رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

رمان: سیمین‌آی

ژانر: عاشقانه، درام، تاریخی

نویسنده: مهسا فرهادی 

خلاصه:

در ابتدای وجودش خلأ بود و آینده‌ی نامعلوم، در وجودش بانگ گرفتاری سر می‌داد. در حاکمیت قلب سودازده‌اش انحصار یک نفرین؛ یا شاید یک موهبت از فراسوی ماه، سوسو می‌زد. محبوس شده در میان تارهای ریسمانی به نام تولا؛ بی‌خبر از سرنوشتی که او را به سوی طالعی شوم سوق می‌دهد. حقیقت ادراک و ارجعیت موسمی که برای رفتن تعجیل دارد؛ رفتنی که گریبانگیر وجودش خواهد شد.

ویرایش شده توسط هانیه پروین
  • مدیر ارشد

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B4%DB%B1%DB%B0%DB%

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم.

 

لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

 

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.

آموزش درخواست ناظر

 

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید.

درخواست نقد اثر

 

با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید.

درخواست کاور رمان

 

با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید.

درخواست انتقال به تالار برتر

 

همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.

اعلام پایان

 

با تشکر

|کادر مدیریت نودهشتیا|

ویرایش شده توسط سادات.۸۲

(۱)

مقدمه

صدای لرزش خلخال‌ها، بوی خاکسترهای مرده، زنان دور آتش هی‌هی‌کنان درحال رقص هستند و مراسم منحوسی را اجرا می‌کنند.

کوبش تبل‌های توخالی غبار مرگ را در آن هوای مسموم می‌پراکند؛ ماه قربانی دیگری برای ایل فرستاده است. صداها اوج گرفته‌اند، خلخال‌ها با شدت بیشتری در حال کوبش هستند و دود خاکستر‌ قربانیان گذشته تصویر او را به نقش درآورده است. پیرزن جادوگر، قربانی فرستاده شده از پیرامون ماه را پیدا کرده است... .

ویرایش شده توسط Mahsa

(۲)

با اینکه در طول مسیر دامن بلند پیراهن نیلی رنگش را بالا گرفته‌بود، قسمت‌های انتهایی لباسش کاملاً گل‌آلود بود. عجله داشت که خودش را به کاروان دومان که برای شکار در غرب اسیمرنا* اردو زده‌‌بودند، برساند. آخر سرش را با این کارها به باد می‌داد. مشغول دویدن با آن کفش‌های پاشنه بلند بود و از میان گودال‌های کوچک و بزرگ پر از آب می‌گذشت.

با ترس پایش را محکم بر روی زمین گذاشت تا بر اثر سرازیری و گل روی زمین سر نخورد.

تکه‌ای از دامنش را که درون جویبار کوچک ایجاد شده بر زمین، رفته‌بود را بیرون آورد؛ تمام حواسش به دامنش بود که ناگهان مچ پایش در یک گودال گل فرورفت و پیچ محکمی خورد. پوست لب‌های خوش‌فرم گوشتی و صورتی رنگش را از داخل گاز گرفت و چشم‌های خاکستری رنگ تیره‌اش را با درد بر روی هم فشرد.

ناله‌ی ضعیفی از مابین لب‌های برهم فشرده‌اش خارج کرد و بدون توجه به گِل‌‌ها، بر روی زمین نشست. قطره‌ای بر روی پوست گندمگونش نشست و او سرش را به سمت آسمان ابری بلند کرد تا منبع آب را بیابد.

قطره‌ی دیگری از روی برگ‌های سبزرنگ درختان سر خورد و دوباره صورتش را خیس کرد. شاخه‌های پر از برگ، قطره‌های باران را لا‌به‌لای خود حفظ کرده‌بودند اما گاهی از مابین برگ‌های پهن، قطره‌ای سر می‌خورد و با بازیگوشی خود را به زمین می‌رساند.

سیمین صورتش را جمع کرد تا اگر دوباره قطره‌ای بر رویش چکید آماده باشد. آسمان ابری از پس آن همه شاخه‌ی بلند که با برگ‌های کوچک‌ و بزرگ آذین شده‌بود به سختی دیده‌میشد.

سیمین بی‌توجه به سنجاب‌ کوچکی که با چابکی از کنارش گذشت و از روی تنه‌ی درختی که با خزه پوشیده شده‌بود بالا رفت، آستین لباس نخی‌اش را با حرص بر روی صورت خیس شده‌اش کشید. شاید باید قبول می‌کدد امروز بدترین روز تولدی است که در طول این هجده سال داشته‌است. بی‌توجه به صدای برخورد برگ‌ها که در اثر وزش باد ایجاد میشد، غرغر کرد؛ اما مواظب بود صدای بلندی ایجاد نکند. حیف که صدای نفس زدن‌ها و تپش بالای قلبش قابل کنترل نبود، اگر می‌توانست حتماً هر دو را تا به حال قطع کرده‌بود؛ صدای کلفت و زمخت مردان را که از فاصله‌ی نسبتاً دور شنید، بی‌قرار‌تر از پیش شد.

 دست‌های آغشته به گلش را به سمت موهای عسلی رنگش برد و دسته‌ای از آن را به عقب هل داد. هم قسمتی از پیشانی و هم کل چتری جلوی موهایش به گل آغشته شد. با حرص به باران شب گذشته که کل جنگل را گل‌آلود کرده بود لعنت فرستاد و با دشواری بسیار از جایش برخاست.

پشت درخت پیری پناه گرفت، دستش را بر روی تنه‌ی پر چین‌وچروک و سختش که از زمین تا کنار دست سیمین، توسط خزه‌های پر و سبزرنگ محصور شده‌بود، گذاشت.

درست شنیده‌بود، صدای زمخت مردی که خبر برخورد تیر به هدف را فریاد میزد؛ در آن لحظه برای سیمین، شبیه یک موسیقی لطیف بود. تمام وجودش چشم شد و به چادر مشکی‌رنگ و بزرگی که درست در رأس اردوگاه بنا شده‌بود نگاه کرد. درست رو‌به‌روی درب چادر او را دید و به محض نگاه کردن ضربان قلبش بالا‌تر رفت. زمان و مکان از خاطرش رفته بود و تمام وجودش از شدت هیجان می‌لرزید. نگاهش با تلاقی به شخص مورد نظر، خیره ماند و لپ‌هایش ناخودآگاه به سرخی گرایید.

دست‌هایش را بر روی تنه‌ی پهن درخت گذاشت و خودش را کمی بالاتر کشید. محل اردوگاه پایین‌تر از محل ایستادن سیمین بود و این موضوع تسلط او را به محل تیراندازی بیشتر می‌کرد.

این‌بار با دقت بیشتری نگاه کرد و چشمش را به دومان دوخت. مثل همیشه خز مشکی رنگی را بر روی پالتوی چرمش انداخته بود. در دل قربان صدقه‌ای به آن مدل لباس پوشیدنش رفت، درست مثل همیشه سرتاپا مشکی پوشیده است. دومان دستی به ریش نسبتاً کوتاه مشکی رنگش کشید و سپس مشغول بستن مچ‌بند چرم و قهوه‌ای رنگش شد.

زمان و مکان از خاطر سیمین محو شده‌بود و تنها دومان را می‌دید. به نظر برای تمرین تیراندازی آماده میشد. سیمین لب به دندان گرفت و کمی بیشتر خود را جلو کشید. پوست گندمی دومان در آن گرگ‌ومیش عصرگاهی تیره‌تر از حد معمول به نظر می‌آمد.

سیمین قربان‌صدقه‌ای به قد بلند و هیکل ورزیده‌ی دومان رفت. نفس عمیقی کشید و در دل اعتراف کرد به سختی‌اش می‌ارزید که تا اینجا آمده‌بود. تمام وجودش خواهان این بود که نزدیک‌تر بشود؛ اما ترس داشت. دومان دستی بر روی موهای مشکی رنگش کشید. سیمین با نگاه به رد اثر انگشتان دومان، مابین موهای خوش‌حالت و صافش، به وجد آمد و ناخودآگاهانه، مژگان بلند و فر خورده‌اش را بر روی هم گذاشت.

 با به خاطر آوردن صحبت‌های مادر، لبخند ناخودآگاهش به پوزخندی تلخ بدل گردید و قلبش سرشار از حسرت شد.

او به این از دور دیدن‌ها عادت کرده‌بود؛ اما همین را هم غنیمت می‌شمرد. آخر آن دختر رعیت‌زاده کجا و پسر آتحان پاشای بزرگ کجا!

اخبار اخیر دلش را پر از آشوب کرده‌بود. صبح دیروز که مادرش از نظافت عمارت پاشا برمی‌گشت، گفته بود که شایعاتی از احتمال وصلت دختر کوچک ارسلان‌بیگ با دومان در کل شهر پخش شده‌است.

آه بلندی از میان لب‌هایش خارج شد و به نگاه کردن ادامه داد؛ هنوز مشغول تماشا بود و گویی دومان، ندید دلبری می‌کرد. آیا واقعاً نمی‌دانست دخترک کم سن‌وسالی در گوشه و اطراف نگاهش می‌کند و قلبش نظیر گنجشک در دام افتاده‌ بی‌قرار است که این‌چنین تیر در کمان گذاشته و به سمت اهداف تمرینی پرتاب می‌کند؟!

زه کمان چوبی را طوری می‌کشید که سیمین انتظار داشت هر آن بشکند. لب‌های گوشتی تیره‌رنگش را بر روی هم فشرد و سپس صدای سوت پیکان بود که در گوش سیمین پیچید. سیمین گونه‌ی صورتی رنگش را به درخت تکیه داد و با عشق نگاهش را به او دوخت. دومان با برخورد پیکانش در قلب هدف، لبخندی بر لبش نشست و چیزی به مرد جوان کنار دستش گفت که باعث خنده‌ی هردو شد.

مرد جوان نیز با خنده، کمان خود را بالا آورد و نشانه گرفت؛ یکی از چشم‌های عسلی رنگش را بست و لب‌های باریک تیره رنگش را بر روی هم فشرد.

با برخورد تیر درست کنار محلی که تیر دومان نشسته بود، با خنده ژست گرفت و دستی به ریش بورش کشید.

سیمین با حسرت به حرکات دومان نگاه می‌کرد. دومان خنده‌ی پرجذبه‌ای کرد و محکم به پشت پسر کنار دستش کوبید که تعادل پسر را بر هم زد و قدمی به جلو برداشت.

سیمین هنوز در حال نگاه کردن بود که دومان دو سیاه‌چاله‌‌ای که آثار خنده هنوز درونش هویدا بود چرخاند و جایی نزدیک او را نگاه کرد. از آن فاصله‌ی دور سیمین ریزنقش مطمئناً قابل دیدن نبود؛ اما انگار مایعی جوشان را از سر تا پای سیمین ریختند. به سرعت خود را کنار کشید و بی‌توجه به گل‌آلود بودن دستهایش آن‌ها را محکم بر روی دهانش فشرد.

ویرایش شده توسط Mahsa
  • هانیه پروین عنوان را به رمان سیمین‌آی | مهسا فرهادی کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

(۳)

خودش هم نمی‌دانست؛ اما مطمئن بود دقایق زیادی در پشت آن درخت پیر در خود فرو رفته‌است. به قدری زیاد که وقتی بالاخره جرأت بیرون آمدن از پشت درخت را پیدا کرد دیگر دومان را داخل محوطه‌ی اردوگاه ندید و فقط چند مرد در حال روشن کردن مشعل‌ها بودند. آتش بزرگی میان اردوگاه در حال سوختن بود و تنی از سربازان مشغول کباب کردن گوشت تازه شکار شده‌ای بر روی آن بودند.

با دیدن مشعل‌ها محکم به گونه‌اش کوبید و به خاطر آورد چیزی تا غروب نمانده و باید به خانه بازگردد. تا همین لحظه هم بسیار دیر کرده‌بود و اطمینان داشت مادرش را بسیار عصبانی کرده‌است. دیگر به دویدن اکتفا نمی‌کرد و در حال پرواز بود؛ حتی توجهی به درد مچ پایش نداشت و فقط می‌دوید. در دلش اعتراف کرده‌بود که جدا از مجازات مادر، ترس وجودش را می‌لرزاند. دختر زیبا و کم سن‌وسالی چون او در آن ساعت از شب، وسط جنگل یا خوراک گرگ‌ها میشد یا گیر راهزنان جنگل می‌افتاد که حتی جرأت نمی‌کرد به بخش دوم فکر کند. بدنش لرزش غریبی گرفت که تا خروج از جنگل و ورود به داخل شهر ادامه داشت. مردم با تعجب در حال نگاه کردن به او بودند و با دیدنش پچ‌پچ کنان از کنارش می‌گذشتند. سیمین با سر و روی گلی، قدم از قدم برمی‌داشت و هنوز فکرش درگیر دومان بود. توجهی به گِل صورت و لباس‌هایش نداشت و سرخوشانه به سمت خانه می‌رفت که با صدای پر‌اضطراب پدرش که از پشت سرش آمد، از حرکت ایستاد.

‌- سیمین! خوبی دخترم؟! چطور خودتو به این وضع درآوردی؟

سیمین با به‌خاطر آوردن اوضاعش یکه خورد؛ اما خودش را نباخت و جوابی که از قبل آماده کرده‌بود را در ذهنش مرور کرد. با طلب بخشش به خاطر دروغ‌هایش به سمت پدرش برگشت و صورتش را کمی درهم کرد. خود را در آغوش پدرش رها ساخت و گفت:

-دنبال قارچ می‌گشتم که پام پیچ‌خورد و افتادم.

مرادبیگ لبخند مهربانی به روی دخترکش زده و او را محکم‌تر از پیش به آغوش کشید. وقتی مرادبیگ برای کمک زیربغل سیمین را گرفت، عرق شرم دروغی که گفته بود تیره‌ی کمر سیمین را دربرگرفت. دلش می‌خواست زمین دهان بگشاید و تمام هیکلش را ببلعد که این‌گونه باعث نگرانی پدر و مادرش شده است.

پشت نرده‌های کوتاه چوبی و قهوه‌ای رنگی که با شلختگی دورتادور خانه کشیده شده‌بود، ایستادند و مرادبیگ در ورودی را هل داد.

با ورود به حیاط، سیمین پایش را بر روی سنگ‌های ریز و سفیدرنگی گذاشت که سرتاسر حیاط را پوشانده‌بود. چشمش به مشعل‌های روشن بر روی دیوار خشت‌وگلی خانه خورد که درست کنار پنجره‌های چوبی قرار داشت. از ترس مادرش به آه و ناله‌اش افزود و پایش را بیشتر روی سنگ‌های ریز و درشت محوطه کشید. می‌دانست با صدای برخورد سنگ‌ها مادر زودتر متوجه آمدنشان می‌شود.

نگاهش را به درب چوبی ورودی خانه که در گوشه‌ی سمت چپ خیاط قرار داشت، دوخت. می‌دانست هر لحظه امکان بیرون آمدن مادرش هست و باید پیازداغ ماجرا را بیشتر کند. با این کار دل مادرش به رحم آمده و کمتر سرش غر می‌زد. در کمال تعجب مسیر محوطه تا درب ورودی خانه طی شد؛ اما سودابه خاتون حتی جلوی درب هم نیامد. سیمین با نگرانی چشمش را به نیمرخ پدرش دوخت و همان‌طور که به محاسن بلند و جوگندمی او خیره بود پرسید:

‌- مادر کجاست؟ انگار خونه نیست.

مرادبیگ لبخند مهربانی زد، با تأسف، سرش را برای قطع ناگهانی درد سیمین تکان داد و گفت:

‌- نترس دخترم، مادرت داخل خونه‌ست. برو سر و صورتتو بشور که مادرت نگران نشه.

سیمین شبیه کسانی که دستش رو شده‌باشد دستور پدر را اطاعت کرد.

دستش را درون حوض آبی‌رنگ کوچکی که درست کنار خانه بود فرو برد، سردی آب وجودش را لرزاند و به سختی مشغول تمیز کردن صورتش شد.

پس از اتمام کارش به سمت در ورودی خانه برگشت و مرادبیگ را دید که درست پشت در خانه منتظر او بود. سیمین با دیدن پدرش لبخند عریضی بر روی صورتش نشست و با قدردانی نگاهش کرد. گمان می‌کرد مرادبیگ نمی‌خواهد او به تنهایی با مادر روبه‌رو شود.

به کنار پدرش که رسید گفت:

‌- چرا نرفتین داخل؟ برید تو، اینجا سرده.

و دستگیره‌ی در قهوه‌ای رنگ خانه را در دست فشرد. هنوز در را نگشوده‌بود که دست پدر بر روی دستش نشست و با تردید به دخترکش چشم دوخت. گویی برای گفتن چیزی تردید داشت و این سیمین را نگران می‌کرد. با نگرانی‌ای که کم‌کم درون صورتش هویدا میشد به چشم‌های قهوه‌ای رنگ پدرش که تارهای بلند یکی‌درمیان سفید ابرویش تا نزدیکی مژه‌هایش آمده بودند، خیره ماند.

 چند ثانیه گذشته‌بود که مرادبیگ دستانش را بر دو سمت سر سیمین گذاشت، بوسه‌ای بر پیشانی‌اش نشاند و با تن صدای همیشه آرامش گفت:

‌- جان پدر، نور چشمم، امشب شب خیلی مهمیه. فقط خواستم بگم اطمینان داشته باش امشب هر اتفاقی که بیفته، علاقه‌ی من نسبت به تو دخترم نه تنها کم نمیشه بلکه صد برابر بیشتر و قوی‌تر میشه.

سیمین در بهت فرو رفته بود و حرف نمی‌زد، حس خوبی از صحبت‌های پدرش نگرفته‌بود و با سردرگمی به او خیره بود. مرادبیگ کلاه پارچه‌ای مشکی رنگی که شبیه پارچه‌های پیچ‌خورده دور کلاه‌ پیچیده شده‌بود را از سرش برداشت و کلاه را زیر بغلش گرفت.

سیمین با بازشدن در خانه مستأصل چشم از پدر گرفت و به مادرش که در قاب درب ایستاده‌بود نگاه‌ کرد. سودابه خاتون که اصلیت آریایی داشت نگاه مهربانش را به دخترش دوخت. دستش را بر روی روسری قواره کوچک که دستک‌های مشکی رنگش را از پشت گردن، بر روی شانه‌اش آویزان کرده بود کشید. سیمین لبخند سودابه خاتون را که دید فهمید ماجرا جدی است. انتظار نداشت که به جای تشر و غرغر، لبخند نصیبش شود و این نگرانش می‌کرد. دیگر مطمئن بود که یک جای کار می‌لنگد.

ویرایش شده توسط Mahsa

(۴)

سودابه خاتون با دیدن سیمین گوشه‌ی لب‌های باریک و صورتی رنگش، به‌سمت پایین متمایل شد و ناگهان اشک از چشم‌های مشکی رنگش سرازیر گشت. احوال سیمین دگرگون شده‌بود و دیگر خبری از آن شور و شعف دقایقی قبل نبود.

سیمین با دیدن اشک مادر متعجب شد. می‌خواست دلیل این اشک‌ها را بپرسد؛ اما چیزی راه گلویش را سد کرده و مانع میشد.

بغضش را فرو برد و دست‌هایش را بر روی بازوان مادر گذاشت.

نوازش‌وار، بازوان تپل مادرش را لمس کرد. زبانش یارای چرخیدن نمی‌کرد و ذهنش کلمات را نمی‌یافت که دلیل این رفتار‌ها را بپرسد. درست در همین لحظه بود که خواهر سیمین از پشت ساختمان در حالی‌ که سبدی پر از لباس در دست داشت به کنارشان رسید. به نظر برای جمع کردن لباس‌های خشک‌شده رفته بود و در جریان هیچ‌کدام از اتفاقات نبود. نورگل با دیدن سیمین سرمستانه خندید، سبد‌ها را بر روی زمین گذاشت و بی‌توجه به صورت ماتم‌زده‌ی سه عضو دیگر خانواده سفت سیمین را در آغوش کشید و گفت:

‌- تولدت مبارک خواهر خوشگلم! شنی... .

می‌خواست بگوید شنیدم باز غیب شدی که با دیدن قیافه‌ی سیمین حرفش را خورد. نگاهش را بر روی صورت تک‌تک اعضای خانواده چرخاند و سپس گفت:

‌- اینجا چه خبره؟ کسی مرده؟

مرادپاشا که تاکنون نظار‌ه‌گر بود لبخندی بر روی لب‌هایش که از زیر تارهای سبیلش به سختی دیده میشد، نشست و همسر و دخترانش را به داخل خانه دعوت کرد. سیمین بالاخره به خود آمد، ته قلبش می‌دانست خبری مهم خواهد شنید؛ حتی فکرش به ازدواج هم رفته‌بود. می‌ترسید شبیه دختر همسایه مجبورش کنند که با پیرمرد تاجری ازدواج کند اما خودش جواب این سوال را از پیش می‌دانست. امکان نداشت پدرش او را به پول بفروشد؛ چه خواستگارانی که به علت سخت‌گیری پدر رد نشده‌ بودند!

 سیمین بالاخره توانست اختیار ذهنش را در دست بگیرد، زبانش هم پس از چند دقیقه‌ای که قفل بود بالاخره باز شد. تنها سوال ذهنش این‌بود که دلیل اتفاقات نامتعارف دقایق قبل چیست؟ نگاهش را به صورت آفتاب سوخته و تپل مادرش دوخت و پرسید:

‌- کسی نیست توضیح بده اینجا چه خبره؟ مادر اون گریه برای چی بود؟

سودابه خاتون پشت دست‌های تپل و گوشتی‌اش را بر روی صورتش کشید، اشک‌هایش را پاک کرد و سیمین را بر روی صندلی چوبی میان اتاق نشاند و گفت:

‌- بشین، بعد از شام برات توضیح میدم.

موافق بود. بهتر بود کمی بر خود مسلط شود، خوبی ماجرا آنجایی بود که کسی نگفت اتفاق خاصی نیست؛ یا مثلاً بگویند نگرانت شده‌بودیم و از این قبیل سخنان که بیشتر آزارش می‌داد. اولین بارش نبود که برای دیدن دومان می‌رفت و می‌دانست برای چند ساعت دوری این رفتارها غیرطبیعی است. با سردرگمی و هیجان پایش بر روی زمین ضرب گرفت و دست‌هایش ناخودآگاه روی سینه قفل شد. سیمین می‌دانست خبر مهمی در راه است و سعی داشت بر افکارش مسلط باشد.

کسی سخن نمی‌گفت. همه به جز نورگل که برای آوردن سبد لباس‌ها رفته بود، پشت میز نشسته بودند و مادر در حال ریختن غذا درون کاسه‌های سفالی بود.

سیمین هم در سکوت به در و دیوار ساده‌ی خانه چشم دوخته بود که در هر گوشه‌اش خاطره‌های تلخ و شیرین داشت. دیوارهای سفیدرنگ خانه را نگاه کرد که هر سال مجبور به تعمیرش بودند؛ هیچ‌وقت دوران کودکی از خاطرش نمی‌رفت که دیواره‌ها را با دفتر نقاشی اشتباه می‌گرفتند و همراه نورگل، دیواره‌ها را با ذغال نقاشی می‌کردند.

خیره به مادرش بود که همیشه نورگل را به جای او تنبیه می‌کرد. مادر از درون قابلمه‌ی نقره‌ای رنگ فلزی که از تمیزی برق میزد،

 خوراک‌های لوبیا را درون کاسه‌های سفالی می‌کشید و دانه‌دانه بر روی میز غذاخوری می‌گذاشت. در همین حین سیمین هم نگران آن دامن پرچین قرمز رنگ مادرش بود که بسیار به اجاق نفتی زنگ‌زده‌ و کهنه نزدیک بود. می‌ترسید گرمای اجاق دامن پارچه‌ای را بسوزاند.

تا خواست لب باز کند و به او هشدار بدهد، سودابه از اجاق فاصله گرفت.

سیمین به وضوح در خاطرش بود. زمانی که پدر این اجاق‌نفتی قرمزرنگ را خرید، هشت سال بیشتر نداشت.

 با شنیدن بوی خوراک‌های معروف مادرش ضعف کرد و بیشتر در خود فرو‌رفت. صدای سوت بخاری‌نفتی که حاصل از سوختنش بود بر پریشانی سیمین خط می‌انداخت.

اخم غلیظی بر پیشانی خوش تراشش که مرز گرد و زیبایی در محل رویش موهایش داشت، نشست و به نورگلی چشم دوخت که از کنار ستون چوبی گرد وسط اتاق عبور کرد و درست بر روی صندلی چوبی ساده‌، کنار او جای گرفت.

خاطرات شیطنت‌های کودکی‌اش که هر بار منجر به مصدوم شدن و برخوردش به آن ستون میشد، در ذهنش تکرار شد. به نظرش همیشه جالب می‌آمد که مادرش اکثر اوقات نورگل را مقصر اتفاقات می‌دانست.

آه بلندی از ته دل کشید، خودش نیز نمی‌دانست دلیل بغضش چیست. از نگاه‌های گریزان پدر و مادرش، حرف‌های پدر و اشک ناگهانی مادرش حس خوبی دریافت نکرده بود و دلش گواه بد می‌داد.

می‌خواست هرطور که شده جلوی اشک ریختن خود را بگیرد؛ پس نگاهش را بالا برد.

 سقف تیرچه‌پوش خانه را نگاه کرد و به یاد روزهای بارانی افتاد که مجبور بودند پارچ و کاسه در قسمت‌هایی از خانه بگذارند که چکه می‌کرد. کاسه‌ی سفالی قهوه‌ای رنگ خوراک را که مادر برحسب عادت اول به او می‌داد را گرفت و مشغول سرد کردن آن شد.

باد صدای جرجر لولای درب‌های قهوه‌ای رنگ اتاق‌هایی را که در سمت راست خانه، درست کنار هم قرار داشتند را بلند کرد.

از زمانی که به خاطر می‌آورد اتاق مشترکش با نورگل همان درب چوبی قهوه‌ای رنگ را داشت که جرجر لولاهایش پس از هربار باز و بسته کردن در کل خانه می‌پیچید.

اولین قاشق را که به سمت دهانش برد نگاهش به قالیچه‌ی گرد و قرمز رنگی که بر زمین و زیر میز‌غذاخوری پهن بود افتاد. نور مشعل‌های پشت پنجره از پشت شیشه‌های رنگی، رد نور‌های سبز و قرمزی روی فرش ایجاد کرده بود که سیمین با دیدنش بی‌اختیار بغض کرد.

 بغض و غذا را باهم فرو برد، نمی‌دانست چرا خاطرات را مرور می‌کند. حس‌هایش هیچ‌وقت به او دروغ نمی‌گفتند، درست شبیه زمانی که برای اولین بار دومان را دید. آن روز هم اضطراب داشت؛ حتی خواب آن پسر چشم و ابرو مشکی را از قبل دیده‌بود و گویی می‌دانست اتفاق مهمی در شرف وقوع است. یا سال پیش که پای مادرش بر روی برف‌ها سرخورد و باعث شکستن استخوان پایش شد. آن روز هم این حس عجیب را داشت و قسمت آزاردهنده‌ی ماجرا این بی‌خبری قبلش بود؛ چون سیمین اطمینان داشت که اتفاقی خواهد افتاد و این انتظار عذاب‌آور بود. تنها چیزی که می‌دانست این بود که باید به خود دلگرمی بدهد و منتظر یک اتفاق خوب باشد.

ویرایش شده توسط Mahsa

(۵)

جالب آنجاست که به تازگی این حس‌ها قوی‌تر از پیش شده‌بودند. آنقدر در فکر بود که نفهمید چه زمانی غذایش به اتمام رسید. قاشق فلزی سنگینی که در دستش بود را درون کاسه گذاشت، سرش را بالا آورد و دست‌هایش را روی سینه قفل کرد. منتظر بود کسی جواب سوالاتش را بدهد؛ اما عجله را جایز نمی‌دانست و با چهره‌ای درهم تنها نظاره‌گر جمع شدن میز به دست نورگل بود. سودابه خاتون نیز آب درون کوزه‌ی بزرگی که کنار پنجره بود را درون کتری فلزی خالی‌کرد تا چای دم کند. دیگر طاقت نداشت، مادر کارهایش را بسیار کند انجام می‌داد؛ انگار از برگشتن به کنار سیمین پرهیز می‌کرد. دیگر طاقتش طاق شده بود و اگر بیشتر طول می‌کشید قول نمی‌داد که صدایش را کنترل کند. با دیدن دست‌های لرزان مادرش عصبانیتش ناگهان جای خود را با بغض عوض کرد و بی‌اختیار قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین چکید. ماجرا چه بود که مادرش را این‌گونه بی‌تاب کرده‌بود؟!

در تلاش بود که از ریختن اشک‌هایی که پشت پلکش صف بسته بودند، جلوگیری کند که ناگهان مادرش از پشت سر با بغض نامش را صدازد. سیمین که تا آن لحظه دست‌هایش قفل یکدیگر بود و میز از تیر تیز نگاهش روبه سوراخ شدن می‌رفت، متعجب شد و آرام صندلی را عقب کشید. قطره‌‌ای اشک از چشم سودابه خاتون پایین چکید. سیمین متعجب و نگران‌تر از پیش، مادرش را نگاه کرد و بغضش چند برابر شد.

مرادبیگ و نورگل نیز شبیه مادر نگران به نظر می‌رسیدند. سیمین به سمت پدر برگشت و با دیدن اضطراب کم سابقه‌ی او ناباورانه لب‌های خوش‌فرمش را گاز گرفت و بیشتر در خود فرو رفت.

قدمی به سمت مادرش برداشت، روبه‌رویش ایستاد و با بغض و صدای گرفته گفت:

‌- مادر چرا گریه می‌کنی؟ شما چرا نگرانین چیزی شده؟

سودابه خاتون بین گریه لبخند زد، دست چپش را بالا آورد و گونه‌ی سیمین را نوازش کرد؛ سپس گفت:

‌- چیزی نیست مادر، چیزی نیست فقط... .

تمام وجود سیمین گوش شده بود تا جمله‌ی مادر تکمیل شود.

‌- فقط وقتش رسیده که یک چیز خیلی مهم رو بدونی.

سیمین همچنان به چشمان مادر نگاه می‌کرد که سودابه خاتون دست راستش را بالا آورد و گفت:

‌- این‌ها برای تو هستن.

سیمین با تردید چشم از صورت غرق در اشک مادر گرفت و به کیسه‌‌ی پارچه‌ای و سفیدرنگ درون دستش دوخت. یک تای ابرویش ناخودآگاه بالا رفت و با کنجکاوی کیسه‌ را از دست مادر گرفت. اولین چیزی که درون کیسه نظرش را جلب کرد پاکت‌نامه‌ی کرم رنگ و قدیمی بود. آن را خارج کرد و تا خواست بازش کند، دست سودابه خاتون بر روی دستش نشست و گفت:

‌- قبلش هدیه‌ای که برات آماده کردمو ببین، دلم می‌خواد قبل از خوندن این نامه لباسی که با دست‌های خودم، برای تولدت دوختم توی تنت ببینم.

سیمین سرش را تکان داد و به سختی چشم از نامه گرفت. سودابه خاتون لباس را بالا آورد و جلوی چشمان سیمین گرفت.

حریر خاکستری‌رنگ لباس که بر روی آستین‌ها و کمرش سنگ کار شده بود ترکیب زیبایی با ابریشم سینه و دامنش داشت.

 سیمین با دیدن لباس چشم‌هایش از تعجب گشاد شد. محو تماشای سنگ‌‌دوزی‌های درخشان نقره‌ای و ذغالی رنگ لباس بود که صدای نورگل از کنار گوشش بلند شد:

‌- دوخت سنگ‌ها کار دست خیاط بزرگ نورگل خاتونه، تولدت مبارک خواهرم.

سیمین لبخند محزونی زد و گفت:

- خیلی خوشگله.

تمام فکرش پیش آن نامه بود. در موقعیت‌های دیگر از گرفتن هدیه‌ای به آن زیبایی ذوق‌زده میشد؛ اما الان اصلاً نمی‌توانست به آن فکر کند. محو تماشای لباس بود که نورگل دستش را کشید و گفت:

-بیا باید بشورمت، مطمئنم با این لباس شبیه شاهدخت‌ توی قصه‌ها میشی.

سیمین در حالی که دستش توسط نورگل کشیده میشد به عقب برگشت و با نگاه نامه‌ی روی میز را تا خارج شدن از خانه دنبال کرد.

(۶)

دست سیمین آنقدر کشیده شد تا اینکه به پشت خانه رسیدند. نورگل با هیجان در چوبی گرمابه را باز کرد، سیمین را بر روی سکوی سنگی نشاند و رفت تا کتری آبی را که سودابه خاتون از قبل روی آتش گذاشته بود، برای سیمین بیاورد. سیمین بغض کرده و ناراحت بر روی سکوی گرمابه نشسته‌بود و قطره‌های بلورین اشک از نقره‌ی چشمانش می‌چکید. به یاد خواب‌های آشفته‌ی شب قبلش بود، گریه‌کنان می‌دوید و در تاریکی به رفتن پدر و مادرش نگاه می‌کرد. حتم داشت ماجراهای امروز نیز به خواب شب قبلش ربط دارند. گریه‌اش داشت شدت می‌گرفت که نورگل با سطل آب به گرمابه برگشت. با دیدن چشم‌های گریان خواهرش سطل را زمین گذاشت و جلوی پایش نشست. دو دستش را در دو سمت سر سیمین گذاشت و اشک‌هایش را با انگشت شصت پاک کرد. وظیفه‌ی خود می‌دانست که به عنوان خواهر بزرگتر به سیمین دلگرمی بدهد. بغضی که از دیدن اشک سیمین به گلویش هجوم آورده بود را فرو برد و گفت:

‌- گریه نکن خواهر گلم. می‌دونم، اون نامه فکر منو هم خیلی درگیر کرده.

از روبه‌روی سیمین برخاست، موهای عسلی رنگ او را درون دستش جمع کرد و بر روی شانه‌ی راستش انداخت.

‌- یه روز که داشتم صندوقچه‌ها رو تمیز می‌کردم دیده بودمش؛ اما تا خواستم بازش کنم مادر مانعم شد.

تکه‌ای اسفنج را درون آب فرو کرد، نگاهش را به رد گلی که روی گردن سیمین بود دوخت و اسفنج را آرام روی آن کشید و ادامه داد:

‌- وقتی ازش پرسیدم که اون نامه چیه سکوت کرد.

خنده‌ی ریزی کرد و ادامه داد:

‌- اما دیدی که من وقتی بخوام از یه ماجرا سردربیارم تا به جواب نرسم ول کن نیستم.

قسمتی از موهایش که به گل آغشته بود را در دست گرفت و اسفنج خیس را رویش کشید.

‌- به هزار و یک چیز مقدس قسمش دادم تا بالاخره گفت که اون نامه واسه تو نوشته شده.

نمی‌دونم چیه یا از کجا اومده؛ فقط می‌دونم امروز هر اتفاقی که بیفته تو برای من همون سیمین قبل هستی.

بغض صدای نورگل را که شنید بغضش باری دیگر شکست و بی‌صدا اشک ریخت. نورگل اسفنج را برای بار چندم خیس کرد، رو‌به‌روی سیمین نشست و گفت:

‌- دوستت دارم خواهر کوچولوی عزیزم.

و ابر را از گردن تا پایین ترقوه‌ی سیمین کشید. نگاهش بر روی رد هلالی شکل ماه‌گرفتی زیبایی که بر روی سینه‌ی سیمین بود، ثابت ماند و گفت:

‌- تو ماه این خانواده‌ای عزیزدلم.

بغض سیمین از مهربانی بیش از حد خواهرش تبدیل به هق‌هق شد و در آغوش او آرام گرفت.

(۷)

پس از آنکه دوش گرفت به اتاقش رفت،

 در حین خشک‌کردن موهایش مدام بر روی فرش قرمزرنگی که بر زمین پهن بود قدم میزد. دیوار‌های سفید‌رنگ اتاق که بر رویشان نقاشی‌های منظره و چهره‌های مختلفی که کار دست خودش بود، اینک روح و جسمش را فشار می‌داد.

لباسی که هدیه گرفته بود را پوشید. در سکوت پر ابهام اتاق، نگاه آخر را به پنجره‌ی کوچک چوبی اتاق انداخت و نگاهش چون نسیم از روی شیشه‌های زرد و قرمزش گذشت. هیکل ظریف و کشیده‌اش در آن لباس بسیار زیبا و چشم‌نواز بود و حریر خاکستری‌رنگ لباس بر روی پوست روشنش به زیبایی می‌درخشید. با سری افتاده از اتاقش خارج شد. نگاه تک‌تک اعضای خانواده محو تماشایش بود و او از خجالت انگشت‌های کوچک دستانش را درون هم قفل کرده‌بود. سودابه خاتون زیرلب زیبایی دخترش را تحسین می‌کرد و خاطراتی از گذشته‌ی دور پیش چشمش به نقش درمی‌آمد.

 سودابه سعی داشت جلوی اشکش را بگیرد و سیمین دلش نمی‌خواست در این موقعیت باشد و گویی مرادبیگ این موضوع را فهمید که با آرامش به سمتش قدم برداشت. با رسیدن رو‌به‌روی سیمین چانه‌ی او را با دستش بالا آورد و با صدای آرام کنار گوشش زمزمه کرد.

‌- گوزل کیزیم، گوزلریمین ایشیی. دوقون گونون کوتلو اولسون. (دختر زیبای من، نور چشمم. روز تولدت مبارک)

و نامه را به دست سیمین سپرد. تولد غمگینی بود، آن‌قدر غمگین که پس از برگشت سیمین به اتاق قطره‌های اشک پس از یک‌دیگر بر روی کاغذ قدیمی نامه می‌ریخت. با پشت انگشت اشاره، تری چشمش را گرفت و با دست‌های لرزان نامه را گشود. از پشت آن لایه‌ی اشک دیدن کلمات سخت بود و سیمین با فشار دادن پلک‌هایش بر روی هم سعی در زدودن اشک داشت. بالاخره توانست کلمات را ببیند و به محض رویت کلمات از تعجب خشکش زد.

 باورش نمیشد نامه‌ای با زبان پارسی به او ربط داشته باشد. به لطف آموزش‌های مادر به‌راحتی توان خواندن آن نامه‌ی پارسی را داشت.

مضمون نامه این‌چنین بود.

«با نام و یاد ایزد منان

سیمین، دخت عزیزم! مه خوش‌سیما و عزیزتر از جانم! این نامه را با چشمان اشک‌بار برایت می‌نویسم و آرزو دارم روزی دوباره حس شیرین وصال را بچشیم. دلبرک کوچک مادر، امروز بیش از تمام عمر غمگینم که نمی‌توانم قد کشیدن نهال زندگی‌ام را ببینم. تو را به دست انسان‌های صالحی می‌سپارم، آن‌ها را چون خانواده‌ی خود عزیز بدار تا از گزند در امان باشی. دلیل این جدایی را از ملازم من و دایه‌ی خودت، سودابه خاتون بپرس و به او اعتماد داشته باش.

حال با غمی به عظمت یک کوه با شکوفه‌ی کوچکم وداع می‌کنم. به خداوند سوگند که این وداع برایم تلخ‌تر از زهر است. بدرود عزیزتر از جانم. »

نفسش به سنگینی تکه‌ای آهن در قفسه‌ی سینه‌اش سنگینی می‌کرد؛ حتی پلک زدن هم برایش مقدور نبود. لرزش دست‌هایش بیش از حد معمول شده‌بود و حس می‌کرد امکان دارد هر لحظه دیوارهای خانه بر روی سرش آوار شوند. نه مثل اینکه داستان جدی‌ بود، بی‌اختیار نامه را رها کرده و برای ذره‌ای هوا به سینه‌ی خود چنگ زد. غریزه‌ی وجودش کجا بود که به او یادآور شود برای نفس کشیدن چه کاری باید انجام بدهد؟

 ناخودآگاه دست دیگرش را بالا آورد که تکیه‌گاهی پیدا کند؛ اما هم‌زمان که برخورد دستش با جسم سفتی را حس کرد صدای شکستن در اتاق پیچید و بعد تاریکی مطلق بود که حکم‌فرما شد... .

با شنیدن صدای شکستن تمام اعضای خانواده وارد اتاق شدند. سودابه و نورگل سراسیمه بالای سر سیمین ایستاده بودند و مراد‌بیگ با نگرانی به صورتش ضربه میزد. صدای سیمین گفتن پر از بغض نورگل در میان آن همه صدا قابل شنیدن نبود. با صدای فریاد مرادبیگ که طلب آب برای سیمین می‌کرد، گریه‌ی سودابه و نورگل قطع شد و نورگل به سرعت رفت تا دستور پدر را انجام بدهد.

***

چند روزی از آن روز می‌گذشت و سیمین خود را در اتاق حبس کرده بود. غذایش غصه بود و تفریحش خواب‌های ناآرام. حاضر به دیدار خانواده نبود، حتی نورگل هم چندین بار برای حرف زدن به اتاق آمده بود اما با بی‌توجهی سیمین با ناراحتی اتاق را ترک کرده‌بود.

بر روی تشک سفیدرنگش نشسته‌‌بود. در حالی که سرش را به دیوار تکیه داده‌بود از پنجره‌ی کوچک اتاق آسمان را نگاه می‌کرد. گویی خدا نشانه‌ای در آسمان برایش گذاشته‌بود که از لابه‌لای آن تکه ابر سیاه، باریکه نوری به داخل اتاق می‌تابید. شاید در آسمان ابری دلش، بالاخره نوری پدید می‌آمد که تمام این غم‌ها را بشوید.

در این چند روز هزار بار خاطرات هجده ساله‌اش را مرور کرده‌بود و به دنبال تاریخ جدایی از کسی که آن نامه را برایش نوشته‌بود می‌گشت.

دردی غریب جایی درون قلبش را به سوزش وا داشته‌بود که برای رهایی از آن تمام تلاشش را می‌کرد. افکارش شبیه سیلاب تمام ذهنش را به تشویش می‌کشید. دمدمی‌مزاج و تندخو شده‌بود، به‌طوری که گاه عصبی بود و گاه ناراحت.

در زمان عصبانیت حتی به جدایی از خانواده هم فکر کرده بود؛ اما خودش هم می‌دانست به محض جدایی در همان ده روز اول از دلتنگی خواهد مرد.

تک‌تک اعضای وجودش خواهان آغوش مادر بود. با به یاد آوردن چهره‌ی سودابه و مرادبیگ قطره‌های اشک بی‌مهابا و پشت سر هم از چشمانش پایین آمدند. مدام با خود تکرار می‌کرد که این داستان نباید حقیقت داشته باشد.

 هنوز نگاهش محو تماشای آسمان بود که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و توده‌ای از خاک و برگ‌های خشک شده‌ی زرد‌رنگ سرو و صنوبر را از پنجره به داخل اتاق هل داد.

ویرایش شده توسط Mahsa

(۸)

سیمین همان‌گونه بی‌احساس به ذرات گردوغبار معلق در هوا که میان آن باریکه نور می‌رقصیدند چشم دوخته‌بود و توجهی به نفس تنگش نداشت.

خاطرات مدام جلوی چشم‌هایش رژه می‌رفتند و قلب ناآرامش را به بازی می‌گرفتند. تمام وجودش خواهان این بود که این اتفاقات از خاطرش پاک شود؛ دلش می‌خواست به هر قیمتی به خودش ثابت کند آن اتفاق نیفتاده است. اما شدنی نبود... .

تا ذهنش می‌خواست درگیر مسئله‌ی دیگری بشود، قلبش به تلاطم می‌افتاد و حقیقت را به صورت پر از بهتش می‌کوباند.

با شنیدن جرجر لولای در، نگاهش را از گردوخاک معلق در هوا گرفت و به سودابه خاتون که سراسیمه وارد اتاق شده‌بود، چشم دوخت.

سودابه‌خاتون نیز نگاه غم‌بارش را به سیمین دوخت و با سرعت، سمت پنجره رفت تا از ورود گردوخاک جلوگیری کند. سیمین صدای آرام سودابه‌خاتون را که زیرلب سخن می‌گفت شنید و دلش باز خون شد که چرا آن زن مادر واقعی او نیست.

‌- چرا این پنجره رو باز کردی آخه؟! بچه سرما می‌خوری.

صدای برخورد قاب‌های چوبی پنجره که به گوش سیمین رسید، لبش را به دندان کشید.

غذا نخوردن ضعف شدیدی را در بدنش به‌وجود آورده بود. دیگر طاقت این بی‌خبری را نداشت.

سوالات بی‌جواب ذهنش در حال از پا درآوردنش بود و می‌دانست تنها خانواده‌اش توان کمک به او را دارند‌. در یک تصمیم فوری بعد از چند روز سکوت را شکست و گفت:

‌- ملازم یعنی چی؟

سودابه که زمان زیادی منتظر سوالات سیمین بود، چشم‌هایش را روی هم فشرد و زیرلب برای دلداری دادن به خود زمزمه کرد:

‌- آروم باش، اون مطمئناً درک می‌کنه.

نفس عمیقی کشید و با آنکه دلش می‌خواست؛ اما توان کنترل لرزش بدنش را نداشت. کنار سیمین نشست و دستش را به سمت دست سیمین برد تا او را لمس کند. دلش برای در آغوش کشیدن فرزندش پر می‌کشید و سیمین شاید در آن لحظه دلش از سنگ بود که دستش را عقب کشید و سوالش را این‌بار با تاکید بیشتر پرسید.

‌- پرسیدم ملازم یعنی چی؟

سودابه بغض لانه کرده در گلویش را به سختی قورت داد و دست‌هایش که لرزشش بیش‌ازپیش، نیز شده بود را مشت کرد.

با صدای آرام گفت:

‌ - ندیمه... .

سیمین دندان‌هایش را بر روی هم فشرد و ملحفه‌ی سفیدرنگی که بر روی پاهایش کشیده بود را بین انگشتانش چنگ‌ زد.

سودابه خود را به کنار سیمین رساند و تا خواست دست مشت شده‌‌ی او را بگیرد، سیمین دستش را پس کشید.

این کار سیمین شبیه پتکی سنگین بر سر سودابه فرود‌آمد و سرگیجه‌ای غریب وجودش را دربرگرفت.

چند ثانیه سکوت بود که سودابه بالاخره بر خود مسلط شد و گفت:

‌- ا... اسم، مادرت انیس بود. درست شبیه اسمش انیس و مونس من بود. ما بهشون مدیونیم هم پدر و هم مادرت.

کلمه‌ی مادرت، آن هم از زبان سودابه برایش به‌قدری سنگین بود که دیگر نتوانست جلوی ریزش اشک‌هایش را بگیرد.

تمام وجودش خواهان آن بود که این واقعیت را کتمان کند اما سکوت کرده بود تا بشنود، بسیار به این جواب‌های هر چند تلخ، نیاز داشت. این چند روز بی‌خبری قصد از پا درآوردنش را داشت اما حالا که قفل زبانش شکسته بود دلش می‌خواست سودابه تا صبح تعریف کند و سیمین بشنود. اخم درهم کشید و دلیل حرفش را پرسید.

سودابه این‌بار با لجاجت دست سیمین را محکم در دست گرفت. شبیه ماهی که پس از چند روز به آب رسیده‌باشد، وجود هر دو با این کار سرشار از آرامش شد.

سودابه امیدوار بود با این کار، قلب طوفانی‌اش آرام بگیرد و انگار به نتیجه هم رسید.

 آب دهانش را قورت داد تا کمی از خشکی گلویش بکاهد و بهتر بتواند جواب سؤال دردانه‌اش را بدهد. می‌خواست گرمای دست‌هایش را با فشردن به دست‌های یخ‌کرده‌ی سیمین منتقل کند.

‌- حدود سی سال پیش بود. مادرت انیس دختر یکی از تاجران بزرگ ایرانی بود که در شهر ایساتیس* (نام قدیمی شهر یزد) زندگی می‌کرد و من یک رعیت‌زاده بودم که در یک زلزله‌ی بزرگ خانوادمو از دست داده‌بودم.

سودابه از به یاد آوردن خاطرات تلخش با صدایی گرفته سخن می‌گفت که حسی شبیه عذاب وجدان در وجود سیمین به وجود می‌آورد؛ اما همچنان خواهان آن بود که داستان را بشنود، باید می‌فهمید ماجرا از چه قرار بوده است.

‌- اون زمان من سیزده سالم بود و انیس هشت سال بیشتر نداشت که پدربزرگت میرزا غلام‌الدین زیر بال و پرم رو گرفت و منو کنار انیس شبیه دختر خودش بزرگ کرد. نگاه سیمین دیگر خصمانه نبود اما هنوز دردی که از این واقعیت تحمل می‌کرد برایش قابل تحمل نبود. با لمس دست‌های مادر، عمق علاقه‌ای که پشت آن نامه پنهان شده بود به یک‌باره در وجودش قلیان پیدا کرده‌بود. احساس می‌کرد در اعماق وجودش گدازه‌ی آتشی در حال سوختن است که این‌گونه تمام تنش گر گرفته است.

در میان تمام آن ناباوری‌ها، بالاخره دریافته بود که نیازی به پیوند خونی نیست. این خانواده‌ای است که مادرش انیس می‌خواست آن‌ها را عزیز بدارد؛ متن نامه گویای دردی که از فراق سیمین می‌کشید بود. حس عجیبی داشت؛ فکر می‌کرد پیوندی ملکوتی و قابل احترامی نسبت به نویسنده‌ی آن نامه دارد. اما این برایش قابل کتمان نبود که تمام وجودش خواهان حضور سودابه و مرادبیگ در زندگی‌اش است. اطمینان داشت انیس بانو دلیل محکمی برای جدایی از او داشت؛ پس حال تنها خواستار دلیل جستن برای آن اتفاق بود. سوال مهم ذهنش دلیل جدا شدنش از خانواده بود که اطمینان داشت تا چند دقیقه‌ی دیگر خواهد فهمید.

ویرایش شده توسط Mahsa

(۹)

حال تنها به گرفتن جواب سوالاتش اکتفا می‌کند. سودابه ادامه داد:

‌- نمی‌دونم میرزا غلام‌الدین در من چی دیده بود؛ اما من رو درست شبیه انیس بزرگ کرد. حتی معلمی رو مسئول تعلیم من و انیس کرده‌بود. همیشه برای همه سوال بود که رعیت‌زاده‌ای شبیه من چرا باید سواد داشته‌باشه؟!

لبخندی ناخودآگاه بر لب‌های سودابه نشست که سیمین را محو تماشای او کرد. تمام وجود سیمین گوش شده‌بود و کلمات را می‌بلعید.

‌- هشت نه سالی گذشت و ما شبیه دو خواهر کنار هم بزرگ شدیم.

خنده‌ی ریزی کرد و با خجالتی ذاتی ادامه داد:

‌- همون سالی که من و مرادبیگ با هم آشنا شدیم. اون زمان من حدوداً ۲۲سالم بود و مادرت هفده یا هجده سال که میرزا غلام‌الدین تصمیم گرفت ما رو برای تجارت به اسمیرنا بفرسته. می‌خواست با این کار راه و چاه کار رو نشونمون بده.

سیمین لبخند زد، سرش را بر روی شانه‌ی مادر گذاشت و پرسید:

‌- پدرم چی؟ اون کجا بود؟

سودابه خاتون نیز سرش را به سر سیمین تکیه داد، با دست آزادش صورت او را نوازش کرد و گفت:

‌- اون سفر هم من و هم انیس رو به عشق زندگیمون رسوند. پدرت یکی از افراد میرزا بود و برای نگهبانی از کاروان باهامون همسفر شد؛ اما خودش توی تله افتاد و عاشق انیس شد.

سیمین ابروهایش را بالا برد و گفت:

‌- چه جالب! شما چطور؟ چی شد که با پدر آشنا شدین؟

سودابه خاتون با شادی از اینکه سیمین هنوز آن‌ها را پدر و مادر خطاب می‌کرد خنده‌ی مستانه‌ای کرد و گفت:

‌- اون زمان مرادبیگ فرستاده‌ی پاشایی بود که قرار تجارت باهاش داشتیم.

حسی میان غم‌ و شادی در وجود هردو می‌جوشید. سیمین لبخند محزونی برلب نشاند و در ذهن با خود گفت: «دست تقدیر چه بازی ها که نداره، کسی چه می‌دونست یک سفر در بیست سال پیش باعث به وجود اومدن سه عشق باشه، عشق پدر و مادر اصلیم، عشق پدرو مادر قلبیم و عشق یک‌طرفه‌ی خودم هم ارتباط مستقیمی با اون سفر داره» با به یاد آوردن دومان لبخندش عمیق‌تر شد. آن چند روز که به او فکر نکرده‌بود غم عجیبی داشت، حسی شبیه تهی شدن. انگار خلأ عظیمی در قلبش بود که ناگهان با به یاد آوردنش پر شد.

سودابه ادامه داد:

‌- پدرت مرد بزرگی بود، اونقدر نترس بود که بعد از سفر، مستقیم به دیدن میرزا غلام‌الدین رفت و انیس رو ازش خواستگاری کرد؛ البته باید بگم که مرادبیگ هم چیزی از اون کم نداشت. اون هم به محض برگشت ما به ایران سفر کرد تا منو از میرزا خواستگاری کنه؛ اما میرزا همون‌قدر که به ازدواج انیس و نادر مشتاق بود به ازدواج ما ناراضی بود و می‌گفت به اجنبی جماعت دختر نمیدم.

سودابه و سیمین بی‌توجه به اطراف با هم حرف می‌زدند و متوجه مرادبیگ و نورگل که پشت چهارچوب نیمه‌باز در ایستاده و لبخند آن دو را نگاه می‌کردند، نبودند. سودابه تعریف می‌کرد و مرادبیگ از عشق کلام او عشق می‌کرد. انگار بعد از آن چند روز تلخ، بالاخره لحظات شیرین هم فرا رسیده‌بود.

‌- خلاصه کنم که با وساطت نادر و انیس بعد از چند ماه غلام‌الدین بالاخره سند آزادی منو مهر کرد. درسته که به عنوان برده خریداری شده بودم؛ اما هیچ‌وقت در عمارت میرزا حس بردگی نداشتم.

مرادبیگ از به خاطر آوردن آن دوران لبخند عریضی بر لب نشاند و دستش را پشت نورگل گذاشت. سر نورگل که به سینه‌ی مرادبیگ تکیه داده شد صدای سودابه نیز دوباره به گوششان رسید.

‌- نورگل حدوداً یک سالش بود که تو به دنیا اومدی. می‌تونم قسم بخورم شب به دنیا اومدنت ماه به قدری کامل و بزرگ بود که حس می‌کردم به استقبالت اومده.

تمام هوش و حواس سیمین به کلماتی بود که از دهان سودابه خاتون بیرون می‌آمد، ذهنش از هر چیز دیگر خالی بود و انتظار جملات بعد را می‌کشید.

‌- هفت ماه بعد از به دنیا اومدنت یک قبیله‌‌ی بزرگ به قافله‌ی ما حمله کرد. اون زمان ما به دستور میرزا در حال سفر به مناطق سردسیر بودیم، چون تابستان‌های اون منطقه مناسب بچه‌ها نبود و می‌ترسید شما بیمار بشید.

آه بلند سودابه نشان از رسیدن به قسمت‌های تلخ ماجرا داشت و این را فقط مرادبیگ درک می‌کرد.

‌- اول فکر کردیم راهزن‌ها حمله کردن و بعد از دزدین اشیا قیمتی گورشونو گم می‌کنن؛ اما چیزی نگذشت که فهمیدیم اونا دنبال تو می‌گردن.

چشم‌های سیمین از تعجب گرد شد. خود را از سودابه جدا کرد و پرسید:

‌- دنبال من؟ چرا باید قبیله‌ای دنبال یه بچه‌ی چند ماهه باشه؟

سودابه آب دهانش را فرو برد تا از شدت فشار بغضی که در گلویش بود بکاهد. لبش را تر کرد و گفت:

‌- ما هم نفهمیدیم؛ اما مادرت وقتی فهمید اون‌ها دنبال تو می‌گردن شبیه اسپند رو آتیش شد، اون دلیلش رو می‌دونست ولی فرصت اینکه ازش بپرسم پیدا نشد. درواقع اون از بعد به دنیا اومدنت گاهی اوقات پیش می‌اومد که تو خودش فرو بره. کمی هم منزوی شده بود؛ اما هروقت ازش می‌پرسیدم بهونه می‌آورد و از جواب طفره می‌رفت.

اشک که از چشم سودابه پایین چکید، سیمین به عمق فاجعه پی برد. حال تنها منتظر بود که بفهمد پدر و مادرش از آن جنگ جان سالم به در بردند یا نه.

‌- انیس اون نامه رو با دست‌های لرزون برات نوشت. انگار اعتقاد داشت که جدایی تنها راه محافظت از تو هست. وقتی گذاشتت توی بغلم با صدای لرزون گفت تا می‌تونیم تو رو ازشون دور کنیم. توی اون شلوغی من و مرادبیگ بهشون التماس می‌کردیم که با ما بیان؛ اما نادر مدام می‌گفت ما والد ماهیم هر کجا که بریم سوادا پیدامون می‌کنه. می‌گفت جای تو پیششون امن نیست.

آسمان کم‌کم تاریک و تاریک‌تر شد و ناگهان صدای رعد در خانه منعکس شد و حتی دیوار‌ها را لرزاند. سیمین از ترس و غم قطره اشکی از چشمش چکید و خود را در آغوش سودابه جمع کرد.

زیرلب نام سوادا را تکرار کرد؛ اما هیچ معنی خاصی از آن دریافت نکرد.

همان‌طور که به سودابه چسبیده بود از تصور آن وضعیت لرز بر اندامش افتاد؛ اما هنوز کنجکاو بود ادامه‌ی ماجرا را بشنود.

‌- پدرت اون شب تا پای جون جنگید، اما... .

لب‌های سیمین لرزید، جمله‌ی بعد را نگفته حدس زد و نفس سنگیتش را با لرز بیرون داد. دردی در سینه‌اش سنگینی می‌کرد که برایش بسیار غریب بود. با صدای گرفته و لرزان، بی‌توجه به اشک‌های گرمی که گونه‌اش را می‌سوزاند، پرسید:

‌- به سر مادرم چی اومد؟

سخن گفتن برای سودابه دیگر بسیار سخت بود. حال چگونه آن خبر را به سیمین بدهد؟ دخترکش را بیشتر در آغوش فشرد و آرام گفت:

‌- متاسفم؛ ا... اما هیچ‌ کدوم نتونستن، ز... زنده بمونن.

حتی نورگل و مرادبیگ هم اشک می‌ریختند و آسمان نیز با غرش‌های پی‌در‌پی همراهیشان می‌کرد‌.

دوباره حسی شبیه خفه شدن به سراغ سیمین آمد و با صدای بلند شروع به گریه کرد.

ویرایش شده توسط Mahsa

(۱۰)

دقایقی به گریه گذشت و صدای هق‌هق گریه‌هایشان با صدای غرش رعد و ریزش باران هم‌آوا شده بود. سودابه سیمین را محکم در آغوشش می‌فشرد. تا این‌که سیمین سکوت را شکست و پرسید:

‌- پدربزرگم چی؟ چرا منو پیش اون نبردید؟

سودابه اشک سیمین را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک کرد، دلش ریش میشد وقتی اشک سیمین را می‌دید. لبش از شدت بغض لرزید و گفت:

‌- از قافله که جدا شدیم، برگشتیم به ایساتیس و وقتی ماجرا رو به میرزا گفتیم‌، میرزا غلام‌الدین هم مثل پدر و مادرت با ترس و لرز گفت که باید تو رو به یک جای خیلی دور ببریم. هیچ‌وقت میرزا رو در اون وضعیت ندیده بودم، می‌تونم با جرات بگم دست‌هاش از نگرانی و ترس می‌لرزید. حتی نگفت که چرا اون قبیله دنبال تو می‌گردن، تنها حرفی که زد این بود که هر چی کمتر درباره‌ی این موضوع بدونین به نفعتونه.

سودابه هیچ‌وقت دلیل قضایای آن روز را ندانسته بود و این همیشه آزارش می‌داد. از آن روز که ترس وجود میرزا که یک شخصیت مستبد و مغرور داشت را دید؛ بدون داشتن دلیل فرارش آغاز شد. حال سیمین بود و یک دنیا سوال جدید که حتی سودابه نیز جوابش را نمی‌دانست. سیمین اشک‌هایش را پاک کرد و در دل با خود سخن گفت: «واقعاً من کیم؟»

با ورود نورگل و مرادبیگ گریه و لبخند سیمین با هم ترکیب شد و خانواده‌اش را به آغوش کشید. احترام زیادی برای پدر و مادر واقعیش که برای محافظت از او جانشان را فدا کرده بودند، قائل بود و قلبش شبیه یک آتش‌فشان خاموش پر از درد بود؛ اما او این خانواده را داشت. مادری به مهربانی سودابه، پدری پرمهر چون مرادبیگ و خواهری زیبا به نام نورگل که برایش عزیز بودند.

حال تنها نگرانی‌اش مربوط به آن قوم بود. از هر زاویه آن ماجرا را مرور می‌کرد بیشتر در منجلاب سوالات بی‌جوابش فرو می‌رفت.

نام سوادا را زیرلب تکرار کرد و لب زد: «پس دلیل تمام اتفاقات این اسمه، باید رئیس اون قبیله باشه. یعنی اون قبیله چه کاری می‌تونه با من داشته باشه؟!»

***

روزها گذشتند و تبدیل به هفته شدند و هفته‌ها تبدیل به ماه. سیمین کم‌کم به ثبات‌ نسبی رسیده بود. بعد از فکر به آن همه سوال بی‌جواب فهمیده‌بود که شاید بهتر است آن قضایا را در جایی از پستوی ذهنش مخفی کند. ایمان داشت روزی جواب سوالاتش را خواهد یافت؛ اما مطمئن بود آن روز به این زودی‌ها نخواهد رسید.

 کم‌کم فکرش را از مادر و پدر و آن قبیله جدا کرده‌بود و باز تنها دومان در فضای خالی ذهنش حکمرانی می‌کرد. گاهی به یاد نامه‌ی مادر و آن قبیله می‌افتاد؛ اما افکار بی‌نتیجه کلافگی را برایش به ارمغان می‌آورد.

اوایل پاییز بود و کم‌کم هوا سرد میشد. سیمین با شنیدن صدای زوزه‌ی سگ‌های کوچه و خیابان که از فاصله‌ای دور به گوشش می‌رسید ملحفه‌ی زخیمش را بیشتر بالا کشید و خود را بیشتر در آغوش ملحفه جمع کرد. تا می‌خواست دوباره به خواب فرو برود ناگهان چیزی به خاطر آورد که چند روز در فکر انجام دادنش بود و هنوز موفق نشده بود. لای یک چشمش را با زور باز کرد و از پنجره بیرون را نگاهی انداخت. با دیدن گرگ‌ومیش آسمان دستش را مشت کرد و چشم‌هایش را مالید تا بهتر ببیند. لبش را به دندان کشید و سراسیمه از جایش بلند شد.

هیجان‌زده به سمت لباس‌هایی که از دیشب آماده کرده بود رفت و هم‌زمان نورگل را صدا کرد. لباس‌ خوابش را که درآورد، بدنش از سرما مورمور شد.

 لرزش بدنش به دندان‌هایش منتقل شد و سپس کل بدنش شروع به لرزیدن کرد. سردی پیراهن بلند کرم رنگ ساده که با تنش برخورد کرد؛ شدت لرزشش را بیشتر کرد.

 همزمان که به نورگل التماس می‌کرد بیدار شود فانوس کنار دستش را روشن کرد تا اطراف را بهتر ببیند.

 نورگل که هنوز از خواب سیر نشده بود بر اثر سروصدای زیاد سیمین با موهای ژولیده‌ی مشکی رنگ روی تشک نشست. دستی به موهای بلندش که فر‌ درشتی داشت کشید.

چشم‌های نیمه‌باز مشکی رنگش را بر روی هم فشرد تا چشم‌هایش باز بشود. غرغرکنان و با چشم‌های نیمه‌باز گفت:

‌- آخه بگو دختر تو عطر می‌خوای چیکار اونم نصفه شبی. حیف نمی‌تونم ولت کنم این وقت شب بری جنگل. به خدا آدم‌های دیوونه هم اگه بشنون این وقت شب، مجبورم کردی ببرمت جنگل که گل بچینی مسخره‌مون می‌کنن.

سیمین که با خنده در حال جمع کردن موهای حالت‌دار و براقش بود گفت:

‌- انقدر غر نزن، خودت می‌دونی یاسمن‌های وحشی فقط دم طلوع باید چیده بشن، درست وقتی که جنگل پر میشه از بوی یاس.

سیمین از تصور آن مکان رویایی لبخند ملیحی بر لبش نشست.

 از تصور روزی که با دومان در آن مکان قدم می‌زنند، همان‌طور که به دیوار خیره بود لبخندی عمیق بر لبش نشست. چند ثانیه سکوت بود تا اینکه صورت گرد و روشن نورگل به صورت ناگهانی مقابل صورتش قرار گرفت و گفت:

- پاشو، پاشو دخترجان. الان وقت خیال‌پردازی نیست و بزار خیالتو راحت کنم دومان قرار نیست شبیه جن یه‌دفعه اونجا پیداش بشه.

سپس ابروهای کمان و مشکی‌رنگش را بالا انداخت و پوزخند غلیظی بر روی لب‌های قلوه‌ای و زرشکی‌رنگش نشست.

چینی به بینی کوچکش انداخت و با خنده از کنارش رد شد.

ویرایش شده توسط Mahsa
  • 2 هفته بعد...

(۱۱)

سیمین ایش بلندی گفت و نگاه از او گرفت، با قهر صورتش را برگرداند و آرام به سمت در اتاق رفت.

دقایقی بعد هردو بی سروصدا از خانه بیرون رفته‌بودند و در مسیر رفتن به علف‌زاری بودند که آخرین یاسمن‌ها در آنجا رشد می‌کردند. این آخرین شانس سیمین برای تقطیر گل‌ها بود. با رسیدن پاییز و کمیاب شدن گل‌ها از داشتن عطر معروفش در کل پاییز و زمستان محروم میشد.

قدم در مسیر خانه تا علفزار که جاده‌ای خاکی بود گذاشتند؛ صدای جیک‌جیک پرندگان از فراز انبوه درختان حاشیه‌ی راه به گوش می‌رسید. سیمین نگاهش به سقفی که شاخه‌های درخت‌ها برای مسیر ایجاد کرده بودند دوخت و با شعف بسیار به سرعتش افزود. برگ‌های زردی که جاده‌ی خاکی را پوشانده بود در اثر باد جابه‌جا می‌شدند و صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پاهای آن دو حس دل‌پذیری برایشان داشت.

***

در گوشه‌ی دیگر اسمیرنا جایی میان ستون‌های مجلل عمارت دختری درون اتاق بزرگش نشسته‌بود. سنگ‌های سفید‌رنگ کف اتاق از تمیزی برق می‌زدند و درب بزرگ قهوه‌ای رنگ ورودی در پس پرده‌ی اشک‌های دخترک تار دیده میشد.

دخترک لب‌های لرزان و ظریفش از گریه می‌لرزید اما او بی‌توجه به سرمای اتاق، به گریه ادامه می‌داد. باد از قاب پنجره‌ی سفیدرنگ هلالی شکل عبور کرده و با پوست روشنش برخورد می‌کرد. اشک بار دیگر از چشمش پایین چکید و بر روی ابریشم قرمز رنگ لباس فاخرش می‌افتاد. صدای دعوا دوباره بالا گرفته‌بود و این او را مضطرب‌تر از پیش کرده‌بود.

پاهایش را درون شکمش جمع کرده و بیشتر در آغوش تخت عریض زرشکی رنگش فرو رفت. ندیمه‌ها با تأسف کنار پرده‌ی بلند و مخملین زرشکی‌رنگی که سرتاسر دیوار انتهایی اتاق را پوشانده بود، ایستاده‌ بودند و جرأت اظهارنظر نداشتند.

دختر طره‌‌ی بلندی از زلف‌های به رنگ شبش را از پنجره آویزان کرده و موهای صافش به دست باد می‌رقصید. سرش را بر روی طاقچه‌ی کوچک پایین پنجره گذاشته و فقط اشک می‌ریخت.

سوز سرما، تن نحیف دختر را که در میان چند لایه حریر و ابریشم قرمز‌رنگ پنهان شده‌بود را لرزاند اما دختر بی‌توجه، قطره‌‌قطره اشک از چشمش پایین می‌چکید. ندیمه‌ خود را سرزنش می‌کرد که چرا تخت را درست زیر پنجره گذاشته‌اند و می‌ترسید که خاتونش بیمار شود اما دختر بی‌توجه به افکار ندیمه، بوی دریا را تنفس می‌کرد و صدای مرغ‌های دریایی شبیه یک موسیقی غمگین، دلش را بیشتر به درد می‌آورد. با بلند شدن چندباره‌ی صدای جروبحث برادر و پدرش شدت گریه‌اش بیشتر شده و دستش ناخودآگاه بر روی صورتش فشرده شد.

دلش رضایت نمی‌داد که به خاطر او این جدال‌ها بیشتر بشود. در طول آن بیست سال، دیگر به زورگویی‌های پدر عادت کرده‌بود و باید به این خواسته‌ی پدر نیز تن می‌داد؛ ازدواج با پاشایی جوان که از بورسا می‌آمد. دخترک نمی‌دانست چه زمانی پدرش خواهد فهمید او کالای تجاری نیست. دستمال گلدوزی شده‌اش را بر روی بینی کوچکش کشیده و به صدا‌ها گوش سپرد.

صداها شدت بیشتری گرفته‌بود و این موضوع، با آنکه تن نحیف دخترک را می‌لرزاند اما نای ایستادن نداشت که جلوی این دعوا را بگیرد.

با شنیدن حرف برادرش که خطاب به پدر گفته شد: «شما حق ندارین به جای آیمان تصمیم بگیرین.» هین بلندی کشید و مستأصل به آینه‌ی بزرگ و میز پر از کشوی قهوه‌ای‌رنگی که به دیوار راست اتاق تکیه زده‌بود، خیره شد.

متعاقب سخن دومان، صدای ضربه‌ی محکمی که با صورتش برخورد کرد، به گوش آیمان رسید. این کار پدر برایش بسیار سنگین بود و دومان را به مرز انفجار نزدیک کرد. کنترل اعصابش را که از دست داد، صدای شکستن به گوش آیمان رسید و او را بی‌قرار‌تر از پیش کرد.

 آیمان با ترس کمی از پنجره به پایین خم شد و محوطه‌ی سرسبز حیاط عمارت را از طبقه‌ی دوم نگاه کرد. جگرش کباب شد وقتی دید، برادر رشیدش با آن حال خراب، در آن سرما با لباس خواب‌ ابریشمین، سوار اسبش شد و به سمت جایی نامعلوم تاخت.

صدای مادر می‌آمد که نام دومان را بلند‌بلند صدا میزد و دنبالش می‌دوید اما او دیگر رفته‌بود.

 از چند روز پیش که خبر آمدن قافله‌ی خواستگار‌ها به عمارت رسیده‌بود، اوضاع درهمی داشتند و امروز روز موعود بود.

پدر اصرار به ازدواج آیمان و سلیمان‌پاشا داشت و دومان وقتی نارضایتی آیمان را دید شروع به جنگ و جدال با پدر کرد. آیمان با سردردی که ناشی از گریه‌ی زیادش بود پنجره‌های چوبی سفیدرنگ بزرگ که تاج هلالی شکلی داشت را بست و به طبقه‌ی پایین رفت.

با دیدن تکه‌های شکسته‌ی گلدان شیشه‌ای که با خون دومان رنگین شده بود سراسیمه به سمت اتاق او رفت و پس از برداشتن پالتو و خز مشکی رنگ او سوار اسب سفید‌رنگ خودش شد و به دنبال برادرش به راه افتاد. مسیر رفتن دومان را از اتاقش دیده‌بود و می‌دانست چطور او را پیدا کند.

(۱۲)

***

خورشید به آرامی در حال بالا آمدن بود اما سیمین هرچه انتظار می‌کشید خبری از طلوع نبود. شاید هم او بود که برای طلوع عجله داشت. می‌خواست اطراف را بهتر ببیند تا مبادا حتی یک گل از زیر دستش فرار کند. سرش را با گردن درد بالا آورد و با چشم به دنبال نورگل گشت اما برای سریع‌تر پیش رفتن کارها از هم جدا شده‌بودند و حالا اثری از او نبود. سیمین بر روی علف‌ها نشست تا کمی استراحت کند.

وزش ملایم نسیم، چمن‌ها‌ی بلند علف‌زار را به رقص وا می‌داشت و بوی یاسمن را در هوا پخش می‌کرد.

نفس بلند و عمیقی کشید و نقره‌ی نگاهش را به تکه ابرهایی که به دست باد حرکت می‌کردند دوخت. درست شبیه توده‌های پنبه‌ای شناور بودند که با سرعت در دل آسمان حرکت می‌کردند.

دقایقی بعد دوباره از جایش بلند شد و شروع به چیدن کرد. آنقدر یاس چید و درون کیسه‌ی پارچه‌ای ریخت تا اینکه به کنار درخت بزرگی رسید. کیسه را زمین گذاشت و تک گل درون دستش را بالا آورد.

گل را بو کشید و از شمیم مطبوعش، مدهوش شد. گل‌برگ‌های نرم و سفیدش را مابین انگشتانش به بازی گرفت و نگاهش را به تک درخت بیدمجنون بزرگی که نور‌های خورشید از لابه‌لای شاخ و برگ‌هایش عبور کرده بود دوخت.

کمی به زیبایی دلفریب درخت نگاه کرد، دستش را بالا آورد و بر روی شاخه‌ی آویزانی کشید که در دست باد می‌رقصید. تا به حال این همه رنگ را یکجا ندیده بود، برخی برگ‌ها طلایی بودند و برخی دیگر سبز؛ حتی گاهی مابین شاخه‌ها رنگ نارنجی هم دیده میشد.

زمین وسیع علف‌زار که با چمن‌های بلند آذین شده و تنه‌ی تنومند درخت را در آغوش گرفته بودند شبیه بوم نقاشی رنگ‌های زیبایی را درون خود گنجانده بود.

 از آن همه زیبایی به وجد آمد و آرام‌آرام شروع به خواندن شعری کرد که از پدرش یاد گرفته بود. صدایش با موسیقی جنگل ترکیب شده بود؛ دسته‌ای پرستو، درست از بالای سرش عبور کرد و با سروصدای بال زدنشان زمینه‌ای برای صدای سیمین ایجاد کردند.

آواز سیمین سوار بر نسیم در فضای اطرافش پخش میشد و او با چشم‌های بسته صدایش را بالا و بالاتر می‌برد.

جایی در جنگل که فاصله‌ی نسبتاً کمی با علف‌زار داشت دومان سوار بر اسبش حضور پیدا کرده‌بود. لرز بدی در وجودش نشسته‌بود و دستش می‌سوخت. نسیم سردی که از سمت دریا در حال وزش بود عضلات سینه و شکمش را منقبض می‌کرد. از روی اسب اصیل مشکی رنگش پایین پرید و بی‌توجه به درد دست و سرما با عصبانیتی که ذهنش درگیر آن بود شروع به نوازش یال‌های خاکستری‌رنگ اسب کرد.

آرام و بی سروصدا در حال کشیدن دهنه‌ی اسب بود و از مابین درخت‌ها عبور می‌کرد که طنین دلنشینی از فاصله‌ی دور به گوشش رسید. دومان دستش را مشت کرد تا از خروج خون جلوگیری کند و قدم‌زنان به سمت صدا رفت.

سیمین شعر می‌خواند و مابین یاسمن‌های وحشی می‌چرخید بدون آنکه بداند دومان از فاصله‌ی دور نگاهش می‌کند. از آن فاصله چیزی از صورت سیمین که در حال چرخش بود نمی‌دید اما رنگ موهای عسلی بلندش کاملاً قابل دیدن بود. دومان بی سروصدا چند دقیقه‌ای نگاهش را به دخترک دوخته‌بود، دلش می‌خواست بداند دختری چون او در آن موقع روز میان جنگل چه می‌کند. دومان محو تماشای سیمین بود که باری دیگر نسیم مابین یاسمن‌ها چرخید و عطر خوشش مشام دومان را پر کرد. درد دست و عصبانیت کامل از خاطرش پاک شده‌بود. بالاخره تصمیمش را گرفت، باید آن دختر را از نزدیک ملاقات می‌کرد. لرزشی عجیبی در قلبش داشت که برایش غریب بود.

اولین قدم را به سمت سیمین برداشت، با خروج از جنگل صدای آواز سیمین نیز بلند‌تر شد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آیمان از پشت سر دومان بلند شد و نامش را خواند. سیمین با ترس از حرکت ایستاد و با دیدن دومان در فاصله‌ای نسبتاً دور از خودش دستش را با ترس بر روی صورتش گذاشت. گویی قانونی نانوشته در قلبش بود که دومان نباید او را ببیند.

دومان با دیدن آیمان اخم غلیظی بر پیشانی‌اش نشست و راه آمده را به جنگل بازگشت. زمانی که برای دوباره دیدن سیمین پشتش را نگاه کرد دیگر او را ندید.

تمام فکر دومان از آن لحظه درگیر دختر خوش صدایی شد که بوی یاسمن می‌داد و موهایش به روشنایی عسل بود.

  • 1 ماه بعد...

پارت ۱۳

سیمین خودش هم نفهمید چه زمانی از جنگل خارج شد؛ حتی نفهمیده‌بود بدون نورگل راه بازگشت به خانه را طی کرده‌است. مدام فکر می‌کرد نکند آن شخصی که درست در چند متری او بود حاصل توهماتش باشد. قدم‌های آرام و با طمانینه‌ای برمی‌داشت و خیره به آسمان مسیر خانه را پیش گرفته‌بود. صدای درونش لحظه‌ای قطع نمیشد. لحظه‌ای می‌گفت: «حتی اگه توهم هم باشه ارزش داره که هزار بار مرورش کنم.» ثانیه‌ای بعد خودش را لعنت می‌کرد و می‌گفت: «ای دختر کودن مگه ببر داشت بهت حمله می‌کرد که اون‌طور فرار کردی؟» اما سریع حرف خودش را نقض می‌کرد و دوباره در میان تشویش ذهنش صدایی بلند میشد: «اما دومان هیچ‌وقت بدون خدمه به جنگل نمی‌اومد، آره مطمئنم اون دومان نبود؛ اما اگر اون نبود چرا اون‌قدر شبیهش بود؟! نکنه جن و پری بوده باشه؟» خودش هم از فرضیه‌های ذهنش خنده‌اش گرفته‌بود. ساختمان‌های کاه‌گلی را یکی پس از دیگری رد کرده و بو‌های مختلف مشامش را پر می‌کرد.

مسیر پهن و خاکی بازارچه که از ورودی شهر تا عمارت آتحان بیگ کشیده شده بود راه اصلی شهر بود.

سیمین همان‌طور که برای هزارمین بار صحنه‌ی دقایق قبل را مرور می‌کرد، نگاهش را نیز به بازارچه دوخت. زیر پایش صدای کفش‌هایش با تماس به زمین سنگ‌فرش تق‌تق می‌کرد. بعضی با چرخ‌دستی‌های چوبی عبور می‌کردند و نام اجناس فروشی را با صدای بلند فریاد می‌زند.

همهمه‌ی عابران نیز نمی‌توانست سیمین را از عالم خیالی خود بیرون بکشد. بی‌توجه به صدای شیهه‌ی اسب‌ها که گاهی به گوش می‌رسید؛ از حجره‌هایی که با الوار و گونی‌های قهوه‌ای‌رنگ در کنار راه ساخته‌شده‌اند، هر لحظه بوی یک چیز می‌آمد و هوش از سر سیمین می‌پراند.

 سیمین با رسیدن به عطاری توقف کرد، نگاهش را به داخل حجره و پودر‌هایی دوخت که درون ظروف فلزی قرار داشتند و شبیه کوه‌های رنگارنگ رایحه‌های مختلفی را در فضا رها می‌ساختند. پیرمرد عطار با دست‌های لرزان در حال ریختن مایعی درون یک ظرف شیشه‌ای بود و توجهی به سیمین که درست رو‌به‌روی او ایستاده‌بود نداشت.

لبخندش عمیق‌تر شد و به ظرف هلالی شکی که یک لوله‌ی باریک و بلند از کنارش داشت چشم‌ دوخت. صدایش را بالا برد، همزمان کمی نزدیک پیرمرد شد و گفت:

‌- سلام عمو، صبح بخیر.

پیرمرد با دیدن سیمین گره‌ از ابرو‌ی پر از چینش زدود و خطوط پیشانی‌اش کمی باز شد. دست لرزانش را بالا آورد و با صدایی که گرد پیری در آن بیداد می‌کرد گفت:

‌- علیک سلام دختر مرادبیگ، خوش اومدی فرزندم.

سیمین با عجله خود را به پیرمرد رساند و دست پراز چینش را گرفت، بوسه‌ای بر رویش نشاند و به نشانه‌‌ی ادب آن را به پیشانی زد.

پیرمرد لبخند مهربان دیگری زد که از پشت آن ریش‌های یکدست سفید و نسبتاً بلند قابل دیدن نبود.

‌‌- منتظرت بودم، اولی از راست مخصوص گرفتن عطر.

سیمین با نشاط به سمت دستگاه تقطیر رفت و پس از برداشتن دستگاه با عجله به سمت خروجی دوید و گفت:

‌- یاشا عمو جان، یاشا*(زنده باشی).

هنوز پایش را از درون حجره‌ بیرون نگذاشته بود که نورگل ناگهان رو‌به‌رویش ظاهر شد. ناگهان چهره‌ی نگرانش از عصبانیت قرمز شد و کیسه‌ی گل‌های درون دستش را بر روی زمین کوبید. لب‌های لرزانش را بر روی هم فشرد تا اندکی از عصبانیت درونش کم کند. در ذهنش هزاران فرضیه ساخته‌بود و از نگرانی برای نبود سیمین بغض کرده‌بود اما حال که او را سرخوش در عطاری می‌دید دلش می‌خواست از خشم فریاد بکشد.

سیمین هم به‌تازگی متوجه اشتباهش شده بود و مات‌ومبهوت به خواهرش نگاه می‌کرد که لحظه‌به‌لحظه قرمزتر میشد. انتظار داشت نورگل شروع به فحاشی کند، حتی خودش را برای خوردن یک کتک درست و حسابی آماده کرده‌بود اما تنها واکنش نورگل یک اخم غلیظ بود. اخمی طولانی و پر از حرف. لحظاتی بدون حرف سپری شد و بعد نورگل با همان غضب به سمت خانه به راه افتاد، این یعنی فعلاً نمی‌خواهد حرف بزند؛ شاید هم می‌ترسید با حرف زدن ناخودآگاه زیاده‌روی کند و اوضاع بدتر از این شود. می‌خواست هم‌چنان طلبکار بماند تا اینکه با زدن حرف‌های نامربوط ورق به سود سیمین برگردد.

 

پارت ۱۴

ساعتی بعد سیمین به قطره‌های عطر که از لوله‌ی باریک به درون کاسه‌‌ی شیشه‌ای ریخته میشد خیره بود و به نورگل فکر می‌کرد. باید برایش توضیح می‌داد که چرا بی‌خبر به خانه بازگشت و او را درون جنگل رها کرد. صدای شلپ‌شلپ قطره‌ها بر افکارش خط می‌انداخت و ذهنش را مدام منحرف می‌کرد. نگاهش را به سمت چپ حیاط انداخت تا نورگل را ببیند. نورگل پشت به او بر روی حصیر نشسته بود و زیر نور کم‌سوی عصرگاهی در حال خرد کردن سبزی‌ بود. سیمین با لذت به صدای خرد شدن سبزی‌ها زیر دست نورگل گوش سپرد و آرام از جایش برخاست. بیش از این تحمل کم محلی نورگل را نداشت و باید با یک معذرت‌خواهی از دل خواهرش در می‌آورد.

بالای سر نورگل که رسید نفس عمیقی کشید تا بوی سبزی‌های تازه مشامش را پر کند. صورتش را به معصومانه‌ترین حالت ممکن درآورد، سرش را پایین انداخت و انگشت‌های کوچک دستانش را درون هم قفل کرد. آرام پیش‌تر رفت، روبه‌روی نورگل نشست و نگاهش را به صورت او دوخت. رگ خواب خواهرش را می‌دانست و دست بر روی نقطه ضعف او گذاشته بود. خود را بیشتر به نورگل نزدیک کرد و لبش را جمع کرد تا نورگل را بخنداند؛ اما نورگل تمام تلاشش را می‌کرد که نگاهش به سیمین نیفتد. هنوز عصبانی بود و قصد بخشیدن سیمین را نداشت. معتقد بود که سیمین باید بافکر باشد و ملاحضه‌ی دیگران را بکند. به یاد آن‌همه نگرانی که می‌افتاد خونش بیشتر می‌جوشید اما مطمئن نبود که بتواند در برابر این حالت سیمین دوام بیاورد.

از به‌یاد آوردن آن همه هراس و دلهره بغضی خفه‌کننده گلویش را دربرگرفت. دلش به هزار راه رفته‌بود و حال این رفتار سیمین به هیچ عنوان قانعش نمی‌کرد.

با گوش‌های خودش شنیده‌بود چندی قبل گرگ‌ها به مردی که در جنگل هیزم جمع می‌کرد حمله کرده‌بودند. از تصور جسم غرق خون سیمین لرز به اندامش افتاده‌بود و قلبش چون اقیانوس ناآرامی کرده‌بود.

تمام این افکار و ترس‌ها را تحمل نکرده‌بود که او را در عطاری شاد و خوشحال ببیند.

اویی که با سردرگمی در راه خانه بود که پدر و مادرش را از این خبر شوم مطلع کند. لحظه‌ای اندیشیده‌بود که به راستی اگر بلایی بر سر سیمین آمده‌باشد چه بر سرشان خواهد‌آمد. نورگل خانواده‌ی ویران شده‌اش را در میان تصوراتش دیده‌بود که حال این‌گونه بی‌تاب و ملتهب بود.

سیمین گمان می‌کرد با خنداندن نورگل می‌تواند دلخوری‌ها را بشوید. خود را بیشتر نزدیک نورگل کرد و تا خواست به سمت پهلو‌های خواهرش حمله کند تری چشم‌هایش را دید.

جسمش در یک آن یخ کرد و زبانش قفل شد. با دیدن گریه‌ی نورگل پی به عمق اشتباهش برد و با شرمساری گفت:

‌- م... من متأس... .

با صدای بالا رفته‌ی نورگل کلامش نیمه ماند و بغضش شکست:

‌- تأسفت به درد من نمی‌خوره. هیچ میدونی من چی کشیدم تا دیدمت؟

چاقو را محکم بر روی تخته کوباند و ادامه داد:

‌- مثل دیوونه‌ها از وسط درختا رد میشدم. در حالی که از ترس سرگیجه و ضعف کرده‌بودم، تو سرم می‌کوبیدم و دنبالت می‌گشتم.

صدایش را بالاتر برد و این‌بار فریاد کشید:

‌- کی می‌خوای بزرگ بشی؟ هیچ می‌دونی بهم چی گذشت؟

سیمین بی‌صدا تنها گریه می‌کرد. فکرش را هم نمی‌کرد درگیر دومان شدن تا این حد به نورگل آسیب برساند.

نورگل هم‌چنان در حال فریاد کشیدن و بدوبیراه گفتن به سیمین بود که سیمین بدن لرزانش را در آغوش نورگل رها کرد.

هردو خدا را شکر می‌کردند که کسی در خانه نیست که بازخواستشان کند.

هق‌هق گریه‌ی هر دو، دقایق طولانی به طول انجامید. در میان گریه، سیمین شروع به تعریف وقایع کرد و نورگل هرلحظه بیشتر از قبل شگفت‌زده شد. با شناختی که از سیمین داشت مطمئن شد که این کار را از عمد انجام نداده و کمی از عصبانیتش کاسته‌شد.

دقایقی بعد نورگل بود و سیمین و سیرتا‌پیاز ماجرا که سیمین برایش تعریف کرده‌بود. صدای خنده‌‌های پر بغضشان در کل حیاط پخش میشد، بدون آنکه توجهی به اطراف داشته باشند. دیگر هوا تاریک شده‌بود که با کمک هم کار‌ها را تمام کردند و به خانه رفتند.

بوی غذای سودابه خاتون، کل خانه را دربرگرفته بود.

نورگل ماست‌هایی که سودابه به تازگی درست کرده‌بود را درون پیاله‌های سفالی می‌ریخت و سیمین بشقاب‌های قهوه‌ای رنگ سفالی را بر روی میز می‌چید. سیمین هنوز عذاب وجدان داشت.

در خانه سکوت بود و کسی سخن نمی‌گفت. مراد‌بیگ در حالت نشسته از خستگی در حال چرت‌زدن بود و سودابه خاتون برای دوشیدن شیر بیرون رفته‌بود. تنها صدای ترق‌ترق کردن چوب‌هایی که درون آتش می‌سوخت بر فضا حاکم بود. سیمین آخرین ظرف را بر روی میز گذاشت و گفت:

‌- برم مادرو صدا کنم. خیلی گشنمه.

نورگل لبخند مهربانی بر روی صورت خواهرش پاشید و حرفش را تایید کرد.

دقایقی بعد از خوردن شام، سیمین از خستگی بسیار زیاد خیلی زود به رخت‌خواب رفت. دلش می‌خواست فرصت داشت و بیشتر به ماجرای امروز فکر می‌کرد اما خستگی مانع شد. لحظه‌ی آخر که چشمش را بست به خود قول داد دیگر اسباب نگرانی خانواده‌اش را فراهم نکند، از سوی دیگر جایی در پستوی ذهنش خواستار فکر کردن به دومان بود. نفس عمیقی کشید و با تمام این افکار به خواب فرو رفت.

هنوز دقایق زیادی از خوابش نمی‌گذشت که خوابش ناآرام شد. دومان را می‌دید، بسیار واضح و چشم‌نواز بود. با همان اخم همیشگی و خاص خود نگاهش را به آن دختر روبند ‌پوش دوخته بود. حریر مشکی رنگ، صورت دختر را پنهان نموده‌بود و سیمین حتی در خواب به آن دختر حسودی می‌کرد؛ گویی اتفاقات جدیدی در شرف وقوع بود.

***

چند روز بعد...

صبح بود و سیمین حتی توان گشودن چشم‌هایش را نداشت. آفتاب از پنجره بر رویش افتاده و گرمای ملحفه را دوچندان کرده بود. صدای نورگل و سودابه خاتون که مشغول تکاندن فرش‌ها بودند به خواب شیرین سیمین خدشه وارد می‌کرد. به آرامی یک چشمش را باز کرد و اطراف را از نظر گذراند. پشت چشمی نازک کرده و از جایش برخاست.

 

از این که سودابه هیچ‌وقت او را برای کمک در کارهای خانه بیدار نمی‌کرد ناراحت بود. شاید قبل از فهمیدن حقیقت این برایش خوشایند و حتی یک موهبت الهی به شمار می‌رفت اما حال، تنها حس غریبگی می‌کرد. با توپ پر ملحفه‌اش را کنار زد و با همان لباس‌های یکدست سفید که سودابه خاتون برای خوابش دوخته بود، بیرون رفت. دست‌هایش را طلبکارانه بر روی سینه قفل کرد و به نورگل و سودابه خیره ماند. لحظاتی طول کشید تا سودابه و نورگل متوجه آمدنش شدند و او مصمم بود که دلیل این کار سودابه را بداند. البته فرضیه ذهن سیمن بیراه هم نبود، سودابه هنوز خودش را کنیز آن خانواده می‌دانست. علاوه بر آنکه او را شبیه دختر خود بزرگ کرده‌بود، نسبت به او و خانواده‌اش احساس دِین می‌کرد. هرگاه سیمین را درحال کار کردن می‌دید به یاد دوران جوانی خود می‌افتاد که به دست انیس و غلام‌الدین آباد شده‌بود و شرمنده‌ی آن‌ها میشد. سودابه با دیدن سیمینِ طلبکار لبخند زد و زیرلب قربان‌صدقه‌ی دخترکش رفت اما سیمین تا لب باز کرد که آن‌ها را بازخواست کند صدایی مانع شد و توجه‌ها را به سمت درب چوبی و کوتاه ورودی حیاط جلب کرد. پسر نوجوانی با لباس مخصوص خواجه‌ها وارد حیاط شد، سودابه خاتون را صدا کرد و با دیدن او در چند متری خود بسیار سریع و بی‌مقدمه شروع به حرف زدن کرد:

‌- آشپز خاتون آشپز خاتون، ج... جواهربانو ا... احضارتون کردن. باید سریع به عمارت پاشا بری، امشب مهمانان م... مهمی وارد شهر می... میشن.

با ورود ناگهانی پسر، همه چیز از خاطر سیمین پاک شد. بسیار کنجکاو بود بداند که آن مهمانان مهم که هستند و برای چه کاری خواهند آمد.

پارت ۱۵

 

سودابه کوزه‌ی گوشه‌ی حیاط را خم کرد، با آب درونش دست‌هایش را شست و پرسید:

‌- چه بی‌خبر؟ کی هستن این مهمان‌های سرزده؟

پسر صورت لاغرش را خاراند، آستین‌های بلندش که تا روی انگشتانش بود را بالا داد و گفت:

‌- خ... خواستگار‌ن از ازمیر م... میان.

لحظه‌ای زبانش گرفت، عجله‌ی بسیارش باعث شده بود که لکنت بگیرد.

‌- ج... جواهربانو گفت که تا شب ب... باید چند نوع غذا حاضر بشه.

سودابه نیز پس از شنیدن حرف‌های خواجه به فکر فرو رفت و پس از چند لحظه تفکر گفت:

‌- خیلی خب، تو برو منم حاضر بشم زود میام.

پسر سرش را چند بار تکان داد و قدمی به عقب برگشت اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشده‌بود که در جایش ایستاد. گویا چیزی به خاطر آورد که راه رفته را بازگشت و گفت:

‌- راستی، جواهربانو گفتن که خ... خدمه کم دارن. کارها ع... عقب مونده سریع بیاین.

سودابه خاتون سرش را تکان داد، چشمش را گشاد کرد و با تاکید فراوان گفت:

‌- خیلی خب خواجه، فهمیدم دیگه، برو دارم میام.

سیمین لب‌هایش را تر کرد، یک تای ابرویش را بالا داد و در فکر فرورفت. در افکارش به دنبال راهی می‌گشت که با سودابه خاتون به عمارت برود اما مادر هیچ‌گاه راضی به بردن او نمیشد.

آخرین باری که به عمارت آتحان‌پاشا رفته‌بود، برمی‌گشت به چند ماه قبل که به بهانه‌ی نظافت پس از اصرار مکرر و بسیار زیاد همراه مادر به عمارت رفت. از به یاد آوردن خاطرات لبخندی بر لبش نشست. خاطره‌ی دیدن دومان با آن لباس خواب‌های ابریشم مشکی‌رنگ که در آن راهروی باریک درست از روبه‌رویش رد شد را برای هزارمین بار مرور کرد و دلش ضعف رفت برای نیم‌نگاهی که تنها برای یک ثانیه به او افتاد.

در ذهن با خود گفت:«یعنی خودش می‌دونه حتی یک لحظه نگاهش می‌تونه ماه‌ها به یادم بمونه؟» پوزخند تلخی بر لب نشاند و ادامه داد:« اصلاً مگه اون از وجود تو خبره داره؟ ممکنه روزی هزار بار از اون راهرو رد بشه و خدمتکارها رو ببینه. یعنی به بقیه هم همون‌طور نگاه می‌کنه که به من کرد؟» خودش نیز می‌دانست این تصوراتش مضحک است؛ اما اختیاری نداشت و ناخودآگاه به ذهنش می‌رسید.

با صدای سودابه خاتون که در خانه مشغول ریختن شیر درون کاسه‌ی سفالی بود از افکارش بیرون پرید و نگاهش را به او دوخت.

‌- سیمین، چرا ماتت برده دختر؟ بیا بشین صبحونه بخور.

سودابه روسری کوچک آبی‌رنگش را بر سر کشید و با عجله مشغول ریختن وسایلش درون کیسه شد. این عجله یعنی سیمین زمان محدودی برای قانع کردن سودابه دارد و کارش بسیار دشوار است. قیافه‌ی حق به جانبش را حفظ کرد و گفت:

‌- چند دقیقه پیش اومده‌بودم که بگم چرا منو تو هیچ کاری شریک نمی‌کنید؟ مگه من دخترتون نیستم؟!

سودابه از این حرف سیمین خشک شد، تلاطم حرکاتش ناگهان به صفر رسید و تلاطم درونش در یک آن بر روی هزار رفت. با صدای تحلیل‌رفته گفت:

‌- این چه حرفیه مادر؟ من فقط دارم تلاش می‌کنم که تو راحت باشی.

سیمین اخمش را حفظ کرد. پشت صندلی زهوار دررفته‌‌ی میز غذاخوری نشست و گفت:

‌- من هم دختر این خانواده‌ام، ممنون میشم اگر باهام شبیه اشراف‌زاده‌ها رفتار نکنید. ضمناً امروز هم برای کمک به عمارت پاشا میام.

می‌دانست اگر با خواهش و تمنا حرف بزند جواب دلخواهش را نمی‌گیرد. سودابه از دیدن این حالت سیمین ترسید و سریع گفت:

‌- معلومه که دخترمونی، خیلی‌خب بیا فقط سریع حاضر شو.

سیمین با خوشحالی مشغول خوردن صبحانه شد و سودابه خطاب به نورگلی که تا آن لحظه با ابروهای بالا رفته به سیمین نگاه می‌کرد گفت:

‌- بدو مادر، تا سیمین صبحونه می‌خوره وسایلشو آماده کن.

نورگل خنده‌ای کرد و زیرلب مارمولکی نثار سیمین کرد.

شیر درون کاسه را در یک چشم به هم زدن سرکشید و با ذوق از جایش پرید. انگارنه‌انگار که چند دقیقه‌ی پیش برای شریک نکردنش در کار خانه طلبکار بود. بلند شد و میز صبحانه را به حال خود رها کرد.

با ورود به اتاق مشترکش با نورگل او را لبخند به لب دید که کنار درب ایستاده بود. ساک دستی سفید رنگ کنافی را که حاضر کرده بود را بالا آورد، آن را به سمت سیمین گرفت و گفت:

‌- بگیر اینم وسایلت. همین‌طور که نقشه می‌چینی واسه رفتن، به جای نشستن و فکر کردن به دومان یه بار سعی کن خودتو بهش نشون بدی.

سیمین ساک را از دست خواهرش گرفت و گفت:

‌- ممنون. آخه چطور؟

‌- درست فکر کنی راهشو پیدا می‌کنی. گوش به زنگ باش که بفهمی کجای عمارت رفته و بعد خودتو برسون بهش. طوری وانمود کن که انگار اتفاقی دیدیش.

سیمین سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت.

بیراه هم نمی‌گفت به نظرش بعد این همه مدت لازم بود که کمی خود را به او نزدیک کند.

 با آنکه ذهنش درگیر دومان بود، حرف‌های نورگل را نیز در ذهن مرور کرد و مشغول تعویض لباس‌هایش شد.

ربع ساعتی از پیاده‌روی کردنشان می‌گذشت و سیمین بسیار خسته بود. ساکش را درون دستش جا‌به‌جا کرد. مسیر طولانی خانه تا عمارت پاهایش را به درد آورده بود و عجله‌ی سودابه برای رسیدن به عمارت بیش‌ازپیش خسته‌اش می‌کرد.

پشت درب ورودی ایستاده‌بودند، مشام سیمین پر از بوی یاسمنی بود که نورگل بر روی لباس‌هایش زده‌بود. دستش را بر روی قلب پرتلاطمش گذاشت، خودش هم نمی‌دانست این اضطراب برای چیست؛ با به یاد آوردن خواب شب گذشته لبش را به دندان کشید. یعنی کاخ آرزو‌هایش ویران خواهدشد؟ چنگی به شنل مخملین زرشکی‌رنگش انداخت و خود را در آغوش گرفت. برای خودش هم سوال بود که اگر دومان را کنار دختر دیگری ببیند چه بر سرش خواهد‌آمد.

ناخوآگاه بغض کرد. به قدری در فکر فرو رفته بود که متوجه نشد چه زمانی از درب بزرگ آهنی و مشکی رنگ عمارت گذشته و داخل شده‌اند. زمانی به خود آمد که سودابه درون مطبخ بزرگ عمارت مشغول به کار شد.

نگاهش را از روی مادرش برداشت و بر روی سکوی سفیدرنگ سنگی که کنار درب ورودی مطبخ بود نشست تا خستگی در کند.

نگاهش بر روی جنب‌وجوش کارکنان عمارت چرخید. به یکی از دختران خدمه چشم دوخت که سبد بزرگی پر از لباس در دست داشت و با عجله از روی چمن‌ها به سمت رودخانه می‌دودید. از حرکات دختر خنده‌اش گرفت که از سنگ‌فر‌ش‌های کرم رنگ که از لابه‌لایشان خزه و چمن رشد کرده‌بود عبور نمی‌کرد و قصد داشت با عبور از روی چمن‌ها خود را زودتر به مقصد برساند.

چشم از دختر گرفت و به پیرمرد باغبان نگاه کرد که با آفتابه‌ی فلزی مشغول آبیاری گل‌‌های پیچک قرمز‌رنگی بود که کل دیوار‌های حیاط عمارت را پوشانده‌بود. از هر طرف صدای حرف زدن می‌آمد، خیلی دلش می‌خواست این خواستگار‌ها را ببیند؛ حتماً خانواده‌ی ثروتمندی هستند. مطبخ درست کنار ساختمان اصلی عمارت قرار داشت. نمای اصلی عمارت با آن سنگ‌های سفید و سقف گنبدی شکل، زیبایی خیره کننده‌ای داشت که سیمین را محو تماشا کرده‌بود. دو ستون‌ سفیدرنگ، در دو سوی محوطه‌ی ورودی عمارت نگاه هر‌بیننده‌ای را جذب می‌کرد.

سیمین هربار که به عمارت می‌آمد محو حیاط چمن‌کاری شده و درخت‌های ردیف کاشته شده از ساختمان عمارت تا درب ورودی میشد.

 آن‌قدر این مکان برایش زیبایی داشت که همیشه کمک به مادر از خاطرش می‌رفت.

هنوز چشمش در میان جمعیت شخص مورد نظرش را می‌کاوید. با شنیدن نام دومان از زبان دو دختر که در چند متری او ایستاده‌بودند، بدون نگاه کردن به آن‌ها به حرف‌هایشان گوش سپرد. ناخودآگاه گوش‌هایش تیز شده‌بود و کلماتی که از دهان دو دختر خارج میشد را با گوش جان می‌شنید.

‌- صبح که می‌رفت خیلی عصبی بود، هنوزم برنگشته.

دختر دیگر صدایش را پایین‌تر آورد و گفت:

‌- چند شب پیش که حسابی عصبی بود، دعوای شدیدی هم با آتحان‌‌پاشا کردن. امروز هم سر صبحونه وقتی جواهرخاتون گفت که قرار گذاشته امشب با دختر ارسلان‌بیگ حرف بزنه از عصبانیت دیوونه شد. باید می‌دیدیش، با صدای فریادش همه‌ی خدمه که مشغول پذیرایی بودن از ترس میخ شده‌بودن‌.

احساس نفس‌تنگی می‌کرد اما خود را کنترل کرد تا شاید چیز‌های بیشتری بفهمد. گویا آن دو دختر کاری جز غیبت نداشتند. دختر اول لب به دندان کشید و گفت:

‌- آها! پس به‌خاطر همین بود که جواهر خاتون اصرار داشت باغ پشت عمارتو جارو بکشیم. تعجب کردم آخه هیچ‌وقت مهمان‌ها رو اونجا نمی‌برن. می‌دونی که شب‌ها خیلی تاریک میشه و مناسب برگزاری مهمونی نیست.

با دور شدن دختر‌ها آه بلندی کشید. حرف‌های آن دو تمام نشده بود‌ اما دیگر صدایشان بسیار ضعیف می‌آمد. حال معنای خواب دیشبش را درک می‌کرد و بغضش را فرو می‌برد. با شنیدن نامش از زبان سودابه خاتون چشم از درخت‌های نارنج و زیتون که در ردیف‌های مرتب کاشته شده‌بودند گرفت و به داخل مطبخ بازگشت.

کنار سودابه ایستاد و نگاهش را به ران‌ مرغ‌های زعفرانی دوخت که سودابه خاتون درون تشت فلزی بزرگ سرخ می‌کرد. مشغول تماشا بود و با ناراحتی سعی داشت هجوم اشک به چشمش را کنترل کند که آشپز اصلی عمارت با لحن مهربان همیشگی گفت:

‌- سیمین‌گل خاتون، بیا این کاهو‌ها رو خرد کن ببینم. من هم یه سر به برنج بزنم.

سیمین سرش را تکان داد، ساکش را کنار ساک مادر بر روی سکوی قهوه‌ای‌رنگی که گوشه‌ی مطبخ قرار داشت گذاشت و به سمت میز وسط مطبخ رفت تا دستور آشپز را انجام دهد. به محض شروع کار به فکر فرو رفت و ساکت و آرام مشغول کار شد.

بی‌توجه به آن همه شلوغی و مطبخ کوچکی که دیوارهای قهوه‌ای رنگ خشت‌وگلی‌اش پر از ریسه‌های فلفل قرمز و سیر بود؛ خود را مشغول کرد.

ساعت‌ها مشغول کار بودند. سیمین بر روی میز بزرگ قهوه‌ای رنگی که وسط مطبخ بود کرفس خُرد می‌کرد و از آن همه شلوغی میز کلافه شده بود. به هر سمت می‌چرخید چیزی جلوی دست‌وبالش را می‌گرفت.

در آن چند ساعت جواهربانو چندیدن بار برای کنترل اوضاع به مطبخ آمده‌بود و با دادن دستورات جدید کارشان را بیشتر کرده‌بود.

ساعتی بعد در گرگ‌ومیش هوا سیمین در راه رفتن به انبار بود. برای شربت مخصوصی که در حال درست کردنش بود مقداری برگ به‌لیمو لازم داشت. هنوز فاصله‌ی نسبتاً زیادی با انبار بزرگ عمارت داشت که درب ورودی عمارت با سروصدا باز شد و صدای یکی از خدمه بلند شد که ورود دومان را به اهالی عمارت خبر می‌داد. با شنیدن نام دومان، سیمین در جایش خشک شد، فاصله‌ی کمی با ورودی داشت و این مضطربش می‌کرد. خودش هم نمی‌دانست چرا از دیده شدن توسط دومان پرهیز می‌کرد و ترسی ناشناخته به سراغش می‌آمد. درست مثل همیشه سوار بر آن اسب تنومند شبیه فرماندهان جنگی شده‌بود و سیمین توان چشم گرفتن از او را نداشت.

 دومان سعی داشت با رفتن به شکار از التهاب درونش بکاهد. از روزی که فهمیده بود پدرش قصد شوهر دادن آیمان، برخلاف میلش را دارد بسیار عصبی و کلافه شده بود. نمی‌توانست تحمل کند پدر با آن‌ها شبیه کالای تجاری برخورد کند. مدام با خود فکر می‌کرد شوهر دادن آیمان کم بود که حال اصرار می‌کند با دختر ارسلان‌بیگ که از تاجران قدیمی ابریشم است ازدواج کند. خودش نیز می‌دانست نخواهد گذاشت این ازدواج سر بگیرد. اگر آیمان راضی به ازدواج نباشد، سلیمان و خاندان تاباک راهی جز بازگشت به دیار خود نخواهند داشت.

دومان غرق همین افکار پریشان بود که بویی آشنا مشامش را پر کرد؛ او این رایحه را می‌شناخت. به محض شنیدن بو دهانه‌ی اسبش را کشید و اسب پس از شیهه‌ی کوتاهی از حرکت ایستاد. در میان جمعیت به دنبال آن دختر مو عسلی می‌گشت. خودش هم نمی‌دانست چرا آن‌قدر برای دیدن آن دختر تلاش می‌کند. تنها می‌دانست این یک حس متفاوت است، حسی که تا آن لحظه به سراغش نیامده بود اما حتم داشت شبی از پشت هاله‌ای از نور ماه آن دختر را در عالم خواب یا در میان تصوارت تنهایی‌اش دیده‌بود. بو با نزدیک شدن به سیمین لحظه‌به‌لحظه بیشتر‌ و بیشتر میشد اما ازدحام جمعیتی که برای استقبال از او آمده‌بودند سیمین را از نگاه جست‌وجو‌گر دومان دور می‌کرد. سیمین متوجه شده‌بود که دومان در پی چیزی، یا کسی می‌گردد. می‌خواست مثل دفعه‌ی قبل فرار کند، توان رویارویی با او را نداشت اما درست لحظه‌ای که آماده‌ی عقب‌گرد بود سخنان نورگل را به خاطر آورد. حال دیگر درست رو‌به‌روی هم بودند، سیمین ناخودآگاه شنلش را جلوتر کشید. از نگاه دومان چیزی جز جدیت ذاتی‌اش قابل تشخیص نبود و این چهره‌ی او سیمین را برای پیش‌تر رفتن مردد می‌کرد. در افکارش مدام با خود کلنجار می‌رفت‌ و می‌گفت: «آخرش که چی؟ خودمو بهش نشون بدم که چی بگم؟ نورگل خیلی خوش‌بینانه به قضیه نگاه می‌کنه. مطمئنم اگر باهاش رو‌به‌رو هم بشم چیزی جز اخم نصیبم نمیشه.» با همین فکر قدمی به عقب برداشت و از میان جمعیت خارج شد و دومان دختر شنل‌پوشی را دید که با عجله پشت به او راه انبار را پیش گرفت و از نظر محو شد.

پارت ۱۶

 

چیزی در دلش فرو ریخت. رد بوی به جا مانده درست از سمت همان دختر شنل‌پوش می‌آمد.

صدایش را کمی بالا برد و خطاب به یکی از همراهانش که همیشه اوامرش را انجام می‌داد گفت:

‌- طغرل، اون دختری که شنل‌ شرابی‌رنگ داشت رو دیدی؟

مرد طغرل نام ابروهای پهنش را درهم فرو برد و دستی بر روی صورت کشیده با سبیل‌های چماقی‌اش کشید و گفت:

‌- نه ندیدم قربان، مسئله‌ای پیش اومده؟

دومان بی‌توجه به سوال طغرل، همان‌گونه که راه رفته‌ی سیمین را نگاه می‌کرد گفت:

‌- پرس‌وجو کن، ببین دختری با مشخصاتی که گفتم پیدا می‌کنی یا نه.

طغرل دستش را به زیر کلاه مشکی‌رنگش که حاشیه‌ی طلایی رنگ داشت برد و کله‌ی تاسش را خاراند. پس از مکثی کوتاه گفت:

- الساعه قربان، پیداش می‌کنم.

دومان نگاه آخر را به سمت راه رفته‌ی سیمین انداخت و سپس اسبش را قدم‌زنان به سمت ساختمان عمارت هدایت کرد.

نگاه‌هایش تا رسیدن به عمارت به سمت انبار ادامه داشت. مدام از خود می‌پرسید، چرا در این وضعیت باید به فکر آن دختر باشد؟

خودش هم جواب سوالش را نمی‌دانست. تنها چیزی که می‌دانست این بود که کنجکاو بود آن دختر را ببیند.

سیمین مدام به پشتش نگاه می‌کرد تا خودش را به انبار رساند. تکیه‌اش را به دیوار کاه‌‌گلی انبار زد و دستش را بر روی قلب ناآرامش گذاشت. از ناتوانی خود کلافه بود؛ بغضش را فرو برد و مشغول جست‌و‌جو شد. افکارش به قدری درهم بود که حتی خبر نداشت در پی چه چیزی به انبار آمده‌بود. دقایقی با خود کلنجار رفت، گاهی خطاب به خود می‌گفت: «تو آدم بزدلی هستی.» و گاهی دیگر به خود حق می‌داد و می‌گفت: «روبه‌رویی با دومان رسوات می‌کنه، دیگه باهاش روبه‌رو نشو.»

پس از یافتن برگ به‌لیمو با تشویش بسیار از انبار، قدمش را به بیرون گذاشت و به سمت مطبخ رفت. خروجش مصادف شد با ورود میهمانان و محوطه‌ی حیاط عمارت به یک‌باره پرازدحام شد. خدمت‌کاران برای استقبال می‌رفتند و دربانان با دشواری درب چوبی غول‌پیکر را باز می‌کردند.

سیمین نایستاد تا ورودشان را ببیند چراکه شربت مخصوصش هنوز آماده نبود. به سرعت خود را به مطبخ رساند و بالای سر لگن چوبی ایستاد. برگ به‌لیمو را بالا اورد و نفس عمیقی کشید. رایحه‌ی مطبوعش که مشامش را پر کرد به فکر فرو رفت.

با خود فکر کرد که چرا نباید حتی برای یک‌بار شانسش را امتحان کند؟ شاید بهتر است به جای فکر کردن و کلنجارهای بی‌سروته اقدامی انجام بدهد. از این سردرگمی‌ها خسته بود و دلش می‌خواست با دومان روبه‌رو بشود.

 تصمیم خودش این‌بار قطعی بود؛ اما قلب ناآرامش چیز دیگری نجوا می‌کرد.

می‌خواست دلش را به دریا بزند؛ حتی اگر قیمت گزافی را صرفش کند و آن پسر مغرور بی‌توجه از او روی‌ بازگرداند. می‌دانست قلب متلاطمش تکه‌تکه خواهد شد اما دیگر تاب‌وتوان دوری نداشت.

چاقوی تیزی که کنار دستش بود را برداشت. چاقوی دسته‌چوبی بزرگ برای دست‌های ظریف و نحیفش سنگینی می‌کرد؛ اما بی‌توجه برگ‌های به‌لیمو را بر روی هم گذاشت و آن‌ها را لقمه کرد. ترکیب صدای برخورد چاقو با تخته‌ی چوبی که با هر برش برگ‌ها در فضا می‌پیچید و انتشار بوی برگ‌ها حس دل‌انگیزی برای سیمین که از خستگی نای سرپا ایستادن نداشت را به ارمغان آورده‌بود، طوری که دلش می‌خواست دقایق بسیاری این کار را تکرار کند.

دقایقی بعد شربت خوش عطر آماده‌ بود و سیمین با ملاقه‌ی چوبی لیوان‌های شیشه‌ای خوش نقش را پر می‌کرد. در مطبخ جای سوزن انداختن نبود و سودابه‌خاتون نیز به سختی مشغول کار بود. آخرین لیوان را پر کرد و به سوی سودابه‌خاتون پا تند کرد.

با دستمال سفید رنگی شربت روی دستانش را پاک کرد و خطاب به سودابه گفت:

‌- من خیلی خسته شدم، کجا می‌تونم استراحت کنم؟

سودابه خاتون لبخند مهربانی برلب نشاند و باصدایی که آثار خستگی در آن بیداد می‌کرد دختر کنار دستش را فرا خواند و گفت:

‌- دخترم، یک اتاق آروم برای استراحت احتیاج داریم.

دختر خدمتکار، با آن هیکل نحیف و صورت گندمی پیش آمد. لبخند مهربانی بر روی لب‌های صورتی رنگش نشاند و چشمان مشکی‌رنگ پفدارش ناخودآگاه باریک‌تر شد و گفت:

‌- البته، آشپزخاتون گفتن اگر به استراحت احتیاج داشتید شما رو ببرم به اتاق خودش.

سیمین با تشکری کوتاه از دختر، بوسه‌ای بر گونه‌ی سودابه نشاند و به سمت وسایلش رفت.

سیمین دسته‌ی دوخته شده بر روی کیسه‌‌ای که وسایلش را داخلش گذاشته بود بر روی شانه‌اش انداخت. تمام افکارش درگیر دومان بود و حتی به صحبت‌های مادرش گوش نمی‌داد. بسیار سریع و بی‌حوصله به سمت مادرش بازگشت و بی‌توجه به شنلش که بر روی میخ روی دیوار آویزان بود با دختر خدمتکار به اتاق آشپزخاتون عمارت رفتند.

ابتدا که وارد ساختمان اصلی شدند صدای همهمه‌ نیز بیشتر شد. خدمتکاران مشغول تدارکات شام بودند و در سالن رفت و آمد می‌کردند.

نگاه سیمین محو تماشای خواجه‌ای چاق بود که یک سینی بزرگ بوقلمون را به سمت اتاق مهمانان می‌برد. از تشبیه آن خواجه به مرغ تپلی که درون سینی قرار داشت خنده‌اش گرفت.

قدم‌هایش را بر روی سنگ‌فرش سفیدرنگ سالن بزرگی که به پله‌های عریض طبقه‌ی بالا منتهی میشد تندتر کرد. بوی گل‌های تازه‌ای که درون گلدان‌های پایه بلند سفید طرح‌دار در چهار سمت سالن گذاشته بودند مشام سیمین را پر کرده بود.

دختر خدمتکار با دست‌های در هم گره خورده و با رعایت آداب عمارت از روی قالیچه‌ی گرد و قرمز رنگ سالن عبور کرد و به سمت پله‌های متعدد پا تند کرد.

سیمین از دیدن دوباره‌ی محیط عمارت به وجد آمده‌بود و انتظار داشت خدمتکار به طبقه‌ی بالا برود؛ اما برخلاف انتظارش از کنار پله‌ها عبور کرد و پس از گذشتن از درب کوچک قهوه‌ای رنگی که درست پشت پله‌ها بود وارد راهروی باریکی شد.

با خود زمزمه کرد:« انتظار داشتی اتاق خدمتکار‌هاشونو ببرن طبقه‌ی بالا؟ چقدر ساده‌ای تو دختر.»

راهرو‌ی سنگی با دیوار‌های کرم‌رنگ سیمین را در تنگنا قرار داده‌بود. برخلاف دفعات قبل که به عمارت آمده‌بود، آن راهرو باریک‌تر از حد معمول به نظرش آمد. صدای جرجر درب‌های قهوه‌ای رنگ که با فاصله‌های کم از هم بنا شده‌بودند در راهرو می‌پیچید و رفت‌و‌آمد‌ها باعث میشد سیمین معذبانه تنها به قالیچه‌ی باریک پهن شده بر کف زمین نگاه کند.

پس از رسیدن به مقصد، سیمین تشکری کوتاه کرد و درب اتاق را بست. نگاه گذاریی به اطراف انداخت. آن اتاق کوچک با دیوارهای سنگی خاکستری رنگ بدن سیمین را برای لحظه‌ای لرزاند. حسی شبیه به سرما در بدنش پیچید و به سمت پنجره‌ی کوچک آهنی رفت تا در سفید رنگش را ببندد.

با دیدن باغ تاریک پشت عمارت از درون قاب پنجره ابرویش بالا پرید و به یاد حرف خدمتکاران افتاد. پس دومان در این باغ تاریک قرار است به دیدن دختر ارسلان‌بیگ برود. با تصور آن قرار با بی‌حوصلگی پنجره را بست.

 حوصله‌ی هیچ کاری را نداشت و از تصور دومان کنار دختر ارسلان‌بیگ خونش به جوش می‌آمد. شنیده بود که آلما دومین دختر ارسلان‌بیگ از تمام جهات لایق عروس خاندان گونش بودن است. از زیبایی گرفته تا طایفه و ریشه با هم جور هستند. لبخند کجی روی لبش جا خوش کرد و خود را با او مقایسه نمود. بی‌توجه به تخت مرتب کوچک و ملحفه‌ی سفید رویش که در گوشه‌ی راست اتاق قرار داشت آه بلندی کشید، بر روی فرش کرم رنگی که درست کنار تخت پهن بود نشست و به بالشت‌های استوانه‌ای شکل قرمزرنگ تکیه داد. سرش را بر روی دیوار پشت سرش گذاشت و همان‌گونه که ذهنش درگیر بود آرام‌آرام پلک‌هایش سنگین شد و به خواب فرو رفت.

جایی در میان همهمه‌ی کنیزان و خدمت‌کاران، دختر آتحان ‌بیگ بزرگ درون اتاقش برای مراسم آماده میشد. سنگینی گلویش را نادیده گرفته‌بود و به دردی که درون سینه‌اش سنگینی می‌کرد بی‌توجه بود. دختر خدمتکار آخرین سنجاق مروارید را به موهای آیمان آویزان کرد و با احترام فراوان دست‌هایش را بر روی هم گذاشت و کناری ایستاد تا آیمان خود را درون آینه نظاره کند.

آیمان اما درگیر افکارش بود و مدام به تصویر صورت خواستگاری که تنها یک بار آن هم از پشت پنجره‌ی اتاق او را دیده‌بود فکر می‌کرد. درست لحظه‌ای که رضایت داد و سرش را بالا آورد تا نگاهی به خود بیندازد درب اتاق به آرامی کوفته شد و خبر آمدن دومان را به اطلاع آیمان رساندند‌.

آیمان سراسیمه و کمی مضطرب از جایش برخاست و به استقبال برادرش رفت. دومان مثل همیشه بوسه‌ای به پیشانی خواهرش نشاند و با صدای پرحرص گفت:

‌- لازم نیست آماده بشی. اگر دلت رضا نیست این خواستگارها حق موندن ندارن. نگران پدر هم نباش جواب... .

دومان هنوز در حال حرف زدن بود که آیمان میان کلامش پرید و گفت:

‌- نه برادر، خواهش می‌کنم. نمی‌خوام به خاطر من با پدر درگیر بشی.

سرش را پایین انداخت و با خجالت ادامه داد:

‌- راستش من... من دامادو دیدم و به نظر مرد بدی نمی‌اومد. از این‌ها گذشته، پدر به هر حال منو عروس می‌کنه؛ امروز یا فردا دیگه اهمیت نداره.

دومان یک‌تای ابرویش بالا پرید و به برق عجیبی که در چشمان خواهرش روشن شده بود خیره شد. این حال خواهرش برایش تازگی داشت. پس از رسیدن خبر از کسی که برای پرس‌وجو فرستاده بود، فهمیده بود که خواستگار خواهرش انسان بدی نیست؛ اما با تمام این‌ها اگر آیمان نمی‌خواست این ازدواج صورت نمی‌گرفت. لبخندی به دست‌پاچگی خواهرش زد و کنارش نشست تا پشتوانه‌ی او باشد.

دقایقی کنار آیمان بود و با او حرف میزد؛ خودشان نیز ندانستند چرا و چگونه ولی زمانی که به خودشان آمدند، دریافتند بسیاری از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی‌شان را مرور کرده‌اند. دقایقی بعد دومان در حال رفتن به محل اقامتش بود که صدایی از پشتش شنید، ایستاد و خود را به مرد رساند. درست شنیده بود ، صدای زمخت طغرل بود که در پی سیمین فرستاده بود.

‌- قربان متاسفم، نتونستم دختره رو پیدا کنم؛ فقط این شنل رو پیدا کردم که از دیوار مطبخ‌خونه آویزون بود.

دومان یکی از دست‌هایش را که پشت کمر درهم قفل کرده بود آزاد کرد و شنل را از طغرل گرفت. از آن فاصله‌ی کم عطر یاسمن را به خوبی می‌توانست حس کند. شنل را در مقابل چشم او نزدیک صورتش برد، نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش ناخودآگاه روی هم سر خورد. چند بار این کار را تکرار کرد و سپس با لحنی قاطع خطاب به طغرل گفت:

‌- پیداش کن، من باید صاحب این شنل رو ببینم.

طغرل سرش را تکان داد و پس از اطاعت دستور دومان، از او دور شد. با به یاد آوردن قرار امشب با کلافگی سرش را تکان داد و با عصبانیتی آشکار رفت تا دستور پدر را اطاعت کند. مدام از خود می‌پرسید مادرش چرا او را به این ازدواج ترغیب می‌کند، مگر نه این‌که دختر ارسلان‌بیگ از خاندان هووی او است؟

از این‌همه پیچیدگی کلافه شد و رفت تا خود را به محلی که جواهرخاتون برای دیدارشان تدارک دیده بود برساند.

پارت ۱۷

 

سیمین با صدای پچ‌پچ و گردن درد از خواب بیدار شد. چند ثانیه طول کشید تا موقعیتش را درک کند؛ حتی می‌خواست فحشی نثار نورگل کند که با سروصدا خواب را بر او حرام کرده‌بود. دستش را بر روی گردن دردمندش گذاشت و فشار آرامی به آن وارد کرد. خودش هم نفهمیده‌بود چه زمانی به خواب فرو رفته‌است. وقتی بیدار شد و خود را در عمارت دومان یافت اتفاقات به خاطرش آمد. از جایش برخاست و به سمت درب رفت تا منبع صدای پچ‌پچ‌ها را بیابد.

گوشش را به درب اتاق چسباند و به صدا گوش سپرد. به نظر می‌آمد دو تن از خدمه در حال صحبت بودند و مثل همیشه غیبت اهالی منزل بر همه چیز ارجحیت داشت.

دختر اول با صدای آرام گفت:

‌- وقتی با آیمان خاتون حرف می‌زدن شنیدم. به گمونم الان می‌خواد بره.

دختر اول با حیرت پرسید:

‌- چطور قبول کرد؟ تا همین امروز صبح که مخالف بود.

سیمین دلش نمی‌خواست باور کند که درباره‌ی دومان صحبت می‌کنند. با خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن دلش می‌خواست گمان کند آن‌ها درباره‌ی قرار دومان و دختر ارسلان‌بیگ سخن نمی‌گویند؛ اما با شنیدن حرف‌های بعدی دنیا بر سرش آوار شد.

‌- آلما خاتون داشت آماده میشد. همین الان دیدم که همسر دوم آتحان‌پاشا به دیدنش رفت، فکر کنم شخصاً می‌خواد روی دیدار آلما و دومان نظارت داشته‌باشه. می‌دونی... آخه خیلی نگرانه که جواهرخاتون مانع این وصلت بشه.

سرگیجه‌ی عجیبی داشت که حتی توان ایستادن را از زانوان سست شده‌اش سلب نموده‌بود. دستش را به دیوار گرفت و صدای نفس‌های پی‌در‌پی و مقطعش در فضای مسکوت اتاق پیچید. اشک ناخودآگاه بر روی گونه‌های ملتهبش سرخورد و زیرلب گفت:

‌- ن... نه ای... این امکان نداره.

یک دستش را به پیشانی زد و دست دیگرش را بر روی کمرش گذاشت. شبیه دیوانه‌ها اتاق را دور میزد و زیرلب سخن می‌گفت.

لبش را به دندان کشید و روی پاشنه‌ی پایش چرخید و زیرلب گفت:

‌- باید یه راهی باشه.

در یک لحظه و به صورت ناگهانی تصویر نورگل پیش چشمش نقش بست و سخن آخرش را به خاطر آورد. تصمیم سختی بود و اضطراب وجودش را تشدید می‌کرد‌. لرزش دست‌هایش را نادیده گرفت و نگاهش به کیسه‌ای افتاد که نورگل قبل از راه افتادن به سوی عمارت برایش آماده کرده بود.

چهره‌اش را مصمم نشان داد و به سمت کیسه رفت. امیدوار بود نشانه یا راهنمایی از نورگل بیابد و از این سردرگمی نجات پیدا کند. آخرین قطره اشک را از روی گونه‌اش پاک کرد، درب کیسه را گشود و به محض دیدن کادوی تولدش درون کیسه از فرط حیرت دهانش باز ماند. با خود گفت: «معنی این... چی می‌تونه باشه؟!» لباس را مقابل چشم‌هایش بالا آورد، با دیدن پارچه‌ی مرواریددوزی حریر که در انتهای کیسه جای گرفته بود و شیشه‌ی عطر یاسمنش به وجد آمد. لبش به خنده باز شد و زیرلب گفت:

‌- اگر سریع آماده بشم می‌تونم قبل آلما به دیدن دومان برم.

لبخندش عمق گرفت و ادامه داد:

‌- باید عجله کنم.

 با سرعت بسیار شروع به تعویض لباس‌هایش کرد. از فرط هیجان و اضطراب روی پا بند نبود و قلبش با سرعت می‌کوبید. لرزش دستانش توان هر کاری را از او سلب نموده بود. حریر مشکی رنگ را برداشت و زیرلب گفت:« بهتره که حریر رو روی صورتم بکشم، نباید کسی منو ببینه.» موهای بلند و مواج فر خورده‌اش را مرتب کرد و حریر نازک مشکی را بر روی موها و صورتش با سنجاق‌‌های کوچک ثابت کرد. حال تنها چشم‌هایش پیدا بود. چند قطره از عطر ملیحش را بر روی دست‌هایش ریخت و آن‌ها را زیر گردنش کشید. حال آماده بود؛ پس از برگرداندن وسایلش درون کیسه به سرعت ایستاد و به قصد بیرون رفتن از اتاق نزدیک درب اتاق شد. دستش را بر روی دستگیره گذاشت، نفس عمیقی کشید و زیرلب گفت:«اگر قبل من آلما به دیدنش رفته‌بود و اون‌ها رو با هم دیدم چی؟» هنوز در فکر بود که ناخودآگاه نگاهش به آینه‌ای که بر روی طاقچه‌ی کوچک بود افتاد. از زیر آن پارچه‌ی توری که بر روی آینه‌ی دایره شکل پهن بود به سختی خود را دید و لبش را به دندان کشید. پوست سیمین‌گونش از زیر حریر مشکی رنگ و مروارید‌های آویزان بر روی پیشانی‌اش به زیبایی جلوه می‌نمود و سنگ‌های براق لباس او را شبیه اشراف‌زادگان کرده‌بود. پری از حریر آویزان بر روی شانه‌اش را درون دستش فشرد و خطاب به خودش گفت: « یا با هم می‌بینمشون و با واقعیت روبه‌رو میشم یا بالاخره زمانش رسیده که از نزدیک ببینمش.»

دستگیره‌ی درون دستش را مصمم‌تر از پیش پایین کشید، با احتیاط از اتاق خارج شد و به سمت درب منتهی به باغ پشت عمارت به راه افتاد.

مسیر تاریک بود، برخلاف ازدحام داخل عمارت سکوت در بین درختان می‌پیچید و اضطراب سیمین با هر قدم بیش‌ از پیش میشد. نسیم مابین درختان چرخ می‌خورد و صدای برخورد شاخه‌ها با خرد شدن برگ‌های خشک در زیر پای سیمین هم‌آوا شده‌بود. نور مهتاب بر خیل عظیم درختان باغ می‌تابید و شاخه‌های پیچ‌درپیچ بر زمین سایه می‌افکند.

 دخترک گنگ و سرگردان مدام اطراف را نگاه می‌کرد و سراسیمه مابین درختان پیر و جوان پرتقال و سیب که به شکل نامنظم کاشته شده‌بودند، می‌چرخید. دومان زیر نور مهتاب در محوطه‌ی دایره‌ای شکل کوچک و خالی از درخت ایستاده‌بود و با خود فکر می‌کرد که چرا مادرش مکانی به این تاریکی را برای دیدار با آلماخاتون برایش انتخاب کرده‌است. این تنها سوالی بیش نبود و خودش نیز می‌دانست پس از دیداری کوتاه همان بهانه‌های قبل را خواهد آورد تا از ازدواج با او سرباز بزند. دست‌هایش را بر روی سینه‌اش قفل کرد و به درختی تکیه داد؛ شاید می‌خواست با این کار کمی از عصبانیت خود بکاهد. با پا بر زمین پوشیده از برگ و شاخه‌های نازک ضرب گرفت. خود را چون اسیری می‌دید که در بند سه قوم و قبیله گرفتار شده‌است. مثلثی که هر روز او را همچون سلول درون خود فشار می‌دهد. قوم پدر، قوم مادر و قوم نامادری که برای کسب اعتبار بیشتر و قدرت از هیچ کاری دریغ نمی‌کردند. نمونه‌اش همین ترغیب به ازدواج دومان و آلما بود. دومان پوزخندی که حاصل از تفکر به روابط خانوادگی‌شان بود بر لبش نشست و آرام گفت:

‌- گویا ازدواج گوزل‌خاتون با پدرم برای قبیله‌ی کادیر کافی نبوده.

همچنان در افکارش غرق بود که نسیم وزید و رایحه‌ای آشنا را به مشام دومان رساند. به محض استشمام آن عطر ملیح دست‌هایش را به سرعت از سینه باز کرد و با دقت اطراف را از نظر گذراند. با آنکه نور مهتاب بسیار روشن بود اما دومان برای بهتر دیدن تقلا می‌کرد. خودش هم نمی‌دانست راز این بو چیست که اینگونه درونش را ملتهب می‌سازد. کمی جا‌به‌جا شد که ناگهان از دل تاریکی شخصی جلوی رویش قرار گرفت.

سیمین به‌سختی از برخوردش با دومان جلوگیری کرد و ایستاد. حال نگاهشان درهم قفل است و نور مهتاب محفلشان را زینت بخشیده. عطر یاسمن حال قوی‌تر از هر زمانی به مشام دومان می‌رسد. سیمین ترس داشت؛ قلبش به قدری محکم در وجودش می‌کوبید که می‌ترسید نکند دومان صدایش را بشنود. حال که روبه‌روی دومان بود حتی توان نگاه کردن به او را نداشت. اختیار نگاه هیچ‌کدام در دست خودشان نبود. سیمین چشمش جایی بین ابروان دومان را نگاه کرد و وقتی اثری از اخم ندید نفس آسوده‌ای کشید. نگاه دومان بیشتر متعجب به نظر می‌آمد.

وقتی یک دل سیر تمام صورت دومان را با نگاهش بلعید بالاخره به خود آمد و با شرم بسیار نگاه از دو سیاه‌چاله‌ی دومان گرفت و آرام گفت:

‌- س... سلام... .

سیمین با خجالت دستش را بر روی پر حریر روسری‌اش کشید و نگاهش را جایی در نزدیکی بالاترین دکمه‌ی پالتوی دومان ثابت نگاه داشت. دومان پس از دقایقی که متوجه گذرش نبود خود را کمی عقب کشید و صدایش را صاف کرد. باورش نمیشد این دختر همان دختری باشد که گوزل خاتون برایش در نظر گرفته است.

دست از خیره نگاه کردن به او برداشت، به سختی بر خودش مسلط شد، کمی عقب رفت و جواب داد:

‌- علیک سلام.

این احساس نو برای دومان بسیار تازگی داشت. قبل از این با دست‌پاچگی بیگانه بود و حالا نمی‌توانست نامی برای این حس انتخاب کند.

سیمین باور نداشت که با دومان هم کلام شده‌است. در حالی‌ که دلش برای آن صدای گیرای دومان رفته بود باری دیگر نگاهش را بالا آورد و با جسارت بی‌سابقه‌ای که از خود سراغ داشت نگاهش را به چشم‌های دومان دوخت.

در دلش قربان‌صدقه‌ای به صورت بی‌نقص معشوقش رفت و دم عمیق و لرزانی گرفت.

 دومان نیز با حس سنگینی نگاه سیمین چشمش را به نگاه روشن او دوخت. برایش سوال شده بود که چرا آلما خاتون رخ مهتاب‌گونش را از نظر او مخفی کرده است. دومان سرش را نزدیک‌تر برد، نفس عمیقی کشید و در همان حالی که نگاهشان قفل هم بود گفت:

‌- دیر کردی آلما خاتون و این مسئله قابل توجیه نیست.

ضربان تند قلب سیمین به یک‌باره کند شد؛ به قدری کند که لحظه‌ای حس کرد دیگر تپش ندارد. دستان لرزانش را درون هم قفل کرد و بغض گلویش را فشرد.

می‌خواست فریاد بکشد و بگوید که آلما خاتون نیست. لبش را به دندان کشید نگاهش را با دلخوری به زمین دوخت تا قطره اشکی که به چشم‌هایش هجوم آورده بود از نظر دومان مخفی بماند.

کمی از دومان فاصله گرفت و گفت:

‌- م... من اسمم... من... .

از دست خود و زبان ناتوانش شاکی شد و اخم‌هایش درهم فرو رفت. خود نیز در عجب بود که چگونه لب‌های لرزان و تپش قلبش از نظر دومان تا به این لحظه پنهان مانده‌است.

دومان در آن فاصله به حد کافی بوی یاسمن استشمام کرده‌بود؛ حال دیگر مطمئن بود آن دختر در جنگل همین دختر است. نگاهش بر طره‌ای از موهای سیمین افتاد که از زیر حریر بیرون زده و درهم پیچ خورده‌بودند. در آن تاریکی تشخیص رنگ موهای او برایش غیرممکن بود؛ اما جایی در وجودش اطمینان داشت روشنایی این دسته مویی که از زیر حریر بیرون زده همرنگ موهای همان دختر درون جنگل است. برایش سوال بود که چرا دختر یک تاجر باید پنج صبح در جنگل باشد؟ آن هم با آن لباس‌های ساده و بدون خدمه و همراه.

پارت ۱۸

 

سیمین همچنان سردرگم بود و تلاش می‌کرد با کلمات مناسب برای دومان توضیح بدهد که آلما نیست؛ اما با حرف بعدی دومان دریافت که بیشتر در منجلاب فرو رفته است.

‌- چند روز پیش توی جنگل تک‌وتنها چه کاری داشتین خاتون؟

یک‌دستی زد تا مطمئن شود که این دختر همان است.‌ با تمام وجود این را حس می‌کرد و حال که مردمک لرزان چشم‌های سیمین را می‌دید بیش از پیش شکش به یقین تبدیل میشد.

سیمین با کلافگی و تعجب دامن لباسش را چنگ زد و قدمی عقب رفت. تا به امروز فکر می‌کرد آن مردی که در جنگل دیده‌بود حاصل توهماتش باشد. با خود فکر کرد حال که زبانش یاری نمی‌کند جواب دومان را بدهد همان بهتر که فرار کند. حال که لحظات آخر نزدیکی با عزیز‌تر از جانش را سپری می‌کرد با جان دل نگاهش را به او دوخته‌بود.

قدم دوم را نیز به عقب برداشت و تا خواست قدم بعدی را بردارد بازوی دستش درون دست‌های قدرتمند دومان اسیر و به سمت او کشیده شد.

 ضربان قلبش باری دیگر اوج گرفت و گویی پوست بازویش که اسیر دست دومان بود گرمای بی‌سابقه‌ای را در کل تنش پراکنده کرد؛ دوباره صدای دومان در گوشش پیچید و سیمین مدهوش و سرمست از این نزدیکی سعی داشت زانوان شل شده‌اش را کنترل کند:

‌- برای خاتونی مثل شما این به دور از ادبه که سوال خواستگارش رو بی‌جواب بذاره.

گرمای نفس‌های دومان از آن فاصله‌ی نزدیک روی صورتش پخش میشد و در آن شب سرد وجودش را به آتش می‌کشید. از کرده‌ی خود پشیمان بود و فشاری که دومان بر رویش گذاشته بود حتی توان تکلم را از او سلب نموده بود. نفس تنگ شده‌اش را با صدا بیرون داد و از حرارت این نزدیکی لبش را به دندان کشید.

لب‌ها اسیر شده در میان دندان‌های مرواریدی سیمین، زیر آن پارچه حریر نازک از چشمان تیزبین دومان دور نماند و آتشی دوباره برای حس غریبی که در وجودش آشوب به پا کرده بود، به پا کرد. به چشمان براق سیمین که زیر نور مهتاب می‌درخشید خیره ماند و دم عمیقش را بی‌صدا بیرون داد. گویی ماه و چشمان سیمین باهم سخن می‌گفتند و هریک قصد داشتند زیبایی خود را به رخ دیگری بکشند. نفس تنگ سیمین دیگر داشت او را رو به خفگی می‌برد. نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بر روی هم گذاشت تا کمی بر خود مسلط شود. پس از چند ثانیه چشم‌هایش را گشود و دستش را بالا آورد. حال بر خود مسلط بود و می‌توانست حرف بزند. التهاب وجودش را نادیده گرفت و کف دستش را بر روی سینه‌ی دومان گذاشت.

قصد داشت با این کار کمی از او فاصله بگیرد.

امکان نداشت با این نزدیکی بتواند حتی یک کلام بر زبان بیاورد.

 اما حس شیرینی از برخورد دستش با سینه‌ی معشوقش قلبش را پر کرد. ضربان پر التهاب قلب دومان را که زیر انگشتانش حس کرد، قلبش متلاطم‌تر از پیش شد. شاید دلش می‌خواست خود را از سینه‌ی سیمین بیرون بکشد و به دومان بپیوندد که این‌گونه بی‌تابی می‌کرد.

پس از تأمل بسیار فشار آرامی به سینه‌ی دومان وارد کرد و از او فاصله گرفت. با این حرکت سیمین دست، دومان نیز از دور بازوی او رها شد و او نیز با خرد شدن شاخه‌های نازک زیر پایش کمی فاصله گرفت. احوالات دختر روبه‌رویش برایش بسیار تازگی داشت. دختری که مابین حجب و حیای ذاتی‌اش جسارت بسیاری داشت و این دومان را متعجب می‌کرد. تا به حال هیچ دختری را ندیده بود که این‌گونه در مقابلش بایستد و حدومرز را با حرکاتش به دومان بفهماند. نمی‌دانست حرکت سیمین تماماً از ترس بی‌هوش شدن بود. مگر قلب یک انسان چقدر تحمل دارد؟ یک تای ابروی دومان ناخودآگاه بالا پرید و نگاهش را به او دوخت.

سیمین باری دیگر نگاهش خیره‌ی چشم‌های دومان شد و تا خواست جمله‌ای که تا قبل از قفل شدن چشم‌هایشان در ذهنش آماده کرده بود را به زبان بیاورد دریافت که با نگاه کردن به او جمله را فراموش کرده‌است. زمان معنایی نداشت و هردو بدون لحظه‌ای تردید به چشم‌های هم خیره بودند. دومان دلش می‌خواست با یک حرکت روبند را از صورت سیمین بکشد. حس آشنایی داشت و مدام صورت روبندپوش سیمین را با دختر رویاهایش مقایسه می‌کرد. مشکل آن‌جا بود که تصویر درستی از هیچ‌کدام نداشت و این کلافه‌اش می‌کرد.

از سوی دیگر، میان چندین دختری که اطرافش بوده‌اند از هیچ‌کس چنین شخصیتی سراغ نداشت؛ اصلاً تابه‌حال ذهنش درگیر هیچ دختری نشده‌بود چه برسد که وجودش برای دیدن کسی تقلا کند و آن شخص برایش مرز تعیین کند.

کلافه‌تر از پیش سوالش را بار دیگر تکرار کرد:

‌- جواب ندادی خاتون، خودت بودی؟

با شنیدن صدای خش‌خش از فاصله‌ا‌ی نزدیک، سیمین دریافت که زمان رفتن فرا رسیده است. در دل کسی را که او را از این مهلکه نجات داده بود ستایش کرد و خدارا شکر کرد.

سیمین اطمینان داشت که نباید با دومان دیده شود، آلما‌خاتون مطمئناً برای رعیتی مثل او تهدید بزرگی به حساب می‌آمد؛ مخصوصاً که زمان قرار او را اشغال کرده بود.

صورتش را کمی نزدیک دومان برد و با صدای آرام لب زد:

‌- من آلما نیستم.

اخمی حاصل از سردرگمی بر روی صورت دومان نشست و تا خواست حرفی بزند صدای آلماخاتون از پشتشان شنیده شد:

‌- سرورم ببخشید که دیر کردم.

دومان به سمت صدا برگشت و به محض دیدن آلما همراه با یک کنیز دیگر که با فانوس راه او را روشن کرده بود حیرت کرد.

نور نارنجی رنگ بر درختانی که یکی در میان پوشیده از خزه بودند می‌تابید و درون دومان را ملتهب‌تر می‌کرد.

سوال بزرگی در ذهن داشت که باید از دختر مرموز کنار دستش می‌پرسید؛ اما به محض برگشتن به سمت او با جای خالی او روبه‌رو شد؟

زیرلب با خود گفت:« این دختر... کی می‌تونه باشه؟»

با آن احوالات ناخوشش نفهمید چگونه خود را به اتاق آشپزخاتون رساند. دلش می‌خواست با صدای بلند جیغ بکشد و گریه کند. ترس، بغض، خوشحالی و گریه در یک لحظه به سراغش آمده‌بود. کل وجودش از اضطراب می‌لرزید و باورش نمیشد که این کار را انجام داده‌است.

با سرعت بسیار زیاد لباس‌هایش را تعویض کرد و رفت تا به مطبخ برسد، حال تنها مادرش را می‌خواست و بس. به تازگی وارد سالن بزرگ عمارت شده‌بود که دختر جوانی با همراهش که فانوس به‌دست داشت وارد سالن شدند.

با صدای پچ‌پچ خدمه فهمید آن دختر که با تکبر گام برمی‌دارد آلما خاتون است.‌ در همان چند ثانیه تمام صورتش را کاوید. به نظرش آمد چشم‌های مشکی رنگش غم عجیبی دارد، کمان ابروان تیره رنگش در هم فرو رفته‌است و لب‌های قرمز رنگ باریکش زیر فشار دندان‌هایش روبه زخم شدن پیش می‌رفت.

قطره اشکی که از چشمش پایین چکید را تمام عمارت دیدند؛ اما به سرعت پاکش کرد.

سیمین نمی‌دانست خوشحال باشد یا دلش به حال آن دختر بسوزد. یعنی دومان چه گفته که این دختر را این‌چنین ناراحت کرده‌است؟ با تصور دست رد دومان لب‌هایش کش آمد؛ اما تا خواست لبخندش عمیق شود لبش را به دندان کشید و راهش را ادامه داد. سودابه خاتون با دیدن سیمین لبخند زد و گفت:

‌- بیا مادر بشین برات غذا بکشم، برگردیم خونه.

سیمین بی هیچ حرفی، در حالی که هنوز بدنش از هیجان می‌لرزید و فکر به آلما خاتون و دومان لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد، حرف مادرش را اطاعت کرد و به داخل پا گذاشت.

پس از صرف غذا، سودابه خاتون از خواجه‌ی جواهر خاتون خواست تا اجازه‌ی رفتنشان را بگیرد.

سیمین در حال جمع کردن ظروف غذا بود که خواجه پس از دقایقی بازگشت و گفت:

‌- جواهر خاتون دستور دادن این وقت شب پیاده نرین. براتون کالسکه‌ آماده‌کردیم، کارتون که تموم شد بیاید کنار دروازه‌ی اصلی.

سیمین از شنیدن خبر خوشحال شد، با این احوالش اصلاً دلش نمی‌خواست پیاده تا خانه برود. کار‌ها به سرعت تمام شد و سیمین با ذوق و بی‌توجه به شنل گمشده‌اش درون کالسکه نشست و به خانه بازگشت. بی خبر از اتفاقاتی که آن شنل برایش رقم خواهد زد.

 

***

سیمین دستش را بر روی بازوی برهنه‌اش کشید، هنوز از آن قسمت دستش احساس گرما می‌کرد. در این چند روزی که از دیدارش با دومان گذشته‌بود، چندین و چند بار اتفاقات آن شب را مرور کرده‌بود. مدام در رویا پروبال بسیاری به داستان کوتاه آن شبش می‌داد، ذهنش در تمام این چند روز درگیر دومان و عمارت بود و برای خود خیال‌بافی می‌کرد. با صدای تق‌تق درب گرمابه ناگهان از دنیای خیالات بیرون پرید و با شنیدن صدای نورگل سرش را با تاسف برای خواهرش تکان داد.

‌- سیمین، سیمین دو ساعت چیکار می‌کنی اون تو؟

از میان بخار‌های آب به سختی کاسه‌ی سنگی را پیدا کرد، کاسه را از درون سطل چوبی پر از آب گرم کرد و بر روی موهایش ریخت و گفت:

‌- دارم میام.

چند دقیقه بعد جلوی آینه‌ی اتاقش ایستاده بود، در حال خشک کردن موهایش بود و همزمان به صدای نورگل که مدام در کنار گوشش حرف میزد گوش می‌کرد.

‌- خودتو جمع‌وجور کن سیمین، دیشب سر میز شام هم همین بساط بود. مادر کم‌کم داره شک می‌کنه، دائم داری خیالبافی می‌کنی و تو فکر فرو میری.

خودش هم متوجه شده‌بود. اختیار افکارش را نداشت و به محض آنکه فرصتی گیر می‌آورد به فکر فرو می‌رفت. پارچه‌ی سفید و نمناک را از پنجره آویزان کرد و گفت:

‌- می‌دونم، کاملاً متوجهم چی میگی. تمام تلاش خودم هم اینه که... .

با شنیدن صدای زمخت و مردانه‌ای که از حیاط خانه می‌آمد سخنش را نیمه‌تمام رها کرد. هر دو دختر با عجله به سمت پنجره‌ی کوچک اتاق رفتند تا صاحب صدا را ببینند.

مرد از اسبش پایین پرید، دوباره مرادبیگ را صدا زد و دستش را بر روی ریش و سبیل‌های مشکی و پرپشتش کشید. سودابه خاتون در حالی‌ که دست‌های خمیری‌اش را بالاگرفته بود از مطبخ کوچکی که در گوشه‌ای از حیاط قرار داشت خارج شد و روبه مرد گفت:

‌- مرادبیگ خونه نیست. چیکارش داری؟

مرد دهانه‌ی اسب را کشید تا از راه رفتنش جلوگیری کند، سپس گفت:

‌- با خودتون کار دارم آشپزخاتون، جواهرخاتون منو فرستاده.

تعجب را میشد در چشمان هر سه نفرشان دید. جواهر‌خاتون چه کاری می‌توانست با سودابه داشته باشد؟ سودابه با کمی شَک در فکر فرو رفت و پس از چند دقیقه بالاخره مرد را به داخل خانه دعوت کرد.

سودابه رفته‌بود تا دست‌هایش را بشوید و مرد بر روی قالی نشسته بود. سیمین و نورگل با کلنجار بسیار از لای درب مرد را نگاه می‌کردند و هر دو در انتظار سودابه بودند تا بفهمند دلیل آمدن آن مرد چیست.

 مرد به پشتی نرمی که سودابه خاتون دوخته بود تکیه زد و با تکه چوب باریکی در تلاش بود لای دندانش را تمیز کند. نورگل دهانش را کج کرد با چندش از او روی برگرداند و گفت:

‌- مردک نچسب، چه لمی هم داده.

سیمین از لحن نورگل خنده‌اش گرفت و ریز‌ریز شروع به خندیدن کرد.

با ورود سودابه به خانه مرد تکیه‌اش را از پشتی گرفت و کمی خود را جمع‌وجور کرد.

سودابه درون استکان شیشه‌ای خوش نقش را پر از قهوه‌ی خوش عطر و معروف خود کرد. سینی را جلوی او گذاشت و پرسید:

‌- خوب، گوشم با شماست طغرل‌بیگ. برای جواهرخاتون اتفاقی افتاده؟

طغرل بدون تعارف قهوه را برداشت و آن را یک‌نفس سر کشید و گفت:

‌- راستیتش ماجرا یه نمه درهمه.

استکان را درون سینی گذاشت، تکیه‌اش را دوباره به پشتی زد و با همان صدای زمخت و دورگه ادامه داد:

‌- اصل ماجرا اینه که جواهرخاتون برای دخترشون که به‌زودی مراسم عروسیش برگزار میشه دنبال خدمه می‌گردن.

اخم ناخوداگاه بر روی پیشانی سودابه نشست و طغرل ادامه داد:

‌- آشپز عمارت دختر‌های شمارو برای کمک به آیمان خاتون پیشنهاد کردن.

سیمین دستش را با حیرت بر روی دهانش گذاشت. باورش نمیشد جواهرخاتون این قصد را داشته باشد.

سودابه با اخم‌های درهم کمی از طغرل فاصله گرفت. بر روی صندلی‌ که درست پشت سرش بود نشست و گفت:

‌- آیمان خاتون که خودش اون‌همه خدمه دارن. دختر‌های من که کاری از دستشون برنمیاد.

طغرل از جایش بلند شد، دستی به پالتوی بلندش کشید و گفت:

‌- جواهرخاتون گفتن این دستوریه که باید اجرا بشه. از بقیه چیز‌ها خبر ندارم.

به سمت درب خروج پا تند کرد؛ اما در میان راه ایستاد و گفت:

‌- تا یادم نرفته بگم جواهرخاتون دستور دادن فردا صبح دخترها به دیدنش برن.

طغرل حرفش را زد و رفت بی آنکه بداند چه آشوبی در دل سودابه به راه انداخته است. اصلاً مگر سودابه می‌توانست از دخترانش دور باشد؟!

بوی نان سوخته که در فضا پیچید سودابه سراسیمه به سمت مطبخ دوید بی آنکه بداند نورگل و سیمین از شدت تعجب بی‌حرکت و ساکت مانده‌اند. به نظر سخنان زیادی داشتند که به زودی به آن خواهند پرداخت.

طغرل با سرعت به سمت عمارت تاخت و بدون فوت وقت خود را به اتاق جواهرخاتون رساند. جواهر با شنیدن خبر برگشتن طغرل لبخند بر لبش نشست و او را به داخل دعوت کرد. ستون‌های آینه‌کاری شده از چنگ نگاه بی‌تفاوت جواهر گریختند و تکیه‌اش از تخت فاخر فندقی رنگش گرفته شد و مشغول نوشیدن دمنوش مخصوصش شد.

با ورود طغرل بی آنکه به سمتش نگاهی بیاندازد پرسید:

‌- چی شد؟ سودابه قبول کرد؟

طغرل با سری افتاده و دست‌های درهم گره خورده نگاهش از روی مجسمه‌های آدمک‌های طلایی‌رنگ گوشه‌ی اتاق سر خورد و با صدای آرام جواب داد:

‌- تعجب کرد؛ اما وقتی گفتم که دستور دادین هرچه سریع‌تر دخترها رو بفرسته دیگه جوابی نداد. به گمونم تا فردا صبح بیان.

جواهر جرعه آخر لیوان را سر کشید و گفت:

‌- خوبه، حواست به دومان باشه. باید بفهمم این دختر چی داره که توجه دومان بهش جلب شده.

طغرل با همان ادب نمایشی چشمی گفت و با تلاش بسیار برای نگاه نکردن به دیوار‌های طلایی و سفید پر نقش‌نگار از اتاق خارج شد.

از اتاق خارج شد. جواهر پس از رفتن طغرل نگاهش چرخید و بر روی شنل سیمین که بر روی میز اتاقش بود ثابت ماند.

به یاد شب قبل افتاد، وقتی سراغ صاحب شنل را از آشپزخاتون گرفت و نام دختر سودابه را از دهان او شنید بسیار متعجب شد. تمام ذهنش درگیر رابطه‌ی دومان و آن دختر بود، چه بهانه‌ای بهتر از ازدواج آیمان داشت که دختر سودابه را به عمارت بکشاند؟

پارت ۱۹

 

سیمین با ذهنی آشفته، نگاهش را به سودابه دوخته بود و سعی می‌کرد نسبت به اتفاق دقایقی قبل بی‌تفاوت باشد. نفس عمیقی کشید و بوی نان تازه را استشمام کرد. بی‌توجه به دل ضعفه‌ای که گرفته بود، نگاهش را به خمیر‌هایی دوخت که زیر دست سودابه خاتون فرم می‌گرفتند. سودابه خاتون کاردک تیز را بر روی خمیرهای نرم کشید و تکه‌ی کوچکی را جدا کرد. با دست آزاد بر روی میز چوبی آرد پاشید و خمیر را بر رویش گذاشت.

از چشم‌های سودابه چیزی مشخص نبود؛ اما فکرش به شدت درگیر بود. برایش عجیب بود که جواهر خاتون برای مراسمی به آن مهمی دو دختر بی‌تجربه را انتخاب کرده‌است‌. جایی درون قلبش احساسات مادرانه‌ای جریان داشت که نسبت به این موضوع به او هشدار می‌داد. ورز دادن خمیر که به اتمام رسید از درون کاسه مایه‌ی تخم‌مرغ را بر روی خمیر کشید و آن را با دقت و لطافت به دیواره‌ی تنور چسباند.

سیمین با شنیدن صدای مرادبیگ که از حجره بازگشته بود از مطبخ بیرون رفت و به پدر خوش آمد گفت.

ساعتی به صرف غذا گذشت. خانه در سکوت بود و کسی سخن نمی‌گفت؛ گویی قانونی نانوشته صحبت درمورد عمارت پاشا را برایشان منع کرده بود. مراد‌بیگ وقتی درست زیر پنجره‌هایی که به حیاط خانه مشرف بود، بر روی ملحفه‌ی سفیدی که بر زمین پهن بود خوابش برد سیمین و نورگل هم برای استراحت به اتاق خودشان رفتند.

سیمین کلافه از خیالات بی‌انتها به پهلو چرخید و بالش قرمز رنگ را زیر سرش مرتب کرد. نم موهای بلندش بر کلافگی‌اش می‌افزود، با دیدن نورگل که در خواب هفت پادشاه به سر می‌بُرد و بعدازظهر آرامی را می‌گذراند رو به انفجار می‌رفت. باز خاطره‌ی آن شب، پیش چشمانش نقش بست و ناخودآگاه دستش به سمت قلبش رفت. تپش‌های تندش را نادیده گرفت و زیرلب گفت: «اما من شنیده‌بودم جواهرخاتون اجازه نمیده خدمه‌ای غیر از اعضای عمارت کارهای آیمان رو انجام بده؛ این... خیلی عجیبه.»

چشمش به اتاق کوچک و مشترکش با نورگل افتاد که تنها تزئیناتش آن فرش کهنه‌ی قرمز رنگ و گلدان بر روی طاقچه‌ی کوچک اتاق بود که با برگ‌های بنفش حسن یوسف جلوه‌ی زیبایی ایجاد کرده بود. نور از پنجره‌ی کوچک بر روی فرش تابیده و تصویر شاعرانه‌‌ای پیش چشمان سیمین به نقش درآمده بود. نگاهش را از روی رخت‌خواب و ملحفه‌های تا شده‌ای که مرتب در گوشه‌ی اتاق جمع شده‌بود برداشت و صندوقچه‌ی چوبی قهوه‌ای رنگ که درست کنار رخت‌خواب‌ها بود نگاه کرد. با خود فکر کرد از این همه خیالات حتماً دیوانه خواهدشد؛ پس در یک تصمیم آنی به سمت صندوقچه رفت و کاغذ و مداد‌هایی که مرادبیگ برای طراحی‌هایش تهیه کرده‌بود بیرون آورد. فکر کرد شاید با این‌کار کمی از سردرگمی وجودش کاسته‌شود.

چشمش به نورگل افتاد که با حالت بامزه‌ای خوابیده بود و موهای مشکینش نصف صورت سفید و چشم‌ و ابروهای سیاهش را گرفته‌بود. مداد را بر روی کاغذ کشید و در سکوت به کشیدن تصویر نورگل پرداخت. تصویر لب‌های گوشتی قرمز رنگ نورگل را که نیمه‌باز مانده بود را آرام‌آرام رسم می‌کرد و از تین کار لذت می‌برد.

 صدای کشیدن مداد بر روی کاغذ ضخیم کرم رنگ برایش دل‌پذیر بود و می‌‌توانست کمی افکار مشوشش را سامان بدهد.

‌ فضای زیبای اتاق و تصویر در خواب نورگل به زیبایی بر روی کاغذ نقش بسته و سیمین درست کنار طراحی ماهرانه‌اش به خواب فرو رفته بود.

ساعتی بعد که سیمین بیدار شد کسی را در اتاق نیافت، خبری هم از آن نور مستقیم که به داخل خانه می‌تابید نبود. اتاق توسط نور عصرگاهی کمی روشن بود و سیمین هنوز فرصت داشت تا فانوس‌های اتاق را روشن کند.

ملحفه‌ای که اطمینان داشت نورگل بر رویش کشیده را کنار زد و از درون صندوقچه شانه‌ی چوبی و آینه‌ی کوچکی که حاشیه‌های صدف‌کاری شده داشت را خارج کرد. آینه را پیش چشمانش ثابت کرد و شانه را با ظرافت بر روی موهای روشنش کشید.

با آنکه فکرش درگیر بود؛ اما شعف بسیاری هم از خبر رفتن به عمارت قلبش را پر کرده بود. با تصور آنکه هر روز دومان را خواهددید لبخند عریضی بر لبش نشست و به سرعت شانه کردنش افزود.

آخرین شانه را به موهایش کشید، با شنیدن صدای ضعیفی که از حیاط می‌آمد سر و رویش را تکاند و بلند شد. صدای سودابه خاتون و نورگل را شنید که آرام‌آرام نزدیک می‌شدند و پس از شنیده شدن صدای جرجر لولای درب ورودی، دیگر واضح حرف‌هایشان را می‌شنید.

با شنیدن لحن ملتمس نورگل از اتاق خارج شد و پیش از آنکه بتواند سلام بدهد حرف نورگل میخکوبش کرد:

‌- مادر خواهش می‌کنم بدخلقی نکن. آخه مگه میشه رو حرف جواهرخاتون حرف زد؟ دنبال دردسری؟ قول میدم اتفاقی نیفته.

سیمین نگاهی به سه عضو دیگر خانواده که در حال بحث بودند، کرد و سلام بلندی داد تا متوجه حضورش بشوند. طبق معمول، مرادبیگ به گرمی پاسخ سیمین را داد. سودابه نیز در حالی که بر روی میز دستمال می‌کشید، گفت:

‌- سلام مادر، بیا بگیر بشین.

سیمین حرف مادر را اطاعت کرد و آرام به سمتشان قدم برداشت. سودابه در همان حینی که چای درون استکان می‌ریخت پاسخ نورگل را داد:

‌- نه مادر، دلم رضا نیست. فردا میرم پیش جواهرخاتون، از نزدیک ملاقاتش می‌کنم. نمی‌تونه سرمو بزنه که، نمی‌خوام بچه‌هام بدون من پاشون به عمارت باز بشه.

نورگل با کلافگی و حرص بر روی زمین نشست و زانوهایش را در آغوش گرفت. سیمین نیز همانند نورگل دستانش را بر روی سینه قفل کرد و ترجیح داد چیزی نگوید. مراد‌بیگ با دیدن اخم‌های درهم دخترانش سری از تاسف تکان داد و گفت:

‌- خاتون چیکارشون داری؟ اون عمارت هر چی که هست برای ما خوب بوده. مگه یادت نیست؟ اوایل که کوچ کرده‌بودیم کاری برامون نبود؛ اگر کارهای عمارت نبود که وضعمون سامون نمی‌گرفت.

سودابه به سخنان مرادبیگ گوش سپرده‌بود. نورگل و سیمین هم در سکوت انتظار می‌کشیدند که پدر، سودابه خاتون را از تصمیمش منصرف کند. مرادبیگ وقتی سودابه را غرق افکار دید ادامه داد:

‌- اگر خودشون به رفتن علاقه دارن پس بهتره تو هم موافقت کنی، یادت هست؟ خودت چندین سال آشپز عمارت بودی؛ مشکلی پیش اومد؟

سودابه با کلافگی سرش را تکان داد و بر روی صندلی نشست. دستش را بر روی سرش گذاشت و با لحن سردرگمی گفت:

‌- نمی‌دونم چرا... این کار به نظرم درست نمیاد. انگار یه جای کار مشکل داره.

مرادبیگ ادامه داد:

‌- من آیمان خاتونو قبلاً دیدم، برخلاف پدرش دختر خوب و محجوبیه. می‌تونن دوست‌های خوبی برای هم باشن.

سیمین از نرم شدن سودابه خوشحال شد و با لبخند گفت:

‌- مادر خواهش می‌کنم، قرار نیست اتفاقی بیوفته. قول می‌دیم مراقب هم باشیم؛ حتی می‌تونی هر روز بهمون سر بزنی.

سودابه خاتون مجبور بود حسی که در اعماق قلبش داشت را نادیده بگیرد. چطور می‌توانست در برابر هر سه نفر مقاومت کند، آن هم تنها به دلیل یک حس بد که در قلبش بود؟

آن شب، سودابه تا صبح پریشان بود و این پهلو و آن‌ پهلو میشد. مخالفت با جواهر خاتون چیزی نبود که تا به حال انجام داده باشد. می‌دانست که او علی‌رغم شخصیت خشک و خشنی که دارد اکثر اوقات به دنبال راهی می‌گردد که ضرری به اطرافیانش نرسد. سودابه پس از این همه سال دیگر به این نتیجه رسیده‌بود که بهتر است به جای رو در روی جواهر ایستادن، همراهش باشد.

نتیجه‌‌ی یک شب تا صبح بیدار ماندن و فکر کردن چیزی نبود جز آنکه دخترانش را با خیالی ناآرام به عمارت بفرستد.

پارت ۲۰

***

صبح بود و سیمین از ذوق بسیار سر از پا نمی‌شناخت. به قدری عجله داشت که نفهمید صبحانه‌اش را چگونه خورد. زمان رفتن که فرا رسید، با عجله و وسواس بسیار آماده شد. لباس خواب سفیدش را با تنها پیراهن گرمی که داشت، تعویض کرد. هنوز حسرت آن شنل مخملی که گم کرده‌بود را می‌خورد؛ با خود فکر کرد اگر آن را الان می‌پوشید چقدر زیباتر میشد.

نگاهش را به انعکاس تصویرش درون آینه دوخت. آن پیراهن بلند کهنه‌ی زیتونی رنگ چیزی از زیبایی‌اش نکاسته بود، هیچ؛ حتی زیباتر از قبل نیز به نظر می‌رسید. لبخندی به تصویر خود زد و روسری کوچک همرنگ لباسش را بر روی موهای موج‌دارش انداخت و به پشت گردنش گره زد.

در مسیر پشت سودابه راه می‌رفتند. از بازار خارج شده بودند و مسیر پس از آن تا خود عمارت منظره‌ی سرسبزی داشت. جاده‌ی سنگ‌فرش شده زیر کفش‌هایشان صدای دلپذیری برای سیمین ایجاد کرده بود. جاده‌ی عریض منتهی به عمارت،گه‌گاه توسط اسب‌ها و سوارانشان پر میشد. هرچه به عمارت نزدیک‌تر می‌شدند بوی دریا نیز قوی‌تر میشد.

سیمین به قدری محو منظره‌ی جنگلی حاشیه جاده بود و به دومان فکر می‌کرد که نفهمید چه زمانی به پشت درب عمارت رسیدند.

سودابه قبل از ورود به عمارت جلوی دخترانش ایستاد و چند دقیقه بدون حرف به چهره‌هایشان خیره ماند. آن حس عجیب هنوز هم آزارش می‌داد.

با تردید لب گشود و با صدای آرامی گفت:

‌- شما لازم نیست حرفی بزنین. فقط آروم پشت سر من بایستید. اگر هم ازتون چیزی پرسیدن آروم و مؤدب جواب بدین.

پس از آنکه اطاعت آن‌ها را دید نفس عمیقی کشید و وارد حیاط عمارت شدند.

زمین سنگ‌فرش شده‌ مسیری تا ورودی عمارت درست کرده‌بود و چمن‌کاری اطرافش زیبایی بسیاری به ورودی عمارت می‌داد.

حاشیه‌ی مسیر عریض با گل‌های رز قرمز و سفید آذین شده‌بود و زیبایی‌اش هر بیننده‌ای را به وجد می‌آورد.

از درب بزرگ سفید رنگ عمارت که داخل شدند سیمین نظرش به سالنی که قبلاً از آن گذشته بود جلب شد. خبری از جنب‌وجوش آن شب نبود و تنها چند خدمتکار در حال دستمال کشیدن بر روی زمین و گلدان‌ها بودند.

سودابه مستقیم به سمت پله‌های عریض سفیدرنگ رفت و از آن بالا رفت.

سیمین دستش را به نرده‌های سنگی سفیدرنگ گرفت و آرام‌ بالا رفت.

طبقه‌ی بالا که اتاق‌های محل اقامت اعضای خانواده بود؛ حتی مجلل‌تر از طبقه‌ی پایین بود.

سنگ‌های سفید‌رنگ زمین از تمیزی برق می‌زدند و درب قهوه‌ای اتاق‌ها بلند و پر از کنده‌کاری بود.

سیمین نگاهش به سقف گنبدی شکل افتاد که لوستر سفید رنگ مجللی از مرکزش پایین آمده‌بود و شمع‌های بلندی در میان آینه‌کاری‌های مثلث شکلش روشن بود.

فرش‌های کرم‌رنگی که بر روی زمین پهن بود زیر پای عابران به زیبایی جلوه می‌کرد.

سیمین از راهرو‌های متعددی که از کنارشان می‌گذشتند چشم گرفت و به سمت بزرگ‌ترین و مجلل‌ترین درب که نظرش را جلب کرده‌بود، رفت. جواهر که بسیار مشتاق بود دختر سودابه را از نزدیک ببیند کم‌کم می‌خواست از این نافرمانی خشمگین بشود که درب اتاق کوفته شد و خبر رسیدن سودابه را به جواهر رساندند.

با پشت چشم نازک کردنی اذن ورود داد، فنجان قهوه‌اش را در درست گرفت، به پشتی تخت مخصوصش تکیه زد و خود را بی‌تفاوت جلوه داد. سودابه پیش آمد، با احترام و سری افکنده سلام داد‌‌.

جواهر نیم نگاهی به سودابه انداخت و گفت:

‌- چقدر دیر کردین! این تاخیر رو پای بی‌تفاوتی بذارم؟

سودابه بی آنکه لحظه‌ای دستپاچه شود به چشم‌های سبز‌رنگ جواهر خیره شد و حرف جواهر را نهی کرد و جواب داد:

‌- نه خاتون، دستور شما متاع؛ اما راه طولانی و پای پیاده زمان می‌طلبه‌.

جواهر از جواب سودابه لبخند کجی کنج لب‌های باریک قرمز رنگش نشست. حال زمان دیدن سیمین بود. تا به آن لحظه نیز خود را بسیار کنترل کرده‌بود. چینی به پیشانی بلندش که خط‌های ریزی داشت انداخت و نگاهش بر روی دختر‌ها چرخید. بسیار کنجکاو بود دختری که توانسته نظر پسرش را جلب کند را ببیند. در نگاه اول به نظرش هر دو دختر زیبا آمدند؛ اما باید بفهمد سیمین کدام است. در همان حین که نگاهش بین آن‌دو می‌چرخید پرسید:

‌- خودتونو معرفی کنید.

نورگل و سیمین نگاه کوتاهی به یک‌دیگر انداختند، نورگل پیش‌دستی کرد و با همان سر افکنده و لحن مودبانه نامش را گفت. جواهر با اطمینان از آنکه او سیمین نیست بلافاصله نگاهش را به سیمین دوخت.

سیمین نیز سر بلند کرد و همانند نورگل مودبانه نامش را گفت.

حس عجیبی از نگاه سیمین در وجود جواهر شکل گرفت. دستی به پارچه‌ی فاخر و سبزرنگ لباسش کشید، لبی تر کرد و با تلاش بسیار برای بی‌تفاوت جلوه دادن خود گفت:

‌- بسیار خوب، سودابه خاتون! امیدوارم دخترهات هم مثل خودت کاربلد باشن. من اشتباه قبول نمی‌کنم؛ مخصوصاً برای این موضوع.

جرعه‌ی آخر قهوه‌اش را نوشید و با بینی قلمی متناسبش نفس عمیقی کشید تا بوی قهوه‌ی مرغوبش را به جان بکشد. بعد فنجان خالی را بر روی میزی که پای تخت بود گذاشت و ادامه داد:

‌- وظیفه شما آماده کردن آیمان برای مراسمشه. می‌خوام در این چند هفته‌ای که به ازدواج آیمان مونده، آماده‌ش کنید.

نگاهش بین هردو در گردش بود و با لحن قاطع سخن می‌گفت:

‌- می‌دونم تجربه‌ی قبلی از این کارها ندارین؛ اما امیدوارم مثل مادرتون از پس کارهای من بربیاید.

سودابه با قلبی نا‌آرام لب گشود و گفت:

‌- خودم کمکشون می‌کنم نگران نباشین.

جواهر سرش را برای تایید حرف سودابه تکان داد و گفت:

‌- خوبه، این‌طور خیالم راحت‌تره‌.

سپس به دختر جوانی که درست کنارش ایستاده‌بود گفت:

‌- سیمین و نورگل رو به اتاق آیمان راهنمایی کن. به آیسو و سودا هم بگو برن وردست دایه خاتون تا یه کار مناسب براشون پیدا کنیم.

سودابه از شنیدن حرف جواهر رعشه بر اندامش افتاد. آیسو و سودا را می‌شناخت، خدمه‌ای که چندین سال به آیمان خاتون خدمت می‌کردند و او را خوب می‌شناختند. سوالی که ذهنش را به شدت درگیر کرده بود را بسیار آرام بر زبان آورد. «مگه سیمین و نورگل می‌تونن بهتر از آیسو و سودا باشن؟! »

سودابه جواهر را می‌شناخت؛ اما هیچ وقت نمی‌توانست دلیلی برای کار‌های او بیاید. تنها گمان و نگرانیش این بود که مبادا دخترانش قربانی کشمکش‌های او و هوویش بشوند.

پس از اتمام سخنان جواهر همگی بیرون رفتند.

دختران با سودابه خداحافظی کردند و سودابه تنها از پشت سر به دخترانش که به سمت آینده‌ی نامعلوم قدم برمی‌داشتند نگاه کرد.

آیمان خاتون بی‌خبر از نقشه‌های مادر در تنهایی اتاقش زیر نور خورشیدی که از پنجره اتاق بر رویش می‌تابید نشسته‌بود و کتاب می‌خواند. این کار باعث میشد کم‌تر به ازدواج و دوری از خانواده و دوستانش فکر کند. برایش سخت بود که همه چیز را رها کند و راهی این سفر بشود. فکر کردن به تنهایی برایش عذاب‌‍آور بود‌. دامن لباسش را بر روی پاهای برهنه‌اش کشید و آن‌ها را به سمت بدنش جمع کرد. همیشه وقتی بر روی تخت زیر پنجره می‌نشست احساس سرما می‌کرد.

با تقه‌ای که به درب اتاق برخورد کرد بدون آنکه سرش را از روی کتابش بالا بیاورد گفت:

‌- آیسو ببین کیه.

آیسو سریع حرف خاتونش را اطاعت کرد، درب را برای سیمین و نورگل باز کرد و ابتدا خدمتکار جواهر وارد شد.

ندیمه‌ی جواهر با ادب فراوان به آیمان نزدیک شد و گفت:

‌- سلام خاتون. مادرتون این دو خاتونو به جای آیسو و سودا فرستادن.

آیمان لحظه‌ای بهت‌زده شد. نفس عمیقی کشید تا عصبانیتش را کنترل کند. پس از چند لحظه‌ای که برایش طولانی گذشت سرش را از درون کتاب بیرون آورد، حرفی که زد کمی از نگرانی آیسو که درست کنارش ایستاده بود کم کرد.

پارت ۲۱

- از مادرم تشکر کن و بگو من از خدمه‌ی خودم راضی هستم و نیازی به خدمه‌ی جدید نیست.

سیمین و نورگل بی‌حرف پشت دختر ایستاده بودند و کم‌کم حرف‌های مادر را درک می‌کردند. حس اضافی بودن داشتند و این هر دو را معذب کرده‌بود. دختر خدمتکار تا آمد سخنی بگوید آیمان صدایش را بالا برد و گفت:

‌- همین که گفتم ندیمه، برو و این خاتون‌ها رو هم از اینجا ببر.

هر سه از اتاق خارج شدند، نورگل و ندیمه به سمت اتاق جواهر می‌رفتند؛ اما سیمین پس از خروج از اتاق اخم داشت، با عصبانیت نگاهش را به ندیمه‌ی جواهر دوخت که چند قدمی از او فاصله گرفته بود. این اتفاق برایش غیرقابل هضم بود.

صدایش را کمی بالا برد و گفت:

‌- بهتر نبود قبل از اینکه مارو به عمارت بکشونین با آیمان خاتون هماهنگ می‌کردین؟

ندیمه‌ی جواهر با تعجب بسیار ایستاد. در حالی که دهانش از فرط تعجب باز مانده بود به سمت سیمین قدم برداشت و گفت:

‌- ببخشین که وقت گران‌بهاتون هدر دادیم خاتون. از این لحظه به بعد به جواهر خاتون میگم قبل از انجام کارها با شما مشورتی به عمل بیارن.

سیمین از لحن کنایه‌آمیز دختر خشمگین شد. به نظرش این اعتراضش کاملاً به جا بود و نیازی به این‌گونه حرف زدن ندیمه نبود. دندان‌هایش را بر روی هم سایید و با لحن تشرگونه گفت:

‌- مراقب نیش زبونت باش ندیمه. من فقط میگم این کارها لازمه که از قبل هماهنگ بشن.

حال دیگر ندیمه هم به عصبانیت سیمین بود.

چشم‌های ریز و کشیده‌اش را باریک‌تر از پیش کرد، طوی که دیگر مردمک‌های قهوه‌ای رنگش به سختی مشخص بود. قدم دیگری به سمت سیمین برداشت و خروشید:

‌- تو فکر کردی کی هستی که می‌خوای به جواهر خاتون درس یاد بدی؟

سیمین پوزخند زد و خیره به پوست سبزه‌ی ندیمه که در آن لباس قهوه‌ای رنگ بلند مضحک به نظر می‌رسید رخ‌به‌رخش ایستاد.

قدش کمی از او بلندتر بود و حس قدرت می‌کرد.

نورگل خود را به سیمین رساند. همیشه از این روی سیمین می‌ترسید و حال تنها دلش می‌خواست او را از جدل با ندیمه دور کند. بازوی سیمین را درون دستش گرفت و تا خواست او را به گوشه‌ای بکشد سیمین صدایش را کمی بالاتر برد و گفت:

‌- تو چرا ناراحت شدی؟ شاید هم جواهر خاتون وظیفه‌ی هماهنگی رو به تو محول کرده‌بود. کارتو درست انجام ندادی که این‌طور عصبی شدی؟

زبان ندیمه از این همه گستاخی قاصر مانده‌بود. این‌بار ندیمه بود که صدایش را بالا برد. پر روسری‌ قهوه‌ای رنگ براقش را از شانه کنار زد و تقریبا فریاد کشید:

‌- یا همین الان خودتو جمع می‌کنی، یا میگم بیان از عمارت پرتت کنن بیرون.

سیمین پوزخند زد. می‌دانست عاقبت این جریان برایش خوب نخواهد‌بود اما دختر مادرش نبود اگر این ندیمه را سرجایش نمی‌نشاند.

در میان تقلا‌های نورگل، دستش را محکم از دست او بیرون کشید. اخم‌های درهمش را بیش از پیش کرد و درست شبیه ندیمه گفت:

‌- تو فکر کردی کی هس... .

با شنیدن صدای دومان از فاصله‌ای نزدیک خون در رگ‌هایش منجمد شد و کلامش نیمه تمام ماند.

‌- معلومه اینجا چه خبره؟

این سیمین بود که این‌بار از نزدیک و بدون روبند مقابل چشمان دومان بود. دومان از همان ابتدا حسی آشنا از دختر دریافت کرده‌بود. کمی بیشتر نزدیک شد، خیره به سیمینی که دست‌هایش را درهم قلاب کرده بود و نگاهش خیره به جایی بین زمین سنگی و دیوار کرم رنگ راهرو بود خطاب به ندیمه گفت:

‌- چه خبره ندیمه؟ چرا اینجا رو گذاشتین رو سرتون؟

حال آیمان نیز با شنیدن صدای برادر مقابل درب ایستاده بود و نظاره‌گر معرکه بود. دومان اخم‌هایش را درهم کشیده بود و با نگاهش سعی داشت آن دختر گستاخ که در قاب موهای عسلی رنگی که زیر چارقد کوچک زیتونی رنگ پنهان نمانده بود را بشناسد.

ندیمه پاسخ دومان را می‌داد و او بیشتر از آنکه سخنان او را بشنود درپی جواب این معما بود که این دختر آشنا را کجا دیده است.

‌- چیز خاصی نیست آقا فقط... .

با صدای بالا رفته‌ی دومان ندیمه و باقی خواتین از ترس شانه‌هایشان بالا پرید، جز سیمینی که تنها به پلک‌زدنی اکتفا کرد. همیشه این‌گونه بود، نمی‌توانست در مقابل بی‌عدالتی که ندیمه‌ی جواهر در حقش کرده بود بی‌تفاوت باشد. سودابه معتقد بود این رفتارش را از مادرش به ارث برده است.

سیمین با خود فکر کرد اگر الان دومان او را به خاطر این رفتار از قصر بیرون کند چه برسرش خواهد آمد؟ چقدر سخت خواهد بود؛ اگر به دست معشوقش مجازات بشود.

در میان تمام این افکار خاطرات آن شب نیز تپش قلبش را بالا‌تر برد.

‌- پرسیدم دلیل این بلبشو چیه؟

آیمان از دیدن عصبانیت برادر لب گزید و خطاب به دومان با لحن آرام گفت:

‌- برادر اومدی؟ منتظرت بودم خودتو ناراحت نکن، لطفاً بیا داخل.

دومان بی‌توجه به حرف آیمان بدون آنکه لحظه‌ای نگاه از سیمین بگیرد باری دیگر صدایش را بالا برد و گفت:

‌- مگه کری ندیمه؟

ندیمه که از ترس به لکنت افتاده‌بود سرش را بیش از پیش پایین انداخت و گفت:

‌- این دو خاتون رو مادرتون برای کمک به آیمان خاتون فرستاده بودن. بعد از اینکه آیمان خاتون نخواستن خدمتکار جدید داشته باشن این رعیت‌زاده شروع به فحاشی به مادرتون کرد.

چشم همه از تعجب گرد شد؛ اما سیمین انتظار این جواب را می‌کشید به همین خاطر تنها به پوزخندی اکتفا کرد. از کنارش صدای نورگل به گوش رسید که با صدای لرزان گفت:

‌- چی؟ فحاشی؟ نه آقا به خدا داره دروغ میگه سیمین فقط اعتراض کرد که چرا قبل از اینکه ما رو به عمارت بکشونین با آیمان خاتون هماهنگ نکردن.

دومان نام سیمین را در ذهنش مرور کرد؛ اما هیچ‌وقت این نام را نشنیده بود. باتوجه به اینکه خودش بخشی از سخنان سیمین را شنیده‌بود فهمید که سخن ندیمه دروغ محض است اما برایش جالب بود بداند این خاتونی که مقابلش ایستاده و گستاخانه حتی سرش را پایین نمی‌اندازد، کیست و چگونه جرأت کرده به کارهای جواهر خاتون اعتراض کند.

اخم از صورت دومان پاک شد و پوزخند کجی گوشه‌ی لبش نشست. بدش نمی‌آمد آن چشم‌های روشنی که از او دریغ شده‌بود را واضح‌تر ببیند.

‌- که این‌طور، به من نگاه کن خاتون.

سیمین متعجب از درخواست دومان از دیوار چشم گرفت و نگاهش را به زمین دوخت. نه اینکه نخواهد اما می‌ترسید لرزش چشم‌هایش تلاطم قلبش را آشکار کند.

با تکرار شدن جمله‌ی قبل اما با تاکید بیشتر توسط دومان، ناچار نگاهش را بالا آورد و به چشم‌های او خیره شد. نگران بود دومان او را بشناسد، نمی‌دانست عاقبت خراب کردن قرار ملاقات دومان و آلما چیست. تنها امیدی که داشت این بود که امروز از عطر مخصوصش استفاده نکرده‌است. یعنی نورگل اجازه نداده‌بود، چون نورگل مطمئن بود بعد از مراوده‌‌ی کوتاه دومان و سیمین در آن تاریکی شب آن عطر قوی حتماً در مشام دومان خواهدماند. هنوز از واکنش دومان اطمینان نداشت و نمی‌خواست خواهرش مورد غضب اهالی عمارت قرار بگیرد. از چهره‌ی دومان چیزی قابل تشخیص نبود اما درونش از دیدن آن چشم‌های آشنا بسیار ملتهب بود.

این همه اشتراک بین دختر رویاهایش و سیمین را نمی‌توانست نادیده بگیرد و تنها جای خالی آن عطر آزارش می‌داد.

‌- جایگاه خودتو فراموش کردی خاتون؟ چطور به خودت اجازه میدی صداتو بالا ببری؟

سیمین بی آنکه نگاه از دومان بگیرد اخم کم‌رنگی مهمان صورتش کرد و پاسخ داد:

‌- من فقط یک سوال ساده پرسیدم، این ندیمه صداشو بالا برد.

اخم دومان محو شده‌بود، این صدای آرام خاطره‌ای را برایش زنده کرده‌بود. دختری که از زیر روبند گفته بود:«من آلما نیستم.» تردید داشت، آیا این همان صدا است؟

از سوی دیگر دلش می‌خواست به این حالت کودکانه‌ی سیمین بخندد؛ اما تمام تلاشش را کرد که چهره‌اش عاری از حس باشد.

‌- و شما به این نتیجه رسیدی که در مقابل صدای بلند باید فریاد بکشی، آره؟

تا جایی که به خاطر داشت آن دختر لباس فاخری به تن داشت. با خود فکر کرد مگر امکان دارد این دختر خدمتکار همان دختر باشد؟

تا به حال فکر می‌کرد مادرش آن دختر را فرستاده که قرار ملاقاتش با آلما خاتون را خراب کند. می‌دانست مادرش هم دلش به این ازدواج راضی نیست اما حال با خود فکر کرد، اگر مادرش آن دختر را فرستاده‌بود پس نمی‌توانست همان دختر را برای خدمت به آیمان بفرستد.شاید هم بتواند؛ او جواهر خاتون است، هر کاری از دستش برمی‌آید. سیمین برخلاف دومان دیگر اخمش عمق گرفته بود. سیمین صدایش رنگ عصبانیت به خود گرفت. بی‌توجه به ضربان بی‌امان قلبش گفت:

‌- باید در مقابل زورگویی این ندیمه ساکت می‌موندم؟

دومان دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد. لبخند زد اما سریع آن را تبدیل به پوزخند کرد. تا‌به‌حال هیچ دختری را ندیده‌بود که در مقابلش صاف و ساده حرفش را بزند، آن هم بدون تپق و لکنت زبان گرفتن.

‌- اگر مشکلی با هم دارین برین بیرون عمارت. اینجا، جلوی در اتاق خواهرم جای این کارها نیست.

سیمین به آرامی نگاه از دومان گرفت و به زمین خیره شد. احساس شرمندگی که گریبان‌گیرش شده‌بود عذابش می‌داد. دومان می‌خواست به داخل اتاق برود که ناگهان چیزی به خاطر آورد. نمی‌دانست مادرش با این گستاخی سیمین چه خواهد کرد. لحظه‌ای ترسید که مبادا بلایی بر سر سیمین بیاید؛ پس صدایش را بالا برد و گفت:

‌- ندیمه بیا داخل کارت دارم. شما هم برید به اتاق مادرم تا تکلیفتون مشخص بشه.

دومان حرفش را زد و وارد اتاق شد. آیمان هر دو ابرویش را بالا برد و به حرکات دختر سیمین نام لبخند زد. فکرش را هم نمی‌کرد روزی برسد که دخترک خدمتکاری جرأت کند در مقابل جواهرخاتون بایستد. کنار برادر بر روی تخت نشست و ندیمه روبه‌رویشان ایستاد. دومان دستش را بر روی دسته‌ی نرم تخت تکیه زد و گفت:

‌- می‌دونی تاوان دروغ گفتن چیه؟

ندیمه چشم‌هایش گرد شد و لرزش بر حرکاتش غالب شد و گفت:

‌- آقا به جون خودم... .

‌- نمی‌خوام صداتو بشنوم، فقط ساکت شو و گوش کن. من خودم شنیدم اون دختر فحاشی‌ای به مادرم نکرد. اگر این دروغت باعث بشه مادرم دستور شلاق زدن به اون خاتون رو بده، از عمارت که سهله حتی از اسمیرنا هم بیرونت می‌کنم. فهمیدی؟ حالا برو بیرون. ندیمه با چشم‌های گشاد شده و پیکر لرزان سر تکان داد و نفس لرزانش را باصدا بیرون فرستاد.

با اضطراب از قاب درب اتاق خارج شد. آیمان لبخند به لب یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:

‌- از کی دومان‌بیگ بزرگ نگران دخترهای خدمتکار میشن؟ اون هم کی، دختری که علناً مقابل حرف مادر وایساده.

 دومان لبخندی از حرف آیمان بر لبش نشست و جواب داد:

‌- تو هم متوجه شدی؟ اون خاتون، عجیب برام آشناست.

آیمان خانومانه خندید، طوری که گونه‌ی گلگونش برجسته شد و طعنه‌آمیزانه گفت:

‌- فکر کنم چیزی بیشتر از یک آشنایی ساده باشه برادر، حالا به نظرت مادر باهاش چیکار می‌کنه؟

دومان از تصور بلایی که جواهر می‌تواند بر سر سیمین بیاورد اخم کرد و گفت:

‌- نمی‌دونم، تو چرا قبول نکردی اون خاتون ندیمه‌ت باشه؟

آیمان با حریر لباسش بازی کرد و گفت:

‌- من به سودا و آیسو عادت کردم. فکر نمی‌کردم با رد کردن اون خاتون باعث این اتفاقات بشم.

دومان قهوه‌ای را که ندیمه‌ی آیمان آورده‌بود سر کشید و گفت:

‌- تقصیر تو نیست، نمی‌دونم شاید هم بهتره که مادر به اون خاتون یه درس حسابی بده. از تمام این‌ها گذشته اون دختر زیادی گستاخه.

آیمان از توجه دومان به آن دختر به وجد آمده‌بود. هیچ‌وقت پیش نیامده‌بود که با هم در مورد یک خاتون حرف بزنند. لبخندی زد و تصمیم گرفت سیمین را از این بلا نجات بدهد. به هر قیمتی که شده آن دختر را از غضب مادر دور خواهد‌ کرد.

پارت ۲۲

در مسیر برگشت به اتاق جواهر، سیمین بود و غر‌غر‌های متوالی نورگل که بر اعصاب خرابش خط می‌انداخت.

درست پشت سر اتاق جواهر ایستاده بودند که سیمین کاسه‌ی صبرش لبریز شد و گفت:

‌- نورگل خواهش می‌کنم تو دیگه بس کن. اون ندیمه‌ی لعنتی به اندازه‌ی کافی اعصابمو بهم ریخته‌.

نورگل سرش را با تأسف تکان داد و گفت:

‌- من به مادر قول دادم مواظبت باشم. با این کارت جواب مادرو چی بدم؟

سیمین سرش را پایین انداخت که با نورگل چشم‌در‌چشم نشود. خودش هم نمی‌دانست چرا به‌یکباره آنقدر تند رفت؛ تنها چیزی که به آن اطمینان داشت این بود که آن ندیمه مستحق این رفتار بود.

با برگشتن ندیمه و پشت چشم نازک کردنش برای سیمین داخل شدند. سیمین و نورگل با درونی مشوش انتظار یک خبرچینی تمام عیار را داشتند؛ اما ندیمه تنها به گفتن حرف‌های آیمان خاتون اکتفا کرد.

جواهر با شنیدن حرف‌های آیمان از زبان ندیمه پشت چشمی نازک کرد و گفت:

‌- مهم نیست آیمان چی گفته، من باهاش صحبت می‌کنم تو آیسو و سودا رو ببر پیش دایه خاتون.

ندیمه پوزخند زد و با طعنه‌ای که چاشنی کلامش بود گفت:

‌- بله خاتون من، امرتون الساعه انجام میشه. مطمعناً نورگل خاتون با درایت و اصل و نسب درستی که دارن این مسئله رو درک می‌کنن.

و با گوشه‌ی چشم به سیمین نگاه کرد.

جواهر که متوجه طعنه‌ی کلام ندیمه شده بود چینی به ابرو‌هایش داد و گفت:

‌- در اصل و نسب‌دار بودن آیمان خاتون که شکی نیست؛ اما اگر حرفی هست روشن و واضح بگو. از طعنه و کنایه متنفرم.

ندیمه پس از کمی مکث و ترس از دومان گفت:

‌- چیزی نیست خاتون؛ فقط خواستم درایت خاتونمون رو یادآوری کنم.

جواهر بی‌توجه به چابلوسی ندیمه نگاه از او گرفت و خطاب به سیمین گفت:

‌- از این لحظه به بعد مدام باید کنار آیمان باشید. نباید بزارین غصه‌ای رو حس کنه؛ ضمناً، این لباس‌های کهنه رو هم دربیارین در عمارت من همه باید مرتب و تمیز باشن.

سیمین دندان‌هایش را بر روی هم سابید که مبادا دهان باز کند و جواب حرف جواهر را بر صورتش بکوباند. با اتمام سخنانشان به دنبال ندیمه‌ی جوان دیگری به راه افتادند و پس از تعویض لباس‌هایشان به سمت اتاق آیمان‌خاتون رفتند. نورگل دستی به لباس ابریشمی ساده‌ی سرمه‌ای‌رنگش کشید و گفت:

‌- الان فهمیدم چرا مادر راضی نبود بیایم. تو همین ساعت اول هزارویک طعنه و کنایه نصیبمون شده.

سیمین با تأسف سرش را تکان داد و گفت:

‌- مگه همون لباس‌های خودمون ایرادی داشتن؟ احساس می‌کنم شبیه پیرزن تو قصه‌ها شدم.

نورگل به حرف سیمین خندید و جواب داد:

‌- نه خیلی خوشگل شدی، رنگ تیره‌ش با پوست روشنت تضاد قشنگی داره.

سیمین از مهربانی نورگل به وجد آمد و تا خواست او هم شروع به تعریف و تمجید از خواهرش بکند به اتاق آیمان خاتون رسیدند.

این‌بار سیمین کناری ایستاد و حواسش را پرت چیز دیگری کرد که مبادا چیزی بشنود و باز دردسر درست کند. تا به همین لحظه نیز بسیار شانس آورده بودند.

برخلاف دفعه‌ی قبل این‌بار آیمان خاتون به راحتی هر دو را قبول کرد و ندیمه‌ی جواهر بیرون رفت. سیمین با فاصله‌ی کمی از نورگل روبه‌روی درب ورودی با احترام دستانش را درهم گره کرد و در جایش متوقف شد.

 آیمان از روی تخت مخملینش بلند شد و روبه‌روی سیمین ایستاد. لبخندی که برلب داشت برای سیمین عجیب می‌آمد؛ مگرنه اینکه دقایقی قبل به هیچ عنوان قبولشان نداشت؟! از حق نگذریم سیمین در همین ساعت اول دلش برای خانه و انسان‌های بی رنگ‌ولعابش تنگ شده بود. سیمین با این دورویی‌ها بیگانه بود؛ اما معصومیت نگاه آیمان مانع شد که سیمین بیش از این از دورویی کردنش متنفر شود.

صدای آرام و محجوب آیمان که به گوشش رسید، ناخودآگاه لبخند برلب سیمین نقش بست.

‌- اسمت چیه؟

سیمین با همان لبخند کمرنگ گفت:

‌- سیمین هستم خاتون.

آیمان خنده‌ی آرامی کرد و گفت:

‌- خوب حق اون عفریته رو گذاشتی کف دستش، خوشم اومد.

نورگل با چشم‌های گشاد‌شده به آیمان خاتون خیره شد و سیمین لبش را به دندان کشید و گفت:

‌- من نمی‌خواستم بی‌احترامی کنم؛ اما اون ندیمه... .

 آیمان دسته‌ای از موهای فر خورده‌ی سیمین که از روی دوشش تا نزدیک کمرش پایین آمده بود را به بازی گرفت و گفت:

‌- نترسیدی برات مشکلی پیش بیاد؟ همین الانم ممکنه ندیمه‌ی مادرم در حال چغولی کردن باشه.

این‌بار نورگل پیش‌دستی کرد و گفت:

‌- انتظار داشتیم همون وقتی که در محضر مادرتون بودیم همه چی رو لو بده؛ اما نگفت، ما هم خیلی تعجب کردیم.

آیمان دست از خیره نگاه کردن به سیمین برداشت، از درون ظرف نقره‌ای رنگ خوش‌ نقش‌ونگار خوشه‌ی انگور بنفش رنگی برداشت. دانه‌ای از آن را کند و درون دهانش گذاشت؛ سپس گفت:

‌- اگر برادرم اون ندیمه رو تهدید نمی‌کرد که الان اینجا نبودین.

نورگل و سیمین هردو ابروهایشان بالا پرید و با تعجب لحظه‌ای به هم نگاه کردند. آیمان ادامه داد:

‌- تا به این لحظه ندیده بودم برادرم نظرش به دختری جلب بشه. برام خیلی جالب بود، به همین خاطر بود که قبول کردم شما ندیمه‌های من باشین.

در دل سیمین آشوبی به پا بود. هجوم احساسات، قلبش را بی‌تاب کرده‌بود و از فرط تعجب و حیرت و خوشحالی روی پا بند نبود.

‌- برادرم حرف‌هات رو با ندیمه شنیده‌بود. تهدیدش کرد اگر به‌خاطر حرف‌های نگفته مجازات بشی حسابشو می‌رسه؛ اما خیلی باید مواظب باشی چون بی‌شک ندیمه تلافی می‌کنه.

سیمین لبش را به دندان کشید و گفت:

‌- حواسم هست خاتون... .

خودش هم به این حرفش ایمان نداشت؛ آیا واقعا ممکن بود که ندیمه برایشان مشکل ایجاد کند؟

لرزش دلش فعلاً اجازه‌ی اظهار وجود به این افکار نمی‌داد. حرف‌های آیمان خاتون چون قند در دلش آب شده‌بود. احساس می‌کرد بر روی قلبش مایعی گرم ریخته‌اند که اینگونه نامرتب و یکی‌ درمیان می‌کوبد.

آیمان خوشه انگوری به دست سیمین داد و پس از نشستن بر روی تخت موهای بلند و صافش را بر روی شانه‌اش مرتب کرد. در افکارش به دنبال راهی بود که دومان را به سیمین نزدیک کند. دلش می‌خواست هرچه سریع‌تر آن دو را کنار هم ببیند.

نشست و دقایقی فکر کرد. با خود فکر کرد باید مکانی باشد که بتوانند مدت بیشتری با هم سخن بگویند. باذوق بسیار از آنکه بالاخره برادرش دختری را مورد توجه قرار داده ذوق کرد و برنامه‌ را در ذهنش چید.

سیمین هنوز در افکارش سیر می‌کرد که صدای نورگل را درست کنار گوشش شنید و نگاهش به سمت چپ اتاق افتاد:

‌- فکر کنم پشت اون پرده‌ی حریر محل خواب ندیمه‌ها باشه. اتاق خوابش چقدر شبیه اتاق ماست سیمین!

با حرف نورگل خنده‌اش را به سخنی کنترل کرد و زیر لب گفت:

‌- خدا بکشدت نورگل، منو نخندون.

لبش را به دندان کشید و دوباره به همان سمت نگاهی انداخت. قاب درب کوچکی که به یک فضای کوچک‌تر منتهی میشد به نظر سیمین با آن پرده‌ی حریر قرمز رنگ زیبایی دلپذیری داشت.

آیمان طبق معمول پشت پنجره نشسته بود و به منظره دریا نگاه می‌کرد.

به آسمان آبی که امروز بسیار صاف بود چشم دوخته‌بود. نگاهش به محل اتصال دریا و آسمان افتاد؛ به نظرش بسیار دور آمد، حتی دور‌تر از ازمیر که بعد ازدواج به آنجا خواهد‌رفت. نور منعکس شده‌ی خورشید که در میان امواج می‌رقصید چشمش را زد و از دریای نارنجی رنگ چشم گرفت. افکارش به نتیجه رسیده‌بود و حال برای نقشه‌اش دنبال فرصت بود‌.

***

چند روز بعد

در آینه‌ی قدی با قاب قهوه‌ای رنگ، خود را تماشا می‌کرد. لباس‌های اهدائی آیمان خاتون او را شبیه شاهزادگان درون قصه‌ها کرده‌بود. گویی ابریشم براق نقره‌ای رنگش که در بین چین‌های کمرش شکوفه‌های صورتی پارچه‌ای روئیده بود با چشم‌های روشن سیمین سخن می‌گفت. دسته‌ موهای خوش‌رنگ و حالت‌داری که از شانه آویزان کرده‌بود چون نغمه‌ی غزل‌خوانی شاعران پر از آب‌‌وتاب و شعر‌، روح بیننده را جلا می‌داد. نگاه از آینه گرفت و تی را بر زمین کشید.

 نورگل به همراه آیمان خاتون برای صرف شام پایین رفته‌بودند و سیمین به دستور آیمان اتاق را تمیز می‌کرد و در آن تنهایی تنها فکرش دومان بود. گمان می‌کرد وقتی به عمارت بیاید هر روز او را ببیند؛ اما با وجود چشم‌هایی که مدام خیره نگاهش می‌کردند و زیرنظرش داشتند این کار امکان‌پذیر نبود.

درحین تی کشیدن فکر می‌کرد که چرا وقت صرف غذا در بیشتر وعده‌ها جای دومان خالی‌ست؟! شاید به خاطر حضور گوزل خاتون، همسر دوم آتحان‌بیگ از همسفره شدن با خانواده سرباز می‌زد. بدون یافتن جواب شانه‌هایش را بالا انداخت و برای بردن تی و سطل از اتاق خارج شد.

 در حال پایین رفتن از پله‌های عمارت بود که ندیمه‌ی جوانی تنه‌اش را محکم به او کوبید و سطل از دست سیمین رها شد. آب کثیف پله‌های سفیدرنگ براق را دانه‌دانه نقاشی می‌کرد و پایین می‌رفت. لبخند چندش‌آور دختر را در لحظه‌ی آخر دید، اخم غلیظی بر پیشانی‌اش نشست و تا خواست ندیمه را باز‌خواست کند با جای خالی او روبه‌رو شد. لبش را با حرص به دندان کشید و زیر لب گفت:

‌- حسابتو می‌رسم دختره‌ی نکبت.

از تی کشیدن خسته بود؛ اما به ناچار دوباره تی را در دست گرفت که تمیزکاری را از سر بگیرد. سرش پایین بود و تمام حواسش پی انتقام از ندیمه بود که با صدای عصبانی گوزل‌خاتون از حرکت ایستاد و لبش را از داخل گاز گرفت.

‌- این چه وضعیه ندیمه؟ نکنه از جونت سیر شدی!

سیمین مودبانه بر روی یک پله ایستاد و گفت:

‌- ببخشید خاتون از دستم... .

‌- ببر صداتو، وقتی از عمارت پرتت کردم بیرون می‌فهمی که باید حواستو جمع کنی.

سیمین با چهره‌ای پریشان نگاهش را به صورت سبزه‌ی گوزل‌خاتون دوخت و خیره به چشم‌های مشکی رنگش گفت:

‌- اما این فقط یه اتفاق بود، من نمی‌خواس... .

‌- گفتم ساکت شو و اول اینجا رو تمیز کن تا به حسابت برسم.

سیمین دندان‌هایش را بر روی هم سایید و از بینی قلمی و لب‌های گوشتی او چشم گرفت.

به نظرش آن لب‌هایی که به صورت اغراق‌آمیز قرمز بود اصلاً به صورت استخوانی‌اش نمی‌آمد. زیر نگاه‌های گوزل‌خاتون شروع به تی کشیدن کرد و تلاش کرد نگاهش با هیکل توپر او تلاقی نکند. صدای زمختش که بی‌شباهت به صدای مرد‌ها نبود را باری دیگر بلند کرد و گفت:

‌- سریع‌تر، من کل روز وقت ندارم که اینجا منتظر تمیزکاری تو باشم.

سیمین چشم‌هایش از حرص بسته شد و لب‌هایش را بر روی هم فشرد. نگاهش را به سمت راستش دوخت که قسمت عریضی برای رفت‌وآمد داشت. زیرلب عقده‌ای نثارش کرد و به سرعت تی کشیدنش افزود. در حال پاک کردن آخرین پله بود که با مادر خطاب شدن گوزل‌خاتون سرش را بالا آورد.

پارت ۲۳

پسربچه‌ی سفید و تپلی دوان‌دوان به سمت گوزل‌خاتون دوید و دستش را به دامن شرابی‌رنگ او گرفت.

گوزل خاتون با دیدن پسرش لبخند بر لبش نشست. کودک را در آغوش گرفت و خیره به چشم‌های مشکی رنگ او گفت:

‌- سلام پسرم، امروز چی یاد گرفتی؟

سیمین بی‌اختیار دست از کار کشید و به پسر چشم دوخت که شباهت زیادی به دومان داشت‌. پسر با صدای بچگانه و شیرینش جواب داد:

‌- حروف یاد گرفتم، الان دیگه بلدم بنویسم ایلحان.

گوزل‌خاتون بوسه‌ای بر گونه‌ی ایلحان نشاند و کلاه ابریشمی مشکی رنگ او که حاشیه‌دوزی طلایی داشت را بر روی سرش مرتب کرد و گفت:

‌- آفرین پسر عزیزم، مطمعنم که شبیه اسمت یه روز خان کل این ایل بزرگ میشی.

ایلحان بدون آنکه تصوری از گفته‌ی مادر داشته‌باشد دست‌های کوچکش را با شادی بر روی هم کوبید و خنده‌ی از ته دلی کرد.

سیمین با نگاه به پارچه‌ی مشکی‌رنگ لباس‌هایش که با ابریشم طلایی ترمه‌دوزی شده‌‌بود به فکر فرو رفت. به‌نظرش آن لباس‌ها برای آن کودک کمی سنگین آمد و مناسب سنش نبود.

گوزل‌خاتون وقتی سیمین را محو تماشای ایلحان دید اخم کرد و گفت:

‌- به چی زل زدی؟ کارتو بکن. شانس‌آوردی پسرم اینجاست وگرنه درسی بهت می‌دادم که‌هیچ‌وقت یادت نره.

گوزل و خواتین همراهش از کنار سیمین گذشتند و سیمین با علم بر آنکه جواهر هیچ‌گاه اجازه‌ی اخراجش را به گوزل نخواهد داد، بدون آنکه لحظه‌ای به تهدید گوزل‌خاتون فکر کند به ایلحانی که دور‌ و دورتر میشد چشم دوخت. ابروهای پیوسته‌ی مشکی رنگش را از نظر گذراند و دلش برای در آغوش کشیدن آن مرد کوچک پر کشید. این همه شباهتش به دومان سیمین را به وجد آورده‌بود.

لبخند بر لبش نشست و پس از تمیز کردن آخرین پله به سمت انبار رفت و سطل را سرجایش گذاشت. در راه بازگشت به اتاق آیمان بود و با دلتنگی برای دومان چهره‌اش را با ایلحان مقایسه می‌کرد.

پله‌ها را طی کرد، به آرامی و خیره به زمین از راهروی منتهی به اتاق آیمان گذشت. دیوار‌های اطراف به نظرش درحال فشردن جسمش بود و احساس خستگی می‌کرد. با تصور آنکه کسی در اتاق نیست در را گشود و وارد شد؛ اما پس از دیدن نورگل و آیمان لبش را به دندان کشید و گفت:

‌- خاتون من، کی برگشتین؟ فکر کردم کسی تو اتاق نیست.

آیمان لبخند زد و گفت:

‌- اشکال نداره، بیا داخل.

 سیمین با لبخند وارد شد و گفت:

‌- همین الان برادرتون رو دیدم.‌ خیلی زیباست.

نورگل و آیمان با حرف سیمین چشم‌هایشان گشاد شد و آیمان پس از چند ثانیه‌ی طولانی که بالاخره از شوک خارج شد گفت:

‌- اون که کاملاً مشهوده... .

سیمین وقتی به معنای حرف خود فکر کرد گونه‌هایش از خجالت گل انداخت ، صدایش را صاف کرد و ادامه داد:

‌- چیز... منظورم ایلحان بود.

صدای خنده‌ی آیمان در اتاق پیچید و بر روی تختش نشست. سرتاپای سیمین را از نظر گذراند و گفت:

‌- متوجه منظورت بودم فقط دوس داشتم اذیتت کنم.

گویا خواهر و برادر هر دو قصد دلبری داشتند؛ در همین چند روز آیمان خاتون خود را حسابی در دل سیمین جا کرده‌بود.

آیمان خاتون مشغول باز کردن سنجاق‌های مرواریدی از سرش شد و گفت:

‌- ایلحان برادرمه و من خیلی دوسش دارم؛ اما به نظرم چون داره زیر دست گوزل‌خاتون بزرگ میشه باید مراقب باشیم.

نورگل مشغول کمک کردن به آیمان بود و سیمین لباس‌ خوابش را بر روی دستش انداخته‌بود تا او را محیای خواب کنند. آیمان با تصور نقشه‌اش لبخند زد و شروع به تعویض لباس‌هایش کرد. لبخند را از صورتش زدود و بدون ذره‌ای احساس در چهره‌اش پرسید:

‌- سواد کتاب خوندن داری؟

سیمین کمربند پارچه‌ای لباس آیمان را صاف کرد و گفت:

‌- بله، پدرم هر وقت برای تجارت و خرید جنس برای حجره سفر می‌کنه برای من و نورگل کتاب می‌آره.

آیمان با تعجب از درون آینه به سیمین چشم دوخت؛ اصلاً گمان نمی‌کرد آن دو خواهر سواد داشته‌باشند. پس از چند لحظه، لبخند دوباره میهمان لب‌های آیمان شد و گفت:

‌- برو به کتابخونه‌ی عمارت و برام یه کتاب بیار. من عادت دارم قبل خواب برام کتاب بخونن.

سیمین از شنیدن حرف آیمان با هیجان بسیار گفت:

‌- مگه عمارت کتابخونه داره؟ من عاشق کتابم.

آیمان به هیجان کودکانه‌ی سیمین لبخند زد. نگاهی به موهای مرتب و خوش‌حالت سیمین انداخت و گفت:

‌- دلم یه داستان شاد می‌خواد... .

با حرفی که ناخواسته زده‌بود ذهنش درگیر آینده شد، بسیار امید داشت که با سلیمان‌پاشا آینده‌ی شادی داشته‌باشند؛ اگر همه چیز مطابق میلش پیش نمی‌رفت چه میشد؟

هنوز در فکر بود که سیمین بااجازه‌ای گفت و رفت تا کتابخانه‌ی عمارت را بیابد. با هیجان بسیار از دو ندیمه‌ای که مشغول تمیز کردن راهرو بودند آدرس پرسید. دقایقی به گشتن در راهرو‌های پیچ‌در‌پیچ گذشت؛ اصلاً باور نمی‌کرد این عمارت آن همه پستو‌ داشته باشد. بالاخره پس از تلاش فراوان و در انتهای راهرویی که بر دیوار‌هایش مشعل روشن بود درب بزرگ چوبی که طرح کتاب بر رویش کنده‌کاری شده‌بود را یافت. درب را فشار داد و صدای جرجر لولا‌هایش در کل راهرو پیچید. لبخند زد و داخل شد و درب را باز گذاشت.

به محض ورود دهانش از آن همه زیبایی باز ماند. احساس می‌کرد قفسه‌ها با او سخن می‌گویند. دستش را بر روی جلد‌های رنگارنگ کتاب‌هایی که مرتب درون قفسه چیده شده بودند کشید. روبه‌روی یک قفسه ایستاد و سرش را بالا برد. نگاهش را به بلندای قفسه که تا سقف پر از کتاب‌های قدیمی بود دوخت و کتاب قطور و قهوه‌ای رنگ قدیمی‌ای را برداشت. برگه‌های کرم رنگ کتاب قدمتش را فریاد می‌کشیدند. کتاب را بست و به قفسه برگرداند. با وسواس بسیار دورتادور اتاق دایره شکل قدم برداشت. حتی از بالاترین نقطه‌ی قفسه‌ها کتاب انتخاب می‌کرد و نگاهی به آن‌ها می‌انداخت.

پشت میز مستطیل شکل قهوه‌ای رنگی که درست در مرکز اتاق، بر روی قالیچه‌ی گرد قرمز‌رنگ قرار داشت نشست و چند کتابی که در دست داشت را بر روی میز گذاشت.

تکیه‌اش را به صندلی قهوه‌ای رنگی که پشتی بلند و بیضی شکل داشت زد و با شنیدن صدای بال‌زدن پرنده نظرش به سقف جلب شد. لبخندش بی‌هوا جان دوباره گرفت و به پرنده‌ی خاکستری رنگی که بر روی لوستر بزرگ سفیدرنگ نشسته‌بود چشم دوخت.

شمع‌های بلند و بزرگی که بر روی پایه‌های فلزی و گلی شکل می‌سوختند بوی مطبوع شمع‌ها را در فضا پراکنده می‌کرد.

پرنده از روی لوستر پرواز کرد و بر روی میله‌ی قلابی شکلی که بر روی قفسه‌های دیوار جوش ‌خورده بود و فانوس‌های مشکی از آن آویزان بود نشست. به پرنده لبخند زد و کتاب خاکستری رنگی که در دست داشت را باز کرد. زیرلب گفت:

‌- حالا از کجا بفهمم انتهای این داستان شاده یا غمگین؟!

‌- شخصیت اصلی اون کتاب در انتها می‌میره. اصلاً پیشنهاد نمی‌کنم اون کتابو برای آیمان بخونی.

با شنیدن صدای دومان که با لباس خواب ابریشمی مشکی‌رنگ، مشغول برداشتن کتاب از اولین قفسه‌ی جلوی درب ورودی بود، بی‌هوا ترسید و دستش را بر روی قلب ناآرامش گذاشت.

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...