رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: نوای قلبم

نام نویسنده: الهه پورعلی

ژانر: 

خلاصه:

 

فرحان که به دلیل خشم ناتمومش دست به انتقام زده بود گرفتار عشقی پاک و بی‌مهابا شد.

درپی این انتقام که قرار بود نوا رو مورد ضربه قرار بده خودش ضربه بدی خورده و به شدت عاشق نوا شد، حالا دیگه نوا در راه کانادا بوده و به دلیل ضربه روحی، بی‌خبر، فرحان رو ترک کرده بود. و اما فرحان که برای طلب بخشش به دیدن نوا اومده متوجه شد که دیگه قرار نیست هیچوقت نوا رو ببینه! آیا قرار بود سرنوشت اون دوتا رو از هم جدا کنه یا میشد که دوباره سر راه هم قرارشون بده؟

 

<<ممنون میشم همراهیم کنید>>

نکته: قبل از این فصل حتما فصل یک رو مطالعه کنید چون این فصل به عبارتی بقیه فصل قبل هست!

برای خواندن فصل اول رمان<< انتقام عاشقانه >> نام رمان و نویسنده رو در گوگل سرچ کنید و به صورت پی‌دی‌اف دانلود کرده و با مطالعه رمان همراهیمون کنید.

 

 

 

مقدمه:

این منم یک مرده متحرک، یک جسم بی‌جان، یک روح بی‌فروغ!!

نباید این‌گونه می‌شدم، سهمم از زندگی این نبود ولی شد!

شدم!

زندگی سهم من است، سهم توست، من هستم ولی تو نه!

دور از من نمی‌شود! باید باشی! برای همیشه.

ناظر: @sarahp

  • مدیریت کل

v28890__.jpg

با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. 

★ ☆★ ☆


برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. 

آموزش نویسندگی «کلیک کنید»

لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. 

قوانین تایپ رمان «کلیک کنید»


نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد.

مدیر منتقد

@Gemma

مدیر راهنما

@sarahp

★ ☆★ ☆

رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. 

 اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.


🌹قلمتون مانا

پارت ۱

 

فرحان

 

یک دفعه صدای امیر بلند شد چشمام بسته بود، اما قشنگ به هوش بودم. امیر فریاد کشید:

- فرحان!

احساس می‌کردم که بالای سرمه، درست متوجه شده بودم، داشت با عجله دنبال قرص‌هام می‌گشت.

بالاخره پیداشون کرد و به زور سعی کرد دهنم رو باز کنه؛ قرص رو زیر زبونم گذاشت و سرم رو محکم بین بازوهاش گرفت، هی سیلی میزد تا

چشم‌هام رو باز کنم، پشت سر هم تندتند می‌گفت:

- فرحان، فرحان داداش! غلط کردم تنهات گذاشتم پاشو! واکن چشم‌هاتو فرحان، کاش می‌مُردم نمی‌ذاشتم تنها بیای!

دوباره به سمت فرید برگشته و فریاد زد:

- د لعنتی بیا کمک کن ببریمش بیمارستان!

تکونم می‌داد و سعی داشت به هوشم بیاره، اما من‌ که به هوش بودم؛ ولی نفسم بند اومده بود احساس می‌کردم که قرص داره کم‌کم اثر می‌کنه؛ چون درد قلبم کم شده بود.

اصلاً ای کاش امیر دیر می‌رسید.

همون‌طور مثل بچه‌ها اشک‌هام جاری بودن و من هیچ اختیاری از خودم نداشتم، خدا رو شکر بارون نمی‌گذاشت اشکام مشخص بشه.

حالم اصلاً دست خودم نبود، به سختی لای چشم‌هام رو باز کردم و نالیدم:

- ا..امیی...یییر...امیر ...نوا..نوا... رف...ته.

تندتند گفت:

- آروم باش هیچی نگو هیچی نگو! خدایا شکرت به هوشه! فرحان می‌تونی بلندشی؟ بلند شو داداش.

می‌تونستم اما حال نداشتم. نالیدم:

- خوبم، من نمیرم بیمارستان.

***

امیر

 

قلبم از دیدن فرحان تو این وضعیت به درد اومده بود؛ آخه یه نفر چقدر باید سختی می‌کشید، دیگه بسش نبود؟

خدایا واقعاً دیگه بسش بود، چند دقیقه بود که به حال خودش برگشته بود؛ اما همون‌طور به ماشین تکیه داده و روی زمین خیس نشسته بود.

دلم به حالش می‌سوخت.

اون پسری که پیشش بود هنوز هم کنارمون ایستاده و به فرحان نگاه می‌کرد پسره با تردید و شمرده‌شمرده رو به فرحان گفت:

- پس... پس تو همون فرحانی؟

فرحان که نگاهش ماتش به روبه‌رو بود برگشت سمت پسر، بدون این که وقت رو تلف کنم رو بهش گفتم:

- تو فرحان رو از کجا می‌شناسی؟

پسره پوزخندی زد و گفت:

- پس نوا من رو به خاطر این آقا رد کرد.

تمام حواسم به فرحان بود که با شنیدن اسم نوا ابروهاش رو جمع کرده و مشکوک به پسره چشم دوخته بود.

پارت ۲

 

با اخم رو به پسر غرید:

- یعنی چی؟ یعنی تو خواستگار نوا بود؟

پسره لبخندی زد و گفت:

- راستش مامانم از نوا خوشش اومده بود بدون مشورت با من رفته بود خونشون.

ابرو بالا انداختم و گفتم:

- خب؟

در جواب ادامه داد:

- خب به جمالت نوا هم روش نشده بود جواب بده، دیروز خیلی اتفاقی هم‌دیگه رو دقیقا همین‌جا دیدیم، خیلی ناراحت بود، انگار منو امین دونست و قضیه خودش و فرحان رو بهم گفت! ولی اون گفت همه چی دروغ بود و فرحان ولش کرده!

رو به فرحان پرسید:

- تو الان اینجا چیکار میکنی؟ جریان چیه؟

فرحان صورتش جمع شد و به سختی لب باز کرد و با بغض گفت:

- تو دیروز نوای منو دیدی؟

پسره لبخند کجی نشست رو لبش و با نیشخند گفت:

- نوای تو؟

فرحان دوباره و بدون توجه به پسره ناله کرد:

- حالش چطور بود حتما گفت فراموشم کرده آره؟

پسره ابرویی بالا انداخته و جواب داد:

- اتفاقاً گفت چون هیچ‌وقت نمی‌تونه فراموشت کنه واسه همین منو رد می‌کنه.

فرحان مثل بچه‌ها چشم‌هاش رو بست و سرش رو گذاشت رو زانوهاش.

اعصابم خورد شده بود! یعنی کجا می‌تونستن بی‌خبر رفته باشن؟ ای‌کاش لااقل یه خبری می‌داد، یهویی که نمی‌شه.

رو کردم به پسره و ازش پرسیدم:

- تو همسایه‌شونی؟ اسمت چیه؟

لوتی‌وار گفت:

- بله چاکر شما فرید.

انقدر حالم به خاطر فرحان گرفته بود که دیگه نتونستم سوالی بپرسم و چهارزانو کنار فرحان نشستم.

دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش و با تردید گفتم:

- فرحان پاشو! خب... خب می‌گردیم پیداش می‌کنیم غصه نداره که.

با چشم‌های قرمز بی‌توجه به حرفم گفت:

- میگه هنوز فراموشم نکرده، می‌بینی کاش صبح اومده بودم.

با ناراحتی گفتم:

- خب دیگه می‌گردیم پیداش می‌کنیم از این شهر که بیرون نرفته، خودم برات پیداش می‌کنم.

نگاهی به لباسام انداخت و با غم پرسید:

- جشن تموم شد یا نه؟ لباس‌هات هنوز لباس‌های جشنه.

ادامه داد:

- گیسو رو تنها گذاشتی؟

سعی کردم آرومش کنم پس با مهربونی گفتم:

 - نگران جشن نباش!

ویرایش شده توسط الهه پورعلی

پارت۳

 

سری تکون دادم و گفتم:

- گیسو تنها نیس همه کناش هستن.

فرید با تلاطم گفت:

- اینطوری زیر بارون نشستین بده، پاشین بریم خونه ما.

لبخند محوی زدم و گفتم:

- نه داداش دستت درد نکنه تا همین‌جاش هم خیلی زحمت کشیدی .

یهو گفت:

- راستی شاید لیلا خانوم بدونه کجا رفتن اون با مادر نیما خیلی صمیمی بود.

فرحان از خدا خواسته سریع از جاش بلند شد و گفت:

- خونشون کجاست.

فرید با انگشت خونه رو به رویی رو نشون داد و گفت:

- ایناهاش.

و خودش جلوتر حرکت کرد.

به سمت در حرکت کرد وتا رسید در زد، من و فرحان هم کنارش منتظر ایستادیم.

پس از چند دقیقه خانوم مسنی در رو باز کرد و با

خوشرویی گفت:

- سلام فرید جان، چطوری پسرم؟ مامان خوبه؟

فرید با عجله گفت:

- بله همه خوبن... لیلا خانوم می‌دونین آقای رافعی اینا کجا رفتن؟

لیلا خانوم با تردید جواب داد:

- آره مادر چطور؟ چیزی جا گذاشتن؟

فرید سریع گفت:

- نه‌بابا چیزی جا نذاشتن! میشه آدرس بدین؟

نگاهی محسوس به فرحان انداخت و تندتند گفت:

- ما باید ببینیمشون.

لیلا خانوم یک نگاه به من و یک نگاه فرحان کرد و با تردید گفت:

- این‌ها دوست‌های نیما هستن؟

و وقتی فرید تایید کرد ادامه داد:

- آدرس که ندارم مادر، فقط گفت از ایران میرن.

فرحان با شنیدن این حرف به تته پته افتاد سعی کرد پس نیفته و پرسید:

- از...از... ایرا...ن ر..فتن؟...ک...کجا.

وقتی لیلا خانوم گفت کانادا دلم هری ریخت.

کانادا برای چی؟ اون داشت توضیح می‌داد که ویزا و پاسپورت به زور گرفتن و... رفتنشون کاملا یهویی شد و اونجا اقامت گرفتن و...

 اما من همه حواسم به فرحان بود که انگار هیچی نمی‌شنید احساس می‌کردم انرژیش کم کم داره تحلیل

میره.

خدای من اون‌ها چطور شد که یهو از ایران رفتن چطور می‌شد پیداش کرد خدای من....

به سرعت بازوی فرحان رو گرفتم، اخم‌هاش تو هم بودن و دندون‌هاش از زور خشم به هم سابیده می‌شد.

ناله کردم:

- ای خدا...

فکر کنم باز حمله عصبی بهش دست داده بود.

سریع نشوندمش داخل ماشین.

 فرید بدو بدو اومد سمتم و گفت:

- چی شد؟ این چرا حالش اینطوری شده؟

پارت۴

 

با نگرانی گفتم:

- میشه بری یکم آب بیاری حالش بد شد دوباره.

فرید که رفت نگاهم رو دوختم به فرحان که بی‌حرف به‌ روبه‌رو زل زده بود، هیچی نمی‌گفت، اما بدنش لرز داشت لرز بدنش قشنگ مشخص بود دستپاچه گفتم:

- فرحان؟

سمتم برنگشت همونطور خیره به جلو اشک از گوشه چشمش چکید و با ناله گفت:

- همش تقصیر منه، اگه ولش نمی‌کردم الان پیشم بود!

دستم رو بردم سمت پیشونیش از شدت داغیش برق از سرم پرید، کاملاً داغ بود؛ هم سوز هوا و بارون و هم فشار عصبی دست به دست هم داده بودن و تبش هر لحظه بالاتر می‌رفت.

فرید با یه لیوان آب اومد و درحالی‌که آب رو به سمتم گرفته بود گفت:

- چطوره؟

آب رو به سمت لب‌های فرحان گرفتم، چند قطره خورد و لیوان رو پس زد.

رو به فرید گفتم:

- داداش خیلی کمک کردی دستت درد نکنه من ببرمش بیمارستان یه آرام‌بخشی چیزی بزنن.

در کمال تعجب در ماشین رو باز کرد و داخلش نشست و گفت:

- اونوقت نگران میشم صبر کن باهاتون بیام.

بدون حرف ماشین رو روشن کردم و به راه افتادم.

هراز گاهی برمی‌گشتم سمت فرحان، چشم‌هاش رو بسته بود ولی مشخص بود که دندون‌هاش هنوز هم به هم ساییده میشن.

فرید هم بی‌حرف نشسته و به خیابون چشم دوخته بود.

پسر پایه و باحالی بود نشناخته راه افتاده بود دنبالمون و عین یه رفیق قدیمی کنارمون نشسته بود.

رسیدیم بیمارستان و به کمک فرید فرحان رو رسوندیم پیش دکتر، بعد از زدن چندتا آمپول و یه سرم دکتر رو بهمون گفت:

- هم فشار عصبی هم سرما خوردگی. باید امشب رو اینجا بمونه.

سرم رو تکون دادم و ادامه داد:

اگه تغییری در حالش بود خبرم کنید، من توی همین بخش هستم.

«باشه‌»ای گفتم و رومو به سمت فرحان برگردوندم. داروها زود اثر کرده بودن و فرحان سریع خوابش برده بود.

فرید نشست روی صندلی و پرسید:

- راستی اسمت چی بود؟

اهمی کردم و گفتم:

- امیر.

دستی به تیشرت سبز رنگ توی تنش کشید و گفت:

- آهان آقا امیر میشه بگی جریان این داداشمون چیه. می‌گین فشار عصبی هست، مشکلش چیه؟

سرم رو تکون دادم و با تردید گفتم:

نوا رو که می‌شناسی، خب این دوتا یه سال بود با هم دوست بودن بعد به خاطر یه اتفاقی فرحان مجبور شد نوا رو ول کنه، با اینکه عاشقش بود ولی مجبوری ولش کرد بعد تو این چند هفته نتونست تحمل کنه.

سکوت کردم و ادامه دادم:

- امروز اومده بود برش گردونه که... .

باز سکوت کردم و سرم رو تکون دادم.

از روز جداییشون اینطوری شده، وقتی یاد نوا و گریه‌هاش میفته فشار عصبی بهش دست می‌ده و ضربان قلبش شدت می‌گیره، بعدش هم که کارش به بیمارستان می‌کشه.

این چندمین بار بود که این شکلی می‌شد خودمم نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم!

پارت ۵

 

فرید یک نگاه به فرحان انداخت و سمتم برگشت و گفت:

- یعنی چقدر دوسش داشته که این شکلی شده؟ یعنی هنوز هم هستن آدمایی که واقعاً عاشق یکی بشن؟

با غیض گفتم:

- عشقش واقعی بود دیگه، از این عشق‌های آبکی نبود، نکنه خودت هنوز عاشق نشدی؟

پوزخندی زد و گفت:

- نه بابا عشق چیه!

لبخند پررنگی روی لبم نشست و در جوابش گفتم:

- فرحان هم اولش می‌گفت عشق کیلویی چنده؟ اصلاً قرار نبود عاشق بشه.

سکوت کردم و برای این که بحث عوض بشه یه نگاه بی‌تیپش انداخته و پرسیدم:

- بی‌خیال این حرف‌ها، راستی تو چند سالته؟

سریع گفت:

- بیست و نُه سالمه!

روی صندلی نشستم و درحالی‌که چشمم به فرحان بود گفتم:

- خب پس داداش کوچیک مایی! من و فرحان سی سالمونه.

خندید و جواب داد:

- از اخلاق جفتتون خوشم اومد، پاشو، پاشو تو برو به زنت برس روز اول عقدی من پیشش می‌مونم.

این پسر واقعاً چقدر خون‌گرم و صمیمی بود گفتم:

- نه بابا دستت درد نکنه تو برگرد الان خونه منتظرتن.

خندید و گفت:

- مجردی زندگی می‌کنم، اونجایی که دیدی خونه بابا اینا بود، من یه جا دیگه تنهایی زندگی می‌کنم.

گوشی فرحان توی جیبم به صدا دراومد؛

«عزیزتر از جان» روی صفحه افتاده بود. می‌دونستم که ترلان خواهرشه، اسمش رو عزیزتر از جان سیو کرده بود، جواب دادم:

- بله!

سریع گفت:

- الو فرحان خوبی عزیزم؟

طفلی ترلان هم نگران شده بود، گفتم:

- سلام ترلان جان منم امیر.

باز با نگرانی گفت:

- وای امیر فرحان کجاست؟ نوا اومد؟ باهاش حرف زدین؟

سرم رو تکون داد مو گفتم:

- نه ترلان، نوا نیومد!

با تردید گفت:

- خب... خب بده با فرحان حرف بزنم.

قضیه رو بهش گفتم و توضیح دادم که فرحان طوریش نیست، اما کلی اصرار کرد که می‌خوام بیام بیمارستان، مجبوری آدرس دادم و منتظر شدم.

***

ترلان

گریه امونم نمی‌داد این پسر از این به بعد چطور می‌خواست زندگی کنه.

 اون‌که نمی‌تونست نوا رو فراموش کنه، دلم به حالش می‌سوخت.

با این که امیر گفته بود سرما خورده اما من می‌دونستم که باز شوک عصبی بهش وارد شده.

همایون سریع ماشین رو پارک کرد و به تندی دویدیم سمت بیمارستان.

پارت ۶

 

از پذیرش سؤال کردم و سریع شماره اتاق رو گفتن.

با سرعت هرچه تمام‌تر به سمت اتاق قدم برداشتم، خیلی نگران فرحان شده بودم.

 تا رسیدم داخل اتاق، امیر رو به همراه یه پسر جوون که بعداً فهمیدم اسمش فرید هست دیدم.

امیر سریع سلام کرد و راهنمایی کرد تا داخل بشم، همایون دم در ایستاد و من با چشم‌های گریون وارد شدم.

باز همه زندگی من روی اون تخت لامصب دراز کشیده بود، ای خدا، من چقدر دیگه باید این پسر رو روی تخت بیمارستان می‌دیدم؟

از اونجایی که برادر دوقلوم‌ بود، قلبم با دیدنش روی تخت بیمارستان طاقت نمی‌اُورد، رفتم سمتش و دستش رو توی دستم گرفتم.

با انگشت اشکم رو پاک کردم و رو به امیر گفتم:

- امیر جان شما برو. خیلی تو زحمت افتادی الان طفلی گیسو منتظرته.

یاد جشن عقدشون افتادم که امروز درحال برگزاری بود همین که جشن تموم شده بود، امیر از خونه بیرون زده و پیش فرحان اومده بود.

با مهربونی گفت:

- نه ترلان جون نگران من نباش فرحان برادر منم هست.

با قدردانی گفتم:

- خیلی مردی امیر، هیشکی روز اول عقدش از زندگیش نمی‌زنه واسه رفیقش.

خندید و در جواب گفت:

- گفتم که رفیق نه! فرحان داداشمه.

اون پسره که اسمش فرید بود گفت:

- راس میگه امیر داداش شما برو! من هم اینجام آبجیمون کاری داشت مضایقه نمی‌کنم.

غریبه بود اما عجب پسر خونگرمی بود!

بعد از کلی اصرار امیر رفت و من و همایون و فرید توی اتاق موندیم.

با فرید آشنا شدم، فهمیدم ۲۹ سالشه و چطوری با فرحان و امیر آشنا شده.

یه ساعت گذشته بود که همایون از اتاق خارج شد تا برامون شام بگیره. دستم هنوز هم تو  دست فرحان بود که دیدم داره تکون می‌خوره.

چند ساعتی می‌شد که خواب بود، چشم‌هاش رو آروم باز کرد و بعد دیدنم با صدایی گرفته گفت:

- ت...تر...لان... .

سرم رو خم کردم و بوسه‌ای روی پیشونیش زدم و گفتم:

- جان ترلان، عزیزم جانم؟

لب‌های خشک و بی‌رنگش رو با زبون تر کرد و گفت:

- بیمارستانیم؟

سرم رو تکون دادم:

- آره عزیزم، قربون نگاهت برم من!

با اخم گفت:

- یکم آب بده.

فرید یه لیوان آب پر کرد و داد دستم، چند جرعه که خورد دوباره چشم‌هاش رو بست.

دلم نمی‌خواست از اتفاقی که افتاده حرف بزنه اما با ناله و شمرده شمرده گفت:

- ترلان... نوا رفته... .

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:

- بسه دیگه عزیزم، به این چیزا فکر نکن فرحانم، آروم باش!

فرید خنده پهنی اومد رو لبش و لوتی‌وار گفت:

- به فرحان‌خان نگفته بودی آبجی به این مهربونی داری، کاش من هم یه خواهر مثل ایشون داشتم.

پارت۷ 

 

رو بهش گفتم:

- ممنون آقا فرید خوبی از خودتونه.

همون حین همایون در رو باز کرد و وارد شد، وقتی دید که فرحان چشم‌هاش بازه با لبخند نزدیک شد دستی روی شونه فرحان گذاشت و گفت:

- سلام داش فرحان! چه خبره انقدر می‌خوابی پسر پاشو خرس اندازه تو نمی‌خوابه.

فرحان بدون خنده گفت:

- همایون ماشینت موند اونجا یعنی... در خونه نوا اینا موند.

همایون سریع گفت:

- به بچه‌ها میگم برن بیارن نگران نباش.

فرحان عطسه‌ای کرد و گفت:

- هنوز هم بارون می‌باره؟

نگاهی به بیرون انداختم، بارون تبدیل به برف شده بود. اولین برف سال داشت روی زمین می‌نشست.

***

فرحان

از وقتی بیدار شده بودم همه فکرم درگیر بود، تا امروز می‌گفتم دوباره نوا رو می‌بینم اما حالا دیگه محال بود، من چطور باید دنبالش می‌گشتم، اصلاً کجا رو باید می‌گشتم؟

نگاهم افتاد به فرید که یه گوشه ایستاده بود، خوش به حالش که دیروز نوا رو دیده بود، کاش من جای اون بودم.

الان واقعاً تنها چیزی که نیاز داشتم مرور خاطرات این یک سال اخیرم بود، خاطرات خوشم با نوا، احساس می‌کردم تنها یک سال از عمرم رو زندگی کردم، تنها یک سالی که با نوا بودم برای من معنی زندگی داشت.

ترلان قاشق غذا رو پر کرد و گفت:

- فرحان داداشی بخور دیگه عزیزم.

برنج بود و روش قرمه سبزی داشت، پوزخند نشست روی لبم، یاد دست‌پخت نوا افتادم، یه روزی اون دستپخت برام عادی بود اما الان حاضر بودم همه دنیام رو بدم تا یه بار دیگه نوا برام غذا بپزه و من هم حین آشپزی فقط نگاهش کنم.

قاشق رو پس زدم و سرم رو به سمت دیگه برگردوندم.

نوا نباید به این زودی ترکم می‌کرد.

اون که هیچی نمی‌دونست باید صبر می‌کرد، من خیلی احمق بودم، منی که سال‌ها بود منتظر انتقام از بهادر رافعی بودم نباید این‌طور عاشق دخترش می‌شدم، نباید نوا رو طعمه می‌کردم تا آخرش خودم گیر کنم!

من وقتی فهمیدم نمی‌تونم دووم بیارم نباید ولش می‌کردم.

همه چی به ذهنم نفوذ کرده و دست بردار نبود، اصلا هیچی دست خودم نبود، معلوم نبود چم شده!

تنها چیزی که می‌دونستن این بود که من برای همیشه از دستش داده بودم اما یاد و خاطراتش برای همیشه تو ذهنم موندگار بود.

خودمم می‌دونستم که فراموش کردنش محاله امرِ!

یاد امروز صبح افتادم، امروز صبح چقدر خوشحال بودم که قراره ببینمش اما الان... .

***

چند ماه بعد

فرحان

 

توی این چند ماه توی سکوت مطلق و افسردگی کامل به سر می‌بردم اصلاً داروها روم تأثیری نداشتن و بی‌اختیار دلم می‌خواست بمیرم.

پدر مادر همایون از شهرستان اومده بودن و همایون قصد داشت دو روز دیگه یه جشن جمع و جور بگیره تا برن سر خونه‌زندگیشون، اما من به جای خوشحالی توی لاک خودم فرو رفته بودم.

پارت ۸

 

با وحشت از خواب پریدم، سریع نشستم سرجام و نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم.

چراغ خاموش بود و هوا تاریک، پس نیمه شب بود.

با کلافگی بلند شدم‌ و به سمت بالکن رفتم و درش رو باز کردم.

 با سردی هوا یهو تن عرق کرده‌م یخ کرد، برگشتم و پتو رو دور خودم پیچیدم و دوباره به سمت بالکن رفتم.

برف ریز ریز می‌بارید دقیقاً عین خوابم. توی خوابم هم هم برف می‌بارید.

چه کابوسی بود!

داشتم نوا رو توی لباس عروس می‌دیدم؛ لباسش سفید نبود آبی فیروزه ای بود، آخ که چقدر بهش می‌اومد! یه پسر هم کنارش بود اما چهره‌ش مشخص نبود. نوا توی اون لباس چه ماهی شده بود خدایا! بوی عطرش هنوز هم تو مشامم هست.

رفتم جلو، دستام رو باز کردم تا بغلش کنم، تا ببوسمش، تا بچسبونمش به سینه و قلبم؛ اما از خواب پریدم.

با یادآوری اون لحظه قلبم تیر کشید، کاش از خواب بیدار نمی‌شدم و بغلش می‌کردم! کاش می‌بوسیدمش!

اگه واقعاً یکی اومده باشه تو زندگیش چی؟

اگه بخواد عروسی کنه!

تپش قلبم بیشتر شده بود و دلم به حال خودم می‌سوخت. یه ماه بیشتر بود که رفته بود و من تو این یه ماه کاملاً گوشه‌گیر و افسرده شده بودم. خدا به داد من برسه! یعنی تا کی باید این حال رو تجربه می‌کردم؟

دستم رو کشیدم روی صورتم، ریش‌هام بلند شده بود و نای زدنشون رو نداشتم.

دست خودم نبود اصلاً انگیزه‌ای برای زندگی نبود چه برسه بخوام به قیافه‌م برسم.

کاش می‌شد روزها رو به عقب برگردوند، ولی زهی خیال باطل!

امیر هی اصرار می‌کرد تا صورتم رو اصلاح کنم اما با بدخلقی من روبه‌رو می‌شد.

می‌دونستم که اگه زمان به عقب برمی‌‌گشت، من باز عاشق نوا می‌شدم، اما حداقل دیگه ولش نمی‌کردم.

پوفی کردم و سرم رو با حرص تکون دادم.

گوشیم رو گرفتم دستم و بازش کردم، لبخند دیوونه کننده‌ش حالم رو بد کرد با صدای آروم گفتم:

- دلم برات تنگ شده نوا! بی‌معرفت، دلم برات یه ذره شده!

بی‌اختیار دستم رفت سمت شماره‌ش و با دست لرزون شماره‌ش رو گرفتم.

«مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.»

با بی‌حوصلگی گوشی رو پرت کردم روی صندلی و همونجا توی بالکن نشستم.

سرما خوردگیم تازه خوب شده بود، مطمئنا باز شروع می‌شد اما عقلم به هیچی قد نمی‌داد.

فقط دلم بود که می‌گفت باید یه جا بشینی و غصه گذشته رو بخوری.

هرازگاهی از حرص زیاد همه تنم می‌لرزید و همه چی رو بهم می‌ریختم.

 هرازگاهی هم مثل مجسمه تا ساعت ها به یه

نقطه خیره می‌شدم. واقعاً هیچ یک از کارهام دست خودم نبود!

تکلیفم اصلاً روشن نبود.

امیر مصرانه منو می‌برد دانشگاه تا در کنار بچه‌ها حال و هوام عوض بشه اما با نبود نوا و دیدن جای خالیش تو کلاس بدتر می‌شدم و احساس می‌کردم کلاس داره روی سرم خراب می‌شه!

پارت۹

 

تا نزدیکای صبح همونجا تو بالکن نشستم.

دیگه خواب هم به چشمم نیومد و همونطور به برفا که گاهی زیاد و بزرگ می‌شدن، گاهی هم ریز ریز می‌باریدن، خیره شدم.

گرگ و میش صبح بود که رفتم داخل اتاق، بدنم یخِ یخ بود و از سرمای هوا خشک شده بود.

روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح با تن داغ و صدای گرفته که ناشی از سرمای دیشب بود از خواب بیدار شدم.

تنها کاری که یکم آرومم می‌کرد خوندن بود.

با اون بی‌حالی گیتارو گرفتم دستمو با حرص زدم.

"الو عشقم کجایی

با کی نشستی

حالت چطوره

تو آروم یا مستی

الو عشقم کجایی

من خوابت رو دیدم

یه تار موتو به دنیا نمی‌دم

خوابتو دیدم

خواسم ببوسمت

از خواب پریدم

بازم نبودی و اشکام چکیدن

خوابتو دیدم

تو خواب عزیزم یارت رو دیدم

دیدم تو هم دوسش داری شدیدن

خوابتو دیدم

اونم چه خوابی

پوشیده بودی یه پیرهن آبی

ست کرده بودی طبق سلیقه‌م

زده بودی رولتریک خریدم

چه ست قشنگی

پیرهن آبی و چشای رنگی

بی‌معرفت رفت

نزد یه زنگی

من خوابشو دیدم

چه خواب قشنگی

من شبا اینجا مستم

پارت۱۰

 

دیگه از دست آسام خسته‌م

منو زخم عمیقو

منو شاهرگو تیغو

منو خط کشیای رو دستم

منو هق هقو یادت

منو دلی که می‌خوادت

منو تنها گذاشتی می‌ترسم

الو عشقم کجایی

الو عشقم کجایی

الو عشقم کجایی

با کی نشستی

حالت چطوره

تو آروم یا مستی

الو عشقم کجایی

من خوابت رو دیدم

یه تار موتو به دنیا نمیدم

خوابتو دیدم

خواسم ببوسمت

از خواب پریدم

بازم نبودی و اشکام چکیدن

خوابتو دیدم

تو خواب عزیزم یارت رو دیدم

دیدم تو هم دوسش داری شدیدن

خوابتو دیدم

اونم چه خوابی

پوشیده بودی یه پیرهن آبی

ست کرده بودی طبق سلیقه‌م

زده بودی رولتریک خریدم

چه ست قشنگی

پیرهن آبی و چشای رنگی

بی‌معرفت رفت

نزد یه زنگی

پارت۱۱

 

خوابشو دیدم

چه خواب قشنگی

من شبا اینجا مستم

دیگه از دست آسام خسته‌م

منو زخم عمیقو

منو شاهرگو تیغو

منو خط کشیای رو دستم

منو هق‌هقو یادت

منو دلی که می‌خوادت

منو تنها گذاشتی می‌ترسم

الو عشقم کجایی

الو عشقم کجایی

الو عشقم کجایی

با کی نشستی

حالت چطوره

تو آروم یا مستی

الو عشقم کجایی

من خوابت رو دیدم

یه تار موتو به دنیا نمیدم

خوابتو دیدم

خواسم ببوسمت

از خواب پریدم

بازم نبودی و اشکام چکیدن

خوابتو دیدم"

 

با زدن گیتار انگار روح به بدنم برمی‌گشت درسته که از دلتنگیم چیزی کم نمی‌شد اما تنم جون تازه‌ای می‌گرفت.

گیتارو گذاشتم رو میزو بلند شدم. رفتم جلوی آینه، نگاهی به صورتم انداختم ریشای بلندم روی صورتم زار میزد.

قیافه‌م به کل عوض شده بود، کجا بود فرحانی که دم از انتقام میزد؟

اگه می‌دونستم کار به اینجا می‌کشه هیچوقت حرفشم نمی‌زدم، اصلاً گور بابای زندگیم!

نوا یه جوری عاشقم کرده بود که از زندگیم هم دست کشیده بودم.

نگاهی به هیکلم انداختم، قشنگ معلوم بود لاغرتر شدم.

 هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت، موهامو با دستم به سمت بالا حرکت دادم، موهای بلندم دوباره رو پیشونیم ریختن. نوا عاشق این‌ کار بود، موهامو هی مشت می‌کرد و قاطی می‌کرد منم می‌خندیدم و از حرکاتش لذت می‌بردم.

پارت۱۲

 

لعنت به من که هر کاری کردم، خودم کردم.

جعبه قرصامو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون، باید بعد صبحونه قرص می‌خوردم.

صبحونه که چه عرض کنم، ترلان خونه نبود تا به زور یه چیزی بهم بخورونه، خودم هم حالشو نداشتم، یخچالو باز کردم و یه تیکه کیک کوچیک گذاشتم دهنم.

قرصامو که خوردم روی مبل دراز کشیدم و رفتم تو فکر، تولد نوا نزدیک بود چقدر دلم می‌خواست باز براش تولد بگیرم. سورپرایزش کنم و بگم که برای همیشه عاشقت می‌مونم.

اما من با نامردی تمام اونو از خودم رونده بودمش.

یاد گریه‌ش افتادم اخم روی پیشونیم نشست. گریه می‌کرد و می‌گفت؛ «مگه من چیکارت کردم چرا می‌خوای ولم کنی.» دستامو گذاشتم روی سرمو فشار دادم.

 می‌گفت؛ «تو که دوستم نداشتی چرا عاشقم کردی؟ لعنتی! من همه دنیا رو به پات می‌ریختم کاش نمی‌رفتی!»

اشک نوا اومد جلوی چشمم. جری شدمو گلدونو از روی میز برداشتم، با صدای خورد شدن گلدون کفری‌تر شدم و خواستم گوشیمو پرت کنم سمت آینه که یادم افتاد عکسای نوا توشه. شیشه خورده‌ها رو با پام لگد کردم. داشت حالم نامیزون می‌شد باز هیچی دست خودم نبود.

 سوزش شدیدی تو پام حس کردم، نگام که به پام افتاد زمینو غرق خون دیدم.

لامصب!

از عصبانیت زیاد و حرص و پشیمونی داد بلندی زدم. داد زدم و همونجا نشستم روی زمین، اشکم جاری شد و هق‌هقم بلند شد.

خدایا این چه غلطی بود من کردم سختی‌های زندگیم بس نبود؟

پاهامو کشیدم تو شکممو سرمو گذاشتم رو زانوهام و با صدای بلند گریه کردم.

 نگام افتاد سمت شیشه خورده‌ها، به سرم

زده بود بردارم و شاهرگمو بزنم تا خلاص شم.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای آیفون اومد.

قصد نداشتم درو باز کنم حالا هر کی که بود، اما طرفم دست بردار نبود. حدس زدم که امیر باشه.

بلند شدم و با اون پای زخمی رفتم سمت آیفونو بازش کردم.

خودش بود. اومد داخلو درو پشت سرش بست. با صدای بلندی گفت:

- باز اینجا چه خبره؟ یکی اینجا معرکه گرفته؟

تا نگاهش به من افتاد، حرفشو خورد و دوید اومد سمتم. با دیدنم نشست کنارم و عین یه برادر منو کشید تو بغلش.

اشکامو با آستینم پاک کردم که نبینه. با مهربونی گفت:

- فرحان تو رو خدا بس کن. باز چرا همه جا رو بهم زدی؟

سرمو بلند کردم و نگام افتاد تو چشاش انگار داشت با تحقیر نگام می‌کرد.

 گفتم:

- به خدا نمی‌دونم! امیر دست خودم نیست.

دستشو گذاشت رو شونه‌م و گفت:

- چرا دست خودت نباشه؟ من که نمی‌گم یه شبه فراموشش کن چون نشدنیه، ولی کم‌کم میشه، من مطمئنم.

سرمو برگردوندم سمت دیگه و با چونه‌ای لرزون گفتم:

- کاشکی می‌شد!

پارت۱۳

 

انگار که چشمش افتاد به پام چون سریع گفت:

- با پات چیکار کردی؟ صبر کن برم دستمال بیارم.

رفت سمت میزو دستمال اُوُرد و با لبخند گفت:

- منو باش اومده بودم یه چیز دیگه بهت بگم با دیدنت اصلاً یادم رفت.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- چی؟ بگو.

همونطور که داشت خون پامو پاک می‌کرد گفت:

- عروسی دعوتیم پسر، عروسی بهترین رفیقمون.

هنوز متوجه نشده بودم که خودش گفت:

- محسن داره عروسی می‌کنه.

پوزخند نشست روی لبم. براش خوشحال بودم اما به همه حسودیم می‌شد؛ چرا اونا باید به عشقاشون می‌رسیدن و من نه؟

با یادآوری اینکه چند روز دیگه هم عقدو عروسی ترلانه لبخند محوی نشست روی لبم.

امیر آروم گفت:

- ببینم قرصاتو نمی‌خوری؟

با اخم زل زدم تو چشاش:

- چرا می‌خورم.

دوباره گفت:

- پس چرا حالت اینجوری بود؟ باید یه بار دیگه بریم دکتر.

با عجز گفتم:

- خب حالا بذار عروسی تموم شه بعد.

«باشه‌»ای گفتو رفت سمت اتاقم بعد از چند دقیقه با یه شلوار جین و پیرهن هاوایی رنگ اومد بیرونو گفت:

- خب پاشو ساعت نُه کلاس داریم باید بهش برسیم.

از حرص دندونامو به هم ساییدم و دستمو مشت کردم و گفتم:

- بابا امیر من نمیام بی‌خیال شو! خودت برو دیگه.

امیر هم عین من با حرص گفت:

- برو بابا! مگه دست توئه؟ من میگم کجا بریم کجا نریم.

لباسارو پرت کرد سمتم و گفت:

- تا من ماشینو روشن می‌کنم اینا رو بپوش بیا.

بدون توجه به حرفم رفت از خونه بیرون. شیشه خورده‌ها رو با دستم جمع کردم و با بی‌حالی شلوارو تنم کردم رفتم تو اتاقو پیرهن سرمه‌ایمو برداشتم و پوشیدم.

وقتی منو دید از ماشین پیاده شد و گفت:

- ای بر ذاتت لعنت! من این پیرهنو دادم مرتیکه؟

پارت۱۴

 

پوزخندی زدم و گفتم:

- بشین بریم بی‌خیال.

بی‌حرف نشست و ماشینو روشن کرد.

رسیدیم دانشگاه و از ماشین پیاده شدیم. هنوز وقت داشتیم، رفتیم سمت بوفه و امیر چندتا کیک و آبمیوه گرفت و گفت:

- یادم رفت تو خونه بهت صبحونه بدم، تو که چیزی نمی‌خوری عین بچه‌ها باید بهت برسم.

با قدردانی نگاش کردم که گفت:

- ببین به خاطر تو به گیسو گفتم خودش بیاد، قرار بود برم دنبالش.

ناراحت جواب دادم:

- ای بابا می‌رفتی خب، من‌ که مهم نبودم.

اخم کرد و گفت:

- تو عین داداشمی دیوونه! گیسو نامزدمه دیگه دوستم نیست که از دستم عصبی بشه!

ادامه داد:

- راستی فرحان محسن می‌گفت عروسی رو با تولد سمیرا تو یه روز انداخته، یادت باشه موقع رفتن کادو تولد بگیریم.

یاد پارسال افتادم که رفتیم تولد سمیرا، محسن براش جشن گرفته بود. اون موقع نوا هنوز باهام صمیمی نشده بود و هنوز انقدر بهش وابسته نشده بودم.

نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم:

- من نمیام امیر، بهتره اون روز خودت بری.

با حرص گفت:

- تو غلط می‌کنی نمیای! با هم می‌ریم ناسلامتی عروسی بهترین دوستته.

با شنیدن صدای گیسو بحثو نصفه کاره گذاشتیم و امیر گفت:

- پاشو بریم سر کلاس تا دیر نشده.

گیسو همراه امیر، منم پشت سرشون راه افتادم و رفتیم سمت کلاس.

توی درس‌ها کاملاً اُفت کرده بودم. تو این یه ماه یه نمره خوب نداشتم، همه استادا می‌گفتن این ترمو میفتی ولی اصلاً برام مهم نبود.

رسیدیم کلاس و باز عین همیشه با چشم غره‌های بچه‌ها روبه‌رو شدم همه ازم متنفر شده بودن فکر می‌کردن واقعاً نوا رو دست انداختم‌ و بازیش دادم.

 درصورتی که اینطور نبود، من خواسته و نخواسته وابستش شده بودم و بزرگ‌ترین اشتباه زندگیمو مرتکب شده بودم. پشیمون بودم اما چه فایده که دیگه دیر شده بود.

محسن اومد سمتمون و سلام کرد و با خنده رو به من گفت:

- چطوری ریشو؟

نیشخندی زدمو گفتم:

- چیه بهم نمیاد؟

خندید و دستشو کشید رو ریشام و گفت:

- چرا اتفاقاً پریشونی بهت میاد اما برا جشن عروسی من میری قشنگ میشی میای.

دوست داشتم بگم نمیام اما واقعاً زشت بود.  لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

- حالا ببینیم.

پارت۱۵

 

سمیرا به جمعمون پیوست و پیش گیسو نشست.

مشغول پچ‌پچ شدن، نمی‌دونم چرا هر از گاهی اسم نوا می‌شنیدم. سمیرا آروم داشت می‌گفت:

- جدی میگی؟

وقتی دیدن دارم نگاشون می‌کنم صداشونو کم کردن و دیگه چیزی نشنیدم.

شاید امیر با گیسو درمورد رابطه منو نوا حرف

زده بود و الان گیسو داشت برا سمیرا تعریف می‌کرد، شایدم... .

چه می‌دونم اصلاً بذار همه بدونن. بذار بدونن من چه اشتباه بزرگی کردم.

شاید یه روز به گوش نوا رسید و برگشت پیشم، اما زهی خیال باطل!

ارشیا با سردی نگام می‌کرد. همون موقع‌هام می‌فهمیدم چشمش دنبال نواست، الانم همینطور بود. حتی روزای اولی که با نوا کات کرده بودم، یه روز خفتم کرد و کلی بدو بیراه بارم کرد و گفت:

- توی لاشی اگه نمی‌خواستیش چرا عاشقش کردی؟ لیاقتشو نداشتی تو، نه خودت نگهش داشتی نه گذاشتی مال من باشه.

بعدم محکم پسم زد و رفت.

عجیب بود که بدون حرف وایسادم و به بدوبیراهاش گوش دادم، حتی وقتی یقمو گرفت، نخواستم ولم کنه.

حق داشت اگه نوا مال اون می‌شد با اون همه عشق خوشبختش می‌کرد، اما من نمی‌تونستم نوا رو با یکی دیگه ببینم، اون روز، روز مرگ من بود.

کلاسای امروز یکی یکی تموم شدن و گیسو پیشنهاد داد با سمیرا و محسن پنج‌تایی بریم گردش.

حوصله‌شو نداشتم اما انقدر اصرار کردن که مجبور شدم باهاشون برم. رفتیم قهوه‌خونه و غذاخوری و پارک. اصلاً بهم خوش نگذشت.

بعد از چند ساعت منو رسوندن خونه و رفتن.

کفشامو درآوردم. قبل از اینکه وارد خونه بشم دیدم صدای آشنایی داره میاد.

از خشم دستامو مشت کردم. می‌خواستم برگردم که ترلان گفت:

- آهان فک کنم فرحان هم اومد.

به اجبار وارد ساختمون شدم. بابا با اون زنیکه عفریته روی مبل نشسته بودن و با دیدن من سلام کردن.

 همیشه می‌دونستن که ازشون بدم میاد ولی زن بابا شکیلا از جاش بلند شد و با عشوه خرکی گفت:

- به به آقا فرحان گلمون! نیستی گل پسر؟

اگه دست خودم بود می‌رفتم اون موهای زرد چندششو می‌کردم تو حلقش، بابا گفت:

- خانوم این پسر از اول بی‌معرفت بود، خودت که یادته.

بلند شد و اومد سمتمو گفت:

- مگه نه پسرم؟

آروم از زیر لبام غریدم:

- من پسر تو نیستم!

اخماش رفت تو هم و تا رسید به من دستشو محکم گذاشت رو شونه‌م و اونم با خشم غرید:

- آره پسر من نیستی، پسر یه زن... .

پارت۱۶

 

حرفشو قطع کرد، می‌دونست متنفرم از اینکه اسم بدی رو مادرم بذاره، چون اون پاک بود؛ از همه لحاظ، ولی بابای نامردم فکر می‌کرد اون شب با میل خودش کنار یه مرد دیگه بود.

با این فکرا صدام رفت بالا و بی‌فکر گفتم:

- اسم مادر منو به زبون کثیفت نیار، تو اونو کشتی! یادته که با کارات کشتیش. اون‌موقع منم مُردم، ادلانم کارای تو ازمون گرفت. تو دیگه پسری به اسم من نداری، این هزار بار!

با داد گفتم:

- بفهم!

یه دفعه با سیلی که به صورتم خورد گوشم سوت کشید. نایستادم و با قدمای تند از پله‌ها رفتم بالا و رفتم داخل اتاق.

درو قفل کردم و با وحشیگری هرچی دم دستم بودو لگدمال کردم. خسته که شدم نشستم رو زمین و به سقف خیره شدم، اصلاً من برا چی زنده بودم؟

***

نوا

 

- اصلاً دست خودم نیست، آقای دکتر.

پسره با اون هیکل ورزیده و اخم روی پیشونیش که منو یاد فرحان می‌نداخت، گفت:

- خانوم میشه بگین شما از کی اینطور شدین؟

یه نگاه بهش انداختم، درسته دکتر بود اما دلیل نداشت همه چیزو بدونه، گفتم:

- همینطوری از چند وقت پیش.

نیما مصرانه گفت:

- نه آقای دکتر، قضیه‌ش مفصله، یه... یه شکست عشقی بود، بعد از اون کلاً یکی دیگه شده.

با عصبانیت به نیما نگاه کردم. اصلاً چه لزومی داشت منو بیاره، روانپزشک تو ایران برده بودن دیگه بسم بود.

من که خوب بودم، اصلاً نمی‌دونم این دکتر دورگه رو از کجا پیدا کرده بود. من که هر کاری هم بکنم هیچوقت فرحان از مخم نمیره، حتی واسه یه لحظه نمی‌تونم فراموشش کنم. اینا چرا دارن انقدر تلاش می‌کنن.

دکتر ویلیام منسون از قرار معلوم یکی از بهترینای کانادا بود و تو کار خودش خیلی خبره بود. بهش می‌اومد هم سن نیما باشه. خیلی هم اتو کشیده و مرتب بود.

بعد از کمی سؤال جواب، یه نسخه برام نوشت و گفت هر روز باید برم پیشش مشاوره.

دلم می‌خواست نیما رو بزنم، دوست نداشتم برم دکتر.

از مطب شیکو تر و تمیزش خارج شدیم و نیما گفت:

- برت می‌گردونم به تنظیمات کارخونه، حالا ببین کی بهت گفتم!

پارت۱۷

 

مشتی حواله بازوش کردم، ملیسا که روی صندلی منتظر ما نشسته بود گفت:

- آهای منو یادتون رفت.

نیما با خنده برگشت سمتش و گفت:

- نه قربونت برم، مگه میشه؟

و رفت سمت ملیسا.

 با حسودی داشتم نگاشون می‌کردم. چرا باید فرحان منو با اون همه تحقیر ول می‌کرد اونوقت همه به عشقشون می‌رسیدن.

باز تو دلم فرحانو لعنت فرستادم و بی‌میل با خودم گفتم:

- آقا فرحان منم فراموشت می‌کنم حالا می‌بینی، طوری فراموشت می‌کنم که اگه بعداً دیدمت قیافه‌تم یادم نباشه.

اخمامو باز کردم و با حفظ ظاهر همراه نیما و ملیسا رفتیم سمت ماشین.

نیما گفت:

- خب خانوما می‌خوام ببرمتون یکم بگردیم ببینیم دنیا دست کیه.

ملیسا با ناز گفت:

- آی گفتی عشقم! یه ماه بیشتر شده اومدیم اینجا ولی هنوز خوب نگشتیم.

نیما گفت:

- پس تا شب درخدمتتونم، خوبه؟

ملیسا جواب داد:

- عالیه!

نیما برگشت سمت منو گفت:

- خوبه آجی؟

لبخند مصنوعی زدم و سرمو تکون دادم. آخه چه فایده داشت الان بگردیم. من که حال و حوصله‌شو نداشتم. بگردیم که چی بشه.

اگه الان فرحان بود... اه، باز یاد اون، باز خاطرات اون، خدایا کمکم کن! کمکم کن فراموشش کنم.

نشستم توی ماشین و سریع شیشه رو باز کردم. نفسم داشت بند می‌اومد، حالم خیلی بد بود، دلم می‌خواست از بلایی که سر دلم اُوُرد جیغ بزنم و کل دنیا رو خبردار کنم.

نیما حین رانندگی برگشت سمتم و گفت:

- نوا عزیزم، دیگه وقتشه برگه‌هایی که از دانشگاهت گرفتمو استفاده کنیم. دانشگاه‌های اینجا با رتبه‌ای که تو داری راحت قبولت می‌کنن.

با بی‌حوصلگی گفتم:

- وای نیما بس کن تو رو خدا! من حالشو ندارم برم.

دستشو روی فرمون تنظیم کرد و باز برگشت سمتم و گفت:

- نه بابا! استراحت بسه دیگه، همین فردا اقدام می‌کنم.

پارت ۱۸

 

ملیسا گفت:

- آره عزیزم تو که این همه علاقه داری باید پی درستو بگیری.

پوزخندی زدم و گفتم:

- علاقه؟ دیگه ندارم.

نیما تشر زد و گفت:

- نوا نبینم باز این حرفو بزنیا! جون داداش یکم به خودت بیا، دنیا که به آخر نرسیده.

نگاهی کردم بهش، چه داداش مهربونی بود، دلم می‌خواست بغلش کنم و کلی ازش تشکر کنم بابت بودنش در کنارم.

لبخندی از جنس خواهرونه بهش زدم و گفتم:

- تو یدونه‌ای نیما.

از آینه چشمکی برام زد و گفت:

- تو هم دردونه منی، فقط اگه قول بدی دختر خوبی باشی.

***

نیما دانشگاهمو اکی کرد و مجبورم کرد برم. البته خودم دلم می‌خواست فرحانو فراموش کنم. می‌خواستم تو دلم بکشمش، اما اگه می‌تونستم.

دانشگاه رو شروع کردم و سفت چسبیدم به درسام در کنار درس هر روز با ویلیام ملاقات می‌کردم و اونم هر روز منو دعوت به آرامش می‌کرد.

حرفاش بعضی وقتا مؤثر بود و بعضی اوقات دیوونگی میزد به سرم. هی فرحانو لعنت می‌فرستادم که زندگیمو از هم پاشوند.

اما به قول نیما یه روز می‌اومد که به تنظیمات کارخونه برمی‌گشتم.

پامو گذاشتم روی سنگ ریزه‌ها. چه حس خوبی میده. حیاط بزرگ خونه سنگ‌فرش بود و جون می‌داد از ساختمون تا در ورودی و قدم بزنی.

با صدای سنگ ریزه‌ها حالم خوب میشد. نگامو چرخوندم سمت حیاطی که همون اوایل ورودمون به این کشور، بابا خریده بود. خیلی بزرگ بود و دوتا ساختمون توش داشت.

یکیش برای ما یکیشم برای نیما و ملیسا.

گوشه حیاط یه استخر خیلی بزرگ خودنمایی می‌کرد دورتادورشم درختای قدی و گلو گیاه کاشته بودن، چندتا بوته بزرگم بود که به طرح‌های مختلفی کاشته شده بود.

نگامو از بوته‌ها گرفتم و دوختم به در ورودی که داشت باز می‌شد.

نیما بود، با ورودش به حیاط مثل همیشه با شیطنت ماشینو پارک کرد و اومد سمتم و گفت:

- احوال خانوم طلا؟

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...