رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

# پارت پنجاه

- من بهت دروغ نگفتم، واقعا عاشق کسیم که هیچ کس دیگه به چشمم نمیاد!

ژاکان به شیشه‌ی جلویی ماشین خیره بود و مثلا مسلط رانندگی می‌کرد. عصبانیتی که توی وجودش پنهون کرده بود و سعی داشت کنترلش کنه، از مسیر دیدش کنار نمی‌رفت. با این وجود باید این عشقی که از کودکی شروع شده و تا به الان توی کل وجودش ریشه دوونده رو واسش رازگشایی کنه؛ پس تموم ماجرا رو نقطه به نقطه تعریف کرد تا بلکه ژاکان بتونه تنها مقداری اون رو درک کنه.

با رسیدن اتفاقات گذشته به مهاجرت مخفیانه‌شون، ژاکان که حالا کنار خیابون خلوت خونه‌شون پارک کرده بود و به حرفاش خوب گوش می‌داد به حرف اومد.

- اصرار یاسر واسه اینکه بیاید تهران فقط به خاطر دوری مسیر از محله‌ی قدیمی‌تون بود یا دلیل دیگه داشت؟!

نفسش رو خالی کرد و چشم ازش گرفت. فکر نمی‌کرد که ژاکان این‌طوری مشتاق شنیدن بشه، طوری‌که به سمتش چرخیده، به در ماشین تکیه زده و با دقت اون رو گوش گرفته بود. چشمش روی سگ خیابونی افتاد که کنار درخت لب جوب یه استخون به دندون گرفته و مشغول بود. تاریکی شب و خلوتی خیابون هم باعث شد چشم ببنده و گذشته پشت پلکاش به اکران دربیاد.

- گفتی از کارم دربیام برم شغل آزاد که پیشرفت کنم، گفتم جهنم برو، ولی از من نخواه که واست همچین زنی رو خواستگاری کنم.

صدای داد و بیداد مامان و یاسر یک ساعتی بود که آرامش رو از فضای خونه گرفته بود. این چند وقته مدام با هم جر و بحث می‌کردن، مخصوصا ساعاتی که بابا خونه نبود و یاسر خوب می‌تونست بتازونه. از مقابل پنجره کنار رفت و پرده‌ی حریرش رو رها کرد. نگاه به درخت مورد علاقه‌ش هم نمی‌تونست سردردش رو کم کنه، وقتی توی این سروصدا نتونسته بود یک صفحه هم درس بخونه. توی این مدت هیچ‌وقت توی دعواهای مادر و پسری دخالت نکرده بود، ولی امروز بدجور به مشکل خورده بودن که صدای فریاد مامان یک لحظه هم قطع نمیشد. این‌بار موضوع فقط شغل یاسر نبود که بشه زیر سیبیلی ردش کرد، مسئله‌ی ازدواجش مطرح بود و یک عمر زندگی!

به آرومی در اتاقش رو باز کرد و وارد هال شد. مامان روی مبل تکی نشسته بود و پیشونیش رو با کف دستش می‌فشرد. یاسر دور تا دور پذیرایی با قدمای حرصی رژه می‌رفت.

- یا میای این دختر رو واسه من می‌گیری یا خودم تک و تنها میرم خواستگاریش!

ابروهاش با شوک بالا پرید و همون گوشه‌ی هال کنار گلدون سرامیکی بدون جلب توجه ایستاد. مامان از روی مبل به ضرب بلند شد و دوباره هوار کشید.

- احمق خجالت بکش! چطور به بابات می‌خوای بگی عاشق یه زن متعلقه شدی؟!

پس یاسر دست روی سپیده شریک کاریش گذاشته، از اول هم معلوم بود این خانم واسه یاسر نقشه‌های پلیدی توی سر داره و کار و کاسبی با هم راه انداختن جزو ترفندهاش بوده.

- مگه گناه کردم؟! زندگی خودمه، نمی‌خوام یه دختر بچه سن تیتیش بگیرم و یه عمر نازش رو بکشم، بده؟!

مامان خروشید و با دستاش بالا و پایین پرید. از اینکه این‌طور جلوی یاسر بی‌تابی می‌کرد و اون بی‌تفاوت نظاره‌گر بود، ازش کفری شد.

- بله که بده، فردای روز که تب عشقت خوابید و فهمیدی چه غلطی کردی، میای و میگی چرا جلوت رو نگرفتیم.

- نمیگم، نمیگم...

با نفسای بلندی که یاسر کشید به نظرش اومد که داره خرناس می‌کشه. از این تشبیه توی این لحظه‌ی حساس خنده‌ش گرفت.

- پس بگو خانم واست نقشه چیده بود، با شریک کردنت توی کاسبی خودش می‌خواست تهش به اینجا برسی.

از اینکه مامان هم به نتیجه‌یی رسید که اون هم رسیده بود، بیشتر خنده‌ش گرفت ولی اگه الان یاسر چهره‌‌ی حسابی مسرورش رو می‌دید، گردن واسش نمی‌ذاشت؛ پس بهتر دید لب و دهنش رو با دست بپوشونه و خودش رو بیشتر کنار گلدون استتار کنه.

- چی میگی واسه خودت، من اول از اون خوشم اومد. اون ده تا مثل من رو محل سگ نمی‌ذاره!

توی دلش واسه مادام خانم که یاسر این‌جوری براش سینه چاک می‌کرد، اوله‌له کشید و چشاش رو چهار تا کرد.

مامان پوزخند غلیظ پر صدایی تحویلش داد و همون‌طور که دست به کمر ایستاده بود، سرش رو با حرص تکون تکون داد.

- پسره‌ی نادون تو امثال این زنا رو نمی‌شناسی، ولی قبول دارم که ده تای تو رو می‌بره لب چشمه و تشنه برمی‌گردونه.

انگار متلک مامان بد بهش کاری کرد که نتونست خودش رو کنترل کنه و با حرص به سمت میز خاطره رفت. قاب عکس بچگیش رو از روش برداشت و به دیوار مقابلش کوبید. سر جاش چند سانت به هوا پرید و نفسش به حالت وای از گلوش خارج شد. یاسر با قدمایی که به زمین می‌کوبید به سمت در خروجی رفت و مامان که از دیوانگیش ترسیده بود با کف دست به گونه‌ش کوبید. 

- نگا هنوز هیچی نشده چه واسش غیرتی هم میشه!

یاسر کنار در باز شده ایستاد و به سمت مامان چرخید. دستش روی قاب در نشست و با صورتی سرخ و ابروهایی توی هم حرف آخرش رو زد.

- من با سپیده ازدواج می‌کنم، مامان خانم! چه تو خوشت بیاد چه نیاد!

تا در رو کوبید و رفت، مامان روی فرش ولو شد. صدای گریه‌ش هم با آه و نفرینش قاطی شد.

- خدا بگم چه کارت کنه زن ناحسابی؟! پسر دست گلم رو از راه به در کردی. چطور توی فامیل سر بلند کنم و بگم رفته یه زن طلاق گرفته که شش سال هم ازش بزرگتره رو گرفته؟!

دیدن اشک و ناله‌های مامان اذیتش می‌کرد، ولی می‌دونست با هیچ حرف و حرکتی نمی‌تونه تسکین دردش باشه. حتی بابا هم نمی‌تونست از پس این یاسر بی‌منطق بربیاد، چه برسه به اون! راهش رو به سمت اتاقش کج کرد و به این فکر کرد واقعا این‌جور زندگی‌ها سرانجام نداره؟! یعنی یاسر نباید عاشق همچین زنی بشه؟! اگه کاری هم از دستش برمیومد هم واسه یاسر انجام نمی‌داد، وقتی که سال‌های قبل اون رو به جرم همین عاشقی محکوم و از عشقش با بی‌رحمی جدا کرده بود. نه اینکه تنها مقصر اون موقع یاسر بود، ولی نخواست که مثل یه برادر، هم‌درد و همراهِ خواسته‌ی دلِ خواهرش باشه.

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 56
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: دختر یلدا نویسنده: شاهرخ (م.م.ر) | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه خلاصه: در دل یک محله قدیمی و پر از خاطره، در دهه‌ی هفتاد داستانی از دوستی، عشق و سوءتفاهم بین علی و یلدا

#پارت اول چهارشنبه‌سوری برای بچه‌های محله فقط یه جشن نبود؛ یه رقابت بزرگ بود که از چند روز قبل شروع می‌شد. هر گروهی که هیزم و بوته‌ی بیشتری جمع می‌کرد، شب آتیش بلندتری به پا می‌کرد و کلی پز می‌دا

#پارت دوم جواب این رو که اصلا دلش نمی‌خواست بده. مهدی روان درست و حسابی نداشت و تا یکی به دو می‌رسید، هر نوع فحش آب‌داری رو ردیف آدم می‌کرد. الکی بهش لقب مهدی خلی توی محل نداده بودن، البته لقب خو

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه و یک

سر میز شام چه جو سنگینی برپا بود. یاسر با اون قیافه‌ی پر از اخم و دلخور، سرسنگین نشسته بود و با غذاش بازی می‌کرد. عجیب بود؛ چون اون عاشق ماهی‌های شکم‌پر مامانشون بود ولی الان هیچ اشتیاقی واسه خوردن از خودش نشون نمی‌داد. یه آن یاد ماهی‌های قزل‌آلای خاله منیر افتاد که زمون بچگی واسشون می‌پخت و چقدر خوش طعم و لذیذ بودن.

- از درس و دانشگات چه خبر، بابا؟!

سرش رو بالا گرفت و به چهره‌ی گرفته‌ی باباش که رو‌به‌روش نشسته بود، نگاه کرد. انگار حال ناخوش یاسر به باباشون هم سرایت کرده و صداش مثل گذشته حرارت نداشت. مردمکش بین باباش و یاسر که کنار هم نشسته بودن، رفت و برگشت. یاسر اصلا به روی خودش نیاورد و تغییری توی حالتش نداد. همون طور خشک و جدی به ظرف غذاش زل زده بود.

- خوبه، مثل همیشه!

لبخند کوچیکی روی لبای باباش نشست. حس کرد می‌خواد با باز کردن سر صحبت، جو موجود رو از خشکی دربیاره که البته موفق نشد. صدای تنفسای نا‌آروم مامانش هم کنار گوشش بلند شد و حدس زد که از رفتار یاسر شاکی شده.

- من پس فردا قراره برم ترکیه، باید جنس بیاریم!

لحن طلبکارانه‌ی یاسر، مسیر نگاهش رو دوباره به سمت اون برگردوند. این بار با چشمایی درشت شده به مامان خیره بود.

- چرا همش تو رو می‌فرسته واسه جنس این‌ور و اون‌ور، یه بارم خودش بره!

تندیِ حرفی که مامانش رو به یاسر زد، باعث فشردن پلکا و حبس کردن نفسش شد. باید خودشون رو واسه یه جنجال دیگه آماده می‌کردن. طبق معمول یاسر هم کم نیاورد، دیگه جدیدا حضور بابا هم واسه شروع نگرفتن بحث و جدلشون جوابگو نبود.

- من خودم می‌خوام برم، کسی مجبورم نکرده. 

- خوبه والا! اگه همه مثل این خانم چنین شریک متعهد و طرفداری داشتن، خوش به حالشون میشد!

کینه‌ی مامانش از این خانم زیادی شدید بود، هر چند خودش هم ندیده و نشناخته ازش خوشش نمیومد؛ چون باعث این‌همه تغییر توی رفتارای یاسر شده بود. دیگه با یه من عسل هم نمیشد یاسر رو داد پایین!

صدای قاشقی که یاسر توی بشقابش کوبید، اون رو توی جاش پروند. همون لحظه به باباش نگاه کرد که با مشتای فشرده چشم بسته بود و آروم نفس می‌کشید. سعی داشت خودش رو کنترل کنه و توی دعوای مادر و پسری ورود نکنه.

- بهت قبلا گفتم مامان، با این متلکا من نسبت به سپیده دلسرد نمیشم.

- آره معلومه خوب جادوت کرده عفریته خانم!

برعکس اون که توی این سالا هیچ رغبتی واسه دیدن بوتیک لباس‌فروشی اونا نشون نداد، مامانش بارها بهشون سر زده بود، اتفاقا همیشه می‌گفت سپیده زن زیبایی هست که همین دل و رای یاسر رو برده ولی این تشبیه الانش به جادوگر بودن داشت به خنده‌ش مینداخت که جلوی خودش رو گرفت.

یاسر با جوش و خروش از جاش پا شد. انگشتاش با حرص رومیزی رو فشار می‌داد و صورتش سرخ شده بود.

- این عفریته اول و آخر عروس خودته، پری خانم! پس بهتره از در دوستی باهاش وارد بشی.

حرفش رو با پررویی زد و رفت. کمی سرش رو به سمت مامان چرخوند که با صورتی درهم رفتن یاسر رو تماشا کرد و با سکوتش نشون داد توی دوئل با اون شکست رو پذیرا شده. کم‌کم به باور پری خانم هم قبولونده میشد که پسر دسته گلش در آخر کار خودش رو می‌کنه و نارضایتی اون توفیری نداره. وقتی مجدد چشماش روی باباش نشست از حالت سردرگمی که داشت، دلش به درد اومد. این سکوتش تنها نشون دهنده‌ی درموندگی بود که توی ماجرای یاسر گرفتار شده، چون قطعا بابا هم مثل مامانش از این قضیه ناراضی بود.

نباید این‌جوری با بی‌رحمی قضاوت می‌کرد ولی وقتی چشم و گوش بسته چند سال پیش با حرف یاسر از همه تعلقاتشون دست کشیدن و به خواسته‌ی اون مهاجرت کردن، باید به اینجا هم فکر می‌کردن. قطعا همون موقع هم یاسر روی حساب پیشنهادهای سپیده از کار و زندگیش دست کشید و باعث کوچشون به پایتخت شد. انگار قضیه‌ی مقبره و حوادث بعدش واسه یاسر بد هم تموم نشد و راحت‌تر تونست والدینشون رو به این‌کار ترغیب کنه. بالاخره توی خونواده پسر بزرگ و بچه‌ی اول باشی، حرفت زیادی برش داره و خوب می‌دونست این آدم یا با ملایمت و یا با فشار و خشونت به این خواسته‌ی آخریش هم می‌رسه.

درست چند ساعت بعد از اینکه یاسر خونه رو برای رفتن به ترکیه ترک کرده بود، صدای زنگ تلفن بلند شد. همراه با باباش روی مبل پذیرایی نشسته بودن و صدای تاق و توق ظرفا از آشپزخونه معلوم می‌کرد که مامان در حال آشپزی کردنه. چون اون نزدیک تلفن بود، گوشی رو برداشت. صدای یه خانم جوون توی گوشش نشست.

- الو منزل پاشایی؟!

- بله، بفرمایید!

- شما چه نسبتی با آقای یاسر پاشایی دارین؟!

دلشوره به وجودش چنگ انداخت. نمی‌دونست قیافه‌ش چه تغییری کرد که سر بابا که از روی روزنامه به سمتش بالا اومده بود، تکون خورد.

- من خواهرشونم، چیزی شده؟!

خانم سعی کرد با لحنی آروم موضوع رو اعلام کنه.

- از بیمارستان قزوین تماس می‌گیرم، برادرتون یه تصادف کوچیک داشتن. البته حالشون خوبه، نگران نشید!

هاج و واج به چشمای سوالی باباش خیره موند و گوشی توی دستش خشک شد.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و دو

تا خودشون رو به بیمارستان قزوین برسونن هزار بار مرده‌ن و زنده شدن‌. چهره‌ی باباش هر لحظه که می‌گذشت سرخ‌تر میشد و به خوبی فشار و اضطرابی رو که تحمل می‌کرد، احساس میشد. مخصوصا که آدم خودخوری بود و برعکس مامانش که مدام زیر لب ناله می‌کرد و ذکر می‌گفت، مثل همیشه سکوت کرده بود.

تا باباش جای مناسب واسه پارک پیدا کنه از ماشین پایین پرید و تندی خودش رو به قسمت اطلاعات بیمارستان رسوند. با گفتن اسم یاسر و اینکه تصادف کرده، اون رو به بخش بستری‌ اورژانس هدایت کردن. تا به پرستار پشت استیشن رسید، کارت دانشجوییش رو روی پیشخون گذاشت.

- سلام خانم، خواهر یاسر پاشایی هستم که صبح تصادف کرده بود.

خانم پرستار جوان به کارتش یه نگاه سریع انداخت.

- دانشجوی پرستاری هستین؟!

محکم سر تکون داد و دستش روی پیشخون مشت شد.

- بله، بی‌پرده بگید حال برادرم چطوره؟!

چشمای پرستار با تاسف به روش قفل شد.

- توی آی‌سی‌یو هستش! وضعیتش هنوز پایدار نیست، تحت مانیتورینگ و پزشک هم بالای سرشه.

جون از بدنش دراومد و دستاش به حالت شل کنار بدنش پایین افتاد. چشماش به جوش و خروش رسید ولی سعی کرد با قورت دادن آب تلخ دهان، خودش رو کنترل کنه.

- میشه ببینمش؟!

پرستار از پشت استیشن بیرون اومد با چارتی که توی دستش بود، مسیر بخش بستری رو نشونش داد.

- همراهم بیاد تا با خود پزشکش حرف بزنید.

از پشت شیشه‌ی آی‌سی‌یو، یاسر رو دید که بیهوش رو تخت خوابیده بود و گویا دنیاش به چند خطِ رنگی روی مانیتور خلاصه شده بود. به عنوان دانشجوی پرستاری،  این صحنه رو زیاد دیده بود؛ اما دیدن یاسر با اون لوله‌ی تنفسی که انگار گلویش رو به اسارت گرفته بود و صدای یکنواخت و مکانیکیِ دستگاه ونتیلاتور که به جای اون نفس می‌کشید، قلبش رو مچاله کرد. نور فلورسنتِ سقف، رنگِ پوستش رو زیر ملافه‌ی سفید، بیش از حد پریده و غریبه نشون می‌داد.

 با پرستار وارد قسمت ابتدایی سالن شد که دکتر هم بعد دادن دستوراتی به پرستار بالای سر یاسر به سمتشون اومد.

- دکتر افخم، خواهر بیمار پاشایی هستن، از دانشجویای پرستاری!

دکتر افخم عینکش رو از روی چشم برداشت و به چهره‌ی رنگ پریده‌ش نگاه دقیقی انداخت.

- پس شما باید مسلط‌تر و قوی‌تر از بقیه باشید، خانم پاشایی!

توی گفتن فقط آسون به حساب میومد این حرف، ولی سعی کرد ته‌مونده‌ی انرژیش رو جمع و جور کنه.

- وضعیت برادرم چقدر وخیمه دکتر؟!

صدای دکتر از راه دوری به گوشش می‌رسید. توی اون فضای یخ‌زده که بوی تندِ محلولِ ضدعفونی‌کننده و الکل توی گلوش می‌پیچید، تنها چیزی که می‌شنید، ریتمِ منظم و بی‌رحمِ آلارمِ مانیتور بود. هر بوقِ کوتاش، مثل یه ضربه‌ بود که به سینه‌ش کوبیده میشد. انگار تموم اون پروتکل‌های درمانی که حفظ بود، اینجا توی این سکوتِ عمیقِ یاسر، بی‌معنی‌ترین کلماتِ دنیا بودن.

- خب بیمار با LOC پایین و GCS هشت، به محرک دردناک پاسخ نداره. به دنبال ضربه‌یی که توی تصادف بهش وارد شده، سطح هوشیاریش توی وضعیت کماست.

آه از نهادش خارج و چشماش از اشک غوطه‌ور شد. با نگرانی پرسید:

-  یعنی به هوش میاد؟
ـ فعلاً نمی‌شه با قطعیت گفت، ولی تحت مراقبته. ضمن اینکه آسیب نخاعی هم داره و بعد از اینکه سطح هوشیاریش بهتر بشه، باید وضعیت حرکتی اندام‌هاش رو دقیق‌تر ارزیابی کنیم.

با صدای افتادن چیزی سر هر سه نفرشون به بیرون از آی‌سی‌یو چرخید. صدای فریاد مامانش که اسم باباش رو صدا میزد هم توی گوشاش پر شد. وقتی به سمت در بخش، خودش رو پرتاب کرد، بدن بابا رو دید که روی زمین سرد بیمارستان سقوط کرده بود. پری خانم با گریه و فغان با دست به روی گونه‌هاش می‌کوبید. با دیدن جسم بی‌حرکت بابا دیگه‌ جانی براش باقی نموند و خودش هم از حال رفت. 

سوزش سوزنی که توی دستش فرو رفت، اون رو به هوش آورد. چشم باز کرد ولی قبل عکس‌العملی واسه بلند شدن، همون پرستار جوون با ملایمت دوباره روی تخت درازکشش کرد.

- بلند نشو عزیزم، سرم برات زدم! 

به سقف چشم دوخت و خلوتی این اتاق سفید و سرد، ترس به جونش انداخت. چشماش می‌سوخت و سرش گیج می‌رفت. توی چند ساعت کل بدبختی‌های عالم به سرشون آوار شده بود. پرستار بعد اتمام کارش نگاه دلسوزانه‌ش رو دوباره به چشماش انداخت.

- آروم باش، فعلاً استراحت کن!

این حرف دو پهلوش بیشتر اون رو دچار استرس کرد ولی وقتی از کنارش دور شد، مسیر نگاهش به فرد پشت سر پرستار افتاد. هنوز هم گیج و منگ بود ولی تشخیص چهره‌ی ژاکان بعد گذشت این چند سال براش ممکن بود. به نزدیک تختش رسید و دستش روی میله‌ی کنار تخت قرار گرفت.

- بهتری یلدا؟!

مطمئنا توی این وضعیت بهتر نبود. لب‌های خشکش رو تکون داد ولی کلامی ازش بیرون نیومد. چشماش با ناامیدی توی چشمای مصمم ژاکان نشست که قصد دلداری داشت.

- نگران یاسر نباش، وضعش که یه مقدار استیبل شد منتقلش می‌کنیم بیمارستان خودمون توی تهران.

با چشمای سرخش نگاه ژاکان رو زیر و رو می‌کرد. اینکه چطوری اون هم از اینجا سردرآورده و چرا الان مامانش کنارش نیست عجیب بود، ولی باید سوال اصلی رو می‌پرسید. 

- بابام... حال بابام چطوره؟!

دست ژاکان بیشتر روی میله فشرده شد و صورتش از غم درهم و گرفته به نظرش رسید.

- تو باید خیلی قوی‌تر از این حرفا باشی یلدا! تموم امید مامانت و یاسر الان تویی!

چشم بست، دیگه نمی‌خواست کوچیک‌ترین حرفی بشنوه. این کلام آخر که مثلا در نهایت امیدواری زده شد گویای همه‌ چیز بود. اینکه امید دختر یلدا با رفتن سایه‌‌ی پدر از سرش به انتها رسیده. قلب مهربون باباش طاقت وضعیت یاسر رو نیاورد و توی بدترین موقع پشت تک دخترش رو خالی کرد. بعد این چطوری روزهای بدون اون رو سپری کنه و بار یتیمی رو یدک بکشه؟!

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت پنجاه و سه

با چشمای اشکیش به سمت ژاکان چرخید و با بغض از اون دوران تلخ، تجدید خاطره کرد.

- بدتر از خبر شنیدن فوت بابام این بود که بعد به هوش اومدن یاسر عوض اینکه از این موضوع خوشحال بشیم، جراح ستون فقرات تموم امیدمون رو ناامید کرد.

هنوز چهره‌ی دکتر توی ذهنشه که بعد دیدن MRI یاسر و بررسی وضعیتش واقعیت رو توی صورتش کوبید.

- آسیب نخاعی توی ناحیه‌ی توراسیک شدیده. متأسفانه احتمال برگشت حرکات اندامای تحتانی خیلی کمه ولی احتمالا عملکرد اندامای فوقانیش حفظ شده.

ژاکان که دیگه از چهره‌ی عبوس و دلخورش فاصله گرفته بود با نگاهی دلداری دهنده نفسش رو خالی کرد.

- بازم خدا بهش رحم کرد که توی اون تصادف جون سالم به در برد. از کل نفرات اون پژوی سواری فقط یاسر تونست زنده بمونه.

و بعد کمرش رو خم کرد. دستمال کاغذی رو از داشبورد ماشین برداشت و به سمتش تعارف کرد. با تکون سرش به نشونه‌ی تشکر و تایید یه برگه دستمال کشید و زیر چشماش رو پاک کرد.

- وحشتناک بود، پژو رفته بود زیر کامیون! معجزه بود زنده موندن یاسر، هر چند خودش این رو قبول نداره!

به شب تاریک بیرون از پنجره‌ی ماشین یه نگاه انداخت و با رنج پلک زد.

- اگه بعد رفتن بابام، یاسر رو هم از دست می‌دادیم، دیگه من و مامان نمی‌تونستیم سر پا شیم.

صدای پر از حس هم‌دردی ژاکان دوباره اون رو متوجه‌ی خودش کرد.

- آقا پاشا سکته مغزی کرده بود و خودت می‌دونی اگه زنده می‌موند، سخت بود که مثل سابقش بشه، حتماً حکمتی از جانب خدا بوده!

این باور عمیقش به خدا رو دوست داشت و بی‌اراده به روش لبخند زد. ژاکان با دیدن چهره‌ی بارونی و در عین حال خندانش ته دلش غنج رفت و با ملایمت بیشتر ادامه داد.

- وقتی مامانت بهم زنگ زد و گفت چه اتفاقی واسه یاسر و بابات افتاده و اون با از هوش رفتن تو دست تنها شده، با کمترین اتلاف وقت خودم رو رسوندم. دیدن تو روی تخت بیمارستان با اون چهره‌ی بی‌رنگ و رو واسه یه بار دیگه دلم رو لرزوند، یلدا!

به چشمای پر از صداقتش خیره شد و برای اولین بار هیچ حس منفی بهش دست نداد. ژاکان در نهایت درستی از علاقه‌ی پاکش حرف زد و تنها می‌تونست به این حس مقدس احترام بذاره.

- من خوب می‌دونم توی این سه، چهار سال مثل کوه پشتم بودی و ازم حمایت کردی. هیچ وقت نمی‌تونم زحماتی که بابت مراسم ختم پدرم، درمان یاسر و بعد استخدام من توی بیمارستان متحمل شدی رو جبران کنم.

باز اشک توی چشماش جوشید و نگاه ژاکان هم دلسوزانه‌تر نوازشش کرد. با دستمال بینیش رو گرفت و با یه سرفه‌ی کوتاه صداش رو کمی صاف کرد.

- اما به خاطر همین احترام و بدهی که بابت تموم لطفات دارم، به خودم اجازه نمیدم وارد حریم قلبیت بشم؛ چون تنها لایق کسی هستی که با تموم وجودش دوستت داشته باشه.

 ژاکان دستش رو روی پشتی صندلی گذاشت و کامل به سمتش چرخید. چشمای دقیقش مثل یه بازجو اون رو زیر نظر گرفته بود.

- حالا که می‌دونم دلت با کس دیگه‌یی هست اصراری ندارم ولی چرا توی همه‌ی این سالا به محله برنگشتی و نخواستی واقعیت رو به علی بگی؟!

کوچه‌ی محل زندگیش توی سکوت غرق بود که هرازگاهی با صدای ویراژ ماشینی که از خیابون اصلی در حال گذر بود، شکسته میشد. مثل حریم قلب اون که با شنیدن اسم علی ترک می‌خورد و به درد میومد. بغض دوباره به گلوش چنگ انداخت.

- هیچ وقت روم نمیشه به اون محل برگردم. دیدار با علی برام از محالاته، تازه ممکنه تا الان ازدواج کرده باشه. چرا باید با دیدن من زخم گذشته‌ش سر باز کنه؟!

- یعنی باور کنم دلت نخواسته که دوباره ببینیش؟!

چشم بست و نفسش رو با آه بیرون داد.

- توی این سالا اون‌قدر گرفتار زندگی و خونواده شدم که تموم آرزوهام خشکید. من فقط می‌خوام اون جای من هم خوشبخت شده باشه!

- به نظرت منطقی هست که کل جوونیت رو پای خونواده‌ت تلف کنی؟! اصلا اونا به این کار تو راضین؟!

رو به چشمای شاکی ژاکان که با ابروهایی درهم که این بار از خشم نبود و نهایت نگرانیش رو نشون می‌داد، پلک گشود.

- مهم اینه خودم از این شرایط راضیم و اون‌قدر خودخواه نیستم وقتی دل دادن به کسی رو ندارم با وارد شدن توی زندگیش اون رو از خودم دلسرد کنم.

با چنان لحن محکمی اعتقادش رو به زبون آورد که ژاکان رو هم متقاعد کرد. این از برقی که توی چشماش به خاموشی رفت واسش مشخص شد. 

- درست که نمی‌تونی من رو دوست داشته باشی ولی چرا وقتی نمی‌خوای به گذشته‌ت برگردی به من فرصت نمیدی آینده‌ت رو بسازم؟!

ژاکان با صدایی کم رمق و بی‌انرژی این حرف رو به زبون آورد، انگار که می‌دونست باز هم جواب مثبتی از توش درنمیاد.

- چون لیاقتت اینه با آدمی بسازی که از ته دلش دوستت داره و تموم این سالا به خودش فرصت زندگی با یه نفر دیگه رو نداده.

چشمای ژاکان از شک تنگ شد و روی پیشونیش خط‌های بیشتری افتاد. به خودش جرات داد که بهترین موقعست که ماجرای شیما رو وسط بکشه.

- منظورت که شیما نیست؟!

با اطمینان کامل سرش رو به تایید تکون داد.

- نمی‌خوای بگی که اون رو دیدی و حرف زدی؟!

شاید از فضولیش عصبانی بشه ولی اون به شیما قول داده بود که ژاکان رو از اشتباه در موردش دربیاره.

- بله، رفتم دنبالش و باید بگم که تموم این سالا اون دختر رو به خطا قضاوت کردی.

ژاکان دستش رو طوری به پشتی صندلی فشار می‌داد که انگار می‌خواست گلوی اون رو میون انگشتاش فشار بده و حرصش رو خالی کنه.

- نباید این کار رو می‌کردی، چون واقعا بی‌فایده‌ست!

با نگاه و لحن کلامش اون رو مواخذه می‌کرد ولی قصد کنار کشیدن نداشت.

- من فقط به حرفاش گوش دادم، کاری که تو نکردی. شیما مثل من قربونی تفکرات نادرست بقیه شده و من نمی‌خوام بذارم زندگیش مثل من به فنا بره.

 لرزش شونه‌های ژاکان رو می‌دید و صدایی که هر لحظه از شدت عصبانیت بلندتر می‌شد.

- تو می‌خوای من رو مقصر نشون بدی، اون هم وقتی با چشمام توی اون ویلا دیدمش؟!

دستمال کاغذی زیر هجوم انگشتاش چروکیده شده بود. پلک زد تا قوت قلب بگیره و در برابر طغیان اون خونسردیش رو حفظ کنه.

- حرفاش رو واسه یه بارم شده گوش کن ژاکان! شاید ماجرا اون‌طور که تو دیدی نبوده باشه. خواهش می‌کنم این فرصت زندگی رو به جای من به شیما بده که من فهمیدم با تموم قلبش عاشقته و تموم این مدت بهت وفادار مونده.

خشم ژاکان کم‌کم فروکش کرد و جاش رو به تردید داد. نگاهش دیگه مثل چند لحظه‌ی قبل تیز و خشمگین نبود؛ انگار حرفای اون راهی به ذهنش باز کرده بود که سال‌ها به روی خودش بسته نگه داشته بود. می‌دونست که امشب خواب راحت رو از چشماش گرفته ولی شاید همین باعث تصمیمایی بهتر واسه یه شروع تازه بشه.

 از سکوت ژاکان به خوبی فهمید که هنوز چیزی از علاقه‌ی قدیمیش به شیما توی وجودش باقی مونده؛ چیزی که زیر لایه‌های خشم و دلخوری دفن کرده بود.

تاس اول را اون انداخته بود؛ اما از اینجا به بعد، بازی دیگه دست ژاکان بود. فقط باید منتظر می‌موند و می‌دید با سرنخی که به دستش داده، قراره چه حرکتی انجام بده.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و چهار

روبه‌روی آینه‌ی قدی پذیرایی ایستاده و موهای بلندش رو شونه می‌کشید. برعکس روزای قبل، امروز که شیفت نداشت و توی خونه مونده بود رو دوست داشت. از صبح بعد راهی کردن مامانش به مهمونی دوستانه به حموم رفته و پیراهن شیری با گل‌های اناریش رو پوشیده بود. حالش خوش بود و احساس سرزندگی می‌کرد.

یاسر هنوز از خواب بلند نشده و اجازه داده بود بیشتر استراحت کنه. خوردن چند ساعت دیرتر داروهاش واسه یه امروز مشکلی درست نمی‌کرد؛ مخصوصا که شب قبل تا دیروقت کارای ترجمه‌ی شرکتی که باهاش همکاری داشت رو انجام می‌داد. 

سکوت و آرامش خونه رو دوست داشت و از اینکه بعد مدت‌‌ها صورتش از یه خوشی محو رنگ و رو گرفته، لبخندی زیبا روی لب‌هاش خودنمایی کرد. همین‌که به خودش توی آینه چشمک زد، تصویر یاسر و ویلچرش رو هم پشت سرش دید. سریع به سمتش چرخید و لبخندش رو عمیق‌تر کرد.

- سلام به داداشی گل خودم، صبح که نه دم ظهرت بخیر!

صورت یاسر پر از ابهام و تردید بود و هر دو دستش روی چرخای ویلچر فشرده میشد.

- امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شدی؟!

به متلکش که ریتمیک ادا کرد خندید و مقابل ویلچر روی پاهاش نشست. شونه رو به موهای یاسر کشید و زلفای پریشونش رو به سمت بالا هدایت کرد.

- من همیشه واسه تو مهربون و خوش اخلاقم داداشی!

چیزی از تعجب یاسر کم نشد و با همون ابروهای بالا رفته، چشمای خندون اون رو زیر و رو کرد.

- بر منکرش لعنت ولی امروز صورتت برق میزنه ناجور!

هر دو دستش رو روی چرخای ویلچر گذاشت و مماس با دستای یاسر شد. کمرش رو کمی به سمتش خم کرد و خیره به چشماش با ذوق لب زد.

- حالا که من امروز این‌همه سرخوشم، تو هم بیا و خوش‌اخلاق باش!

یاسر به چشمکی که بعدش به روش زد یه لبخند نصفه و نیمه، رو کرد و پرسید:

- مثلا قراره چه کنم تا خاطر اولیا حضرت از بنده مسرور باشه؟!

واسه کتابی حرف زدن داداشش ریسه رفت ولی بعد محکم جوابش رو داد.

- بعد خوردن صبونه و داروهات افتخار یه پیاده‌روی رو به آبجی خانومت بدی!

باورش نمیشد که یاسر قبول کنه، ولی ساعتی بعد داشت باهاش توی خیابون محل قدم میزد. دست‌هاش رو روی دسته‌های ویلچر گذاشته و آروم به جلو هلش می‌داد. صدای چرخ‌های ویلچر روی آسفالت خلوت خیابون می‌پیچید و یاسر هر چند قدم یک بار سرش رو به اطراف می‌چرخوند. توی این سالای افسردگیش، بارها وسایل اتاقش رو به در و دیوار کوبیده بود و دوست نداشت هیچ جوره از حصاری که دورش پیچیده بود بیرون بیاد. این ساعت که با آرامش به منظره‌های اطراف نگاه می‌کرد و نفسای عمیق می‌کشید واسه‌ دل خواهرش یه جور موهبت دوباره بود. 

- واستا یلدا!

صدای لرزون و دورگه شده‌ی یاسر ترس رو جای اون آرامش به جانش انداخت و سریع به سمتش نیم‌خیز شد.

- چی‌شد؟!

صورت یاسر درهم شده و چشماش به یه نقطه‌ خیره مونده بود. به مسیر نگاهش سر چرخوند و خانم جوان و خوش‌پوشی رو دید که چند متر جلوتر ازشون از پژوی دویست و شیش قرمز رنگی که کنار خیابون پارک بود، خارج شد. دوباره به یاسر نگاه کرد که با ریز کردن چشماش، اخم ابروهاش از هم باز شد. دستاش که روی پاهای لاغر و خمیده‌ش قرار داشت، در هم قفل شده بود.

- اشتباه دیدم، ماشینش شبیه بود!

متوجه‌ی منظورش شد و کاملا به سمت جلوی ویلچر اومد. لب‌هاش رو جوید و دلش برای داداش بینواش به سوزش افتاد.

- دورت بگردم، هنوز به یادشی؟!

می‌خواست خودش رو بی‌تفاوت نشون بده ولی وقتی چشماش رو این‌طور ازش می‌دزدید یعنی درست حدس زده.

- نه گفتم اگه اونه مسیرمون رو تغییر بدیم!

چشماش رو به درخت پشت سر یاسر دوخت که کنار خیابون از کم آبی رو به خشکی رفته بود. حواسش رو پرت درخت کرد تا اشکش جلوی یاسر سرریز نکنه. نهایت نامردی رو سپیده در حقش کرد که حتی حاضر نشد یک بار به ملاقاتش بیاد. همون سال اول شراکت رو تموم کرد و با دادن حق یاسر بوتیک رو هم جمع کرد. این سالا برادر دل شکسته‌ش از داغی که بی‌مهری سپیده به جونش زد، بیشتر از نداشتن قدرت پاهاش رنج کشید. به سمتش خم شد و دستای گره کرده‌ش رو فشرد. چشمای براقش نگاه یاسر رو تسخیر کرد.

- لیاقتت رو نداشته، یاسر! آدمی که فقط به قد و بالا و سلامت یه نفر دل می‌بنده اصلا شایستگی عشق رو نداره. هیچ‌وقت خودت رو شرمنده ندون.

یاسر به مرد میانسالی که از کنارشون گذشت، نگاهی گذرا انداخت و سعی کرد حس ترحم نگاه طرف رو نادیده بگیره.

- من فقط شرمنده‌ی تو و مامانم یلدا! از اون خانم هم نه گله دارم و نه انتظاری. این اتفاق فقط باعث شد من خوب چشمام رو باز کنم و ببینم دنیا دار مکافاته!

قلبش درد اومد به خاطر مظلومیت صداش و نتونست خودداری کنه. بیشتر به سمتش خم شد و گونه‌‌ی زبرش رو بوسید. به جهنم که مردم شاهد ابراز محبتش باشن و واسه خودشون هزار جور فکر و خیال کنن.

- تو تموم امید من و مامانی داداش! دیگه هیچ‌وقت این حرف رو نزن!

چشمای یاسر پر شده بود ولی تموم تلاشش رو می‌کرد که رسواش نکنه. با پشت دست به سرعت پلکاش رو پاک کرد و به بهانه‌ی صاف کردن یقه‌ش، سرش رو دزدید. از در دیگه وارد شد و اخم کرد.

- خجالت نمی‌کشی یه مرد جوون رو توی خیابون می‌بوسی؟! مردم از کجا بدونن برادرته؟!

قهقهه زد و ازش فاصله گرفت.

- دوست دارم، داداشی خودمه!

به پیاده‌روی ادامه می‌دادن که یاسر بدون تغییر وضعیتش سوال پرسید:

- مامان میگه ژاکان به نامزد سابقش برگشته، چرا فکر می‌کنم دست تو توی کار بوده؟!

خودش رو به دستگیره‌های ویلچر نزدیک کرد و پشت گوش یاسر با خنده پچ‌پچ کرد.

- فقط به این فکر کن حق به حق‌دار رسیده، اینکه چطوری مهم نیست!

چهره‌ی یاسر رو نمی‌دید ولی صدای آهش رو شنید که انگار قبول کرده بود در برابر خواهرش کوتاه بیاد و دست از شوهر دادن اجباریش بکشه. خوشحال و راضی بود به خاطر تموم اتفاقات افتاده و با نهایت شادمانی صندلی چرخدار یاسر رو توی عرض خیابون به سمت بازگشت به خونه هدایت کرد. حالا قدم‌هاش استوارتر از قبل بود، انگار نه تنها یاسر، بلکه خودش هم از بندِ نگرانی‌های قبلی رها شده بود.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و پنج

روز شلوغی رو توی بیمارستان می‌گذروند. پرستاری شغل عجیبی بود؛ گاهی روزها مثل امروز، حوادث و بیماری بی‌وقفه به بخش هجوم میاوردن و گاهی توی سکوت و ثباتِ محیط، خستگیش کمتر می‌شد. از صبح که وارد محل کارش شد تا الان که بعد از ظهر بود تنها یه تایم کوتاه برای نهار وقت آزاد پیدا کرد.

بعد از بررسی شرایط بیمارای بخش وارد قسمت اورژانس شد.

- خانم پاشایی بیمار تصادفی رو به اتاق عمل منتقل کردیم.

به معصومه که از خستگی چشماش سنگین شده بود، لبخندی قدردان زد.

- دکتر جوانرود رو هم پیج کردین؟!

معصومه مقنعه‌ش رو که کج شده بود با دست آزادش صاف کرد و سرمی که توی دست دیگه‌ش بود رو محکم‌تر گرفت تا نیفته.

- بله، انجام شد.

لبخندش رو به چهره‌ی خسته‌ش عمیق‌تر کرد.

- یه کم استراحت کن دختر تا پس نيفتادی!

صدای گریه‌ی پسر بچه‌ی کوچیکی از پشت پرده‌ی اورژانس کل فضا رو پر کرده بود. چشمای معصومه با خستگی روی پرده نشست.

- سرم این بچه رو ببینم میذاره بزنم، بعد!

- تو خسته شدی، خودم انجامش میدم.

هنوز دستش واسه گرفتن سرم دراز نشده بود که صدای ناله‌مانند خانمی جوان از پشت گوشش بلند شد.

- خانم پرستار تو رو خدا بیا یه مسکنی، چیزی به بچه بزن!

چقدر تن صدا به گوشش آشنا اومد. بی‌اختیار به سمتش چرخید و چشمش روی صورت گریان و آشفته‌ی یه خانم همسن و سال خودش افتاد. اون هم با دیدنش ابروهاش بالا پرید و نگاه خیره‌ش به روش ثابت موند.

- خانم پاشایی، سرم رو نگرفتین!

به سمت معصومه روی پاشنه چرخید و با فکری درگیر سرم رو گرفت. اون هم با لبخندی تشکرآمیز سرش رو تکون داد و ازش فاصله گرفت.

- پاشایی... یلدا پاشایی؟!

دوباره به سمت خانم جوان برگشت که اون هم چند قدم فاصله رو پر کرد و بهش نزدیک شد. چشماش که به روی صورت طرف چرخ خورد به آنی در مغزش جرقه زد و هین کشید.

- فاطی، خودتی؟!

دستای فاطی شونه‌هاش رو در برگرفت و با بغض چشمای دلتنگ و شاکیش رو براش درشت کرد.

- چقدر نامردی تو دختر!

با پقی از گریه همدیگر رو کنار گوشه‌ی اورژانس در آغوش کشیدن. بوی رفیق قدیمی رو با نفسی عمیق به ریه‌هاش رسوند و جای بوی بیمارستان، حال و هوای خاطرات محله‌ی دوست‌داشتنی به جانش نشست.

- چقدر دلم برات تنگ شده بود، فاطی!

فاطی با حرص کمی اون رو از خودش دور کرد و دندون‌قروچه زنان غر زد.

- واسه همین رفتی، حاجی حاجی مکه!

فاطی هنوز هم مثل بچگی‌هاشون زبون تند و تیزش رو داشت که از جواب دادن کم نمیاورد. با غم رو به چهره‌ی طلبکارش که چشماش رو ریز کرده و انگار خط و نشون می‌کشید، سر کج کرد.

- میگم برات دختر که چه بلاهایی سرم اومده!

صدای گریه‌ی پسر بچه حواس هر دو رو جمع کرد. فاطی با دلواپسی اون رو به پشت پرده کشوند.

- اول به داد بچه‌م برس پرستار جون تا بعدا به خدمتت برسم!

پسر کوچولوی بامزه و نمکی که توی تخت اورژانس دمر خوابیده بود و یکی از پاهاش رو نمی‌تونست تکون بده رو دید و دلش غنج رفت.

- وای خدا این پسرته؟!

فاطی به سمت بچه که حدودا سه ساله بود رفت و با احتیاط بغلش کرد.

- اسمش سیناست! از پله‌های خونه‌مون افتاده!

به سمتشون رفت و دستی روی صورت پر از اشک بچه کشید. سینا که حالا توی آغوش مامانش احساس امنیت می‌کرد به هق‌هقای ریز رسیده بود.

- دورت بگردم خاله!

رو به فاطی ابرو درهم کرد.

- مامانش چرا مراقبش نبوده؟!

فاطی دوباره چهره‌ی شاکی به خودش گرفت.

- چون تازه اومدم این محله و داشتم اسباب جابه‌جا می‌کردم، خانم فراری!

راست می‌گفت! دقیقا ده سال پیش عین جانی‌ها بدون هیچ خبری از محل فرار کرده بودن، ولی الان فرصت تبرئه‌ی خودش رو نداشت. نگاهی به آنژیوکت دست سینا کرد.

- ارتوپد دیدش؟!

- نه گفتن تا دکتر ارتوپد میاد فعلا سرم و مسکن دریافت کنه ولی از پاش عکس گرفتن.

سرش رو به نرمی تکون داد و از فاطی خواست سینا رو روی تخت بذاره. بعد وصل سرم و زدن مسکن، بچه آروم گرفت و با وجودی‌که هنوز هم ریز هق‌هق می‌کرد چشماش روی هم افتاد.

- الان به دکتر مردانی زنگ می‌زنم از بخش بیاد و سینا رو ببینه.

فاطی چشمای قدردانش رو به روش بست و باز کرد.

- دوستامون کجان که ببینن یلدا کوچولو چه خانم پرستار باوقاری شده!

نفسش رو با پوزخند خالی کرد و دست فاطی رو فشرد.

- خودت هم فعلا روی صندلی بشین نفست بالا بیاد. سینا فعلا می‌خوابه، نگران نباش!

 پرده رو کنار زد و همراه با دکتر مردانی وارد شدن. فاطی از روی صندلی بلند شد و موهای رنگ شده‌ش که از زیر شال فرار کرده بودن رو با دست به زیر کشید. سلام بی‌جونی به دکتر گفت و با چشمایی نگرون بهش زل زد.

- سینا ذوالفقاری درسته؟!

سر فاطی به تایید حرف دکتر بالا و پایین شد و اون رو زیر نظر گرفت که عکس رادیولوژی رو با دقت بررسی می‌کرد.

- خب خدا رو شکر که شکستگی نداره ولی آتل می‌بندیم که چون بچه‌ست چند روزی پاش رو تکون نده!

نفس فاطی با آرامش خالی شد و نگاهش هم‌زمان به روی دکتر و خانم پرستار آشنای قدیم چرخ خورد.

- خیلی ممنون!

چارت بیمار رو به دست دکتر رسوند تا دستورات رو وارد کنه و بعد از اتمام کار به روش لبخند زد.

- ممنون دکتر، لطف کردی!

دکتر با تکون دو انگشت دست کنار شقیقه‌ش به سمت خروجی قدم برداشت. دستای فاطی بازوهاش رو فشرد.

- یعنی لازم نیست بستری بشه؟!

به چهره‌ی پر از اضطراب مامان جوون پلک زد و خندید.

- خیالت راحت، ایشون از بهترین ارتوپدای بیمارستانه!

گوشیش رو از جیب روپوشش بیرون کشید و رو به فاطی گرفت.

- نمی‌خوای به همسرت زنگ بزنی و خبر بدی؟!

فاطی گوشی رو گرفت و به خاطر حواس‌پرتیش هوف کشید.

- تا بچه افتاد فقط کیف پولم رو برداشتم و پریدم بیرون، فرصت کار دیگه پیدا نکردم. خدا خواست ماشین گذری واسم واستاد.

گونه‌ی فاطی رو بوسید و بازوش رو نرم نوازش کرد.

- دیگه فکرش رو نکن، به‌خیر گذشت! 

همین‌طور که واسه رفتن به بیرون ازش فاصله می‌گرفت، تاکید کرد.

- تا به همسرت زنگ می‌زنی بگم بیان آتل سینا رو ببندن.

 چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای رفیق قدیمیش از پشت سرش بلند شد.
- یلدا!
ایستاد و به سمتش برگشت. فاطی با لبخندی که هنوز رگه‌هایی از دلخوری سال‌های دور توش بود، نگاهش کرد.
- بازم بدون خبر یکهو غیبت نزنه؟!
لبخندی که روی لب‌هاش نشست زیادی تلخ بود؛ اما چیزی نگفت. فقط سرش رو به نشونه‌ی قول تکون داد و از پشت پرده‌ بیرون رفت.
باور نمی‌کرد بعد از ده سال، یک صدای آشنا توی شلوغی اورژانس کافی باشه تا تموم کوچه‌های قدیمی و آدمای جا مونده توی خاطراتش دوباره جلوی چشماش زنده بشن.
بعضی آدما هر چقدر هم از زندگیت دور بشن، انگار یه جایی میون خاطراتت منتظر می‌مونن تا یه روز، درست وقتی انتظارش رو نداری، دوباره پیداشون بشه.

ویرایش شده توسط Shahrokh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و شش

ساعت از نیمه گذشته بود. هر چه کرد خواب به چشمش نیومد. در آخر به خودش آنتراکت داد و اومد بالکن کنار پذیرایی. روی صندلی فلزیش نشسته و به ستاره‌های کم‌جون توی آسمون نگاه می‌کرد. نه اینکه نور اونا کم شده باشه، هوای شهر دود گرفته بود و نورشون کم‌رنگ به چشم میومد. سکوت شب کمی آرومش کرد و از کلافگی ساعات قبل دراومد. عجیب بود براش با وکود خستگی زیادی که امروز متحمل شد، بدنش هیچ واکنشی برای خوابیدن و ریلکس کردن نشون نمی‌داد. دوباره ذهنش درگیر شده و فیلش یاد هندستون کرده بود. تنها دلیل این بی‌خوابی شبونه فقط همین می‌تونست باشه.

صدای کشیده شدن در شیشه‌یی بالکن سرش رو به سمت اون چرخوند. یاسر رو دید که کنار قاب در روی ویلچر تماشاش می‌کرد. لبای خشکش رو به‌هم مالید و کم‌انرژی به روش لبخند زد.

- تو هم نخوابیدی یاسر؟!

ویلچرش رو به داخل بالکن هدایت کرد و درست مقابل پاهاش ایستاد.

- من که بی‌خوابی زیاد می‌کشم، از تو بعیده این وقت شب نخوابیده باشی؟!

بغضش رو با آب دهن فرو داد و مردمکاش جلوی چشمای کنجکاو یاسر به لرزش افتادن.

- امروز توی بیمارستان فاطی رو دیدم، از دوستای قدیمم توی محله!

دستای یاسر روی چرخای ویلچر شل شد. حالت صورتش از تعجب تغییر کرد و همین باعث بیشتر شدن خط‌های روی پیشونیش شد.

- یعنی اتفاقی هم رو دیدین؟!

سرش رو به تایید تکون داد و دستای گره خورده روی رانش رو بیشتر تو هم قلاب کرد.

- بیشتر دوستام ازدواج کردن و از محل رفتن. فاطی خودشم چهار سال پیش بعد ازدواجش میاد تهران و خونواده‌ش هم دو ساله اومدن نزدیکش ولی هنوز با آزاده و مهری که توی محله زندگی می‌کنن در ارتباطه.

یاسر چشماش رو دزدید و به سیاهی شب گره زد. خطوط زیر چشماش زیاد شده بود و صورتش با شنیدن خبرایی از محله‌ی قدیمی رنگ غم گرفت.

- حتما از اینکه چرا ما این‌طوری بی‌خبر رفتیم ازت سوال پرسید؟!

وقتی واسه فاطی ماجرای مقبره و تهدیدای محمود رو تعریف کرد، کم مونده بود شاخ دربیاره.

- چیزی که بهم فهموند این بود که توی این سالا خیلی اتفاق افتاده و آدماش تغییر کردن.

یاسر آه کشید و نگاهش رو به سمتش برگردوند.

- معلومه، کم هم نگذشته، ده سال خودش عمریه!

واقعا دلش نمی‌خواست با یادآوری گذشته، یاسر رو ناراحت کنه ولی نتونست این خبر رو بهش نرسونه.

- بهم گفت که محمود چهار سال پیش فوت کرده، انگار توی خواب سنکوپ کرده!

چشمای یاسر گرد شد و نه بابایی که به زبون آورد زیادی بلند بود. خودش هم باور نمی‌کرد محمود به این زودی نتیجه‌ی نامردیش رو ببینه، با از بین رفتن جوونی و زندگیش. البته هیچ‌وقت این نوع مجازات رو از ته دل براش نخواسته بود با وجودی که توی اون دوران جوونی و جاهلی بدجور ترسونده بودش و  بهش نظر بد نشون داده بود.

- می‌گفت معتاد شده بود و آخرا مصرفش هم زده بود بالا. خونواده‌ش چند بار توی کمپ بستریش کرده بودن ولی بازم بدتر برگشته. 

سرش رو پایین می‌ندازه و به انگشتای دستاش خیره میشه‌. با تاسف حس قلبیش رو به زبون میاره.

- من واقعا ناراحت شدم. حتما واسه خونپاده‌ش خیلی سخت شده که توی جوونی مرگش رو دیدن.

صدای پر حسرت یاسر با نفسای سنگینش قاطی شد.

- خونواده‌ش هم مقصر بودن توی راهی که رفته. جو اون خونواده همیشه پر از درگیری بود و معلومه که بچه‌هاش روحیه‌ی سالمی پیدا نمی‌کنن.

با حرف یاسر موافق بود و نمی‌تونست محمود رو به تنهایی واسه رفتارای قلدرانه و بی‌منطقش مواخذه کنه. این اعتیادی هم که در پیش گرفته واسه همون کمبودایی هست که از بچگی همیشه توی رفتارای محمود شاهدش بود. 

از یاسر انتظار نداشت ولی پرسید اون چه رو که خودش هم از فاطی سوال کرده بود.

- از علی و خونواده رمضانی چیزی نگفت، هنوز توی محله‌ن؟!

نتونست باهاش چشم توی چشم شه و همون‌طور سر به زیر جوابش رو داد.

- هنوز هستن و انگار توی ماهی‌سرا کار می‌کنه!

اینکه فاطی بهش گفت که علی هم هنوز مجرده، بر خلاف چیزی که توی این سالا انتظار داشت باعث خوشحالیش نشد. بدتر دلش شکست؛ چون عمق رنجشی که قلب علی پیدا کرده بود رو حس کرد. اون دیگه به دلش اجازه‌ی عاشق شدن دوباره رو نداده بود درست مثل راهی که خودش رفته بود. از دادن این خبر به یاسر ولی خودداری کرد و خودش هم نفهمید که چرا؟!

- پدر دوستم آزاده چند هفته‌ست که فوت شده و با وجودی که دوست دارم بهش سر بزنم ولی پای رفتن ندارم.

گلوش زخم برداشت. رفتن به اون محله سخت‌ترین کار دنیا براش بود. فاطی خیلی بهش اصرار کرد که واسه دلجویی از آزاده حتما به محله سر بزنه و حتی تهدیدش کرد که اگه نره پیش آزاده دیدارشون رو لو بده. خودش هم دلش برای دوستاش و اون محله لک زده بود ولی روی رفتن هم نداشت.

- باید بری یلدا! یک بار هم که شده باهاش رو‌به‌رو شو.

حرف دو پهلوی یاسر باعث بالا اومدن ناگهونی سرش شد. با نگاهی نامفهوم و سردرگم توی صورتش منتظر توضیح بیشتر بود. 

- توی این سالا درگیر اوضاع زندگیمون شدی، از همه بیشتر وضع من تو رو از همه چی انداخت ولی این اوخر می‌دونستم یه روز باید برگردی و اون رو از سوءتفاهم دربیاری.

دیگه مطمئن شد که منظورش با شخص علی هست. نتونست به ادامه‌ی بحث تاب بیاره و از جا بلند شد. قصد رفتن کرد.

- گذشته‌ها گذشته، میرم بخوابم!

دو قدم برنداشته بود که دستش اسیر انگشتای یاسر شد.

- مهم نیست که شرایط علی الان چطوره ولی باید براش توضیح بدی!

لجش گرفت و با تشر خواست دستش رو آزاد کنه.

- چی رو توضیح بدم که تو نخواستی باور کنی من از ترس تهديدای محمود بود که پای علی رو کشیدم وسط و الکی مقصر نشونش دادم؟! اینکه همش نقشه‌ی محمود بود ولی تو به رفیق قدیمیت شک کردی؟!

یاسر ولی دستش رو رها نکرد که هیچ، بلکه با قدرت بیشتری در حصار خودش کشید. نفهمید از خشم زیاده یا از روی ناراحتی هست که فشار دستش رو لیشتر کرده.

- من یه ذره هم به علی شک نکردم، فقط وقتی توی اون موقعیت قرار گرفتم زورم به مظلوم‌ترین آدم اون جمع رسید. پیش بچه‌های محل شرافتم رو لکه‌دار دیدم و خواستم با تنبیه علی سر خودم رو بالا بگیرم.

اشکش با خشم وجودش درهم شده صورتش رو خیس کرده بود. به ضرب کنار ویلچر یاسر نشست و به نیم‌رخ گرفته‌ش که تند تند نفس می‌کشید چشم دوخت.

- چرا این‌کار رو با ادب کردن محمود نکردی وقتی می‌دونستی آدم غلط اون جمع اونه!

یاسر تغییری توی حالتش نداد و همچنان بدون نگاه کردن به سمتش، دستش رو فشار می‌داد.

- چون منم مثل تو از محمود ترس دلشتم، از اینکه آدم خری بود و هر کاری هم از دستش برمیومد.

- این واقعا عادلانه بود؟! کسی که از همه بی‌گناه‌تره کتک بخوره و مجازات بشه؟!

بهش نگاه کرد که ای کاش باز هم دریغ می‌کرد این طرز لرزش چشماش رو! قلبش چاک‌چاک شد از تن صدای دردآلودش.

- می‌بینی که خدا بدجور مجازاتم کرد به خاطرش، قلبش رو شکوندم و قلبم شکسته شد.

قطره اشکی که از چشم یاسر چکید، افتادن یه قطره هم از چشمای اون رو باعث شد.

- تازه بدتر هم کردم وقتی از این موقعیت به نفع خودم استفاده کردم. مامان و بابامون هیچ جوره از اون محل دل نمی‌بستن ولی من با کشیدن پای آبروشون متقاعدشون کردم خونه رو بفروشن، می‌دونی چرا؟!

تار به تار موهای سرش به درد اومده بود و دلش نمی‌خواست بیشتر بدونه ولی یاسر امشب به سیم آخر زده بود و خلاصش نمی‌کرد.

- چون سپیده ازم خواسته بود بیام تهران، می‌گفت محل زندگیتون واسم افت داره. باید از کارم دربیام و باهاش توی بوتیک شریک شم تا شاید راضی بشه آینده زنم شه. واسه اینکه تو رو از دل علی بندازم به محمود گفتم یلدا بعد دیپلمش با فامیلمون که دکتره قرار ازدواج گذاشته و یه جورایی نامزدشه. اینجوری پای محمود هم از زندگیت خط می‌خورد و دیگه واست دندون تیز نمی‌کرد. می‌دونستم بعد رفتنمون از محل این رو به گوش اهالی می‌رسونه و امید علی هم ازت قطع میشه.

رمق از تنش رفت و روی زمین پای ویلچر ولو شد. با ناباوری توام با غصه به چهره‌ی گریون برادرش زل زد.

- من تمومی مسیرایی که فکر می‌کردم آقای رمضانی و علی رو ممکنه به ما برسونه قطع کردم. هیچ آدرس و نشونی از خودمون به جا نذاشتم که مبادا کسی ما رو پیدا کنه. با ترس از آبروریزی هم مامان و بابامون رو همراه کردم ولی تهش چی شد؟! بابام به خاطرم مرد و مادرم توی جوونی پیر من شد. نمی‌خوام تو هم پیر من شی!

دستش روی قلبش قرار گرفت. قلب بیچاره‌ش که این‌همه سال بی‌تابی کرده و حالا درد بیشتری رو متحمل شده بود. دیگه حتی اشک ریختن هم نمی‌تونست ذره‌یی روی  این دل شکسته مرهم بذاره.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...