رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: باغ آبی

نویسنده: نَوا (غ. ل)  | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: حقوقی، درام، اکشن، معمایی، عاشقانه 

خلاصه: مهتاب، دانشجوی ترم آخر رشته حقوق هست و با مادر و ناپدریش زندگی می‌کرد. یک روز مردی به خواستگاریش میاد، مردی که مضنون به قتل همسر سابقشه! حالا سوال اینجاست که واقعا قاتل کیه؟

مقدمه: 

روزی روزگاری...
دختری، از جنس آب، به دل آتش زد...
همه می‌گفتند، این دیوونگیه، اون به خاکستر تبدیل میشه...
خاموش میشه...
همه آتیش رو سوزان می‌دیدن، دردناک می‌دیدن
و به خاطر همین، آتیش تنها بود...
همه ورژن ویرانگر اون رو می‌دیدن و گرما و صمیمیت و مهربانیش رو انکار می‌کردن، شاید هم نمی‌دیدند.
اما تنها کسی که به تنهایی آتیش، پی برده بود، دختری از جنس آب بود. دلش یه دریا بود و دل به دریا زد؛ دریایی مملوء از شعله های آتش....
و در این لحظه، در آغوش حرارت شعله ها، گم شد. چون از سرما و تاریکی دلزده شده بود، دلش گرما می‌خواست، دلش روشنایی می‌خواست...

  • هانیه پروین عنوان را به رمان باغ آبی | نَوا کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مالک

do.php?imgf=org-be32c634a65c1.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

#پارت اول

با چشم های بی فروغ، به عمارت با شکوهی که سنگ و ساروجش سیاه پوش شده بود، نگاه میکردم... باور نمیکردم... عشقم، آهیار من مرده باشه، بادیدن اسمش رو بنر های تسلیت انگار دنیا رو سرم آوار شد، با پاهای بی‌جونم، بی‌توجه به آدمای مشغول و بی‌تفاوتی که از کنارم ‌میگذشتند، وارد عمارت شدم، فضای سرسبزش، دیگه مثل قبل دل‌انگیز نبود، لبای خشکم، صورت زرد و رنگ‌پریده ام، چشم‌هایی که گودیشون مشخصه، همه رو به ترحم وا داشته بود. 

من خالی از حس بودم، از تهی سرشار بودم... 

وارد مجلس زنونه شدم، چشمم اول از همه به مادرش خورد، با‌سکوت در حالی که صدای ناله‌زن‌ها  روحم رو سوهان میزد، بهش زل زده بودم، به سمتم حمله ور شد، چشم‌های عسلیش پر از غم و عصبانیت بود، چکی به صورتم زد که پرت شدم زمین، اعتراضی نکردم، مهم نبود مقصر اون اتفاق منم یا کَس دیگه... 

با دستای بی‌جونش یقه‌ام رو گرفت و تو صورتم فریاد زد: 

- آهیار من کجاست؟ تو پسرمو کشتی، بیاارش! بهم برش گردون! 

مگه آهیار مرده بود؟ نه.. من که گول اون عوضی رو نمی‌خورم.. 

رمقی نداشتم جوابش رو بدم، فقط سکوت کردم.. 

- کات، عالی بودین خسته باشید! 

با صدای کارگردان به خودمون اومدیم، آخیش چقدر این صحنه رو بازی کردم، تا مورد قبول جناب کارگردان واقع بشه، کش و قوسی به بدنم دادم رفتم طرف اتاق گریم لباس کارم رو عوض کردم و صورتم رو یه گوشه تو حیاط شستم با عوامل خداحافظی کردم و گرفتن یه تاکسی راهی خونه شدم، خدا خیر بده به زهره، اون منو به کانون هنری فرهنگی معرفی کرد، منم تست دادم و به لطف خدا و استعداد عزیزم خیلی زود کار در یک سریال کوتاه رو آغاز کردم. به یه کار نیاز داشتم تا زمانی که کسب و کار اصلیمو شروع کنم خرجم رو در بیاره، بعد از وکالت از بازیگری بدم نمیومد، با صدای راننده تاکسی به خودم اومدم

- خانم رسیدیم، لطفاً کرایه رو پرداخت کنید. 

چندرغاری به این بابا دادم و پیاده شدم، از ساعت شیش صبح درگیر کارای صحنه و فیلمنامه بودیم و الان اینقدر خستمه که میخوام یه دل سیر بخوابم، کلید رو تو در انداختم و اومدم داخل، خونه ما، حیاطش یه باغ بزرگه، که سرتاسرش پره از درختای سیب و پرتقال یه گوشه هم به خاطر گل روی گلنار خانم مادر بنده، سبزی کاشتیم، باغ خونه‌ما، یادگار بابای خدابیامرز منه، هیی، بی‌چاره بابای من... 

با صدای مش‌رحمت به خودم اومدم: 

- مهتاب؟ باباجون؟ بیا ریحون‌ها رو بچین! 

دلم میخواست یه دل سیر کتکش بزنم هزار بار گفتم من دخترت نیستم که اینجوری منو صمیمانه صدا کنی، اما بخاطر مادرم چیزی نگفتم و باشه‌ای نثارش کردم، لباسم رو عوض کردم و به سمت باغ رفتم و کنار مش رجب مشغول چیدن ریحون ها شدم. 

#پارت دوم

صدای گلنار از ایوون میومد، باز داشت آواز میخوند، صدایی با تار و پودی از جنس عشق داشت، چقدر من این مادر، این زن بی‌رحم رو دوست داشتم... 

مادرم تو آواز خوندن خیلی استعداد داشت، و اگر شرایط براش فراهم میشد، قطعاً الان یه خواننده مشهور میشد، اما سرنوشت براش مقدر کرده بود که از استعداد دلبریش پررنگ تر باشه، تا آوازخوانی! 

مادرم زنی زیبا و باوقار بود، به همه احترام میگذاشت، و خیلی راحت دل پدرم و امثالش رو به دست می‌آورد.. 

به صدای مادرم، که از جنس خاطره بود گوش میدادم، بغضی گلوم رو گرفت... 

یاد گذشته هایی افتادم که بی‌دغدغه تو رویای پرواز در سر می‌پروروندم... باز صدای (به‌به) گویان مش رحمت که نشانه تعریف از مادرم بود، گند زد به تصوراتم. اعصابم خورد شد داد زدم: 

- بسه دیگه گلنار! سرمون رفت.

مادرم انگار که ناراحت شده بود به منظور شوخی به رحمت گفت: 

- رحمت؟ ببین دخترتو؟ چطور سر مامانش داد میزنه؟ 

میدونست شوخی قشنگی با من نکرده، چقدر راحت بابای منو فراموش کرده بود و حالا من شدم دختر رحمت؟ نتونستم این بی عدالتی رو تحمل کنم قطره اشک سمجی از چشمم رو گونه‌هام چکید با خشم غریدم: 

- من دختر رستگارم، نه رحمت؛ دختر همونی هستم که از دست تو سکته کرد و سینه قبرستون خوابید! 

چهره زیباش، رنگ غم گرفت.. انگار پشیمون بود که همچین حرفی بهم زده، اما پشیمونی چه حاصل؟ یعنی من یه روز میخوام از دست این دوتا آرامش داشته باشم نمیشه... با گام های تند، به طرف ساختمون باغ رفتم، گلنار هم پشت سرم میومد، لابد دوباره میخواست ناز من رو بکشه... خندم میگیره از اینکه فکر میکنه با عزیزم و جانم نثارم کردن همه‌چی درست میشه.. 

رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم، طولی نکشید که گلنار در رو باز کرد و اومد داخل و گفت: 

- وا؟ مهتاب چرا زود عصبی میشی عزیزم؟ 

سوال خیلی مسخره ای پرسیده بود، بی‌تفاوت به اون روی صندلی نشستم و جزوه هام رو روی میز تحریرم گذاشتم و گفتم: 

- گلنار من کار دارم برو بیرون. 

با چهره‌ای نگران و غمناک دستمو گرفت و گفت: 

- دخترم میدونم خیلی برات سخته، درکت میکنم.. 

این حرفش برای من از هر چیزی بدتر بود، سکوت کردم فقط با چهره خونثی نگاه سردمو بهش دوختم، که با صدایی آروم گفت:

- مهتاب؟ چرا پوزخند نمی‌زنی؟ چرا دعوام نمیکنی؟ این نگاه سردت عذابم میده دختر..

با همون نگاه گفتم: 

- خیلی عالیه که عذابت میده، برو بیرون! 

پشیمون بودم که این حرف رو بهش زدم، دلم میخواست بغلش کنم، حسابی بوش کنم و گریه کنم، اما یاد بابای عاشقم نمیزاشت، وقتی یادش میوفتم تمام تنم تو آتیش می‌سوزه.. 

مامانم با چشم‌های اشکی اتاقو ترک کرد. 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...