رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: در تملک تاریکی

نام نویسنده: آوا وَلی

ژانر: عاشقانه، تریلر

خلاصه: در جهانی که پیمان‌ها از عشق محکم‌ترند و نام‌ها پیش از احساس بر زبان می‌نشینند،

او زنی‌ست که با لباسی سپید، به استقبال تقدیری سیاه کشانده می‌شود.

در میان بوی خون، سایه‌ی مردی سرد و بی‌احساس بر سرنوشتش سنگینی می‌کند 

مردی که نه عاشقش است، نه دشمن،

اما به حکم قولی قدیمی، صاحب او خواهد شد.

آنچه میانشان جاری‌ست نه محبت است و نه بخشش؛

بلکه سکوت، اجبار، و سایه‌ی سنگین یک نام خانوادگی که بیشتر شبیه زنجیر است.

مقدمه: 

 

ناظر: @Nasim.M

  • مدیریت کل

w7053_Picsart_25-07-21_10-54-25-422.jpg

سلام نویسنده‌ی گرامی! 
به خانه‌ی دوم اهل قلم خوش آمدی؛ جایی که واژه‌هایت شنیده می‌شوند و هر خط از رمانت، پژواکی در دل خوانندگان خواهد داشت.
از انتخاب انجمن ما برای میزبانی اثرت، صمیمانه سپاسگزاریم و حضورت را خوش‌آمد می‌گوییم.
اکنون رمان شما با موفقیت تأیید شد.
از این لحظه می‌توانی پارت‌گذاری رمان را در تاپیک مربوطه آغاز کنی و مطمئن باش که ما در تمام مسیر کنارت خواهیم بود.
به‌زودی مدیر بخش @Nasim.M ناظر همراهت را تگ خواهد کرد تا در ویرایش و نظم‌دهی ساختاری رمان، راهنمای تو باشد.
📌 لطفاً به نکات زیر توجه داشته باش:
برای حفظ نظم بخش رمان‌های درحال تایپ، ضروری‌ست به نکات ویراستاری و راهنمای ناظر توجه کامل داشته باشی.
در صورتی که تعداد پارت‌های منتشر شده از رمانت به ده پارت برسد و هنوز ویرایش نشده باشند، بقیه‌ی پارت‌ها تایید نخواهند شد.
اگر ویرایش‌ها را انجام دادی، می‌توانی از طریق تاپیک مخصوص، درخواست بازگشایی به تالار اصلی رمانت بدی. 
یادمان باشد: تعداد پارت‌های ویرایش‌نشده نباید از ده پارت بیشتر شود.
📚 برای آشنایی با قوانین بخش، نکات نگارشی و درخواست جلد، می‌توانی از پیوندهای زیر استفاده کنی:
قوانین مهم تایپ رمان
آموزش نویسندگی
درخواست طراحی جلد رمان
با آرزوی قلمی روشن، الهاماتی بی‌پایان و دل‌نوشته‌هایی ماندگار 🌿
مدیریت انجمن نودهشتیا

23 ساعت قبل، آوا وَلی گفته است:

نام رمان: در تملک تاریکی

نام نویسنده: آوا وَلی

ژانر: عاشقانه، تریلر

زمان پارت گذاری: ۱۱ شب، ۱۲ شب

خلاصه: در جهانی که پیمان‌ها از عشق محکم‌ترند و نام‌ها پیش از احساس بر زبان می‌نشینند،

او زنی‌ست که با لباسی سپید، به استقبال تقدیری سیاه کشانده می‌شود.

در میان بوی خون، سایه‌ی مردی سرد و بی‌احساس بر سرنوشتش سنگینی می‌کند 

مردی که نه عاشقش است، نه دشمن،

اما به حکم قولی قدیمی، صاحب او خواهد شد.

آنچه میانشان جاری‌ست نه محبت است و نه بخشش؛

بلکه سکوت، اجبار، و سایه‌ی سنگین یک نام خانوادگی که بیشتر شبیه زنجیر است.

مقدمه: 

در جهانی که عشق با چاقو نوشته می‌شود. امنیت، نه پشت دیوارها، بلکه در آغوش مردی‌ست که بیشتر به هیولا می‌ماند تا نجات‌دهنده…

روایتی آغاز می‌شود از زنی به نام ماهور؛ زنی که در میانه‌ی طوفان، نه در پی نجات، که در جست‌وجوی حقیقت خود ایستاده است.

 

ماهور، نه آن‌قدر بی‌دفاع است که شکستنش آسان باشد، و نه آن‌قدر سخت که درد را نشناسد.

او گرفتار رابطه‌ای‌ست که از مرزهای دوست داشتن گذشته، وارد قلمرویی شده که در آن، عشق بهایی دارد… گاه به سنگینی جان، گاه به بهای فرزندی که هنوز نیامده، و گاه با زخم‌هایی که نه از اسلحه‌اند، اما جگر را عمیق‌تر می‌برند و به آتش می‌کشند. 

اصلان، مردی‌ست با اخم‌های همیشگی و دست‌هایی که هم می‌کشند، هم نوازش می‌کنند. گذشته‌ای تار، غروری که هیچ‌گاه نمی‌شکند و عشقی که اگرچه به زبان نمی‌آید، در چشمانش زبانه می‌کشد.

 

در تاریکی‌ها، میان خون و طغیان فریاد، میان تملک و فرار… داستانی زاده می‌شود که نه قهرمان دارد و نه قربانی مطلق.

تنها انتخاب است… که بهایش روح را می‌درد.

 

#بخش‌اول

 

 

با قدم‌هایی لرزان و قلبی که به سختی می‌تپید، به سوی او پیش می‌رفتم.

معده‌ام در هم می‌پیچید، هوا بوی تند خون گرفته بود و لباسِ عروس سفیدم با قطره‌های تیره‌ی خون، لکه‌دار شده بود؛ مثل نقشی ناخواسته بر بوم پاکی.

 

پاهایم میان جنازه‌ها می‌لغزیدند. سعی می‌کردم نگاه به زمین نیندازم؛ انگار اگر نمی‌دیدم، واقعیت را انکار می‌کردم.

ترس مثل مه، همه‌ی وجودم را گرفته بود و در آن میان، فقط او بود...

 

آن مرد، با نگاهی خیره و وحشی، درست مثل گرگی گرسنه که طعمه‌اش را می‌شناسد، منتظرم بود.

 

چند قدم باقیمانده را با تردید طی کردم، ایستادم مقابلش. سینه‌ام از اضطراب بالا و پایین می‌رفت.

 

او بی‌آن‌که پلک بزند، نگاهم کرد. پوزخند کجی روی صورتش نقش بست، چیزی میان تمسخر و تحسین.

 

– بالاخره اومدی...

 

صدایش خش‌دار و آرام بود، اما مثل خنجری که به نرمی در پوست فرو می‌رود، در جانم نشست.

لب باز کردم چیزی بگویم، اما فقط صدایی خفه بیرون آمد. دستانم بی‌اختیار مشت شده بودند، ناخن‌هایم پوست کف دستم را می‌دریدند.

 

– می‌ارزید به این همه مقاومت؟

 

با اشاره‌ای آرام به اطراف، اجساد را نشان داد. صورتم از درد درهم رفت.

نمی‌دانستم باید از خودم دفاع کنم یا فقط بایستم و بگذارم بسوزم در این آتش تازه.

 

پرسید:

 

– هنوزم می‌خوای ایستادگی کنی؟

 

چشمانم را بستم، تصویری از چشمان او، تنها کسی که برایش آمده بودم، از پشت پلک‌هایم رد شد.

 

لبم لرزید. جواب دادم، آرام... اما مصمم:

 

– قول دادی اگه برگردم کاری بهش نداشته باشی!

23 ساعت قبل، آوا وَلی گفته است:

 

ناظر: @Nasim.M

 

ویرایش شده توسط آوا وَلی

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...