رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: باغ آبی

نویسنده: نَوا (غ. ل)  | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: حقوقی، درام، اکشن، معمایی، عاشقانه 

خلاصه: مهتاب، دانشجوی ترم آخر رشته حقوق هست و با مادر و ناپدریش زندگی می‌کرد. یک روز مردی به خواستگاریش میاد، مردی که مضنون به قتل همسر سابقشه! حالا سوال اینجاست که واقعا قاتل کیه؟

مقدمه: 

روزی روزگاری...
دختری، از جنس آب، به دل آتش زد...
همه می‌گفتند، این دیوونگیه، اون به خاکستر تبدیل میشه...
خاموش میشه...
همه آتیش رو سوزان می‌دیدن، دردناک می‌دیدن
و به خاطر همین، آتیش تنها بود...
همه ورژن ویرانگر اون رو می‌دیدن و گرما و صمیمیت و مهربانیش رو انکار می‌کردن، شاید هم نمی‌دیدند.
اما تنها کسی که به تنهایی آتیش، پی برده بود، دختری از جنس آب بود. دلش یه دریا بود و دل به دریا زد؛ دریایی مملوء از شعله های آتش....
و در این لحظه، در آغوش حرارت شعله ها، گم شد. چون از سرما و تاریکی دلزده شده بود، دلش گرما می‌خواست، دلش روشنایی می‌خواست...

  • هانیه پروین عنوان را به رمان باغ آبی | نَوا کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مالک

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

#پارت اول

با چشم های بی فروغ، به عمارت با شکوهی که سنگ و ساروجش سیاه پوش شده بود، نگاه میکردم... باور نمیکردم... عشقم، آهیار من مرده باشه، بادیدن اسمش رو بنر های تسلیت انگار دنیا رو سرم آوار شد، با پاهای بی‌جونم، بی‌توجه به آدمای مشغول و بی‌تفاوتی که از کنارم ‌میگذشتند، وارد عمارت شدم، فضای سرسبزش، دیگه مثل قبل دل‌انگیز نبود، لبای خشکم، صورت زرد و رنگ‌پریده ام، چشم‌هایی که گودیشون مشخصه، همه رو به ترحم وا داشته بود. 

من خالی از حس بودم، از تهی سرشار بودم... 

وارد مجلس زنونه شدم، چشمم اول از همه به مادرش خورد، با‌سکوت در حالی که صدای ناله‌زن‌ها  روحم رو سوهان میزد، بهش زل زده بودم، به سمتم حمله ور شد، چشم‌های عسلیش پر از غم و عصبانیت بود، چکی به صورتم زد که پرت شدم زمین، اعتراضی نکردم، مهم نبود مقصر اون اتفاق منم یا کَس دیگه... 

با دستای بی‌جونش یقه‌ام رو گرفت و تو صورتم فریاد زد: 

- آهیار من کجاست؟ تو پسرمو کشتی، بیاارش! بهم برش گردون! 

مگه آهیار مرده بود؟ نه.. من که گول اون عوضی رو نمی‌خورم.. 

رمقی نداشتم جوابش رو بدم، فقط سکوت کردم.. 

- کات، عالی بودین خسته باشید! 

با صدای کارگردان به خودمون اومدیم، آخیش چقدر این صحنه رو بازی کردم، تا مورد قبول جناب کارگردان واقع بشه، کش و قوسی به بدنم دادم رفتم طرف اتاق گریم لباس کارم رو عوض کردم و صورتم رو یه گوشه تو حیاط شستم با عوامل خداحافظی کردم و گرفتن یه تاکسی راهی خونه شدم، خدا خیر بده به زهره، اون منو به کانون هنری فرهنگی معرفی کرد، منم تست دادم و به لطف خدا و استعداد عزیزم خیلی زود کار در یک سریال کوتاه رو آغاز کردم. به یه کار نیاز داشتم تا زمانی که کسب و کار اصلیمو شروع کنم خرجم رو در بیاره، بعد از وکالت از بازیگری بدم نمیومد، با صدای راننده تاکسی به خودم اومدم

- خانم رسیدیم، لطفاً کرایه رو پرداخت کنید. 

چندرغاری به این بابا دادم و پیاده شدم، از ساعت شیش صبح درگیر کارای صحنه و فیلمنامه بودیم و الان اینقدر خستمه که میخوام یه دل سیر بخوابم، کلید رو تو در انداختم و اومدم داخل، خونه ما، حیاطش یه باغ بزرگه، که سرتاسرش پره از درختای سیب و پرتقال یه گوشه هم به خاطر گل روی گلنار خانم مادر بنده، سبزی کاشتیم، باغ خونه‌ما، یادگار بابای خدابیامرز منه، هیی، بی‌چاره بابای من... 

با صدای مش‌رحمت به خودم اومدم: 

- مهتاب؟ باباجون؟ بیا ریحون‌ها رو بچین! 

دلم میخواست یه دل سیر کتکش بزنم هزار بار گفتم من دخترت نیستم که اینجوری منو صمیمانه صدا کنی، اما بخاطر مادرم چیزی نگفتم و باشه‌ای نثارش کردم، لباسم رو عوض کردم و به سمت باغ رفتم و کنار مش رجب مشغول چیدن ریحون ها شدم. 

#پارت دوم

صدای گلنار از ایوون میومد، باز داشت آواز میخوند، صدایی با تار و پودی از جنس عشق داشت، چقدر من این مادر، این زن بی‌رحم رو دوست داشتم... 

مادرم تو آواز خوندن خیلی استعداد داشت، و اگر شرایط براش فراهم میشد، قطعاً الان یه خواننده مشهور میشد، اما سرنوشت براش مقدر کرده بود که از استعداد دلبریش پررنگ تر باشه، تا آوازخوانی! 

مادرم زنی زیبا و باوقار بود، به همه احترام میگذاشت، و خیلی راحت دل پدرم و امثالش رو به دست می‌آورد.. 

به صدای مادرم، که از جنس خاطره بود گوش میدادم، بغضی گلوم رو گرفت... 

یاد گذشته هایی افتادم که بی‌دغدغه تو رویای پرواز در سر می‌پروروندم... باز صدای (به‌به) گویان مش رحمت که نشانه تعریف از مادرم بود، گند زد به تصوراتم. اعصابم خورد شد داد زدم: 

- بسه دیگه گلنار! سرمون رفت.

مادرم انگار که ناراحت شده بود به منظور شوخی به رحمت گفت: 

- رحمت؟ ببین دخترتو؟ چطور سر مامانش داد میزنه؟ 

میدونست شوخی قشنگی با من نکرده، چقدر راحت بابای منو فراموش کرده بود و حالا من شدم دختر رحمت؟ نتونستم این بی عدالتی رو تحمل کنم قطره اشک سمجی از چشمم رو گونه‌هام چکید با خشم غریدم: 

- من دختر رستگارم، نه رحمت؛ دختر همونی هستم که از دست تو سکته کرد و سینه قبرستون خوابید! 

چهره زیباش، رنگ غم گرفت.. انگار پشیمون بود که همچین حرفی بهم زده، اما پشیمونی چه حاصل؟ یعنی من یه روز میخوام از دست این دوتا آرامش داشته باشم نمیشه... با گام های تند، به طرف ساختمون باغ رفتم، گلنار هم پشت سرم میومد، لابد دوباره میخواست ناز من رو بکشه... خندم میگیره از اینکه فکر میکنه با عزیزم و جانم نثارم کردن همه‌چی درست میشه.. 

رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم، طولی نکشید که گلنار در رو باز کرد و اومد داخل و گفت: 

- وا؟ مهتاب چرا زود عصبی میشی عزیزم؟ 

سوال خیلی مسخره ای پرسیده بود، بی‌تفاوت به اون روی صندلی نشستم و جزوه هام رو روی میز تحریرم گذاشتم و گفتم: 

- گلنار من کار دارم برو بیرون. 

با چهره‌ای نگران و غمناک دستمو گرفت و گفت: 

- دخترم میدونم خیلی برات سخته، درکت میکنم.. 

این حرفش برای من از هر چیزی بدتر بود، سکوت کردم فقط با چهره خونثی نگاه سردمو بهش دوختم، که با صدایی آروم گفت:

- مهتاب؟ چرا پوزخند نمی‌زنی؟ چرا دعوام نمیکنی؟ این نگاه سردت عذابم میده دختر..

با همون نگاه گفتم: 

- خیلی عالیه که عذابت میده، برو بیرون! 

پشیمون بودم که این حرف رو بهش زدم، دلم میخواست بغلش کنم، حسابی بوش کنم و گریه کنم، اما یاد بابای عاشقم نمیزاشت، وقتی یادش میوفتم تمام تنم تو آتیش می‌سوزه.. 

مامانم با چشم‌های اشکی اتاقو ترک کرد. 

#پارت سوم

با حالی که داشتم نمیتونستم درس بخونم، سرم از درد داشت میترکید، در اتاق رو مثل همیشه قفل کردم و خوابیدم. 

****

سردرد فجیعی داشتم چشمام رو باز کردم دیدم گلاره پیشم نشسته، با خوشحالی به از تخت اومدم پایین و گفتم: 

- گلاره؟ تویی؟ دختر کی اومدی؟ 

پوزخندی پررنگ زد و گفت: 

- زندگیت خیلی راحت می‌گذره! تو نمیتونی این قدر آروم زندگی کنی مهتاب! 

چرا صورت گلاره این قدر زرد و بی‌روح بود؟ موهای مشکی پریشونش رو شونه‌هاش ریخته بود، چشم‌های تیله‌ایش تیره و کدر شده بود، دندوناش زرد شده بودن، چه بلایی سر این دختر که یه زمانی همه بچه های دانشگاه عاشقش بودن اومده؟.. 

با تعجب گفتم: 

- چی‌ میگی گلاره؟ 

قیافه‌اش رنگ التماس به خودش گرفت بازوهامو گرفت و تکون داد و با لحنی مملوء از خواهش گفت: 

- پیداش کن! اونی که این بلا رو سرم اورد رو پیدا کن اگه این‌کارو نکنی نمی‌بخشمت!.. 

با هین بلندی از خواب پریدم، باز هم کابوس، بازهم گلاره... 

نفس نفس میزدم سینه‌ام به خس‌خس افتاده بود، دستی به موهای خرمایی لخت و بلندم کشیدم آروم از تخت بلند شدم رو به آیینه به خودم نگاه کردم، چشم‌هایی درشت و قهوه‌ای رنگ، بینی قلمی، لبایی متناسب با صورت کشیده‌ام و پوست برنزه ام، همه گواهی هویت انتسابی منو میداد... 

قدی بلند داشتم موهام تا کمرم میرسید ولی خیلی پرپشت نبود، اندامم بدک نبود، دل از ظاهرم کندم آبی به صورتم زدم موهامو بالا سرم جمع کردم، از اتاق اومدم بیرون و به طرف آشپزخونه رفتم.. 

لقمه‌ای از کوکوهایی که گلنار برام کنار گذاشته بود برای خودم گرفتم و مشغول خوردن شدم، تو فکر این بودم که باید بفهمم دقیقاً ماجرای گلاره چی بوده.. 

صدای گلنار از پذیرایی میومد انگار داشت با کسی صحبت میکرد تو تلفن... کجکاو بودم ببینم چی داره میگه... 

-..... 

- بله آقای جوادی، چشم

-..... 

- من هماهنگ میکنم، قربان شما، خداحافظ. 

 

 

#پارت چهارم

از آشپزخونه اومدم بیرون، به طرف پذیرایی رفتم، تا من رو دید گفت: 

- مهتاب جان خوب شد اومدی گلم، آقای جوادی همسایمون، درخواست خدمات باغبانی کرده.. فردا صبح من و مش رحمت میریم خونشون تو نمیای؟ 

گردنی کج کردم و گفتم: 

- هزاربار گفتم این شغل مسخره رو بزار کنار من حوصله شخم زنی تو باغ ملتو ندارم.

گنار با قیافه آویزون گفت: 

- خب باید یکی باشه که جواب مشتری رو بده! 

حق به جانب گفتم: 

- خب همسر عزیزت رحمت جون هست خودتم که ماشاءالله خوب قوت داری، برید هم از گلای مردم مراغبت کنید و در کنارش لحظاتی عاشقونه سپری کنید. ضمناً من فردا باید برم دانشگاه، بعد از ظهرم سر کارم تا شب خونه نمیام!

از خشم صورتش قرمز شده بود به طرفم اومد و گفت: 

- مهتاب، من گفتم بهت میدونم شرایطت خیلی سخته، ولی حق نداری هر حرفی که به ذهنت اومد بهم بزنی، نمیخوای بیای باهامون هم میل خودته! 

لبخند تلخی نثار خودم کردم و به سمت اتاقم رفتم، غروب که شد، نمازم رو خوندم، تو این سالها تنها چیزی که میزاشت زندگی‌ رو ادامه بدم، نمازم بود، خیلی بهش نیاز داشتم، واقعاً به آرامشش محتاج بودم. 

بعد از اون تا دوازده شب درس خوندم، کمتر از دو ماه دیگه دانشگاهم رو تموم میکردم، بعدش کار‌های دفتر وکالتم رو باید انجام میدادم. 

این قدر غرق درس شده بودم که به خودم اومدم نزدیک‌های یک شب بود، جزوه و کتابم رو جمع کردم و رفتم خوابیدم... 

****

صبح نزدیک‌های اذان بیدار شدم، کش و قوسی به بدنم دادم، سرم خیلی درد میکرد.. به سرویس بهداشتی رفتم و بعد از انجام کارهای مربوطه، وضو گرفتم و نمازم رو خوندم، موهامو بالا سرم جمع کردم و از کمد لباسم یک مانتو سورمه‌ای کُتی کوتاه با شلوار مشکی پارچه‌ای گشاد برداشتم و پوشیدم مقنعه مشکی اتو شده ام رو هم سرم کردم و کمی ضد‌آفتاب بی‌رنگ به پوست صورتم زدم و یه رژ ملایم شکلاتی زدم و با کمی ریمل موژه‌هام رو پر کردم، با عطر ملایمم دوش گرفتم کوله دانشگاهم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون، گلنار از تو آشپزخونه صدام زد: 

- مهتاب بیا صبحونه بخور! 

به طرفش برگشتم و گفتم: 

- ممنون، دیرم شده باید برم. 

به تیپ اول صبحی گلنار خندم گرفته بود، یه پیراهن خیلی کوتاه آستین سه ربع گل‌گلی پوشیده بود و لاک قرمز زده بود، موهاش هم مش کرده بود.. همه اینا واسه کی بود؟ رحمت؟ هه... با این فکر و خیال راهی دانشگاه شدم، ساعت اول که با مسخره بازی همکلاسی‌های عزیز گذشت، بعدش هم که با استاد شاکری داشتیم یه پیرمرد عبوس بود که سرکلاسش همیشه خوابم میومد از شانسم هم امروز زهره نیومده بود دانشگاه، حسابی حوصله‌ام سر رفته بود.   

#پارت پنچم

بعد از اتمام ساعت دانشگاه، چون صبحونه نخوردم نزدیکای ظهر هم بود تصمیم گرفتم یه رستورانی این نزدیکی پیدا کنم و ازش ناهار بگیرم. 

یکم که از دانشگاه دور شدم یه رستوران پیدا کردم، خدا وکیلی خیلی خوشگل بود، نمای بیرونیش با شیشه های دودی و چوب کار شده بود و یه تابلوی بزرگ با عنوانی که به زبون انگلیسی نوشته شده بود بالای در رستوران نصب بود، مشخص بود غذاهاشون گرونه ولی خب برام مهم نبود حوصله رفتن به جای دیگه رو نداشتم وارد رستوران شدم فضای خیلی بزرگی داخل داشت صندلی های مشکی سفید و میزهای شیشه‌ای مشکی چند نفره گوشه کنار رستوران بود، رفتم روی صندلی که مال میز دو نفره بود نشستم، طولی نکشید که گارسون اومد سفارشم رو گرفت، یه پرس کباب قفقازی سفارش دادم و چون رستوران زیاد مشتری نداشت سریع غذام رو آوردن، مشغول خوردن شدم که با شنیدن صدای داد یه مردی زهر ترک شدم، در حالی که دهنم پر بود به مردی چشمم افتاد که به طرف صندوق میرفت: 

- شهاب مگه بهت نگفتم این زنیکه رو نفرست خونه من؟ 

وا، چه آدمای بی‌فرهنگی پیدا میشن ها، شعور نداری ملت دارن کوفت میکنن؟ 

پسر لاغر اندامی که قد متوسط و چهره کشیده داشت آروم جوابش داد: 

- ساکت شو چرا داد میزنی مگه سر جالیزه؟

عه پس این نی قلیون اسمش شهابِ؟ خب به ما چه.. بیخیال کل‌کل اون دوتا شدم و مشغول خوردن غذام شدم، ولی صدای اون مرده که با شهاب دعوا داشت خیلی آشنا بود... 

بعد از اون پول غذام رو حساب کردم و از رستوران زدم بیرون و رفتم همون عمارتی که دفعه پیش فیلم برداری داشتم.. 

همین که وارد عمارت شدم آقای ناصری کارگردانمون اومد طرفم و گفت: 

- خانم دولتمند، میخوام امروز هم مثل سکانس‌های قبلی بدرخشید، لطفاً سریعتر برید اتاق گریم. 

با لبخندی تصنعی تشکر کردم و راهی اتاق گریم شدم، آزیتا، گریمرم اومد طرفم و با خنده گفت: 

-سلام خوبی؟ باید برای سکانس صورتتو جوری گریم کنم که انگار کبود شدی! 

متعجب گفتم: 

- چرا؟ 

آزیتا نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: 

- وا مهتاب جون مگه فیلمنامه رو نخوندی؟ مادر شوهرت سکانس قبلی تو رو تو مجلس ختم کتک زد الان باید صورتت کبود باشه دیگه؟ 

آهایی گفتم، حواسم حسابی پرت شده بود.. خدا امروز رو به‌خیر کنه.. 

#پارت شیشم

گریمم بعد از یه ربع یا نیم ساعت تموم شد، از جام بلند شدم، رو به آینه قدی که دور تا دورش چراغ بود، ایستادم صورتم وحشتناک بود، ولی دم آزیتا گرم چقدر حرفه ای گریمم کرده انگار واقعا یکی با ماهیتابه زده به فرق سرم.. خندم گرفت.. 

آزیتا با دیدنم گفت: 

- مهتاب چیزی زدی؟ 

با خنده گفتم: 

- آره کباب قفقازی واسه ناهار زدم.. 

- کدوم رستوران رفتی؟

- beach restaurant 

- رستوران خارجکی رفتی؟ 

خندم شدت گرفت در حالی که سرخ شدم گفتم: 

- خارجکیا کباب قفقازی میزنن؟ 

خودش هم خندید، یهو ناصری اومد تو و گفت: 

- آزیتا من از کی فرستادمت دنبال دولتمند نشستی باهاش میگی میخندی؟ 

آزیتا خندش رو خورد و جدی گفت: 

- عذر میخوام. 

رو به ناصری گفتم: 

- آقای ناصری من خودم با آزیتا جان کار داشتم الان میرسم خدمتتون. 

نگاه آزیتا مملوء از تشکر بود، چشمکی بهش زدم و با لبخند پررنگی از اتاق گریم اومدم بیرون، ناصری آدم با ملاحظه‌ای بود اما بعضی وقتا خیلی گند اخلاق میشه، از بی‌نظمی و دیر شروع کردن کار بدش میاد میدونستم اگر آزیتا رو نجات نمیدادم بعدا ناصری دهنش رو سرویس میکرد... 

بعد از یک ساعت کات و اجرای دوباره و... 

بالاخره سکانس ضبط شد، با کلافگی و خستگی بدون اینکه صورتمو بشورم تاکسی گرفتم، راننده تاکسی ترسید، با آرامش و بدون اینکه بهش توجه کنم سوار شدم و آدرس خونه رو بهش دادم... 

وارد خونه شدم و از باغ گذشتم و داخل ساختمون رفتم گلنار تا منو دید هین بلند زد و گفت: 

- وای خدا مرگم بده با کی گلاویز شدی؟ 

جوری میگه گلاویز شدم انگار یه بچه لاتم.. با بی‌حوصلگی گفتم: 

- شلوغش نکن گریمه.. 

 بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم سرویس بهداشتی اتاقم و دوش گرفتم... 

اومدم بیرون لباسام رو عوض کردم که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم، زهره بود گوشیو برداشتم: 

- بلی؟ 

زهره با عشوه خرکی گفت: 

- سلام عشقم خوبی؟ 

آروم جوابش دادم: 

- قربونت تو خوبی؟ 

زهره گفت: 

- مَهی یه سوال، وقت داری؟ 

با لحنی مخلوط با حال خوب و خنده گفتم: 

- مهتاب هستم، بله وقت دارم.. 

زهره با لحنی که انگار خوشش نیومده گفت: 

- حالا مهتاب، پاشو بیا کافه ای که بهت اس میدم کار دارم باهات.. 

- باز چه نقشه‌ای داری؟ 

- حالا بماند، میای؟ 

خندیدم و گفتم: 

- اوکیه! 

# پارت هفتم. 

یه دامن کتونی نسکافه ای میدی پوشیدم بالاش هم پیراهن سفید که جلوش دکمه های ساده داشت پوشیدم چون خیلی پیراهن بلند بود زیر دامنم مرتبش کردم و بالاش کراپ کت که رنگش پررنگ تر از دامنم بود پوشیدم و سه ساق جورابی مشکی هم پام کردم و موهامو اوتو کردم و قسمتیش رو بیرون شال سفیدم ریختم و نیم پوت خوشگلم رو پوشیدم و آرایش لایت و ملایمی انجام دادم و ساعت مچیم که بند چرم مشکی داشت دستم کردم کیف دستیم که توش گوشیم و آینه دستی و عطرم بود برداشتم و بعد از اینکه به گلنار گفتم دارم میرم پیش زهره از خونه زدم بیرون، به آدرسی که داد رفتم، یه کافه سیار تو دربند بود، تو فضای باز صندلی‌های تاشو مسافرتی چیده شده بود و دور تا دور میزها گلدون های شمعدونی بودن و میزها با ریسه‌های نوری تزئین شده بود، از طرفی هم میتونستی کل شهر رو از اون ارتفاع ببینی واقعا فضای رویایی و قشنگی بود.. طولی نکشید که زهره رو دیدم داره برام دست تکون میده، به طرفش رفتم و رو صندلی نشستم که با نگاه تحسین برانگیزی گفت: 

- سلام خوشگله، کیو میخوای تور کنی که اینقدر تیپ زدی؟ 

جواب سلامش رو با خنده دادم و در جواب حرفش فقط خندیدم و چیزی نگفتم، هه، من برای تور کردن کسی تیپ بزنم؟ من تو زندگیم از هرچی مرده بعد از رحمت بدم میومد. 

کنجکاو نگاهش کردم و گفتم: 

- حالا واسه چی گفتی بیام؟ 

زهره با چشمای گربه‌ایش نگاهم کرد نوک دماغش از سرما سرخ شده بود، گفت: 

- اومم، راستش.. من دیروز رفته بودم دانشگاه بعد عیلرضا ازم خواست باهم حرف بزنیم ولی تو دانشگاه وقت نشد واسه همین گفتم بیرون قرار بزاریم منم ترسیدم تنها بیام میدونی که من همیشه با خانوادم میام بیرون واسه همین گفتم دوست جونیم مهی جون بیاد. 

لبخندی بهش زدم و گفتم: 

- بهت نگفت که در مورد چی میخواد باهات حرف بزنه؟ 

سری به نشانه (نه) تکون داد.. 

هوفی کردم و گفتم: 

- تا آقازاده بیاد یه چیز سفارش بدیم؟ 

زهره باشه ای بهم گفت و منم بلند شدم سفارش بدم، دوتا کیک پرتقالی با یه لاته برای خودم و یه شیر موز برای زهره سفارش دادم. 

و سرجام نشستم، دو دقیقه بعدش عیلرضا اومد، قد و هیکل خوبی داشت ولی قیافه‌اش خیلی زیبا نبود، خیلیم زشت نبود خوب بود درکل، یه کت چرم مشکی پوشیده بود و زیرش تک‌پوش سفید جذب و شلوار تکون مشکی و کفشای اسپرت سفید مشکی پوشیده بود، بوی عطر تلخش همه جا رو پر کرده بود... و چقدر من از عطر تلخ بدم میومد..  نشست روبه روی منو زهره و سلام کرد ماهم جواب دادیم، عیلرضا تعجب کرده بود که من رو دیده انگار توقع داشت زهره تنهامیاد، زهره هم رشته‌اش حقوق بود ولی من سال بالاییش بودم اون کمتر دوماه دیگه لیسانس می‌گرفت ولی من ارشدم رو میگرفتم، صدام رو تو گلوم صاف کردم و گفتم: 

- آقا‌علیرضا، بنده دوست زهره جان هستم.. 

عیلرضا با لبخندی گفت: 

- خوشبختم، منم همکلاسیشم. میتونم بپرسم رشته شما چیه؟ 

با اعتماد به نفس و متانتی که از خودم سراغ داشتم گفتم: 

- هم رشته‌ای هستیم، منتها، بنده به زودی ارشدم رو میگیرم. 

لبخندی زد و گفت: 

- خیلیم عالی، چیزی سفارش دادین؟ 

زهره با لبخندی گفت: 

- بله، شما هم برای خودتون سفارش بدید. 

عیلرضا سری به نشانه تأیید تکون داد و رفت سفارش بده، در همون حین سفارش ما رسید همونطور که لاته‌ام رو مزه مزه می‌کردم گفتم: 

- دیدیش چقدر جا خورد من اومدم؟ 

زهره متفکر گفت: 

- میدونم، عیلرضا همیشه دنبال این بود که من رو تنها گیر بیاره و بهم پیشنهاد بده، ولی من میخوام امشب در حضور خودت ردش کنم، واقعا پیاماش و تماساش برام آزار دهنده‌اس.. 

میخواست حرفش رو ادامه بده که عیلرضا اومد.. 

 

#پارت هشتم

علیرضا درحالی که یک شیک دستش بود برگشت، نشست و گفت: 

- زهره خانم میخواستم مطلبی رو خدمتتون عرض کنم.. 

زهره منتظر نگاهش کرد، ادامه داد: 

- راستش از اولین روزی که دیدمتون تا الان، همیشه بهتون فکر میکنم، و واقعا به شما علاقه‌مند هستم، البته من نیت بدی ندارم و میخوام اگر اجازه بدید با خانواده برای امر خیر تشریف بیاریم.. 

آرام و متفکر، بی هیچ واکنشی به زهره و علیرضا نگاه میکردم، خونسرد بودم.. 

به هرحال این زندگی زهره‌اس و من نمیتونم دخالت کنم، حتی اگر اجازه دخالت هم داشتم اینکار رو نمیکردم، منم مثل علیرضا منتظر جواب زهره بودم، منتها من با آرامش، و علیرضا با اضطراب.. 

زهره بعد از مکث بلندی گفت: 

- ببینید آقای باقری، خیلی ممنونم که من رو دوست دارید، اما شما باید بدونید که برای امر خیر اجازه‌ام دست خودم نیست و دست پدر و مادرمه و در ثانی من با کمال احترامی که برای شما قائل هستم ولی متأسفانه من چنین احساسی به شما ندارم. 

از لحن زهره خندم گرفته بود، چون (امر خیر) رو با تأکید گفت، و چقدر امشب متین رفتار کرد، نه خوشم اومد! 

عیلرضا انگار توقع شنیدن همچین حرفی رو از زهره داشت، با چهره‌ای مطمئن گفت: 

- ولی من هنوزم سر حرفم هستم و تمام تلاشم رو برای تغییر نظرتون میکنم. 

زهره انگار خوش نداشت این حرف رو از زبون عیلرضا بشنوه گفت: 

- آقای محترم، من قبلا بهتون نگفتم چون فکر میکردم ناراحت بشید ولی الان میگم، من خوش ندارم تو دانشگاه شما رو دور وبرم ببینم، لطفا بهم پیام ندید بهم زنگ هم نزنید، من جوری بزرگ نشدم که کاری خلاف خواسته خانواده‌ام بکنم و بدون اطلاع خانواده‌ام احساسات شما رو بپذیرم. 

علیرضا خواست چیزی بگه که کفری شدم و با لحنی نسبتاً تند گفتم: 

- آقای باقری وقتی میگه نمیخوادت، یعنی نمیخوادت چه اصراری داری اذیتش کنی؟ اگر واقعاً دوستش داشتی، باید اول میشناختیش که از چه نوع خانواده ای هست چه عقایدی داره بعد پا پیش میگذاشتی، رفتار شما نیت خوبتون رو توجیه نمیکنه! 

علیرضا با بهت نگاهم میکرد دست زهره رو گرفتم و گفتم: 

- بریم زهره.. 

قبل از رفتن دوباره برگشتم طرفش و گفتم: 

- ببین جناب، یه بار دیگه برای دوستم چه در دانشگاه چه در مجازی مزاحمت ایجاد کنید، این بار قانونی اقدام میکنیم، و قبلش هم باشما اتمام حجت کردیم پس حرفی نمیمونه! 

خواستیم بریم که پشت سرمون فریاد زد: 

- من تسلیم نمیشم، هنوزم زهره رو میخوام. 

بی اعتنا به شعاری که داد از اونجا دور شدیم و زهره رو رسوندم خونشون بماند تو راه کلی ازم تشکر کرد و نزدیک بود از ترس گریه کنه و من سعی کردم آرومش کنم. 

با کلافگی خونه برگشتم، روزها همینطور بی‌هدف می‌گذشت، و گاهی تکراری و خسته کننده میشد.. 

 

ویرایش شده توسط نوا

#پارت نهم

(دو ماه بعد) 

بالاخره بعد از شب و روز درس خوندن، به لطف خدا مدرک ارشدم رو گرفتم، زمانی که برای لیسانس میخوندم چند بار در آزمون وکالت شرکت کردم اما قبول نشدم، تصمیم گرفتم ارشد رو بگیرم بعدش دوباره شانسم رو امتحان کنم... 

فردا آزمون وکالت داشتم و کل امروز مشغول خوندن بودم، ساعت ده و نیم شب بود، زنگ زدم زهره فردا بیاد دنبالم برسونتم مرکز مشاوران قوه قضاییه، گلنار و رحمت امشب رفته بودن مهمونی خونه جوادی همسایه‌مون، واسه همین تنها بودم، جزوه و کتابو بستم و نشستم پای فوتبال، یه کیسه تخمه گذاشتم جلوم و آرشیوش رو تو شبکه ورزش دیدم.. حالم جا اومد، چقدر من عاشق فوتبال بودم.. 

بعد حدودا دو ساعت گرفتم خوابیدم.. 

***

صبح با عجله آماده شدم و با توسل به پنچ‌تن راهی حوزه آزمون شدم، زهره کلی خوراکی چپونده بود تو کیفم آخه دختر مگه قراره برم پیکنیک؟ 

خیلی استرس داشتم، آزمون حدود یک ساعت طول کشید بعدش برگشتم خونه.. 

جواب آزمون حدود یک هفته بعد میومد.. 

تو این یک هفته یا کنار گلنار و شوهرش باغبونی می‌کردم یا با زهره حرف میزدم بعضی وقت‌ها هم فیلم میدیدم... 

کل‌کلم با گلنار خیلی کمتر شده بود این مدت این‌قدر سرم شلوغ بود که حتی یک‌بارم به گذشته تلخم فکر نکردم... میتونم بگم خوشحالم که این‌طوره.. هرطور بود این یه هفته هم به آرومی گذشت، و امشب میخواستم نتایج رو تو سایت ببینم...

عینک مطالعه‌ام رو به چشم زدم و لپ‌تاپم رو باز کردم و وارد سایت مربوطه شدم با استرس اطلاعاتم رو وارد کردم تا اهراز هویت بشم با اضطراب چشمام رو باز کردم... 

چشمام رو صفحه ثابت مونده بود، باورم نمیشد... بالاخره قبول شدم.. 

گلنار وقتی شنید قبول شدم کلی خوشحال شد و بوسه بارونم کرد، بماند که هیچ واکنش خاصی بهش ندادم، ولی خودمم خیلی خوشحال بودم.. 

از فردا باید ثبت نام میکردم تا دوره کارآموزیم شروع بشه گلنار تصمیم گرفت به مناسبت قبولیم یه مهمونی بگیره و ایل و طایفه رحمت و خودش و دعوت کنه، از قضا مهمونی فردا برگزار میشد.. 

بعد از خوردن شام کنار هم، به خواسته گلنار نشستم تا موهام رو برام شونه بزنه، خیلی از اینکار خوشش میومد کش موهام رو کشید و موهای بلندم رو شونه‌هام پخش شد و شونه رو برداشت همونطور که آروم موهام رو شونه میزد گفت: 

- پول ریختم برات فردا با زهره برو یه دست لباس قشنگ برای خودت بگیر! 

همونطور که به یه نقطه نامعلوم زل زده بودم گفتم: 

- خودم پول دارم.. 

گلنار با قیافه آویزون گفت: 

- حالا مگه بازیگری چقدر ازش پول درمیاد؟ بعدم همیشه پیشنهاد کار نمیگیری که! 

پوزخندی زدم و گفتم: 

- با اجازتون همین الانشم سر یه پروژه‌ام.. 

با محبت دستی نوازشگرانه به سرم کشید و گفت: 

- حالا مامانت بهت پول بده اشکال داره؟ 

چیزی نگفتم، که رحمت اومد تو و گفت: 

- خانم بیا ببین چی برات گرفتم، ماهی سفید تازه آوردم جون میده با سبزی پلو بخوریم اینو فردا واسه ناهار بپز. 

گلنار با خنده کیسه ماهی رو از دست رحمت گرفت و گفت: 

- ای کارد به شکمت بخوره رحمت.. 

رحمت هم در جوابش فقط خندید و رفت تو اتاقشون... 

منم موهامو بالا سرم جمع کردم و رفتم اتاقم. 

 

# پارت دهم

با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم در حالی که خواب‌آلود بودم گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گفتم: 

- بله بفرمایید؟ 

- این چه صداییه؟ شبیه معتادا حرف میزنی؟ 

صاف نشستم و نگاه به گوشیم انداختم زهره بود خندیدم و گفتم: 

- کله سحر زنگ زدی میخوای شاداب جوابتو بدم؟ 

زهره شاکی گفت: 

- میخوام خفت کنم مهتاب، ساعت دهه پاشو بریم ثبت نامت کنیم! 

هین بلندی کشیدم و بدون خداحافظی گوشیو پرت کردم رو تخت خودمم سریع رفتم سرویس بهداشتی و صورتمو آب زدم هرچی دم دستم بود پوشیدم و در حالی که لنگه کفشمو میپوشیدم مدارکمو از جاکفشی برداشتم و رفتم سر کوچه دیدم زهره با ماشین منتظرمه، سوار شدم و رفتیم کارهای ثبت نام رو انجام دادم خداروشکر یکم دیرتر میومدم کار از کار گذشته بود یادم باشه برگشتنی دو رکعت نماز شکر بخونم. 

با زهره طبق خواسته مامان خانوم رفتیم پاساژ واسه امشب لباس بگیرم، زهره دست رو هرچی لباس باز و لختکیه میزاشت، من آدم سختگیری نبودم ولی خوشم نمیومد دار و ندارمو در معرض دید ملت بزارم. 

پاساژا رو با زهره شخم زدیم آخرش یه لباسی دیدم چشمم رو گرفت، یه پیراهن کرمی مخملی بلند یقه اسکی آستین بلند که رو قسمت سینه مدل یقه چپ و راستی داشت با یه شال حریر کرمی که همراهش بود وارد مغازه شدیم از فروشنده پرسیدم: 

- سلام خسته نباشید مثل این پیراهن کرمی رنگای دیگه هم دارید؟ 

فروشنده هم جواب سلامم رو داد و گفت: 

- بله، رنگ سورمه‌ای و سبز زمردی هم موجوده؟ 

سورمه‌ایش رو پرو کردم رو تنم خیلی شیک بود پیراهنم مدل فون بود و واقعا بهم میومد، همون رو خریدیم و اومدیم بیرون و بعدش هم یه صندل مشکی خریدم، چیزی که عجیب بود این بود که لباس تیره پوست برنزه من رو کمی روشن نشون میداد... 

میخواستیم بریم با زهره ناهارم بخوریم بعدش برگردیم خونه ولی مادرش بهش زنگ زد مثل اینکه خونه عموش اومدن ناهار خونشون مادرش هم دست تنهاست، مجبور شد بره باهام خداحافظی کرد و رفت قبل از رفتن تأکید کردم امشب بیاد مهمونی! 

منم حوصله گلنار و شوهرش رو نداشتم رفتم یه رستوران کنار پاساژ و جوجه کباب سفارش دادم و برگشتم خونه، تقریباً ساعت دو ظهر بود... 

کلید و انداختم و رفتم داخل دیدم گلنار داره میوه میشوره واسه شب، سلامش کردم داشتم میرفتم تو اتاقم که گفت: 

- دخترم زنگ زدم اَسما بیاد دستی به سر و روت بکشه. 

به طرفش برگشتم و گفتم: 

- نیازی نبود اسما بیاد، خودم بلدم آرایش کنم! 

گلنار دست به کمر شد و با لحن شوخی مانندی گفت: 

- تو بلد نیستی به خودت برسی، لازم دونستم اسما بیاد همینی که هست! 

سری تکون دادم و رفتم تو اتاقم خریدام رو انداختم تو کمد و گرفتم خوابیدم... 

***

صدای موسیقی کل خونه رو پر کرده بود، همه مشغول رقص و بگو بخند بودند منم با زهره داشتم حرف میزدم که یهو یه دختری از پشت منو کشید برگشتم طرفش، صورتش رو پوشونده بود با التماس گفت: 

- اون اینجاست، پیداش کن! 

با تعجب گفتم: 

- شما کی هستید؟ کیو باید پیدا کنم!؟ 

صدایی نشنیدم یهو محو شد... 

گلاره بود، آره گلارههه... 

چشمام رو باز کردم، این کابوس لعنتی باز قلبم رو بی‌قرار کرده بود تنم از ترس سست شده بودم 

با بی‌جونی خودمو تو سرویس انداختم و کارهای مربوطه رو انجام دادم و اومدم بیرون.. 

داشتم موهامو میبستم که در اتاقم زده شد، فکر کنم اسما اومده، گفتم: 

- بیا تو. 

اومد تو و آروم سلامم کرد جوابشو دادم و گفتم: 

- بشین رو میز عسلی تا من بیام. 

باشه‌ای گفت و نشست، اسما دختر آقای جوادیه دختر خیلی آروم و ساکتی بود.. 

رفتم تو آشپزخونه و از یخچال یه قرص تپش قلب برداشتم و با یه لیوان آب سر کشیدم، این گلاره لعنتی آخرش من رو به کشتن میده..  

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...