رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: •سایه سیاه•

نویسنده: nadia.m

ژانر: مافیایی، عاشقانه، هیجانی، معمایی

خلاصه:وقتی صدای شلیک، سکوت رو می‌شکنه، گذشته زنده می‌شه.

نگار ملکی برای کشف راز قتل پدرش، پا به دنیایی می‌ذاره که مرز بین عشق و خیانت، امنیت و جنایت، حقیقت و توهم گم شده.

فلشی حاوی اطلاعات سری، مهندس‌هایی که مهندس نیستند، و دوستی‌هایی که بوی خون می‌دهند...

 

در دل یک شرکت مهندسی بین‌المللی، بازی‌ای شروع می‌شود که بازنده‌اش نه فقط جان، بلکه «خود» را از دست می‌دهد.

 

وقتی هر پاسخ، هزار سؤال جدید می‌سازد…

آیا جرئت داری تا آخر ادامه بدهی؟

 

مقدمه: همیشه فکر می‌کرد حقیقت، چیزی شبیه نور مهتابه.

خالص. بی‌دروغ.

 

اما وقتی اولین گلوله شلیک شد، فهمید نور هم می‌تونه دروغ بگه…

 

در این جهان، آن‌که بیشتر لبخند می‌زند، بیشتر می‌کُشد.

آن‌که با تو قهوه می‌نوشد، شاید شب قبل، عکس تو را برای اعدام امضا کرده.

 

نگار ملکی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد فقط یک فلش‌مموری بتونه کل زندگی‌شو ببلعه.

 

اما حالا، اون وسط یه بازیه که نه خروج داره، نه داور…

و مهران مهدوی؟

اون یا شریکشه…

یا قاتل بعدی.

 

ناظر: @sarahp

ویرایش شده توسط nadia1
  • مدیریت کل

w7053_Picsart_25-07-21_10-54-25-422.jpg

سلام نویسنده‌ی گرامی! 
به خانه‌ی دوم اهل قلم خوش آمدی؛ جایی که واژه‌هایت شنیده می‌شوند و هر خط از رمانت، پژواکی در دل خوانندگان خواهد داشت.
از انتخاب انجمن ما برای میزبانی اثرت، صمیمانه سپاسگزاریم و حضورت را خوش‌آمد می‌گوییم.
اکنون رمان شما با موفقیت تأیید شد.
از این لحظه می‌توانی پارت‌گذاری رمان را در تاپیک مربوطه آغاز کنی و مطمئن باش که ما در تمام مسیر کنارت خواهیم بود.
به‌زودی مدیر بخش @Nasim.M ناظر همراهت را تگ خواهد کرد تا در ویرایش و نظم‌دهی ساختاری رمان، راهنمای تو باشد.
📌 لطفاً به نکات زیر توجه داشته باش:
برای حفظ نظم بخش رمان‌های درحال تایپ، ضروری‌ست به نکات ویراستاری و راهنمای ناظر توجه کامل داشته باشی.
در صورتی که تعداد پارت‌های منتشر شده از رمانت به ده پارت برسد و هنوز ویرایش نشده باشند، بقیه‌ی پارت‌ها تایید نخواهند شد.
اگر ویرایش‌ها را انجام دادی، می‌توانی از طریق تاپیک مخصوص، درخواست بازگشایی به تالار اصلی رمانت بدی. 
یادمان باشد: تعداد پارت‌های ویرایش‌نشده نباید از ده پارت بیشتر شود.
📚 برای آشنایی با قوانین بخش، نکات نگارشی و درخواست جلد، می‌توانی از پیوندهای زیر استفاده کنی:
قوانین مهم تایپ رمان
آموزش نویسندگی
درخواست طراحی جلد رمان
با آرزوی قلمی روشن، الهاماتی بی‌پایان و دل‌نوشته‌هایی ماندگار 🌿
مدیریت انجمن نودهشتیا

سایه‌ی سیاه — پارت اول

تهران، یک صبح پاییزی.

مهندس نگار ملکی با کیف چرمی‌اش روی دوش، وارد ساختمان بلند شرکت مهندسی شد. صدای همهمه‌ی کارمندان و کلیک کیبوردها فضای معمولی این دفتر را پر کرده بود. نگار چشم‌هایش را تنگ کرد و نگاهی به ساعتش انداخت؛ هنوز پنج دقیقه وقت داشت تا شروع جلسه.

او همیشه دقیق بود، اما امروز احساس عجیبی داشت. انگار چیزی در هوا معلق بود، چیزی که نمی‌شد دید، ولی حسش می‌کرد.

نگار قدم‌هایش را سریع‌تر کرد و از کنار آوا و مهتاب گذشت. آوا با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت:

— امروز یه روز متفاوتی خواهد بود، مطمئنم!

نگار با چهره‌ای جدی جواب داد:

— آوا، این حرف‌ها چیه؟ می‌خوای بگی چی؟

مهتاب که قهوه‌اش را سرکشیده بود، بی‌حوصله گفت:

— خب، یه چیزایی حس می‌کنیم. شاید یه نفر جدید بیاد، یا یه اتفاق عجیب.

نگار با شک و تردید به درب ورودی نگاه کرد که ناگهان باز شد و مردی با کت و شلوار اتوخورده وارد شد. موهای مرتب و چشم‌های نافذش نگاه همه را به خودش جلب کرد. مهران مهدوی بود؛ مهندس تازه‌وارد.

نگار نفسش را فرو داد. چه‌طور ممکن بود کسی انقدر آرام و مسلط وارد شود؟

مهران لبخندی زد که کمی رازآلود بود و قدم به داخل گذاشت. نگار متوجه شد که این لبخند، لبخند یک مرد عادی نیست.

در همان لحظه، آوا به آرامی گفت:

— دیدی؟ گفتم روز متفاوتیه.

نگار سعی کرد خود را جمع کند و به سمت میز خود برود، اما ذهنش پر شده بود از سوال‌های بی‌جواب.این مرد چه کسی است؟ چرا حضورش در این شرکت اینقدر حس‌های مبهم را به حرکت درآورده؟

در جلسه‌ی صبح، وقتی مدیر پروژه درباره برنامه‌های پیش رو صحبت می‌کرد، مهران آرام و بی‌صدا کنار نگار نشست. نگاه‌هایشان برای چند لحظه به هم گره خورد، انگار دو دنیای مختلف در آن لحظه در یک نقطه به هم رسیدند.

 

نگار احساس کرد که این اولین گام ورودش به دنیایی است که هرگز نمی‌توانست تصور کند 

–دنیایی پر از راز، خطر و شاید… عشق.

 

ویرایش شده توسط nadia1

پارت دوم_صدای سایه ها

 

صبح تازه نفس کشیده بود، و نور طلایی خورشید از لابه‌لای پرده‌های شرکت به داخل خزیده بود.

نگار پشت سیستمش نشسته بود، اما ذهنش جای دیگری پرسه می‌زد. هنوز آن نگاه مهران را از شب قبل فراموش نکرده بود.

مهران... مهندسی که چند ماهی بود وارد پروژه‌شان شده و حالا انگار از همه بیشتر چیز می‌دانست، ولی هیچ‌وقت چیزی نمی‌گفت.

 

تایپ می‌کرد، اما ناخودآگاه صفحه‌کلید را اشتباه می‌زد.

آوا از میز روبه‌رویش خم شد و گفت:

— باز فکرت پرته، نه؟ این‌بار دیگه کی دلتو برده؟

نگار با اخم و خنده گفت:

— خودتو کنترل کن آوا. تو ذهن من زندگی نکن!

مهتاب نزدیک شد و آرام گفت:

— بچه‌ها دیشب نگهبان شرکت دیده یکی نیمه‌شب تو سرور روم رفت‌و‌آمد داشته. دوربین‌ها قطع بودن.

نگار متعجب شد.

— کسی از شرکت ما؟

مهتاب شانه بالا انداخت.

— نگهبان فقط می‌گه سایه‌ی یه مرد بوده. ولی جالبه که همون ساعت، فایل یه پروژه از سرور حذف شده.

آوا گفت:

— من شرط می‌بندم کار همون مهندس جدیدس... مهران مرموز.

نگار چیزی نگفت. فقط به صفحه مانیتورش خیره شد.

سایه‌ی شک، آهسته داشت در ذهنش جا باز می‌کرد.

ساعتی بعد، در پارکینگ شرکت، نگار به سمت ماشینش می‌رفت که چشمش به یه برگه کوچک زیر برف‌پاک‌کن افتاد.

با تردید آن را برداشت.

یک جمله کوتاه با دستخطی ناآشنا نوشته شده بود:

«همه‌چیز واقعی‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.»

نگار جا خورد. کاغذ را چند بار خواند. هیچ امضایی، هیچ توضیحی.

احساس کرد قلبش کمی تندتر می‌زند.

صدایی پشت سرش آمد:

— خانم ملکی؟

مهران بود. همان آرامش همیشگی در صورتش، اما چیزی در نگاهش امشب فرق داشت.

نگار سریع برگه را توی کیفش گذاشت.

— بله؟

— وقت دارید چند دقیقه با هم درباره پروژه C-7 حرف بزنیم؟

نگار سر تکان داد.

در دلش اما چیزی زمزمه می‌کرد:

پروژه C-7؟ من اصلاً عضو اون تیم نیستم...

داخل کافه‌ای نزدیک شرکت، مهران شروع کرد به صحبت از طرح‌ها، اما نگار فقط نگاهش می‌کرد.

صداهای اطراف محو شده بودند. در ذهنش، فقط یک سوال تکرار می‌شد:

او دقیقاً دنبال چیه؟

وسط صحبت، مهران سکوت کرد و نگاهش را به نگار دوخت.

— حس می‌کنم چیزی ذهنتو مشغول کرده.

نگار بدون اینکه فکر کنه گفت:

— تو شب گذشته توی شرکت بودی؟

مهران پلک نزد. نه تأیید کرد، نه انکار. فقط گفت:

— بعضی چیزها بهتره فعلاً ندونی.

نگار آهسته گفت:

— ولی من می‌خوام بدونم.

 

شب، وقتی نگار برگشت خونه، دلش آشوب بود.

رفیق دیرینه‌اش، دفترچه یادداشت پدرش، زیر لباس‌ها در کشوی پایین کمد خوابیده بود.

او هنوز آمادگی باز کردنش را نداشت... ولی آن شب، چیزی در درونش تغییر کرد.

دستش رفت سمت دفترچه. بازش کرد.

اولین صفحه، فقط یک جمله داشت:

«اگر این رو می‌خونی، یعنی آن‌ها بالاخره پیدات کردن.»

 

ویرایش شده توسط nadia1

 

پارت سوم_رد پاهایی در تاریکی

نور کم‌رنگ آباژور کنار تخت، دفترچه‌ی پدر نگار را روشن کرده بود. صفحاتش بوی کهنگی می‌داد، اما نوشته‌ها مثل زخم تازه می‌سوختند.

با دستخطی لرزان و مردد نوشته شده بود:

«هیچ‌کس را باور نکن. حتی نزدیک‌ترین‌ها را. مخصوصاً اگر گفتن که محافظتن.»

 

نگار نفسش را حبس کرد. چرا باید پدرش همچین چیزی بنویسه؟ مگه از کی حرف می‌زد؟

صدای ویبره‌ی گوشی روی میز، سکوت اتاق را شکست. شماره ناشناس بود.

با تردید تماس را پاسخ داد.

 

— خانم ملکی...

صدایی مردانه. گرفته و آهسته.

— فقط خواستم بدونید یکی داره شما رو زیر نظر می‌گیره. از امروز... تنها نباشید.

 

بوق آزاد.

نگار خشکش زد. تماس رو ضبط نکرده بود. شماره هم سریع مسدود شد.

صبح روز بعد، حال نگار شبیه کسی بود که شب قبل از پرتگاه گذشته.

چیزی از ذهنش بیرون نمی‌رفت. دیشب، دفترچه، تماس...

حتی خواب دید که مهران، بین دود و شعله‌ها، با چهره‌ای دوگانه بهش لبخند می‌زنه و بعد محو می‌شه.

با تردید رفت شرکت. چشمش بی‌اختیار دنبال مهران می‌گشت.

اما اون روز مهران نیومده بود.

 

در اتاق کار، وقتی روی سیستم لاگین کرد، با یه فایل جدید روبه‌رو شد. اسمی که تا به حال ندیده بود:

 

"C-7_Override_Locked"

دسترسیش به این فایل غیرمجاز بود. کنجکاوی از ترس قوی‌تر بود.

چند خط کد نوشت و سعی کرد فایل رو باز کنه. درست لحظه‌ای که داشت بازش می‌کرد... مانیتورش خاموش شد.

 

تمام برق اتاق رفت.

 

مهتاب در رو باز کرد، مضطرب:

— همه جا قطع شده، فقط اتاق تو بود!

 

نگار چیزی نگفت. فقط بلند شد و سریع رفت سمت پارکینگ.

هوای شهریور خفه‌کننده بود.

دور ماشینش، رد لاستیک دیده می‌شد. انگار کسی با سرعت زیاد از کنار اونجا عبور کرده بود.

کنار لاستیک‌ها، یه تکه کاغذ خاکی:

 

«فقط یک فرصت داری. اگر کنجکاوی رو کنار نذاری، اونا میان سراغ آوات.»

 

نگار یخ کرد.

آوا؟!

حالا دیگه موضوع شخصی شده بود. تهدید به دوستش... این یه خط قرمز بود.

 

 

چند ساعت بعد، نگار از طریق یکی از بچه‌های فناوری شرکت فهمید که مهران آخرین کسی بوده که روی فایل‌های پروژه C-7 دسترسی داشته.

ولی چرا اون؟ و چرا حالا؟

 

وقتی غروب شد، دلش طاقت نیاورد. شماره‌ی مهران رو گرفت.

در عین ناباوری، گوشی روشن بود ولی مهران جواب نداد.

 

پیام داد:

«نیستی؟ موضوع مهمه، لطفاً تماس بگیر.»

 

دقیقه‌ای بعد، تنها یه پیام برگشت:

 

«می‌دونم. ولی تو نباید دنبالش بری.»

 

 

اون شب، نگار برای اولین بار فهمید که یه نفر، یا یه گروه، عمداً می‌خوان بذارن تکه‌های پازل کم‌کم جلوش چیده بشن...

و شاید مهران یکی از اون تکه‌ها بود. یا شاید کسی بود که داشت پازل اصلی رو می‌ساخت.

 

 

پارت چهارم_کسی از دل تاریکی 

روز بعد، فضای شرکت بی‌دلیل سنگین شده بود. حتی هوای تهویه‌شده‌ی اتاق کنفرانس هم حس خفگی می‌داد.

او کنار پنجره ایستاده بود، نگاهش روی خیابانِ پایین قفل شده. چیزی ته ذهنش قل می‌زد، شبیه صدای نگرانِ کسی که هنوز خودش هم نمی‌فهمد چرا.

 

مهتاب با سرعت وارد شد.

– یه نفر از شرکت مادر اومده. می‌گن کارشناس ارشده، باید تو جلسه‌ی فوق‌العاده باشیم.

 

چند دقیقه بعد، داخل سالن جلسات، مردی وارد شد. کت سرمه‌ای، ته‌ریش مرتب، نگاه نافذ.

— «سلام. داریوش فیضی هستم. متخصص امنیت داده و تحلیل تهدید.»

 

هیچ‌کس پلک نزد.

مرد ادامه داد:

— «دیشب دوباره یکی سعی کرده وارد سرور پروژه C-7 بشه. از داخل شرکت. آی‌پی، رمز و حتی الگوی حرکت موس... با یکی از پرسنل فعلی تطبیق داره.»

 

همه ناخودآگاه به هم نگاه کردن. سکوت، مثل ملافه‌ای خفه‌کننده روی اتاق کشیده شده بود.

او حس کرد نگاه داریوش بیشتر روی او مانده.

نه خشن. نه تهدیدآمیز. اما بیش از حد دقیق.

 

بعد از جلسه، او به بهانه‌ی قهوه، کمی دیرتر از بقیه از اتاق بیرون زد. داریوش، بیرون سالن ایستاده بود.

با لبخند گفت:

— «شما باید مهندس ملکی باشید. شنیدم فایل override دیروز دست شما باز شد، درست نمی‌گم؟»

 

لب‌های او خشک شد.

— «فقط کنجکاوی بود.»

 

داریوش یک ابرو بالا انداخت.

— «کنجکاوی خطرناک‌ترین سلاحه وقتی نمی‌دونی با کی طرفی.»

مکثی کرد، بعد آرام گفت:

— «اگر به زندگی دوستات علاقه‌مندی، بهتره خیلی سریع یه چیزو پیدا کنی. چیزی به اسم... گزارش قرمز.»

 

او جا خورد.

— «گزارش قرمز چیه؟»

 

داریوش قدمی نزدیک‌تر آمد.

— «چیزی که شاید پدرت هم به‌خاطرش مرده باشه.»

 

 

او تا شب نتوانست ذهنش را آرام کند.

دفترچه پدر را دوباره ورق زد. بین صفحات، چیز جدیدی پیدا کرد.

برگه‌ای تاشده، با مهر نیمه‌پاک‌شده‌ی قدیمی:

"C.R Report | Classified"

و پشت آن، جمله‌ای با خودکار قرمز:

 

«اگر دست کسی بیفته که نباید، تو اولین هدف خواهی بود.»

 

ضربان قلبش بالا رفت.

 

ساعتی بعد، پیام واتساپ از شماره ناشناس:

 

 هنوز دنبال گزارش قرمزی؟ پس ببین کی برگشته...

 

عکس ضمیمه شده بود. تار، زوم‌شده، اما واضح.

چهره مهران، با لباس رسمی، داخل ساختمونی در خارج از کشور.

زیر عکس، یه آدرس.

استانبول.

 

او در دل خودش فقط یه جمله شنید:

بازی تازه شروع شده.

 

ویرایش شده توسط nadia1

پارت پنجم _پرواز به سوی هیچ کجا

فرودگاه امام خمینی بوی بی‌خوابی می‌داد. نورهای سرد، صدای هشدار پروازها، و چشم‌هایی که دنبال مقصدی می‌گشتند.

او بین این همه آدم، حس می‌کرد زیر ذره‌بین کسی حرکت می‌کند.

 

آوا از پشت سر آمد و گفت:

— «مطمئنی باید بری؟ اصلاً از کجا معلوم اون عکس واقعیه؟»

 

— «اگه واقعیت نداشته باشه، باید بفهمم چرا یکی داره دروغ می‌سازه.

و اگه راست باشه… چرا مهران اونجاست؟ چرا فرار کرده؟ چرا منو نمی‌بینه؟»

 

آوا گفت:

— «تو هنوز فکر می‌کنی اون طرف توئه؟»

 

پاسخی نداشت.

 

 

چند ساعت بعد، در خیابان‌های بارانی استانبول، او روبه‌روی ساختمون داخل عکس ایستاد. سرد، مدرن، بدون تابلو.

تلفنش رو بالا آورد و دوباره تصویر رو چک کرد. پنجره‌ی طبقه دوم… همون‌جا بود.

 

و درست همون لحظه، صدایی آشنا از پشت سر:

— «نباید می‌اومدی.»

 

او برگشت. مهران.

 

لباسی ساده، ته‌ریشی خسته، اما همون نگاه جدی.

— «داری با آتیش بازی می‌کنی. من از اون پروژه بیرون کشیده شدم چون... چون می‌دونستم تهش به کجا می‌رسه.»

 

— «پس چرا چیزی نگفتی؟ چرا رفتی و منو تو اون بازی تنها گذاشتی؟!»

 

مهران به دیوار تکیه داد.

— «چون هر چی کمتر بدونی، دیرتر می‌میر…»

 

قبل از تموم کردن جمله، صدای انفجار خفیفی از کوچه پشتی بلند شد.

او ناخودآگاه خودش را عقب کشید. مهران سریع دستش را گرفت.

 

— «باید بری. فوراً. اونا فهمیدن تو اومدی. داریوش نباید می‌فهمید تو گزارش قرمز رو دیدی.»

 

— «تو داری با داریوش کار می‌کنی؟ یا علیه‌شی؟!»

 

مهران با تلخی خندید.

— «تو هنوز نمی‌فهمی. این بازی، مهره‌ نداره. فقط قربانی داره.»

 

 

ساعتی بعد، او در اتاق کوچکی در طبقه سوم یک هتل محلی نشسته بود.

روی میز روبه‌رویش، لپ‌تاپی بود که مهران براش گذاشته بود.

 

رمزی روی دسکتاپ نوشته شده بود:

R-GATE_16

 

وقتی واردش کرد، پوشه‌ای باز شد. ویدیویی با زمان ۲:۳۸ دقیقه.

 

تصویر اتاقی نیمه‌تاریک، چند مرد، یکی از آن‌ها داریوش فیضی… و صدایی که می‌گفت:

 

— «تا گزارش قرمز به‌دست ما نیفته، اون دختر زنده نمی‌مونه.

اگه مهران دخالت کنه، پاکش می‌کنیم. مثل پدرش.»

 

او منجمد شد. قلبش ایستاد.

 

داریوش، همکار رسمی شرکت، مأمور امنیت، کسی که خودش را نجات‌دهنده معرفی کرده بود… حالا در قلب نقشه‌ای ایستاده بود که بوی خون می‌داد.

 

 

صدای پیام واتساپ:

«مرحله دوم شروع شد. حالا نوبت توئه انتخاب کنی: نجات، یا حقیقت.»

ویرایش شده توسط nadia1

پارت ششم_خونِ پشتِ پرونده 

هتل، ساکت بود. سکوتی از آن دست که آدم را دیوانه می‌کند. انگار صدایی زیر پرده‌ی شب پنهان شده و نفس می‌کشد.

او روی تخت نشسته بود، زانو بغل گرفته، و هنوز تصویر داریوش در آن ویدیو ذهنش را ول نمی‌کرد.

 

مهران چند خیابان دورتر، توی یک کافی‌نت ناشناس نشسته بود و بی‌وقفه تایپ می‌کرد.

پیامی برایش فرستاد:

"تا صبح وقت داری دفتر پدرتو بررسی کنی. دنبال کلمه‌ای بگرد به اسم: نیارشهر."

 

 

دفتر پدر حالا مثل تکه‌ای از استخوان یک جنازه‌ی زنده شده بود.

چندین بار تمام صفحات را ورق زد تا بالاخره وسط یکی از صفحات، کنار معادلات نامفهوم، نوشتۀ کوچکی دید:

"نیارشهر - سال ۸۹ - مهندس داریوش فیضی - آزمایشگاه سطح سه"

 

قلبش فرو ریخت.

داریوش… سال‌ها پیش، کنار پدرش؟

 

یعنی همه چیز از قبل طراحی شده بود؟

 

 

صدای زنگ اتاق.

دستش ناخودآگاه به سمت کشوی کنار تخت رفت، جایی که مهران برایش یک چاقوی تاشو گذاشته بود.

 

در را آرام باز کرد.

 

یک زن. با پالتوی مشکی، عینک دودی، و لحن خشک.

— «خانم ملکی؟ ما باید صحبت کنیم. درباره پدرتون... و درباره مهران مهدوی.»

 

 

توی لابی هتل، زن بالاخره عینکش را برداشت. نگاهش آشنا بود. خیلی آشنا.

 

— «من افسانه شریفی‌ام. همکار پدرت تو پروژه‌ی نیارشهر. قبل از اینکه کشته بشه.»

 

او فقط نگاه کرد.

 

— «پدرت شما رو از خیلی چیزها دور نگه داشت. ولی حالا وقتشه بدونی چرا پروژه‌ی C-7 اونقدر مهمه که براش آدم می‌کُشن.»

 

او زمزمه کرد:

— «پروژه‌ی مرگ، درسته؟»

 

زن سر تکان داد.

— «دقیق‌تر بگیم: پروژه‌ی بی‌مرگی.»

 

 

در همان لحظه، مهران پیام داد:

"فرار کن. همین حالا. اون زن با داریوش کار می‌کنه."

 

او به افسانه نگاه کرد. زن لبخند زد و گفت:

— «نگران نباش، ما فقط حقیقت رو می‌خوایم. فقط اون چیزی که پدرت پنهان کرده بود. فقط اون رمز لعنتی...»

 

دستش داخل کیف رفت. او قبل از اینکه فکر کند، از جا پرید و زن را عقب زد. کیف روی زمین افتاد. چیزی مثل شوکر، لای کیف پنهان بود.

 

صدای شلیک از راه‌پله آمد. او دوید. قلبش توی دهانش می‌کوبید.

مهران آن پایین منتظر بود. بی‌هوا بازویش را گرفت و گفت:

— «گفتم بهت اعتماد نکن. اینا فقط ظاهر مهربون دارن.»

 

 

چند دقیقه بعد، داخل ماشین، مهران گفت:

— «اون پروژه درباره‌ی کنترل حافظه‌ست. باهاش می‌تونن یه آدمو، یه ملت رو از اول برنامه‌ریزی کنن.»

 

او خشکش زد.

— «و پدرم…؟»

 

مهران به جاده‌ی تاریک زل زد و گفت:

— «پدرت اولین کسی بود که فهمید چقدر می‌تونن ازش سوءاستفاده کنن. واسه همین کشته شد.»

 

 

و حالا... او، تنها وارثِ آن دانش. تنها کلید باقیمانده از مردی که سال‌ها تلاش کرد جلوی تاریکی را بگیرد.

 

اما همه به‌دنبالش بودند. داریوش، افسانه، حتی شاید مهران.

 

 

و این سؤال در ذهنش فریاد می‌زد:

«به کی می‌تونم اعتماد کنم... وقتی همه نقاب دارن؟»

 

 

پارت هفتم – پرونده‌ی نیارشهر

 

تهران. خیابان فراموش‌شده‌ای حوالی غرب شهر.

آفتاب ظهر، دل سنگ هم آب می‌کرد، اما ساختمون روبه‌رو مثل تکه‌ای یخ وسط بیابون بود.

 

تابلو روی در زنگ‌زده بود:

پژوهشکده‌ی نیارشهر – تعطیل از سال ۹۰

 

او و مهران هر دو ماسک زده بودند، نه فقط برای گرد و غبار… برای ناشناس موندن. چون اگه داریوش یا تیمش بو ببرن، خیلی زود پایان بازی رو می‌نویسن.

 

مهران گفت:

— «پدرت اینجا کار می‌کرد. چیزی که دنبالشیم، تو یکی از آزمایشگاه‌های سطح پایین دفنه. ولی بعد از مرگش، همه‌ی درایوها تخلیه شده. بجز یکی...»

 

نگار نفس‌گیر گفت:

— «و اون یکی... تو می‌دونی کجاست؟»

 

— «نه. ولی کسی هست که می‌دونه.»

 

 

ساختمون بوی کپک و خاک می‌داد. پله‌ها جیغ می‌زدن.

دوربین‌هایی که از کار افتاده بودن، هنوز مثل چشم کور، حضورشونو حس می‌کردی.

 

طبقه‌ی سوم، درب فلزی کوچکی بود با عددی رویش:

B-4

 

مهران گفت:

— «تو آخرین روزی که پدرت اومد اینجا، تو همین اتاق وارد شده. و بعدش دیگه هیچ‌وقت از در اصلی بیرون نرفت.»

 

نگار عقب کشید.

— «منظورت چیه؟»

 

— «یعنی شاید همینجا… کشته شده.»

 

سکوت، مثل دیواری بین‌شون نشست.

 

 

داخل اتاق، همه‌چیز خاک گرفته بود. ولی روی دیوار، یک صفحه‌ی فلزی سالم باقی مونده بود.

روی اون، با خطی لرزان و قدیمی نوشته شده بود:

"یادته آخرین بار که ترسیدی، چه تصمیمی گرفتی؟"

 

نگار زمزمه کرد:

— «پدرم همیشه می‌گفت آدمی که از ترس می‌گذره، تازه به واقعیت می‌رسه…»

 

دستش ناخودآگاه به دیوار خورد. صدا داد. پوک بود.

 

مهران سریع ابزار درآورد.

دیواری کاذب، با یک محفظه‌ی پنهان.

داخلش، چیزی شبیه فلش فلزی، درپوش‌دار، با لوگویی که تا حالا ندیده بود.

 

— «پیداش کردیم. آخرین رمز نیارشهر.»

 

 

اما وقتی برگشتن تا از ساختمان بیرون برن...

صدای بسته‌شدن در اصلی، از طبقه‌ی پایین، مثل مرگ توی گوششون پیچید.

 

مهران گفت:

— «ما تنها نیستیم. باید از خروج اضطراری بریم.»

 

توی راهرو، صدای پاها نزدیک می‌شد.

 

اما چیزی که میخکوبشون کرد، صدای یک مرد بود... صدایی که نگار هرگز فکر نمی‌کرد باز بشنوه:

— «خیلی دیر رسیدین.»

 

او برگشت.

مردی با کت خاکستری، ته‌ریشی جوگندمی، و نگاهی که پر از خاطره بود.

 

— «پدرتو من نکشتم، نگار. ولی می‌دونم کی این کارو کرد.

و اگه بخوای بدونی... باید بهم اعتماد کنی.»

 

 

نگار فقط یک جمله گفت:

— «تو کی هستی؟»

 

و مرد لبخند زد:

— «اسم من… داریوش فیضی نیست.»

 

 

 

پارت هشتم – مردی که داریوش نبود

همه‌چیز انگار یخ زد.

مهران جلو اومد، دستش روی اسلحه‌ی کمری پنهان در کاپشنش.

اما نگار، یک قدم عقب رفت. نه از ترس، از تعلیق ذهنش.

 

— «داریوش نیستی؟ پس کی هستی؟!»

 

مرد با خونسردی گفت:

— «من اسمم کیان افشاره.

از مؤسس‌های اولیه‌ی پروژه‌ی نیارشهر.

زمانی که پدرت هنوز به کل ماجرا شک نداشت.»

 

نگار با صدایی لرزان گفت:

— «پس چرا خودتو جای اون زدی؟ چرا گذاشتی ما فکر کنیم داریوش مسئول همه‌چی بوده؟»

 

کیان:

— «چون اگه بدونین واقعاً کی پشت این ماجراست، تا صبح زنده نمی‌مونین.»

 

 

مهران اخم کرد:

— «و چرا باید حرف تو رو باور کنیم؟»

 

کیان نفس عمیقی کشید.

از جیب داخل کت، کارتی درآورد. شناسایی با لوگوی وزارت اطلاعات.

اما مهران خندید:

— «شناسنامه جعلی ساختن توی این بازی کار یک دقیقه‌ست.»

 

کیان:

— «درسته. ولی پدرت اینو فقط به یه نفر می‌سپرد. به کسی که خودش نجاتش داد.»

 

و کارت رو به سمت نگار گرفت.

 

اسم امضاشده روی کارت: "دکتر فرید ملکی"

 

 

نگار یخش شکست.

این یعنی پدرش به این مرد اعتماد کرده بود. یا شاید مجبور شده بود...

 

کیان آروم گفت:

— «پدرت رو من نکشتم. ولی توی روزهای آخر، فقط با من در تماس بود.

اون فهمید پروژه‌ی نیارشهر از کنترل خارج شده.

کسی از درون شرکت، اطلاعاتو می‌فروخت. به یه باند فراملیتی.»

 

— «کسی مثل… مهران؟»

 

مهران بهش نگاه کرد، زخمی، اما ساکت.

 

کیان ادامه داد:

— «نه. کسی نزدیک‌تر.

اسم رمز اون فرد... توی همین فلشه.

ولی بازش نکن. هنوز نه.»

 

 

صدای آژیر از بیرون اومد. پلیس؟ یا چیزی بدتر؟

 

کیان نگاهشونو دنبال کرد.

— «اونا میان. چون اون فلش فرستنده داره.

تو باید انتخاب کنی نگار. یا فرار کنی و فراموش کنی.

یا تا تهش بری و بفهمی... کی باعث شد پدرت کشته بشه.»

 

 

نگار به فلش نگاه کرد. دستش لرزید.

مهران گفت:

— «ما باهم شروع کردیم. تمومشم باهم می‌ریم.»

 

ولی برای اولین‌بار، نگار مطمئن نبود "ما" هنوز وجود داره یا نه.

 

 

کیان گفت:

— «من یه لوکیشن می‌فرستم. اونجا امنه، فقط ۲۴ ساعت وقت داری بیای.

اگه نیای، حقیقت هم با من دفن می‌شه.»

 

 

چند دقیقه بعد، پشت یک ون قدیمی، نگار و مهران نشسته بودن.

فلش وسط داشبورد، مثل یک بمب ساکت، بین‌شون جا خوش کرده بود.

 

نگار آه کشید و گفت:

— «بدترین قسمت ماجرا چیه؟»

 

مهران:

— «اینکه ممکنه اسم قاتل پدرت... تو لیست مخاطبین خودت باشه.»

 

و حالا:

شک در مهران

ترس از کیان

و فایلی که می‌تونه درِ جهنم رو باز کنه.

 

پارت نهم – فایل ممنوعه

در تاریکی کمرنگ ون، تنها نور لپ‌تاپ بود که تو صورتشون می‌تابید.

مهران انگشت روی تاچ‌پد برد و گفت:

— «آماده‌ای؟»

 

نگار فقط سر تکون داد.

 

رمز عبور رو خودش وارد کرد:

R-GATE_16

 

لحظه‌ای سکوت. یک پنجره‌ی سیاه باز شد. فایل ویدیویی نبود. صدها سند. عکس. مکالمه‌ی ضبط‌شده. قراردادهای بین‌المللی.

 

و یه پوشه:

"MILKY-01"

 

 

مهران روی پوشه کلیک کرد.

داخلش فقط یک فایل صوتی بود. به اسم:

"آخرین تماس – دکتر ملکی"

 

دکمه‌ی پِلِی رو زد.

 

صدای پدرش، دکتر ملکی، از بلندگو پخش شد:

— «کیان… دیگه وقت ندارم. دارن میان. من لو رفتم. یه نفر از داخل شرکت، اطلاعات ما رو بهشون داده… خودت می‌دونی کیو می‌گم…»

 

مکث.

 

— «ولی باور نمی‌کردم که اون… آوا یوسفی باشه.»

 

 

نگار با دهانی نیمه‌باز به مهران نگاه کرد.

چیزی نگفت. فقط صدا رو ادامه داد.

 

پدرش با صدای هراسان گفت:

— «آوا خیلی وقته با گروه خارجی در ارتباطه. تحت پوشش پروژه‌های تحقیقاتی… الان داره دیتاهای بخش امنیتی رو می‌فروشه. نذار این به دست مهران یا نگار برسه… اونا هنوز نمی‌دونن کی تو دل کیه…»

 

صدا قطع شد.

 

 

نگار نفهمید چقدر طول کشید تا نفس بکشه.

مهران گفت:

— «نه… این امکان نداره. آوا؟ اون که… اون دوست صمیمیت بود!»

 

— «و تو فکر می‌کنی صمیمیت، مصونیت میاره؟»

 

مهران سکوت کرد.

 

 

دستش رفت سمت گوشی.

روی واتساپ پیامی از آوا اومده بود:

«نگار کجایی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ نگرانت شدم…»

 

پیام بعدی:

«داریوش کجاست؟ فلش پیشته؟»

 

نگار نفسش برید.

چطور اینقدر زود فهمیده بود؟

 

مهران زمزمه کرد:

— «یعنی از اول همه‌ی لو رفتن‌ها… مکان فرودگاه… عکس ساختمون استانبول… اینا کار آوا بوده؟»

 

 

نگار با خشم گفت:

— «ما باید برگردیم. الان.

قبل از اینکه اون هر چی تو فلشه رو بفروشه… یا بدتر، مارو بفروشه.»

 

مهران اما ساکت بود.

 

نگار با شک نگاهش کرد.

— «تو چرا هیچی نمی‌گی؟ نکنه… تو از قبل می‌دونستی؟»

 

مهران سرش رو بلند کرد.

چشماش یه چیزی بین خستگی، ترس و اعتراف داشتن.

 

— «من… یه اشتباهی کردم نگار.

یه بار. خیلی قبل‌تر از اینکه بفهمم تو هم وارد این بازی شدی.

ولی اون اشتباه هنوز داره دنبالم می‌کنه…»

 

نگار با صدایی لرزان پرسید:

— «چه اشتباهی؟»

 

 

قبل از اینکه مهران جواب بده، درِ ون با لگد باز شد.

 

نور چراغ‌قوه‌ مستقیم تو چشماشون زد.

 

و صدایی زنونه:

— «فلش رو بده. یا برای همیشه با حقیقت خداحافظی کن.»

 

آوا.

 

ولی دیگه اون آوای مهربون نبود.

این زن، خونسرد بود. دقیق. و آماده‌ی شلیک.

 

 

 

پارت دهم— افشا

 

هوای داخل ون سنگین بود. صدای نفس‌های بریده‌ی نگار و مهران با خش‌خش آرام فایل صوتی در هم آمیخته بود. پدرش… با آن صدای خسته و شکسته‌اش گفته بود:

ــ «آوا… با اون‌هاست…»

 

و حالا، آوا درست روبه‌روشون ایستاده بود.

نگاهش خالی از هر حسی، انگار نه انگار که تا چند هفته پیش باهم قهقهه می‌زدند و خاطره می‌ساختند.

 

ــ «فلش رو بده، نگار.»

صدایش آرام بود، ولی پر از قدرت.

 

مهران دستش را به‌سمت فلش برد، اما نه برای دادن. با حرکت ناگهانی، آن را از روی میز برداشت و فشرد در مشت.

ــ «نمی‌ذاریم بازیشون بدی، آوا. تموم شد.»

آوا با نگاهی تنگ و سنگین بهشون خیره شد.

 

 

ــ «تو هیچی نمی‌دونی، مهران. هیچ‌کدومتون نمی‌دونید.»

 

لبخندی زد، سرد، برنده.

ــ «فلش رو اگه الان بهم ندی... قول نمی‌دم اتفاقی نیفته که بعداً پشیمون بشی.»

 

سکوت شد. فقط صدای باد ملایم بیرون شنیده می‌شد.

 

تا اینکه—

تق‌تق تق.

 

صدای قدم.

نه، دوتا. یکی تند، یکی سنگین‌تر.

 

آوا به‌سرعت برگشت. دستی رفت روی کمربند مخفیش.

ــ «لعنتی... کیه؟»

 

در ون باز شد. چراغ‌قوه‌ای از بیرون تابید داخل. نگار به‌سختی پلک زد تا بتونه چهره رو ببینه.

 

ــ «نگار؟ مهران؟ شما اینجایین؟»

 

ارشیا.

با همون چهره‌ی آشفته. با ژاکت نیمه‌باز و چشمانی پر از نگرانی.

 

آوا بی‌درنگ سلاح کوچکش را پنهان کرد و قدمی عقب رفت.

 

ارشیا مکث کرد. نگاهی به لپ‌تاپ انداخت، بعد به مهران:

ــ «چی شده اینجا؟ چرا گوشی‌هاتون خاموش بود؟ فلش رو پیدا کردین؟»

 

نگار چیزی نگفت. هنوز صحنهٔ شنیدن اسم آوا از زبان پدرش توی سرش می‌چرخید.

 

آوا لبخند زورکی زد:

ــ «داشتم کمکشون می‌کردم. گم شده بودن…»

 

نگار پوزخندی زد.

ــ «تو که همیشه پیدامون می‌کنی، آره؟»

 

آوا چشم‌در‌چشم نگار شد. بین‌شون چیزی رد‌و‌بدل شد که هیچ‌کس جز خودشون نفهمید.

 

ارشیا نگاهی متعجب به هر دو انداخت.

ــ «خب… اگه کاری ندارین، من ماشینو آوردم. برگردیم.»

 

آوا نفس عمیقی کشید و بدون کلمه‌ای از ون بیرون رفت. درو محکم کوبید.

 

مهران هنوز همون‌طور نشسته بود، فلش توی دستش. نگاهش به درِ بسته‌ی ون.

 

نگار با صدای آرام گفت:

ــ «اون اشتباهت رو… حالا وقتشه بگی، مهران. قبل از اینکه دیر شه.»

 

مهران سرش رو پایین انداخت. سکوتی کوتاه.

بعد، درحالی که نگاهش توی چشم نگار قفل بود، گفت:

 

ــ «دو سال پیش… قبل از اینکه وارد بخش امنیتی بشی… من یه قرارداد رو امضا کردم. نمی‌دونستم با کی. فقط می‌دونستم که پروژه‌ایه که بهم گفتن از طرف مدیرای بالا اومده… بعد فهمیدم… اون‌ها دنبال کدهایی بودن که پدرت نوشته… همون رمزهایی که هیچ‌کس تا امروز نتونسته بخونه…»

 

نگار لب زد:

ــ «تو… رمزها رو فروختی؟»

 

مهران چشم بست.

ــ «من فقط فکر کردم یه پروژه‌ست… تا وقتی که پدرت ناپدید شد… و یه نفر اومد سراغم، گفت یا ساکت می‌مونی… یا اون چیزایی که دوست داری رو از دست می‌دی…»

 

نگار به سختی نفس می‌کشید.

ــ «تو باعث شدی بابام ناپدید شه؟»

 

در باز شد. ارشیا برگشته بود.

ــ «حرکت کنیم؟ فکر کنم اینجا دیگه امن نیست.»

 

نگار هنوز از جاش بلند نشده بود.

چیزی توی دلش فرو ریخت. نه فقط به‌خاطر آوا... بلکه حالا، به‌خاطر مهران.

 

ویرایش شده توسط nadia1

پارت یازده — زخم‌های خاموش

 

داخل ماشین، سکوتی تلخ پخش بود. حتی صدای موتور هم انگار جرات نداشت چیزی بگه.

 

ارشیا پشت فرمون نشسته بود، با اینکه ساکت بود،نگاهش روی آینه‌ی وسط قفل شده بود.زیرچشمی هر دو رو می‌پایید. 

نگار صندلی عقب، با نگاهی که از پنجره عبور کرده بود و رسیده بود به دورترین خیابون‌های ذهنش.

مهران اما... با صورتی گرفته و ذهنی که مدام گذشته رو مرور می‌کرد، به بیرون زل زده بود. 

 

هیچ‌کس حرف نمی‌زد، تا اینکه نگار نفس عمیقی کشید.

ــ «اگه از اول می‌دونستی اونا دنبال اطلاعات پدرم بودن، چرا سکوت کردی؟»

 

مهران نگاهی به نگار کرد.

ــ «چون ترسیدم. چون اون روز، یه بسته‌ی مهر و موم‌شده به دستم رسید با اسم خودم. توش عکس بود. از تو... از خونه‌تون... حتی مدرسه‌ای که خواهرت می‌رفت...»

 

ارشیا چرخوندن فرمون رو بهونه کرد تا نگاهش رو بدزده، ولی گوش هاش تیز شده بود.

 

نگار پوزخند زد.

ــ «و تو تسلیم شدی؟»

 

مهران بی‌صدا گفت:

ــ «نه... معامله کردم. اطلاعات کامل ندادم. فقط بخش‌های بی‌ربط. حتی یه سری دیتا رو رمز کردم... بعد همشونو گذاشتم تو فلش... همونی که حالا دست توئه.»

 

چشم‌های نگار تنگ شد.

ــ «یعنی فلشی که آوا دنبالش بود، همونیه که رمزها توشه؟»

 

مهران سرتکون داد.

ــ «نه کامل. اون فلش، فقط تکه‌ای از پازل بود. تکه‌ای که می‌تونستم دست‌کاریش کنم. ولی اصل ماجرا... تو دفتر پدرت بود. اونم رمزگذاری شده، و فقط با صدای خودش باز می‌شه.»

 

ارشیا یک‌دفعه گفت:

ــ «و اون صدا... توی فایل "آخرین تماس" هست، درسته؟»

 

مهران نگاهش کرد.

ــ «تو از کجا...؟»

 

ارشیا شونه بالا انداخت.

ــ «گفتم که نگران‌تون بودم. باید مطمئن می‌شدم سالمین.»

 

نگار آروم اما پر از خشم گفت:

ــ «کسی که زیاد نگران باشه، بیشتر از حد لازم اطلاعات داره…»

 

مهران یه لحظه مکث کرد، اما بعد بی‌هوا گفت:

ــ «نگار، ما باید بریم سراغ بخش دوم فلش. اونی که رمزها توشه. اون پازل رو باید کامل کنیم، قبل از اینکه آوا یا هرکس دیگه‌ای دستش برسه.»

 

ارشیا پرسید:

ــ «کجا؟ اصلاً اون فلش دوم کجاست؟»

 

مهران با لحنی مبهم گفت:

ــ «نمی‌دونم... ولی یه نفر هست که می‌تونه کمک کنه. کسی که یه بار دیگه هم باهاش کار کرده بودیم…»

 

نگار برگشت سمتش:

ــ «داریوش فیضی؟»

 

مهران سری تکون داد.

ــ «آره. ولی پیدا کردنش... کار راحتی نیست. اون از وقتی شرکت فروپاشید، مخفی شده. چون اونم یه راز داره. رازی که احتمالاً باعث شده آوا دنبال نابود کردن همه‌ی حلقه‌های اتصال بشه.»

 

ارشیا انگشت‌هاشو روی زانوش قفل کرد.

ــ «اگه این ماجرا فقط یه بازی قدرت نیست، پس چیه؟»

 

مهران نگاهی به آینه کرد.

ــ «این… یه عملیات چند لایه‌ست. فقط یه پروژه نیست. یه پاک‌سازی هدفمنده. از بالا. با پله‌هایی که اگه درست صعود نکنی، می‌کشنت پایین.»

 

سکوت برگشت.

ولی حالا، ذهن نگار دیگه خالی از شک نبود.

 

اون می‌دونست:

نه آوا قابل اعتماده،

نه مهران بی‌گناه،

و نه ارشیا بی‌خبر…

 

و این بازی، فقط تازه داشت جدی می‌شد.

 

 

ویرایش شده توسط nadia1

پارت دوازدهرد خون روی کلمات

 

صدای بارون روی شیشه‌ها می‌کوبید، انگار آسمونم می‌خواست دخالت کنه توی سرنوشتشون.

 

ارشیا فرمونو با دقت می‌چرخوند، چشمش به جاده، ولی ذهنش هزار جا پرسه می‌زد.

مهران کنار دستش، ساکت، با انگشت‌هایی که روی زانوهاش بی‌وقفه ضرب گرفته بودن.

 

صندلی عقب، نگار بود... و فلش.

نه دیگه مثل یه قطعه‌ی ساده‌ی اطلاعات. بلکه شبیه یک تکه استخوان... از یه جنازه‌ی دفن‌نشده.

 

ارشیا با صدایی پایین گفت:

ــ «راستی... یه چیزی باید بگم.»

 

نگار نگاهش کرد.

مهران اخم کرد:

ــ «الان وقتش نیست، ارشیا.»

 

ــ «اتفاقاً هست.»

 

لحظه‌ای سکوت شد. فقط صدای برف‌پاک‌کن و بارون.

 

ارشیا ادامه داد:

ــ «وقتی فلش تو شرکت گم شد، کسی که آخرین‌بار اون رو لاگ کرده بود… من بودم. ولی... من نگرفتمش.»

 

نگار لب زد:

ــ «چی؟»

 

ارشیا نگاهش توی آینه افتاد به نگار.

ــ «اون شب، فایل‌هایی باز بودن... فایل‌هایی که من تا حالا ندیده بودم. حتی رمزگذاریشون عجیب بود. شبیه به دست‌خط کدنویسی پدرت.»

 

مهران برگشت طرفش:

ــ «تو گفتی هیچی ازش نمی‌دونی!»

 

ارشیا سرد گفت:

ــ «چون مطمئن نبودم. فقط وقتی آوا نزدیک شد... فهمیدم بوی خون می‌ده این بازی.»

 

نگار لبش لرزید.

ــ «تو هم دروغ گفتی؟»

 

ارشیا تکیه داد به صندلی.

ــ «نه. فقط نگفتم. چون بعضی چیزا گفتنی نیست... تا وقتی که وقتش برسه.»

 

مهران پوزخند زد.

ــ «آره… تو هم مثل من. از اونام که همه‌چیزو نصفه می‌گن. نصفه می‌میرن.»

 

ارشیا محکم گفت:

ــ «فرق من با تو اینه که من از اول دنبالش نبودم. ولی حالا که تو کشیدیم وسطش... باید تا تهش برم.»

 

بارون شدیدتر شد. انگار داشت هشدار می‌داد.

 

نگار با صدایی لرزان گفت:

ــ «پس هیچ‌کدوم‌مون بی‌گناه نیستیم.»

 

و در اون لحظه، جاده‌ای که پیشِ‌روشون بود... نه فقط به شهر دیگه‌ای ختم می‌شد.

بلکه به یه حقیقت تاریک‌تر.

 

جایی که "داریوش فیضی" شاید نه تنها کلید معما باشه، بلکه خودش، قفل بعدی باشه...

 

پارت سیزدهم — صدایی از گذشته

 

صدای GPS توی ماشین شکست:

 

ــ «به مقصد مورد نظر نزدیک شدید.»

 

ارشیا فرمون رو چرخوند و ماشین رو کنار یه ساختمون نیمه‌خراب پارک کرد؛ ساختمونی که شبیه پناهگاه قدیمیه، اما مهران با دیدنش بی‌اختیار زمزمه کرد: ــ «هنوزم اینجاست...»

 

نگار با تعجب گفت: ــ «اینجا کجاست؟»

 

مهران:

ــ «دفتر قبلی داریوش. قبل از اینکه ناپدید شه. ما اینجا جلسات غیررسمی داشتیم… وقتی هنوز فکر می‌کردیم داریم برای آینده‌ی بهتر کار می‌کنیم.»

 

در رو باز کردن. صدای باد سردی که از شیشه‌های شکسته می‌پیچید، پوست رو می‌سوزوند.

 

نگار، مهران و ارشیا وارد شدن. بوی خاک، کاغذ کهنه، و سیم‌سوخته، همه‌جا پیچیده بود.

مهران با تردید جلو رفت. رفت سمت یه کتابخونه که فرو ریخته بود، و با دست چندتا پرونده‌ی خاک‌خورده رو کنار زد.

 

ناگهان، انگشتش خورد به یه پوشه‌ی مشکی... بدون برچسب.

 

ــ «پیداش کردم... این پوشه، قدیما فقط دست داریوش بود. کسی نمی‌تونست لمسش کنه.»

 

نگار نزدیک شد. ارشیا گفت:

ــ «بازش نکن. ممکنه تله باشه.»

 

مهران:

ــ «دیره برای ترسیدن.»

 

پوشه رو باز کرد...

 

داخلش فقط یه چیز بود:

یه نوار کاست. و یه تکه کاغذ.

 

ارشیا خم شد و کاغذ رو خوند. صدای نفسش قطع شد.

 

نگار با نگرانی پرسید:

ــ «چی نوشته؟»

 

ارشیا آرام خوند:

 

> "اگه اینو پیدا کردی، یعنی من دیگه نیستم. آوا از اول یکی از ما بود. ولی یه جایی، خط رو رد کرد... منم."

"این نوار... صدای واقعیه. نه فقط از پدرت، بلکه از من، و اونایی که بالا نشستن. مراقب باش. چون شنیدن این صدا، مسیر برگشتی نداره..."

– داریوش

 

 

 

سکوت همه‌جا رو گرفت.

 

نگار زمزمه کرد: ــ «صدا…؟ همون صدایی که قفل‌ها رو باز می‌کنه؟»

 

مهران سر تکون داد.

 

ارشیا گفت: ــ «پس همه‌چی داره می‌رسه به اون فایل لعنتی… به اون صدا.»

 

نگار نفسش رو حبس کرد، چشم به نوار دوخت. و همه‌ش فکر می‌کرد...

 

«اگه آوا از اول باهاشون بود... پس چرا حالا برامون نقش دشمن رو بازی می‌کنه؟

و داریوش...

راست می‌گه، یا فقط داره یه بازی دیگه راه می‌ندازه؟»

 

نوار توی دستش بود.

سنگین.

مثل حقیقت.

 

 

پارت چهاردهم — تله‌ی خاموش

 

نوار توی ضبط قدیمی جا گرفت. صدای فش‌فش لحظه‌ای، و بعد یه صدای مردونه کهنه و خسته پخش شد:

 

ــ «این فایل فقط برای گوش‌هایی‌یه که از مرز برگشتن عبور کردن… اگه هنوز امید داری، همین حالا قطعش کن.»

 

نگار نفسش رو حبس کرد. دستاش روی پاهاش مشت شده بودن.

 

صدای داریوش بود.

 

ــ «آوا... از همون اول، با ما نبود. اون فقط دنبال یه چیز بود. چیزی که پدرت پنهانش کرد. پروژه‌ی ‘نبض’.»

 

مهران زمزمه کرد:

ــ «نبض…؟»

 

صدا ادامه داد:

 

ــ «کسی که بتونه کدهای نبض رو کامل بخونه، به اطلاعاتی دست پیدا می‌کنه که نه فقط یه کشور، بلکه کل سیستم امنیتی منطقه رو از هم می‌پاشه. و آوا… از اون روزی که فایل‌ها رو کش رفت، یه خائن شد. ولی تنها نبود.»

 

اینجا بود که...

 

 صدای مهیبی از پشت دیوار اومد.

 

ارشیا سریع از جا پرید.

ــ «پناه بگیرین!»

 

شیشه‌ی پنجره با صدای انفجار ترکید. مهران نوار رو کشید از ضبط بیرون، انداخت توی جیبش.

دود، گرد و خاک، و صدای فریاد کسی که داشت نزدیک می‌شد...

 

ــ «نزارید فرار کنن!»

 

صدای مردونه. چند نفر بودن. سنگین‌پوش. چهره‌هاشون زیر نقاب مخفی شده بود.

نگار از گوشه دید که یکی از اون‌ها چیزی شبیه سلاح صوتی دستشه.

 

ارشیا با بدنش از نگار محافظت کرد و فریاد زد:

ــ «راه پشت ساختمون! برو! بدو!»

 

مهران دستی کشید روی دیوار، یه درِ مخفی باز کرد — شبیه به چیزی که فقط افرادی مثل داریوش از وجودش خبر داشتن.

 

همه از اون در فرعی رد شدن. تاریکی راهروها و صدای قدم‌های دشمن، وحشت رو بیشتر می‌کرد.

 

نگار نفس‌نفس‌زنان گفت: ــ «اونا کی‌ان؟ از کجا فهمیدن اینجاییم؟»

 

مهران:

ــ «یا یه شنود داشتیم... یا آوا دوباره بازی‌مون داد.»

 

ارشیا فک قفل کرد. نگاهش سخت شد.

 

ــ «یا… کسی توی همین ماشین ما جاسوس بود.»

 

همه ایستادن. نگار برگشت سمتش: ــ «چی گفتی؟»

 

ارشیا آروم گفت: ــ «دارم می‌گم… شاید از اول، یه نفری بین خودمون بود که فقط وانمود می‌کرد داره کمک می‌کنه.»

 

نگاه‌ها بینشون چرخید.

 

مهران؟

ارشیا؟

نگار؟

 

یا کس دیگه‌ای؟

 

و حالا، نوار هنوز پخش نشده کامل…

و دشمن، خیلی نزدیک‌تر از چیزیه که فکر می‌کردن.

 

پارت پانزدهم — صدای گمشده

 

راهرو تنگ بود، سقف کوتاه، دیوارها خیس از رطوبت. صدای قدم‌های دشمن‌ها پشت سرشون پیچیده بود، اما نوار هنوز توی دست مهران بود — ناتمام.

 

مهران پچ‌پچ کرد:

ــ «باید بدونیم چی توشه. اگه تموم نشه، نصف حقیقت رو نمی‌فهمیم.»

 

ارشیا نفس‌نفس‌زنان جلو دوید، دستی به دیوار کشید و یه در آهنی کشویی رو باز کرد. همون لحظه صدای ضبط از جیب مهران دوباره پخش شد — صدا خود به خود ادامه پیدا کرده بود:

 

ــ «اگه این نوار به مرحله‌ی آخر رسید… یعنی کسی هنوز دنبال نبضه. و اگه دنبالشی… بدون که صدای من، فقط یه تله‌ست.»

 

هر سه ایستادن.

 

ــ «چـی؟» نگار آهسته گفت، صدایش لرزید.

 

صدا ادامه داد: ــ «پروژه نبض، وجود نداره. رمزها، همه جعلی‌ان. کاری که من و پدرت کردیم، یه نقشه‌ی گمراه‌کننده بود. یه طعمه… برای اینکه بفهمیم کی‌ها پشت پرده‌ن. و حالا… حالا که تو اینو می‌شنوی، یعنی یکی از هم‌تیمی‌هات یا قراره تو رو بفروشه… یا همین حالا فروخته.»

 

ارشیا سریع برگشت سمت مهران. مهران گفت:

ــ «قسم می‌خورم… من نمی‌دونستم!»

 

نگار بینشون ایستاد. نوار هنوز داشت پخش می‌شد:

 

ــ «اما یه چیز واقعی بود. یه فایل. یه بخش کوچیک از یه حقیقت بزرگ‌تر. پدرت رمزگذاری‌ش کرده و فقط یه جا گذاشتش. جایی که فقط نگار بتونه پیداش کنه...»

 

پخش نوار متوقف شد.

 

همه ساکت موندن.

 

ارشیا:

ــ «یعنی چی فقط نگار؟»

 

مهران با نگاهی خشک گفت:

ــ «یعنی اون فایل هنوز دست‌نخورده‌ست. و فقط نگار می‌تونه رمز بازش رو کامل کنه… شاید با صداش… شاید با چیزی توی حافظه‌اش…»

 

همین موقع...

 

 صدای تیر از راهرو عقب‌تر شنیده شد. یکی از تیرها به درِ فلزی خورد.

ارشیا داد زد:

ــ «باید دو بخش بشیم! یکی دشمنو منحرف کنه، یکی بره دنبال اون فایل واقعی!»

 

مهران گفت:

ــ «نه! اگه از هم جدا شیم، ممکنه دیگه هیچ‌وقت همو نبینیم.»

 

نگار اما فقط یه جمله گفت، با صدایی آروم و محکم:

 

ــ «من می‌رم دنبالش. شما دنبالشون رو منحرف کنین.»

 

ارشیا جلو رفت، خواست مخالفت کنه، اما نگاه نگار... مصمم بود. مثل کسی که تازه فهمیده همه‌ی زندگیش، یه نقشه‌ی بی‌صدا برا نابود کردنشه.

 

مهران دستی روی شونه‌اش گذاشت:

ــ «فقط یه قول بده… اگه پیداش کردی، به هیچ‌کس اعتماد نکن. حتی ما.»

 

نگار پلک زد.

بعد، بی‌هیچ حرفی، از دریچه‌ی کنار تونل وارد تاریکی شد.

 

ارشیا و مهران موندن. صدای دشمن نزدیک‌تر می‌شد.

 

و حالا... نگار تنها بود.

با یه فایل گمشده، یه حقیقت ناشناخته...

و یه احتمال تلخ:

اینکه کل این مدت، بازیچه‌ی ذهن پدرش، خیانت آوا…

و شاید، حتی یکی از همین دو نفر بوده.

 

 

پارت شانزدهم — سه‌نقطه‌ی کور

 

 نگار

 

نفس‌نفس‌زنان خودش رو از دریچه بیرون کشید. تاریکی مطلق، فقط صدای چکه‌ی آب و نفس خودش. نور گوشی رو روشن کرد.

 

یه کاغذ مچاله زیر خاکی خاکستری‌رنگ. با خط پدرش:

 

> "اگر به اینجا رسیدی... یعنی رمز هنوز دست‌نخوره. فقط با چیزی باز می‌شه که هیچ ماشین یا هوش مصنوعی نمی‌تونه تقلیدش کنه: یادته اون روز تولد چی بهم گفتی؟"

 

 

 

نگار چشم‌هاش لرزید. برگشت عقب، نه دشمنی بود نه صدا. فقط خودش و این سوال که:

چه جمله‌ای می‌تونه رمز دنیایی باشه که همه براش می‌میرن؟

 

.

 

 ارشیا

 

گلوله‌ها رد شدن از کنار گوشش. پشت ستون سنگی سنگر گرفت.

مهران دو متر اون‌ورتر، خشاب رو عوض می‌کرد.

ارشیا توی دلش گفت:

اگه نگار موفق شه… بازی عوض می‌شه. ولی اگه بفهمه من قبلاً با آوا حرف زدم... تمومه.

 

ناخودآگاه دست برد توی جیب پشتی شلوارش. فلش کوچیکی اونجا بود. فلشی که آوا بهش داده بود، قبل از اینکه فرار کنه.

 

> «نگهش دار. یه روز که همه برگشتن سمت حقیقت، بازش کن. ولی حواست باشه… اون روز شاید خودت بزرگ‌ترین دشمنشون باشی.»

 

 

 

ارشیا توی آینهٔ شکسته نگاه کرد.

تا کِی می‌تونی رازو نگه داری، احمق؟

 

.

 

 مهران

 

صدای درگیری کم شد. ارشیا رفته بود جلوتر، ولی مهران عقب موند. نگاهش رفت سمت حلقه‌ای که از گردنش آویزون بود. داخلش یه چیپ بسیار کوچیک… همون چیزی که اون قرارداد قدیمی روش بسته شده بود.

 

اونا هنوز نمی‌دونن من چرا فلش رو ناقص دادم... یا چرا هر دو طرف رو بازی دادم…

 

چشم‌هاش رفت سمت صداهای دورتر.

ولی این بازی، فقط یه پایان داره: یا همه می‌سوزن، یا فقط من…

 

.

 

در همون لحظه، نگار یه صدا شنید. صدای ضبط شدهٔ پدرش:

 

> «این فایل رو فقط کسی باز می‌کنه که هنوز منو می‌فهمه…»

 

 

 

سکوت.

 

صدای نگار – آهسته، لرزان، اما مصمم: ــ «تو هیچ‌وقت تنها نبودی… حتی وقتی سکوت می‌کردی.»

 

سیستم روشن شد. صفحه‌ی سبز رنگ بالا اومد. ـ رمز صوتی تأیید شد. دسترسی فعال شد.

 

چشم‌های نگار گرد شد. صفحه پر از اسامی، مکان‌ها، و زمان‌هایی شد که همه‌چیز از اون‌جا شروع شده بود...

 

و هم‌زمان، یه سیگنال به یه سیستم ناشناس فرستاده شد.

 

تو یه مکان دیگه...

 

آوا، پشت مانیتور، لبخند زد: ــ «بالاخره بازش کردی، دختر کوچولو…»

ویرایش شده توسط nadia1

پارت هفدهم — بازگشتِ شکارچی

 

فضای بارونی پشت مانیتورها، سرد و ساکت بود. قطره‌های بارون روی شیشه سُر می‌خوردن و با نور مانیتورهای سبز انعکاس می‌دادن.

آوا دست به سینه ایستاده بود. چشماش برق می‌زد، اما نه از خوشحالی. از خشم... از شروعِ مرحله‌ی بعد.

 

پشت سرش، مردی با کت بلند نظامی گفت: ــ «دختره دسترسی کامل گرفت. لو رفتیم.»

 

آوا برگشت، خیلی آروم، ولی شمرده: ــ «همینو می‌خواستیم. حالا وقتشه از سایه بیایم بیرون.»

 

مرد:

ــ «با اون دو تا چی کار کنیم؟ مهران و ارشیا؟»

 

آوا لبخند زد، کوتاه اما زهرآلود: ــ «یکی دروغ‌گوئه، یکی خائن. بذار خودشون همدیگه رو حذف کنن.»

 

و با حرکت دستی، تصویر نگار روی مانیتور محو شد. به‌جاش، یه نقشه بالا اومد. نقشه‌ی یه پناهگاه زیرزمینی متروکه...

با نقطه‌ای که تازه روشن شده بود: لوکیشن فعال‌شده‌ی رمز.

 

 نگار

 

تو اتاق نیمه‌مخروبه‌ای ایستاده بود، با دیوارهایی پر از نقشه‌ها، دست‌نوشته‌ها، و عکس‌هایی که حتی تصورش هم وحشتناک بود.

وسط اتاق یه صندوق فلزی بود... با در باز.

و توش یه دیوایس قدیمی، شبیه کارت حافظهٔ مخصوص پروژه‌های نظامی.

 

نگار به آرومی خم شد و برداشتش. روی اون نوشته بود:

Project: SILENT ROOT // دسترسی فقط با اثر DNA

 

صدای خفه‌ای از پشت سر اومد. برگشت.

 

ارشیا بود، با نفس‌نفس و چشم‌هایی که معلوم نبود از ترسه یا هیجان: ــ «فلش رو پیدا کردی؟»

 

نگار:

ــ «نه فقط فلش. این پروژه... یه ریشه‌ی ساکته. چیزی که همه براش دارن بازی می‌کنن. مهران، آوا... حتی تو.»

 

ارشیا نزدیک شد، ولی نگار عقب کشید: ــ «یه سوال دارم. فقط راستشو بگو... آوا کی اولین بار باهات تماس گرفت؟»

 

ارشیا مکث کرد. نفسش برید.

 

ــ «چند ماه قبل از اینکه پدرت ناپدید شه...»

 

نگار آروم گفت: ــ «پس از اول هم اینجا بودی تا منو کنترل کنی.»

 

ارشیا خواست چیزی بگه، اما همون لحظه صدای انفجار خفیفی از بیرون اومد.

شیشه لرزید. چراغا شروع کردن به چشمک‌زدن.

 

مهران با صورت خاکی و زخمی وارد شد: ــ «باید بریم. سریع. اونا فهمیدن لوکیشن فعال شده. آوا فرستاده‌هاشو فرستاده اینجا.»

 

ارشیا خواست واکنش نشون بده، ولی نگار گفت: ــ «نه. دیگه بهم اعتماد نداری، یادته؟»

 

و برگشت سمت مهران، فلش رو داد دستش: ــ «رمز DNA با منه. اما فقط وقتی روشنش می‌کنم که مطمئن باشم ما تنها نیستیم تو این بازی.»

 

مهران:

ــ «یعنی چی؟»

 

نگار، با صدایی نرم اما مصمم گفت: ــ «یعنی... باید پیداش کنیم. پدرم هنوز زنده‌ست. و اون، تنها کسیه که می‌تونه این ریشه رو کامل روشن کنه.»

 

.

 

 در همون لحظه...

 

آوا، توی هلیکوپتر کوچکی که بالای کوه در حال پرواز بود، با بی‌سیم گفت: ــ «شروع کنین مرحلهٔ دوم رو. دیگه وقتشه شکارچی برگرده.»

 

صدای مرد ناشناس پشت بی‌سیم: ــ «تأیید شد. تیم بازگردانی در حال حرکت. مرحلهٔ Silent Root آغاز شد.»

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...