رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

عنوان: دروازه لورال

ژانر: فانتزی

نویسنده: سارابهار

خلاصه: 

مولیا سانچز بعد از چاپ اولین کتابش انتظار هیچ چیز جز موفقیت و آرامش نداشت؛ اما زندگی‌اش درست از همان روز انتشار، به کابوسی بیدار تبدیل شد. اتفاقاتی از کتابش آن‌قدر دقیق و تکان دهنده در دنیای اطرافش درحال وقوع بودند که فقط خود او که نویسنده‌شان بود می‌توانست آن‌ها را بشناسد... 

*پ.ن: «لورال» به معنی درخت گیلاس یا برگ‌های همیشه سبز است.

 

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • مدیر ارشد

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B4%DB%B1%DB%B0%DB%

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم.

 

لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

 

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.

آموزش درخواست ناظر

 

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید.

درخواست نقد اثر

 

با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید.

درخواست کاور رمان

 

با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید.

درخواست انتقال به تالار برتر

 

همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.

اعلام پایان

 

با تشکر

|کادر مدیریت نودهشتیا|

ویرایش شده توسط سادات.۸۲
  • سارابـهار عنوان را به رمان دروازه لورال | سارابهار کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

مقدمه: 

او درمانده و بی‌پناه، چشم‌هایش را بست.

حقیقت را ندید یا شاید جرأت دیدنش را نداشت.

او هم‌چون دخترکی گمشده در جنگل، با ترسی کورکننده، به دل همان چیزی قدم گذاشت که از آن می‌ترسید: «تاریکی». و وقتی تاریکی را یافت، آن را محکم در آغوش گرفت؛ چون باور داشت هر چه بیرون از آن است، پلیدتر و خطرناک‌تر است؛ اما حقیقت این بود که بیرون، با تمام زشتی و بی‌رحمی‌اش، هنوز هم امن‌تر از دامان تاریکی بود. 

 

 

با ذوقی که از صورت و صدای قدم‌هایم بیرون می‌پاشید، از در شیشه‌ای و قدیِ معتبرترین انتشارات نیویورک بیرون آمدم. هوای سرد زمستان، درست مانند بیدارباشی ملایم، روی پوست صورتم نشست؛ اما حال خوبم آن‌قدر پررنگ بود که سرمای شهر هم نمی‌توانست ذره‌ای کم‌رنگش کند. نیم‌بوت‌های پاشنه‌دار قهوه‌ای‌ام روی سنگ‌فرش خیابان ریتمی می‌ساختند که با ضربان تندِ هیجانم هماهنگ بود. سرم را بالا گرفتم و بی‌آن‌که بخواهم، لبخندی از گوشه لبم رها شد. کتابم چاپ شده بود و این بهترین اتفاق تمام بیست‌وپنج سال عمرم بود. یک رؤیای قدیمی که بالآخره لمسش می‌کردم. دلم می‌خواست همین حالا به همه خبر بدهم. خانواده‌ام، و البته ماریان و تریسی… دو نفری که همیشه بیشتر از هرکسی پر و بال تخیلم را گرفته بودند. اگر حمایت آن‌ها نبود، شاید هیچ‌وقت جرأت نمی‌کردم حتی رمانم را برای انتشارات بفرستم.

خیابان خلوت بود و نور خورشیدِ کمرنگ زمستانی روی آسفالت برق می‌زد. در همین لحظه، زنی از روبه‌رو آمد؛ موهای بور و بلندش با باد تکانی خورد و چشمان عسلی‌اش با تیپ یک‌دست شیرکاکائویی‌اش هارمونی دلنشینی داشت. پیراهن بلند و گرمش چنان با چشم‌هایش می‌خواند که انگار از دل یک کاتالوگ مد بیرون آمده باشد. کالسکه‌ای را هُل می‌داد و وقتی از کنار هم عبور کردیم، لبخند کوتاهی میانمان رد و بدل شد. یک لحظه ایستادم. نمی‌شد رد شوم.

به سمت کالسکه خم شدم و قلبم همان‌جا نرم شد.

یک نی‌نی کوچک، تپل، شبیه یک تکه پنبه‌ی گرم و نرم. گونه‌هایش مثل دو حبه‌ی سیب صورتی، پف‌پفی و دوست‌داشتنی بود. به مادرش نگاه کردم و با اجازه‌ی او، با کوچولوی پنبه‌ای سلفی گرفتم. سلفی‌ای که مطمئن بودم بعدها بارها و بارها نگاه قلبم را قندپاشی خواهد کرد. دلم همیشه با چیزهای پاک و معصوم گره می‌خورد بچه‌ها، حیوان‌های کوچک، طبیعت آرام… چیزهایی که دنیا را روشن‌تر می‌کنند. با خداحافظی کوتاهی از آن‌ها فاصله گرفتم و خودم را روی صندلی ماشین انداختم. کیف چرم قهوه‌ای‌فامم را طبق عادت روی صندلی عقب پرت کردم و استارت زدم. هنوز برق هیجان از انگشتانم نرفته بود. موبایل جدید و دوست داشتنی‌ام که برای تولدم از مادر و پدرم هدیه گرفته بودم و هنوز هم مانند اولین روز ذوقش را داشتم روی صندلی کناری افتاده بود. برداشتمش و عکس‌های نی‌نی را همان‌جا، سرخوش و بی‌صبر، در اینستاگرام پست کردم؛ با هشتگ نی‌نی برفی. چشم‌های کهربایی و لباس ساده‌ی سفید و مشکی‌اش کنار پوست برفی‌اش، ترکیبی می‌ساخت که نمی‌شد دوستش نداشت.

 

برای این‌که حواسم به نوتیف‌ها پرت نشود، برنامه را بستم و شماره‌ی ماریان را گرفتم. دست راستم روی فرمان بود و با دست چپم موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم. باید می‌فهمیدم انتشارات در جواب چاپ کتاب او چه گفته است. امیدوار بودم کتاب او هم تأیید شده باشد تا جشن گرفتنمان دو برابر قشنگ‌تر شود. یک بوق… دو بوق… سه بوق… هیچ! قطع کردم و دوباره تماس گرفتم. باز هم بوق خورد، باز هم پاسخی نیامد. آه. ماریان همیشه یا آنلاین است، یا آماده‌ی حمله به موبایلش… به‌جز اوقاتی که من کارش دارم. زیر لب غر زدم:

- گندت بزنن دختره مخ‌گچی!

خُب اگر جواب نمی‌داد، مجبور بودم بروم خانه‌اش. البته امیدوار بودم آن‌جا باشد؛ وگرنه… خونت پای خودت ماریان! بس که آدم را معطل می‌کنی.

در طول مسیر گیر ترافیک بد کیفیتِ نیویورک افتادم و کلافه نفسی عمیق کشیدم. دستم هنوز روی فرمان بود که چشمم به نوتیفیکیشنی روشن روی صفحه موبایل افتاد. شماره‌ای ناشناس تماس گرفته بود. همان لحظه دوباره زنگ زد. سریع موبایلم را چنگ زدم و تماس را متصل کردم و جواب دادم: 

- بله؟

صدای زنانه‌ای آن‌طرف خط پیچید؛ آرام، اما لرزان و جدی.

- سلام… شما خانم مولیا سانچز هستید؟

گلویی که تا همین چند دقیقه قبل از ذوق خنده می‌زد، ناگهان خشک شد.

- بله خودم هستم بفرمایید... شما؟ 

چند لحظه سکوت. آن‌قدر طولانی که انگار زمان لبه‌هایش را گم کرده بود. انگار دنیا مکث کرده بود فقط برای این‌که جمله‌ی بعدی را با ضربه‌ی تمام‌عیار بزند.

- بنده از بیمارستان مرکزی نیویورک تماس می‌گیرم…

شما با خانم ماریان رُرِل نسبتی دارین؟ 

چشم‌هایم گرد شد، قلبم یک‌باره به گلویم کوبید.

از بیمارستان تماس گرفته است؟ اصلاً دنبال چه نسبتی می‌گردد؟ منظورش چیست؟ دست‌هایم طبق عادت همیشه‌ام موقع استرس و اضطراب شدید، شروع به لرزیدن کردند و به سختی لب زدم: 

- ماریان؟ بله من نزدیک‌ترین دوستش هستم... چی‌ شده؟ چه اتفاقی افتاده خانم؟ حالش خوب نیست؟ مریض شده؟ تصادف کرده؟ 

مسلسل‌وار سؤال می‌پرسیدم و او فقط یک کلمه گفت: 

- متأسفم... .

همین یک جمله کافی بود. لحنش… شکستن کلماتش… یعنی «امید نداشته باش!».

انگار نفس‌هایم یکی‌یکی لیز خوردند و از میان دنده‌هایم فرار کردند. با لحنی وحشت‌زده التماسش کردم: 

- تو رو خدا واضح بگید چی شده؟ 

صدا آرام‌تر شد، مهربان اما خالی از امید:

- ایشون امروز… با وضعیت بسیار بدی به بیمارستان منتقل شدند. ظاهراً اقدام به خودکشی کردند و... .

آسمان دور سرم چرخید… خیابان، نور چراغ‌ها، ماشین‌ها، صدای موتورهای دور… همه با هم مثل یک تابلو از هم پاشیدند و صدا از آن‌طرف خط ادامه داد: 

- و متأسفانه… نتونستیم ایشون رو نجات بدیم.

 

یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار می‌کوشید از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند.

- نه… نه نه! 

زیر لب تکرار می‌کردم، به‌قدری بی‌جان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که می‌لرزیدم. ناخودآگاه با هر دو دست کوبیدم روی فرمان. چشم‌هایم روی نقطه‌ای نامعلوم قفل شده بود. هوا سرد بود؛ ولی یک گرمای وحشتناک و سنگین روی گردنم نشست، شبیه تب… شبیه ترس… شبیه حقیقتی که نمی‌خواستم باورش کنم.

- خانم سانچز؟ صدای منو دارید؟ شما می‌تونید تشریف بیارید… باید یکی بیاد برای... .

دیگر چیزی نشنیدم. فقط یک جمله در سرم می‌کوبید:

«ماریان مُرد… ماریان خودش را کشت…»

چشم‌هایم پر شد. نه از اشک… از ناباوری. از آن دردهای بی‌شکل که هنوز شکل گریه نگرفته‌اند. نفسم می‌لرزید. انگار کسی مشت محکمی وسط قفسه‌ی سینه‌ام زده بود. دستم لرزان گوشی را قطع کرد. ترافیک هم‌چون ابرهایی که کم‌کم دست از سر آسمان برمی‌دارند، دست از سر خیابان برداشته بود. ماشین را روشن کردم. جاده تار شده بود، شاید از قطره‌هایی که هنوز جرأت پایین آمدن نداشتند. به سمت بیمارستان راندم. با سرعت، با قلبی تکه‌تکه… با ذهنی پر از سؤال:

چرا؟ چطور؟ مگر دیشب باهم حرف نزدیم؟ مگر نخندیدیم؟ مگر نگفت منتظر جواب چاپ کتاب‌هایمان هستیم؟ چطور ممکن است کسی که در پیام آخرش شکلک قلب و خنده می‌فرستد… صبحش تصمیم به مرگ بگیرد؟ فرمان را محکم گرفتم. انگار اگر رهایش می‌کردم، من هم از هم می‌پاشیدم. هوای بیرون برفی و سرد بود؛ اما هوای داخل ماشین… مانند اتاقی خفه، سنگین و پر از خاکستر. زیر لب زمزمه کردم:

- ماری… چرا به من نگفتی دردت چیه؟ 

اشک بالآخره آمد. لرزان، داغ و آرام؛ هم‌چون اعترافی دیر هنگام. یکی از دو، دوست صمیمی‌ام مرده بود و هیچ‌چیز در جهان، دیگر شبیه پنج دقیقه قبل نبود.

***

سه روز از مرگ ماریان گذشته بود. سه روزی که برایم نه شب داشت، نه روز… فقط یک تاریکی ممتد بود که هر لحظه‌اش مانند وزنه‌ای سرد روی سینه‌ام می‌نشست. خانه‌ام ساکت بود. ساکت‌تر از چیزی که اعصابم توان تحملش را داشته باشد. حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم اعصابم را می‌خورد، انگار هر لحظه می‌گفت: «باز هم یک دقیقه گذشت و او برنگشت!» پتو را دور خودم پیچیده بودم و روی مبل نشسته بودم.

 نگاه خیره‌ام روی نقطه‌ای از دیوار مانده بود، بدون آن‌که معنای خاصی داشته باشد. خاطره‌ی صدای خنده‌ی ماریان… پیام‌های نیمه‌کاره‌اش… آخرین تماس جواب‌نداده‌اش… مثل یک فیلم تکراری در ذهنم پخش می‌شد. گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی خشم… گاهی فقط یک خالی بزرگ که حتی اسمش را نمی‌دانستم. روی میز کنارم، نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی کتاب رمانم بود. همان رمانی که قرار بود با ماریان جشنش را بگیریم؛ اما حالا نگاه کردن به جلدش هم قلبم را مچاله می‌کرد. انگار هر حرفش، هر صفحه‌اش، یادآوری می‌کرد که او دیگر نیست. نفسی سنگین کشیدم و چشم‌هایم را بستم. اگر ماریان بود، حالا به من چه می‌گفت؟ با فکر به او این بار نفس عمیقی کشیدم. قطعاً نمی‌گذاشت این‌طور در پوچی فرو بروم. او همیشه می‌گفت: «مولی، درد آدم‌ها رو له می‌کنه، مگر اینکه خودت یه شکل دیگه‌اش کنی.»

 

 آهی کشیدم و خواستم کامل به زیر پتو به‌خزم که صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد. نیم‌خیز شدم موبایلم را از روی میز کوچک چنگ زدم، تریسی پشت خط بود. حال صحبت نداشتم؛ ولی نمی‌خواستم حال تریسی بد شود. می‌دانستم او هم حال خوشی در نبود ماریان ندارد. ما سه دوست عمیقاً صمیمی بودیم که نمی‌دانم چرا ماریان تصمیم گرفت رهایمان کند. تماس را متصل می‌کنم که صدای تریسی در گوشم می‌پیچد:

- سلام مولیا...

لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس ادامه می‌دهد: 

- نمی‌پرسم خوبی یانه... چون می‌دونم خوب نیستی.

دلم بیشتر از قبل می‌گیرد و آرام می‌گویم: 

- هیچ‌کدوم‌مون خوب نیستیم.

سکوت آن‌طرف خط، مرا که نمی‌خواهم کلمه‌ای صحبت کنم به حرف وامی‌دارد. 

- ولی مجبوریم تلاش کنیم خوب باشیم مگه نه تریس؟ 

صدای بالا کشیدن آب بینی‌اش از آن‌طرف خط پیش از صدای خودش، به گوشم می‌رسد و سپس می‌گوید: 

- حق با توئه مولی... ولی آخه... سخته، می‌دونی این... .

نه نمی‌خواستم بدانم؛ نمی‌خواستم صحبت کنم. هیچ‌گاه در طول عمرم از صحبت کردن درباره مشکل و اتفاقات ناگوار خوشم نمی‌آمد. می‌دانستم تریسی به من نیاز دارد تا حالش در نبود ماریان بهتر شود؛ ولی حالا، این لحظه، به هیچ وجه وقتش نبود. پس به او گفتم: 

- تریسی! لطفاً الآن نه. ما فردا هم‌دیگه رو توی پاتوق همیشگی می‌بینیم و صحبت می‌کنیم، باشه؟

صدایش غم‌زده است وقتی می‌گوید: 

- باشه فقط... فقط کاش یکم از این پوسته‌ی درونگرات می‌اومدی بیرون. 

چشم‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم و زیر لب زمزمه می‌کنم: 

- فعلاً روز بخیر تریسی. 

و بدون این‌که منتظر پاسخی از جانب او بمانم، تماس را قطع می‌کنم. چشم‌هایم درد می‌کنند. پلک‌هایم آرام بالا رفتند. نگاهم روی میز کارم افتاد؛ جایی که همیشه کلمه‌ها جان می‌گرفتند. جایی که ماریان بارها کنارم نشسته بود و درباره‌ی ایده‌هایمان قهوه‌ می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. پتو را کنار زدم. پاهایم هنوز سست بودند، اما بلند شدم و آرام به سمت میز رفتم. صندلی را عقب کشیدم و نشستم. انگشتانم روی سطح چوبی میز ضرب گرفتند، ضربه‌هایی بی‌هدف اما آشنا، مثل کوبیدن یک در از اعماق ذهنم. لپ‌تاپ را باز کردم. نور سفید صفحه چشمم را زد، اما خاموش نشدم. یک صفحه‌ی خالی مقابلم بود. خالی… اما آماده.

بغض در گلویم بزرگ شد؛ اما عقبشان زدم. صدای درونی‌ام آرام گفت: «تو باید بنویسی… وگرنه این غم تو رر می‌بلعه.» انگشت‌هایم لرزان روی کیبورد نشستند.

چیزی نوشتم، چیزی ساده، بی‌نظم و شاید بی‌معنی:

«می‌نویسم تا زنده بمونم...» اشک داغ روی گونه‌ام چکید؛ اما این‌بار اشکِ شکست نبود؛ مانند این‌که روانم بعد از روزها، یک مسیر باریک برای خودش باز کرده بود. کلمات بعدی کم‌کم از ذهنم سرازیر شدند. ایده‌ی رمانی که هیچ‌وقت به آن فکر نکرده بودم. داستان آندرا جانسون، دختری که به دنبال هویت خودش بود.

هر جمله که نوشته می‌شد، انگار کمی از گره سینه‌ام باز می‌شد. نه زیادی… فقط کمی. اما همان «کمی» ممکن بود برای زنده ماندن کافی باشد. ساعت‌ها گذشته بود و من هنوز می‌نوشتم. چشم‌هایم خسته بودند، اما قلبم… قلبم برای اولین بار بعد از سه روز، کمی گرم شده بود. نه از شادی، بلکه از حس ادامه دادن.

مانیتور روشن بود، اتاق نیمه‌تاریک و من… من میان انبوهی از درد، داشتم چیزی می‌ساختم. چیزی که شاید تنها طناب نجاتم بود. رمان جدیدم آغاز شده بود.

و شاید زندگی‌ جدیدم... .

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...