رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: تورمالین

ژانر: تخیلی هیجانی

نویسنده: سوگند

خلاصه رمان: نفرینی هزارساله، آینده‌ای تاریک و پیشگویی که هر قدم را زیر نظر داشت. در قلعه‌ای محصور، موجودی با موهای آتشین روزها را می‌گذراند، تنها و محکوم به سرنوشت. یک اشتباه کوچک، دروازه‌ی جهان را گشود و شعله‌ای آزاد شد که زندگی‌ها را می‌لرزاند. عشق و خیانت میان تاریکی و قدرت رخنه کرد، و پایان، شاید در سایه‌ی مرگ رقم بخورد. هر حرکت، سوالی بی‌پاسخ بر جای می‌گذارد و جهان را به لرزه درمی‌آورد…

مقدمه: آن‌گاه که نیستی خود را در آینه دید هستی به وجود آمد ولی این‌بار نیستی از حد خود فراتر رفت و تورمالین به وجود آمد؛ موجودی پلید زاییده‌ای از دویل، همان فرمان‌روای تاریکی را می‌گویم این‌بار این تورمالین است که به او آری می‌گویید.

ناظر: @Solmazheydarzadeh

ویرایش شده توسط morganit
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

v28890__.jpg

با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. 

★ ☆★ ☆


برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. 

آموزش نویسندگی «کلیک کنید»

لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. 

قوانین تایپ رمان «کلیک کنید»


نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. 

@_MAHSA_

★ ☆★ ☆

رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. 

اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.


🌹قلمتون مانا🌹

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت اول 

سه سال.

سه سال تمام از اولین قتلی که این پرونده روی میزم افتاد می‌گذشت و من هنوز حتی یک قدم به جواب نزدیک نشده بودم.

نوک خودکار را روی پوشه پرونده می‌کشیدم و به عکس‌های پخش‌شده روی میز خیره بودم. چهار قربانی، چهار نقطه متفاوت شهر و چهار مرگ غیرممکن.

پلیس‌ها عاشق مدرک بودند؛ اثر انگشت، ردپا، تار مو، دوربین‌های مداربسته و هر چیزی که بشود به آن چنگ زد و حقیقت را از گلویش بیرون کشید. اما این پرونده هیچ‌چیز نداشت.

هیچ‌چیز لعنتی.

نگاهم روی آخرین عکس ثابت ماند. مردی حدود چهل ساله کنار یک پیاده‌رو افتاده بود. نه زخمی روی بدنش دیده می‌شد، نه نشانی از درگیری. انگار وسط راه رفتن ناگهان زندگی تصمیم گرفته باشد او را رها کند.

اما چیزی که همه قربانی‌ها را به هم وصل می‌کرد، خودشان نبودند.

آن علامت بود.

نمادی عجیب که با خون کنار اجساد کشیده شده بود.

خطوطی پیچیده که بیشتر به تلاقی باد و صاعقه شباهت داشتند تا هر نماد شناخته‌شده‌ای.

برای هزارمین بار به آن خیره شدم.

باز همان حس لعنتی به سراغم آمد.

احساس آشنایی.

انگار جایی در گذشته دیده بودمش.

انگار ذهنم می‌دانست چیست اما نمی‌خواست به یاد بیاورد.

صدای باز شدن در، سکوت اتاق را شکست.

اخم کردم.

بدون اینکه سرم را بلند کنم گفتم:

_ گفته بودم، کسی مزاحم نشه.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد صدای مردی را شنیدم.

آرام بود، اما نوعی گستاخی عجیب در آن موج می‌زد.

_ چه برخورد دلنشینی. تقریباً اشکم دراومد.

چشم‌هایم را بستم. توی دلم گفتم عالی، یکی دیگر از آن آدم‌های پرحرف.

سرم را بالا آوردم، مردی کنار در ایستاده بود.

قدبلند، چهارشانه و بیش از حد آرام.

پالتوی مشکی بلندی پوشیده بود و دست‌هایش را داخل جیب فرو برده بود. نگاهش بی‌هدف در اتاق می‌چرخید، انگار نه انگار وارد دفتر یک کارآگاه جنایی شده است.

_ گم شدی؟

لبخند کجی زد.

_ نه.

دستم رو به سمت در گرفتم و گفتم:

_ پس بیرون.

دست‌هایش را از داخل جیبش در اورد و و دست به سینه کنار در ایستاد و با کج خلقی گفت:

_ نمی‌تونم.

ابرو بالا انداختم:

_ چرا؟

_ چون تازه رسیدم.

برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

احمق به نظر نمی‌رسید.

اما قطعاً روی اعصاب بود.

در همین لحظه رئیس وارد اتاق شد.

و همان لحظه فهمیدم قرار است روز مزخرفی داشته باشم.

پوشه‌ای روی میز انداخت و نگاه کوتاهی بین من و مرد ناشناس رد و بدل کرد.

_ مورگان، این برسامه.

نگاهم از روی رئیس به سمت مرد برگشت.

برسام دستش را بالا آورد.

_ باعث افتخاره.

هیچ واکنشی نشان ندادم.

رئیس ادامه داد:

_ از امروز همکارت میشه.

چند ثانیه سکوت کردم، بعد خندیدم؛ خنده‌ای کوتاه و خشک

 

_ نه.

رئیس آه کشید دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

_ باز شروع نکن.

از جام بلند شدم و محکم دو دستم رو روی میز کوبیدم و گفتم: 

_ من همکار نمی‌خوام.

رئیس با لحن خیلی جدی گفت:

_ این تصمیم اداره‌ست.

دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم: 

_ پس  تو و اداره اشتباه کرده.

برسام بی‌حوصله به دیوار تکیه داد.

_ منم از آشنایی با تو ذوق‌زده شدم.

نگاهی به او انداختم.

_ کسی نظر تو رو نپرسید.

_ می‌دونم. معمولاً آدم‌ها از شنیدن حقیقت فرار می‌کنن.

ابرویم بالا رفت.

_ حقیقت؟

_ اینکه اخلاقت افتضاحه.

رئیس زیر لب چیزی زمزمه کرد که احتمالاً ناسزا بود.

اما من فقط به مرد مقابلم خیره ماندم.

عجیب بود، بیش از حد عجیب.

اکثر آدم‌ها بعد از چند دقیقه روبه‌رو شدن با من محتاط می‌شدند.

اما او انگار از عمد می‌خواست اعصابم را خرد کند.

رئیس به پرونده روی میز اشاره کرد.

_ سه ساله داری روی این کار می‌کنی. وقتشه یه نفر کمکت کنه.

_ کمک؟

پوزخند زدم.

_ یا جاسوسی؟

_ هرچی دوست داری اسمش رو بذار.

سپس بدون اینکه فرصت اعتراض بیشتری بدهد، اتاق را ترک کرد.

 

در بسته شد و من با موجودی تنها ماندم که از همان ثانیه اول دلم می‌خواست از پنجره پرتَش کنم بیرون.

چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد برسام آرام به سمت میز آمد.

نگاهش روی عکس‌ها چرخید.

برای اولین بار لبخندش محو شد.

چند ثانیه طولانی به نماد خیره ماند.

آن‌قدر طولانی که توجه من را هم جلب کرد.

_ چیزی فهمیدی؟

نگاهش را برنداشت.

_ شاید.

اخم کردم.

_ شاید یعنی چی؟

شانه‌ای بالا انداخت.

_ یعنی مطمئن نیستم.

نشستم سرجام و دست به سینه گفتم:

_ پس حرف نزن.

_ تو همیشه این‌قدر خوش‌اخلاقی یا فقط امروز؟

_ فقط برای تو.

_ چه افتخاری.

بی‌اختیار چشم‌هایم را چرخاندم.

اما درست همان لحظه اتفاق عجیبی افتاد.

یکی از خودکارهای روی میزم آرام تکان خورد.

خیلی کم.

آن‌قدر کم که اگر مستقیم نگاه نمی‌کردم متوجهش نمی‌شدم.

ابروهایم در هم رفت.

چند ثانیه به آن خیره شدم.

بعد خودکار بی‌حرکت شد.

احتمالاً توهم زده بودم، خستگی، بی‌خوابی، همین!

برسام روی صندلی نشست.

_ به نظرت چرا این علامت رو می‌کشن؟

_ اگر می‌دونستم پرونده حل شده بود.

_ نه، منظورم اینه که چرا اصرار دارن دیده بشه؟

جوابی نداشتم.

ویرایش شده توسط morganit
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

پارت ۲

اگر قاتل می‌خواست مخفی بماند، لازم نبود هیچ نشانی باقی بگذارد.

اما این نماد عمداً کنار اجساد گذاشته می‌شد.

انگار پیامی بود، یا هشدار، یا امضا.

تلفن روی میز ناگهان زنگ خورد.

هر دو به سمت آن برگشتیم، گوشی را برداشتم.

صدای مضطرب مأمور کشیک از آن سوی خط شنیده شد

_ کارآگاه مورگان؟

_ بگو.

_ یه جسد دیگه پیدا شده.

خون در رگ‌هایم یخ زد.

نگاهم ناخودآگاه به عکس‌ها افتاد.

قربانی پنجم.

لعنت.

_ آدرس؟

_ ایستگاه متروکه سنت‌مارسل.

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد گوشی را قطع کردم.

کت چرمی‌ام را از روی صندلی برداشتم.

برسام هم بلند شد.

_ کجا؟

_ به تو ربطی نداره.

_ داره.

_ نه.

_ داره.

فکم را روی هم فشار دادم.

_ نمیای.

_ میام.

_ نه.

_ آره.

چند ثانیه به هم خیره ماندیم.

 

بعد بدون حرف از اتاق خارج شدم.

صدای قدم‌هایش پشت سرم آمد.

البته که آمده بود.

به سمت آسانسور رفتم.

درهای فلزی باز شدند و وارد شدم.

برسام هم کنارم ایستاد.

سکوت سنگینی بینمان حاکم شد.

اما چیزی ذهنم را رها نمی‌کرد.

حسی که از دیدن آن نماد به جانم افتاده بود.

حسی تاریک و قدیمی.

انگار چیزی در اعماق وجودم بیدار شده باشد.

چیزی که سال‌ها خواب بوده.

آسانسور در طبقه همکف ایستاد.

درها باز شدند.

در همان لحظه، بدون اینکه بدانم چرا، نگاهم به برسام افتاد.

او هم داشت به من نگاه می‌کرد.

نه با تمسخر.

نه با کنایه.

بلکه انگار چیزی را می‌دانست.

چیزی که من از آن بی‌خبر بودم.

لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و زیر لب گفت:

_ بالاخره پیدات کردم…

و قبل از اینکه بتوانم بپرسم منظورش چیست، از کنارم عبور کرد و به سمت خروجی رفت.

برای اولین بار از زمان ورودش، احساس کردم این فقط یک همکار جدید نیست.

و همین موضوع بیشتر از پرونده قتل‌ها نگرانم کرد.

 

 

ویرایش شده توسط morganit
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اخم کردم و کت چرمی‌ام را روی شانه صاف کردم. دکمه‌ها را نبستم؛ حوصله‌اش را نداشتم. قدم‌هایم را تندتر کردم تا به او برسم.

_ چی گفتی؟

برنگشت.

فقط دستش را بالا آورد، انگار اصلاً مهم نبود من هستم یا نه.

_ هیچی.

از ساختمان بیرون زدیم.

هوای بیرون سردتر از چیزی بود که انتظار داشتم. خیابان خیس بود و نور چراغ‌ها روی آسفالت شکسته می‌افتاد. چند ثانیه‌ای هر دو سکوت کردیم.

این سکوت، از آن سکوت‌های معمول نبود.

سنگین بود.

انگار چیزی بین ما ایستاده باشد.

قدم‌هایم را آهسته‌تر کردم.

_ دفعه بعد بدون اجازه من حرکت نمی‌کنی.

برسام بالاخره ایستاد.

آهسته برگشت.

چشم‌های سبزش مستقیم روی من قفل شد.

_ اجازه؟

لبخند زد.

_ تو هنوز فکر می‌کنی این یه همکاری معمولیه؟

دستم ناخودآگاه مشت شد.

_ چی می‌خوای؟

شانه بالا انداخت.

_ فعلاً فقط نگاه می‌کنم.

نگاه می‌کنم؟

این جمله از آن‌هایی بود که آدم را عصبی‌تر از هر توهینی می‌کرد.

یک قدم به سمتش برداشتم.

_ از من چی می‌دونی؟

برسام کمی سرش را کج کرد. نگاهش از صورتم گذشت، انگار چیزی پشت آن می‌دید.

_ بیشتر از چیزی که خودت فکر می‌کنی.

لبخندش محو شد.

برای اولین بار صدایش پایین آمد.

_ مخصوصاً درباره‌ی چیزی که توی درونت داری قایمش می‌کنی. 

 

چشم‌هایم تنگ شد.

_ حواست باشه با کی حرف می‌زنی.

برسام آهسته دستش را از جیب بیرون آورد.

انگشت‌هایش را تکان داد، انگار چیزی را در هوا لمس می‌کند.

_ من دقیقاً می‌دونم با کی حرف می‌زنم.

چند ثانیه مکث کرد بعد خیلی آرام گفت:

_ وُرید.

اسم مثل پتک روی سرم فرود آمد.

برای یک لحظه همه‌چیز ساکت شد.

حتی صدای خیابان هم دور شد

عضلاتم ناخودآگاه منقبض شدند.

_ چی گفتی؟

برسام یک قدم جلو آمد.

چشم‌هایش دیگر شوخی نداشت.

_ تو یکی از اونایی.

لحنش عوض شده بود.

دیگه اون مرد کنایه‌زن نبود.

_ از نسل قدیمی…

دو انشگتش را روی شقیقش گرفت و عدای شلیک دراورد و ادامه داد: 

_ از اونایی که نباید باقی می‌موندن.

دستش را بالا آورد و به آرامی در هوا چرخاند.

هوا کنار دستش لرزید.

نه باد بود، نه انعکاس نور.

چیزی شبیه خم شدن فضا.

ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. با صدای لرزان و ترسیده گفتم: 

_ داری چی می‌بینی؟

برسام زمزمه کرد:

_ خیلی جالبه…

_ چی؟

نگاهش روی سینه‌ام ثابت ماند.

_ تو باید مدت‌ها پیش از بین می‌رفتی.

نفسم سنگین شد.

یک لحظه، فقط یک لحظه…

چیزی درونم تکان خورد.

مثل صدای ترک برداشتن شیشه.

دیدم! نه با چشم، با چیزی که نمی‌خواستم اسمش را بگذارم حس.

چیزی درونم بالا آمد.

تاریک.

سنگین.

مثل فشار از داخل استخوان‌ها.

دستم ناخودآگاه بالا رفت. 

 

برسام عقب نرفت و فقط گفت: 

_ داری مقاومت می‌کنی…

صدایش آرام بود؛ بیش از حد آرام

_ جالبه… معمولاً این مرحله سریع‌تر می‌شکنن.

ناگهان نفس‌ام برید.

دیدم دستم بدون اراده حرکت کرد.

یک لحظه حس کردم کنترل بدنم از من جدا شده.

صداها دور شدند.

خیابان محو شد.

فقط یک چیز مانده بود.

میل

نه فکر.

نه تصمیم.

میل خام.

برسام ناگهان قدمی برداشت. عقب رفتم و داد زدم: 

_ نه…

زمزمه کرد.

_ هنوز کامل بیدار نشده…

انگشت‌هایش را جمع کرد.

در همان لحظه هوا جلوی سینه‌ام فشرده شد.

انگار چیزی مرا عقب هل داد.

به زانو افتادم.

نفس‌ام شکست.

چند ثانیه طول کشید تا دوباره خودم را پیدا کنم.

سرم را بالا آوردم.

برسام ایستاده بود.

نفسش تند نبود.

اما نگاهش تغییر کرده بود.

دیگر فقط کنجکاو نبود.

جدی شده بود.

خطرناک‌تر.

_ تو واقعاً هیچ کنترلی نداری…

آرام گفت.

بعد لبخند زد.

اما این لبخند دیگر کنایه نبود.

_ پس درست حدس زده بودم.

چند قدم نزدیک‌تر آمد.

_ وُرید… آخرین بازمانده از یه چیزی که نباید اسمش رو می‌شنیدم.

دستش را داخل جیبش کرد و گفت:

_ این خیلی بدتر از چیزیه که فکر می‌کردم.

نگاهش را از من برنداشت.

_ و خیلی خطرناک‌تر.

باد سردی از میان خیابان رد شد.

اما من دیگر سرما را حس نمی‌کردم.

چیزی درونم هنوز بیدار بود و برسام انگار تازه انتخاب کرده بود که با من چیکار کند

 

 

 

ویرایش شده توسط morganit
  • لایک 2
  • تشکر 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...