رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: night shade 

نویسنده: نایمن یوگا 

ژانر: ترسناک

#night_shade
خلاصه:

میپرسد: قیامت چه زمانی خواهد بود؟
بگو در آن هنگام که چشمها از شدت وحشت به گردش دراید و ماه بی نور گردد و خورشید و ماه یک جا جمع شوند. آن روز انسان میگوید راه فرار کجاست؟ هرگز چنین نیست راه فرار و پناهی وجود ندارد.
فصل اول
از آخرین باری که آرامش و امنیت همنشین انسان در خانه و خیابان بود سال ها میگذشت . گویی نیروهای اهریمنی دنیا را شکاف داده و مثل چشمه ای جوشان در زمین خودنمایی میکند . مرز میان دنیاها کم رنگ تر از همیشه شده و دنیا رنگ و بویی تاریک به خود گرفته؛ دیگر تعجبی ندارد اگر در یک اتوبوس نشسته باشی و فرد کناردستی تو یک جادوگر باشد یا در آینه در پشت سر خود سایه ای معلق ببینی که به تو خیره شده . زندگی در کنار هیولا ها و موجودات فراطبیعی دیگر برای مردم عادی شده از این جهت حفاظ خانه ها دیگر تنها برای جلوگیری از ورود دزدها نیست و روی در ها و پنجره ها وردهای جادویی نوشته میشود . زیرا چندان برای انسان خوشایند نیست که در زندگی خصوصیشان مانند حمام که صورت و موهایی پر از کف دارند ناگهان روحی یک صابون به آن ها تعارف کند . به نظرم همینقدر توضیح برای شما کافی باشد تا بدانید دنیا به چه جای عجیبی تبدیل شده پس بیشتر از این ادامه نمیدم و مستقیم بریم سر اصل مطلب .
زنگ آخرین کلاس هم به صدا درامد و همه خسته و نالان به سمت در حرکت کردند . کیفم رو سریع جمع و جور کردم تا بین بچه ها از کلاس خارج بشم . خودم را در سیل جمعیت قرار دادم و نقشه ام داشت جواب میداد اما صدای خانم یان بلند شد
_الیو برگرد سرجات
نقشم با شکست مواجه شده بود . سرمو پایین انداختم و برگشتم سر میزم نشستم . بچه ها بیرون کلاس برایم شکلک در میاوردند و مسخره بازی میکردند. یکی از مداد هایم را از کیفم دراوردم و به سمتشان پرتاب کردم تا فلنگ خود را ببندند . یکدفعه یه کتاب بزرگ با ضربه روی میز من گذاشته شد و دیدم خانم یان درست روبه روی میز من واستاده. لبخند بی روحی تحویل خانم یان دادم و گفتم : از نزدیک خیلی زیباتر به نظر میرسین خانم
مشت محکمی روی کتاب جلویم زد و شروع کرد به داد و فریاد کردن :بلبل زبونی نکن بچه امروز اصلا حال و حوصله بحث با تو یکیو ندارم. آخه مگ درس جادوشناسی چقدر سخته که نمیتونی حتی یه بار نمره خوبی بیاری . چند تا ورد آبکی و سطح پایینه بخدا قسم که اگر این هارو با سگ های توی خیابون هم تمرین میکردم تا الان همشون جادوگر شده بودن.
صورتم از بزاق دهان خانم یان خیس شده بود . سرمو پایین انداختم و صورتم رو با آستین لباسم تمیز کردم
_خب الان باید چیکار بکنم تا این چرن... این درسا تو ذهنم جا بشه؟ من خیلی سخت میتونم حفظ کنم و همش فراموش میکنم.
_اینکه چطور بخوای اینارو یادبگیری به من مربوط نیست بچه اصن تقلب کن ولی توروبهخدا قسم اینبار هرجور شده این درسو قبول شو چون دیگه واقعا حوصله دیدن قیافتو توی این کلاس ندارم .
برگشت سر کیفش و وسایلشو مرتب کرد و از کلاس خارج شد . برای چند لحظه به کتاب قطوری که روی میزم بود نگاه کردم . جادوشناسی پیشرفته با بی حوصلگی کتابو توی کیفم گذاشتم و از کلاس خارج شدم . توی راه با خودم فکر میکردم که دنیای قبلا چه شکلی بود . زمانی که فروشنده های دوره گرد اجناس برای فروش خود را در هوا معلق نمیکردند و در ماه کامل گرگینه ها زوزه نمیکشیدند و کمپین های اهدای خون برای خوناشام ها وجود نداشت . یک سنگو با پام شوت کردم به کنار خیابون ، حداقل اون موقع مجبور نبودم درس جادوشناسی رو بخونم اونم برای بار هزارم .

 

ناظر:

@melodi

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/4918-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-nima-night-shade-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیریت کل

v28890__.jpg

با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. 

★ ☆★ ☆


برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. 

آموزش نویسندگی «کلیک کنید»

لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. 

قوانین تایپ رمان «کلیک کنید»


نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد.

مدیر منتقد

@Gemma

مدیر راهنما

@sarahp

★ ☆★ ☆

رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. 

 اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.


🌹قلمتون مانا

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/4918-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-nima-night-shade-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-23650
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#night_shade
غرق در افکار خودم بودم که ناگهان صدای یکی از مغازه دارها منو به خودم آورد.
_امروز چطوری الیو
باب کین رفیق شفیق پدربزرگم و مردی حسابی جا افتاده با پیرهنی چهارخونه و کلاهی پشمی که اون رو حتی توی گرم ترین روز های تابستون سرش میذاشت جلوم استاده بود
_خوبم خیلی ممنون آقای کین
یکم خم شد و شروع کرد پیشانی خود را خاراندن و ادامه داد:
_اما به نظرم شبیه افراد خوب نیستی انگار کشتی هات غرق شده و گرفته ای بچه
آهی کشیدم و گفتم : به نظرم هیچوقت قرار نیست بتونم یه شکارچی درست درمون بشم
خنده بلندی کرد و دستشو روی سرم گذاشت و گفت: همه اینو میگن پسر ، همه تمام کردن دانشگاه های فراطبیعی کار سختیه پسر
سرمو تکون دادم
ادامه داد : راستی امروز پدربزرگت اومده بود این اطراف و داشت دنبال شمع میگشت کلی هم از مغازه انتهای خیابون سفارش داد اما نمیتونست با خودش ببره واسه همین به من سپرد که موقع برگشتت ازت بخوام با خودت ببریشون
لبخندی زدم و گفتم : باشه. حتما. مرسی که یادت بود و به سمت مغازه انتهای خیابان شروع کردم به دویدن و هم زمان برای باب دست تکون میدادم .در انتهای خیابان به راحتی مغازه مورد نظرو پیدا کردم چون میدونستم پدربزرگ اصولا کجا برای خرید شمع میره . دستگیره در رو فشار دادم و با باز شدن در صدای زنگوله مغازه به صدا درامد . این مغازه وسایل تزئیتی و دکوری خانه بود ؛اما بسیار قدیمی و رنگ و رو رفته . بین راهرویی از مجسمه ها و وسایل قدیمی حرکت میکردم تا به انتهای مغازه رسیدم اما خبری از فروشنده نبود . زنگ روی میز را به صدا دراوردم و به یکی از قفسه ها تکیه کردم . بعد چند دقیقه یک پیرزن با لباس های پشمی و موهای سفید فر خورده آرام و آهسته با عصا اومد پشت و مستقیم توی چشمام زل زد . کمی طول کشید تا من را به یاد آورد اما کم کم لبخند محوی روی لب هایش نشست و گفت :
_الیوت... بالاخره اومدیییی
بوی آبنبات های رنگی از این پیرزن کل فضا رو پر کرده بود. انگار توی کارخانه شکلاتسازی بودم .
_ بله . ظاهرا پدر بزرگ سفارش شمع دادن
خم شد و دفتر روی میزشو باز کرد . چشماشو تنگ کرد اما بازم موفق به خواندن متن ها نشد . شروع کرد به گشتن میز برای پیدا کردن عینک اما بازم خبری نبود . یکم به خودش کش و قوص داد و گفت : اگر میشه یکم همینجا صبر کن گل پسر عینکمو گم کردم نمیبینم چند تا سفارش داده بود . الان برمیگردم
و برگشت سمت اتاقی که ازش آمده بود . دوباره به قفسه تکیه دادم و غرق افکار خودم شدم . فکری که هربار که به اینجا میومدم کل ذهنمو به خودش مشغول میکرد . چرا پدربزرگ همش از این پیرزن شمع میگیره؟ آیا خبری بینشون بوده؟ نکنه کراش بچگیای پدربزرگ باشه . شانه بالاانداختم . چرا که نه زن مهربونی به نظر میاد . توی افکار خودم بودم که ناگهان چیزی از بین پاهایم دوید و رفت . یک لحظه به هوا پریدم و محکم به زمین خوردم . یک گربه سیاه دور سرم شروع به چرخش کرد.
سرمو گرفته بودم و با سختی از جام بلند شدم .
_پشمی این چه کاری بود منو حسابی ترسوندی گربه بد
و خم شدم تا پشتشو ماساژ بدم اما دوید و رفت انتهای راهرو ایستاد . پشمی یکی از چشم هاشو قبلا از دست داده بود اما در انتهای راهرو تونستم ببینم که با چشم سالمش بهم علامت داد که همراه او بروم . اول تصور کردم که خیالاتی شدم و ضربه به سرم باعث شده چرندیات ببینم اما پشمی سر جایش ایستاده بود و مستقیم به من نگاه میکرد .
_کم کم داری ترسناک میشیا . زیاد راحت نیست یه گربه تقریبا کور به آدم خیره بشه میدونی؟
و به سمتش رفتم وقتی بهش رسیدم حرکت کرد و رفت توی گوشه مغازه . نفس عمیقی کشیدم اول که خانم یان روزمو خراب کرد الانم دارم با یه گربه حرف میزنم . به سمتش رفتم . یک گوی گوشه مغازه روی یک میز گذاشته شده بود . پشمی پرید روی میز و کنار گوی دراز کشید . به سمت گوی خم شدم و نگاهی بهش انداختم بعد به پشمی نگاه کردم
_منو آوردی که بهم گوی نشون بدی؟ باور کن الان تو زندگیم آخرین چیزی که نیاز دارم یک گویه
اما ناگهان گوی درخشید و نظرمو به خودش جلب کرد . ضربان قلبم بالا رفته بود . نفس عمیق کشیدم و با دقت به گوی نگاه کردم و صورت خودمو توش دیدم اما فرق داشت منی که توی گوی بود حرکت نمیکرد و مستقیم بهم خیره شده بود‌‌‌. صورتمو به اطراف چرخوندم اما تصویر توی گوی ثابت مانده بود . ناگهان از دور گوی مایع قرمز رنگی بیرون ریخت . خون بود بوی خون دماغمو پر کرد و روی کفشم ریخت از ترس به عقب افتادم از بین خون مگس ها بیرون اومدن و توی هوا پرواز کردن . پشمی از کنار گوی پایین پرید و پا به فرار گذاشت و از کنارم گذشت با سختی روی پاهام واستادم و سعی کردم به سمت در برم تا فرار کنم اما صدای لیزی(خانم پیر فروشنده ) منو سر جام نگه داشت.#night_shade

کجا میری پسر فقط یه سر رفتم عینکمو پیدا کنم برگشتم . خبری از خون و مگس ها نبود و پشمی انگار غیبش زده بود . نفس نفس میزدم آروم آروم به سمت میز فروشنده حرکت کردم .
در حالی که هنوز چشمانم از وحشت گرد بود خودمو روی میز خم کردم و رو به خانم ری گفتم شما هم دیدین؟
عینکشو یکم بالا کشید و به پشت مغازه نگاه کرد . خبری نبود . شانه بالاانداخت و گفت : نکنه باز پشمی اذیتت کرده .
_نه . نه اصلا موضوع اون نیست اون گوی ... اون خون ها و ...
یهو دیدم یه دست لاغر و استخونی لپمو کشید و توجهمو به لبخند گشاد خانم ری انداخت .
_روز سختی داشتی پسر خیالاتی شدی . بیا حساب بابا بزرگتو دراوردم دقیقا بیست تا شمع سفارش داده بود و پولشو پرداخت کرده بود . پس فقط باید ببریش‌‌.
خودش عقب ایستاد و با دست به طبقه ای که شمع ها روی آن بود اشاره کرد و گفت: فقط اگر میشه خودت بچینشون توی یه جعبه و ببرشون برام سخته بخوام جابه جاشون کنم .
سرمو تکون دادم تا حواصم سر جاش بیاد . ضربان قلبم آرام تر شده بود و نفس نفس نمیزدم . از پشت میز جعبه ای پیدا کردم و به سمت قفسه رفتم و شعم هارو یکی یکی توی جعبه چیدم ‌ جعبه رو با بدبختی بلند کردم و به سمت در مغازه رفتم . خانم ری اومد کنارم و در مغازه رو برام باز کرد تا بتونم رد بشم . زیر چشمی از در به سمت جایی که گوی بود نگاه کردم اما خبری نبود . ناگهان چشمم به گوشه ای افتاد . پشمی رفته بود توی یکی از قفسه ها قایم شده بود و حسابی میلرزید . مدت خیلی کمی نگاهم به پشمی افتاد و خیلی سریع از مغازه خارج شدم اما همین نگاه به پشمی باعث شد مطمعن بشم اتفاقی که افتاد را فقط من ندیدم ‌.

#night_shade
توی مسیربرگشت مدام برمیگشتم و به مغازه نگاه میکردم که هر لحظه داشت ازم دورو دور تر میشد . کل مسیر اتفاقات اون روز توی سرم مرور میشد . از حالت پشمی معلوم بود که همه چیز فقط یک توهم نبوده و کل اون اتفاقا میتونست نشونه هایی باشه از اتفاقاتی که قرار بود در آینده بیفته. توی بعضی از کتابا در موردش خونده بودم . بهش میگفتن هشدار های طبیعی .اما امیدوار بودم اینطور نباشه و صرفا به هم ریختگی یه وسیله جادویی باشه که درست کار نمیکنه . مغازه یه عتیقه فروشیه پس بعید نبود که اون گوی هم یه تیکه آشغال باشه . چند تا نفس عمیق کشیدم . بین راه مردم بهم سلام میدادن و حال و احوال بابابزرگ را جویا میشدند و ازم میخواستند تا وسایلو کناری بزارم و کمی استراحت کنم . بعضی های دیگر از روی تاسف بهم نگاه میکردند و زیر لب پچ پچ هایی میکردن . دیگر برایم عادی شده بود که برای همه عجیب باشم و نتونم راحت با همه ارتباط بگیرم . ولی بخوام واقعیت رو هم در نظر بگیرم خب اینکه یک جوان کم سن و سال باشید که با پدربزرگش توی مردشورخونه زندگی میکنه یکم عجیب غریبه. بالاخره از محوطه شهری خارج شدم و به قبرستان رسیدم؛جایی که برای بقیه عجیب نبودم . خستگی باعث شد جعبه را کناری بگذارم و روی زمین بشینم . به اطرافم نگاه کردم و با خودم گفتم : خب جای خوبی به نظر میاد برای تست مهارتم
و چشمانم رو بستم و تمرکز کردم . بعد از چند دقیقه صداهای زیادی توی گوشم پیچید؛ صدای صحبت کردن، دویدن ، بازی کردن و خنده بچه ها . چشمامو باز کردم و در اطرافم کلی روح دیدم که با هم حرف میزدند . روح های بچه ها با هم بازی میکردند و دنبال هم میکردند . با لبخند به میان سیل جمعیت ارواح رفتم . یکیشون گفت : کلاست تمام شد الیو؟
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم
_بله خانم خیلی ممنون که پرسیدین‌
در میان جمعیت میگشتم و با ارواح خوش و بش میکردم . حداقل اینجا کسایی بودن که براشون زیاد عجیب نبودم . یه پسر بچه کم سنو سال با سرعت اومد کنارم .
_الیو ... بالاخره کلاست تمام شد. میتونی بیای باهامون بازی کنی؟
سری تکان دادم و گفتم: واقعا دلم میخواد اما میدونی امروز باید به پدربزرگ کمک کنم تا شعم هارو بچینه و گرنه خودت که میدونی چی میشه؟
صورتشو تو هم برد و کمرشو خم کرد . انگار داشت ادای بابا بزرگو در میاورد و گفت : پس کی میخوای بزرگ بشی بچه من هم سن تو بودم زن داشتمممم اونوقت تو داری با ارواح بازی میکنییی.
و دوتایی زدیم زیرخنده . به آسمان نگاه کردم که داشت تاریک میشد .گفتم : خب باید کم کم برم که بتونم تا قبل تاریکی کمک دست بابابزرگ باشم .
و به سمت جعبه برگشتم و برای پسرک دست تکون دادم . جعبه رو بلند کردم و یکم سریع تر قدم برداشتم به سمت مردشور خانه . توی راه دوباره یاد ماجراهایی افتادم که توی عتیقه فروشی اتفاق افتاده بود . انگار که آب یخ روی سرم ریخته شد . لعنتی تازه یکم خوشحال شده بودم دوباره حالم گرفته شد . توی همین افکار بودم که رسیدم به مردشورخانه . جعبه رو کنار گذاشتم و کیفمو برای پیدا کردن کلید گشتم . خیلی طول نکشید تا کلیدارو پیدا کنم چون زیاد توی کیف جابه جاش نمیکردم . کلید رو وارد کردم و چرخوندم اما باز نشد . مثل همیشه با زانو یک لگد به در زدم و در با صدای قریژ محکمی باز شد . صد رحمت به در عتیقه فروشی .
_بابا بزرگ من اومدمممم .
خبری نشد . برگشتم بیرون و جعبه را برداشتم و داخل آوردم . در را با پام بستم و وارد سالن اصلی مردشورخانه شدم . جعبه رو روی میز مردشور گذاشتم . واقعا خسته شده بودم . به خودم کش و قوصی دادم که باعث شد تمام مفصل هام صدا بده . رفتم سمت یه در فلزی در انتهای سالن که به اتاقم باز میشد . دستگیره در را چرخاندم و وارد اتاق شدم . روی خوش خواب کنار اتاق دراز کشیدم و به سقف اتاق چشم دوخته بودم . چشمام سنگین شد و آروم به خواب رفتم .
عتیقه فروشی رو دیدم و خانم ری که داشت پشمیو نوازش میکرد . به سمتش رفتم و از نزدیک متوجه شدم که پشمی دوتا چشمش سالمه و داره بهم نگاه میکنه . ناگهان شروع به صحبت کرد: در غروب خورشید اهریمن بیدار میشه و تنها چیزی که به طلوع فردا میرسه اجساد به دار آویخته شده مردمن تا پیش کشی برای شیطان باشن .
ناگهان خانم ری و پشمی شروع به خندیدن کردن و صداشون مدام زمخت و خش دار تر میشد . با وحشت از خواب بیدار شدم و صورت پدربزرگ درست رو به روی صورتمه . جیغ کشیدم که باعث شد پیرمرد به عقب بپره و نزدیک بود به زمین بخوره
_چته بچه چرا اینجوری میکنی . جن که ندیدی منم .
سر جام نشسته بودم و دستمو روی قلبم گذاشتم . با سرعت در حال تپیدن بود .

#night_shade
_آه . شمایین . ببخشید .
پیرمرد شروع کرد به دست کشیدن به ریشش و گفت : خب حس میکنم به اندازه کافی استراحت کردی . میتونی کمکم کنی شعم هارو سر جاشون بزارم؟
سری تکان دادم و به سختی از جایم بلند شدم . به سمت سالن اصلی رفتم و دیدم جعبه ای در کار نبود ولی شعم هارو روی میز گذاشته بود تا بتونم آن هارا توی جا شمعی های ویژه ای بزارم . شاید براتون سوال باشه که چرا به این همه شمع نیازه؟ خب چرا از چراغ استفاده نمیکنیم؟ خب اینجا مردشورخانه است و فکر میکنم تا الان متوجه شدین که اینجا توی قبرستان شهر واقع شده . خب حالا بزارین یکم بهتون روح شناسی درس بدم که درس مورد علاقم و استعداد خفن منه که از پدربزرگم به ارث بردم . ارواح باعث میشن جریان های الکتریکی به هم بریزه . حتی یک روح واسه اینکه چراغ های خونتون روشن خاموش بشه کافیه چه برسه به ارواح توی قبرستان . پس ما از شمع ها استفاده میکنیم و اون هارو توی جا شمعی های خاصی میذاریم . این جا شمعی ها جوری طراحی شدن که هوای بیرون نتونه با فشار به داخلش نفوذ کنه پس شمع در اثر جریان های هوای اطراف ارواح خاموش نمیشه .

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/4918-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-nima-night-shade-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-23679
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#night_shade
با دقت جاشمعی هارو باز کردم . این جا شمعی ها از دولایه شیشه ای تشکیل شدن که لایه بیرون دور تا دور سوراخ هایی برای برقراری جریان هوای بیرون و داخل داره و در لایه داخلی یک شیشه به شکل استوانه وجود دارد که از بالا و پایین باز هست . این لایه دور شمع قرار میگیرد و باعث میشود تا شعم بتواند با لایه قبلی تبادل هوا داشته باشد ولی در این حال جریان هوا شدید به شمع وارد نشود. واقعا جذاب نیست؟ کلی از این وسایل ابتکاری وجود دارد که ارتباط مارا با دنیای فراطبیعی راحت تر میکند . شعم ها حاضر شد . آن هارا توی قسمت های مختلف مردشورخانه گذاشتم . نباید جایی تاریک میشد . پدر بزرگ همیشه اصرار داره که اتفاقات شوم توی تاریکی ها میفته و اینجا هم که قبرستانه و مثل تونل بین دنیای ما و ارواح کار میکنه . در بخش پشتی مردشورخانه سردخانه قرار دارد . گاهی جنازه هایی دیروقت به اینجا آورده میشوند و مجبور میشیم اون هارو توی سردخانه بذاریم . وارد سردخانه شدم و پارچه روی جنازه هارو کنار کشیدم تا بتونم چک کنم که گردنبند سلیب دور گردنشون هست یا نه . بعضی از این جنازه ها زیاد خوششون نمیاد که رها بشن و خشم آن ها باعث میشه تا واقعا مردشورخانه تبدیل به یه مکان روح زده بشه . البته ناگفته نماند که من و پدربزرگ با خیلی از ارواح دوست شدیم و به ما توی رام کردن ارواح شیطانی کمک میکنن ولی خب میدونین دیگه همیشه میگن پیشگیری بهتر از درمانه . یکی یکی اجسادو چک کردم؛ همه چیز خوب بود . به اتاقم برگشتم و یکم جوهر مشکی برداشتم و به سمت در اصلی مردشورخانه رفتم . ورد های نوشته شده روی دستگیره کمی رنگ و رو رفته شده بود. یکم جوهر روی انگشتم ریختم و ورد هارو پر رنگ تر کردم . با دیدن ورد ها دوباره یاد درس مضخرف جادوشناسی افتادم . نفس عمیقی از سر بی حوصلگی کشیدم و کل خانواده خانم یان رو توی دلم یاد کردم . ورد ها وقتی پررنگ شدن، شروع به درخشیدن کردن و برق زدن . متوجه شدم ورد ها درست کار میکنن . عرق روی پیشانیمو با آستینم تمیز کردم و به اتاقم برگشتم . جوهر هارو گذاشتم روی میز و انگشتمو با یک دستمال کنار تختم تمیز کردم . فقط یک کار دیگه باید انجام میشد . به سمت پنجره ها رفتم و مطمعن شدم که جلوی همه آن ها نمک ریخته شده باشه و باد مرز های نمکی رو باطل نکرده باشه .
در مورد نمک خیلی خلاصه براتون میگم بی نظیره میتونه حسابی انرژی های فراطبیعی رو در اطرافش کم کنه . در حدی قدرتمنده که اگر یک دایره از جنس نمک دور خود درست کنین و داخل آن بایستید هیچ روح و جادوگری نمیتونه نزدیکتون بشه اما یه نقطه ضعف خیلی خیلی کوچیک داره ، با اندک جریان باد از هم باز میشه و شمارو تمام و کمال در دسترس تمام خطرات قرار میده پس زیاد بهش امید نداشته باشین .
با دست خط های نمکی رو صاف کردم و برگشتم توی سالن اصلی
_همه چیزو چک کردم پدربزرگ
سرفه ای کرد و گفت :آفرین پسر خیر ببینی .
و لبخند گشادی روی صورت پیرمرد شکل گرفت .
منم لبخند زدم و گفتم : خواهش میکنم پدربزرگ کاری نکردم
اما جوابی نداد . با همان لبخند داشت بهم نگاه میکرد .
_بابا بزرگ؟
جوابی نداد‌.
بلندتر گفتم : بابا بزرگگگگ
پیرمرد به خودش لرزید و بهم خیره موند.
_کاری داشتی پسر؟
دوباره سرپا خوابش برده بود . لبخندی زدم و گفتم : نه برین استراحت کنین . مشخصه خسته هستین
لباشو به هم مالید و از ته دل یک خمیازه طولانی کشید . سری تکان داد و رفت روی تخت مردشورخانه . عادت داشت اونجا بخوابه . دراز کشید . چند تا سرفه آروم کرد و صدای خروپف هاش در عرض چند ثانیه کل مردشورخانه را پر کرد . به اتاقم برگشتم . یکی از چراغ ها توی اتاق من بود . گذاشتمش روی میز و کیفمو هم باز کردم تا کتاب جادوشناسی پیشرفته رو پیدا کنم . چیزی تا آخرین امتحان این درس نمانده بود . در واقع من همه درسا رو با نمره خوب گذرونده بودم . و برای تمام شدن درسم فقط باید شر این درس رو کم میکردم . با اکراه کتابو از کیفم بیرون آوردم و روی میز گذاشتم . صفحه اول سر فصل ها بود . دنبال فصل هایی گشتم که برام دشوارتر بود تا اونارو یاد بگیرم . مطالعه رو شروع کردم . مدت زیادی نگذشته بود که یاد اتفاق توی عتیقه فروشی افتادم . برگشتم سمت سر فصل ها و بخشی رو پیدا کردم به اسم جادوشناسی وسایل . صفحه مورد نظر رو باز کردم . کلی نقاشی های عجیب غریب از وسایل جادویی بود . چند صفحه جلو زدم و با سرعت بین شکل ها دنبال گوی ها میگشتم . چند صفحه دیگر جلو رفتم که ناگهان چشمم به عکسی کروی خورد . بزرگ نوشته شده بود . گوی ها
با دقت شروع کردم یه مطالعه . اکثر گوی ها براساس قدرت و توانایی صاحبشون کار میکنن . میتونن کمک دستی بی نظیر برای جادوگرها باشن تا بتونن توش جادو ذخیره و در زمان نیاز استفاده کنن . تعجب کردم . من جادوگر نبودم من یک روح بین بودم . سر سری خط هارو رد میکردم تا بالاخره رسیدم به اثر گوی ها و روح بین ها .

#night_shade
متن رو آرام و با دقت میخوندم . روح بین ها به صورت معمول نمیتوانند از قدرت گوی ها استفاده کنند مگر اینکه از سطح توانایی بالایی برخوردار باشن . لبخندی غرور آمیز روی صورتم نشست و دستی روی موهایم کشیدم . زیر لب گفتم : با استعداد کی بودم من؟
و به مطالعه ادامه دادم. اصولا روح بین ها با کمک گوی ها میتوانند متوجه اتفاقات ناگوار و مرگ هایی در آینده بشن . کتابو بستم و شوکه شده بودم . با ترس به کتاب بسته شده روی میزم نگاه میکردم . اتفاقات ناگوار و مرگ هارو ببینن؟ اما من که توی گوی تصویرخودمو دیدم . بعد هم کلی خون و مگس ، این چه معنی میتونه داشته باشه . کتابو باز کردم و دنبال هرچیزی میگشتم که به مگس ها مربوط باشه . صفحه هارا ورق میزدم و با دلهره دنبال جواب هایم میگشتم اما خبری نبود . کم کم چشمانم سنگین شد و از شدت خستگی روی کتاب از هوش رفتم .
_بیدار شووو. تکون بخوررر . دیرت شده بچههههه
با صدای پدربزرگ به خودم اومدم . به ساعت نگاه کردم . دوازده ظهر شده بود . من فقط یک کلاس جادوشناسی داشتم که یازده و نیم شروع میشد ، از ترس از جایم پریدم ولی پایم به کیفم گیر کرد و پخش زمین شدم .
_هنوز زنده ای؟
بلند شدم و خودم رو جمع و جور کردم .
_اره . اره خوبم.
و کتابو گذاشتم توی کیف و با سرعت از مردشورخانه خارج شدم . خنگ بودن در درس جادوشناسی یک طرف اما اینکه کلاس های خانم یان را به موقع نرسی دیگر تیر خلاصی بر پیگر بی جان نمره هایت است . با سرعت کوچه ها و خیابان ها میگذشتم تا اینکه بین راه متوقف شدم . رو به روی عتیقه فروشی ایستاده بودم . روی در عکس پشمی بود با یک ربان سیاه بالاش . دستگیره در رو گرفتم و فشار دادم اما مغازه تعطیل بود . از در فاصله گرفتم . پشمی مرده ؟ غم و اندوه اولین احساساتی بودن که به سراغم اومد اما کم کم به ترس تبدیل شد . نکنه به گوی مربوط باشه . توی این فکر ها بودم که یادم آمد کلاسم دیر شده . اگر از کلاس جا میماندم فردا عکس من جلوی در مردشورخانه زده میشد . با سرعت به سمت مدرسه شکارچی ها شروع به دویدن کردم اما توی مسیر برگشتم و به مغازه نگاهی اندختم و فکری شوم در سرم جرقه زد . فکری که قرار بود آینده رو برام جهنم کنه . تصمیم گرفتم بعد کلاس به عتیقه فروشی برگردم و گوی رو بدزدم

#night_shade
جنگ عظیمی بین قلب و مغزم به راه افتاده بود . عقل میگفت باید از اون گوی لعنتی دوری میکردم ولی قلبم میگفت که وسیله کم یابی پیدا کردم و اگر نوشته های کتاب درست بود و من میتوانستم با استفاده از آن آینده رو ببینم باید متوجه میشدم که چرا تصویر خودم را درون گوی دیدم و چرا خون و مگس همه جارا گرفته بود . چه آینده ای در انتظار من بود؟ پاهایم با سرعت من را به مدرسه ای میبرد که در آن خانم یان آماده بود با طعنه ها و تنبیه ها و احتمال زیاد فرستادنم به دفتر مدیر از من استقبال کند ولی مغزم درگیر موضوع مهم تری بود . اتفاقاتی که اطراف آن گوی میفتاد عادی نبود . چنان فکرم را به خود درگیر کرده بود که دیشب حتی مطالعه کتاب جادوشناسی را برایم جذاب کرده بود . افکارم مثل باطلاقی شده بود که هرچه بیشتر به آنها فکر میکردم و در آن بیشتر دستو پا میزدم بیشتر در آن فرو میرفتم. ساختمان عظیمی که کلاس هایم در آن بود پدیدار شد . از خیابان گذشتم و به ورودی ساختمان رسیدم . دو دل شده بودم . خیلی دیر شده بود . نفس عمیقی کشیدم تا بتونم تمرکزم را بدست بیارم . وارد شدم و پله هارا دوتا یکی بالارفتم . از کنار کلاس ها رد میشدم . هنوز کلاس ها تمام نشده بود . احتمالا به آخر کلاس میرسیدم . از پنجره کوچک بالای در داخل کلاس جادوشناسی را نگاه کردم . خانم یان روی تخته در حال نوشتن یه تلسم برای معلق کردن وسایل در هوا بود . آرام در را باز کردم و وارد شدم . سعی کردم بی سر و صدا خودم را به صندلی برسانم . روی صندلی نشستم . و کیفم را کنارم گذاشتم . یکی از بچه ها بلند گفت : خانم یان الیو باز دیر کرده .
خانم یان برگشت و من را دید . سری تکان داد و وردی را زیر لب بیان کرد و به سمت کیفم اشاره کرد . کیف با تمام قدرت در هوا معلق شد و با صورتم برخورد کرد . لبخندی روی صورت یان نشست و گفت : و اینجوری میتونین اجسامو اینجوری معلق کنین .
و سیل خنده بچه ها کلاس را در خود غرق کرد . سرم زخم شده بود و خونریزی داشت . سرم را با دست گرفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم . یکی از بچه ها پایش را بین راهم قرار داد و محکم به زمین برخورد کردم . صدای خنده ها بیشتر شد . صدای صوت در گوشم پیچید . و سرم گیج میرفت . به سختی بلند شدم و لنگان لنگان از کلاس خارج شدم . سرویس بهداشتی در انتهای سالن بود . مسیر حرکتم از کلاس تا سرویس به رنگ قرمز مشخص شده بود . کنار لوله ایستادم و جریان آب روی دستانم باعث شد کمی حالم بهتر شود . زخم صورتم را شست شو دادم و با دست حسابی روی زخم را فشار دادم تا جریان خون متوقف شود . کمی طول کشید تا خونریزی متوقف شد . همان جا روی زمین نشستم . چقدر بدبخت بودم . اصلا حال و روز خوبی نداشتم . بغض داشت مرا خفه میکرد . اشک در چشمانم حلقه زده بود . ناامید و خسته بودم . از صمیم قلب میخواستم پدر مادرم کنارم باشند . جای خالی آن ها گودالی عظیم در زندگی من شده بود که هر روز عمیق و عمیق تر میشد . تلاش های پدربزرگم را انکار نمیکنم . هزینه های کلاس هایم را به سختی پرداخته بود تا بتوانم به جایی برسم که خود او هیچوقت نتوانسته بود به آن برسد . استعدادهای باورنکردی پدربزرگم در روح بینی فقط به خاطر بی پولی هدر رفته بود . نفس عمیقی کشیدم . بغضم ترکید و اشک هایم از کنار صورتم سرازیر شد . دلیل اصلی من برای اینجا بودن به این دلیل بود که بتوانم یاد بگیرم روح پدرو مادرم را پیدا کنم . هیچوقت ارواح آن ها به دیدن من نیامده بودند . از طرفی فکر میکردم که نکند من را فراموش کرده باشن اما خاطرات خوشی که با آن ها داشتم من را از این افکار پرت میکرد . همه من را مسغره میکردند . حق هم داشتند کسی که شکارچی شده بود تا بتواند با آزادی دنبال ارواح خانواده خود بگردد واقعا داستان عجیبی بود . اشک هایم را پاک کردم . دستم را به دیوار گرفتم و به سختی از جایم بلند شدم . لباس هایم حسابی خاکی شده بود . با چند ضربه لباس هایم را تکاندم و دوباره آبی به دست و صورتم زدم . سرم را با دست گرفتم تا زخم آن دوباره خونریزی نکند . با همان وضعیت به دفتر دانشگاه رفتم . رو به روی در ایستاده بودم . مدیر مدرسه آقای لانگ فورد تنها کسی بود که واقعا من را درک میکرد ؛او زمانی هم کلاسی پدرم در دوره های جانور شناسی فراطبیعی بود . در زدم و صدای مردانه ای گفت : بفرمایید .
وارد شدم . مردی با کت و شلواری حسابی اتوکشیده با موهایی شانه کرده و قدی بلند ایستاد و با دیدن وضعیتم حسابی جا خورد . از روی میز یک دستمال برداشت و کنارم ایستاد و روی سرم فشار داد . گفت: چه بلایی سرت اومده؟

#night_shade
_آموزش جادو شناسی زیاد خوب پیش نمیره .
آهی کشید و گفت: باز با خانم یان به مشکل خوردی؟
_اصن مگر میشه با اون عجوزه به مشکل نخورد؟
پوزخندی زد و گفت: میدونم یکم عصبی هستن ولی یادت باشه ایشون یکی از بهترین جادوگرایی هستن که داریم و تجربه و علمشون میتونه حسابی برای بچه ها مفید باشه .
نفس عمیقی کشیدم . درد باعث میشد پلک هایم جمع شود . و دسته های صندلی را چنگ بزنم . برای اینکه حواصم را از درد پرت کند پرسید:
دوست داری وقتی کلاسات تمام شد عضو کدوم گروه شکارچی بشی؟
چشمانم باز شد . شانه بالاانداختم . هیچوقت به این بخش فکر نکرده بودم ‌.
_نمیدونم تا حالا بهش فکر نکردم .
_عجیبه یعنی هیچ هدف خاصی نداری برای کار آیندت؟
خندم گرفت . من اصلا هدفم از ورود به این کلاس و شکارچی شدن پیدا کردن ارواح خانوادم بود . برام فرقی نمیکرد توی چه گروهی باشم .
جواب دادم : نه برای آینده برنامه خاصی ندارم .
سری تکان داد . گفت که دستمال را نگه دارم . برگشت پشت میز و یک روزنامه بیرون آورد . برگشت کنارم و روزنامه را کنارم باز کرد . بخش آگهی های شغلی را در روزنامه پیدا کرد . گفت:ببین اصولا توی روزنامه آگهی میکنن اگر نیرو بخوان . تو باید توی روزنامه دنبال گروه هایی بگردی که دنبال روح بین ها هستن.
سری تکان دادم و اسامی گروه های مختلف را میخواندم . خیلی آگهی برای روح بین ها کم بود . انگار زیاد تاثیر نداشت اما تا دلتان بخواهد برای جادوگر ها بازارکار وجود داشت . از استعداد هم شانس نیاوردم .
زمان تعطیلی کلاس ها شد و هیاهوی بچه ها راهرو ها را پر کرد . کسی در اتاق را زد . آقای لانگ فورد گفت:بله بفرمایید .
دستگیره در چرخید و در باز شد . خانم یان در چهارچوب در ایستاده بود . نگاهی از سر نفرت بهش انداختم . و حتی بهش سلام نکردم . وارد اتاق شد و با دیدن وضعیت من پوزخندی زد و گفت :میبینم که دیدار با ارزشی با خنگ ترین دانشجو من دارین آقای لانگ فورد . صورت بی احساس آقای لانگ فورد نشان میداد که زیاد از این حرف خانم یان راضی نبود .
_هر کسی در چیزی استعداد داره خانم یان . ما اینجا مسئولیت داریم تا کاری کنیم دانشجو ها علاقمند به شکار بشن نه اینکه اون هارو زده کنیم .
عجوزه پیرخنده ای سر داد و گفت :شکار؟ آخه این بچه و شکار ؟ با مهارت این توی جادو قطعا توی اولین پرونده سرشو به باد میده . حتی سر فصل هارو نمیدونه چه برسه به مطالب اصلی . برگشت و رو به من ادامه داد: فرق جادوی مقدس با جادوی اهرینی چیه؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم بیان کردم جادو های اهریمنی مستقیم از جادوگرایی میاد که از آسیب زدن به مردم انرژی میگیرن و جادوی مقدس جادوییه که از بهشت میاد و دستیابی بهش کار سختیه و فقط جادوگرای کمی هستن که میتونن بهش دست پیدا کنن .
مطالعات دیشب جواب داده بود . لازم نبود به خانم یان نگاه کنم تا بفهمم سراسر حیرت و تعجب شده .
پرسید: چند تا وسیله جادویی بگو.
این یکی دیگه خوراکم بود .
_گوی ها ، آینه ها ، عروسک های وودو و کارت های تاروت
حرص خانم یان درامده بود . بدون اینکه چیزی بگوید برگشت و از اتاق خارج شد و در اتاق با صدای محکمی کوبیده شد . آقای لانگ فورد به من خیره مانده بود . این همه پیشرفت برایش تعجب برانگیز بود .
_چطور تونستی . اما تو که اصلا از این درس خوشت نمیومد
لبخندی زدم و گفتم : بالاخره باید این درسو قبول بشم یا نه ؟
خنده ای از ته دل کرد و گفت : اگر همینجوری مطالعه کنی حتما میتونی اما بگم از این به بعد قراره کلاسای خانم یان برات حتی سخت تر بشه چون حسابی حرصشو دراوردی .
سری تکان دادم و از جایم بلند شدم . اصرار کرد که دوباره بنشینم تا انرژی بگیرم . اما درخواستش را رد کردم و گفتم کار مهمی دارم که باید به آن برسم . و به سمت در اتاق رفتم . رو به روی در بودم که آقای لانگ فورد گفت: اگر پدرمادرت اینجا بودن حتما بهت افتخار میکردن . برگشتم و لبخندی زدم . سری تکان دادم و از اتاق خارج شدم . توی راه به این فکر میکردم که اگر خانوادم میدیدن که قراره دزدی کنم اصلا بهم افتخار نمیکردن و به سمت عتیقه فروشی حرکت کردم .

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/4918-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-nima-night-shade-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-23681
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#night_shade
و در آن روز صورت هایی عبوس و در هم کشیده است . زیرا میداند عذابی در پیش دارد که پشت هارا در هم میشکند.
فصل ۲
آرام حرکت میکردم . تمام سعیم بر این بود که بتوانم نقشه ای سر هم کنم . اگر مچم را میگرفت حسابی توی دردسر میفتادم . شاید حتی اجازه تحصیل من توی دانشگاه باطل میشد . بعد همه تلاش هایم اگر اخراج میشدم ؛ضربه سنگینی به من میزد . افکار یکی پس از دیگری در سرم میپیچید .اصلا کاری که داشتم میکردم درست بود ؟ آیا بهتر نبود که از آینده بی خبر باشم ؟ اگر مرگ پدربزرگ را نشان میداد چه کاری از من ساخته بود؟ ممکن بود که گوی بلایی سر پشمی آورده باشد؟ سری تکان دادم تا بتوانم افکارم را متمرکز کنم . من باید به اون گوی دست پیدا میکردم تا بتوانم جواب سوال هایم را بگیرم . بدون آن جواب ها شاید تا ابد خودم را نمیبخشیدم . به خودم گفتم : خب اول که وارد مغازه میشم به بهانه عکس پشمی چرا که نگران شدم و میخواستم از ماجرا سر در بیاورم . حرفی از گوی نخواهم زد و زمانی که از خانم ری خداحافظی کنم گوشه ای صبر میکنم تا به اتاقش برگردد و با سرعت گوی را زیر بغل میزنم و فرار میکنم . اما نه اینجوری خیلی تابلو بود که من گوی را دزدیدم چون خانم ری میتوانست بگوید که از وقتی مرا دیده گوی ناپدید شده است . شاید برای اینکه به من شک نکند باید صبر میکردم تا چند نفر وارد مغازه شوند و من در بین جمعیت به خانم ری تسلیت بگم اینجوری هم دل خانم ری را به دست میاوردم و هم کسی به من شک نمیکرد. در بین راه مردم گاهی به من سلام میداند و حال و احوال من و پدر بزرگ را جویا میشدند اما بی اعتنا جواب های ساده میدادم تا مکالمه ای شکل نگیرد تا بتوانم روی افکارم متمرکز بمانم . دقیقا دیروز بود که همین مسیر را تا قبرستان طی کرده بودم اما گویی سال ها میگذشت . با سری زخمی اما افکاری خونین تر از پوست سرم در مسیری قدم گذاشته بودم که که تا دیروز حتی فکرش را هم نمیکردم . نفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را روی گذاشتم و متمرکز شدم . وقتی چشمانم را باز کردم در اطرافم امواج جادو و ارواح معلق حضور داشتند . واقعا نیاز داشتم که با پدر و مادرم صحبت کنم به خودم گفتم شاید بتوانم اینجا پیدایشان کنم . به همه طرف چرخیدم ولی خبری از آن ها نبود . نوار های رنگی از جنس جادو همه جا بودند و در میان آن ها ارواح آرام و سرگردان به رنگ آبی حرکت میکردند و با هم خوش و بش میکردند . سری تکان دادم و اشک در چشمانم حلقه زد . چشمانم را بستم تا بتوانم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم . چه فکری با خودم کرده بودم ؟ معلوم بود که آنجا حضور ندارند در واقع هیچجا حضور نداشتند . من را تنها گذاشته بودند . قدرت هایم را خاموش کردم و چشمانم را باز کردم . همه چیز به شکل اولیه خود برگشته بود . به مسیر ادامه دادم . در ابتدای خیابان ایستاده بودم و به انتهای آن به جایی که عتیقه فروشی قرار دادشت نگاه میکردم . نفس عمیقی کشیدم و به سمت عتیقه فروشی رفتم . از بیرون که شلوغ نبود و کسی حضور نداشت . کنار مغازه ایستادم و خم شدم تا بتونم از شیشه دکور مغازه سرکی به داخل بکشم . خلوت بود . مثل همیشه ، کمتر موقعیتی پیدا میشد که عتیقه فروشی خانم ری پر از مشتری شود . چشم هایم را تنگ کردم . به راهرو های بین قفسه ها نگاه کردم . هیچکس نبود . آرام حرکت کردم و رو به روی دکور مغازه ایستادم تا بتوانم دید بیشتری به بخش های دیگر مغازه داشته باشم . ضربان قلبم حسابی تند میزد . ترس تمام وجودم را در خود حل کرده بود . متوجه شدم که دست هایم به لرزه افتاده و حسابی عرق کرده بودم . چشمانم در میان قفسه ها دور میزد تا همه چیز را بررسی کند اما ناگهان خشکم زد . چیزی روی زمین بود که حسابی توجه مرا به خود جلب کرده بود . جایی بین قفسه ها زمین قرمز شده بود . از دکور مغازه فاصله گرفتم . نکند خانم ری زمین خورده و در حال جان دادن باشد ؟ وقت فکر کردن نبود دستگیره در را گرفتم و باز کردم . همان صدای وحشتناک کشیده شدن چوب تکرار شد . وارد شدم . صدای زنگوله به صدا درامد . به سمت جایی که قرمز بود حرکت کردم و متوجه شدم انگار مثل یک رد خون است . انگار کسی را روی زمین کشیده بودند . مسیر را دنبال کردم و به در اتاق خانم ری رسیدم که نیمه باز بود . وارد شدم . یک اتاق به شدت قدیمی و رنگ و رو رفته با وسایلی پر از رد چنگ گربه و چراغ هایی که نیمی از آن ها مدام خاموش روشن میشد رو به روی من بود . روی یک کاناپه قدیمی که درست وسط اتاق قرار داشت . جسد بی جان خانم ری افتاده بود . و مردی با لباس های سیاه و چاقویی در درست رو به روی او ایستاده بود ‌و داشت چاقویش را با دستمالی پاک میکرد . خون همه جارا گرفته بود و در اطراف جسد خانم ری پر از مگس های بزرگ در حال پرواز بود . عقب عقب رفتم . مداوم به خودم میگفتم : حتما هنوز خوابم . دیگه وقتشه که بیدار شم . الان دیگه وقتشه که بیدار بشم .

#night_shade
ماسک روی صورت آن مرد شروع به حرکت کرد گویی در حال زمزمه چیزی است . ناگهان نیرویی عظیم من را به داخل اتاق پرتاب کرد . و روی زمین انداخت . متوجه شدم که یک جادوگر بود . چشمانم را بستم و ترمز کردم باید از قدرتم استفاده میکردم تا بتوانم جریان های انرژی او را متوجه شوم . اما آنقدر استرس داشتم و ترسیده بودم که نمیتوانستم درست تمرکز کنم . اما دیگر زمان نداشتم . آن مرد به سمت من حمله ور شد و با چاقو به سمتم پرید . روی زمین چرخیدم و چاقو درست کنار صورتم روی زمین نشست . تنها فکری که به سرم زد آن بود که بلند شوم و شروع کنم به دویدن . کیفم را در کلاس جا گذاشته بودم و هیچ وسیله ای برای دفاع از خودم نداشتم . از اتاق به بیرون پریدم و با سختی حرکت میکردم . وسایل از قفسه ها به بیرون پرتاب میشد و بعضی از آن ها به من برخورد میکرد . مبارزه با یک جادوگر سطح خیلی بالایی میخواست و حتما نیاز بود با یک جادوگر همراه باشید تا بتوانید جلوی جادوگر های دیگر دوام بیاورید . هیچ شانسی در مقابل او نداشتم . از بین قفسه ها گذشتم و به سمت گوی رفتم . تنها چیزی که به ذهنم میرسید آن بود که گوی را بردارم و پا به فرار بگذارم . گوی را در دستانم گرفتم و زمانی که به سمت در حرکت کردم . در با صدای شدید بسته شد . به گوشه ای رفتم و قایم شدم . تمام سعیم را میکردم تا صدایی از من بیرون نیاید . صدای پاهای آن مرد باعث شده بود زمین فرسوده مغازه به صدا در بیاید و با هر قدم قیژ قیژ میکرد .جلوی دهانم را گرفته بودم تا صدای نفس کشیدن از من بیرون نیاید . صدای کشیده شدن چاقو روی قفسه ها به گوش میرسید . خیلی خونسرد عمل میکرد و بلد بود که چگونه ترس را به دل طعمه خود بیندازد ‌. اصلا یک قاتل معمولی نبود . گویی یک هیولایی بود که هیچ عجله ای برای شکار نداشت . و ترجیح میداد با طعمه خود بازی کند .  تمام تمرینات این سال ها از جلوی چشم هایم میگذشت . خیلی اوضاع اینجا و روی برگه با هم فرق داشت . در اینجا ترس مانعی وحشتناک بود که هم باعث میشد قدرت هایتان به نحوی که میخواهید فعال نشود و هم تمام مطالب از یادتان میرفت . گویی ذهن و بدنم منجمد شده بود . صدای پا بلند تر شد . داشت بهم نزدیک میشد . باید تمرکز میکردم . به اطراف نگاه کردم وسیله مفیدی در اختیارم نبود . به گوی نگاه کردم . هیچ نشانه ای از جادو در آن پیدا نبود . ناگهان جرقه ای توی سرم زده شد . نمک . اگر نمک پیدا میکردم و روی صورت آن جادوگر میپاشیدم برای مدتی قدرت هایش غیر فعال میشد و میتوانستم در را باز کنم و فرار کنم . اما مشکل اصلی اینجا بود که اگر مرا پیدا میکرد آنقدر زنده نمیماندم تا به نمک برسم . باید به آن اتاق برمیگشتم حتما در آنجا خانم ری آشپزخانه ای چیزی داشت که در آن نمک نگه داری کند . کفش هایم را دراوردم تا بی صدا عمل کنم . روی زمین شروع کردم به خزیدن و حرکت به این شکل از بین کلی وسیله عتیقه و شکستنی بسیار دشوار بود . کوچک ترین اشتباه منجر به فاجعه بزرگی میشد . صدای شکستن وسایل بلند شد اول فکر کردم خودم باعثش بودم و خشکم زد اما متوجه شدم این کار را برای ترساندن من انجام داده بود . چشم هایم را بستم و سعی کردم جلوی لرزش دستانم را بگیرم . از گوشه قفسه ها به دنبال آن مرد میگشتم . و بالاخره توانستم او را ببینم . به سمت جایی رفت که گوی درون آن بود . به میز خالی خیره مانده بود و سری تکان داد . دست هایش از شدت خشم میلرزد و فریادی کشید که باعث شد کل وسایل اون قسمت از قفسه ها به بیرون پرتاب شوند و سر و صدای زیادی به راه بیندازند . متوجه شدم که او هم به دنبال گوی بود . اما مگر این گوی چقدر با ارزش بود که به خاطرش جان خانم ری گرفته شده بود؟ به گوی توی دستانم نگاه کردم و به خود گفتم : تو یه دردسر واقعی هستی و من دقیقا در مرکز این دردرسر قرار دارم ‌. حتی اگر زنده از آنجا بیرون میرفتم هیچ تضمینی نبود که بعدا به سراقم نیاید . انگار گوی زندگی مرا نفرین کرده بود و من را در جهنمی قرار داده بود که خود آن را با دستان خود بنا کرده بودم .  

#night_shade
خودم را سرزنش میکردم . آخه چه فکری با خودم کرده بودم که از خانم ری دزدی کنم . اگر این فکر مسخره به سرم نمیزد الان توی این وضعیت نبود . الان توی اتاقم در حال پانسمان زخم روی سرم بودم و بزرگ ترین نگرانی من قبول نشدن در درس جادوشناسی بود . حال توی باطلاقی بودم و هرچه تلاش میکردم که خودم را از چنگال مرگ رهایی بخشم فقط بیشتر فرو میرفتم . صدای حرف زدن بلند شد . بین قفسه ها سرک میکشید و شروع کرد به حرف زدن :
_میدونی که کاری با تو ندارم مگه نه ؟ اگر الان اون گوی رو بیاری و بهم بدی میذارم از اینجا زنده بری بیرون .
صدای شکستن بلند شد و ادامه داد : دلیلی نداره از من بترسی . مگه نه؟
و دوباره صدای شکستن وسایل به گوش رسید . میخواست با تحریک حس ترس مرا وادار به کاری کند که خودش میخواست . به گوی توی دستانم نگاهی انداختم و به خودم گفتم : اگر راست بگه چی ؟ اگر واقعا بزاره من از اینجا سالم برم بیرون.
سرم را تکان دادم و به یاد آوردم که خانم ری به قتل رسیده . پیرزنی ضعیف که نمیتوانست مقاومتی در برابر این هیولا داشته باشد به قتل رسیده بود . مشخص بود که قرار نیست کسی غیر از خودش از این اتاق زنده بیرون برود . نفس عمیقی کشیدم . نیاز داشتم تمرکز کنم . در دنیای خاطراتم به دنبال راهی برای آرام شدن میگشتم . در بایگانی خاطرات به دنبال امید میگشتم . خاطرات غمناک ، خاطرات ترسناک ، شب های امتحان و دفن کردن اجساد به همراه پدر بزرگ به یادم میامد . باید به عقب تر برمیگشتم . خاطرات مبهمی از بچگی . صورت مادرم را به یاد آوردم که به من لبخند میزد . کنارم نشسته بود و از پدرم میگفت . در نظر او پدرم یک قهرمان بود . مردی کامل ، ماجرا های شکار های پدر را با آب و تاب برایم تعریف میکرد . دستی به سرم میکشید و میگفت : یه روزی مثل پدرت بزرگ و قوی میشی و قوی شدن تصمیمات سختی به همراه میاره . دماغم را با دوتا انگشت گرفت و گفت : اما میدونم قهرمان کوچولو من از پس همه چیز برمیاد .
لبخندی محو روی صورتم شکل گرفت و اشک ها بی اختیار از صورتم جاری میشد . سرم را تکان دادم و گفتم :نا امیدت نمیکنم مامان .
چشمانم را بستم و تمرکز کردم . وقتی چشمانم را باز کردم نوار های جادو و انرژی توی هوا معلق بود . و رو به روی من خانم ری استاده بود . در واقع روح خانم ری در مقابل من ایستاده بود و زمانی که متوجه شد او را میبینم لبخندی زد و گفت : من حواصشو پرت میکنم. به راهت ادامه بده الیوت
حتی بعد از مرگ هم اسم من را اشتباه میگفت . اما جای این حرف ها نبود سری تکان دادم و از میان قفسه ها رد شدم . خانم ری در بین قفسه حرکت کرد و ناپدید شد . ناگهان صدای شکستن وسایل از راهرو کناری بلند شد و باعث شد آن مرد به سرعت به آن سمت حرکت کند . لبخندی زدم و زیر لبی گفتم : پدر بزرگ حق داشته ازت خوشش بیاد . و با سرعت بیشتری به سمت اتاق حرکت کردم . به داخل خزیدم و و از جایم بلند شدم ‌. بوی تعفن و خون و وز وز مگس ها فضا را پر کرده بود . یاد گوی افتادم . پس چیزی که به من نشان داده بود . مرگ خانم ری بود . به آینه کنار اتاق نگاه کردم و خودم را دیدم که با صورتی بی روح داشتم به خودم نگاه میکردم . و بله این هم همان صورت بی روح . اما باید تمرکز میکردم . از اتاق گذر کردم و در انتهای اتاق یک در وجود داشت که با چرخس ساده ای باز شد . درست فکر میکردم آشپزخانه در همین اتاق بود . اما کلی کابینت در مقابل من بود و من زیاد وقت نداشتم تا بتوانم ظرف نمک را پیدا کنم . صدای از پشت باعث شد با ترس برگردم و روح خانم ری را دیدم که پشت من ایستاده . دستم را روی قلبم گذاشتم و به آرامی گفتم : منو ترسوندی
دستش را جلوی صورتش گرفت و گفت : ببخشید هنوز به این وضعیت عادت نکردم . دنبال چی میگردی پسر . _نمک
به یکی از کابینت ها اشاره کرد . به سمت کابینت رفتم و وقتی در آن را باز کردم کیسه گونی پر از نمک پیدا کردم . لبخندی زدم و گفتم : بالاخره این قدرت به درد خورد .
حس بهتری داشتم ‌. هنوز تنها بودم اما همین که روح خانم ری در اطرافم بود باعث شده بود اعتماد به نفس داشته باشم . کیسه را از کابینت با دو دست بیرون کشیدم . از گوشه در به بیرون نگاه کردم جریان های همگرای معلق جادو به رنگ قرمز در حال حرکت بود . داشت به داخل اتاق وارد میشد . متوجه شدم که به این سمت میاید .
بلند گفت : نکنه میخوای باهام بازی کنی بچه . من حال و حوصله قایم موشک بازی رو ندارم . اگر به این کارت ادامه بدی قسم میخورم که سرنوشتی بدتر از این عجوزه نصیبت بشه . و با لگد در اتاق را باز کرد . از کنار جسد خانم ری عبور کرد و به در نیمه باز اتاقی که داخل آن بودم نگاه کرد . لبخند زد و گفت : هیچ شانسی نداری . من یک جادوگرم . باید اینو تا الان متوجه شده باشی . هرجا باشی پیدات میکنم . پوستتو میکنم و با استخوان هات یه سوپ خوش مزه درست میکنم .

#night_shade
صدای قدم ها بلند تر شد و جریان های انرژی بیشتر و نزدیک تر میشدند . مدت زیادی قدرت هایم را فعال نگه داشته بودم ‌. به طور معمول عادت داشتم که از آن ها طولانی مدت استفاده کنم اما موقعیت الان باعث شده بود که حسابی گیج و خسته بشم . با ظرفی پر از نمک ناگهان از اتاق به بیرون دویدم . به سمت او پرتاب کردم . اما چیزی باعث شد چشمانم از ترس گرد شود . ذره های نمک معلق توی هوا مانده بود . حتی از پشت ماسک هم مشخص بود که لبخندی از سر غرور کل صورت او را پوشانده . با حرکت دست من را به دیوار چسباند و آرام آرام از زمین بلند کرد . به سمتم آمد و گفت : همینکه متوجه شدم وارد این اتاق شدی متوجه شدم که دنبال نمک میگردی . مشخصه تعلیم دیده هستی اما باهوش نیستی . نزدیک شد . دست خود را عقب برد و چاقو را با سرعت به سمت شکمم به حرکت دراورد اما چیزی دست اورا در هوا نگه داشت . روح خانم ری . روح به من خیره شد و گفت : حالا وقتشه .
و دهانم که پر از نمک بود را به سمت او تف کردم . به یاد داشتم که پاشیدن مستقیم نمک روی جادوگر ها اثری ندارد و میتوانند مانع آن شوند اما مطمعن بودم که انتظار نداشت کلی نمک را در دهانم نگه دارم و به سمت او تف کنم . نمک بیشتر روی ماسک او ریخت اما بخشی از آن وارد چشم های او شد و باعث شد  قدرتش را از دست بدهد . روی زمین افتادم و با ظرفی که در دست داشتم محکم به سر او ضربه ای وارد کرد . ضربان قلبم حسابی تند شده بود و سرم را تکان دادم و قدرت هایم را خاموش کردم . با سرعت به سمت آشپزخانه برگشتم و گوی را که روی کابینت گذاشته بودم برداشتم و با سرعت از کنارش گذشتم . سرش رو محکم با دست هایش گرفته بود و فریاد میزد . لعن و نفرین میکرد و فحش میداد . از اتاق خارج شدم . صدایش را میشنیدم که میگفت : گیرت میارم ‌. هرجا که باشی پیدات میکنم . جسدتو خودم با دست های خودم دفن میکنم .
اما توجهی نکردم به سرعت از میان قفسه ها با پای برهنه گذشتم ‌‌. وسایلی که شکسته شده باعث شد سوزش شدیدی در پاهایم ایجاد شود . اما به مسیرم ادامه دادم و با همان پاهای برهنه و پر از خون از مغازه بیرون رفتم ‌. هرجا که قدمی میگذشتم خون باقی میماند . اما اصلا اهمیتی نداشت . زنده بودم و همین فعلا برایم کافی بود . با سرعت از خیابان ها عبور میکردم و به سمت قبرستان میدویدم . هوا داشت کم کم تاریک میشد . گرسنگی ، خونریزی ، خستگی و استفاده بیش از حد نیروهام باعث شده بود سر درد و سرگیجه شدیدی پیدا کنم . مردم با وحشت به من نگاه میکردند و ازم فاصله میگرفتند . در طول مسیر از درد فریاد میزدم و میدویدم . بالاخره از محیط شهری خارج شدم و درخت ها خودشان را نمایان کردند . به محیط قبرستان رسیده بودم . سرعتم را کم کردم و به پشت سر نگاهی انداختم . کسی دنبالم نبود . چشمانم تار شده بود . عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم . خرامان خرامان یکم دیگه جلو رفتم اما چشمانم کم کم تیره و سیاه شد . و در میان قبرها روی زمین افتادم .

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/4918-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-nima-night-shade-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-23684
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#night_shade
درد تنها حسی بود که خودنمایی میکرد . ابتدا در پاهایم و سپس از سرم شروع شد و کل بدنم را در خود غرق کرد . پلک هایم را به سختی از هم گشودم . کمی طول کشید تا به یاد بیاورم اینجا کجاست و چطور اینجا بودم . گوش هایم سوت میکشید و صدا میداد . سرگیجه شدید مشکل بعدی بود . به سختی سرم را به اطراف گرداندم . دیوارهای سفید . جاشمعی ها و پیرمردی که روی زمین در کنارم به خواب رفته بود . سرم را محکم چنگ زدم و سعی کردم با فشار دادن پلک هایم روی هم از سردرد بکاهم . کم کم اطرافم را شناختم . مردشورخانه بودم . و آن پیرمرد، پدربزرگم بود . اما چطور من را پیدا کرده بود؟ کمی فکر کردم و به یاد آوردم که او هم یک روح بین است و میتواند از ارواح سوال کند . لبخندی روی لب هایم نشست امروز این استعداد دوبار جانم را نجات داده بود . ناگهان خشکم زد . به یاد آوردم ؛تمام آن اتفاقات هولناک را به یاد آوردم . به سختی در جایم نشستم و شروع کردم لباس هایم را گشتن . کجا بود ؟ گوی کجا بود ؟ نکنه گمش کرده بودم ؟ نکنه بعد این همه سختی پدربزرگ متوجه آن نشده بود و گم شده بود؟ خود را به لبه تخت مردشورخانه کشاندم و سعی کردم پاهایم را روی زمین قرار دهم . درد وحشتناکی پاهایم را در برگرفت . سوزش شدید که باعث شد پلک هایم را محکم روی هم فشار دهم . دستانم را جلوی دهانم گرفتم تا از درد فریاد نزنم . باید گوی را وقتی پدربزرگ خواب بود پیدا و مخفی میکردم . اگر متوجه میشد ممکن بود جان او هم به خطر بیفتد . با سختی از تخت پایین آمدم و سعی کردم روی زانوهایم به آرامی حرکت کنم . سرگیجه و سردرد مانع تمرکزم میشد . به اطراف نگاهی انداختم و خودرا روی زمین میکشیدم تا بتوانم دید بهتری به اطراف داشته باشم . خبری در سالن اصلی نبود . به سمت اتاقم خزیدم و در آن را به آرامی باز کردم . اما صدای گوش خراش در باعث شد پیرمرد یک حرکت کوچکی بکند و تا مرز بیدار شدن برود . هیچ تکانی نخوردم تا دوباره سرش را پایین آورد و صدای خروپفش بلند شد . آرام وارد اتاق شدم . و نگاهی به اتاق انداختم . خبری نبود . اشک در چشمانم حلقه زده بود . هیچوقت شانس نیاوردم از این دنیا متنفرم . حال جانم برای چیزی به خطر افتاده بود که گمش کرده بودم .
به دیوار اتاقم تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم . با این وضعیت نمیتوانستم بیرون بروم و به دنبال گوی گم شده بگردم . ناامید و خسته اشک هایم جاری شد . مشت محکمی به زمین زدم و دراز کشیدم . سری تکان دادم و حسابی به خودم و این دنیا فحش دادم . چاره ای نبود فردا باید صبح زود از اینجا خارج شوم و با کمک استعداد روح بینی به دنبال گوی بگردم . چشمانم را روی هم گذاشتم و تا خود صبح کابوس میدیدم . کابوسی که از دل حقیقت بیرون آمده بود . جادوگری وحشتناک به دنبالم بود و راهی برای فرار نداشتم . با جیغ و فریاد از خواب بیدار شدم . حسابی عرق کرده بودم و زمین خیس شده بود . لباسم را دراوردم و روی بدنم به دنبال جای چاقو میگشتم . نفس عمیقی کشیدم . فقط یک کابوس بود یه کابوس مسخره . از پنجره به بیرون نگاهی انداختم . هنوز هوا تاریک بود . چشمانم را بستم و سعی کردم بخوابم اما غیر ممکن بود . ترس از کابوس دوباره و وحشت مانع خواب میشد . مدتی به همین شکل دراز کشیده بودم .
شروع کردم به فکر و خیال کردن . چطور میتوانستم جلوی یک جادوگر حرفه ای که از شانس خوبم یک قاتل حرفه ای هم بود دوام بیاورم؟ اگر به دنبال گوی باشد و متوجه شود که آن را گم کرده ام قطعا مرا میکشد . فکری به سرم زد باید کتاب جادوشناسی پیشرفته را در مورد جادوگر ها مطالعه کنم . اینجوری راه حل هایی برای مبارزه با او دستم میامد . اما یادم آمد که کیفم را در کلاس جا گذاشته بودم . به خشکی شانس . ناگهان چشمانم از ترس باز شد . نکند همین الان به دنبالم باشد و وقتی بخوابم مرا بکشد . خود را به سمت میز اتاقم کشیدم و جوهر را برداشتم و به سمت در اتاقم رفتم . ورد های روی در را پر رنگ کردم . ورد ها شروع کردند به درخشیدن  . نفس عمیقی کشیدم و به دیوار تکیه دادم . سرم را تکان دادم تا افکار بیخود را از خودم دور کنم . شکمم حسابی سرو صدا میکرد خیلی وقت بود که چیزی نخورده بودم . به سختی خودم را روی زمین کشیدم و از اتاق خارج شدم . در سردخانه را باز کردم و از آن گذشتم . نمیدانم چرا آشپزخانه را توی سردخانه گذاشته بودند . از کنار اجساد گذشتم و به انتهای اتاق رسیدم . در را باز کردم . آشپزخانه فضای خیلی کوچکی داشت . در یخچال را باز کردم و یک بطری آب از آن بیرون آوردم . مثل فردی که در بیابان گیر کرده باشد کل بطری را خوردم و بطری خالی را روی کابینت قرار دادم . پدربزرگ شام درست کرده بود و در یخچال گذاشته بود . قابله را از یخچال خارج کردم و در یخچال را بستم . پاهایم را دراز کردم و قابله را روی زانو هایم گذاشتم ‌. با دست به سمت غذا حمله ور شدم . برایم فقط مهم بود که سیر شوم .

#night_shade
در این لحظه حتی غذای سرد و بی مزه پدربزرگ هم مزه ای بهشتی داشت . گویی از آسمان چند فرشته با یک قابلمه به استقبالم آمده بودند . با سرعت کلشو خوردم و زمانی که داشتم انگشتانم را میمکیدم لبخندی زدم . توی این چند وقت بهترین حالی که داشتم همین لحظه بود . قابلمه خالی را روی کابینت قرار دادم . و سعی کردم در ظرفشویی دستانم را بشویم . جاری شدن آب روی دستانم لذت بخش بود . دو دستم را پر از آب کردم و به صورتم پاشیدم ‌. گویی دوباره متولد شده بودم . از آشپزخانه بیرون آمدم و در سردخانه حرکت میکردم . خودم را روی زمین میکشیدم و از میان اجساد حرکت میکردم . ناگهان چیزی دستم را گرفت . با وحشت به دستی استخوانی و رنگ و رو رفته و سرد نگاه کردم که مچ دستم را چسبیده بود . صدایی گرفته و خش دار از تخت کناری بلند شد .
_این تازه اولشه .
لرزه به تنم افتاده بودم . پارچه روی جسد حرکت کرد و پایین افتاد . جسد خانم ری بود . ناگهان از جایش حرکت کرد و درست روبه روی صورتم قرار گرفت و تکرار کرد : تازه اولشه .
به وحشت دستم را به عقب کشیدم و با تمام سرعت خودم را روی زمین میکشیدم . پشت سرم جسد خانم ری قهقه میزد و میخندید و به دنبال او صدای خنده از تمام اجساد بلند شد . خودم را از سردخانه بیرون کشیدم و در آن را بستم . به محض بسته شدن در صدا قطع شد . به در تکیه دادم و نفس نفس میزدم ‌‌. اصلا طبیعی نبود . این اتفاقات اصلا طبیعی نبود . با دستانی لرزان دستگیره در را گرفتم و آروم لبه در را باز کردم . از گوشه نگاهی به اتاق انداختم . هیچ صدایی نبود . تمام تخت هارا یک به یک از نظر گذراندم . همه چیز سر جایش بود . ناگهان صورت خانم ری از کنار در بیرون آمد و مستقیم رو به روی صورتم قرار گرفت . دهانش باز شد . باز و باز تر شد . صدای شکستن استخوان ها بلند شد . و فک هایش از هم جدا شد . ناگهان از داخل دهانش دسته بزرگی از مگس ها بیرون آمد که باعث شد جیغ بزنم و در را محکم ببندم . ضربان قلبم حسابی شدید شده بود . نفس نفس میزدم . چشمانم گرد شده بود و نمیتوانستم پلک بزنم . عرق کرده بودم . پدربزرگ خود را کنارم رساند ‌. پیرمرد حسابی ترسیده بود . با صدایی لرزان گفت :
_چی شده بچه
با ترس به در اشاره میکردم ولی نمیتوانستم صحبت کنم ‌. پدربزرگ به سمت در رفت . خودم را به عقب کشیدم . از چیزی که آن طرف بود حسابی میترسیدم ‌. پدربزرگ که ترس من را دید فریاد زد .
_کی اونجاس
کمی منتظر جواب بود اما خبری نشد . به من خیره شد که از ترس میلرزدم . دستگیره در را آرام چرخواند و در را باز کرد . چشمانم را گرفتم . نمیتواستم نگاه کنم . صدای قدم های پدر بزرگ را میشنیدم که وارد سردخانه شده و در آن میچرخد ‌. مدتی گذشت . صدای پاهای پدر بزرگ نزدیک شد . به آرامی دستانم را از جلوی چشمانم کنار بردم . و پدر بزرگ را دیدم که در چهارچوب در ایساده و با تعجب به من خیره شده ‌. سری تکان داد و گفت : خبری نبود . چی تورو اینقدر ترسونده بچه .

زبانم بند آمد بود و قلبم با سرعت وحشتناکی میتپید . چند نفس عمیق کشیدم تا بتوانم به خودم مسلط شوم . با صدای لرزانم با لکنت زبان و نفس نفس زدن قاطی شده بودم . گفتم :خخخان ریییی
پیرمردی دیگر کلافه شده بود . ابروهایش در هم رفت و با خشم گفت : واضح حرف بزن بچه.
چشمانم را بستم و چند نفس عمیق دیگر کشیدم ‌.
_ جسد خانم ری . جسد خانم ری به من حمله کرد .
صورت پیرمرد حسابی متعجب شد و خنده ای بلند کرد . در حالی که اشک هایش را پاک میکرد ‌. گفت : واقعا خنده داره . درسته سنی از خانم ری گذشته ولی دلیل نمیشود که در سردخانه باشد .
با تعجب به او خیره مانده بودم . گفتم : امکان نداره خودم با چشمای خودم دیدم . و با سختی از جایم بلند شدم ‌‌. درد وحشتناک کل پاهایم را فرا گرفت اما ترس و هیجانی که به من قالب بود مانند سد عظیمی در مقابل درد عمل میکرد . گویی ترس تمام حواصم را ربوده بود . وارد سردخانه شدم . با حرکت کردن درد درون پاهایم بیشتر شد اما توجهی نکردم . کنار تختی که در آن خانم ری را دیده بودم ایستادم و پتو را کنار کشیدم . از تعجب شاخ دراورده بودم . جسد یک مرد میانسال با ریش و سبیل های منظم و کوتاه شده بود . عقب عقب حرکت کردم و به تخت پشت سر برخورد کردم . برگشتم و پتو را از روی این یکی هم کنار زدم یک خانم جوان و زیبا . سن و سال کمی داشت با صورتی پر از کک و مک و موهایی روشن . سرم را تکان دادم . باور پذیر نبود . با سرعت بیشتر حرکت کردم و از کنار هر تختی که عبور میکردم پتو را کنار میزدم . هیچکدام خانم ری نبود . باید مغزم را به کار می انداختم . احتمالا چیزی که دیده بودم یک هشدار طبیعی بود . اصولا هشدار های طبیعی باعث اتفاق های خوب یا بد میشوند و گاهی اصن اتفاقی نمیفتد . صدای پدربزرگ را شنیدم که گفت : دیشب چه اتفاقی برایت افتاده
در جایم باقی ماندم و به یکی از تخت ها تکیه دادم . باید واقعیت را یه پدربزرگ میگفتم . اگر سکته میکرد ؛ هرگز خودم را نمیبخشیدم .
_توی پاهایت کلی شیشه خورده و چینی بود . این ها نشانه دعوای عادی نیستند .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بله عادی نیست . پدربزرگ باید نکته مهمی رو باهاتون در میون بزارم .
چشمانش تنگ شد . سعی میکرد تمام تمرکز خود را روی من قرار دهد . کل اتفاقات این چند روز اخیر را برای پدربزرگ تعریف کردم اما ماجرای گوی و هر چیز ترسناکی که به آن مربوط میشد را حذف کردم . تمام مدت پدربزرگ در سکوت گوش میداد . وقتی به قسمت قتل خانم ری رسیدم . اشک در چشمان پیرمرد جمع شد . و سرش را پایین انداخت . داستانم که تمام شد . سری از روی تاسف تکان داد و گفت: خوشحالم که توانستی فرار کنی .
و گریه میکرد . روی زمین همانجا نشست . مطمعن بودم گریه هایش به خاطر خانم ری بود . به سختی قدم برداشتم و کنار او نشستم . دستانم را دور گردن پیرمرد انداختم و سعی کردم تا کمی او را آرام کنم . از پنجره نور خورشید مشخص بود . به این فکر افتادم که به جایی که از هوش رفتم بروم . شاید بشود گوی را پیدا کرد . توی همین افکار بودم که ناگهان صدای در بلند شد . ترس در کل وجودم پخش شد . میترسیدم که نکند آن جادوگر خبیث توانسته باشد مرا یافته باشد . دستم را به دیوار گرفتم و به سختی از جایم بلند شدنم . به سمت در حرکت کردم . از مشت در بلند گفتم: شما؟
صدای مردانه ای از پشت در گفت : من مایلز هارلو و همکارم ویکتور لانگستون هستیم . از اداره پلیس به اینجا میایم . لطفا در رو باز کنین .
استرس شدیدی داشتم . دستگیره را چرخواندم و در باز شد . یکی از آن ها به سمت من حرکت کرد و دست هایم را از پشت بست . من را به سمت ماشین خود هدایت کردند . در بین راه بهم میگفتند که برای بررسی یک پرونده قتل به من نیاز دارند . پدر بزرگ خود را به چهارچوب در رساند اما نتوانست به موقع برسد  و ماشین حرکت کرد . کنار پنجره ماشین بودم . شدیدا استرس داشتم اما از طرفی خیلی وقت بود که در ماشین نبودم . آخرین بار در ماشین پدرم بودم اما از آن روز سال ها میگذرد . از داخل ماشین بیرون را تماشا میکردم . باید هرچه زودتر آزاد میشدم و خودم را به گوی میرساندم . از جهتی باید از دانشگاه کیفم را هم پس میگرفتم . به قبرها خیره میشدم . چقدر آرامش داشتند . دنیای ارواح دنیایی خالی از غم بود . برای اولین بار در زندگی دوست داشتم هرچه سریع تر به آن روز برسم . صدای صحبت کردن آن دو مرد را از پنجره میشنیدم .
یکی از آنها که موهایی طلایی و لخت داشت با پوستی روشن گفت: چرا باید یک پیرزن به قتل برسه . کل مغازه او آنقدری قیمت نداشت که ارزش جان او را داشته باشد . امیدوارم هرکس که مسئول این ماجراست،  به سزای عملش برسد . برگشت و با چهره ای آکنده از تنفر برای مدتی به من خیره مانده  . سرم با پایین انداختم . متوجه شدم که او هم نگاهش را از من برداشت و به صحبت خود با کاراگاه دیگر ادامه داد . آن یکی فردی با پوستی تیره بود و صدای به شدت بمی داشت .

#night_shade
حرف های آن یکی را تایید میکرد . به نشانه تاسف سری تکان میداد و سعی میکردم چشم از خیابان برندارد . از قبرستان خارج شدیم و به بافت شهری رسیدیم . در گوشه و کنار مردم با دیدن این ماشین تعجب میکردند اما وقتی من را پشت ماشین میدیدند . سری از نشانه تاسف تکان میدادند . تمام آبرو و ارزش و اعتبار من از بین رفته بود ‌. در گردابی از مشکلات و سختی ها در حال گردش بودم و به آرامی به اعماق اقیانوسی از غم فرو میرفتم . لبخندی زدم و زیر لب گفتم : فقط همین یکی رو کم داشتم .
حس میکردم تبدیل فردی شدم که دیگر چیزی بزای از دست دادن ندارد . به پشتی صندلی تکیه دادم و سرم را پایین انداختم . نور آفتاب از شیشه های ماشین عبور میکرد و پوستم را گرم میکرد . در آن لحظه نمیدانستم که نگران چه چیزی باشم . نگران اینکه ممکن است به عنوان یک قاتل باقی عمرم را پشت میله های زندان بگذرانم یا بیشتر نگران این بودم که آزادم کنند و آن جادوگر مرا پیدا کند . به راستی که کدام یک درد بزرگتریست ؟ زندگی درقفس یا آزاد ولی در فرار از شکارچی؟ حس میکردم بیشتر نگران پدربزرگ هستم . فراموش کار بود و یادش نمیماند که تلسم هارا تجدید کند . بیشتر نگران او بودم . جالب است که نگرانی من برای پیرمردی که یک پایش لب گور است بیشتر از خودم که هنوز جوان هستم بود . به راستی که به زندگی آن پیرمرد بیشتر از خودم امیدداشتم . وقتی به زندگی خود مینگریستم تنها چیزی که به وضوح قابل رویت بود پوچی بود .ماشین از حرکت ایستاد و باعث شد کمی به سمت جلو کشیده شوم . آن دو نفر از ماشین پیاده شدند و در را برایم باز کردند . و آن مرد سیاه پوست ازم خواست که پیاده شوم . خودم را به سمت بیرون ماشین کشیدم و به سختی روی پاهایم ایستادم . چشمانم از درد مچاله شد و صورتی گرفته پیدا کردم . آن فرد تیره پوست مایلز نام داشت و دیگری ویکتور، متوجه اسامی آن ها در مکالمه هایشان شده بودم . مکالماتی که بیشتر هول مزه دونات ها و یا غیب کردن از همکارانشان بود . با صورتی گرفته گفتم :
پاهایم خیلی درد میکنه . زخم شده .
ویکتور از پشت سر کمی من را هل داد و گفت : اینجا که نمیشه کاریش کرد . هرجور شده خودتو به پاسگاه برسون از اونجا به بعد یه فکری به حالش میکنیم .
هر قدم وحشتناک بود اما به درد وحشتناک آن عادت کرده بودم . در مقابلم یک ساختمان بود که با پله هایی از سطح زمین فاصله داشت . دردناک ترین بخش حرکت عبور از پله ها بود . اولین بار توی زندگیم بود که حتی از پله ها وحشت زده شده بودم . از پله ها گذشتم و وارد ساختمان شدم ‌. جایی شلوغ با رفت و آمد سنگین بود . بعضی ها لباس های نظامی و رسمی داشتند و بعضی دیگر لباس های ساده . در سالن اصلی یک دسته صندلی پلاستیکی به هم متصل بود . مایلز من را به سمت صندلی ها کشاند و گفت که آنجا باید منتظر بمانیم . ویکتور از جمع ما جدا شد و وارد یکی از اتاق ها شد . زمان به سختی میگذشت . استرس گرفته بودم ‌. اینجا بیشتر نگران شده بودم . برای حواص پرتی سرامیک های زمین را میشمردم یا به مردم خیره میشدم . به دستبندی که دور مچ هایم بود خیره شدم . واقعا محکم بسته شده بود . در مقابلم یک ساعت بزرگ به دیوار بود . عقربه ها را تماشا میکردم . به کندی میگذشت گویی هر کدام از آن ها چندین تن وزن داشت و سنگینی حرکت آن ها مرا کلافه میکرد . مانند حلزونی شده بود که با نخ به یک درخت بسته شده باشد و دایره وار بچرخد . بعد از گذشت چند دقیقه عذاب آور ویکتور با یک پوشه کامل در دستانش به سمتم آمد و کلی آدرس و نام و اطلاعات شخصی از من گرفت . سپس من را به اتاقی راهنمایی کردند . وارد اتاقی شدیم که یک میز و در اطراف آن چند صندلی بود . دیوار کناری از جنس آینه آینه بود . درست حدث زدید وارد اتاق بازجویی شده بودیم .

#night_shade
به زودی او را وارد دوزخ میکنیم و تو نمیدانی دوزخ چیست؟ آتیشت که نه چیزی را باقی میگذارد و نه چیزی را رها میسازد ! پوست تن را به کلی دگرگون میکند !
از آتشی بترسید که هیزم آن بدن های مردم و سنگ ها است !
فصل ۳
مایلز به یک صندلی اشاره کرد و گفت : لطفا بنشینید .
خرامان خرامان به سمت صندلی رفتم . و به آن تکیه دادم . صندلی اصلا راحت نبود . احساس بدی داشتم . ویکتور به در تکیه زد و یک سیگار روشن کرد . مالیز نگاهی به او انداخت و گفت : واقعا؟
ویکتور شانه بالا انداخت و گفت : از دیشب داریم کار میکنیم نیاز به انرژی دارم .
مایلز نفسی از سر تاسف کشید و سری تکان داد سپس به من خیره شد و گفت : شرمنده بابت رفتار همکارم . امیدوارم باعث ناراحتی شما نشده باشه .
روی صنولی خودم را کش و قوسی دادم و در حالی که داشتم سعی میکردم روش راحتی برای نشستن پیدا کنم گفتم : نه مشکلی نداره .
مایلز لبخندی زد و از ویکتور پرونده ای را گرفت و روی میز قرار داد و رو به روی من نشست . احساس کرد که زیاد حال و روز خوبی ندارم . برای همین با لبخند گفت : براش شروع مقدور هست خودتون رو معرفی کنین؟
مشخص بود شخص با احترامی بود . یکم دلگرم شده بودم . سری تکان دادم و گفتم : بله من الیو آشفورد هستم .
صورتی ناراحت به خود گرفت و گفت : در مورد خانوادت با خبر هستم . مطمعنا غم بزرگی بوده . امیدوارم بتوانی راحت تر باهاش کنار بیای .
خنده بی روحی تحویلش دادم . مگر میشد فراموش کرد؟ مگر ممکن بود؟ و این قسمت ناراحت کننده داستان نیست . قسمت ناراحت کننده داستان برایم جایی بود که هیچوقت نتوانستم ارواح آن هارا ببینم . غم از دست دادن آن ها حفره بزرگی در زندگی من بود اما حس فراموش شدن ؛ حتی از آن هم بدتر بود .
پرونده را باز کرد و نگاهی به عکس ها انداخت . کمی مطالعه کرد و سپس به من خیره شد .
_ الیو میتونی بگی دیروز حوالی ساعت سه ظهر کجا بودی؟
سری تکان دادم و گفتم : بله به سمت عتیقه فروشی خانم ری میرفتم .
سری تکان داد و گفت : میتونی برام توضیح بدی چرا به اونجا رفته بودی؟
کمی استرس گرفتم . ضربان قلبم بالا رفته بود . نمیتوانستم به آن ها بگویم که به خاطر دزدیدن یک گوی به آنجا رفته بودم . پس دروغی را به آن ها گفتم که مدتی قبل پدربزرگ از من شنیده بود .
_ بله ‌. برای دیدن خانم ری رفتم . توی مسیر بازگشتم از دانشگاه بودم که تصمیم گرفتم سری به او بزنم .
سری تکان داد و گفت : بله متوجهم .
و چیزی را روی کاغذی داخل پرونده نوشت .
دوباره به من خیره شد و پرسید : میتونی بهم بگی دقیقا در آنجا چه اتفاقی افتاد؟
استرسم بیشتر شده بود . باید مراقب میبودم که داستان را جوری میگفتم که در آن گویی را حمل نمیکردم ‌‌. یا دلیل آنجا بودن آن فرد را نمیدانستم .
_ بله
و شروع کردم داستان را آنطور که بر من گذشته بود بیان کردم . در تمام مدت صحبت من یک کلمه هم نمیگفت و با دقت گوش میداد و گاهی یاد داشت برداری میکرد . با صبر و حوصله بود . گاهی مستقیم نگاهش را بر من میدوخت و گاهی از روی پرونده چیزی را چک میکرد . وقتی تمام داستان را در جعبه ای کادو پیچ کرده و تقدیمش کردم . برای مدتی ساکت بود و به من خیره مانده بود . داشت فکر میکرد . به نظرش احتمالا جاهایی از داستان ایراد داشت . اما در نهایت تشکر کرد و گفت : عجب ماجرایی را پشت سر گذاشتی . تنها بودن با یک جادوگر شرور که اتفاقا قصد جان انسان را هم دارد اصلا وضعیت خوشایندی نیست . داستان از این زاویه میتونه بیشتر به سازمان مربوط بشه تا اداره های پلیس ، و تشکر کرد از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد ‌. در اتاق با ویکتور تنها بودم . کمی به سمت جلو آمد . پرونده را بررسی کرد و نگاهی به من انداخت .
_ انتظار داری باور کنم که صرفا برای دیدن خانم ری به آنجا رفتی؟
استرس گرفتم . و به دسته های صندلی چنگ میزدم .
ادامه داد : جالبه هر بار که به آنجا سر زدی یه اتفاقی افتاد . دو روز پیش گربه این خانم از ترس سکته کرده بود و وامروز هم خود او به شیوه وحشتناکی به قتل رسیده بود . عکس هایی را از پرونده بیرون آورد و به سمتم پرتاب کرد . عکس ها رو به رویم افتاد . جسد خانم ری و جسد گربه او از زوایا مختلف در عکس ها معلوم میشد .
پکی به سیگارش زد و دودی غلیظ بیرون داد . سپس ادامه داد .
_ به خاطر اتفاقی که برای خانوادت افتاده و ماجرا هایی که در دانشگاه داشتی بعید نیست که یک قاتل باشی .
چشمانم از ترس و تعجب گرد شده بود .
لبخندی زد و گفت : انتظارش را نداشتی؟ درسته . ما همه چیزو میدونیم . فکر کردی بدون تحقیق اومدیم دنبالت؟

#night_shade
پکی دیگر به سیگار زد . و نگاهی به ته مانده سیگارش انداخت و به آرامی از بینی هایش دود بیرون میزد . چیزی برای گفتن نداشتم . ترس زیادی بر من حاکم شده بود . غم ، ترس ، تعجب و خشم همه و همه این احساسات مانند معجونی جوشان در من فوران میکرد .
به سمت سطل آشغال کنار اتاق رفت و در آن را باز کرد . به من خیره شد و گفت : آشغال ها فقط جاشون توی آشغالیه .
و ته سیگار را رها کرد . دست هایش را به هم مالید و دور دهانش را تمیز کرد . به سمت در اتاق رفت وقتی دستگیره را گرفته بود تمام توانم را جمع کردم و گفتم : به سازمان خبر بدین . اون ها میتونن به کمک روح بینها متوجه وجود جادوگری در آنجا بشن .
به حرفم توجهی نکرد و دستگیره را چرخواند و خارج شد . تنها شده بودم . هوا در آنجا خیلی سرد بود . خودم را در آغوش گرفتم . امیدوار بودم سازمان بتواند به من کمک کند . درگیر افکار خود شدم و مدامم چشمم به در بود . صبرم دیگر سر آمده بود . پرونده را باز کردم تا نگاهی به آن بیندازم . عکس ها زنده کننده خاطرات وحشتناکی بود . به سختی جان سالم به در برده بودم . و بعد دیدن جسد خانم ری در سردخانه . هر روز دنیا در حال عجیب تر شدن است ‌. حتی برای من . به آینه کنارم نگاه کردم . به آینه بزرگی که دیوار کناری را کاملا پوشانده بود نگاه کردم ‌‌. چقدر شکسته و نابود شده بودم . اصن این شخصی که در آینه میدیدم من بودم؟ پسر خوش خیالی که به دنبال ارواح گم شده خانوادش میگشت حالا در اتاق بازجویی بود . در افکار خودم بودم که ناگهان برق ها قطع شد . با تعجب به سقف نگاه میکردم . اتاق در تاریکی مطلق بود اما در تاریکی نوری درخشید . از سمت آینه نوری در حال درخشیدن بود . انعکاس من در آینه ایستاده بود و با مشت به آینه میکوبید . گویی میخواست راهی باز کند تا بتواند به دنیای ما بیاید . صدای ضربه هایش به طور مداوم بلند تر و بلند تر میشد . به صورت وحشیانه ای به آینه مشت میزد . ترسیده بودم . عقب عقب میرفتم . که ناگهان صندلی واژگون شد و روی زمین افتادم . انعکاس من مثل دیوانه ها به آینه ضربه میزد اما نتیجه نداشت . دست های خود را به آینه چسباند و با سر یه آینه ضربه وارد میکرد . با هر ضربه رد خونی روی آینه میماند و سرش زخمی و شکافته میشد . ترک های ریز در آینه شکل گرفت . و کم کم ترک ها پخش و بزرگ تر شدند . تیکه های آینه در سرش گیر کرده بود اما به ضربه زدن ادامه میداد . خون کل صورتش را گرفته بود . عقب عقب میرفتم اما حیف که این اتاق تا ابد ادامه نداشت و مشتم به دیوار چسبید . سر پر از خون و پاره پاره انعکاس من وارد دنیای ما شد و کم خود را بالا کشید تا از شکافی که در آینه ایجاد شده داخل بیاید . از آینه گذشت . و با صدای حال به هم زنی روی زمین افتاد . بی حرکت رو به رویم افتاده بود . هیچ تکانی نمیخورد . بلند گفتم : این یک شوخیه دیگه؟ تورو خدا بگین که اینم یه بخشی از بازجوییه . انعکاسم شروع کرد به لرزیدن و پیچ و تاب خوردن و ناگهان با سرعت باورنکردی خود را به من رساند و درست بالای صورتم قرار گرفت . قطره های خون روی صورتم میچکید . با صدایی منزجر کننده گفت : نباید من رو توی قبرستان گم میکردی .
چشمانم گرد شده بود . داشت در چه موردی صحبت میکرد . ناگهان جرقه ای در من شکل گرفت . با صدایی لرزان پرسیدم : تو گوی هستی؟
لبخند عظیمی صورت او را در برگرفت . و گفت : منو تو به هم متصل شدیم . به زودی دیدار ما تاریخ ساز خواهد شد .
قطرات خون صورتم را پوشانده بود . و زبانم بند آمده بود . انعکاس من به سمت آینه برگشت و گفت : مرزهای دنیا ها داره به کل برداشته میشه . این دنیا دیگه قابل سکونت نخواهد بود . از قسمت شکستگی آینه رودی از جنس خون بیرون ریخت و کل اتاق را در خود غرق کرد . به سختی نفس میکشیدم و به گلویم چنگ میزدم .
با سیلی محکمی به خودم آمدم . ویکتور رو به روی من ایستاده بود و با چهره ای مملو از وحشت به من خیره شده بود . کل اتاق پر شده بود از نماد ها و علامت های شیطانی که به رنگ قرمز نوشته شده بود . با وحشت به اتاق خیره شدم و سپس به دست هایم . دست هایم کاملا قرمز رنگ بود . اشک هایم سرازیر شد . چه اتفاقی داشت برایم میفتاد . در این دنیای لعنتی چه میگذشت .

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/4918-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-nima-night-shade-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-23699
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#night_shade
قبل از آنکه به ادامه داستان خودم بپردازیم لازمه داستانی کهن را با هم مرور کنیم . این داستان های کوتاه در آینده به شما در درک بهتر ماجرا کمک میکنه.
سال ها پیش در زمانی که خورشید و ماه یکدیگر را در آغوش کشیده بودن . زهر عشق در رگ های زنی در جزیره ای دور افتاده جریان یافت . تماشای عشق بازی ستارگان مردم را گرد هم آورده بود . عشقی نامقدس ریشه در عمق و جان دوانده بود . خورشید آسمان آن زن به ماه مبدل نمیشد مگر آنکه به تماشای آن مرد برود . آن مرد از مردان خدا بود و کشیشی با ایمان که دستانش تنها به گدایی از خدا در کنار هم قرار میگرفت. زن مشتری ثابت کلیسا شده بود . هر روز به بهانه های مختلف به دیدن کشیش میرفت . دعا های مرد ، زن را مدهوش میکرد .صدای مرد همچو نسیمی شب رو پرده های سنگین دل زن را کنار میزد.زن میدانست عشق پاک او گناهیست مقدر.اما انتهای این دعا ها و فغان ها کجاست؟دعاهایی سرگردان در جستجوی خدایی که گوش هایش به در های بسته عادت کرده بود . دعاهای نافرجام مرد برای زن دردناک  بود.به راستی که روشنایی شفقت بر چه کسی میتابید؟ زن، مرد را به چشم ستاره ای میدید که بهترین بازیگر صحنه دنیا بود اما چشم های دیگر او را نمیدید.با درخشش خورشید در کلیسا به نغمه های سرشار از خواهش مرد گوش میسپارد و در زیر نور مهتاب به رقص بیمارگونه دریا در میدانی از شن و ماسه های درخشان خیره میشد.در یکی از شب هایی که به نظر از همیشه تاریک تر بود در برابر ریزش اشک هایش ناتوان شد.اشک هایش جاده غم را روی صورتش با پیچ و تاب زیاد میساخت.ناله میکرد و فریاد میکشید به امید آنکه صدایش آسمان ها را بشکافد.تا به جهان های دیگر رسد.اما نمیداست در این شب تیره و تار،تنها چیزی که صدای او را میشنید؛ترد شده ای از جهنم بود.خاکستری زنده،صدایی خشن،نوید از تاریکی میداد.شاید حق با او بود.اگر نتوان امید را در روشنایی یافت.چاره ای غیر از پناه آوردن به تاریکی هست؟
حال به ادامه داستان میپردازیم .
ویکتور دست هایم را از پشت بست . قطرات خون از صورتم پایین میچکید . به همراه چندین مرد مسلح از اتاق خارج شدیم . بیرون از اتاق همه با وحشت به من نگاه میکردند . تلاش میکردند از من فاصله بگیرند . وارد زیر زمین شدیم جایی با زندان هایی انفرادی . یکی از افراد در زندان من را باز کرد . ویکتور من را به داخل هدایت کرد و در را پشت سرم قفل کردند . به سرعت همه از اتاق خارج شده بودند . در سلول یک روشوی فلزی قرار داشت یه به شدت کثیف شده بود . لوله آب را باز کردم . آب سرد لرزه به تنم انداخت . آب زلال و شفاف وقتی از دست ها و صورتم میگذشت به رنگ قرمز مبدل میشد . دستم را روی سرم کشیدم و متوجه شدم زخمی بزرگ روی آن شکل گرفته است . و درد وحشتناکی داشت . روی زخم دستم به جسمی برخورد کرد . با دو آنگشت آن را نگه داشتم . با درد و سوزش وحشتناکی از زخمم خارجش کردم . خون از قسمتی که آن جسم را خارج کردم مسیر خود را به بیرون باز کرد و دیوار مقابلم را قرمز رنگ کرد . آن جسم را زیر آب گرفتم و تمیز کردم . جسمی تیز از جنس آینه بود . اما تیکه ای از آینه در سر من چکار میکرد؟ محکم دستم را روی زخمم فشار میدادم ‌. بوی خون و درد وحشتناک در سرم باعث شد که درد پاهایم را از یاد ببرم . به سمت تخت انتهای اتاق رفتم . تخت فلزی با روتختی سفید بود . خداروشکر حداقل این یکی تمیز بود . روی آن دراز کشیدم و زخمم را محکم نگه داشته بودم . چه اتفاقی توی اتاق بازجویی افتاد؟ اگر چیز هایی که دیدم همه توهم و خیال باشد پس چرا همه وحشت زده به من خیره شده بودند و اگر حقیقت داشت تیکه آینه در سر من چکار میکرد . حوصله فکر کردن نداشتم . مثل قایقی بودم که روی دریا شناور شده و پارویی نیست که او را هدایت کند . جریان آب و طوفان من را به هر طرف که دوست داشت میبرد . کمی بعد چند نفر وارد زیر زمین شدند و رو به روی اتاق من قرار گرفتند . ویکتور را در بین آنها تشخیص دادم اما یکی از آن ها لباس سفید و بلندی داشت و یک کیف بزرگ همراه او بود . در سلولم باز شد و آن مرد سفید پوش وارد شد . کیفش را کنار تختم گذاشت و از من خواست دستم را از روی زخمم بردارم . کیفش را که باز کرد، متوجه شدم که دکتر بود و او را برای درمان من آورده بودند . زخمم را شست و شو داد و بخیه زد . موقع بخیه زدن تخت را محکم چنگ میزدم چرا که زخمم به تنهایی دردناک بود ولی دوختن آن چندین برابر عذاب آور بود .در نهایت پانسمانی را از کیفش خارج کرد و روی زخم قرار داد . و با یک بانداژ محکم پانسمان را سرجایش نگه داشت . در تمام مدت افراد بیرون سلول مسلح بودند و در حالت آماده باش قرار داشتند . انتظار کوچکترین اشتباهی را از جانم من میکشیدند تا از من یک آبکش درست کنند . پزشک ، وسایل را جمع کرد و هرچه قابل دور ریختن نبود را در کیفش قرار داد . چند نکته به من برای نگه داری از زخم هایم گفت و از اتاق خارج شد .

#night_shade
پشت سر او در سلول بسته شد و پزشک به همراه چند فرد مسلح از اتاق خارج شدند . ویکتور سیگاری روشن کرد و کمی از سلول فاصله گرفت . دست هایش هنوز میلرزید . تمام مدت به من خیره مانده بود و سیگار میکشد . حتی یک کلمه هم صحبت نمیکرد . بوی سیگار زیرزمین را پر کرده بود . و دور او را مه غلیظی گرفت . در نهایت ته مانده سیگار خود را روی زمین انداخت و زیر کفش های له کرد . دست هایش را به هم مالید و به سمت در حرکت کرد . در مسیر حرکت چشم از من برنمیداشت و مدام من چک میکرد . از زیر زمین خارج شد و صدای بسته شدن در زیر زمین در محیط پخش شد . درد زخم هایم کم تر شده بود . چشم هایم را روی هم گذاشتم و سعی کردم کمی استراحت کنم . رویا ها و کابوس ها هم از من فراری بودند. در کل مدت خوابی که داشتم تنها چیزی که میدیدم یک صفحه سیاه رنگ بود .آنقدر خسته بودم که حتی توان فکر کردن قبل خواب نداشتم و مستقیم به خواب عمیقی رفتم .
_بیدار شو .
اعتنایی کردم .
_گفتم بیدار شو .
بار دوم صدا خیلی بلند تر بود و باعث شد چشمانم را باز کنم . ویکتور و مایلز رو به روی سلولم ایستاده بودند . ویکتور به سمت در سلول حرکت کرد و آن را باز کرد . سپس گفت : یک حرکت اشتباه بکنی کارت تمامه بچه .
نمیدانستم چرا همه اینقدر با احتیاط شده بودند . مالیز تفنگش را به از غلافش بیرون کشید و در دستش نگه داشت . ویکتور به سمتم آمد و دست بندم را چک کرد و به مایلز علامت داد . مایلز سری تکان داد و از مقابل در سلول کنار رفت .
ویکتور پشت سرم ایستاد و گفت : بلند شو .
به سختی ایستادم ، سرم گیج میرفت و تعادل نداشتم . به سختی حرکت کردم و از سلول خارج شدم . مایلز در جلو و ویکتور پشت سر من بود . به سمت اتاق بازجویی حرکت کردیم . وقتی در اتاق باز شد ، بیشتر علامت ها و نوشته های شیطانی پاک شده بود . فقط روی سقف هنوز چند تایی وجود داشت ولی سوراخی بزرگ روی آینه قرار داشت . اصلا دلم نمیخواست دوباره به آن اتاق وارد شوم . اما ویکتور از پشت کمی من را هل داد و به داخل اتاق فرستاد . روی میز وسط اتاق یک تلوزیون قرار داشت و کنارش یک نوارکاست گذاشته شده بود . مایلز به من اشاره کرد که بنشینم و و ویکتور کنار تلوزیون دست به سینه ایستاد . نگاهی به تلوزیون و سپس نگاهی به من انداخت . به آرامی گفت: سازمان چند نفرو برای بررسی عتیقه فروشی فرستاد .
مستقیم به چشم هایش نگاه میکردم و منتظر نتیجه بودم .
ادامه داد : خبری از جادو نبود . ولی کلی اثر انگشت از تو اونجا حضور داشت . یعنی تقریبا در همه جا ...
بین حرف هایش پریدم و بلند گفتم : امکان نداره
سری تکان داد و ادامه داد : هیچ نشونه ای از جادوگری در آنجا نبود . و کسی هم ندیده که کسی غیر از تو از عتیقه فروشی خارج بشه .
اشک هایم سرازیر شد و مشت محکمی روی میز زدم و گفتم : محاله .
دست هایم میلرزید . حال من متهم درجه اول یک قتل بودم . ویکتور نفس عمیقی کشید و گفت : بعد اتفاقی که امروز توی اینجا افتاد دیگه ما هم نمیدونیم چی محاله و چی حقیقت داره .
نوار را داخل دستگاه کنار تلوزیون گذاشت و چند دکمه از آن را زد . تصویری از من و آقای مایلز در صفحه قرار گرفت که در حال مکالمه بودیم . با جزئیات داشتم سعی میکردم داستان را تعریف کنم . ویکتور کمی فیلم را جلو زد و به قسمتی رسید که در اتاق تنها بودم . همه چیز خوب بود که ناگهان بی هوش شدم و سرم روی میز افتاد . شروع کردم به لرزیدن و تشنج کردن . و از روی صندلی پایین افتادم . کمی روی زمین بی حرکت بودم اما کم کم شروع به خزیدن روی زمین کردم و به سمت آینه آمدم ‌. در مقابل آینه قرار گرفتم و به آن مشت میزدم و سعی میکردم آن را خورد کنم وقتی موفق نشدم شروع کردم با ضربه های سر روی آینه ترک انداختن . فیلم داشت از طرف دیگر آینه از من گرفته میشد . با اولین ترک ها صدای جیغ و فریاد ها بلند شد . و در پی آن صدای دویدن فیلم را پر کرد . همه از اتاق کناری خارج شدند . ویکتور فیلم رو نگه داشت و گفت : اینجا داشتیم سعی میکردیم خودمون رو به این اتاق برسونیم قبل اینکه بلایی سر خودت بیاری‌ و فیلم رو دوباره به راه انداخت . آینه شکست و سرم و من دهانم را در مقابل شکستگی آینه قرار داده بودم . و فریاد میزدم
_تازه شروع شدههههه.
و سپس از آینه فاصله گرفتم و به عقب خم شدم . سپس آرام آرام از زمین فاصله گرفتم و چراغ ها در اطرافم روشن خاموش میشد . در آسمان معلق بودم و از صورتم خون پایین میچکید . ناگهان چراغ ها خاموش شد . چند دقیقه گذشت و دوباره نور ها برگشت . در کنار اتاق افتاده بودم و تمام دیوار های اطرافم پر شده بود از نوشته ها و متن های شیطانی . در این لحظه در اتاق شکست و ویکتور و چند نفر دیگر وارد اتاق شدند و سعی میکردند من را به هوش بیاورند .

#night_shade
دکمه را روی تلوزیون زد و به من خیره ماند . گفت: ما هم وقتی این فیلمو دیدیم حسابی شوک شدیم .
سرش را پایین انداخت و سیگاری از جیبش بیرون کشید و روشن کرد . مایلز دیگر به او چیزی نمیگفت . خودش هم استرس داشت . سعی میکرد خود را آرام نشان دهد ولی تمام مدت دست هایش پایین بود و تفنگ خود را مسلح نگه داشته بود . به تلوزیون خاموش نگاهی انداختم . من درسش را خوانده بودم و این وضعیت را میشناختم در کلاس ها به آن تسخیر گفته میشد . ارواح میتوانستند افراد را تسخیر کنند و آنها را به عروسک خیمه شب بازی خود مبدل کنند . سازمان میتوانست در این مواقع از جنگیری استفاده کند و درمان قطعی داشت اما چیزی که من را نگران میکرد آن بود که فقط ارواح خیلی قدرتمند توانایی تسخیر دارند که آن هارا در سطح بالا تر از ارواح معمولی قرار میدهد اما چیزی که در اینجا دیدم حتی فراتر از آن بود . معلق کردن ، کنترل کامل فیزیکی ، قفل کردن در و اما چیزی که از همه عجیب تر بود نمادهای شیطانی بود که در چند ثانیه روی تمام وسایل اطرافم پدید آمده بود . مورد آخر حتی از توانایی ارواح هم خارج بود . در حال فکر کردن بودم که سرم شروع کرد به تیر کشیدن . و با دست روی بانداژ را فشار دادم . چرا باید تسخیر میشدم؟ منبع آن روح آنگونه که خودش به من در حالت تسخیر گفت باید آن گوی باشد اما چگونه وقتی گوی را ندارم توانسته بود خودش را به من برساند؟ سوال های زیادی شکل گرفته بود . چندین سال درس خوانده بودم برای این ماجراها اما در حال حاضر از جواب دادن به سوال هایم عاجز بودم . بوی سیگار پخش شد و باعث شد توجهم به ویکتور جلب شود . ویکتور با صورتی متعجب گفت: متوجهی؟
به چشمان پر از سوالش خیره شدم و پرسیدم: چی؟
ویکتور نفس عمیقی کشید و ته مانده سیگارش را کناری انداخت . سیگارش خیلی زود تمام شد یا من چنان غرق در فکرهایم بودم که متوجه آن نشدم .
با جدیت زیاد و ابروهایی گره کرده به من نگاه کرد و گفت : این پرونده با حالی که به جادوگر مربوط نشد اما بازم از توان ما خارجه . نسخه ای از این ویدیو رو به سازمان فرستادیم و گفتن چند نفر رو میفرستن دنبالت . امیدوارم درک کنی .
سری تکان دادم . ویکتور نگاهی به مایلز انداخت و با سر به او علامت داد و مایلز رو به آینه کرد و گفت : این پرونده همینجا تمامه .
و در اتاق بازجویی باز شد و چند نفر مسلح وارد اتاق شدند . و کنارم ایستادند . مشخص بود که میخواستند من را به جایی ببرند . دستم را به میز گرفتم و به سختی ایستادم . به همراه آن افراد از اتاق خارج شدیم و طول سالن حرکت میکردیم . مقصد زیر زمین و انفرادی نبود . در سالن اصلی همه با سوظن به من نگاه میکردند . همه وحشت زده بودند . کابوس ها برای شما در خواب بسیار واهمه آور است اما وجود آن ها در واقعیت حتی ترسناک ترش میکند . وارد سالنی شدیم با چندین صندلی کنار هم که چسبیده به دیوار اتاق بود . زمین از جنس سرامیک و حسابی برق افتاده بود . دیوار ها هم تقریبا سفید و یک دست بود به غیر از سقف که کمی زرد شده بود . سالن بسیار به در خروجی نزدیک بود . یکی از افرادی که با من آمده بود از من خواست تا روی یکی از صندلی ها بنشینم . خرامان خرامان به سمت صندلی رفتم و روی آن نشستم . به سقف خیره شدم . نور لامپ های روی سقف کمی چشمامم را میزد اما اهمیتی نداشت . حواسم جایی دیگر بود . چکار میتوانستم بکنم . یک جادوگر قاتل به دنبالم بود و دنبال گویی بود که مرا تسخیر کرده بود . حتی اگر گوی را پیدا میکردم و به او میدادم ممکن بود مرا زنده بگذارد؟ پوزخندی زدم . حتی اگر او من را نمیکشت روحی که در گوی بود و مرا تسخیر کرده بود ؛قطعا من را میکشت اگر گوی را رها میکردم . امیدم به سازمان بود . اگر من را جنگیری میکردند آنگاه میتوانستم نگران پیدا کردن گوی و جادوگر باشم . شب سختی در پیش بود بارها در کلاس به ما گفته بودند که جنگیری همیشه خوب و عالی پیش نمیرود . بیشتر اوقات باعث مرگ میزبان میشود ولی در غیر این صورت ارواح هرگز دست خالی بدنی را ترک نمیکنند . به آن جنبه فکر کردم که در جنگیری کشته شوم . خیلی هم بد نبود . دیگر لازم نبود نگران سرکله زدن با یک جادوگر روانی باشم . خنده ای کردم و گفتم : دوتا جادوگر روانی خانم یان رو فراموش کرده بودم . این اواخر حتی زندگی پدربزرگ را هم سخت کرده بودم . تازه جنبه های مثبت هم داشت اگر روح میشدم میتوانستم راحت تر به دنبال خانوادم بگردم . موج های افکار یکی پس از دیگری بر ساحل ذهنم میکوبید . که ناگهان چند نفر وارد سالن شدند . لباس های مخصوصی داشتند که نشان میداد از افراد سازمان هستند ‌. دوتا از آن ها خانم و یکی از آنها مرد بود . نشانی را از جیب روی لباس هایشان بیرون آوردند و به نگهبان ها نشان ندادند. سپس یکی از خانم ها از کیفی که همراهش بود یک نامه را بیرون آورد و به نگهبان داد و گفت : لطفا این رو به رئیس پلیس اینجا بدهید .

#night_shade
در این بین یکی دیگر از خانم ها به سمتم آمد و چشمانش را بست . سعی میکرد تمرکز کند . چشمانش را که باز کرد با دقت به من خیره شد . متوجه شدم او هم مانند من یک روح بین است . حسابی من را برنداز کرد و سعی میکرد تمام نیروهای اطرافم را مشاهده کند . شانه ای بالا انداخت و برکشت سمت همکارانش . آرام صحبت میکرد تا من نتوانم متوجه حرف هایش بشوم . چند جمله نامفهوم گفت و سپس همه برگشتند و با تعجب به من نگاه کردند . نگهبانی که رفته بود تا نامه را به رئیس پلیس بدهد ، همراه با مردی کوتاه قد و چاق برگشت . خیلی رسمی با هم صحبت میکردند . از حرف هایشان متوجه شدم که آن مرد رئیس پلیس بود و کلی از سازمان تشکر کرد که به سرعت دست به کار شدند و یک تیم فرستادند . مکالمه آنها به اتمام رسید و مردی که از طرف سازمان آمده بود به سمتم آمد و در مقابلم ایستاد ‌‌. یک گردنبند که پلاک آن یک صلیب بود و روی زنجیر آن ورد هایی نوشته شده بود را دور گردن من انداخت سپس گفت : اینجا مکان عمومیه و نمیتونیم اینجا جنگیریت کنیم . باید به همراه ما به سازمان بیای تا بتونیم حرفه ای تر و با خسارت کمتر کارو تمام کنیم .
سری تکان دادم و به سختی از روی صندلی پایین آمدم . افراد سازمان از رئیس پلیس و نگهبان ها تشکر کردند و همه از ایستگاه پلیس خارج شدیم . یک ون مشکی مقابل ورودی پارک بود . آن مرد در ون را برایم باز کرد و من را عقب فرستاد و خودش به همراه یکی از خانم ها با من عقب ون نشستند و خانمی که روح بین بود به جلوی ون رفت تا رانندگی کند . در پشت ون تمام دیوار ها و سقف ماشین پر بود از نوشته ها و طلسم های مختلف . سپس آن مرد من یک دستبند را که از یک طرف به ون وصل بود را به پاهایم زد و خانمی که همراه او بود دستبند ایستگاه پلیس را از دستم باز کرد . و رو به آن مرد گرفت و گفت : باید تشکر کنیم از رئیس پلیس که به ما اجازه داند تا این رو نگه داریم . ممکنه در آینده به دردبخوره و زدند زیر خنده . لرزه ای به تنم افتاد . چقدر حال به هم زن بودند . نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم : کاش زودتر توی جنگیری بمیرم و همه چیز سریع و راحت تمام بشه.
کل مسیر شوخی های بی مزه میکردند و میخندیدند . از شیوه رفتارشان متوجه شدم که آن مرد و زنی که با من عقب نشستند زنو شوهر بودند.لیدیا و ساموئل نام داشتند . و آن خانمی که رانندگی میکرد دوست دوران دانشگاه زن بود و النا نام داشت . مسیر زیادی بین ایستگاه پلیس و سازمان نبود اما با وجود افراد بی مزه ای که با آن ها توی ون بودم انگار سال ها طول کشید تا به مقصد برسیم . ون با صدای گوش خراشی ایستاد و مجبور شدم کمی خودم را نگه دارم تا به جلو پرتاب نشوم . ساموئل به سمتم آمد و پاهایم را آزاد کرد . سپس یک کاغذ را از جیبش بیرون کشید و طلسمی که روی آن نوشته بود را بلند خواند تا طلسم های روی دیواره های ون موقتا از کار بیفتند تا بتوانیم از ون خارج شویم . در ون را باز کرد و من را به بیرون هدایت کرد . سپس با کلی تعارف و قربون صدقه از لیدیا خواست تا اول پیاده شود . دوباره چندشم شد . واقعا گروه بهتر و حرفه ای تری نبود که بخواهند من را جنگیری کنند؟ حتما باید به دست این افراد باشد ؟ من را به سمت سازمان هدایت کردندند . قبلا به اینجا آمده بودم برای کارهای اداری ثبت‌نام در دانشگاه شکارچی شدن . ساختمان بسیار بزرگی بود . اما میگفتند زیر زمین های ترسناکی دارد که در آنجا روی موجودات شیطانی مختلف آزمایش انجام میدهند تا بتوانند روش های نوین برای مبارزه با شرارت پیدا کنند . و همچنین زندان هایی بود برای موجودات پلیدی که قابل کشتن نبودند . مرد به نگهبانی که مقابل در ورودی بود سلام کرد و گفت : یه تسخیر آوردیم از اداره پلیس و کارای اداریش انجام شده درو باز میکنی؟
نگهبان کلاهش را به نشانه سلام کردن از سر برداشت و خم شد و گفت : بله بله قربان اتفاقا سفارش شمارو کرده بودن و سپس به سمت در ورودی رفت و دستش را روی در گذاشت . زیر لبی وردی را خواند و صدای باز شدن قفل ها بلند شد . سپس در خودش به آرامی باز شد .

#night_shade
راهرویی آشنا در مقابلم قرار داشت . از چند سال پیش ثابت مانده بود . ساموئل دستش را روی شانه ام گذاشت و کنار گوشم گفت : ماها حرفه ای هستیم آقا پسر استرس نداشته باشیا .
با چهره ای بی روح به او نگاهی انداختم . تنها نگرانی من این بود که موفق شوند . در واقع این جمله ((ما حرفه ای هستیم)) خودش برایم نگران کننده تر بود . ساموئل از کنارم گذشت و به سمت نگهبان رفت و با او دست داد و از او تشکر کرد . سپس رو به خانم ها برگشت و گفت : خانم ها مقدم هستن .
خانم ها حرکت کردند و وارد شدند . سپس ساموئل کنارم ایستاد و گفت : آماده ای ؟
شانه ای بالا انداختم و حرکت کردم . چقدر مرد عجیبی بود . مطمعن بودم که مرد خوبی است اما یکم عجیب غریب بود . برای این کار یکم زیادی شنگول و اتوکشیده بود . از صورتش مشخص بود که از آن دسته افرادی است که آرایشگاه ها و سالن های زیبایی زندگی میکنند .از در گذشتم . یک حس عجیب در من شکل گرفت که قبلا هم تجربه کرده بودم ولی اینبار دلیلش را میدانستم . در این ساختمان روی تک تک دیوار ها و ستون ها و وسایل ورد های جادویی نوشته شده تا از حداکثر امنیت برخوردار باشد . به همین دلیل فرقی ندارد ، انسانی عادی باشید یا موجودی فراطبیعی در اینجا حالت ناخوشایندی به شما دست میدهد و بدنتان مور مور میشود . جمعیت زیادی در سالن اصلی و بخش پذیرش بود . هر کس با هر چهره فراطبیعی که داشت قدم میزد . در اینجا برای هیچکس عجیب نیست که موجودی فراطبیعی باشید . اما حس میکنم لازم است که بگویم میان موجودات فراطبیعی مرزهایی وجود دارد ؛ چرا که میان آنها رابطه شکار و شکارچی برقرار است . تصور کنید روزی برسد که تمام حیوانات جنگل مانند انسان ها عقل و فکر پیدا کنند و با هم زندگی کنند . حتی اگر چنین باشد باز هم یک گوسفند و یک گرگ نمیتوانند به راحتی با هم کنار بیایند . به همین دلیل به اطراف که نگاه میکنی هر فردی در حال پیدا کردن کسی از گونه خودش است و کمتر پیدا میشود که با گونه های دیگه گرم صحبت شوند . ساموئل و لیدیا برای انجام کار های اداری به سمت پذیرش رفتند و النا کنار من ایستاد .
_به ما گفتن که تو هم دانشجو دانشگاه شکارچی ها هستی . چقدر دیگه مونده تا بتونیم بهت بگیم همکار؟
مشخص بود که میخواهد من را سرگرم گفت و گو کند تا حواصم از اتفاقاتی که قرار است بیفتد ، منحرف کند . اما در لحن بیانش صمیمیت زیادی وجود داشت . کمی تپل بود و چهره اش جوان تر از دوستانش بود .
بدون اینکه نگاهی به او بیندازم گفتم : فقط جادوشناسی مونده . تمام بشه راحت میشم .
خنده ای کرد و گفت : وای چقدر درس رو مخی بود استادش کی بود؟ آها خانم یان . هنوز یادم مونده ‌. چقدر بدم میومد ازش .
نگاهم به سمت او برگشت . برای اولین بار بعد از مدت ها حرف های یک نفر درست و دلنشین بود . در تعجبم چطور ساموئل با لیدیاس در حالی که النا اینقدر دوست داشتنی و مهربان است . لبخندی زدم و گفتم : اگر به خاطر اون جادوگر روانی نبود تا الان فارق التحصیل شده بودم .
سری تکان داد و با لبخند گفت: من هم یک بار این درسو افتادم . تو یک روح بین هستی مثل من؟
سری به نشانه تایید حرفش تکان دادم . چشمانش درخشید و لبخندش عمیق تر شد . ادامه داد : پس اینطور که معلومه روح بین ها اکثرا توی این درس مشکل دارن .
سری تکان دادم و گفتم : روح بین ها با خانم یان مشکل دارن .
خنده ای کرد و برگشت و به پذیرش نگاهی انداخت . ساموئل و لیدیا بیشتر سرگرم صحبت بودند تا اینکه زود تر کارهارا راه بندازند. النا نفس عمیقی از سر حرص کشید و سری تکان داد . ساعت روی مچش را چک کرد و زیر لبی چیزی میگفت.
_دیرت شده؟
به من نگاهی کرد و گفت : اره راستش خانوادم نگرانم میشن اگر دیر به خونه برگردم و اینکه الان یهویی از سازمان زنگ زدن به من که برای پرونده ای باید به اداره پلیس برم . یکم اوضاع را عجیب و نگران کننده کرده .
خانواده اش نگرانش میشدند . یاد خانواده خودم افتادم . چرا آن ها نگران من نشدند . چگونه تنها فرزندشان را تنها گذاشته بودند . چشمانم را بستم تا تمرکز کنم . به خودم گفتم : پدر مادر اگر توی کل زندگیم لحظه ای باشد که به شما نیاز داشته باشم ، الان است .
و چشمانم را باز کردم . خبری نبود . عجیب بود . دوباره چشمانم را بستم تا تمرکز کنم . چند نفس عمیق کشیدم . دوباره چشمانم را باز کردم اما هیچ خبری از نوار های رنگی معلق در آسمان نبود . هیچ تلسمی روی دیوار ها دیده نمیشد . چشمانم از تعجب گرد شده بود . دوباره پلک هایم را محکم روی هم فشار دادم تا تمرکز کنم . به خودم فشار میاوردم تا بتوانم قدرت هایم را فعال کنم اما حس کردم لب هایم خیس و گرم شد . با دست روی آنها را پاک کردم ‌. خون بود . چه بلایی سر من آمده بود از شدت فشار دماغم خونریزی کرده بود . قدرت هایم کار نمیکرد . فقط همین یکی را کم داشتم .

#night_shade
سرم درد گرفت و شروع کرد به تیر کشیدن .النا وقتی خون روی صورتم را دید با نگرانی پرسید : چی شد . حالت خوبه ؟
سری تکان دادم و توی چشمانش نگاه کردم و گفتم : قدرت هایم کار نمیکنه .
اشک توی چشمانم جمع شده بود . قدرتم کجا رفته بود . به خاطر تسخیر بود؟ یا زیاد استفاده کردن از آن در زمان هیجان . نگران شده بودم . و دل پیچه گرفتم . حال بدی به من دست داد . انگار از من دزدی شده بود . النا از کیفی که همراهش بود یک دستمال بیرون آورد و روی زخمم نگه داشت . از حرکتش تعجب کردم . نگرانی مادرانه ای توی صورتش بود . عجب زن معرکه ای بود . اشک هایم را پاک کرد و گفت : شاید به خاطر استرسه . وقتی کارمون اینجا تمام بشه مطمعنم قدرت هات برمیگردن .
و دستی روی سرم کشید و ادامه داد : ما نمیذاریم بلایی سرت بیاد . نگران نباش .
چرا همه فکر میکردند که نگران زنده مانم هستنم؟ به خدا بیشتر نگران بودم که کارتان را درست انجام بدهید . قدرت هایم را از دست دادم و فقط همین برایم مانده بود که مثلا در حین جنگیری چشمانم را هم از دست بدهم . چقدر معرکه میشد نه؟ فقط همین یکی را کم داشتم . صدای ساموئل در حالی که نزدیک میشد بلند شد که میگفت : چه بلایی سرش اومده . به خاطر تسخیره؟
النا نگاهی به آن ها انداخت و از من خواست تا دستمال را خودم نگه دارم . سپس گفت : نه فقط به خاطر استرسه .
لیدیا دستش را روی سرم گذاشت و گفت : استرس چراااا .ما حواصمون بهت هست .
ساموئل درست کنار او ایستاد و دستش را دور کمر لیدیا انداخت و حرفش را تایید کرد و گفت : داری به یک تیم رده بالا نگاه میکنی آقا پسر . ماها حتی پرونده خوناشام داشتیم .
و رو به لیدیا کرد و گفت : هیچ روحی از زیر دست این خانم زیبا بیرون نمیره
و لبخند چندشی زد و لیدیا هم خنده ریزی تحویل او داد . یکم دیگه آنجا میماندم قطعا بالا میاوردم . رو به النا گفتم : چقدر دیگه قراره طول بکشه تا شروع کنیم؟
النا نگاهی به ساموئل انداخت و ساموئل گفت : همه چیز آمادس فقط باید چند تا جارو امضا کنی .
و یک خودکار و یک کاغذ تعهد نامه بیرون آورد . نیازی به خواندن آن نداشتم . میدانستم چه چیزی روی آن نوشته شده . بالاخره من هم دانشجو همین رشته بودم . و فقط زیر آن را امضا کردم و نامم را نوشتم . ساموئل سری تکان داد و گفت : اگر جزو مراحل قانونی این کار نبود . هیچوقت از کسی نمیخواستم اینجور چیزیو امضا کنه . ماها کار درست تر از این حرفا هستیم که بخواد مشکلی برامون ایجاد بشه ‌. و همراه با لیدیا جلو تر از بقیه شروع به حرکت کردند . النا در کنار من بود . چشمانش را بست و سعی کرد تمرکز کند . سپس چشمانش را باز کرد و نگاهش سر تا پای من را برنداز کرد . دوباره چشمانش را بست تا قدرت هایش خاموش شوند . متعجب شده بود . از او پرسیدم که چه چیزی برای او تعجب آور است؟
ابروهایش به هم گره کرده بودند . اطراف را نگاه کرد و سپس به من خیره شد و گفت : غیر قانونیه که بهت بگم . ولی چیزی که عجیبه اینه که اصلا خبری از انرژی تسخیر اطراف تو نیست . هیچ نوار جادویی نیست و هیچ نشانی از ماوراطبیعه در اطراف تو نیست . اگر ویدیو را ندیده بودم ؛ میگفتم این پرونده فقط یک شوخی مسغره است اما شاید من اشتباه میکنم .
سری به نشانه تایید تکان دادم . من هم آن ویدیو را دیده بودم . نشانه های تسخیر مشهود بود . اما اینکه یک روح بین نتواند آن را تشخیص دهد . ماجرا کمی بودار بود . اصولا روح بین ها نه تنها فرد تسخیر شده را تشخیص میدهند ، بلکه میتواند ارتباط میان روح و منبع آن را نیز کشف کنند . چقدر همه چیز عجیب بود . شاید بهتر بود به آنها در مورد گوی میگفتم . اما اینگونه متهم به قتل میشدم . اما مگر همین الان متهم نبودم؟ واقعا اوضاع عجیبی بود ‌.

#night_shade
بهتر بود سکوت میکردم . شاید خودشان متوجه همه چیز میشدند . اصن شاید همه چیز درست میشد و اصلا نیازی به توضیح دادن در مورد گوی نبود . از کنار سالن های مختلف و بخش های مختلف گذشتیم . بیشتر اتاق های اطراف مربوط به خدمات بود . خدمات در اینجا بسیار جالب بود ؛ جارو ها خودشان زمین را طی میکشیدند و جادوگری که مسئول خدمات بود ، به دیواری تکیه داده و روزنامه میخواند . یک نشریه بود که در آن نامه های رسمی و اداری چاپ میشد . هم چنین اتاقی در مورد بایگانی پرونده ها بود ولی در آن بسته شده بود و دستگیره ای هم نداشت . مشخص بود که با تلسم و جادوی خاصی باز میشود . پرونده ها بسیار مهم بودند و بهتر بود محرمانه باقی میماندند . در گوشه ای از سالن یک فروشگاه کوچک وجود داشت که برای موجودات ماوراطبیعه بود . روی در آن نوشته بود کیسه های خون جدید موجود شد . جالب است که انسان های عادی خون اهدا میکنند و شرکت های خاصی آن خون هارا بسته بندی میکرد و به خوناشام ها میفروخت . حقه جالبی بود ، باعث میشد خوناشام ها هم در جامعه به فکر پول دراوردن و تلاش کردن باشند و همچنین به کمبود خون نخورند . خوناشام ها کارمند های بی نظیری برای شیفت شبانه هستند . بسیار قوی و سریع . زیاد هم نگران شکم آنها نبودیم چرا که با یک کیسه خون میتوانستند یک روز را کامل و راحت کار کنند . به انتهای سالن رسیدیم . دری فلزی در مقابل ما قرار داشت . ساموئل جلو رفت و دست خود را روی در گذاشت . کاغذی را که از پذیرش گرفته بود را محکم در دست دیگرش فشار داد و وردهای به خصوصی را بیان کرد . در شروع کرد با صدای گوش خراش و وحشتناکی باز شدن . راهروتاریکی در مقابل ما قرار داشت . این راهرو برای من تازگی داشت ، چرا که آخرین باری که به اینجا آمده بودم ؛ صرفا با پذیرش و قسمت ثبتنام دانشگاه ها کار داشتم ‌. راهرویی با دیوار های سنگی و تند بود . باید یکی یکی از آن عبور میکردیم . ساموئل ورد دیگری را خواند و جاشمعی هایی که به دیوار چسبانده شده بود با هم روشن شدند و مسیر حرکت که به صورت پلکانی بود را کاملا روشن کردند .دیوار ها پر شده بود از نوشته ها و تلسم های مختلف .زندانی وحشتناک برای تمام موجودات فراطبیعی حساب میشد . ساموئل از لیدیا خواست که کاغذ های جادویی را به آن ها بدهد . لیدیا یک کاغذ کاهی را از کیفش بیرون آورد و به ساموئل داد . ساموئل با لبخندی حال به هم زن کاغذ را از لیدیا گرفت و از او تشکر کرد . سپس دستش را در جیب شلوارش برد و خودکار و کاغذی را بیرون آورد . رو به لیدیا گفت : وای چقدر عجیب . کاغذ همراهم بود اصلا خبر نداشتم ...
کمی مکث کرد و نیم نگاهی به لیدیا انداخت و ادامه داد : شاید هم داشتم اما میخواستم از تو بخواهم .
و جفتی خنده ریزی کردند . واقعا از سن و سالشان خجالت نمیکشیدند . مشخص بود که از جوانی گذشتند و سال هاست که با هم هستند . منو النا نگاهی به هم انداختیم . مشخص بود که تحمل این دو گل نو شکفته برای هر دوی ما عذاب آور است . ساموئل کاغذ را به چندین تیکه تقسیم کرد و روی هر کدام یک ورد جادویی نوشت و به هر کدام از ما داد . این ورد ها برای عبور از این راهرو پر از تلسم لازم بود . وقتی کاغذ ها را پخش کرد با لحنی قهرمانانه گفت : اجازه بدین من جلو برم که اگر خطری در این پایین باشه مشغولش کنم تا بقیه بتونین فرار کنین .
لیدیا با لحنی سرشار از افتخار و غرور گفت: خودت رو همیشه به خطر میندازی قهرمان من .
ساموئل با دست بوسه ای برای او فرستاد و جلو تر از همه شروع به حرکت کرد . ای کاش میمردم . نه در این جنگیری بلکه در زمان رویارویی با آن جادوگر در عتیقه فروشی ، شاید آن وقت هچوقت با این کبوترهای عاشق آشنا نمیشدم . به همراه آنها وارد تونل شدم ‌‌. بسیار فضای سنگینی بود . احساس خفگی و ترس به آدم میداد . فاصله پله ها کم بود . اینگونه طراحی شده بود که اگر خطری شمارا در زیر زمین تحدید کرد بتوانید به سرعت از پله ها عبور کنید . واقعا برای تک تک بخش های این سازمان فکر شده بود . کمی از مسیر را رفته بودیم که صدایی مردانه در گوشم گفت : قراره بهمون خوش بگذره .
برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . النا به من خیره شد و گفت : چیه؟
سرم را تکان دادم و گفتم : هیچی فکر میکنم خیالاتی شدم .
مسیر زیادی نبود اما انگار سال ها در راه بودیم تا به زیرزمین برسیم . در مقابل ما دری قرار داشت و از همین الان صداهای فریاد ها و ناله ها به گوش میرسید. ساموئل برگشت و رو به من گفت: به صدا ها توجهی نکن ما کارمون زود تمام میشه .
ساموئل دستگیره های در را چرخواند و در را باز کرد . صداهای فریاد ها ، التماس ها ، ناله و گریه ها خیلی بلند تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم ‌، دیوار ها و ستون های سنگی صدارا انعکاس میداد و در کل زیرزمین به گردش در میاورد .

#night_shade
در اطراف درهای مختلفی قرار داشت که ساموئل آنها را با دقت چک میکرد و مدام به کاغذ توی دستش نگاه میکرد . هوا در زیر زمین واقعا سرد تر از طبقات بالا بود . احتمالا به خاطر وجود ارواح زیادی بود که جنگیری شده بودند و در قفس های فلزی و نمکی نگهداری میشدند. ساموئل رو به روی یکی از درها ایستاد و سری تکان داد و گفت: همین اتاقه.
النا از پشت سرم گفت: خب پس چرا معطلی زود تر شروع کنیم دیگه.
ساموئل نگاهی به لیدیا انداخت و گفت : یعنی کاری کنم این لحظه های زیبای شکار کردن با لیدیا زودتر بگذره؟ محاله اینطور کاری کنم .
النا نفسی از روی حرص بیرون داد و دوباره ساعت دستش را چک کرد . مشخص بود که نمیخواست خانواده اش نگرانش شوند . ساموئل در را باز کرد و لولا های در را گشود . سپس در کاملا از جایش کنده شد . شاید بپرسید چرا همچین کاری کرد ؟ سوال بسیار بجا و خوبی پرسیدید . ارواح زمانی که کسی را تسخیر کنند نشان میدهد که قوی تر از حالت معمولی هستند و میتوانند اجسام را بدون دست زدن حرکت بدهند . با این قدرت میتوانند در را بسته و روی شما قفل کنند . اینطور اگر اوضاع خطرناک شد نمیتوانید از آنها فرار کنید . پس یکی از مهم ترین قوانین جنگیری آن بود که ابتدا مسیر خروج را ایمن کنید . ساموئل کنار ایستاد و با دست به سمت داخل اشاره کرد و گفت: خانم ها مقدم هستند .
لیدیا سپس من و در نهایت النا وارد شدیم و در پشت سر ما ساموئل حرکت میکرد . دور تا دور جاشمعی های ویژه ای قرار داشت . درست مانند همان هایی که در مردشورخانه داشتیم . چقدر دلم برای پدربزرگ و قبرستان تنگ شده بود . فقط یک روز گذشته بود اما انگار سال هاست که پدربزرگ را ندیدم . قیافه خانم یان حسابی دیدنی است وقتی که میبیند من هیچکدام از کلاس هایش را شرکت نمیکنم و آخرین بار هم حسابی حالش را جلوی مدیر گرفته بودم . از راهرو کوتاهی عبور کردیم و وارد اتاقی شدیم . اتاق در نداشت به همان دلایل امینتی که قبلا گفتم . هوای اتاق حتی از سالن اصلی سازمان هم سنگین تر بود و احساس کردم کمی نفسم تنگ شده است . میزان تلسم ها و جادوهای موجود در اتاق آنقدر زیاد بود که نمیشد در مقابل آن مقاومت کرد . در مرکز اتاق یک صندلی قرار داشت که در قسمت دسته های صندلی مچ بند و در قسمت پایه های صندلی پا بند وجود داشت . در واقع دست و پاهای شمارا به صندلی میبستند تا در حین جنگیری به تیم حمله نکنید . کار منطقی هم بود چرا که در آن زمان روحی که شمارا تسخیر کرده در حداکثر مقاومت خود قرار داشت . به مرکز اتاق رفتم و روی صندلی نشستم . النا به سمتم آمد و دست و پاهایم را بست . در چشمانم نگاه کرد و گفت: اصلا نترس . خیلی زود تمام میشه . قول میدم .
سپس چشم هایش را بست و تمرکز کرد . قدرت هایش را فعال کرد و چشمانش را باز کرد تا خوب به من نگاه کند . سر تا پایم را زیر نظر داشت و کمی از من فاصله گرفت و در سمت راستم قرار گرفت . لیدیا کاغذ های زیادی را به ساموئل میداد ‌‌. ساموئل روی تمام آن ها ورد مینوشت و در هوا معلق میکرد . این تلسم ها که به دست جادوگرها نوشته میشد . روند جنگیری را تسریع میکرد . چرا که جریان های فراطبیعی و جادویی را در محیط مدیریت میکرد . حتی روی دستبند و پابند و صندلی هم کلی ورد نوشته شده بود . فضا کاملا ایمن شده بود . به معنای واقعی بهترین جا برای جنگیری بود . زمانی که ساموئل کارش تمام شد دور تا دور من پر از کاغذ های یک شکل و مرتبی بود که در هوا معلق بود و دایره وار دور من میچرخیدند . ساموئل به نظر خسته میرسید ‌‌. لیدیا دستش را دور ساموئل انداخت ‌. متوجه شده بود که این همه تلسم و جادو نوشتن او را ضعیف کرده . لبخندی به او زد و از او خواست تا کمی دیگر مقاومت کند . ساموئل به سمتم آمد و در مقابلم قرار گرفت و در سمت چپ من لیدیا ایستاد . دستش را داخل کیفش کرد و یک کتاب مقدس بیرون آورد . به همراه یک شیشه دستی کوچک که در آن آب مقدس قرار داشت . ساموئل به چشمانم نگاه کرد و گفت : خوبی؟
نگاه بی روحی به او انداختم و گفتم : آره عالیم بهتر از این نمیشم .
ساموئل صورت غمگینی به خود گرفت گویی داشت برایم تاسف میخورد ‌. به لیدیا نگاه کرد و از او خواست که شروع کند . جنگیری رسما شروع شده بود .

لینک به دیدگاه
https://forum.98ia.net/topic/4918-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-nima-night-shade-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-23871
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...