رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آوا وَلی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط آوا وَلی

  1. در جهانی که عشق با چاقو نوشته می‌شود. امنیت، نه پشت دیوارها، بلکه در آغوش مردی‌ست که بیشتر به هیولا می‌ماند تا نجات‌دهنده… روایتی آغاز می‌شود از زنی به نام ماهور؛ زنی که در میانه‌ی طوفان، نه در پی نجات، که در جست‌وجوی حقیقت خود ایستاده است. ماهور، نه آن‌قدر بی‌دفاع است که شکستنش آسان باشد، و نه آن‌قدر سخت که درد را نشناسد. او گرفتار رابطه‌ای‌ست که از مرزهای دوست داشتن گذشته، وارد قلمرویی شده که در آن، عشق بهایی دارد… گاه به سنگینی جان، گاه به بهای فرزندی که هنوز نیامده، و گاه با زخم‌هایی که نه از اسلحه‌اند، اما جگر را عمیق‌تر می‌برند و به آتش می‌کشند. اصلان، مردی‌ست با اخم‌های همیشگی و دست‌هایی که هم می‌کشند، هم نوازش می‌کنند. گذشته‌ای تار، غروری که هیچ‌گاه نمی‌شکند و عشقی که اگرچه به زبان نمی‌آید، در چشمانش زبانه می‌کشد. در تاریکی‌ها، میان خون و طغیان فریاد، میان تملک و فرار… داستانی زاده می‌شود که نه قهرمان دارد و نه قربانی مطلق. تنها انتخاب است… که بهایش روح را می‌درد. #بخش‌اول با قدم‌هایی لرزان و قلبی که به سختی می‌تپید، به سوی او پیش می‌رفتم. معده‌ام در هم می‌پیچید، هوا بوی تند خون گرفته بود و لباسِ عروس سفیدم با قطره‌های تیره‌ی خون، لکه‌دار شده بود؛ مثل نقشی ناخواسته بر بوم پاکی. پاهایم میان جنازه‌ها می‌لغزیدند. سعی می‌کردم نگاه به زمین نیندازم؛ انگار اگر نمی‌دیدم، واقعیت را انکار می‌کردم. ترس مثل مه، همه‌ی وجودم را گرفته بود و در آن میان، فقط او بود... آن مرد، با نگاهی خیره و وحشی، درست مثل گرگی گرسنه که طعمه‌اش را می‌شناسد، منتظرم بود. چند قدم باقیمانده را با تردید طی کردم، ایستادم مقابلش. سینه‌ام از اضطراب بالا و پایین می‌رفت. او بی‌آن‌که پلک بزند، نگاهم کرد. پوزخند کجی روی صورتش نقش بست، چیزی میان تمسخر و تحسین. – بالاخره اومدی... صدایش خش‌دار و آرام بود، اما مثل خنجری که به نرمی در پوست فرو می‌رود، در جانم نشست. لب باز کردم چیزی بگویم، اما فقط صدایی خفه بیرون آمد. دستانم بی‌اختیار مشت شده بودند، ناخن‌هایم پوست کف دستم را می‌دریدند. – می‌ارزید به این همه مقاومت؟ با اشاره‌ای آرام به اطراف، اجساد را نشان داد. صورتم از درد درهم رفت. نمی‌دانستم باید از خودم دفاع کنم یا فقط بایستم و بگذارم بسوزم در این آتش تازه. پرسید: – هنوزم می‌خوای ایستادگی کنی؟ چشمانم را بستم، تصویری از چشمان او، تنها کسی که برایش آمده بودم، از پشت پلک‌هایم رد شد. لبم لرزید. جواب دادم، آرام... اما مصمم: – قول دادی اگه برگردم کاری بهش نداشته باشی!
  2. نام رمان: در تملک تاریکی نام نویسنده: آوا وَلی ژانر: عاشقانه، تریلر خلاصه: در جهانی که پیمان‌ها از عشق محکم‌ترند و نام‌ها پیش از احساس بر زبان می‌نشینند، او زنی‌ست که با لباسی سپید، به استقبال تقدیری سیاه کشانده می‌شود. در میان بوی خون، سایه‌ی مردی سرد و بی‌احساس بر سرنوشتش سنگینی می‌کند مردی که نه عاشقش است، نه دشمن، اما به حکم قولی قدیمی، صاحب او خواهد شد. آنچه میانشان جاری‌ست نه محبت است و نه بخشش؛ بلکه سکوت، اجبار، و سایه‌ی سنگین یک نام خانوادگی که بیشتر شبیه زنجیر است. مقدمه: ناظر: @Nasim.M
×
×
  • اضافه کردن...