رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارتـ26

شاید به نظر نرسد اما هر شخص درون خودش داستانی درو و دراز دارد، قصه‌ای در از آواز دارد.

خنده و سکوت، شاد و آرام جلوه‌اش می‌دهند اما درونش، همه آوار است.

قصه‌ی این زندگی، گاهی احساس ندارد، گاهی اولش آغاز ندارد، گاهی آواری ز خاک های غم است.

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ27

قلبم خیلی درد می‌کند، به سختی درحال فشرده شدن است.

راه گلویم بسته شده است، زیرا این بغض لعنتی هر لحظه درحال تنگ تر شدن است.

حالم بسی بد است و بیزارم ز همه و همه چیز.

شاید به زودی پایان نزدیک باشد.

ویرایش شده توسط AIDA
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ28

صدای گریه‌ام سکوت شب را می‌شکند، سعی در خفه کردن آن در گلویم دارم اما می‌ترسم جای خفه کردن صدای گریه‌ام، با خود اینکار را بکنم.

پایان را با جانم می‌طلبم، اما همیشه ترسو تر آن بودم که در آغوشش بگیرم.

ویرایش شده توسط AIDA
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ29

زخم خورده‌ام ز آنها، همان هایی که پشت نقابم را دیدند،

همان هایی که حرف های ناگفته‌ی قلبم را شنیدند،

همان هایی که تا سنگی جا به جا می‌شود دیگر پیدایشان نمی‌شود،

آری همان هایی که از اطراف بر زخمم نمک پاشیدند.

همان‌ها هستند، همان هایی که این زخم را باز تر و تازه تر کردند.

ویرایش شده توسط AIDA
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ30

زیاده خواهی دیدگان همه را کور می‌کند، آنچه را دارید سپاس گویید و سپاسگزار باشید.

ناسپاس نباشید و سپاس گویید، به اندازه بخواهید و زیاده خواه نباشید.

ویرایش شده توسط AIDA
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ31

گاهی وقت ها آن چیز که می‌خواهیم نمی‌شود، بیایید زیاد اسرار نکنیم شاید بهترین انتخاب هم همین باشد.

درست است، غمگین می‌شویم اما بعد ها متوجه می‌شویم که بهترین برای ما همان بوده است و هست.

ویرایش شده توسط AIDA
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ32

به آن فکر نکنیم که دیگران چه فکر می‌کنند، به آن فکر کنیم که حال دلمان را خوب می‌کند.

سالها ترسیدم و گریستم ز حرف آنها، دیگر بس است ترسیدن و گریستن.

بیایید هر آنچه حال دلمان را خوب می‌کند انجام دهیم و تفکر خود را از حرف های دیگران خالی کنیم.

ویرایش شده توسط AIDA
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ33

چرا فکر می‌کنید نمی‌توانم مانند خودتان بی‌رحم و سنگ دل باشم؟

چرا فکر می‌کنید سکوتم نشان از ضعفم است؟

اشتباه نکنید، می‌توانم بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کنید زهرآگین و درنده باشم.

حد خودتان را بدانید و از آن گذر نکنید، غیر از این شود سکوت همیشگی را تضمین نخواهم کرد.

ویرایش شده توسط AIDA
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ34

فکر نکنید ضعیف هستم و ز این است که سکوت میکنم.

خداوند من مرا برای شکاندن  قلب های دیگران نیافریده، بلکه پاک و بی ریا آفریده.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ35

آموخته‌ام گرگ باشم، با ساده بودن در بین گرگ های درنده زنده نخواهم ماند.

برای آنکه زنده بمانم مانند آنها باید گرگ باشم، اینجا جایی برای ساده دل ها نیست.

فهمیده هیچکس نیست که به به من گرگ بودن بیاموزد، خود باید گرگ بودن بیاموزم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ36

هدف چیست؟

شاید بیشتر از آنچه فکرش را بکنید دنبالش گشتم، هر سو و هرجا را، اما پیدایش نکردم.

بد تر از آن این بود که هیچ چیز آنقدری خوب نبود که جای هدف را بگیرد.

زمانی که هدفی نداشته باشی بی هدف هستی و بی هدف بودن به معنای نخواستن، ندیدن و نبودن است.

ویرایش شده توسط AIDA
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ37

مراقب حرف هایشان باشید، آنها می‌توانند کشنده تر از هر زهری باشند.

احتمالا حتی فکرش را هم نمیکنید اما سخنان می‌توانند از شمشیر هم برنده تر باشند و روح افراد را نابود کنند.

همه‌ی زخم ها را نمیتوان دید، درست مثل زخم روح انسان ها که بسیار دردناکند اما وجود فیزیکی ندارند.

بار ها زخم خوردم از زبان هایتان، جسمم سالم بود، آن روهم بود که بسیار زخم‌ خورده و پر غم بود.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتـ38

گاهی یک تأمل می‌تواند حال دلتان را بهتر کند.

ناز نیست همیشه خود را در سختی قرار دهید، شما نیز نیاز به استراحت دارید. کمی آرامش برای شروعی دیگر.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۴/۴/۶ در 11:46، AIDA گفته است:

 

 

در ۱۴۰۴/۴/۶ در 11:55، AIDA گفته است:

پارتـ19

دورون من کوهی بزرگ از غم و اندوه ها وجود دارد، که بر روی هم تلنبار شدند.

دیگر در حال ریزش است، این کوه غم.

شاید پایان نزدیک باشد، امیدوارم نزدیک باشد، زیرا سال‌هاست منتظر این پایانم.

تپه ای عظیم از غم هایی تلنبار شده روی هم داشتیم که جایی نداشتیم خالی اش کنیم ما پر بودیم،تا خرخره اما فریادمان را فقط خودمان شنیدیم کسی نبود که درک کند ،بفهمد گوش شنوا باشد؛ ما هم انتخابمان شد سکوت

ویرایش شده توسط nasin
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۴/۴/۱۰ در 17:37، AIDA گفته است:

پارتـ23

دروغ گفتم، زیرا هیچگاه ظرفیت شنیدن حقیقت را نداشتید.

خود نمی‌خواستم دروغ بگویم یا دروغگو باشم، اما شما با رفتارتان دروغ طلبیدید، خواستید دروغ بشنوید تا حقیقت.

من دروغگوی خوبی هستم.

دروغگوی خوبی ولی درکنارش، هم بازیگر خوبی بودیم ماسکی داشتیم به اندازه تمام سال هایی که سکوت بود، ما انتخابمان این نبود اما دیگران این را طلبیدند ما هم ماسکی برداشتیم و زدیم شدیم آنچه که می‌خواهند کسی پشت آن ماسک را ندید پشت آن ماسک دنیایی بود برای خودمان شاید هم دوست نداشتد ببینند حرفی نبود اما دیگر خود واقعی هم نابود شده بود نابودش کرده بودند ذره ذره ما هم کشته شدیم و شدیم مثل خودشان همانگونه ویرانگر اما نه به آن شدت گویی هنوز پوسته ای از پشت آن ماسک حبس شده بود در وجومان

ویرایش شده توسط nasin
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...