میفرستادند . یاس دستهایش را باز کرد و چشمهایش را بست و سرش را رو به آسمان گرفت راست

 

میگن پاییز شاعر فصلهاست ببین چه هوای عاشقانه و قشنگی داره امید ! امید از پشت دستش را دور کمر یاس قلاب کرد و صورتش را نزدیک صورت یاس کرد : _ عشقم تو که باشی هر چهار فصلم قشنگه تو زیبایی 

 

هر چهارفصل سال منی ! دستهایش را آرام روی موهای بلند و حالت دار دخترک کشید . و با لبخندی سرشار از احساس به نیمرخ زیبای یاس خیره شد . در نزدیکیشان یک آلاچیق بود امید به آلاچیق اشاره کرد و هر دو

 

به سمت آلاچیق رفتند . امید با نگاهی شیطنت آمیز به یاس خیره شد انگار میخواست چیزی بگوید . یاس متوجه شد و سریع به حرف آمد : _ جااان اینطوری خیره شدی بهم . امید خنده ی آرامی کرد و نگاهش را به 

 

پایین انداخت و ساکت شد و دوباره به دخترک خیره شد . _ یاس که کلافه شده بود دوباره باصدای بلند گفت : _ چیههه خبببب ؟؟!! مگه دختر ندیدی آقای محترم ! . _ چرا چرا دختر دیدم به این خوشگلی ندیدم !

 

چقدر با کلاه فرانسوی خوشگلی تو آخه دختر ! یاس که از تعریفهای امید قند در دلش آب شده بود اما نمیخواست زیاد آن را نشان بدهد لبخند مغرورانه ای زد و جواب داد : _ من با هر تیپ و لباسی خوشگلم . امید 

 

دوباره آرام و ملایم خندید و با سر حرف یاس را تایید کرد : _ خب بر منکرش ...! ولی حالا که روز تولدته میخوام سورپرایزت کنم خانوم خانومای پاییزی من ! جعبه ی چوبی طراحی شده ای را از کنارش برداشت و روی 

 

میزگذاشت و به آن جعبه با علاقه ی فراوان خیره شد و گفت : _ این تقدیم با عشق به شما ! یاس لبخند گرمی زد و گفت : _ خودت  تو کارگاه درستش کردی مطمینم کاراتو میشناسم ، وای امید چقدر قشنگه مرد 

 

هنرمند و پراحساس مرسی ازت چقدر خوشحال شدم . _ صبرکن ، تند نرو چیزی که توشه مهمه نه جعبه در واقع چیزی که داخل جعبه است ارزش تو رو برای من مشخص می کنه . جعبه را به طرف خودش کشید و

 

جعبه را باز کرد با دیدن داخل جعبه چشمهایش گرد شد و لبخندش کمرنگ . _ اینکه توش فقط برگه ! ارزش من برای تو اندازه برگهای زرده ؟! امید !؟ امید معنا دار به دخترک خیره شد و حرفی نزد . یاس تمام جعبه

 

را زیر و رو کرد اما چیزی بجز برگ پیدا نکرد :_ امید واقعا که ! این چه ضدحال بازی بود در آوردی ! _ برای چیزی که ارزشت رو معلوم میکنه باید خیلی بیشتر از اینا وقت بزاری عشقم ! بیشتر بگرد . چشمهایش را ریز

 

کرد و به وسط جعبه خیره شد باورش نمیشد . در قسمت انتهایی جعبه یک در مربعی شکل بود آن را باز کرد و داخل آن دو حلقه ی طلا قرار داده شده بود . چشمهای دختر جوان برق زد و نگاهی پر از مهر نثار

 

مرد جوان کرد و با صدایی آرام گفت : _ وای امید ! تو دیوونه ای . _ آره من دیوونه ام میخوام قید آزادیمو بزنم و یک عمر اسیر تو بشم ! از همان روز به بعد امید امید تمام لحظاتش بود . مردی که از سن بیست

 

سالگی تا چهل سالگی را کنار هم گذرانده بودند . در ذهن یاس یک علامت سوال بزرگ درست شده بود ! چرا و چیشد که همچین اتفاقی افتاد . هر چقدر به عقب بر میگشت نمیتوانست جواب منطقی ای برای

 

اتفاقات بد اخیری که در زندگی شان افتاده بود پیدا کند . امید بیمار نبود ! امید بی پول و برشکسته نبود ! مشوش و نا آرام نبود و به یک باره تمام این خصلتها را پیدا کرده بود ._ گوش کن ببین من چی میگم یاس

 

من از این مسیری که توش رفتم دیگه بر نمیگردم تو و دخترمون باید بتونید گلیم خودتونو از آب بکشید بیرون به هیچکس اعتماد نکنید مخصوصا به خانواده ی من ! یه مقدار پول براتون پس انداز کردمو کنار

 

گذاشتم اونو خرج درس خوندن دخترمون و دخل و خرج زندگی دونفره تون بکنید و اینو بدون که من حتی اون دنیا و اون بالا هم حواسم به شماها هست حتی روحمم عاشق توعه زندگی من . مثل ابربهاری میبارید

 

از شدت استرس دستهای سردش میلرزید :_ تو رو خدا این حرفو نزن امید تو که چیزیت نبود خوب میشی من مطمینم . اصلا چرا یهو اینجوری شدی چرا هیچی نمیگی بهم ! صورت امید محزون تر از قبل شد

 

انگار که همه چیز تمام شده باشد و با دلسوزی و ترحم و دلتنگی به زن خیره شده بود آرام لب زد : _ نمیشه همه چیز رو توضیح داد و گفت ، نمیشه ! فقط بدون ماجرا طوری که دیگران ممکنه بعد ها  برات تعریف

 

کنن نیست اینو به دخترمونم بگو ، بگو پدرش اون تصوری که قراره مردم ازش تو ذهنش ایجاد کنن نیستش . هر چقدر که او ادامه می داد شک و سوالات یاس بیشتر از قبل می شد . به در ورودی بیمارستان رسیدند

 

پرستارهای بخش اورژانس تخت را به داخل بیمارستان بردند و یاس هم به دنبال آن ها به راه افتاد . با تمام سر گیجه و ضعفی که داشت خودش را سر پا نگه داشته بود .  چهره ی معصوم دخترکش لحظه ای

 

از جلوی چشم هایش دور نمیشد . دختر شانزده ساله ی زیبایش که حاصل عشق بیست و دو ساله ی او و امید بود و دیوانه وار پدرش را میپرستید . دکتر بخش بالای سر تخت امید آمد با لباس جراحی و گان و

 

اخم و جدیتی که داشت روبه یاس کرد و پرسید : _ خانم بیمار چند سالشونه ؟ سابقه ی بیماری خاصی دارن ؟ _ چهل و سه سالشونه. نخیر آقای دکتر . ولی یه مدت دایما از دل درد شکایت میکرد . امشبم بعد از

 

خوردن شام گفت دلم

 

درد میکنه یکم آب قند بهش دادم شاید خوب بشه دیدم روی زمین افتاد و به خودش پیچید و استفراغ خونی کرد . با گفتن این جملات بغض در گلویش شکست و آرام آرام هق هق زد . _ دکتر نفسش را بیرون داد و

 

نگاهی به گزارش پرستار ها انداخت و گفت : _ خیلی خب شما منتظر باشید خبرتون میکنیم .و از پرستارها خواست امید را سریعا به بخش منتقل کنند .روی صندلی افتاد و به گوشه ای بی هدف زل زد . نه چیزی را

 

میشنید و نه چیزی را احساس میکرد . بعضی از زمانها ، بعضی از روز ها زمان باید کمی زودتر بگذرد باید ثانیه ها به جلو بروند بعضی از روزها ثانیه به ثانیه اش خورنده ی روحند و میمکند هر چیزی که باعث زنده

 

بودن و هوشیاری روح میشود . سرش را به دیوار سرد تکیه داد و در حالی که اشک میریخت تصمیم گرفت تنها کاری که انجام میدهد انتظار کشیدن باشد و چقدر سخت بود منتظر ماندن کاش میشد زمان را مثل

 

یک راه سریعتر طی کرد کاش میشد بعضی وقت ها زمان را دوید ! پلکهایش سنگین شد و خوابش برد چند ساعت بعد با صدای پرستار زن بیدار شد : _ خانم ، خانم بیدار شید لطفا . با عجله از خواب پرید و با لحنی

 

مظطرب لب زد : _ خا خا خانم پرستار همسرم .... همسرم چی شد . پرستار جوان ابروهایش را درهم کشید و با حالت غمگینی سرش را به پایین انداخت : _ متاسفم عزیزم خدا صبرتون بده غم آخرتون باشه .

 

بی اختیار از جایش سریع بلند شد انگار که برای مدت کوتاهی روی چیز داغی نشسته باشد در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت با صدایی گرفته و مبهم می گفت : _ یعنی چی خانم پرستار تو رو خدا بگید

 

من جواب دخترمو چی بدم؟  چیکار کنم ؟ ! احساس کرد پاهایش سست شده به یاد روزی افتاد که در دانشکده با امید آشنا شده بود هیچوقت فکر نمی کرد که  روزی آرزو کند ای کاش هیچوقت با امید آشنا نشده

 

باشد اگر چیزی را از اول نداشته باشی کمتر درد میکشی تا اینکه آن را داشته باشی و او را از دست بدهی . غم از دست دادن از غم نداشتن برای انسان سخت تر است . بی حال و در مانده روی دست های پرستار افتاد

 

و آرام پلکهایش بسته شد و چیزی متوجه نشد . چشم هایش را که باز کرد خودش را روی تخت در یکی از اتاقهای بیمارستان دید رگش سرم خورده بود خواست از جایش نیمخیز شود که صدایی از روی صندلی کنار

 

تختش مانع شد _ بخواب بلند نشو یاس ، سرم به دستت زدن . رویش را برگرداند و خودش را جمع و جور کرد با صدای بی حالش سلامی کرد . _ خیلی وقته ندیدمت یاس . چقدر شکسته شدی . سام خودش را کمی

 

به یاس نزدیکتر کرد و آرام پچ پچ کرد : _ می دونی که چقدر سخته تو این حال ببینمت ! چقدر بهت گفتم با خودت و خودم نکن ولی گوش نکردی . یاس در حالی که هنوز گریه هایش بند نیامده بود ناباورانه به صورت

 

سام نگاه میکرد باورش نمیشد یک نفر تا این اندازه بتواند بی عاطفه و خالی از احساس باشد . چطور میتونی چطور ؟! سام اونی که مرده .... سام نگذاشت حرفهای یاس تمام شود : _ اونی که مرده از تو به من

 

نزدیکتر بود پس بیخود کاسه ی داغ تر از آش نشو چقدر بهت گفتم برادر من مرد زندگی نیست کلاهبرداره عوضیه ..صدایش بالاگرفت نتوانست تحمل کند که کسی درباره ی امید عزیزش اینطوری صحبت کند :

 

بسه خجالت بکش امید داداشته ! آزارش به مورچه هم نمیرسید مال این حرفا نبود چه برسه به کلاهبرداری و اینجوری کثافت کاریا . سام با لحنی عصبانی تر گفت : _ سرتو مثل کبک کردی تو برف و از هیچی

 

خبر نداری هم خودتو بدبخت کردی هم ایرانو ! فکر کردی امید این همه پولو از کجا آورد یهو تونست خونه ویلایی براتون تو نیاوران بگیره هان ؟ _ با وام و قسط و کلی زحمت اون خونه رو خریدیدیم سام چرا

 

چرت و پرت میگی ! انگشت دو دستش را باز کرد و آن ها را روی هم قرار داد دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشار داد و به زمین چشم دوخت و ادامه داد : _ ببین زنداداش ما گناه نکردیم بخوایم تاوان گند کاری

 

ها و زیاده خواهی های امید و تو رو بدیم . اگه یادت باشه بابای خدا بیامرزمونم موقع خواستگاری با خودت حرف زده بود بهت گفته بود امید با بقیه ی اعضای خونوادش فرق داره وصله ی ناجوریه بین ما ولی

 

تو پا تو کفش خودت کردی که الا و بلا میخوام با امید باشم و از اینجور چرندیات حالا خود دانی ولی اون دختر نوجوان بیگناهو معصوم چیکار کرده آخه ، چرا اون باید مجبور بشه بخاطر دله دزدیای باباش با بی آبرویی

 

نداری و سرشکستگی زندگی کنه . ایران دختر حساسیه یاس شکنندست من عموشم روحیشو خوب میدونم میدونی اگه بفهمه پدرش چجور آدمیه چی به حالو روزش میاد تو سن حساسیه هضم همچین چیزایی

 

واقعا براش سخته . _ منو ایران امیدو به قدر کافی شناختیم من بیست و خورده ای ساله باهاش زیر یه سقف دارم زندگی میکنم . سام سرش را بالا آورد و نگاه معنادار و تاسف باری به یاس انداخت : _ برای شناختن

 

کسی زمان ملاک مناسبی نیست ! نزدیک بودن به اون آدمه که تو رو تو شناختن اون آدم کمک میکنه . مثل تو که هیچوقت نگذاشتی خودم رو بهت نزدیک کنم تا منو بهتر بشناسی آخرشم از بین من و امید رفتی

 

امیدو انتخاب کردی . یاس نگاهی به سر تا پای سام انداخت . مردی چهل ساله با مدل موی دیکاپریویی و صورتی کشیده و استخوانی و قدی بلند که همیشه تیپ رسمی و سورمه ای میزد و به عشق یاس تا سن

 

میانسالی مجردی را انتخاب کرده بود . سام متوجه ی نگاه های یاس شد رویش را برگرداند ولی یاس سریع نگاهش را از او گرفت . _ میدونی چیه ؟ من همیشه به طرد شدن این مدلی عادت دارم همیشه امید مرکز

 

توجه پدر و مادرمون بود یادمه یبار موقع بیرون رفتن با مامان و داداش بزرگمون سینا از پشت ویترین چشمم به یه کفش فوتبال خیلی قشنگ افتاد انقدر شیفته ی اون کفش شدم که با التماس به مامان و سینا

 

التماس کردم اون کفشو برام بخرن اما اونا گفتن برای خونه خرید دارن و نمیتونن بخرنش . من تمام هوش و حواسم به اون کفش بود تمام فکرم ، داداش سینا گفت وضع مالی مون هیچ تعریفی نداره باید خودم

 

پولامو جمع کنم بتونم بخرمشون تو مدرسه گشنگی میکشیدم و تا یک ماه پول تو جیبیامو جمع میکردم تا بتونم بخرمش آخرسرم تونستم بخرمش اما میدونی چی شد ؟ لحظه ای ساکت شد و پوزخند تلخی زد

 

سپس ادامه داد _ وقتی شب خریدمش و آوردمش خونه امید بخاطر نمره ی بالایی که تو کارنامش آورده بود با راضی کردن بابام اون کفشو مال خودش کرد هر چقدر به بابام گفتم اون کفشو من با پول تو جیبی

 

خودم خریدمش اما گوشش بدهکار نبود گفت بده به برادرت بعدا خودم یکی بهترشو برات میگیرم دیگه از اون موقع هم قید کفش فوتبالیو زدم هم خود فوتبالو ! همیشه همینطور بوده . _ ببین من اصلا حال

 

خوشی ندارم نمیخوام ببینمت سام برو فقط . ایران فهمیده بهش خبر دادن ! با شنیدن این جمله انگار که آب سردی را روی سرش ریخته باشند رویش را به سمت سام چرخاند : _ ای ایران .... نتوانست حرفش را

 

ادامه دهد به قدری ناراحت و نگران ایران شده بود که احساس میکرد صدای قلبش را با گوشهای خودش میشنود . دنیا دیگه دست شماهانیست ! _ فقط بشین و ببین ! این جمله را گفت و با عجله بلند شد و

 

از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید . یاس تمام این مدت را به ایران و احساسی در که آن زمان داشت فکر میکرد یعنی دخترک بیچاره اش یتیمی و بی پدری ر ا میتوانست هضم کند ؟ چه سرنوشتی

 

بدون امید برای آن ها رقم خورده بود ؟ چه اتفاقاتی در انتظار آن ها بود ؟

 

پارت 2

چشم هایشان را به در دوخته بودند تا ایران از راه برسد سام و سینا با هم جلوی در بیمارستان منتظر بودند  خواهرانشان سحر و ساحل با مادرپیرشان که روی ویلچر افتاده بود و توانایی صحبت کردن و راه رفتن نداشت

در سالن انتظار بودند . _ سحر بیا بگیر اینو بخور . به نشانه ی رد کردن سری تکان داد نه نمیخورم بده مامان هیچی نخورده . اخمهایش توی هم رفت  و پوفی کشید انگشتان لاک زده اش را داخل موهای شرابی رنگش

کرد و نالید : _ عجب گیری کردیما این امید هم زندش برامون دردسر سازه هم مرده اش . کاش هیچوقت نبود یاس و این دختره ایران قراره بیان خونه ما ؟! نهههه بخدا اگه من تحمل این دو تارو داش ..... ساحل تنه ای

به کنار دستش زد تا حرفش را ادامه ندهد نگاهی به مادر پیرشان روی ویلچر انداخت که سرش بر اثر کهولت سن و بیماری میلرزید . لب هایش را جمع کرد و نگاه چپی به سحر انداخت : _ خب حالا کی گفته میخوان

خراب شن رو سر ما داری اینجوری حرف میزنی بزار دختره بیاد همه چیز معلوم میشه دیگه . با شنیدن صدای پا و ناله های ضعیفی که از انتهای راهرو می آمد توجه ی هر سه ی آن ها  جلب شد . ایران با چشمهای

گریان و سراسیمه خودش را به عمه ها و مادربزرگش رساند . با دیدن چهره ی ایران ساحل بغض کرد و با ترحم به او خیره شد سفیدی پوستش باعث شده بود قرمزی زیر چشمهایش بر اثر گریه شدیدتر به نظر برسد

چشمایی که لحظه ای از فرو ریختن اشکها فارغ نمیشدند . با صدای نازک و گرفته اش گفت : _ بابام چیشد کو ؟ کجاست ؟ سحر که چند ثانیه ی قبل روی صندلی لم داده بود و دست هایش را روی پیشانی اش قلاب

کرده بود چشمهایش را گرد کرد و با عصبانیت از جایش بلند شد : _ از ما داری میپرسی ؟! از ما ؟ برو از اون مادر جاه طلب زیاده خواهت بپرس که هممونو داغ دار کرده پدرت یه کلاهب.... _ چرا داری اینطوری درباره بابا

مامانم حرف میزنی چطوری به خودت اجازه میدی ؟ _ ساکت میشی یا نه پررو خانم ! قدمی به جلو برداشت و کشیده ای زیر گوش ایران زد . ایران سرش را بر نگرداند و در حالی که دستش را روی صورتش گذاشته بود

چشمهایش را بست و به گریه هایش ادامه داد . _ بابا اگه توبودی باز هم کسی به خودش اجازه ی چنین رفتاری رو بامن به خودش میداد ؟ بابا قربون قد بلند و خنده های از ته دلت بشم خیلی دلتنگتم خیلی 

غربت می کنم . برای احساس کردن غربت همیشه لازم نیست از مکان زندگی ات و خانواده ات دور باشی وقتی در میان انسانهای هم جنس و هم نوع خودت باشی و طرد شوی حتی از غریبه های از وطن دور هم

غریبه تری . سام قدمی به جلو برداشت و یک دستش را دور کمر ایران حلقه کرد و با یک دستش سحر را دور نگه داشت . ابروهایش را بالا نگه داشت و با لحنی هشدار آمیز گفت : _ وضعو از این بدترش نکنید

بسه دیگه . یاس از اتاق خارج شد . ایران با دیدن مادرش خودش را در آغوش او رها کرد و از اعماق وجودش شروع به گریستن کرد . به یاد داشت یکبار که دختر بچه ای برای گرفتن گل سرخی که او برای روز معلم 

خریده بود داشت او را اذیت و آزار میداد سر رسیده بود و دختر شرور حسابی ترسیده بود و پابه فرار گذاشته بود . اما چطور مادر ها انقدر به موقع می رسند ! اصلا مادر بودن یعنی به موقع رسیدن . به موقع به

داد ما رسیدن ، به موقع به درد و دل هایمان گوش کردن ، به موقع یونیفرمت را درکودکی حاضر کردن برای رفتن به مدرسه و بقیه ی به موقع رسیدن ها . _ ما مزاحم شما نمیشیم مطمین باشید راهمونو میکشیم

و میریم یه گوشه ای با بدبختیامون کنار می آیم شما راحت باشید امید نمیخواست منو ایران نزدیک شما باشیم .  سینا پوزخندی زد و گفت : _ هه ! آقا نمیخواسته زن و بچش پیش ما باشن . خیلی خب باشه

بسلامت اگه اینطور میخواید . پیرزن روی ویلچر تاب نیاورد و با دستهای چروک شده اش گوشه ی کت سینا را کشید . نمیتوانست کلمه ای را بیان کند اما چشمهایش تمام منظورش را می رساند .  سینا چند لحظه ای

به صورت محزون  پیرزن خیره شد و سری به سمتش تکان داد : _ نمیخواد ، تو و ایران پیش ما میمونید حداقل تا زمان مراسم و تشریفات پیش فامیلا زشته خوبیت نداره . _ اما منو ایران نمیخوایم خوب میدونیم

سر باریم . سحر به نشانه ی اعتراض نگاهی تیز به سینا انداخت و مکان را به مقصد حیاط ترک کرد . یاس با نگاهش نگران او را دنبال میکرد تا او کامل از جلوی دیدش دور شد سپس رویش را برگرداند و با همان نگاه

نگران به سینا خیره شد . _ میدونم نگران چی هستی راضی میشه بخاطر شما نیست که میخوام بمونید بخاطر حال و روز مادر مریضمه . من برم از پذیرش چند تا سوال درباره تحویل گرفتن جنازه دارم میرم زود

بر میگردم . ساحل رو به سام گفت : _ سام بیا منو تو هم بریم از بوفه یه ساندویچ بگیریم برای خودمون معدمون داره از گشنگی سوراخ میشه از سر  شبه هیچی نخوردیم . سام به علامت تایید سرش را تکان داد

: _ آره آبجی بریم ایران عمو چیزی لازم نداری ؟ ایران سرش را از آغوش یاس بیرون آورد در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت و نفس میزد با بینی گرفته لب زد : _ نه مرسی . و دوباره یاس و ایران تنهای تنها

غرق در افکار اتفاقات شومی که مثل بمباران اتمی هیروشیما روی سر مردم ژاپن نازل شده بودو همه چیز را با خاک یکسان کرده بود شدند هر دوی آن ها خسته و بی رمق بودند یاس ایران را از خودش جدا کرد

بیا مامان ، بیا یکم بشین . ایران زانوهایش را روی صندلی بغل گرفته بود مثل جنینی که در رحم مادر خودش را جمع کرده باشد کتانی های قرمزش را تکان میداد و با چشمان درشت و کشیده ی شبز رنگش اطراف

را رصد میکرد _ مامان من نمیخوام پیش عمه اینا بمونما یه کاریش بکن حوصلشونو ندارم . _ تو این مورد مثل همیم ولی چاره ای نداریم عزیزم بزار ببینیم چه خوابی برامون دیدن فعلا . ایران رو به مادرش نیمخیز

شد و غرید : _ ای بابا ماماااان میگم من نمیخوام ریختشونو ببینم اونا وقتی بابا امید زنده بود از زنده و مرده ی ما خبر نمیگرفتن حتی عین خیالشونم نیست که بابا امید مرده ناسلامتی برادرشونه خونواده ی بابا

همیشه عجیب و غریب بودن دوست ندارم بین اونا باشم . __ بابا امیدتم نمیخواستم عشقم ولی همه چی به دل ما نیست که دو سه روز تحمل کن مراسم ختم باباامید آبرو مندانه برگزار بشه بعدش مثل همین

الان که تنهاییم میریم خونمون . ایران دوباره بغض کرد و به سختی آب دهانش را قورت داد و به آرامی گفت : _ خونه ی بدون بابا نمیخوام . اینا را گفت و سرش را روی زانوهایش گذاشت و شروع به گریه کردن کرد

یاس با شنیدن این حرف ایران بی مهابا گریه هایش را از سر گرفت . سام برگشت و با صحنه ی گریه های بی امان مادر و دختر روبه رو شد خودش را خم کرد و صورتش را به صورت ایران چسباند : _ عمو دختر

قشنگم بسه دیگه ببین مامانتم تازه سرمو از دستش در آوردن حالش خوش نیست پاشو بریم پاشو فردا مراسم داریم باید تا اون موقع استراحت کنید بتونید میزبان باشید . کلی مهمون داریم . ایران هم از سر ناچاری

سرش را تکان داد و هر دو گریه کنان به سمت بیرون به راه افتادند ایران چند قدم جلوتر رفت و لحظه ای ایستاد : _ یاس در حالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت : _ چیشد مامان چرا وایسادی ؟

ایران در حالی که اشک میریخت و تمام صورتش خیس شده بود گفت : _ میخوام بابامو ببینم . جسد بابام کجاست میخوام ببینمش . سام سریع جلو آمد : _ عزیزم نمیشه اجازه شو نمیدن باشه ؟ فعلا بیا بریم

خونه هوا هم سرده خواهش می کنم . من تا بابامو نبینم هیچ جا نمیرم . با صدای مردانه اش بلند غرید : _  د بیا بریم میگم لعنتی چرا اینطوری میکنید شماها فکر میکنید حال من خوشه ؟ یاس با عصبانیت جلو

آمد و غرید : _ تو خونوادت چه فکری کردید یکیتون داد میزنه یکیتون به بچم سیلی میزنه شما فکر کردید کی هستید ؟ __ دیگه برام مهم نیست ما خونه ی شما بیا نیستیم خودمون خونه داریم . ایران مامان بیا .

سام دستهایش را جلوآورد و چند بار تکان داد :_ با ..باشه یاس من نمیخواستم اینطوری بشه گوش کن _ نه شماها گوش کنید ما برده و اسیر شماها نیستیم که دارید انقدر بهمون بی احترامی میکنید نمیخوایدمون

شما رو به خیر و ما رو به سلامت . _ من که توی این چند سال هزار بار به هر زبونی گفتم که میخوامت _ خجالت بکش جلوی ایران چیزی بهت نمیگم . دست ایران گرفت و با سرعت از سالن به طرف در خروج حرکت

کرد سام از شدت عصبانیت محکم پای چپش را به کناره ی صندلی زد تا عصبانیتش فروکش کند سپس نگاهش به مادرش افتاد که داشت با گوشه ی روسری اش مظلومانه اشک هایش را پاک میکند با دیدن این

صحنه حالش بیشتر به هم ریخت و دستش را با کلافگی روی پیشانی اش گذاشت .

__ بیا وایسیم اینجا الان تاکسی گیرمون میاد میریم خونه . __ آقا تاکسی __ بله خانم کجا تشریف میبرید ؟ __نیاوران . __ بفرمایید سوار شید . هر دویشان روی صندلی پشت نشسته بودند خنده و اشتیاق دو دختر

نوجوان جلوی در مغازه ای توجه اش را به خود جلب کرد . در گوشه ی دیگر توجهش به سمت یک مادر و دختر جلب شد که دست در دست هم خوشحال خیابان ها را با قدم هایشان متر میکردند . رویش را برگرداند

و به مادرش نگاه کرد فرقی که یاس با مادر آن دختر داشت در لب های پوست انداخته و رنگ پریده اش و موهای ژولیده و نامرتب آن بود آنقدر چهره اش خسته و غمگین بود که نمیشد آن لبخندی را که مادر دختر

در خیابان داشت روی لبهای یاس تصور کند دختر را با خودش مقایسه کرد موهایش را با بیگودی فر کرده بود و با روبان ساتن بسته بود و رژ لب ملایم و دامنی کوتاه داشت . لباس نامرتب خانگی به تن داشت و

موهای فرفری بسیار بلندش یک طرف صورتش را کامل پوشانده بود . به راستی چه میشود که در یک زمان انقدر تفاوت در دو حال پدید می آید ؟ تحمل نکرد و بالاخره سوالی که داخل ذهنش متولد شده بود را پرسید

: _ مامان فرق ما با اون دو تا مادر و دختر شاد و بقیه ی دخترای هم سن خودم که انقدر خوشحالن چیه ؟ چرا ما نمیتونیم مثل اونا شاد باشیم . مادرش بدون اینکه رویش را بر گرداند پاسخ داد : __ تو گناهی نداری

یعضی موقع ها که ما آدمها احساس غم میکنیم تنها گناهی که کردیم اینه که فقط خواستیم خیلی معمولی و عادی شاد باشیم همین ! گناه و فرق ما تو اینه که ما هم دوست داریم شاد باشیم و همین باعث

عذابمون شده . خانم رسیدید بفرمایید . ممنون آقا . از ماشین پیاده شدند و یاس کلید را داخل جا کلیدی چرخاند بعد از چند بار تلاش دید کلید قفل را باز نمیکند ! هر دو گیج و خسته و با ترس به یکدیگر خیره

شدند ایران زیر لب زمزمه کرد : _ وای عالیه دیگه بهتر از این نمیشد . یاس خم شد تا دوباره کلید را داخل کند و بیشتر تلاش کند که صدایی مانعش شد . بفرمایید خانم محترم . __ سلام شما ؟ مردجوان که کیسه ی

خریدی به همراه داشت لبخندی زد و گفت : __ من باید از شما بپرسم شما کلیدتونو انداختید در خونه ی من میخواید بازش کنید . __ ب بله ؟! هر دو ناباورانه با چشمهایی گرد شده به مرد زل زده بودند . ایران به

حرف آمد : __ آ آقا اینجا خونه ی ماست . __ دخترم این امکان نداره اشتباه گرفتید ببینید من کلید دارم . ایران با کلافگی و تعجب و با لحنی که میخواست مرد را قانع کند گفت :__ آخه یعنی چی ماتا ساعت هشت

شب تو این خونه بودیم که مامانم بابامو برد بیمارستان و منم رفتم پیش خالم مرد نگذاشت حرفهای ایران ادامه پیدا کند : __ خب یه دقیقه اجازه بدید . مرد کلیدش را از جیبش در آورد و به راحتی در را باز کرد سپس

رو به ایران و یاس کرد و گفت میتونید بیاید داخل ، بفرمایید ! یاس که تا آن لحظه با حیرت نظاره گر بود بدون هیچ تعارفی و توجه به مرد به سرعت داخل خانه شد داخل خانه که رفت چیزهایی را که میدید باور

نمیکرد مرد مدام فریاد میزد :__ خانم خانم کجا سرتونو انداختید پایین حالا من یه تعارفی زدم . __ آقا بخدا دروغ نمیگیم اینجا خونه ی ما بود ببینید من اینجا میز گذاشته بو..... __ خانم محترم دیگه ادامه ندید

این خونه الان سه ساله متعلق به منه سندشم هست میتونم بیارم ببینید اصلا شما با چه اجازه ای اومدید میگید اینجا خونه ی منه لطفا برید بیرون تا پلییسو خبر نکردم برید بیرون . یاس با درماندگی نالید : __ تورو

به هر کس که میپرسی یه دیقه فقط . __ مرد عصبانی تر شد و غرید : __ خانم خواهش می کنم دیگه  برو بیرون عه ! ایران در حالی که نفسش بند آمده بود یک دستش را روی گلویش گذاشت و دست دیگرش را

به چهارچوب در تکیه داد . آن همه ماجرا و اتفاق فقط در یک شب نه در عرض چند ساعت . حالا او یک دختر شانزده ساله بدون پدر و بدون سرپناهی امن برای ماندن بود احساس می کرد هر لحظه بار غمش

زیاد و زیادتر میشود یاس که نگران حال ایران بود لحظه ای خود را از او جدا نمیکرد . مرد جلوتر آمد : خانم اگه حالش بد شده آمبولانس خبر کنم ولی کلکی تو کار من نیست . __مامان فقط بریم . __ ایران مامان

خوبی ؟ فقط بریم مامان میبینی که ظاهرا این آقا دارن درست میگن هیچ خبری از وسایلا و خونه ای که داشتیم نیست ! بابا امید و خونمون رو امشب باهم یکجا از دست دادیم .

  • 3 هفته بعد...

پارت 3

 

با آشفتگی و ذهنی پر از سوالهای جواب داده نشده در کوچه پس کوچه های شهر زیر آسمان سیاه شب بدون هدف قدم میزدند چهره هایی غمگین و خسته که توجه هر عابری را به سمت آن ها جلب میکرد . دو زن دو فرد بی پناه و افسرده که در آن شب سرد بیشتر از زمان های دیگر آسیب پذیر شده بودند . نگاه بی هدفش را از زمین جلوی پایش گرفت و با مظلومیت و درماندگی نگاهش کرد : _ هوا خیلی سرده نمیتونیم بیرون بمونیم بهتره بریم خونه ی خاله . با چهره ی گرفته اش به صورت خسته ی دخترش خیره شد چشم هایش بر اثر گریه و بی خوابی ورم کرده بودند و گرد خستگی همچون غباری که روی آینه ای شفاف مینشیند و شفافیت آینه را تحت تاثیر قرار میدهد زیبایی صورتش را پوشانده بود . سرش را تکان داد :_ مگه چاره ی دیگه ای ام داریم ؟ بیا تا سر خیابون پیاده بریم از اونجا ماشین میگیریم میریم خونه ی خاله اینا . چشمش به تاب آهنی سبز رنگی افتاد که در داخل پارک بود به خاطر داشت چند باری پدر را مجبور کرده بود که در شب باهم برای تاب به آن پارک بروند و قدم بزنند همیشه روی آن تاب آهنی مینشست و بابا امیدش با شعری که برای دخترش میخواند آن را روی تاب هل میداد : دخترک قشنگم تاب بخور و تاب بخور بروی رنگین کمون سر بخور و سر بخور .  پا بزار توی رنگها رنگهای شاد و قشنگ سبزو سفید و قرمز بشو با من هماهنگ ! غافل از اینکه دخترک درست در زمانی که میخواست وارد دنیای بزرگسالی و مرحله اصلی زندگی اش بشود تنها رنگی که بعد از پدرش خواهد دید رنگ سیاه است درست مثل رنگ آسمان همان شب ! یکی از شبهای بلند و گرم تابستانی بود موهای بلندش را بافته بود و با کفشهای سفید رنگ براقش روی سنگ ریزه های پارک به این طرف و آن طرف میدوید _ بابا بابا بیا هلم بده پدر جوان که پیراهن همرنگ دامن دخترکوچولویش پوشیده بود لبخندی سرشار از عشق به ایران کرد و ابروهایش را بالا انداخت انگشتانش را داخل موهای پرپشتش که با ژل کتیرا به طرف بالا حالت داده شده بود کرد و با لحن کودکانه ای گفت : _ از دست تو شیطونه بلا اگه گذاشتی یه دقیقه هم بشینم . دخترک در کنار پدرش ایستاد و با لبخند از پایین پدرش را نظاره کرد دستهای کوچکش را دور پای پدرش حلقه کرد و همزمان با او به سمت تاب حرکت کرد روی تاب نشست و چشمهایش را بست و هوای تازه ی پارک را به داخل ریه هایش منتقل کرد تاب شروع کرد به تکان خوردن و دخترک در خیال اینکه داخل هواپیمایی نشسته است و وسط آسمان است با لذت چشمهایش را بست و پاهایش را به سمت بالا گرفت صدای پدر شنیده نمیشد فقط گرمی دستهای مردانه اش را از پشت گردنش احساس میکرد :_ بابایی برام شعر میخونی ؟ تاب با شدت بیشتری تکان خورد و اوج گرفت اما جوابی از امید شنیده نمیشد روی تاب نیمخیز شد و رویش را برگرداند : _با ... مرد دیگری پشت تاب ایستاده بود و او را تکان میداد قدش از پدرش کوتاهتر و کت چهارخانه ی خردلی رنگ به تن داشت چشمایش عسلی روشن بودند و با نگاهی تیز و نافذ بدون هیچ لبخندی صورت دخترک را تماشا میکرد دخترک با دیدن چشمهای روشن مرد جوانی که به جای پدرش در حال هل دادن تاب او بود ترسید و جیغ بلندی کشید رویش را برگرداند تا زنجیر محافظ تاب را بازکند دلهره ی عجیبی سرتاسر بدنش را در برگرفته بود و احساس لرزش شدیدی در پاهایش داشت . __ صبر کن کوچولو خودتو زخمی می کنی . مرد که به نظر میرسید کم سن و سال تر از امید باشد جلوی تاب زانو زد و با همان چهره ی جدی اش به آرامی زنجیر را از میله جدا کرد چند دقیقه ای به صورت ترسان دختر خیره شد و مردمک چشمهایش را دور تا دور چهره اش چرخاند انگار در حال جستجوی چیز مهمی در ایران بود . _ایران بابا ! نفس نفس زنان از فاصله ای دور به طرف تاب می دوید می دانست ایران در برخورد با غریبه ها ناآرام و مظطرب میشود مرد از جایش بلند شد و ایران را کنار تاب تنها گذاشت روبه روی امید ایستاد و دستش را به طرف امید دراز کرد : _ سلام آقای شریفی عزیز شبتون بخیر . امید با حالتی سوالی به مرد خیره شد و زیر لب سلامش را علیک گفت . _ ببخشید نمیخواستم اینجا مزاحمتون بشم ولی بخاطر شرایط کاریم متاسفانه نشد کارگاه برسم خدمتتون . امید چهره اش را در هم کشید و با غضب به مرد نگاه کرد اینبار با خشمی که در صدایش کاملا مشخص بود غرید :__ میدونم کی شما رو اینجا فرستاده مجبورم دفعه ی بعدی با پلیس ... مرد نیشخندی زد و نگذاشت حرفهای او تمام شود : _ شما در شرایطی نیستید که بخواید من رو تهدید کنید ، منم مثل شما یه پسر ده یازده ساله دارم که آوردمش پارک خیلیم دوستش دارم مرد جوان لبخند کمرنگی زد و انگشتش را به طرف پسر بچه نشانه رفت : _ اونجاست ، بر خلاف دختر شما پسر من خیلی تو دار و آرومه شبها می آد پارک تا کتاب بخونه از موقعی که با سواد شده خیلی برای مطالعه هیجان زدست دستش را انداخت و به طرف امید برگشت نگاه معنا دار و غمگینی که با فرم جدی چهره اش چندان هماهنگی نداشت کرد و آرام لب زد :_ منم مثل شما عاشق پسر باهوشمم و اصلا نمیخوام از بین رفتن آینده خونوادمو با دو تا چشمم ببینم پسرم بهم گفته دوست داره در آینده وکیل بشه دلم میخواد که این اتفاق بیفته نه زبونم لال ...... لب هایش را گزید و چشمهایش را چند لحظه ای به زمین دوخت سرش را به بالا گرفت و گفت : _ مطمئنم شماهم نمیخواید دختر خوشگل مثل ماهتون اتفاقی براش بیفته راستی اصلا شبیه شما نیست اما صورتش ، چشماش برام خیلی آشنا ان انگار یه ارتباطی بین دخترتون و من هست انگار میشناسمش ان....... امید مانع از ادامه دادن حرفهایش شد . سرش را به بالا و پایین تکان داد و نفس عمیقی کشید :_ نمیخوام اتفاقی برای دخترم بیفته بهتره فردا در موردش جایی قرار بزاریم و صحبت کنیم پدرمم اونجا حضور داشته باشن . _ اتفاقا پدرتون حتما باید حضور داشته باشن امید خان . سلام منم به پدرتون برسونید به جناب شریفی بزرگ ! ما آشناییم غریبه که نیستیم !! شبتون بخیر . سپس رو به ایران کرد و گفت :_ حتما بعدا میبینمت دختر زیبا رو . دست در جیبش کرد و بیسکوییتی شکری با طعم پرتغالی از جیبش در آورد و به ایران کوچولو داد ایران با تعجب و دقت به صورت مرد خیره شده بود با قدرت تحلیل کودکانه اش نمیدانست مرد او را دوست دارد یا برای او و پدرش یک تهدید است مرد دستش را به طرف گیره سر دختر کوچولو برد خواست گیره سر پاپیونی دختر را بردارد که امید با لحنی جدی و با صدایی بلند از پشت صدایش کرد :_ فکر کردم خداحافظی کردیم . _ مرد رویش را برگرداند و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد  از نگاه هایش به ایران مشخص بود نمیخواست دخترک را به حال خودش بگذارد . نگاهش را به سمت پسرش که در گوشه ی جدول نشسته بود و دستش را زیر چانه اش گذاشته بود معطوف کرد ایران با کنجکاوی به پسر نگاه میکرد به نظر میرسید پسر خیلی بیشتر از سن و سالش رفتار میکند و اصلا مثل پسر های ده ساله ی دور و اطرافش نیست . _ پسرم دیر وقته لطفا بیا بریم . امید با نگرانی و گرفتگی خاصی به مرد خیره شد و گفت : _ بهشون بگید پدرم رو مجاب میکنم یعنی مجبورم این کار رو بکنم . مرد با لحن تهدید آمیزی گفت : _ پدرتون مجبور به راضی شدن هستند میدونید که ..! سپس دست در دست پسرش از محوطه ی پارک دور شدند . امید با چهره ای غمگین طوری که انگار میخواست با تمام سلول هایش گریه کند به زمین خیره شد و عمیق به فکر فرورفت .  گوشه ی شلوار پدرش را کشید و پرسید : _ بابا اون آقای عجیب کی بود ؟ از چه کسایی حرف میزد ؟ با بابابزرگ چیکار داشت ؟ چقدر عجیب بود ! منو از کجا میشناخت ؟ امید بی حرکت و بدون واکنش ایستاده بود و غرق در عالم افکار خود بود . آن شب یکی از عجیب ترین شبها بود امید تا چند روز در حالت شک عجیبی فرو رفته بود و ایران تا به آن سن علت آن را پیدا نکرده بود . آیا  میتوانست آن مرد عجیب و غریب به مرگ پدرش و بی خانه مان شدن آن ها ارتباطی داشته  باشد؟ بوق تاکسی توجه یاس و ایران را به خود جلب کرد سریع داخل ماشین شدند و به مقصد خانه ی نجوا محله ی قدیمی شان را ترک کردند . با چشم هایش تک تک صندلی ها و وسایل بازی داخل پارک را رصد میکرد درهای خانه ها با صدای بی صدایی برای ایران دست تکان میدادند و با غمی بی انتها از او خداحافظی میکردند چشم های پرشده از اشکش را بست و سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه داد و با صدایی بسیار ریز زمزمه کرد : _ خداحافظ خونه ی قشنگم ، پارک تابستونی و تاب سبزم ، خداحافظ خاطرات کودکی . خداحافظ بابایی !

پارت 4

 

کمرش را کامل خم کرده بود و عینکش را تا حد امکان به چشمهایش نزدیک کرده بود تا نخ بدقلق را داخل سوراخ ریز بکند .

نگاهی مایوسانه به پوسیدگی پرده ی توری کهنه ای که جلوی در آویزان بود انداخت و محکم نخ و سوزن را به زمین کوبید زانو

هایش را بغل گرفت و در حالی که با عصبانیت به راست و چپش نگاه میکرد غر و لند میکرد : _ فایده نداره هیچ جوره نمیشه

درستش کرد نمیگم یه تازه شو بگیریم ولی میتونی ببری بدی بیرون درستش کنن . مرد  نگاهی به زن که همچنان

کنار در ورودی نشسته بود خیره شد تار موهای سفیدش که تعدادش از انگشتان دست هم فراتر رفته بود در میان انبوهی از

موهای سیاهش خود نمایی میکرد مشکلات مالی و کارکردن هایی با ساعت های طولانی باعث شده بود زن دو برابر سن و سال

واقعی اش به نظر برسد .گاهی اوقات غم ها و ناملایمات نیستند که انسان را شکسته تر و پیر تر میکنند جنگیدن و جنگجو بودن

است که روح و جسم زن ها را پیرتر و شکسته تر از چیزی که در واقعیت هستند تبدیل میکنند . __یعنی الان فقط مشکل ما

پرده توری کنار دره ؟ ریشخندی زد و به بافت نخنمای طوسی رنگی که به تن داشت خیره شد به خاطر داشت آخرین بار که

توانسته بود برای خودش لباسی تهیه کند هشت سال قبل به اصرار و اجبار زنش نجوا بود . _ ببین ، نجوا . با توام . زن بی

تفاوت سری تکان داد و در حالی که با اخم ریزی که بر صورت داشت دوباره گوشه ی پرده ی کهنه اش را در دست

گرفته بود ( هوم ) ای گفت .مرد چهار زانو نشست و در حالی که چشمهایش برق میزد و به زن نگاه می کرد گفت : _ یه کار

 نیمه وقت پیدا کردم که پولش دو برابرکاریه که انجام میدی اگه بتونم وقت اضافه گیر بیارم و برم تو کارش عالی میشه .

میدونی که نمیتونی حمید ! همین الانشم دو تامون داریم سه شیفت کار میکنیم وقت آزادمون کجا بود ؟! مرد با ناراحتی و

اظطراب به دختر نوجوانش که گوشه ی اتاق نشسته بود و در حال مروارید بافی بود خیره شد دور تا دور دخترک پر از

 مروارید و مهره های سیاه و سفید بود طوری که به سختی میتوانست محل نشستن را  جا به جا کند و کمی که با دقت به چهره

اش نگاه میکردی کاملا متوجه میشدی به همان اندازه ای که اطرافش شلوغ بود ذهنش هم مشوش و شلوغ بود . _ من فقط

نگران عزیز دردونمونم همین . زن سرش را بالا گرفت و با ترحم به مرد نگریست آهی از عمق سینه اش بیرون داد و لبخند

کمرنگی زد :_ میدونم دور سرت بگردم اما چاره چیه باید ساعت های کاریمون رو هم در نظر بگیریم ، خب حالا کاره از چه

ساعتی شروع میشه کی تموم میشه ؟ اصلا چجور کاری هست ؟ مرد کمی مکث کرد و جواب داد :_ هیچی یه کار سادست پیک

موتوری تو یه رستوران بزرگ و شیک تو شمال تهران موتور هوندای منم که داره گوشه ی حیاط خاک میخوره حیف شد که

 نمیشه کاریش کرد . با به صدا در آمدن زنگ در توجه هر سه شان به سمت حیاط جلب شد . _ یعنی کی میتونه باشه این موقع

شب ؟ _ اردیبهشت مامان برو درو باز کن . مرد ابروها و دستش را بالا برد تا مانع از بلند شدن دخترش شود

تند تند پلک میزد و قفسه ی سینه اش بالا و پایین میشد دستپاچه و سریع از جایش بلند شد و گفت : _ نه این موقع شب خطرناکه

 من میرم . نجوا چشمهایش را ریز کرد و به فکر فرو رفت حمید زود نگاهش را از آن ها گرفت و به سمت حیاط رفت . _

اردیبهشت برای چی بابات یهو انقد حول کرد ؟  با انگشتهایی که بخاطر تیک عصبی میلرزیدند در را سریع باز کرد ایران و

یاس رویشان را به سمت او چرخاندند ایران جلو آمد و دستش را به طرف حمید دراز کرد : _ سلام عمو حمید شب بخیر خوبید

؟ با چشمهای گرد شده انگشتانش را میان موهای خاکستری اش برد و سرش را خاراند چند بار پشت سر هم پلک زد و بریده

بریده در حالی که با ایران دست میداد گفت :_ س ...س ... سلام عموجان بابا چیشد ؟ همش منتظر بودیم یه خبری بهمون بدید

خبری نشد اما . لبخند از صورت دخترک محو و جایش را به بغض و اشکهای جمع شده در چشمهایش داد . حمید گیج و سوالی

به یاس و ایران نگاه میکرد و مادر و دختر هیچ جوابی بجز گریه های بی صدا نداشتند . حمید که انگار متوجه ی تمام ماجرا

شده بود کنار رفت و یاس و ایران را به داخل خانه دعوت کرد . اردیبهشت و نجوا با دیدن آن ها به پپیشوازشان رفتند یاس

خواهرش را در آغوش کشید و مثل دختر بچه ای که از شدت اذیت و آزار هم سالانش به آغوش خواهر بزرگشان پناه میبرند

در بغل نجوا آرام گرفت و گریست . نجوا چشم هایش را پاک کرد و ایران و یاس را دعوت به نشستن روی مبل کرد . ایران

خودش را روی مبل رها کرد و کوسن مبل را زیر سرش گذاشت و بلافاصله خوابش برد . اردیبهشت کنار پایه ی  مبلی که

ایران خوابیده بود نشست و درحالی که غمگین بود  و ناخن انگشت شصتش را می جویید به خاله و دختر خاله اش نگاه میکرد

ایران متوجه ی نزدیک شدن او شد چشم هایش را نیمه باز کرد و لبخندی زد اردیبهشت با لبخندی عمیق سری تکان داد :_ سلام

خوش اومدی . ایران آب دهانش را به زور قورت داد و چند بار سرش را آرام به پشتی مبل زد و نگاه غم بارش را به پنجره ی

کنار در دوخت _ دیدی بدون بابا شدم اردیبهشت ؟ همه چیمونو از دست دادیم حتی سرپناهمونو حتی ....... بغض گلویش اجازه

نداد حرفهایش ادامه پیدا کنند لب هایش را خیس کرد و دوباره چشم هایش را بست . _ اردیبهشت دختر تو دار و درون گرایی

بود به ندرت صدای صحبت هایش را میشنیدی و معمولا با صدای بلند نمی خندید با صدای ریز و آرامی که با زحمت میشد شنید

گفت : _ می خوای یه داستان برات تعریف کنم . ایران با چند تکان خودش را جمع و جورتر کرد و با تکان دادن سرش رضایت

داد . _ یادمه وقتی خیلی بچه سال بودم یه داستان جالب خوندم به نام سارا کورو . سارا دختر کوچیک نه ساله ای بود که مادرش

رو از دست داده بود اون مجبور شد مدتی در انگلستان مدرسه ی شبانه روزی درس بخونه و از پدرش که خیلی هم دوستش داره

جدا بشه . مدیر اون مدرسه یه زن بدجنس بود که قوانین سختگیرانه ای داشت اما سارا با دوستای خوبی که تومدرسه پیدا کرده

بود روزهای خوب و گرمی رو در اونجا میگزروند تا اینکه وکیل پدرش برای مدیر مدرسه نامه آورد که پدر سارا مرده  و

بدهی های مدرسه رو نمیتونه پرداخت کنه اون مدیر بدجنسم سارا رو تبدیل به یه خدمتکار میکنه که به جای شهریه های پرداخت

نشده کار کنه تا بدهی های پدرش رو صاف کنه سارا حق نداشت از غذاهای خوشمزه ی اون مدرسه بخوره حق نداشت دیگه

لباس های زیبای دخترای مدرسه رو تنش کنه و باید تمام وقت مشغول نظافت بود . _خب بعدش چی شد ؟ _ سارا هر روز امید

داشت که کسی میاد تا اونو از دست مدیر بدجنس مدرسه نجات بده روز و شب با همین فکر و امید سرامیک های مدرسه رو

تمیز میکرد و سبد رخت چرک ها رو جا به جا میکرد . تا اینکه صبرش تموم میشه و همراه دوست خدمتکارش از اون مدرسه

فرار میکنه و تو یه زیر زمین سرد و تاریک قایم میشه . اما غافل از اینکه پدر سارا نمرده بوده و دوباره به مدرسه برگشته بوده

تا دخترش رو ببره . ایران نیمخیز شد و با اشتیاق پرسید :_ چی شد بالاخره باباش به سارا رسید ؟ _ سارا توی زیر زمین نمور

و سرد مرده بود و پدرش تا چند روز بالای سر سارا کورو گریه میکرد . چهره ی ایران از قبل غمگینتر شد و در فکر فرو

 رفت او می دانست از دست دادن کسی که از تک تک سلولهایت به تو نزدیکتر است چه بلایی به سر روحت می آورد . مثلا

میخواهی بخندی اما نمیتوانی میخواهی گریه کنی اما نمیتوانی میخواهی در جایی ساکن بشوی نمیتوانی میخواهی جنب و جوش

کنی نمیتوانی آنقدر دایره ی انجام کارهایی که قبلا برایت راحت بودند کوچک و کوچکتر میشوند تا به خودت می آیی میبینی

میخواهی نفس بکشی اما نمیتوانی ! پس فقط یک کار میتوانی انجام بدهی اینکه زندگی را زندگی نکنی زندگی را بمیری ! لب

هایش را از هم باز کرد و گفت : _ یه مریضی هست نمیدونم اسمش چیه اما هر وقت  بیمار میخواد بازدم رو انجام بده و نفسش

رو به بیرون بده درد وحشتناک و مرگ آوری رو توی قفسه ی سینش احساس میکنه ، میدونی اردیبهشت من اون بیمارم اون منم

که بدون پدر عزیزتر از جانم نفس کشیدنم برام تبدیل شده به بزرگترین و درد آورترین عمل دنیا . _ من میدونم که تو ترومای

وحشناکی رو تجربه کردی اما بزار یه چیزی بگم این داستان خیلی منو یاد تو انداخت تو دقیقا سارا کورویی ایران ، سارا کورو

تمام اون مشکلات وحشتناکو تحمل می کرد تا به پدرش برسه ولی لحظه ی آخر نا امید شد و فکر کرد محاله پدرش زنده باشه

محاله درد و رنجش روزی تموم بشه و در حالی که در یک قدمی خوشبختی بود جا زد و خودشو باخت و فرار کرد اما تو از

درد هات فرار نکن ایران درد رو باید فهمید باید با درد همراه بود و ازش درس گرفت کسی چه میدونه شاید امیدها دوباره یه

روزی زنده شدن و تبدیل به واقعیت شدن .

 

پارت 5

 

ساعت دیواری حدود هفت و چهل دقیقه ی صبح را نشان میداد . هوای خنک صبح که بوسیله ی باد از پنجره به داخل اتاق

میخورد صورتش را نوازش میکرد و حسابی حالش را سرجایش می آورد . بوی نان تازه از داخل آشپز خانه که کنار اتاق بود

به مشامش می رسید و باعث میشد احساس گرسنگی اش شدت پیدا کند . صدای ریختن چای و گذاشتن استکان نلبکی ها در سینی

و صداهای ریز بگو مگو و صحبت دو مرد از اتاق نشیمن شنیده می شد موهای فر و ژولیده اش را با دو دستش جمع کرد و با

کلیپس طرح گل سفید موهایش را محکم بست . تنه ی محکمی به دست اردیبهشت زد و با پچ پچ گفت : _ اردیبهشت اردیبهشت

پاشو دختر . جوری نگاهش کرد که انگار استخوان هایش را با قند شکن خورد کرده اند . _ها چته دختر این وقت صبح ؟

_ مهمون دارید ؟ ! در حالی که یک چشمش بسته و یک چشمش باز بود و در حالت خواب و بیدار بود غرید : _ چی ما ؟اونم

الان ؟ _ د پاشو تو رو خدا برو ببین چه خبره ؟ چند بار سرش را تکان داد و باشه ای گفت  پلیور آبی رنگش را تنش کرد و

خودش را چند بار در آینه ی قدی بر انداز کرد در چهارچوب در قرارگرفت و چشم هایش را ریز کرد ایران که هنوز در بستر

بود نیمخیز با چشمهایی نگران انتظار میکشید . _ایران ایران یه مرد کت شلواریه سورمه ای پوشیده . _ وای عمو ساممه

چیکار داره اونم این موقع ؟ شانه هایش  به نشانه بی اطلاعی بالا انداخت و به بستر خوابش برگشت . بلوز کاموایی قرمزش

را مرتب کرد و یک شال سفید پشمی دور دست هایش انداخت که با رنگ کلیپسش هماهنگ بود  . آرام به داخل اتاق نشیمن قدم

برداشت و یاس و نجوا را دید که با نگرانی و حالت گرفته ای به هم نگاه می کنند و زیر لب پچ پچ میکنند . توجه همه به سمت

ایران جلب شد . _ سلام عمو . سام فنجان چای در دستش را روی میز گذاشت و با سر جواب سلامش را داد . حمید سرش را

پایین انداخته بود و با دسته ی فنجانش بازی می کرد و مدام سرش را تکان می داد با نا امیدی نیم نگاهی به سام و نیم نگاهی به

یاس می انداخت سکوت سنگینی بر جو اتاق حاکم بود که بلاخره با صدای حمید شکسته شد : _ میدونید که یاس و ایران توانایی

پرداخت یه همچین بدهی ای رو ندارن آقا سام این زن و دختر بیگناه که هیچی ما هم از شما شرمنده ایم چون تو کار و بار

خودمون موندیم نمیدونیم چیکار کنیم . سام که از چهره اش مشخص بود عصبانی است با خودش به این فکر می کرد که چرا باید

تقاص ندام کاری های برادرش را بدهد او همیشه خودش را یک قربانی می دید قربانی برادر بزرگش همیشه از زمان کودکی

اش بجای تجربه کردن احساس های کودکانه و پسربچه گانه تمام تلاشش بر این بود که نسخه ی بروز شده تر و بهتری از

برادرش باشد و البته این نسخه ی آپدیت شده آنچنان محبوب هم نباشد ! و از او به عنوان ( پسر بچه ی نونور و حسود ) یاد کنند

هیچوقت طرد شدن از انسانها یک فرد فرهیخته و پر بینش نمی سازد طرد شدن هیچوقت ابزار مناسبی برای شخصیت سازی

نبوده است طرد شدگی مثل یک چاقوی بسیار تیز است که تنها قابلیت آن جریحه دار کردن روح است و بس نه ساختن و رشد

دادن ! خیلی دلم میخواست بتونم گند کاری های برادرمو راست و ریست کنم اما انقدر گندش گندست که زور هیچکدوم از ما

خواهر برادرا نمیرسه اوناییم که ما باهاشون طرفیم طرف نیستن ابر مافیای خلافکار و دلالن که به بالا بالاها وصلن میدونید

که دارم چی میگم ! ایران با چشم های پر از اشکش به یاس که کنارش نشسته بود خیره شد دستهایش را مشت کرده بود و مثل

درختی که ریشه هایش را طوفان از زیر خاک بیرون کشیده است و در دست باد تکان میخورد میلرزید ایران میدانست که پشت

چهره ی ساکت و آرام مادرش یک جنگ است آن هم از نوع جنگ جهانی با بمب اتم های کشنده ای که خانه و کشور و زمین نه

روح تخریب میکنند . آرام دستش را روی دست مادرش گذاشت و سرش را به شانه ی مادرش نزدیک کرد حتی از نیمرخ هم

 

میشد تشخیص داد که در عرض یک شب چقدر ضعیف و لاغر شده است . نتوانست تحمل کند سینه اش را سپر کرد از جایش

بلند شد _ عموجان قضیه ی بدهی های بابام چیه ؟ _ قضیه اش نزول و قمار باباته ، شرط بندی و این کثافت کاریا . _ من بدهی

شو می دم عمو من بدهی های بابامو می دم . با گفتن این حرف انگار ایران یک نارنجک وسط انداخته باشد و مستقیم در

صورت سام ترکیده باشد ایران با گفتن این حرف مستقیم مردیت و مرد انگی ها را به چالش کشیده بود . سام پوزخندی زد و

 دخترک را بر انداز کرد شاید در ذهن خودش به این فکر می کرد زور دختر به این کوچکی چطور میتواند به زور آن غلدر

های ارازل بزن بهادر برسد . یک دختر شانزده ساله در برابر یک باند خلافکار فوق حرفه ای ! و شاید هم چندین باند قاچاق !

_ ببین عموجان کسی از تو انتظار نداره و تو هم نه میتونی بدهیا رو بدی فقط خواستم براتون روشن بشه اونی که باید ! الانم

لباس سیاهاتونو بپوشید بریم ختم بابات ساعت سه باید بریم بهشت زهرا مگه نمیخوای برای آخرین بار باباتو ببینی ؟ خدا بزرگه

یه فکری به حال بدهی های نزول باباتم می کنیم .  یک لحظه احساس کرد دیگر هیچ چیز نمیشنود و معنای کلمات برایش گنگ

 اند درست مثل زمانی که از خواب عصر پاییزی بلند شده ای و نمیدانی کی هستی کجا هستی چه زمانی است تاریخ چندم است

یک لحظه برایش همه چیزبی معنا و نا معلوم شد یک لحظه انگار ذهنش از سیال بودن و حرکت ایستاد و از خود بی خود شد

باید برای خاکسپاری پدرش و تمام خاطرات شیرینی که تا به حال با او ساخته شده بود می رفت و او می ماند مزه ی تنهایی تلخ

و خروارها بدهی . یاس در حالی که بینی اش را بالا می کشید با صدایی خش دار گفت : _ باشه ما هممون می آیم و دوباره بر

میگردیم بابت بدهی ها هم نمی خواد نگران باشید اینو به خواهرات و سینا هم حتما بگو . راستی تو نمیدونی قضیه ی فروش یک

شبه ی خونه ی ما چیه ؟  سام با لحنی که مشخص بود اصلا جا نخورده است جواب داد : _ نه . راستش منم مثل شما سر در

نمیارم و نه میخوام بدونم چی به چیه تو که امیدو میشناختی پس حتما باید درباره گذشته ی دارکش هم باهات حرف زده باشه

دیگه . _ باشه کافیه دیگه ادامه نده بعدا میبینیمت سام . _ باشه پس من برم امروز حسابی سرمون شلوغه فعلا . نجوا و حمید

تا کنار در حیاط سام را بدرقه کردند . اردیبهشت در جالی که خمیازه می کشید گردنش را با دو دستش می مالید به یاس و ایران

ملحق شد : _ انتر خانم نزاشتی بخوابم یه امروز فردا مدرسه نداریما . عه راستی خاله ببخشید سلام صبحتون بخیر . یاس و

ایران هر دو پکر و ناراحت بودند و متوجه صحبت های اردیبهشت نبودند . _ مامان . تو می دونستی ؟ _ چیو ؟ بدهی های

بابارو نزول و قمارکردناشو . نمیتونم باور کنم بابا امید یهو اینهمه بدهی اونم نزول بالا آورده باشه بابای من درست بود مامان

بابای من اهل هلال و حرام بود دست های ظریف و لاغرش را جلوی لب هایش گذاشت و چشمهایش را جمع کرد و آرام گریست

در حالی که گریه می کرد ملتمسانه می نالید : _ تو رو خدا بگو بگو چیکار کنیم مامان . _ دختر قشنگم بخدا اگه می دو نستم

بابات یه درصد تو این کثافت کاری هاست حتی یک لحظه هم حاضر نمیشدم باهاش هم سفره و هم خونه بشم من باباتو با قلبم

انتخاب کردم اما قلبم هیچوقت به من دروغ نگفته و نمیگه قلبم میگه بابات مرد درستی بود بابات بی گناهه و براش پاپوش دوختن

قلبم میگه بابات قربانیه فقط یه قربانیه نه خلافکار و نزولخور . هر سه ی آن ها به فکر فرو رفتند و با غم عمیقی که بر روی

چهره هایشان نشسته بود به مکانی نامعلوم خیره شدند . حمید و نجوا به آن ها ملحق شدند . نجوا خطاب به هر سه ی آن ها گفت

: _ بچه ها پاشید خودتونو جمع و جور کنید منو حمید که باید بریم سر کار شما هم تا ما بر می گردیم آماده باشید تا به مجلس

و خاکسپاری برسیم . حمید جلوتر آمد و خطاب به یاس گفت : _ می دونم الان شرایط مناسبی نیست ولی خواستم بپرسم از بدهی

های میلیاردی امید خبر داشتید ابجی ؟ یاس آه عمیقی کشید و با صدایی غم بار گفت : _ خودتون چی فکر می کنید ؟ سرش را

 بلند کرد  و با جدیت به صورت حمید خیره شد سپس ادامه داد : _ امید هر از گاهی توی زندگی زناشویی مون مظطرب بود و

 

من هیچوقت از حالت های عصبیش که هر از گاهی به سراغش می اومد سر در نمی آوردم این اواخر خیلی تو فکر بود همش

از اوضاع بازار می نالید و سفرمون حسابی کوچیک شده بود اما از این همه تغییر ناگهانی توی وضع مالی مون سر در نمی

 آوردم تا این اتفاق وحشتناک افتاد اصلا ندونستم کی امید مریض شد کی مرد کی .... چشمهایش را بست و حرفش را ناتمام

گذاشت تمام اتفاقات اخیر مثل یک گردباد داخل مغزش چرخید و گرد و غبار تشویش و نا آرامی را در ذهنش بلند کرد .

_ شماچی ! حمید با گفتن این حرف مثل کسانی که انگار آب یخ روی سرش ریخته باشند هاج و واج به یاس نگاهی انداخت

با تمام وجودش منتظر ادامه ی حرفهای یاس بود و چشمهایش را به لبهای یاس دوخته بود . _ شما می دونید امید از کیا پول

نزول کرده ؟ امید دوست صمیمی و نزدیک شما بود باید یه چیزایی از اونا بدونید آقا حمید اونا کین ما با چجور آدمایی طرفیم ؟

حمید مردمک چشمهایش را با سرعت زیادی به این طرف و آن طرف چرخاند حرفهایش را قورت می داد و در ذهنش افکارش

را خط می زد تا اینکه یک جواب به یاس در مقابل سوالهایش به او تحویل داد : _ راستش نه من چیزی نمیدونم یع ...یعنی به

منم چیزی نگفته بود نه . یاس سری تکان داد و ممنونی گفت . حمید هم با عجله در حالی که دست هایش را در جیب شلوارش

قایم می کرد با عجله آن ها را ترک کرد و یاس هم با پریشانی قدمهای او را از پشت دنبال می کرد .

 

پارت 6

 

حرکت باد شال مشکی رنگش را روی صورتش می انداخت باد زمستانی تمام وجودش را می لرزاند و قدم هایش نامتعادل بود 

مثل اینکه یک برگ زرد پاییزی در آستانه ی افتادن از شاخه ی درختی باشد . با دقت به راه باریکی که در میان قبر ها وجود

داشت نگاه میکرد و پاهایش را یکی بعد از دیگری به سمت جلو می گذاشت به یاد داشت در رمانی خوانده بود قدم های ما بی

دلیل نیستند تک به تک قدم هایی که تا به این سن برداشته ایم ما را به طرف سرنوشتمان به سمت جلو می کشاند حتی اگر فکر

کنیم قدمهایمان بدون دلیل است ولی در واقعیت همه ی قدم های عمر ما به سمت خانه ی سرنوشت منتهی می شوند و به نظرش

این زیبا ترین و رمز آلود ترین نوشته ای بود که تا به آن سن خوانده بود . با پریشانی نگاه هایش را بین قبر ها می چرخاند و

هر لحظه به اظطرابش اضافه می گشت در گذشته هر جایی را می توانست تصور کند که به دنبال پدرش بگردد هر جای محالی

بجز لابه لای قبرها . نجوا پهلو دست بی جان یاس را چسبید و آرام گفت : _ اینجاست ، رسیدیم . با هر چه جلوتر رفتنش شدت

بالا و پایین شدن قفسه ی سینه اش بیشتر می شد از پشت شلوغی و پیراهن های سیاه کفن سفیدی را دید که کنار خروار ها خاک

قرار گرفته بود پاهایش سستر شد و روی زمین افتاد . توجه همه دور تا دور قبر به سمت ایران و خانواده ی یاس جلب شد ساحل

در حالی که دستمال کاغذی را جلوی بینی اش گذاشته بود با قدم های تندی که داشت خودش را به ایران و یاس رساند : _ خوش

اومدین . یاس در شرایطی نبود که بتواند جواب بدهد نجوا سری تکان داد و ایران همچنان بهت زده به کفن خیره شده بود .

_ عمه جا پاشو روی زمین سرد نشین . تسلیت می گم خدا صبرت بده عزیزم . سپس صورتش را با شال مشکی پولک دارش

گرفت و آرام گریه کرد . ازدحام و شلوغی غیر قابل تحملی در فضای قبرستان حاکم بود صدای نوحه خوان و گریه ها و

 صحبت ها و عرض تسلیت ها و ابراز همدردی ها که البته از نظر ایران هیچکدامشان نمیتوانست واقعی باشد . انسان نباید

به کسی بگوید درکت می کنم و من را در غمت شریک بدان مگر اینکه آن درد را با تک به تک مویرگ هایش احساس کرده

باشد آنوقت است که میتواند با صداقت اظهار هم _درد بودن و شراکت در آن غم بکند . مادر زجه می زد و خاطرات پدر مثل

فیلم کوتاه در مغزش پلی میشدند . مادر فقط زجه می زد دختر فقط مرور می کرد مثل کتاب شیرینی که تمام فصلهایش تمام شده

و تو از اول خلاصه وار بخواهی آن را بخوانی . خانم های حاضر در مجلس با ترحم و دلسوزی به دخترک که با دستهای باز

جلوی کفن پدر جوانش افتاده بود نگاه می کردند و زیر لب درباره اش حرف میزدند و برای ایران در آن لحظه حتی مرگ و

زندگی اش هم اهمیتی نداشت چه برسد به اینکه آن ها دارند درباره اش چه می گویند .  مادر بزرگ گردنش می لرزید به یاس

خیره شده بود نگاهش پر از معذرت خواهی بود اما نه برای یاس و نه هیچ کس دیگر واضح نبود دقیقا از چه چیزی دارد

معذرت خواهی می کند . ایران سرش را بالا آورد و کمی دقیق تر به کفن خیره شد هر چقدر فکر می کرد نمی توانست باور کند

کسی که آن جا بی جان و سرد دراز کشیده پدر قوی و محکم او باشد پدری که عرض شانه هایش شبیه پهنای کوه بود و قد بلندش

مثل سرو همیشه سبز بود . نگاهی به سحر که آن طرفتر بی تفاوت روی صندلی نشسته بود و حتی قطره ای هم اشک نمی

ریخت خیره شد و از بابت اینکه وقتی بچه بود و از مادرش درخواست داشتن خواهر کوچکتر کرد و او رد کرد خدا را شکر

کرد . اردیبهشت سینی حلوا را در دستش گرفت و بین حاضرین چرخاند گل های مریم دور تا دور قبر را گرفته بودند روی

کارهای عرض تسلیت هر گل اسمهایی بودند که حتی یکبار هم به گوشش نرسیده بود . تصمیم گرفت بلند شود و کمی از آب

درون بطری به مادرش که روی دست های نجوا افتاده بود و خودش را غرق در خاک کرده بود بدهد . _ خاله یکم از این آب

بده بهش بی زحمت . نجوا به علامت باشه سری تکان داد . حمید سرش را بین دستهایش قرار داده بود تقریبا می شد دید که او

 

یکی از ناراحت ترین و عصبی ترین حاضر در آن مجلس به شمار می رفت  . سرش را پایین انداخته بود اما توجه و نگاه های عمیق شخصی که در کنارش بود را حس می کرد : _ تسلیت می گم . سرش را به طرف منبع

 

صدا برگرداند مردی با چشم های عسلی  بود همان چشم های پر از سوال و مرموز و آشنا تر از هر آشنایی . روی صورتش ماسک سیاهی بود که تیزی رنگ چشم هایش را چند برابر می کرد . گویی در یک لحظه زمان از

 

حرکت ایستاد و اشیا و افراد اطراف آن مرد مرموز و ایران محو گردید . ایران سوالی نگاهش می کرد خیلی دلش می خواست بداند او کیست که سایه اش از هفت سالگی تا هفده سالگی اش بر سر زندگی اوست. مثل

 

پرنده ای که دانه ای را می بیند و به طرفش خیز بر میدارد زود به سمتش خم  ود تا با او رو در رو شد مرد با عجله رویش را بر  گرداند و در میان جمعیت محو شد . _ ایران ایران . اردیبهشت سراسیمه به طرفش  دوید

 

نفس نفس می زند و با چشم هایی که پر از اشک شده بریده بریده لب می زد : _ بیا ببین این آقایون کی ان دارن با عمو سینات دعوا می کنن . چشم هایش از حیرت گرد می شود و گیج و حیران به این فکر می کند

 

که حداقل کاش میگذاشتند مراسم آبرومند و بدون حاشیه در جمع فامیل برگزار شود پدرش تا بود در میان دوست و آشنا آبرومند بود سر بلند بود . در حالی که شالش را با زحمت روی دوشش می انداخت در میان

 

قبر ها پشت سر دختر خاله اش می دوید سینا و پنج مرد دیگر از دور دیده می شدند که با دست و حالت تحکم با یکدیگر جر و بحث می کردند با جلو آمدن ایران توجه هر شش نفر به سمت او جلب شد سینا کلافه

 

دستش را به طرف ایران با علامت اشاره گرفت : _ بفرمایید دختر امیدخان ، ایران . مردهایی که خالکوبی ها و طرز لباس پوشیدن ها و حتی بوی عطرشان هم هیچ سنخیتی با شخصیت و اخلاق امید نداشت و حالا

 

مدعی آشنایی و همکاری با امید را داشتند .به گفته ی خودشان امید به آن ها بدهکار بود و تا رمانی که زنده بود  فقط توانسته بود یک چهارم از پول بدهی هایش را صاف کند . _ شنیدی ایران ؟ پولشونو میخوان .

 

پولی که بابای خدا بیامرزت بالا کشیده دردست دو مرد قوی هیکلی که  پشت آن سه مرد ایستاده بودند چاقو دیده می شد از نگاه های خشن و تندشان می شد فهمید که اصلا اهل صحبت منطقی و پیگیری قانونی

 

نیستند و فقط مسلط به زبان زور و اعمال خشونتند چشم هایش سیاهی رفتند و پاهایش سست شدند با قند کوتاه و هیکل لاغری که داشت در برابر آن مرد ها قد الم کرده بود و با ترسی که پشت نگاه پر جسارتش

 

پنهان کرده بود با صدایی پر از اطمینان غرید : _ شما مهمان ناخونده ی بدون دعوتید پس تشریف ببرید و مطمین باشید من خودم تنهایی تمام بدهی های پدرم رو صاف می کنم .  آن سه مرد که جلوتر ایستاده

 

بودند با تعجب به هم خیره شدند سپس نگاه های پر از تعجبشان به نیشخندی تلخ و پر از خشم تبدیل شد مرد وسطی جلوتر آمد و کمی قد بلندش را خم کرد : _ اوکی خانم کوچولو می دونی بدهی بابات چقدره ؟ _

 

ن نمی دونم ولی هر چقدرم باشه خودم قبول می کنم حاضرم چک بدم سفته بدم یا هر ضمانتی که شما قبول می کنید فقط تو رو خدا نزارید آبروی بابای خدا بیامرزم پیش دوست و آشنا بره خواهش می کنم لطفا .

 

یکی از مردها با لبخند طوری که مشخص بود تشویش ایران برایش سرگرم کننده است نگاهش کرد : _ خب رفیقا وقتی میگه می تونه 500 میلیارد جور کنه حتما فکر همه جاشو کرده دیگه اوکی چقد وقت میخوای

 

بچه جان ؟ _با شنیدن مبلغ گزاف بدهی لرزشی در تمام اندام های بدنش حس کرد انگار وسط سردترین فصل سال یک پارچ پر از آب یخ را روی سرش ریخته باشند . در آن زمان فقط یک سوال در ذهنش نقش

 

بست : _ زورم میرسه ؟ زمانی که باید کارهایی انجام شوند که فراتر از حد توان باشند انسانها به دو دسته تقسیم می شوند انسانهایی که قدرت اختیار دارند و می  توانند آن کارها را انجام ندهند  و انسانهایی که

 

قدرت انتخاب ندارند و باید آن کار ها را انجام بدهند حتی اگر زورشان نرسد ! انسانهای گروه دوم بیچاره ترین موجودات روی زمین اند اصلا اجبار جنس غمش برای آدم ها فرق می کند ! متوجه نشد چه زمانی حمید

 

به جمع آن ها ملحق شد با شنیدن کلمه ی ایران جان از زبان حمید از برزخ افکارش بیرون کشیده شد چشمهای معصوم پر از اظطرابش را که غم چهره را چند برابر تر کرده بود به حمید دوخت . حمید لبخند مهربانی

 

زد و دستش را روی شانه ی خاکی اش گذاشت سرش را برای دلگرمی دخترک تکان داد و در عرض چند دقیقه حالت چهره اش تغییر کرد با نگاهی جدی به مردها نگاه کرد و مصمم و جدی گفت : _ ما پولاتونو زنده

 

می کنیم مطمئن باشید فقط تشریف شرتونو از مراسم ببرید که ما اینجا آبرو داریم . مرد قوی هیکلی که گوشه ایستاده بود و جای زخم چاقویی که گوشه ی ابرویش داشت به خشونت چهره اش افزوده بود

 

بازوهای ورزیده اش ر ا بالا گذفت و یک قدم به طرف حمید برداشت که مرد لاغر اندام با موهای طوسی رنگ که جلوتر ایستاده بود مانع از درگیری او با حمید شد : _ ولش کن کوهیار آش و لاش کردن این ابوحلبی

 

زوار در رفته که برای ما 500 میلیارد پول بی زبون نمیشه بزار ببینیم قراره چیکار کنن و چجوری ما رو به طلبمون برسونن . ادامه ی حرفهایش را مردی که کنارش ایستاده بود تکمیل کرد : _ که اگه نتونن خدا می دونه

 

چی میشه ! دیگه هیچکس جلودار اون بلای آسمونی که قراره فرو بریزه رو سرتون نیست ! حواستون باشه . ترجیح داد ادامه ی تهدیدش را با تکان دادن انگشت هایش نشان دهد . سینا کلافه بگو مگو های حمید

 

و مردها را تماشا می کرد از راه رسیدن همکارش بهانه ی خوبی برای ترک موقعیت بود دستش را به نشانه ی ارادت روی سینه اش گذاشت : _ آقا سلام عرض شد تو شادیاتون جبران کنیم . و سریع ناپدید شد با

 

رفتن سینا پنج مرد هم به سرعت با ماشین بنز مشکی براقشان قبرستان را ترک کردند و ایران دوباره  وارد برزخ افکارش شد حمید با ترحم نگاهش کرد احساس می کرد با گفتن اینکه آن ها بدهی را پرداخت خواهند

 

کرد یک بار بسیار بسیار بزرگ و سنگین بر روی دوش ایران گذاشته است و جسم و روح و آینده ی او در به مقصد گذاشتن این بار سنگین له و فشرده و نابود می شود . _ حالا چطوری قراره بدهی این غول تشنا رو

 

بدیم عمو ؟ __ اول که خدا بزرگه عمو دوم هم که کار ،با کار کردن درست میشه انشالله دیگه چاره چیه این آدما ول کنمون نیستن . _ بخدا حاضرم هر کاری بکنم عمو می دونم مادرم حالش از من بدتره می دونم

 

تحملش کمه می دونم خطر بزرگی داره تهدیدمون می کنه عمو . سپس با بغض دستهای حمید را گرفت و با لحنی ملتمسانه نالید : _ تو رو خدا عمو ! هر کاری می کنم مهم نیست چقدر سخت باشه جون می کنم

 

و انجامش می دم اصلا کوه می کنم تو بگو بگو چی کار کنم ؟ هاج و واج و مردد به صورت ایران خیره شد که با تمام اجزای صورتش منتظر جواب او بود  با صدایی آرام و چهره ای ناراحت گفت : _ یک کاری هست

 

عمو که میتونی انجامش بدی . _ میتونی کار بیرون از منزل انجام بدی . نگاه نا امید و پژمرده ی دختر به یک باره مثل غنچه ی کوچکی شکفت و مثل آفتاب درخشید : _ آره عموجان آره فقط چیکار ؟

 

_ می تونی پیک موتوری بشی عمو ؟ _ چی گفتی ؟ چی عمو پیک موتوری بشم ؟

 

 

 

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...