رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

#پارت بیست و چهار

فردای آن‌ روز بدون این‌که شب گذشته پلک روی هم گذاشته باشم، به بهانه‌ی خرید از خانه خارج شدم. مهران صبح زود بدون کوچک‌ترین برخورد و کلامی با من، آدرس خانه‌ی امیر را روی برگه کاغذی نوشته، روی طاقچه گذاشته و به سر‌کارش رفته بود. منزلشان تنها چند خیابان از محله‌ی زندگی ما بالاتر بود. پیاده مسیر را طی کرده و به کوچه‌ی آن‌ها رسیدم. قلب بینوایم شروع به تالاپ_تالاپ کردن افتاده بود. کوچه در این ساعت صبح خلوت به نظر می‌رسید. چادرم را نزدیک‌تر به صورتم کشیده، شماره‌ی پلاک خانه را از روی کاغذ خواندم، نمی‌دانستم به چه بهانه‌ای زنگ خانه را بفشارم. کمی تعلل کردم و کنار تیر برق کوچه به انتظار ایستادم؛تا اگر امیر هنوز از خانه خارج نشده، بیرون بیاید. دقایقی گذشت و وقتی کسی بیرون نیامد خود را به نزدیکی در خانه رساندم، دستم را دراز کردم ولی هنوز انگشتم با زنگ تماس پیدا نکرده بود که با سر‌و‌صدا در خانه باز شد و کودکی کوچک از آن بیرون پرید، خود را عقب کشیدم، در همان لحظه خانمی جوان با شکمی بالا آمده و چادر رنگی به سر، به‌دنبال پسر بچه از در خانه خارج شد. کودک از در باز مانده‌ی چند خانه پایین‌تر، وارد حیاطش شد، خانم فریاد زد:

- احمد وایسا! با هم بریم خونه‌ی عمو.

با دیدن چهره‌ی ساده، مظلوم و غمگین زن جوان در‌جا خشکم زد. مظلومیت چهره‌اش مو را به تنم سیخ کرد. از نظر سنی از من جوان‌تر بود و مشخص بود در سن پایین ازدواج کرده؛ اما زنی لاغر و تکیده به نظرم آمد با چهره‌ای کاملا معمولی که در برابر سیما و قد و قامت امیر هیچ برابری و سنخیتی نداشت. به چهره‌ی مات‌زده و سردر‌گم من نگاهی سوالی انداخت و با مهربانی پرسید:

- خانم جان با خونه‌ی ما کار داشتین؟

کمی جا‌ به‌ جا شده به آهستگی گفتم:

- ببخشید، فکر کنم آدرس رو اشتباه اومدم.

لبخند غمگینی به روی لبانش نشست.

- خواهش می‌کنم، اگه کمکی از دستم برمیاد.

سریع به میانه‌ی حرفش پریدم.

- نه! نه، ممنون. می‌گردم پیدا می‌کنم.

سر تکان داده با حفظ لبخند کم‌رنگش، در خانه را بست. از کنارم عبور کرده و وارد همان خانه‌ی مذکور شد. با آن بدن رنجور و شکم بالا‌ آمده‌اش تعادلش را به هم می‌زد. طوری سلانه_سلانه قدم برمی‌داشت که گمان می‌کردی هر آن احتمال سقوطش وجود دارد. مسیر آمده را برگشتم، در راه چهره‌ی زن جوان و کودکش از جلوی دیدگانم کنار نمی‌رفت، با دیدن آن‌ها به صدق حرف‌های مهران پی بردم، کاملا درست می‌گفت، من آدمی نبودم که مسبب بدبختی چنین موجوداتی باشم، آن‌هم انسان‌هایی این‌گونه ساده و مظلوم،  حتم داشتم اگر به ازدواج با امیر تن دردهم، آه آن‌ها من و زندگیم را خواهد گرفت، چرا؟! من که در زندگی آزارم حتی به مورچه‌ای هم نرسیده بود، برای رسیدن به خوشبختی که امکان وقوعش حتمی به نظر نمی‌رسید، زندگی آن‌ها را این‌چنین دست‌خوش طوفان کنم، اگر هم خوشبختی با امیر دور از دسترس هم نباشد، باز هم این‌گونه وصال را نمی‌خواستم. محبت زن و بچه‌ی او بدون این‌که بخواهم، بر دلم نشسته و در برابر عشق امیر، ایستادگی و ممانعت می‌کرد، من دیگر مهناز دل‌باخته‌ی روزهای قبل نبودم.

می‌بندم این دو چشم پر آتش را   تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم   از شعله‌ی نگاه پریشانش

می‌بندم این دو چشم پر آتش را    تا بگذرم ز وادی رسوایی

تا قلب خاموشم نکشد فریاد   رو می‌کنم به خلوت و تنهایی

ای آرزوی تشنه به گرد او   بیهوده تار عمر چه می‌بندی؟

روزی رسد که خسته و وامانده   بر این تلاش بیهوده می‌خندی

آتش زنم به خرمن امیدت   با شعله‌های حسرت و ناکامی

ای قلب فتنه‌جوی گنه کرده   شاید دمی ز فتنه بیارامی

می‌بندمت به بند گران غم   تا سوی او دگر نکنی پرواز

ای مرغ دل که خسته و بی‌تابی   دمساز باش با غم او، دمساز.

  • لایک 4
  • پاسخ 68
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

#پارت بیست و پنج

تا دو روز حتی یک لحظه چهره‌ی زن و بچه‌ی امیر از جلوی چشمانم دور نشد. باید هرچه زودتر تصمیم را به امیر می‌گفتم و او را از دل‌خوشی و تصمیم‌گیری برای آینده برحذر می‌کردم. شاید گمان کند که عشقم واقعی نبوده، یا آدمی دمدمی‌مزاج هستم؛ اما در هر صورت این را به خوبی می‌دانستم، آدم انجام این کار نیستم. در آن لحظه تنها به حفظ زندگی‌اش با خانواده‌ی فعلی فکر می‌کردم، حال اسمش هر چه باشد: بی‌فکری، فداکاری و یا عشقی تُهی!

مهران دورادور مرا زیر نظر داشت؛ اما کلامی حرف نمی‌زد تا خود تصمیم نهایی را بگیرم. ساعت کاری امیر را به خوبی می‌دانستم. تصمیم گرفتم به میعادگاه همیشگی رفته و او را ببینم. برای آخرین بار ببینمش و هر چه بینمان بود را رشته- رشته کنم. شب با اندوه و غم آخرین نامه را برایش نوشتم و با شعری از فروغ، آخرین وداع را با او کردم.

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت   راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی‌امید   در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم،که داغ بوسه‌ی پر حسرت تو را    با اشک‌های دیده ز لب شست‌وشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود   رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم، مگو، مگو که چرا رفت ننگ بود   عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده‌ی خموشی و ظلمت چو نور صبح   بیرون فتاده بود به یک‌باره راز ما

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم   در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، که در سیاهی یک گور بی‌نشان   فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم   از خنده‌های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر   آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز   دیگر سراغ شعله‌ی آتش ز من مگیر

می‌خواستم که شعله شوم، سرکشی کنم   مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر 

روحی مشوشم که شبی بی‌خبر ز خویش   در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده‌ها و پشیمان ز گفته‌ها   دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

وقتی کنار ایستگاه، مینی‌بوس قرمز رنگش متوقف شد، قلبم بعد چند روز تپش پر‌شورش را آغاز کرد. چقدر دلم برای قلب ناکام هر دویمان می‌سوخت. آیا می‌توانستم امید او و خودم را ناامید سازم؟! دل شکستن کار من نبود، اما دیگر چاره‌ای هم برایم باقی نمانده بود.

وارد مینی‌بوس شده، روی اولین صندلی خالی نشستم. با تعجب از حضورم، در آینه تماشایم کرد. چشمان غمگینم را به نگاه مواجش دوختم. ناگهان حالت نگاهش از تعجب رو به شادی به غم گرایید. حس نگاهم به او هم منتقل شده، نگران شد، با بی‌حوصلگی شروع به رانندگی کرد و تا پیاده شدن کلیه‌ی مسافران به سختی دندان روی جگر گذاشت و سخنی نگفت. وقتی آخرین مسافر پیاده شد و با هم تنها شدیم مقداری هم رانندگی کرد؛ سپس کنار خیابانی خلوت پارک کرد. به سمتم برگشت و مضطرب پرسید:

- چیزی شده نه؟! اتفاقی افتاده مهناز جان؟!

سریع پاسخ‌گویش شدم.

- سلام، نه! چیزی نشده، نگران نباش.

از جا برخاست و نزدیک‌تر به من شده و ایستاد.

- ولی قیافه‌ات این رو نشون نمیده! خیلی ناراحت به‌نظر میای.

بلند شدم و روبه‌ رویش ایستادم.

- باید موضوعی رو بهت می‌گفتم، واسه همین امروز اومدم این‌جا.

در حال کنکاش و زیر و رو کردن چشمانم با محبت بسیار گفت:

- از این‌که اومدی پیشم که خیلی خوشحالم، هر چقدر ببینم تو رو که سیر نمیشم. ولی چه موضوعی؟!

چشمانم ناخودآگاه پر از اشک شد.

- نمی‌دونم چه جوری بگم، خیلی سخته برام.

با دلواپسی بیشتری سوال کرد.

- چی شده؟! تو رو خدا بگو دیگه! نصفِ عمر شدم آخه!

با درد چشم بر هم فشردم، صدایم زخمی بلند شد.

- باشه. امروز اومدم هر چیزی که بینمونه رو تموم کنم، دیگه نمی‌تونم ادامه بدم، از این‌همه فشار و استرس کم مونده دیوونه بشم، بهتره هر دومون همه چی رو فراموش کنیم، این واسه هر دو‌تامون بهتره!

سکوت کردم و به اشک‌ها اجازه‌ی فروپاشی وسر‌ریز شدن دادم، همان‌طور که مسیر اشک‌هایم را با غم نظاره می‌کرد، با حالتی که دچار غافلگیری نیز شده بود، گفت:

- یعنی چی؟! این حرف‌ها چیه؟ فکر کردم تونستم یه خورده از دلت دربیارم، فکر کردم من رو می‌بخشی و این فرصت آخر رو بهم میدی.

- نه! منظورم این‌ چیزا نیست. مشکل، ناراحتی من از نگفتن گذشته‌ات نیست، منظورم آینده‌مونه، به‌نظرم وصلت بین من و تو به صلاح هیچ کدوممون نیست.

هاج و واج نگاهم می‌کرد. احساس می‌کردم، نمی‌توانست یا نمی‌خواست از حرف‌هایم سر در بیاورد، انگار که خود را به نشنیدن زده باشد.

 

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت بیست و شش

از این حالت سردرگمش کلافه شده، با بی‌حوصلگی ادامه دادم.

- امیر می‌فهمی چی میگم؟ لازم نیست برای به دست آوردن من، دیگه تلاشی بکنی. من و تو نباید و نمیشه که به هم برسیم، فهمیدی؟

برای اولین بار در طول آشناییمان عصبانی شد و صدای پر خشمش بلند شد. شعله‌های خشم در نگاه و صورتش هم گُر گرفته، فریاد کشید.

- نه نمی‌فهمم. من هیچ‌کدوم از این حرف‌های بی‌منطقت رو نمی‌فهمم. فکر نمی‌کردم به این زودی و راحتی خسته بشی. اگه واقعا عاشق باشی باید تحملت هم زیاد باشه، باید بجنگی!

صدای بغض‌آلودم را که شنید، کمی از حرارتش کاسته شده، آرام گرفت.

-من نمی‌خوام که بجنگم، با چی و کی؟!

-مهناز! منظورت چیه؟!

به چشمان زیبایش نگاه کردم و سعی کردم خود را سرد و بی‌روح نشان دهم. عاری از محبتی که در قلبم غلیان می‌کرد.

- منظورم اینه که دیگه چیزی از عشق بین من و تو وجود نداره، برو دنبال زندگیت.

سرم را پایین انداختم و در حالی که از مینی‌بوس خارج می‌شدم، خداحافظی کوتاهی کردم. احساس کردم قلبم آن‌جا کنارش جا ماند. هنوز مسافتی را طی نکرده بودم، که صدای فریادش از پشت سرم شنیده شد.

- اگه همین‌طوری بدون توضیح بری، هیچ‌وقت نمی‌بخشمت. من به همین راحتی ولت نمی‌کنم. مهناز عزیز من اینقدر سنگ‌دل نبود، بی‌انصاف!

بدون اختیار سر جایم متوقف شدم. پاهایم مرا برای فرار از نزدش یاری نکرد. اشک‌ها بی‌امان ولی بیهوده می‌بارید و به هق- هق افتاده بودم. خود را به نزدم رسانید و مقابلم ایستاد. صدای پُر‌ دردش جگرم را سوزاند.

- نکن این کار رو با من، من بدون تو می‌میرم.

- امیر! از این سخت‌ترش نکنژ به‌خدا دارم پس میفتم.

- آخه چرا؟ برای چی؟ یعنی واقعا دوستم نداری یا هضم ازدواج اولم برات سخته؟ من که قول دادم همه چی رو حل کنم. فقط دو ماه ازت مهلت خواستم. همین!

طفلک نمی‌دانست اگر این مشکل نبود، برایش سالیان سال صبر می‌کردم. از قلب تکه شده‌ی من چه می‌دانست؟!

- موضوع اصلا دو ماه و دو سال نیست. اگه این شرایط نبود هزار سال هم مهلت می‌دادم. اما من نمی‌تونم. نمی‌تونم برای رسیدن به عشق خودم، آدمای دیگه رو قربونی کنم.

اخم‌هایش در هم فرو رفت.

- اگه به خاطر خونواده‌ی خودته که گفتم هر طور شده راضیشون می‌کنم. ولی اگه منظورت زن و بچه‌ی منه که این موضوع ربطی به تو نداره. قبلا هم بهت گفتم چه تو باشی، چه نباشی من این خانم رو طلاق میدم. نمی‌تونم همه‌ی عمر با کسی زندگی کنم که نه تنها دوسش ندارم، بلکه به‌خاطر لجاجت و کارهای احمقانه‌ش ازش بدم هم میاد؛ پس بی‌خودی دلسوز کسی نباش که ازش چیزی نمی‌دونی.

به سرعت با این قسمت از کلامش، مخالفت کردم.

- ولی من می‌دونم، چون دیدمش. به بهانه‌ی آدرس کس دیگه اومدم در خونتون و زن و بچه‌ات رو دیدم. و زنت، زنت اصلا آدم بدی به نظر نیومد. من فقط مظلومیت و قربانی بودن رو در اون دیدم و مطمئنم اگه با این زن بیچاره این‌کار رو کنی، یه عمر عذابش رو می‌کشی. به خدا امیر خیر نمی‌بینی.

باز هم از صحبت‌هایم کلافه و شاکی شد.

- نمی‌فهمم، چرا این کار رو کردی؟! چرا با یه بار دیدن مردم قضاوتشون می‌کنی؟ یعنی اون خیر می‌بینه که بالاجبار می‌خواد من رو تو زندگی بی‌خودش نگه‌داره؟!

مطمئن‌تر از همیشه جواب دادم:

- آره! چون دوستت داره. من خودم زنم و می‌دونم که زن‌ها چطورین، فقط کافی بود یه لحظه خودم رو جاش بذارم تا تموم کارهاش برام عاقلانه و درست باشه، اطمینان داشته باش اگه دوستت نداشت، این‌همه بی‌توجهی و بی‌مهریت رو تحمل نمی‌کرد، باردار میشه تا تو رو به خودش دلگرم کنه، امیر من خودم عاشقم و حس عشق رو از همه کس بهتر می‌دونم، ولی آدم عاشق فقط خودش رو نمی‌بینه، چون خدا خودش ما رو توی مسیر هم قرار داده و خودش هم در موردمون قضاوت می‌کنه، من نمی‌خوام تو مبارزه‌ی عشق پیش خدا مردود بشم‌ اصلا هیچ کدوم از عاشقای واقعی به هم نرسیدن چون اون‌قدر عاشق بودن که حاضر به فداکاری شدن.

امیر بی‌حوصله مقداری از من فاصله گرفت، با دست موهایش را چنگ می‌زد و مدام این پا و آن پا می‌شد.

- من نمی‌خوام فداکاری کنم. آخه باید کی رو ببینم، نمی‌فهمی که میگم دوسش ندارم؟ آخه عشق یک‌ طرفه به چه دردی می‌خوره؟ لعنتی چرا من رو نمی‌فهمی؟! همین امروز طلاقش میدم، حالا بهت نشون میدم.

سرم گیج رفت، همان‌طور با حالی خراب روی زمین نشسته و ناله کردم.

-حق نداری! اگه این‌کار رو کنی، خودم رو می‌کشم.

امیر نزدیکم شده، فاصله را به حداقل رساند، روی دو زانویشمقابلم نشست. چشم‌های آبی‌اش خیس و طوفانی بود. چقدر چشم‌های خیس از اشک‌اش زیباتر شده بود.

  • لایک 3
  • تشکر 1

#پارت بیست و هفت

- آخه چرا با خودت و من این‌طوری می‌کنی؟ تو که تعهدی به کسی نداری؟

دیگر توان حرف زدن نداشتم، با چشمانی ملتمس و به‌آرامی گفتم:

- بهم قول بده کنارشون می‌مونی. اگه واقعا دوستم داری، به جونم قسم بخور که زن و بچه‌هات رو ترک نکنی. من هم قول میدم تا آخر عمرم غیر از تو، عاشق هیچ‌کس نشم. این هم مجازات من تا با هم تسویه بشیم.

برق چشمانش به افول رسیده بود. کلافگی بیش از حدی هم در صورتش موج می‌زد.

- چرا به چیزی قسم میدی که این‌قدر برام باارزشه؟! چرا می‌خوای نابودم کنی؟!

- به‌خاطر من! اگه دوستم داری به حرفم گوش کن و پیش زن و بچه‌ات بمون، خواهش می‌کنم.

صدای درمانده‌ی ملتمسم دیگر نایی برای بلند شدن نداشت. ضعیف و گرفته بود، امیر با سردرگمی عذاب‌آوری نگاهم می‌کرد، چادرم را که روی زمین پخش و پلا بود، با دو دست گرفته ،روی سرم تنظیم کرد و آن‌چنان نگاه جانسوز و با حرارتی به چشمانم انداخت که از داغی‌اش چشمانم بیشتر سوخت و بارید. همان‌طور که با دو دست‌اظ گوشه‌های چادرم را گرفته بود، با صدایی بی‌جان ناله کرد.

- خیلی بی‌معرفتی دختر! من رو توی دو‌راهی گیر انداختی که از هر طرف برم به نیستی می‌رسم؛ ولی حالا که تصمیمت اینه بیش از این اصرار نمی‌کنم. نمی‌خوام حالا که ته دلت راضی به این‌کار نیستی، وادارت کنم. شاید هم من بی‌خودی امید داشتم که با داشتن این شرایط قبولم می‌کنی، ولی حالا که به خاطر دلسوزی واسه دیگرون من و خودت رو از رسیدن بهم محروم می‌کنی، اینو بدون که فقط زندگی می‌کنم برای روزی‌که دوباره برگردی‌. اون‌ها رو هم نگه‌می‌دارم اما هیچ‌وقت دوستش نخواهم داشت، فقط چون تو می‌خوای، مطمئنم گذر پوست به دباغ‌خونه می‌رسه. اگه الان بهت نرسم یه روزی می‌رسه که دوباره ببینمت. نفس می‌کشم برای اون روز و اون روز دیگه به هیچ بهانه‌ای ولت نمی‌کنم، این رو یادت نره که چقدر دوستت دارم!خیلی، خیلی، خیلی، خیلی.

هنوز صدای خیلی گفتنش در گوشم زنگ می‌خورد. حرف‌هایش مانند تیرهای گلوله به قلب من اصابت کرد و هر لحظه که بیشتر می‌گذشت، وضعیت بینمان ناگوارتر می‌شد. دیگر تحمل نگاه‌ها و سخنان جگرسوز عاشقانه‌اش را نداشتم، زیر بار این‌همه فشار خرد و خر‌دتر می‌شدم. کاش بالی برای پریدن داشتم تا از این دنیای بی‌رحم و فانی نجات پیدا می‌کردم. باید می‌رفتم و بعد از شکوندن دل تنها عشق زندگیم، سر به کوه و بیابان می‌زدم.حیف که دست و پایم بسته بود.حیف که اعتقاداتم شدید و عمیق بود و گرنه همان‌ روز خود را سر‌ به‌ نیست می‌کردم؛ چون دیگر عشق در من مرد و زندگی بدون عشق به چه دردی می‌خورد.

آخرین بار، آخرین بار، آخرین لحظه‌ی تلخ دیدار  سر به‌ سر پوچ دیدم جهان را  باد نالید و من گوش کردم  خش‌- خش برگ‌های خزان را

گرچه در پرنیان غمی شوم  سال‌ها در دلم زیستی تو  آه، هرگز ندانستم از عشق

     چیستی تو؟             کیستی تو؟

وقتی برای آخرین‌بار برگشتم و چهره‌ی شکست خورده و مأیوس او را دیدم، به خود حتم دادم که هیچ لحظه‌ای او و این نگاه اندوه‌بارش را فراموش نخواهم کرد. هیچ دروغی بالاتر از این نبود که گفتم فراموشش خواهم کرد.

احساس کردم تا زمان زیادی همان‌گونه با چشمانش بدرقه‌ام کرد؛ چون حرارت نگاهش به وجودم برخورد کرده، حس می‌کردم در حال ذوب شدن هستم. هنوز هم از درستی انتخابم و راهی که برای هر دوی ما پیش گرفته بودم، مطمئن نبودم. اما این مورد را به قطع ایمان داشتم که دیگر هیچ‌گاه این‌گونه عاشق نشده و کسی را به اندازه‌ی او دوست نخواهم داشت. کاش می‌توانستم کار دیگری برای جفتمان انجام می‌دادم؛ اما همان دل لعنتی اگر جز این می‌کرد بایست به دل بودنش شک کرد.

از آن‌ روز و آن لحظه مهناز دیگری شدم. به دختر سرد و بی‌روحی تبدیل شدم که دیگر هیچ صحنه‌ی جالبی برایش شگفت‌‌انگیز نبود. منی‌که روزی کوچک‌ترین و پیش‌ پا افتاده‌ترین صحنه‌ها پر از شور و زندگی برایم تداعی می‌کرد، اکنون به آدمی بی‌احساس و منزوی تبدیل شدم. به گونه‌ای که نه تنها مهران به آن پی برد، بلکه دیگر اعضای خانواده نیز به این تغییر روحیه واقف شده بودند. زن‌برادرم ناامیدانه تلاش می‌کرد با آوردن و معرفی خواستگاران به قول خودش خیلی مناسب، مرا شوهر داده و با وارد شدن در زندگی جدید گذشته را از یاد ببرم؛ اما هیچ‌کدام از آن‌ها را قبول نکرده و نپذیرفتم. به واقع بعد امیر عشق و احساسات در من کشته شده بود.

مهران بر عکس بقیه، اصراری به ازدواج من نداشت و با اخلاقیاتم مدارا می‌کرد. تنها کسی که حالم را به خوبی درک کرده، با محبت و سازش، تلاش داشت روزهای سخت دل‌کندن را بی‌خطر و با کمترین صدمات جسمی و روحی بگذرانم. اگر او نبود گذراندن این روزها برایم سخت‌تر و جانکاه‌تر می‌نمود.

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت بیست و هشت

زمستان از راه رسید و برودت آن جسم و روح مرا سردتر از آنچه که بودم، می‌کرد. شبی سرد و زمستانی بود، از کنار کرسی بلند شده و به پنجره نزدیک شدم. با نگاهی یخ‌زده به حیاط نگاه انداختم، برف نم- نم و به آهستگی می‌بارید و زمین را سفید‌پوش می‌کرد. بازوانم را در هم گره زده، با غمی بزرگ به این معجزه‌ی خالق هستی نگریستم. دریچه‌ی ذهنی‌ام به سمت امیر گرایش پیدا کرد‌‌، ذهنم تلاشی برای فراموشی نکرده و مقاومت نشان می‌داد، به او فکر کردم که چگونه در حال گذران این روزگار است؟ آیا توانسته فراموشم کرده و بی‌وفایی‌ام را هضم کند؟!

پشت شیشه برف می‌بارد

                               پشت شیشه برف می‌بارد

در سکوت سینه‌ام، دستی

                               دانه‌ی اندوه می‌کارد

مو سپید شدی، آخر ای برف

                                تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی، ای افسوس

                               بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می‌لرزد 

                               روحم از سرمای تنهایی

می‌خزد در ظلمت قلبم

                               وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی‌بخشی

                               عشق، ای خورشید یخ‌بسته

سینه‌ام صحرای نومیدی است

                               خسته‌ام از عشق هم، خسته

بعد او بر هر چه رو کردم

                               دیدم افسون سرابی بود

آن‌چه می‌گشتم به دنبالش

                               وای بر من، نقش خوابی بود

ای خدا! بر روی من بگشای

                              لحظه‌ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

                              حسرت گرمای دوزخ را

بعد او دیگر چه می‌جویم؟

                              بعد او دیگر چه می‌یابم؟

اشک سردی تا بی‌افشانم

                              گور سردی تا بی‌آسایم

پشت شیشه برف می‌بارد

                              پشت شیشه برف می‌بارد

در سکوت سینه‌ام، دستی

                               دانه‌ی اندوه می‌کارد

اواسط بهمن ماه بود، زیر کرسی فرو رفته و بی‌هدف کوبلن می‌دوختم، دیگر کار هنری و دستی نیز به من مزه نمی‌داد و چون گذشته مرا سر ذوق نمی‌آورد. پدر برای مراسم ترحیم یکی از آشنایان به مسجد محل رفته بود، چون برای ناهار دعوت شده بود، برای خودم هم غذا نپخته بودم، بی‌حوصله و تنبل شده بودم. آن‌قدر در دنیای خودم غرق بودم که متوجه‌ی حضور مهران نشدم، از در با سر و صدا وارد شد و بلند گفت:

- فکر کنم دزد هم این خونه رو خالی کنه، جناب‌عالی هیچی نفهمی و از زیر کرسی بیرون نیای.

به آرامی لبخندی به رویش زده و گفتم:

- سلام، چرا زود اومدی؟! درضمن اینجا چیزی واسه دزدیدن نداریم.

پایین‌تر از من با همان لباس زیر کرسی خزید، حرارت کرسی صورت یخ کرده‌اش را گرم کرد، در حالی‌که کاپشنش را از تن در می‌آورد، گفت:

- چرا، چه گنجی بالاتر از تو!

دقیق نگاهم کرد و به آرامی لبخند زد.

- چی شده مهربون شدی؟ قراره واست کاری بکنم؟

-اولاً همیشه مهربونم، دوماً تو همیشه برام در حال تلاشی.

ابرو بالا انداخته و با تردید پرسیدم:

- مسخرم می‌کنی، نه؟!

لبش را تصنعی گزید.

- من غلط کنم خانم!

- ولی من مطمئنم چیزی می‌خوای بگی، بگو! گوش میدم.

مهران کمی تعلل کرد، در جایش مقداری جابه‌ جا شد، سپس به آرامی لب باز کرد.

- می‌خوام یه مدتی تنهاتون بذارم، یه چند وقتی این خونه و دادا رو باید تنهایی بچرخونی تا من بیام، می‌دونم از پسش برمیای.

با تعجب نگاهش کرده و فکر کردم باز هم در حال شوخی و چرت گفتن است.

- شوخی می‌کنی نه؟ دستم انداختی؟!

صورت و صدایش بیش از هر وقت دیگری محکم و جدی بود.

-نه خواهر خوبم، می‌دونی که خیلی وقته تصمیم دارم برم جبهه ولی به خاطر تو و دادا این دست و اون دست می‌کردم؛ اما الان قضیه جدیه، جنوب کشور در معرض خطره، خرمشهر رو که تصرف کردن، الان هم واسه آبادان دندون تیز کردن و داره میفته دست دشمن، از همه‌ی مردم داوطلب خواستن برای کمک و دفاع به جنوب برن، هر جور فکر کردم نتونستم برای دل خودم بهونه‌ تراشی کنم، دیگه وقت رفتنه.

هاج و واج نگاهش کرده و با بی‌جانی گفتم:

- مهران ولی دادا اجازه نمیده اون تو رو خیلی دوست داره، راضی نمیشه چند روز نبینتت، چطور می‌ذاره واسه چند وقت بری، اون هم یه جای پر خطر مثل جبهه و جنگ!

- ولی باید راضی بشه مهناز جون! همه بچه‌هاشون رو دوست دارن؛ اما برای حفظ ناموس و کشور از جونشون می‌گذرن، اگه امثال دادا جلوی ما رو بگیرن چند وقت بعد باید کشور و ناموسمون رو بدیم دست دشمنایی مثل صدام.

بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر شد، با بغض گفتم:

- ولی اگه بلایی سرت بیاد، من تنهایی چه کار کنم؟! همه‌ی امید من تو زندگیم تویی، این‌همه این مملکت جوون و مبارز داره، نمیشه که تو نری؟

مهران دست‌هایش را دراز کرده و با مهربانی دستم را گرفت، چشمانش برقی از اطمینان داشت.

-اولاً امیدت به خدا باشه، در ثانی من دارم مسئولیت خونه و دادا رو به تو میدم، تو باید خیلی قوی‌تر از این حرف‌ها باشی!

مستاصل سر کج کرده به چشمانش خیره شدم.

-فکر نکنم از پسش بربیام، من خیلی برای این وظیفه ضعیفم، همیشه تکیه‌ام به تو بوده، حالا می‌خوای جا خالی کنی؟

لبخند با‌صلابتی روی لب‌هایش نشست، دستم را محکم‌تر فشرد و اطمینان داد.

- قوی هستی، خیلی قوی‌تر از اون‌چه که فکر کنی، دختری که با‌ گذشت و به خاطر حفظ زندگی دیگران این‌طور از عشق و عاشقیش دست کشیده، از پس خیلی کارا برمیاد. من مطمئنم در نبود من آب از آب هم تکون نمی‌خوره و این خونه بهتر هم اداره میشه. 

 

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت بیست و نه

شاید خودش هم تا این حد باور نداشت؛ اما با این حرف‌ها اعتماد به‌ نفس بزرگی به من القا کرد و به قول او هر روز آب دیده‌تر شده و طاقت بسیاری از سختی‌ها و مصیبت‌هایی که هرگز تصورش را هم نمی‌کردم به‌دست آوردم. در آن لحظه هنوز هم به رفتنش مطمئن نبودم، نمی‌توانستم به خود بقبولانم که پدر را راضی به رفتنش کند. پدر مهران را از همگی ما بیشتر دوست می‌داشت و طاقت دوری‌اش برای او قابل تحمل نبود، هر چند به خاطر او و حرف‌هایش از بسیار کارهایی که قصد انجامش را داشته صرف نظر کرده و یا در آخر نظرش را می‌پذیرفت؛ ولی در این مورد گمان نمی‌کردم به این راحتی‌ها تغییر رای دهد. هنوز ته دلم به ماندن مهران دل‌خوش بودم، با اینکه مدام دل‌گرمی می‌داد که قرار نیست برایش اتفاق ناگواری بیفتد؛ اما حس ششم من مدام به مغزم تلنگر می‌زد که با رفتنش به جنوب او را از دست خواهم داد.

پدر با شنیدن ماجرای اعزامش به آبادان چند روزی به اصطلاح با او قهر کرد. ابتدا با اطمینان و پافشاری جواب رد داد و در صورت نپذیرفتن از جانبش او را عاق کرد؛ ولی خودش هم به خوبی می‌دانست در برابر او قادر به مقاومت نخواهد بود. از طرفی مهران در برابر تصمیمی که می‌گرفت، آن‌قدر اصرار می‌کرد که در نهایت برنده شخص خودش بود، پس دست‌ پیش گرفته و با او صحبت نمی‌کرد تا از این طریق بهتر مقابله کند.

بعد از شش روز آن‌قدر منت پدر را کشید و دست و پایش را بوسید که دیگر نتوانست با تصمیمش مخالفت کند. بالاخره از خر شیطان پیاده شده و همراه با گریه و آغوش کشیدن مهران با خواسته‌اش موافقت کرد. اولین بار بود که از کوتاه آمدن و تایید مهران از جانبش دلگیر و آزرده شدم، تنها کسی که می‌توانست در برابرش قد‌ علم کرده و او را پشیمان کند قطعا پدر بود. مهران باز با زرنگی توانست حرف خود را به کرسی بنشاند، بدون مهران و زندگی تنها با پدری بد‌اخلاق و ایرادگیر برایم سخت و کلافه‌کننده بود؛ ولی دیگر چاره‌ای نداشتم و باز هم روزگار مرا وادار به سر‌ خم‌ کردن در برابر سرنوشت کرد.

یک هفته بعد مهران برای اعزام به جنوب آماده شد، از طریق بسیج محل نیروهای داوطلب در روزی مشخص به آبادان عازم می‌شدند.

شب قبل از رفتنش هیچ کدام خواب به چشمانمان نیامد، تا صبح ده بار ساکش را ریخته و از نو وسایلش را چیدم؛ آرام و قرار نداشتم و خود را با این کار سرگرم می‌کردم. دم‌- دم‌های صبح بود، مقداری آجیل داشتیم که آن را پاک کرده داخل پاکتی کاغذی گذاشتم و داخل ساک قرار دادم، وقتی زیپ کناری ساک را برای گذاشتن آجیل باز کردم، دستم به قطعه عکسی داخلش خورد، عکس را درآورده و نگاه کردم. عکس سه نفریمان کنار حرم امام رضا بود که چند سال پیش با هم رفته بودیم. مهران در وسط من و پدر قرار گرفته و با خوشحالی لبخند می‌زد. بی‌اختیار اشک‌هایم روان شد، همان‌ لحظه دست مهران را روی شانه‌ام احساس کرده سرم را به سمتش کج کردم و مسیر عبور اشک‌ها هم منحرف شد.

- چرا نخوابیدی؟!

بعد بدون اینکه منتظر پاسخی باشد لبخندش به ناراحتی تغییر کرده و اخم‌آلود گفت:

- اصلا چرا بی‌خودی گریه می‌کنی؟ مگه قراره دیگه بر‌نگردم؟!

اشک‌ها را که کل صورتم را در برگرفته بود با دستانم زدودم.

- خدا نکنه، دلم خیلی شور می‌زنه، نگرانتم!

رو‌به رویم نشسته و دوباره خندید، با لهجه‌ای که همیشه حرص مرا با آن درمی‌آورد گفت:

- تو بهتره نگران خودت باشی خانوم خانوما! ما رو باش که داریم دادا رو دست کی می‌سپاریم.

این‌بار برخلاف گذشته حرصم در‌نیامد، فقط بیشتر دلگیر‌ شدم.

- مهران کاش نمی‌رفتی، ما بدون تو... .

انگشتش را به نشانه‌ی سکوت روی لبم گذاشت و باقی حرفم پشت لبان بغض کرده‌ام زندانی شد.

- تو رو خدا این لحظات آخر با این حرفا من رو مردد نکن، بزار با خیال راحت برم مهناز جون، باشه؟!

آن‌قدر معصومانه درخواست کرد که نتوانستم در برابرش مقاومت کنم، سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم.

- باشه، خدا پشت و پناهت باشه داداش عزیزم!

چشمش روی ساک نشسته، مجدد لحنش شنگول شد.

- بسه بابا! چقدر این ساک رو پر می‌کنی، پیک نیک که نمیرم، مثلا جبهه‌ست ها!

در کنار اشک من هم خندیدم؛ اما صدایم هنوز لرز داشت.

- فقط وسایل ضروریه، چیزی نیست که.

  • لایک 3
  • تشکر 1

#پارت سی

چند ساعت بعد با به صدا در آمدن زنگ در خانه همراه با پدر و مهران به سمت دروازه رفتیم. داخل سینی ظرف آب و قرآن را گذاشته و با وجودی‌ که سعی می‌کردم از ریختن اشک‌هایم خودداری کنم، ساک مهران را به دستش دادم. مهران شب گذشته با برادرم و خانواده‌اش خداحافظی کرد و اصرار داشت برای بدرقه نیایند، با خواهرم معصومه نیز که در شهرستان زندگی می‌کرد، با تماس تلفنی خداحافظی کرده بود و به من و پدرم هم اجازه نداد حتی تا کنار اتوبوس‌های اعزام به جبهه همراهی‌اش کنیم. هنگامی‌که در را گشود پسر جوانی را دیدیم که با دیدن ما سلام داده و احوال‌پرسی کرد، هر سه بیرون آمدیم و جواب سلامش را دادیم. پسر جوان که به گمانم از دوستان مهران بود، زیر‌چشمی مرا نگاه کرد، به نظر جوان چشم پاک و محجوبی به نظر می‌آمد. مهران با او دست داده و معرفی‌اش کرد.

- ایشون آقا مرتضی از دوستای عزیز و همکارم تو سازمانه، بیشتر کارای اعزام من رو هم ایشون متقبل شدن.

تشکر کرده و سر به زیر انداخت. یک لحظه از اینکه فهمیدم او مهران را هوایی کرده حرصم گرفت و با خشم نگاهش کردم؛ اما آنقدر متین و مودب بود که زود نگاهم را از جانبش گرفته و به خود قبولاندم که مهران خیلی وقت بود که همچین خیالی را در سر می‌پروراند و هیچ‌کس مقصر این قضیه نبود.

- خب دیگه وقت رفتنه.

کلام مهران دلشوره را دوباره به جانم انداخت، لب‌هایم را بهم فشردم تا جیکم در‌ نیاید. قرآن را بالای سرش گرفتم و او از زیرش رد شد، مهران به دوستش هم تعارف کرد و آقا مرتضی هم نزدیکم شده، از زیر قرآن رد شد و با همان متانت گفت:

- دست شما درد نکنه.

- خواهش می‌کنم، ان‌شا‌الله صحیح و سالم برگردید.

با نگاهی تشکر‌ آمیز مرا نگریست و سپس به سمت پدر رفت و با او دست داده و خداحافظی کرد.

مهران هم دستان پدر را بوسید و با وجود چشمان گریان و نگاه ملتمس ما با غرور و بدون ریختن اشکی سر‌خم کرد و رفت. چقدر غرور و مردانگی‌اش را دوست داشتم. با بغض همان‌طور که آب را پشت سرشان می‌ریختم، گفتم:

- مهران مواظب خودت باش، حتما باهامون تماس بگیر، منتظرتیم.

دستانش را بالا برد و تکان داد و سرش را به نشانه‌ی تایید حرفم خم کرد، با نگاهی نگران و گریان تا وقتی‌که به ته کوچه رسید او را بدرقه کردم و در دل دعا کردم خدا خودش او را حفظ کند؛ اما از همان لحظه دلشوره و نگرانی بابت او در دل و جانم شروع به چنگ زدن کرد و هیچ‌گاه پایانی نیافت.

بعد از گذشت دو روز از رفتن مهران در حیاط خانه با زن برادرم مراد مشغول پختن آش پشت پا برایش بودیم که پسر کبری‌ خانم تنها همسایه‌ی نزدیکمان که آن زمان تلفن ثابت داشتند و شماره‌شان را با اصرار در دفترچه‌ یادداشت مهران نوشته بودم که از خاطرش نرود، از در باز حیاط وارد شد و با هیجان گفت:

- مهناز خانم، زود بیاین، آقا‌ مهران از جنوب زنگ زده.

نفهمیدم چگونه خود را به در خانه‌ی کبری‌ خانم رساندم، صدای مهران ضعیف و به سختی شنیده می‌شد.

- الو! مهران جان! سلام، خوبی؟!

- آره، خوبم، شما چطورین؟ دادا خوبه؟

تقریبا فریاد می‌زد؛ ولی صدایش به درستی نمی‌آمد.

- همه خوبن، تو کجایی؟!

- الان آبادانیم، تازه رسیدیم اول شهر، گمون نکنم اگه بریم جلوتر بتونم دوباره تماس بگیرم، خلاصه نگران نباشین من خوبم. اگه تونستم بازم تماس می‌گیرم ولی اگه نشد بی‌خودی دلواپس نشین.

زیاد نتوانست صحبت کند؛ ولی همین مقدار هم خیلی امیدوار‌کننده بود. وقتی خبر سلامتی‌اش را به دیگر اعضای خانواده رساندم همگی خوشحال شدند. هنوز آش پشت پایش نپخته بود که اثر کرد و کمی از دلهره و تشویش من کمتر شد.

مهران درست حدس زده بود، بعد از آن تماس دیگر نتوانست مجدد تلفن بزند و ما هم که شماره‌ای از او نداشتیم و تنها دعا می‌کردیم که صحیح و سلامت باشد.

 

 

  • لایک 4

#پارت سی و یک

کم- کم زمستان بار و بندیلش را جمع کرده و بوی بهار آمد. این نوروز دلتنگی به‌خصوصی همراهش داشت و آن‌ هم نبود مهران کنارمان سر سفره‌ی هفت سین بود. همین‌که خبری از زخمی شدن و آسیب دیدنش به ما نرسیده بود جای شکر داشت و ما آن را نشانه‌ی سلامتی او می‌پنداشتیم. با اینکه انگیزه‌ای نداشتم اما خانه‌ تکانی عید را برای خسته‌ شدن تن و بدن و رهایی از فکرهای نگران‌ کننده و هراس‌آور انجام دادم. خواهرم معصومه نیز همراه خانواده‌اش برای مراسم نوروز به خانه آمده و سرگرم آنها شدم. در کنار سفره‌ی هفت سین ابتدا سلامتی برادرم و همه‌ی سربازان مملکت و به‌وجود آمدن هر چه زودتر صلح را از خدای بزرگ خواستم، در آخر برای خودم و عشق گذشته‌ام آرزوی صبر و آرامش کرده و دعا کردم امیر به زندگی‌اش انگیزه پیدا کرده و خانواده‌اش را دوست بدارد. به خود نمی‌توانستم دروغ بگویم، فراموش کردنش کاری محال بود و دلم برایش خیلی تنگ شده بود؛ اما هنوز هم به تصمیم عاقلانه‌ای که گرفته بودم اطمینان داشتم و آن را مسبب رضای پروردگار می‌دانستم.

دو روز از عید گذشته بود که پست‌چی پاکت نامه‌ای را به دستم رسانید، ابتدا فکر کردم از جانب مهران است ولی وقتی بازش کردم با کارت تبریک عید بسیار زیبایی برخوردم که دست‌خط آشنای امیر شعری از فروغ را برایم نگاشته، در پایان عید را تبریک گفته و نامش را نوشته بود. بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر شد و قلبم از دیدنش به تلاطم افتاد.

سلام بر غریبه‌ای که آشناتر از همه شد!

در منی و این‌همه ز من جدا             با منی و دیده‌ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو                  تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می‌تپد             با تو بی‌قرار و با تو بی‌قرار

وای از آن دمی که بی‌خبر ز من         برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه‌ی توام به هر کجا روی              سر نهاده‌ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته‌ام هنوز        تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی به حیرتم               خواهم از تو در تو آورم پناه

موج وحشی‌ام که بی‌خبر ز خویش     گشته‌ام اسیر جذبه‌های ماه

گفتی از تو بگسلم، دریغ و درد           رشته‌ی وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم          عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی به خواب و سر‌خوشم     وه، مگر به خواب‌ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق          خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می‌کشد به ظلمت شبم             آتش کبود دیدگان تو

رم مبند، بلکه ره برم به شوق             در سراچه‌ی غم نهان تو 

سال نو مبارک (امیر همیشه عاشقت)

با خواندن کارت پستال هدیه‌ی امیر دلم هوایش را کرد، چقدر اشتباه فکر می‌کردم که می‌توان چنین عشقی را از خاطر برد، با یک تلنگر عشق خاموش شده، گر گرفته و شعله‌ور می‌شد. اگر در آن لحظه جا و مکانش را می‌دانستم بعید نبود که بی‌گمان به سمتش پرواز کنم. وای بر من که این‌گونه حالی به حالی می‌شدم، تنها کاری که از دستم برآمد اشک ریختن و بوسیدن چند‌باره‌ی دست‌خط زیبایش بود. به سمت قلم و کاغذم پریدم، تنها راه نجات من از این‌همه دلتنگی بود، نوشتن برای عشقی که هیچ‌گاه نامه‌ای به مقصدش نمی‌رسید؛ اما این نامه‌ها را هیچ زمانی از خودم و دلم محروم نکرده و بی‌محابا و بدون ترس احساساتم را درونش جاودانه می‌کردم.

ز آن نامه‌ای که دادی وزان شکوه‌های تلخ

تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است

ای مایه‌ی امید من ای تکیه‌گاه دور

هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت

احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

بگذار تا ترانه‌ی من رازگو شود

بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

تا بر گذشته می‌نگرم، عشق خویش را

چون آفتاب گمشده، می‌آورم به یاد

می‌نالم از دلی که به خون غرقه گشته است

این شعر غیر رنجش یارم، به من چه داد؟

این درد را چگونه توانم نهان کنم؟

آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است

این شعرها که روح تو را رنج داده است

فریاد‌های یک دل محنت کشیده است

گفتم قفس؛ ولی چه بگویم که پیش از این

آگاهی از دورویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقش باز

با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس رو نموده‌ام

بگشای در که همه دوران عمر خویش

جز پشت میله‌های قفس خوش نبوده‌ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند

تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند

تا دست آهنین هوس‌های رنگ- رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

 

 

  • لایک 4

#پارت سی و دو

ماه فروردین هم برایم به سرعت سپری شد؛ ولی خبر تازه‌ای از مهران به دست نیامد، همگی بی‌قرار و دل‌نگران سلامتیش بودیم؛ اما به هر دری زدیم و هر جا که ممکن بود، خبر گرفتیم چیزی دستگیرمان نشد، تنها به این که خبر ناگواری از او به گوشمان نمی‌رسید، دل‌خوش بودیم. اوضاع در جنوب و شهر جنگ‌ زده‌ی آبادان روز‌ به روز بدتر می‌شد و نیروهای بعثی عراق آنجا را محاصره کرده و شهر زیر بمب و حملات دشمن بود و تعداد بسیاری از مردم آنجا آواره‌ی شهرهای دیگر شده بودند. نیروهای ایرانی تمام تلاششان را برای دفاع و جلوگیری از پیش‌روی دشمن می‌کردند و بر شمار کشته‌ها و زخمی‌ها اضافه می‌شد. هر روز که می‌گذشت دلهره‌ی من از بابت مهران شدت گرفته، دیگر قدرت چشم‌ انتظاری را نداشتم، تنها راه ممکن را در رفتن به سازمان هلال احمر و پرس‌ و جو از آنجا یافتم. وقتی برای رفتن به آنجا موضوع را با پدر مطرح کردم، بر خلاف همیشه و بدون غرولند کردن اجازه داد. می‌دانستم آن‌قدر دلواپس مهران هست که هر تیری را در تاریکی می‌پذیرد.

وقتی بعد از چند ماه جدایی از سازمان دوباره وارد آنجا شدم، یک‌ لحظه تمامی خاطرات گذشته به سرم هجوم آورد، هنوز کنار در ورودی ایستاده بودم که با دیدن خانم‌ صداقت دست از گذشته برداشته و به سمتش رفتم، مخالف جهت من با یکی از خانم‌ها در حال مکالمه بود.

- خانم‌ صداقت! سلام.

با دیدنم گل از گلش شکفت و خندان و با رویی گشاده صورتم را بوسید. در حالی‌که سعی می‌کرد به لحنش دلخوری را هم اضافه کند، گفت:

- خیلی بی‌معرفتی دختر! رفتی که رفتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی، من که ازت شماره‌ای نداشتم بتونم باهات تماس بگیرم.

بازویش را به نرمی نوازش کردم.

- شرمندم خانم، خیلی سرم شلوغ بود، اصلا وقت نکردم بهتون سر بزنم.

همان‌طور که با هدایت خانم‌ صداقت روی صندلی نشستیم با مهربانی توام با دلگرمی پرسید:

- از قضیه‌ی خواستگارت چه خبر؟! موضوع همون‌طور منتفی مونده؟

آهی پر درد کشیده، جواب سوالش را با غم دادم.

- آره خانم جون، اون عشق و عاشقی رو بوسیدم گذاشتم کنار، الان به خاطر موضوع برادرم اومدم، خواستم ببینم می‌تونید کمکی کنید تا خبری ازش بگیرم.

صورت خانم‌ صداقت از نگرانی در‌هم شد.

- چرا؟! مگه چی شده؟!

- راستش مهران به عنوان نیروهای داوطلب برای کمک به دفاع از آبادان رفته، الان سه ماهی میشه. فقط همون روزهای اول تونست باهامون تماس بگیره و خبر سلامتیش رو بده؛ ولی الان چند ماهیه که دیگه هیچ خبری ازش نداریم، به هر جایی هم که زنگ زدیم چیز زیادی دستگیرمون نشد. من دیگه روز و شب ندارم و دارم از نگرانی می‌میرم، شما نمی‌تونی کاری برام کنی؟!

پوفی از ناراحتی کشید و سر تکان داد.

- والا مهناز جون اوضاع تو جنوب خیلی قاطی‌ پاتیه، خط مقدمش به وسطای شهر رسيده و دسترسی و تماس خیلی پایینه؛ ولی قراره چند روز دیگه از طرف سازمان نیروهای امدادی برای کمک به زخمی‌ها فرستاده بشه، اتفاقا این‌بار منم قراره باهاشون برم، قول میدم تا پام به اونجا رسید از برادرت پرس‌ و جو کنم. فقط یادت باشه یه شماره تماس برام بنویسی تا همراهم داشته باشم.

ناگهان جرقه‌ی امیدی در دلم روشن شد و فکری طلایی از این موضوع در سرم شروع به شکل‌گیری کرد، پس سریع با او در میان گذاشتم.

- من چی خانم‌ صداقت؟! به نظرت می‌تونی من رو هم با خودتون ببری؟!

ابروانش از تعجب بالا پریدند.

- آخه مهناز جون مگه بابات اینا اجازه میدن؟!

مطمئن چشم به روی هم فشردم.

- آره هر طور شده راضیشون می‌کنم، اگه خودم بیام خیالم راحت‌تره، دیگه نمی‌تونم اینجا بشینم و چشم انتظاری بکشم. بالاخره این‌ همه رفت‌ و آمدم به سازمان و دیدن آموزش یه جا باید به دردم بخوره دیگه، مگه نه؟!

خانم‌ صداقت با مهربانی دستانم را گرفته و فشرد.

- معلومه عزیزم، تو خیلی هم به درد می‌خوری؛ ولی اونجا محل جنگه ممکنه اتفاقی برات بیفته یا اینکه... .

با هیجان نگذاشتم بقیه‌ی حرفش را ادامه دهد.

- مگه خون من از بقیه رنگین‌تره خانم جون!خواهش می‌کنم کاری کنید منم باهاتون بیام.

خودم هم در راه برگشت، به نظر قاطعم در رابطه با گرفتن رضایت از خانواده مخصوصا پدرم مردد شده بودم؛ اما شوق و اشتیاق برای پیدا کردن نشانی از مهران آن‌قدر به من روحیه‌ی مبارزه و تلاش روحی داد که بعد از چند لحظه از تردید درآمدم. شاید در ابتدا مخالفت می‌کردند؛ اما با یادآوری نبود هیچ خبری از سلامتی مهران قطعا به این تازه ریسمان یافت شده چنگ می‌زنند.

 

  • لایک 3
  • تشکر 1

#پارت سی‌ و‌ سه

بعد از دو روز مخالفت خانواده، با پادرمیانی خانم‌ صداقت و آمدنش به منزلمان و اطمینان دادن به آن‌ها از جانب مراقبت از من، بالاخره راضی به رفتنم شدند. وقتی سوار بر مینی‌بوس راهی ترمینال قطار تهران به اهواز بودم، هنوز هم باور نداشتم که این‌گونه برای یافتن نشانی از مهران، اجازه‌ی این سفر پر خطر را گرفته باشم. سابقه‌ی حضورم در سازمان و داشتن کارت امدادگری و رضایت خانواده مرا برای راهی شدن به این سفر یاری رساند و توانستم در مدت کوتاهی تاییدیه را بگیرم. همان‌طور که از کنار کوچه‌ها و خیابان‌های شهر عبور می‌کردیم و از محل زندگیم دور و دورتر می‌شدیم، دلتنگ این محیط شده و از طرفی دلم برای دیدن مهران به هیجان افتاد. نشستن در مینی‌بوسی که تصادفا همرنگ مینی‌بوس امیر بود، دلم را هوایی کرد. یاد و خاطره‌ی او بدجور به دلم چنگ انداخت و دلم هوای خواستنش را کرد. آرزوی محال.

شاید با رفتن به این سفر و دور شدن هر چه بیشتر از او، یاد و خاطره‌اش را کمرنگ‌تر سازد‌. دفترم را از داخل کیف درآورده و شروع به نوشتن کردم. تکان‌های ماشین کمی دستم را خط می‌انداخت، ولی در حال حاضر تنها ترفند من برای خالی کردن غصه‌ی دل بود. باشد که این حرارت شعر غمی از غم‌های دلم را کاهش دهد.

می‌روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه‌ی خویش

به خدا می‌روم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه‌ی خویش

                        می‌برم،تا که در آن نقطه‌ی‌دور

                      شست‌وشویش دهم از رنگ گناه

                   شست‌و‌شویش دهم از لکه‌ی عشق

                       زینهمه خواهش بیجا و تباه

می‌برم تا که ز تو دورش سازم

ز تو،ای جلوه‌ی امید محال

می‌برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

                           ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک

                             آه، بگذار که بگریزم من 

                        از تو ای چشمه‌ی جوشان گناه

                          شاید آن به که بپرهیزم من

به‌خدا غنچه‌ی شادی بودم

دست عشق آند و از شاخم چید

شعله‌ی آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

                             عاقبت بند سفر پایم بست

                       می‌روم،خنده به لب خونین دل

                        می‌روم، از دل من دست بدار

                             ای امید عبث بی‌حاصل

بی‌هوا اشک‌هایم سرازیر شد. راست می‌گویند که آدم عاشق کم‌طاقت و دل‌نازک می‌شود. به‌اندازه‌ی تمامی سال‌های عمرم در این چند ماه گذشته گریه کرده بودم. گریه‌هایی که هیچ‌گاه مرهمی برای قلب دردمندم نشد.

خانم‌ صداقت که در صندلی کناریم نشسته بود، به پهلویم زده و با مهربانی گفت:

- بی‌خیال مهناز جون! بسپار به دست خدا.

به رویش لبخند کم‌رنگی زده، اشک‌هایم را با دست پاک کردم و به قول او خودم و سرنوشتم را به دست خدا سپردم. امید به اینکه خود خدا آرامش از دست رفته را بر من ببخشاید.

وقتی به شهر اهواز رسیدیم و از نیروهای آنجا پرس‌و‌جو کردیم، متوجه شدیم که وضعیت در آبادان بسیار بحرانی‌تر از آنچه که فکر می‌کردیم شده، حتی در بعضی نقاط امکان دسترسی و گرفتن اطلاعات وجود ندارد و آن‌ها نمی‌توانند از تک- تک نیروهای دفاعی شهر، خبر بگیرند. زخمی‌های بسیاری هم از آبادان به اهواز منتقل شده بود که در آن‌ها هم مردم عادی و هم نیروهای نظامی به چشم می‌خورد. اسم مهران را در لیست زخمی‌ها و کشته‌ها پیدا نکردم و از این بابت خوشحال و شاکر شدم. یک شبانه‌ روز در بیمارستان وابسته به سازمان هلال‌احمر ماندیم و مقداری در رسیدگی به زخمی‌ها امداد رساندیم. از خانم‌ صداقت درخواست کردم برای رفتن به آبادان سریع‌تر اقدام کند و او هم پذیرفت.

بعد‌ از‌ ظهر آن‌ روز تعدادی از نیروهای امداد برای رفتن به آبادان آماده شدند و من و خانم‌ صداقت نیز جزئی از آنها بودیم. قبل از رفتن چون امکان تماس تلفنی در آبادان پایین بود، به خانه‌ی همسایه زنگ زده و خبر سلامتی‌ام و رفتن به شهر را به خانواده‌ام رساندم. با مینی‌بوسی که گل‌آلود شده بود، به سمت آبادان به راه افتادیم. خبر رسیده بود که تعدادی از خانه‌ها و مدارس شهر چند ساعت قبل توسط خمپاره‌های دشمن زیر آتش قرار گرفته و عده‌ی زیادی کشته و مجروح شده بودند. هر مسافتی که بیشتر به شهر نزدیک‌تر می‌شدیم، استرس و هیجان من افزوده‌تر می‌شد و من بیشتر به محل جنگی و زیر توپ و تانک دشمن قرار گرفتن واقف می‌شدم.

 

  • لایک 1
  • تشکر 1

#پارت سی‌و‌چهار

هوا بوی خاک و خون می‌داد و آدم را افسرده و دلگیر می‌کرد. قلبم برای دیدن مهران و خبر سلامتی‌اش بیشتر از قبل فشرده شده، آرزو می‌کردم او را صحیح و سالم پیدا کنم. ماشین‌های زیادی با سرنشینان پر و داغدار به سرعت از کنارمان عبور کرده و از آن‌جا دور می‌شدند. در لاین کناری تعداد ماشین‌های عبوری بیشتر و مشخص بود وضع در شهر وخیم هست؛به‌طوری که مردم دست از مال و زمین و خانه‌هایشان کشیده و برای حفظ جان فرار می‌کردند. هنوز به خود شهر نرسیده بودیم که چند مامور جلوی مینی‌بوس را گرفته و متوقف کردند. سربازی وارد آن شد و با دیدن لباس امداد بر تنمان گفت:

- سلام! از این جلوتر نمیشه برین. این قسمت از شهر داره تخلیه میشه. دیگه کسی اجازه‌ی ورود نداره.

بی‌اختیار و ناراحت از جا بلند شده، شاکی شدم.

- ولی ما باید بریم. برای کمک به زخمی‌ها اعزام شدیم.

سرباز جوان نگاهی به من انداخته، ادامه داد.

- بیشتر زخمی‌ها به شهرهای مجاور منتقل شدند. برای اورژانسی‌ها هم بیمارستان صحرایی تو همین حوالی زده شده. شما رو برای کمک به این منطقه هدایت می‌کنیم.

دلسرد و نگران سرجایم نشسته و با چشمانی غم‌بار به خانم‌ صداقت نگاه کردم. با آرامش و لطافت دستی به روی شانه‌ام کشید و گفت:

- صبر داشته باش عزیزم! شاید برسیم اونجا، راهی برای جلو رفتن پیدا کنیم.

با ناامیدی لبخند کوچکی زده و جلو را نگاه کردم. سرباز جوان مسیر را برای راننده مشخص کرده، نشان داد و او هم شروع به ادامه‌ی حرکت کرد. بعد از دقایقی طی مسافت به محوطه‌ایی رسیدیم که چند تا ماشین امداد و آمبولانس‌های خاکی شده در آنجا وجود داشت. تعدادی هم چادر امداد صحرایی زده شده و افراد زیادی در آنجا رفت‌ و‌ آمد می‌کردند. راننده مینی‌بوس را در مکانی پارک کرده، متوقف شد. صدای سر‌و‌صدا و بعضاً ناله شنیده می‌شد. تک- تک از مینی‌بوس پیاده شده و وارد چادرها شدیم. مجروحین زیادی اعم از نظامی و مردم عادی روی تخت‌ها در حال ناله کردن و تعدادی دکتر و پرستار مشغول پانسمان و مداوایشان بودند. با دیدن اکثریت تعداد بیمار و کمبود امدادگر به سرعت مشغول کمک و امدادگری شدیم. تا ساعاتی چند از نیمه‌شب به این کار ادامه داده، لحظاتی از فکر مهران درآمدم و به رسیدگی به هموطنانم پرداختم.

نیمه‌های شب از هیاهو و صدای توپ و گلوله کاسته شده و تقریبا آرامش عجیبی حکم‌فرما شد. وقتی از کمک به مجروحین فارغ شدم، از چادر صحرایی خارج و روی کنده‌ی درختی نزدیک به چادر نشستم. به آسمان تاریک پر ستاره نگاه کرده و به مهران فکر کردم. احساس می‌کردم بوی تن و بدنش در این فاصله، نزدیک‌تر به مشامم می‌رسد. دلم بیشتر برایش تنگ شد، دوست داشتم الان در کنارم بود و می‌توانستم در آغوشش بکشم. ناگهان در کنارم همان سربازی که ما را به این مکان هدایت کرده بود را دیدم که لیوان چایی را به سمتم گرفته بود.

- بفرمایید خانم، میل کنین، خیلی خسته شدید.

با لبخند لیوان را از دستش گرفتم و گفتم:

- ممنون، زحمت کشیدید.

- واقعا خونواده‌ی با دل و جراتی دارین که اجازه دادن اینجا برای امدادگری بیاید. من که هیچ‌وقت راضی نمیشم که خواهر و نامزدم اینجای خطرناک پیداشون شه.

- راستش اون‌ها هم اولش نمی‌ذاشتن، اما به‌خاطر پیدا کردن ردی از برادرم مجبورشون کردم، موافقت کنن.

تعجب کرد و گفت:

- برادرتون؟! اینجا تو آبادانه؟! اسمش چیه؟

- آره، جزو نیروهای داوطلب اومده. اسمش مهران مشفقه. الان سه، چهار ماهی هست که اومده آبادان و ازش خبری نداریم. فقط می‌دونیم به احتمال زیاد زنده‌ست.

سرش را به تایید تکان داد.

- درسته! اگه خبر بدی بهتون نرسیده، قطعا سالمه. چون جلو خیلی درگیریه و بیشتر نیروها نمی‌تونن با خونواده‌هاشون تماس بگیرن. ولی اسمش رو نشنیدم. حالا انشالله صحیح و سلامت باشه.

ناگهان فکری از ذهنم عبور کرده، نور امیدی در دلم روشن شد. از جا بلند شدم و درست مقابلش ایستادم.

- نمی‌تونی کاری کنی منم برم جلو. من اگه خودش رو از نزدیک نبینم، خیالم راحت نمیشه و برنمی‌گردم به شهرمون.

کمی به چشمان ملتمسم نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه پاسخ داد. 

- نمیشه خواهرم! جلو خیلی خطرناکه، نمی‌ذارن شما از این جلوتر برید.

غمگین‌تر از قبل لب به التماس گشودم.

- تو هم مثل برادرمی. اسمت چیه؟

سرش را به زیر افکند و به آرامی جواب داد.

- حسین. باعث افتخارمه برادرت باشم.

- ببین حسین جان،م ن عاشق داداشمم. تموم امیدم تو زندگی اونه، به‌خاطرش جونم رو هم میدم. واسه خاطر اون این‌همه راه کوبیدم و اومدم اینجا. اگه با چشم خودم زنده نبینمش، نمی‌تونم برگردم. تو خودت دلت برای عزیزت تنگ نشده؟ راستش رو بگو؟

دوباره نگاهم کرد و نفسش را آه مانند خالی کرد، سپس با صدایی آرام و پر از حس گفت:

- چرا، برای نامزدم خیلی دلم تنگه، ولی می‌دونم برادرت حاضر نیست تو همچین جای خطرناکی پا بذاری.

- جون عزیزت حسین جان! یه راه چاره برام باز کن. بذار خیالم راحت شه با پیدا کردنش. خودت می‌دونی انتظار کشیدن و چشم به راه موندن چقدر سخته، وقتی‌که هیچ خبری هم ازش نیست.

  • لایک 1
  • تشکر 1

#پارت سی‌ و‌ پنج

با تردید به چشمان گریان و غمگینم نگاه عمیقی انداخت و گفت:

- پس فردا صبح قراره یه ماشین جلو بفرستن. قراره از عقب یه مقداری آذوقه و مهمات جنگی به دستمون برسه تا فردا و بعد جمع‌آوری بشه که بفرستن جلو. سعی می‌کنم تو رو هم با خودمون ببرم ولی بهت قولی نمیدم.

با خوشحالی به سرعت گفتم:

- باشه! دستت درد نکنه، خیر از عشق و جوونیت ببینی.

لبخندی با معنی روی لبهایش نشست و چشمک زد:

- مثل مادر‌بزرگ‌ها حرف می‌زنی. هر کی ندونه فکر می‌کنه هشتاد سالته!

اشک‌ها را از صورتم پاک کردم و لبخندی به رویش زدم.

- باور کن این چند ماه انتظار به اندازه‌ی چند سال پیرم کرده. دلم برای دیدنش پر- پر می‌زنه.

چشمانش رنگ محبتی عمیق گرفت.

- خوش به حال برادرت که همچین خواهری داره.

- آخه مهران نه تنها برادر، دوست و پدر و همه‌ی خانواده‌ی منه. ما از بچگی بدون مادر بزرگ شدیم و من براش مادری کردم.

- متاسفم! انشالله پیداش می‌کنی. فقط قول بده توی این مورد به کسی چیزی نگی، آخه باید قاچاقی تو رو با خودمون ببرم. فرمانده بفهمه مجازات میشم.

چشمانم را به تایید روی هم فشردم و به آرامی گفتم:

- خیالت راحت، دهنم قرصه- قرصه. فقط بین خودمون می‌مونه.

فردای آن روز بدون این‌که حتی به خانم‌ صداقت حرفی بزنم از مجروحین مراقبت کرده و کارهای امداد را انجام دادم. خانم‌ صداقت نیز از صبر و حوصله و گلایه نکردن من با تعجب استقبال کرد و آن را به فال نیک گرفت. نیمه‌های شب از خواب پریدم، احتمالا خواب بدی دیده ولی چیزی به یاد نداشتم. خوابیدن در چادر و تخت‌های از زوار‌در‌رفته با صدای ناله‌های مجروحین که در فضا پخش می‌شد، عملا کار سختی محسوب می‌شد؛ اما در طول روز آن‌قدر خسته می‌شدم که در شرایط سخت‌تر هم می‌خوابیدم. آیت‌الکرسی خواندم و از خدا خواستم فردا را به خیر گذرانده و بتوانم مهران را پیدا کنم. در این دو روز گذشته از هر کسی که دیدم سراغش را گرفته بودم، اما هیچ کدام خبری از او نداشتند. آن‌قدر اوضاع شهر، شیر‌ تو‌ شیر بود که پیدا کردن نیروها کار مشکلی به نظر می‌آمد. دیگر خواب به چشمانم نیامد و برای کم شدن دلشوره و اضطراب به خواندن نماز و یاد خدا روی‌ آوردم.

ساعت به وسط ظهر رسیده بود و من داخل چادر کنار مجروحی ایستاده و زخمش را پانسمان می‌کردم‌. از صبح حسین را ندیده بودم و آرزو می‌کردم سر قولش ایستاده و مرا فراموش نکند. ناگهان صدای زمزمه‌ای را از بیرون شنیده و به سمت در چادر سر چرخاندم، حسین بود که به آهستگی صدایم می‌کرد.

- مهناز! یواش بیا بیرون.

سریع کارم را تمام کردم. به اطراف نگاهی انداختم، هر کس مشغول کار خویش بود. به آرامی از چادر بیرون رفتم، حسین پشت چادر منتظرم بود.

- سلام! حسین جان کجا بودی؟! از صبح منتظرتم.

کمی اطراف را پایید و به آهستگی گفت:

- آروم آماده شو. الان وقتشه، باید بریم، فقط مهناز مطمئنی که می‌خوای بیای؟

از شنیدن خبر خوشحال شده، دست‌هایم را به‌هم مالیدم.

- معلومه دیوونه! من دیشب هم از شوق امروز خوابم نبرده.

سر تکان داد و بعد در حالی که ماشین وانتی که پشتش چادر کشیده و کل ماشین گل‌آلود بود را با دست نشان داد، گفت:

- من پشت چادر این وانتم. هر وقت بهت علامت دادم، سریع میای و سوار میشی، فقط طوری بیا که کسی متوجه نشه.

-باشه، خیالت راحت!

دستش را کنار پیشانی آورده، انگشتانش را رو به جلو تکان داد و به سمت ماشین رفت. برگه‌هایی دستش بود که بعد از لحظاتی دو سرباز دیگر به او نزدیک شده، هر دو سوار وانت شدند. حسین از پنجره‌ی باز ماشین، برگه‌ها را به راننده داد و خود به پشت وانت آمد. از دور نگاهی به من انداخت و سوار شد. بدون ایجاد جلب توجه نگاهی اطراف انداخته، فاصله‌ام را با وانت کمتر کردم. کسی حواسش به من نبود. راننده‌ی وانت شروع به استارت زدن کرد و قبل از روشن شدن ماشبن، حسین گوشه‌ی چادر را کنار زده و با دست به من علامت داد. سریع به سمت آن رفته، دست دراز‌شده‌ی حسین را گرفتم و داخل وانت پریدم. هم‌زمان با سوار شدن من وانت شروع به حرکت کرد.

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت سی‌ و‌ شش

حسین کناره‌ی چادر را انداخت و روبه من با تاکید گفت:

- همین گوشه محکم بشین، از اینجا تا اون قسمت شهر ممکنه بمب بارون کنن، یه وقت پرت نشی.

کف وانت نشستم و نرده‌ی آهنی باربند را محکم با دستم گرفتم.

- باشه حسین جان! ممنون که به قولت عمل کردی.

حسین آرام نشست، لحن صدایش هنوز پر از شک و ابهام بود.

 - هنوزم نمی‌دونم کار درستی کردم یا نه؟ فقط چشمات خیلی شبیه چشمای زهراست، پیش اونم همین‌طور کم میارم.

لبخندی به صورتش زده و گفتم:

- نامزدت رو میگی؟!

- آره! چون می‌دونم چشم به راهی خیلی سخته. نخواستم بیش از این منتظر بمونی، فقط مهناز، جان برادرت زنده و سالم بمون تا من از کارم عذاب وجدان نگیرم، مسئولیتت الان با منه.

-قول میدم، مسئولیت سلامتیم هم دست خودمه، طوریم نمیشه.

حسین چشمانش را با اطمینان بست و باز کرد و ما راه خود را برای رسیدن به داخل شهر ادامه دادیم. همان‌طور که حسین گوش‌زد کرده بود، هر چند دقیقه صدای پرتاب موشک و خمپاره شنیده و ماشین گرفتار امواج حاصله شده، تکان‌هایش بیشتر می‌شد. هر چه به شهر نزدیک‌تر می‌شدیم صداها و پرتاب خمپاره‌ها بیشتر و نزدیک‌تر به ما شنیده می‌شد. بعد از طی ساعاتی ماشین متوقف شد. حسین نیم‌خیز شده، چادر را کنار زد و رو به من گفت:

- اینجا مسجدی که به نیروهای خط مقدم امکانات می رسونه،سریع پیاده شو تا نفهمن با من اومدی.

با عجله از جا برخاسته از وانت پایین پریدم و گوشه‌ای ایستادم، نیروها با دیدن وانت به سمتش آمده و به حسین در خارج کردن وسایل و تجهیزات از پشت ماشین کمک کردند، بعد از اتمام کار، تعدادی مجروح را وارد ماشین کرده و حسین با اصرار سرباز دیگری را به جای خود سوار آن کرد، راننده‌ی وانت به سمت عقب دور زده و به راه افتاد، حسین به سمتم آمد و در نزدیکی‌ام ایستاد.

- این‌جا تعداد خانم‌ها انگشت‌شماره. مواظب باش، بریم از چند نفر از بچه‌ها سراغ داداشت رو بگیریم، مطمئنا باید همین حوالی باشه.

با چهره‌ای خجالت‌زده نگاهش کردم.

- حسین تو باید برمی‌گشتی عقب نه؟!

- آره! چطور مگه؟!

- یه وقت دردسری برات درست نشه، به‌خاطر من.

خندید و با لحن بامزه‌ای گفت:

- درست هم بشه عیب نداره.

نگاه متشکرم را به چشمان مهربان غیرتمندش دوختم.

- ممنون، چجوری جبران کنم؟

-بسه دیگه! از الان تا وقتی برادرت رو پیدا نکردیم، حق نداری بگی ممنون، گفتم که واسه دل خودم کردم، منتی روی سرت نیست.

همان‌طور که با حسین به سمت داخل مسجد راه افتادیم، همراه با دلشوره گفتم:

- خدا کنه زودتر پیداش کنیم.

من کنار در بزرگ مسجد ایستادم و حسین داخل رفت. داخل حیاط مسجد جمعیت زیادی در حال تکاپو و رفت‌ و‌ آمد بودند، پیش مرد جوانی که گوشه‌ای از حیاط روی صندلی پشت میز نشسته بود و دفتر بزرگی را نگاه می‌کرد، رفت و با او شروع به صحبت کرد، بعد از دقایقی مرد جوان از همان فاصله، نگاهی به من انداخت و از حسین سوالاتی پرسید، حسین با آرامش جواب پرسش‌هایش را داد، مرد دفتر بزرگ دیگری را از زیر میز بیرون کشیده، باز کرد و آن را ورق زد و سپس روی برگه‌ای توقف کرد، صدای سر‌ و‌ صدا و توپ و گلوله اجاز‌ه‌ی شنیدن مکالماتشان را به من نمی‌داد و چون نمی‌خواستم مرد جوان را مشکوک کرده و دردسری برای حسین ایجاد کنم، ترجیح دادم منتظر مانده تا او خودش برگردد.

بعد از گذشت دقایقی حسین به سمتم آمد. خود را به بیرون مسجد عقب کشیده، به صورتش زل زدم، چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد، هجوم پرتوهای نور امید به درونم را به یکباره احساس کردم.

- چی شد؟! اینجاست نه؟!

هیجان و لرزش صدایم دلش را نرم کرد و زودی پاسخگويم شد:

- آره، اسمش تو لیست بود، از اسفند ماه جزو نیروهای این‌جا شده.

از شدت شوق و خوشحالی فریاد زدم.

- راست میگی؟! سالمه؟! الان کجاست؟

حسین انگشت اشاره‌اش را روی بینی گذاشته، هیس کشید و آرام گفت:

- یواش! عجله نکن معلومه که سالمه، فقط چون از تو پرسید مجبور شدم دروغ بگم، گفتم از نیروهای امدادی برای کمک به مجروحین اعزام شدی، دنبال برگه‌ی اعزامته، گفتم جا مونده قراره با ماشین بعدی برسه، باید قبل اینکه دوباره ببینتت برادرت رو پیدا کنیم‌.

-نگفت مهران رو کجا پیدا کنیم؟

-چرا! انگار جلوتر درگیری شدیده، یه کم جلوتر کانالی کندن که بچه‌ها از اونجا با دشمن می‌جنگن و نمی‌ذارن پیشروی کنه. بیشتر نیروها اونجا هستن، گفت به احتمال زیاد مهران هم همون‌جاست.

- خوب بریم ما هم.

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت سی‌ و‌ هفت

اخم‌هایش در هم شده، شاکی شد.

- اون‌جا دیگه نمیشه تو بیای. داخل صحن مسجد چند تا مجروح هست که احتیاج به رسیدگی دارند، تو برو اونجا. منم برم ببینم کسی پیدا میشه من رو اون محل ببره. بهت قول میدم برادرت رو پیدا می‌کنم، با خودم میارم پیشت.

-حسین قرارمون این نبود. باید من رو هم ببری، حالا می‌خوای از این به بعد چشم‌ انتظاری تو رو هم بکشم، من دیگه طاقتش رو ندارم.

از اصرار و پافشاری من حرصی شده و سرم داد کشید.

- اِ دختر! تو چرا این‌قدر سرخودی! میگم جلو رو‌ در‌ روی دشمنن، خیلی خطرناکه. نمیشه تو بری اون‌جا. من رو هم به زور می‌برن، چه برسه به تو!

اشک‌هایم سرازیر شد. اصرار بیشتر هم فایده‌ای نداشت، سر و بدنم را برگرداندم و به سمت صحن مسجد قدم برداشتم. کلافه وارد شده و طوری نشان دادم که کلا منصرف قضیه شده‌ام، کنار در مخفی شدم و حسین را مد‌نظر قرار دادم. حسین با ناراحتی چند بار سرش را تکان داد و بعد به سمت سرباز دیگری رفته و با او شروع به صحبت کرد. بعد از دقایقی به سمت در خروجی مسجد رفت و سریع خارج شده، نامحسوس به دنبالش روان شدم. به سمت وانت درب و داغونی رفته، با راننده‌اش صحبت کرد و سپس کنار دست راننده سوار شد. بدون تفکر و با عجله به سمت وانت دویدم و از پشت به داخل آن پریدم. پشت وانت پر از اسلحه، فشنگ و مواد جنگی بود. ماشین شروع به حرکت کرد، گوشه‌ای خزیده و سفت نشستم. سرم را با دست به داخل بدنم کشیدم، تا نه تنها جلب توجه نکرده باشم، بلکه از خمپاره‌ها و ترکش‌ها در‌امان بمانم‌. بعد از طی مسافتی که راهی خاکی و پر از سنگلاخ بود، وانت کنار تونل بزرگی متوقف شد. تونل بزرگ خاکی کنده بودند که به کانال بزرگی منتهی می‌شد. حسین و راننده‌ی ماشین پیاده شدند و به عقب آمدند. از وانت پایین پریدم و با چشمان متعجب و از حدقه‌ در‌آمده‌ی آن‌ دو رو‌به‌ رو شدم. فریاد حسین پرده‌ی گوشم را لرزاند. از ترس برخوردش، عقب نشینی کرده، سرم را با دستانم پوشاندم.

- تو این‌جا چطوری اومدی؟ دختر خیره‌سر لج‌باز!

تن صدایم را تا حد ممکن مظلوم نشان دادم:

- ببین حسین، حالا که اومدم، بذار خودم مهران رو با چشمام ببینم.

کفری شده، به سمتم پورش آورد و با ناراحتی گفت:

- مگه نگفتم اینجا خطر داره، طوریت بشه چی کار کنم؟ هان!

-هر چی شد پای خودم!

راننده، فاصله‌اش را با ما کم کرد و رو به حسین گفت:

- این دختر رو می‌شناسی؟

او هم سری با افسوس تکان داد و پاسخ‌گويش شد.

- از این دختر جسورتر به عمرم ندیدم. دنبال برادرش اومده.

راننده تک نگاهی به من انداخته، لبخند بی‌رمقی زد.

- نه امثال این تو دخترای آبادان هم زیاد پیدا میشه. هر کار کردیم نتونستیم بفرستیمشون عقب، می‌خواستن بمونن و همراه پدر و برادراشون از شهر دفاع کنن. حالا اسم برادرش چیه؟

- مهران مشفق. می‌شناسی؟!

حسین قبل اقدام من به پاسخ سوال، سریع‌تر جوابش را داد. مشتاق خیره به لب‌های راننده بودم تا شاید خبری خوش بشنوم. اتفاقاً محکم سرش را تکان داد و تایید کرد.

- آره دیدمش، باید اینجا باشه، بیاد بریم داخل کانال این‌جا خطر داره.

بعد ما را با دست به سمت تونل هدایت کرد. چند تا از جوانان مبارز سریع به سمت ماشین آمده و مواد جنگی را به داخل تونل بردند. همراه با حسین وارد کانال شدیم، هوا به‌شدت خفه و بوی خاک و دود می‌داد.

- حسین منو ببخش. طوریم نمیشه‌ مهران رو ببینم، سریع باهم برمی‌گردیم عقب.

بدون اینکه نگاهم کند، گفت:

- مثل اینکه نمی‌فهمی اینجا خط مقدم جنگه. مطمئن باش برادرت هم بفهمه، اندازه‌ی من عصبانی میشه.

-عصبانیت جفتتون رو به جون می‌خرم.

با اخم نگاهی به قیافه‌ی مظلوم و خجولم زده، سرش را پایین انداخت، مرد راننده نزدیک ما شد و گفت:

- اگه برید جلوتر، ممکنه پیداش کنید. از بچه‌ها پرسیدم، گفتن همین‌جاست.

خوشحال شده، سر به عنوان تشکر تکان دادم و با حسین به سمت جلو به راه افتادیم.

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت سی‌ و‌ هشت

داخل کانال جهنمی بر‌پا بود. مبارزان در حال فعالیت و رساندن مهمات به دست یک‌دیگر بودند.گرد و خاک و بوی فشنگ و مهمات جنگی نفس کشیدن را برای انسان سخت و سخت‌تر می‌کرد. مقداری از مسیر را به سختی طی کرده بودیم، من در جو فضای پیش‌رویم قرار گرفته، هنگ بودم. ناگهان از داخل یکی از تونل‌ها آقا‌ مرتضی، همان دوست و همکار مهران، همراه با مردی مسن‌تر با محاسن جوگندمی وارد کانال اصلی شدند. مرد مسن با بی‌سیم با صدایی بلند که به فریاد می‌رسید، صحبت می‌کرد و از وضع نابهنجار داخل کانال انتقاد کرده، تقاضای نیروی کمکی داشت. از گوشه‌ی لباس حسین کشیده، او را به توقف وا‌داشتم. همان لحظه چشمان مرتضی نیز به رویم نشست و با تعجب گرد شد. صدای متعجب و شاکی مرد مسن هم در کنار هیاهوی داخل کانال بلند شد.

- رزمنده! این خانم رو چرا با خودت آوردی؟!این‌جا خطرناکه.

حسین مستأصل مانده بود که چه جوابی دهد که مرتضی سر صحبت را گرفت.

- فرمانده، آشنای منن، خودم درستش می‌کنم.

به سمت‌اش غضبناک چرخید و چشم غره رفت.

- یعنی چی پسر؟ زودتر جمعش کن.

مرتضی به سمت حسین گام برداشت و مقابلش ایستاد.

- تو همراه فرمانده برو، من خودم خانم رو توجیه می‌کنم.

حسین مردد مرا زیر نظر گرفت.

- نمیشه داداش! آخه مسئولیتش با منه، به‌دنبال برادرش اومده، باید پیداش...

مرتضی نگذاشت ادامه‌ی حرفش را بزند. کیف بزرگ حمل بی‌سیم را روی کولش انداخت و او را به سمت فرمانده راند.

- من دوست برادرشم، کمکش می‌کنم، حواسم بهش هست. 

حسین قصد اعتراض داشت که با صحبت فریاد‌گونه‌ی فرمانده با بی‌سیم که به سمت دیگر کانال راه افتاد، به‌ناچار به‌دنبالش روانه شد.

تا مسافتی سر چرخانده، با نگاه مرا می‌پایید. با لبخند و اشاره‌ی دستم، قصد اطمینان به او را داشتم که نمی‌دانم تا چه حد مثمر ثمر واقع شد. صدای اعتراضی مرتضی چشمان مرا از سمت حسین به جانبش منحرف کرد.

- چرا اومدین اینجا؟ اصلا چطوری تونستین تا این‌جا پیش بیاین؟ مهران بفهمه خیلی ناراحت میشه.

کنترل خود را از دست داده، با چشمانی دریده به او توپیدم.

- چند ماهه ازش خبر نداریم، نمی‌دونستیم مرده‌ست یا زنده؟! دیگه طاقت از دست دادیم، پدر سخت‌گیرم اونقدری دل‌نگرانش بود که حاضر شد من بیام دنبالش.

صدای انفجار و ریخته شدن آوار روی زمین باعث پرت شدن هم‌زمان ما به گوشه‌ای از تونل شد. صورتم روی خاک برخورد محکمی کرد. سرم درد گرفت و در گیج‌گاهم مدام خوردن ضرباتی متعدد را احساس کردم. تکاپوی شدت گرفته‌ی افراد را حس می‌کردم که با سر‌و‌صدا، هم‌دیگر را به عقب‌نشینی دعوت می‌کردند. انگار اوضاع از آن‌چه که من فکر می‌کردم، بسیار وخیم‌تر و وحشتناک‌تر بود. دستان قدرتمند فردی را روی شانه‌هایم حس کرم، مرا به بلند شدن وا‌داشت.

- طوریت نشد که؟! ای وای! باید سریع برگردیم.

سرم را چرخانده، با فشار چشمانم را گشودم. صورت خاکی مرتضی با حالتی نگران به خورد نگاهم رفت. تله‌ای از گرد و خاک را در دهانم احساس می‌کردم‌ از رو نرفته، سرفه‌ای زدم تا نفسم بالا آمده، زبانم باز شود.

- اول مهران رو ببینم، تو رو خدا! 

با عصبانیت شانه‌هایم را تکان- تکان داد.

- دختر هیچ معلومه چی میگی؟! دشمن رسیده پشت کانالمون. می‌خوای بیفتی دست اون‌ها؟!

- من فقط با مهران برمی‌گردم عقب.

صدای مصمم من باعث شد حس تعجب و سردرگمی بیشتر از خشم، نگاهش را پر کند. به لحن صدایم التماس نیز آغشته کردم.

- خواهش می‌کنم، جاش رو بلدی؟ من رو ببر پیشش!

با نگاه عمیقش چشمانم را کند‌و‌کاو کرد؛ سپس بی‌معطلی به شانه‌هایم فشار آورد و با خود همراهم کرد.

- پس عجله کن، پشت سرم بدون فاصله بیا.

در دل خدا را شاکر شدم و به حرفش جامه‌ی عمل پوشاندم. به سرعت قدم‌هایمان افزوده و وارد یکی از تونل‌ها شدیم. رزمنده‌ها به سختی تعدادی از دوستان مجروح خود را به عقب هدایت می‌کردند. صدای فریاد یکیشان بلند شد ولی من و مرتضی بی‌توجه به سمت جلو دویدیم.

- نرید جلو! اوضاع خیلی وخیمه.

 

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت سی‌ و‌ نه

وارد محوطه‌ای بزرگ‌تر شدیم. نیروها در پشت خاک‌ریزی بزرگ در حال تیراندازی و جلوگیری از ورود دشمن به داخل کانال بودند. کنار در تونل ایستاده، دستانم روی دیواره‌ی تونل نشست. چشمان تار خیس خورده‌ام، مهران را پشت خاک‌ریز دید. پیراهن نظامی تنش نبود. تنها زیرپوش آستین کوتاه مشکی بر تن داشت و شلوار ارتشیش کاملا خاکی و گلی شده بود، در حال مجهز کردن آر‌پی‌جی درون دستانش بود. عرق از سر و کله‌اش سرازیر بود. خشک‌زده به همان قسمت تونل چسبیدم، جسارت و دلاوریش مرا به شوک انداخته بود.

- مهران! خواهرت اومده دنبالت.

سر مهران از فریاد مرتضی با تعجب به سمت ابتدایی تونل چرخید. چشمانش که روی چهره‌ی گریان و درب‌ و‌ داغان من افتاد، یک لحظه مات زده خشکش زد. ابتدا باورش نشد ولی با نگاهی دقیق‌تر که با فرو رفتن ابروانش در هم توامان شده بود، عمق فاجعه‌ی حضورم برایش قطعی شد. نگاه طوفانی و متعصب‌اش برای آخرین بار به رویم، تا آخر عمر از دریچه‌ی خاطراتم به اندازه‌ی سر سوزنی کم‌رنگ نشد. مرتضی چند قدم جلوتر از من هنوز نفس - نفس می‌زد. مهران آر‌پی‌جی مجهز شده را به دست هم‌رزم کناریش داده، با کمری خم کرده به سرعت به سمتمان دوید. وقتی نزدیکم شد، گمان کردم با زدن سیلی به گونه‌ام از من استقبال کند؛ اما چون او مرد همیشه حمایتگر من بود، دلی برای انجام این کار نداشت. هنوز ناباور مرا می‌نگریست که با جان و دل در آغوشم کشیدمش. صدای غیرتمندش گوش‌هایم را نوازش داد. دیگر تنها بین این‌همه صدای وحشتناک سرسام‌آور، صدای مهربان او را می‌شنیدم.

- مهناز دیوونه! اینجا چطوری اومدی؟ مگه میشه؟!

می‌شد، برای پیدا کردن برادر دُردانه‌ام راضی به رفتن به دهان شیر نیز بودم. صدای هیجانی مرتضی که همراه با تعجبی محبت‌آمیز عجین شده بود، کنار گوشمان بلند شد.

- خیلی دوست داره که این‌همه خطر رو با جسارت از سر گذرونده تا پیدات کنه.

مهران با فشار دستانش روی شانه‌هایم مرا از خود جدا ساخت. تنها به اندازه‌ای که صورتم از قفسه‌ی سینه‌اش کنده شده، بتوانم نگاهش کنم رضایت دادم.

- یه درصد هم فکر نمی‌کردم اینجا ببینمت.

مرتضی با نگرانی به هر دو نفرمان رو کرد و گفت:

- باید برگردیم عقب، یالا پسر!

صدای انفجار دیگری که از قبلی‌ها نزدیک‌تر و هراس‌انگیز‌تر بود، هر سه نفرمان را گوشه‌ای پرت کرد. صدای حرکت وحشتناک تانک‌های دشمن به وضوح شنیده می‌شد. فریاد رزمنده‌های بیرون کانال که احتمالا زخمی و شهید شده بودند، بعد انفجار بلند شده، روح آدم را خراش می‌داد. مهران مرا از روی زمین بلند کرده، مضطرب بررسی کرد.

- خدای من! چیزیت نشد؟

صورتم را دست کشیده، سرفه کردم تا نفس حبس شده‌ام خارج شود، به زحمت نه را به زبان آوردم.

مرتضی نیز با چهره‌ای پر از خاک، خود را به ما رساند.

- باید بریم، دشمن خیلی نزدیک شده.

مهران به سمتش با اقتدار نگاه کرد و گفت:

- خواهرم رو ببر عقب، دست تو می‌سپرمش. من نمی‌تونم بچه‌ها رو تنها بذارم، اگه اینجا رو ترک کنیم، کل شهر راحت میفته دستشون، باید مقاومت کنیم.

با دهانی باز و هنگ کرده به کل-کل و بگو‌‌-مگو‌شان نگاه می‌کردم.

- خب تو با خواهرت برو، من جات هستم.

-نه! امروز نوبت منه، نباید جا خالی کنم.

صدای انفجار بعدی مهران را مصمم‌تر کرد. با فشار دست من و مرتضی را تا دم ورودی تونل هل داد. با ناله و فریاد التماسش کردم.

- مهران جان! بیا تو هم باهامون، من بدون تو نمیرم.

عصبانی شد، مثل آن زمان‌هایی که چشمانش از شدت خشم و غیرت گرد و گرد‌تر می‌شد و چشم‌غره‌های مخصوصش دلم را به وحشت می‌انداخت.

- می‌خوای بیفتی دست این لا مذهب‌ها! همین الان برمی‌گردی. منم تاشب میام پیشت، چیزیم نمیشه، فهمیدی؟! برو تو مسجد منتظرم بمون.

مثل چسب بهش چسبیدم. بوی تن برادرم آن زمان بهترین عطر دنیا بود، سرم را بوسید.

- برو دورت بگردم. یه نامه واست نوشتم دست مرتضی‌ست. حتما بخونش، نذار این وسط نگران تو هم باشم. من به این بچه‌ها دست یاری دادم، نخواه رفیق نیمه‌راهشون بشم‌ زود باش.

با فشار مرا از خود جدا کرده، به سمت مرتضی پرت کرد. مرتضی دستانم را گرفته، به زور مرا از محوطه بیرون آورد و وارد تونل کرد. هنوز مسافتی مرا کشان- کشان نبرده بود، که انفجار باعث مسدود شدن در تونل شد. صدای یا حسین گفتن من با آغوش مرتضی که جهت حفاظت از سر‌وکله‌ام بود، توام شد. دیگر فضای محوطه‌ای که مهران درونش بود، قابل رویت نبود. با بغض و فریاد نام مهران را به زبان آوردم، کنار گوشم صدایش با عجز بلند شد.

- نترس، مهران خیلی شجاع‌تر و قوی‌تر از اونیکه تو فکرت هست. چیزیش نمیشه.

این را گفت ولی تن صدایش نشان می‌داد خود نیز به گفته‌اش چندان اطمینان ندارد.

 

 

  • لایک 1
  • تشکر 1

#پارت چهل

اینکه چگونه مرا از آن کانال جهنمی خارج کرده و عقب آورد مانند هاله‌ای از مه در تصوراتم باقی مانده، آن‌قدر که در حال و هوای دیدارم با مهران و مرور چهره‌ی مغرور و مصممش در آن منطقه‌ی جنگی بودم و با قدرت در مغزم تکرار می‌شد، خاطره‌ی برگشت بسیار کمرنگ باقی مانده است. داخل حیاط مسجد روی پتوی از زوار در‌رفته پشت به در یکی از اتاق‌ها چمباتمه زده بودم. پارچه‌ی نازکی که مرتضی به زور دورم کشیده بود را با دستانم از دو طرف گرفته و به تکاپوی مردم داخل آن با بی‌حسی نگاه می‌کردم. نه این‌که در گرمای آبادان سردم شده باشد، اما اُفت فشار رنگ را از صورتم زدوده بود. عملیات با مجروح و شهید شدن بسیاری از رزمنده‌ها خاتمه پیدا کرده و دشمن نتوانسته بود به جلو پیش‌روی کند؛ اما شمار کشته‌شدگان به‌شدت زیاد و غم‌انگیز بود. مردم در کنار ناراحتی این حجم تلفات از جهاتی نیز خوشحال بودند؛ چون عملیات تپه‌های مدن جهت آزاد‌سازی این تپه‌ها و بیرون راندن دشمن از این قسمت، باعث مسرت آن‌ها شده بود. این‌که قهرمانانه از جان می‌گذشتند که دیگر ذره‌ای از خاک وطن را به دست دشمن نابودگر ندهند واقعا مایه‌ی افتخار بود. کاش می‌شد به زودی خرمشهر را نیز همین‌گونه از اشغال متجاوزین آزاد سازند. آبادان نیز هنوز در محاصره‌ی نیروهای بعث عراق قرار داشت، اما من با دیدن جسارت رزمنده‌های کشور اطمینان داشتم، نتوانند این قسمت از کشور را به چنگ بیاورند.

چند ساعتی گذشته و هوا رو به تاریکی می‌رفت. ته دلم خالی بود ولی هنوز به بازگشت مهران از آن دخمه‌ی جهنمی امیدوار بودم، مرتضی هر‌از‌گاهی به من سرزده، احوالم را جویا و دوباره برای کمک به دیگر هم‌رزمانش از کنارم دور می‌شد. آمبولانسی گل‌آلود برای برگرداندن مجروحین به عقب بیرون از مسجد متوقف شد. رزمنده‌ها مجروحین را به سمت ماشین هدایت کرده،می‌بردند. برانکاردی از جلوی چشمانم عبور کرد که رزمنده‌ی مجروح درونش که آه و ناله می‌کرد، به نظرم آشنا رسید. چشمانم را ریز کرده، از جا بلند شدم و سلانه- سلانه خود را به نزدیکشان رساندم. درست فهمیده بودم شخص مجروح حسین بود. دستم روی بازوی زخمیش نشست.از پای چپ باند‌‌پیچی شده‌اش هم خون سرازیر بود. صورتم از دیدن وضعیتش درهم شد.

- حسین جان! خوبی؟!

دو رزمنده‌ای که از دو طرف برانکارد حسین را حمل می‌کردند، با شنیدن صدایم ایستادند و او را به آرامی روی زمین گذاشتند. چشمان خونی و بی‌رمق حسین به رویم گشوده شد. صدای نالانش با بغض سنگین من هم‌زمان شد.

- تو خوبی؟ برادرت رو پیدا کردی؟

سر تکان دادم و گفتم:

- آره!ولی باهام نیومد عقب،گفت دوستاش رو تنها نمی‌ذاره.

به زحمت لبخند زد.

- خوبه که بالاخره دیدیش، حتما میاد پیشت نگران نباش.

- حلالم کن! به‌خاطر من زخمی شدی.

پلک زد و از درد صورتش مچاله شد؛ اما سعی کرد جلوی من خود را کنترل کند.

- من خوبم.چیزیم نیست...مراقب...مراقب خودت باش.

دو سرباز با شنیدن تایید من، مجدد برانکارد را بلند کرده و حسین را به سمت ماشین اورژانس بردند. دست سالم‌اش را به نشانه‌ی خداحافظی بلند کرد. برایش دست تکان داده و خدا به همرات را زمزمه کردم. همسفر مهربان و با غیرت من که تا آخرین لحظه تنهایم نگذاشت و برادرانه حمایتم کرد. تا آخر عمرم رشادت و چهره‌ی غیورش را فراموش نخواهم کرد و ای کاش که زودتر سلامتیش را کامل به دست آورده و با دیدن نامزدش دلتنگی‌اش برطرف گردد.

دیگر هوا به تاریکی می‌زد که مرتضی با چهره‌ای گرفته‌تر از ساعات قبل به نزدم آمد.

- پاشو یه ماشین اومده، باید برگردیم عقب.

معترض شدم.

- هنوز که مهران نیومده، کجا برگردیم؟

عصبانی شد. بازوهایم را با فشار گرفته، مرا از روی زمین بلند کرد.

- تو چرا حرف حالیت نیست، باید بریم همین حالا!

- درست صحبت کن، مگه کی من هستی؟! من فقط با داداشم برمی‌گردم.

ناگهان چهره و حالتش زیر‌و‌رو شد. شروع به گریستن با غم کرد. دلم هری ریخت، تمام فکرهای مسموم دنیا بر سرم آوار شد.

- داداشت دیگه برنمی‌گرده. بچه‌ها هنوز نتونستن اون چند نفری که داخل محوطه مدفون شدن رو دربیارن، ولی قطعا همگیشون شهید شدن.

روی زمین پخش شدم. چشمانم جایی را نمی‌دید، از آنچه که می‌ترسیدم به سرم آمد. این‌که باید کنار جنازه‌ی خونین برادرم به شهرمان برگردم. چگونه جواب پدر را بدهم؟ با چه رویی بگویم که دستم به او رسید، بغلش کردم و بوییدم ولی نتوانستم سالم و زنده او را برگردانم. مهران داغت چگونه از دل خواهر بی‌نوایت از بین برود. تا آخر عمرم جگرم را سوزاندی و مرا بی‌کس و تنها در این عالم رها کردی.

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت چهل‌ و‌ یک

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه‌ای ز امروزها،دیروزها!

دیدگانم همچو دالان‌های تار

گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش

می‌رسند از ره که در خاکم نهند

آه!شاید عاشقان نیمه‌شب

گل به روی گور غمناکم نهند

در اتاق کوچکم پا می‌نهد

بعد من،با یاد من بیگانه‌ای 

در بر آیینه می‌ماند به جای

تار‌مویی، نقش دستی، شانه‌ای

می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌ای

خیره می‌ماند به چشم راه‌ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می‌فشارد خاک دامن‌گیر خاک!

بی‌تو، دور از ضربه‌های قلب تو

قلب من می‌پوسد آن‌جا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‌شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می‌ماند به راه

فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

 سلام به خواهر عزیزتر از مادر!

امروز احساس غریبی به من دست داد. بیش از سه ماه هست که از شما دورم، اما عملیات پیش‌رو حس ناشناخته‌ای را درونم پدیدار کرده، نه اینکه ترسی از مرگ داشته باشم، ولی از این‌که نتوانم دوباره شما را ببینم، از همین لحظه دلتنگم.

مهناز جان، خواهر دردانه‌ی من! اگر نتوانستم به قول خودم مبنی بر زنده برگشتن نزدت، عمل کنم به برادرت خرده مگیر که من برای حفظ آرمان‌ها و دفاع از ایرانم از زندگیم گذشتم؛ پس خوشحالم و تو باید به‌جای من هم زندگی کنی و آن‌قدر خوشبخت شوی که سختی‌های کودکیمان را فراموش کنی. اگر به ازدواجت با آن پسر رضایت ندادم، به خاطر همین ترس عدم اطمینان از خوشبختیت بود که به‌طور قطع زندگی در کنار مردی که خانواده داشت مشکلات بسیار برایت به ارمغان می‌آورد. با این وجود مرا ببخش که برای وصالت تلاشی نکرده و سنگ اندازی کردم.

این موضوع همیشه در خاطرت بماند که چگونه از ته قلبم دوستت داشته و دارم، پس دلواپسی‌های برادرانه‌ام را پذیرا باش. دادا و خانواده را به دست توانمندت می‌سپارم و حتی در گور برای خوشبختیت دعاگو هستم.

این نامه را از فرد معتمد من خواهی گرفت که همه‌جوره از نظر من مورد تایید هست. متوجه شدم از زمانی‌که تو را دیده، به تو احساس پیدا کرده، پس اگر برای خواستنت پا‌پیش گذاشت اگر توانستی و دلت رضا داد پاسخ مثبتت را از او دریغ مدار.

چیزی از مال دنیا ندارم،اما تمام جان و قلبم برای شماست.                      برادر همانند پسرت: مهران

نامه‌ات را روی دیدگانم می‌گذارم شاید مرهمی برای چشمان زخمی اسیر طوفانم شود. لب‌هایم را بوسه باران خط به خط نوشته‌ات می‌کنم، شاید بوی دستانت به خورد و جودم رود. مرثیه‌سرایی کرده، برای داماد به حجله نرفته هلهله می‌کشم که داغ دیدنش در پیراهن دامادی را تا آخر عمر بر جگرم جاودانه کرد. مهران!برادر هم‌چون پسرم به غیرت و مردانگیت غبطه می‌خورم و با افتخار از این‌که خواهر چنین دلاوری هستم، در برابر وصیت‌هایت سر تعظیم فرود می‌آورم.

تا زمانی‌ که پیکر رشید مهران را از کانال مدفون شده، بیرون نیاوردند رضایت به برگشت ندادم. با آبادان و زجر و غصه‌اش همدردی کرده، عزاداری جوانانمان را پیش بردیم تا چند روز بعد که گل‌های به خون کشیده و پر- پر شده‌مان به دستمان رسید. همراه با مرتضی به قسمت بیرونی شهر و بیمارستان صحرایی برگشته و بعد از سپردن من به خانم‌ صداقت و دیگر همراهان، خود مجدد به دل نبرد برگشت. همین جسارت ومردانگی‌اش باعث شد بیشتر به صحت حرف‌های مهران در مورد درست بودن شخصیت او ایمان بیاورم.

خانم‌ صداقت نیز مرا تا برگشت به شهرمان تنها نگذاشت و من با دلی خونین و دستانی پُر به نزد پدر برگشتم. دستانی که آغشته به خون پسر محبوبش بود.

تنها دو ماه دوام آورد و آن‌قدر در حسرت پسرش اشک ریخت و زاری کرد که در یک روز گرم مرداد قلبش طاقت نیاورده و از تپش ایستاد.

کوچه‌ی محل زندگیمان بعدها به اسم کوچه‌ی شهید مهران مشفق نامگذاری شد، اما دیگر من دل و دماغ زندگی در آن محله را نداشتم. بعد از فوت پدر به خانه‌ی برادرم مراد نقل مکان کرده و آن خانه‌ی قدیمی پر خاطره به فروش رسید. مهر همان‌ سال در عملیاتی بزرگ آبادان به طور کامل از محاصره‌ی دشمن متجاوز خارج شده و آزاد شد. خون برادرانم مثمر- ثمر واقع شده و شهر زیبای جنوبیمان به دست مردم مهربان آبادان رسید؛ اما هیچ‌گاه نتوانست به اوج روزهای گذشته‌ی خود برگردد. آبادان نیز مانند مهناز تا پایان عمر زخمی این جنگ و تلفات‌اش شد و افسرده باقی ماند. مرتضی بعد از این پیروزی زنده و سالم برگشت و حدس مهران در مورد خواستگاری‌اش از من را به یقین تبدیل کرد. شرایط جدید زندگی تنها ماندن من و از همه مهم‌تر وصیت برادرم مرا به پذیرفتن این ازدواج ترغیب کرد؛ با وجودیکه قلبم برای عشق او جای خالی نداشت و در حقیقت یک مهناز متفاوت دیگری از آن‌چه قبل بودم، عروس خانه‌ی او شد.

  • لایک 2
  • تشکر 1

#پارت چهل‌ و‌ دو

- سلام، خوش اومدید.

چشمان میخ شده‌ام به روی میز به سمت بالا و روی قامت و در نهایت چهره‌ی امیر نشست‌. آمدن ناگهانی‌اش مرا از دنیای خاطرات گذشته به حال برگرداند. کیف ورزشی قرمز رنگش در دستانش جا‌ به‌ جا شده، به مهمانان نگاه می‌کرد. چشم چرخاندم، امیر هم‌چنان پا روی پا انداخته به دقت امیرِ مرا زیر نظر گرفته بود. به احتمال زیاد شباهت عجیب امیر به مهران برای او هم جالب آمد که لبخند کم‌رنگی لبانش را زینت داد. گونه‌های الناز هنوز هم سرخ‌رنگ بود و در مبل تک‌ نفره‌ی کنار من مضطرب به‌نظر می‌رسید‌. صدای رسای مرتضی حواس پرت مرا جمع‌تر کرد.

- پسرم امیر هستن. علاقه‌ی زیادش به فوتبال باعث شده تا ساعت‌های طولانی تمرین داشته باشه.

امیر که برای دست دادن نزدیک شد، چشمان آبی امیر که با تعجبی سرشار از شعف همراه بود، به سمت من رفت‌ و‌ آمدی کرد. احتمالا هم‌ اسم بودن پسرم با او به مذاقش خوش آمد، که با هیجان از جا بلند شده و دست دراز شده‌ی او را محکم فشرد.

امیر بعد از دست دادن و خوش‌ آمد‌ گویی با احسان و برادرش عذرخواهی کرده و برای تعویض لباس به اتاقش رفت. صحبت‌های مرتضی و امیر از جنبه‌ی متفرقه به موضوع اصلی گرایش پیدا کرده، باعث خوشحالی و لبخند احسان شد. گویا این مکالمات اولیه طولانی‌تر از حد معمول شده و خاطر داماد مجلس را مکدر کرده بود؛ اما در واقع ازدواج دختر من با پسر امیر اصلا امکان‌پذیر بود؟ چگونه باید این فامیلیت را قبول کرده و راه به راه با عشق گذشته‌ام چشم در چشم می‌شدم؟ از طرفی دلم برای دخترم می‌سوخت که به دلیل بازی عجیب سرنوشت باعث جدایی بین این دو نفر که می‌دانستم چقدر هم‌دیگر را دوست دارند، شوم. با حرص دستی به دور دهانم کشیدم. این پسر همان جنین داخل شکم زنی بود که زمانی قصد جایگزین شدنش در یک زندگی را داشتم، زنی که با دیدن خودش و شکم بر‌آمده‌اش چشم بر روی دل عاشقم بسته و پا را از گلیم خود درازتر نکردم. حال همان جنین تبدیل به پسری تنومند شده و به خواستگاری دختر من آمده.

- نظر شما چیه خانم برهانی؟!

صدای خوش تراش امیر مرا از درگیری فکری که با خود داشتم جدا کرد؛ بی‌هوا تک سرفه زده و به چشمان مرتضی که سردرگم به بی‌حواسی بی‌دلیلم نگاه می‌کرد چشم دوختم. با اینکه نمی‌دانستم از چه موضوع و دادن نظری صحبت کرده، همان‌گونه چشم در چشم مرتضی جواب دادم. این خانم برهانی پر معنیش مرا از نگاه به سمتش می‌ترساند.

- نظر منم همونی هست که پدرش میگن.

- بالاخره شما هم به عنوان مادر الناز جان خیلی حق دارید.

داشت کنایه می‌زد. مطمئن بودم که کلامش درد داشت، نگاهی سرسری به چشمان دقیق شده‌اش انداخته و خواهش می‌کنم ضعیفی از گلویم خارج شد. کمرم را محکم‌تر به پشتی مبل فشار دادم. کاش می‌توانستم خودم را درونش حل کنم که شاهد چنین نگاه معنادار تب‌آلودی نباشم.

- در هر صورت ما موافقیم که ارتباط‌ها و رفت‌و‌آمد بین دو خانواده بیشتر باشه تا جوون‌هامون هم به شناخت بیشتری از هم برسن. فعلا در چارچوب خانواده بدون برگزاری مراسم با هم تماس داشته باشن تا اگه تحقیقات ما هم از یک‌دیگر مثبت بود صحبت‌های اصلی زده بشه.

کلام محکم مرتضی سر همه را به حالت تایید تکان داد و چهره‌ی جوان‌های مورد بحث از جهت رضایت شکفته شد.ب رایم جالب شد که در این مدتی که روح من در جمع حضور نداشت، امیر چه صحبت‌هایی داشته که این‌گونه منطق و درایت به مرتضی هم سرایت کرده و راضی به شناخت و ارتباط بیشتر شده. از مرد زندگی من این برمی‌آمد که همین امشب برای جلسه‌ی رسمی خواستگاری تاریخ تعیین کند، نه اینکه برای شناخت بیشتر مهلت اضافه‌تری تقاضا نماید.

بعد از پذیرایی از مهمان‌ها که با کمک امیر به الناز صورت گرفت، از جا برخاسته و با همان متانت اولیه خداحافظی کرده و رفتند. خانواده‌ای که روزی به پابرجاییش امیدی نبود در گذشت این سال‌ها آن‌قدر خوب اداره شده بود که شخصیت و اصیل بودن در رفتار و گفتارشان به خوبی مشخص بود؛ چون نظر شخص همسر من که فوق‌العاده به غریبه‌ها بدبین بود را به نحو مثبتی تغییر داد.

- به نظر که خونواده‌ی خوبی میان. حالا از فردا تحقیقاتم رو روشون بیشتر می‌کنم. یه سر هم باید به محل زندگیشون بزنم و از همسایه‌هاشون پرس‌و‌جو کنم.

مرتضی با گفتن این حرف در حالی‌که آستین‌های پیراهنش را بالا می‌زد وارد سرویس بهداشتی شد. چشمان الناز از شوق درخشید و لبخند پررنگی لبانش را جلا داد. در حال جمع کردن وسایل پذیرایی از روی میز با امیر بودند که امیر هم متوجه‌ی حس و حالش شده، به او سیخونکی زد و شانه به شانه‌اش مالید.

- ببند نیشت رو دختره‌ی شوهر ندیده!

- تو که باید خوشحال باشی من برم جات تو خونه گشادتر میشه.

در حال شوخی و خنده وارد آشپزخانه شدند. بی‌رمق همان‌طور چادر به سر روی مبل سرنگون شدم. تمامی زخم‌های گذشته در یک شب هم‌زمان به جانم آوار شده و توان از من گرفته بود. حس می‌کردم به اندازه‌ی کوه کندنی کار بدنی انجام داده‌ام؛ آن‌قدر که بدنم کوفته و خسته بود. باید با این جریان چه برخوردی می‌کردم، کلا خود را به کوچه علی چپ زده و بی‌تفاوت جلو می‌رفتم یا جلوی ارتباط بیشتر را می‌گرفتم. پوفی از حرص کشیدم، در حال حاضر فکرم هیچ راه‌ حلی را گزارش نمی‌‌‌کرد. باید صبوری به خرج می‌دادم.

- چی شده؟!چرا خشکت زده؟!

صدای پر استفهام مرتضی که از دستشویی بیرون آمده، مرا با تعجب می‌نگریست از جا پراند.

- هیچی! فکری شدم که چقدر کار داریم. دختر شوهر دادن خیلی کار سختیه.

شروع به تا زدن چادرم کردم. کار خوبی بود که حواس پرت شده‌ی مرا جمع‌‌و‌جور کرده، نگاه‌های مشکوک مرتضی را نیز از سمتم منحرف می‌ساخت.

- دیگه آش کشکه خاله‌ته!ب خوری پاته، نخوری هم پاته.

می‌توانست با کلام بهتری دلداریم دهد؛ اما من در این سال‌ها به خوبی شیر‌فهم شده بودم که همسر من چنین آدمی نبوده و نخواهد شد. در کل روش برخورد با مسائل در من و او متفاوت بود و وقتی به این نقطه می‌رسیدیم، من از ابراز بیشتر احساساتم خودداری کرده و سکوت می‌کردم. سکوت من برای او به پایان رسیدن بحث شکل گرفته تلقی شده و چکش آخر پایان محاکمه زده می‌شد. به سمت اتاق خوابمان رفت و من چادر تا شده را روی میز انداخته و مجدد روی مبل نشستم. حال الناز بر عکس من خیلی میزان بود که صدای آب و شستشوی ظروف می‌آمد. حداقل این حالش به نفع من تمام شد که زحمت جمع کردن و شستن وسایل پذیرایی از گردنم ساقط شد. امیر خندان از آشپزخانه خارج و به سمتم کشیده شد. به شدت هم‌دیگر را دوست داشتیم. امیر سمبلی از مردان دوست داشتنی قلبم بود، کنارم نشسته و گونه‌ام را بوسید.

- نترس مامان جون! این عتیقه رو بردن خودم برات یه دونه خوشگل‌ترش رو میارم یه ذره هم دلت واسش تنگ نشه.

صدای پر خنده‌ی الناز از داخل آشپز‌خانه بلند شد.

- تو غلط کردی بچه! دهنت هنوز بوی شیر میده.

آرزوی دامادی پسرم برای من بسیار خواستنی و شیرین بود. آغوشم را برایش گشوده و بر عکس پدر مغرور بی‌احساسش خود را محکم در آن جای داد. مانند دایی‌اش پر از حس مهربانی بود.

- قربونت بشم. زنده بمونم دومادی تو رو هم ببینم، جون دلم!

  • لایک 1
  • تشکر 1

#پارت چهل‌ و‌ سه

هوای بهار حالی به حالیست. پنجره باز می‌کنی سردت می‌شود، پنجره را می‌بندی گرمت می‌شود. شاید هم حال و هوای من بهاری شده، متغیر و هر ثانیه یک شکل، باز شدن پنجره‌ها مصادف می‌شود با آمدن گرد‌ و‌ خاک به داخل خانه و متأسفانه وسواس تمیز کردن من در این سال‌ها بیشتر هم شده. آخرین دکوری روی دراور را گرد‌روبی کردم که صدای تلفن خانه مرا به وحشت انداخت. درست که تنها بودم اما همیشه در این ساعات همین وضع در خانه برقرار بود؛ پس چرا با شنیدن زنگ تلفن هجوم موجی از استرس و اضطراب را به درونم احساس کردم.

- بله، بفرمایید.

- مهناز خودتی؟!

گوشی در دست، چشمانم روی دیوار رو‌به‌ رو میخ‌کوب شده، بدنم خشکید. حال می‌توانستم علت دلشوره‌ی از سر صبح را درک کنم.

- مهناز، امیرم! گوشی دستته؟!

این دایره‌ی گردون روزگار چه از جان زخمی من می‌خواست؟ چرا باید هر بار به طریقی آزموده شده، بر جان و روحم سنگ باریده شود؟ من غمگین افسرده به چه جرمی این‌گونه بارها مجازات می‌شدم؟

- امرتون رو بفرمایید!

شناخت صدای زخمیم برای شخص خودم هم مشکل بود چه برسد به او، حس دلخوری از این جواب در کلام بعدیش هویدا بود.

- خیلی ساله نطقم تو گلو خفه شده! شما که تو جریانی بانو!

سکوت من باعث شد خود ادامه‌ی مطلب را از سر گیرد.

- یادته که گفتم گذر پوست به دباغ‌خونه می‌رسه نه؟! الان رسیده!

تن صدای زخم خورده‌اش لرزی آشکار بر اندامم انداخت. برای انتقام از من آمده یا باز کردن دفتر خاطرات گذشته‌یمان؟! هر چه باشد به نفع هیچ کداممان نخواهد شد.

باز به سکوت ادامه دادم، کلافه تر از قبل صدایش به گوشم رسید.

- مهم نیست که دنیا گرده و باز من و تو رو به هم رسونده، مهم اینه که من دیگه از این شانس آخریم دست نمی‌کشم.

این‌بار بغض‌آلود و گلایه‌وار لب به سخن گشودم.

- منظورت چیه؟! من و شما سنی ازمون گذشته، بچه‌هامون به سن ازدواج رسیدن، فردا نه پس فرداش نوه‌دار میشیم، مهم‌تر از همه من شوهر دارم، چطور ممکنه شانسی وجود داشته باشه؟!

- خوب معلومه تو این سال‌ها هنوز دست از توجیه و بهانه‌تراشی برنداشتی، بازم این اخلاق تو مهم نیست. مهم دینی هست که از من به گردن تویه و منم دست از دینم نمی‌کشم.

کفری و بی‌طاقت شده، پلک فشردم و بی‌جان روی صندلی کنار میز‌ تلفن آوار شدم.

- اصلا چرا به خودتون اجازه دادید با من تماس بگیرید، این کارتون درسته به نظرتون؟!

انگار که کلافه بودن من به او هم سرایت کرده باشد، صدایی خش- خش مانند که نشان جا‌ به‌ جایی باشد، شنیده شد و بعد پوفی عصبی کشید.

- نه کار تو درست بود که بعد فوت برادر و پدرت خودت رو محو کردی و بعد از اینکه تونستم نشونی برادرت رو به سختی پیدا کنم، متوجه بشم عروس یکی دیگه شدی. همون خانمی که اون روز به من قول داد به جرم نپذیرفتن عشق من، دیگه عاشق کسی نشه به سر سال نرسیده ازدواج کرد و دست من موند لای پوست گردو و دلم زیر چاقو.

اشکم ریخت. چه می‌دانست از دل بیچاره‌ی من، از این‌که مجبور به این ازدواج شده و بدون عشق در این سال‌ها زندگی کردم. چه می‌دانست که من به قول خود پایبند بودم.

دوباره غمگین‌تر به ادامه‌ی کلامش پرداخت.

- باید ببینمت اونم حضوری، چون می‌دونم واست سخته توی خونم قرار نمی‌ذارم، یه جای عمومی که تو بتونی بیای و سختت نباشه؛ اما فکر نکن نخوای بیای کوتاه میام. باید بیای و رو‌ در‌ رو حرفام رو بشنوی.

وقتی درمانده گوشی را سر جایش گذاشتم از حماقتی که کرده و برای رفتن به ملاقاتش جواب مثبت دادم، از خود متعجب ماندم. دیدار دو نفره بین دو عاشق قدیمی که از قضا زخمی این عشق بوده و در این سال‌ها انگار زخمش عمیق‌تر و گسترده‌تر شده، هیچ بهبودی حاصل نشده، روی چه حساب و منطقی می‌توانست بدون صدمات صورت بپذیرد. این بهار و این تغییر در من چه خواهد کرد؟!

 

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می‌رسد از راه

با نیازی که رنگ می‌گیرد

در تن شاخه‌های خشک و سیاه

                         دل گمراه من چه خواهد کرد

                       با نسیمی که می‌تراود از آن

                          بوی عشق کبوتر وحشی

                         نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می‌سوزد

سینه‌ام عاشقانه می‌سوزد

پوستم می‌شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می‌سوزد

                      هر زمان موج می‌زنم در خویش

                       می‌روم، می‌روم به جایی دور

                        بوته‌ی گر گرفته‌ی خورشید

                        سر راهم نشسته در تب نور

آسمان می‌دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی‌گنجد

آه، گویی که این همه آبی

در دل آسمان نمی‌گنجد

                            در بهار او ز یاد خواهد برد

                           سردی و ظلمت زمستان را

                           می‌نهد روی گیسوانم باز

                          تاج گل پونه‌های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر

من سرا پا خیال او شده‌ام

در جنون تو رفته‌ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده‌ام

                           می‌خزم همچو مار تبداری

                         بر علف‌های خیس تازه‌ی سرد

                        آه با این خروش و این طغیان

                        دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 

  • لایک 1
  • تشکر 1

#پارت چهل‌ و‌ چهار

چادر مشکی‌ام را بیشتر روی صورت کشیدم. این قسمت از شهر و این کافه‌ی قدیمی درون پارک احتمال برخورد با آشنا را برایم پایین می‌آورد؛ اما هنوز ته دلم رخت می‌شستند. این دیدار نامتعارف برای شخصی چون من غیر‌ممکن به نظر می‌رسید. مطمئن بودم که اگر مرتضی یا فرزندانم تصادفی شاهدش باشند، حتی یک درصد باور نمی‌کنند مادرشان این‌جا روی صندلی چوبی‌اش نشسته باشد. نمی‌دانم امیر این گوشه از شهر را چگونه پیدا کرده ولی آن‌قدر از مکان‌هایی که من امکان حضورم در آن بود بعید به نظر می‌رسید که سریع پذیرفتم. تمام تلاشم این بود که این قضیه با درایت و بدون آسیب به فرزندانمان جمع شده و خدای ناکرده باعث آبروریزی و دلخوری نگردد. اگر از عشق زیاد دخترم به پسرش مطلع نبودم منطقی‌ترین راه همان جواب منفی و قطع ارتباط بود؛ اما نمی‌خواستم گذشته‌ی من و رسیدن گذر پوست به دباغ‌خانه مانع وصالشان شود. باید هر طور ممکن از امیر بخواهم پدرانه به موضوع نگاه کرده و باز هم خاک فراموشی روی خاطراتمان بریزد.

ساعتی از روز بود که مرتضی سر‌کار و بچه‌ها هم دانشگاه و مدرسه بودند؛ اما تلفنی به مرتضی خبر دادم برای خرید به بازار می‌روم. دروغ هم نبود و قصد داشتم بعد این دیدار مایحتاج منزل را فراهم کنم.

کمی زودتر از ساعت تعیین شده رسیده بودم و این خصلت وسواس‌گونه‌ی من در دیر نرسیدن‌ها بود. فنجان نسکافه‌ای که سفارش داده بودم با برشی از کیک توسط پسری جوان روی میز قرار داده شد. تشکر زیر لبی کرده و به بخار گرم ساتع شده از فنجان چشم دوختم، کافه از تعداد افراد حاضر درونش خلوت دیده می‌شد، اما تیپ ظاهر من بین همان تعداد هم متفاوت به چشم می‌آمد. با سلام بلندی که شنیدم نگاهم را از فنجان به سمت بالا تغییر دادم، صندلی مقابلم را کشیده و رویش نشست. باز هم کت و شلوار تیره با پیراهن آبی زیرش پوشیده بود. کاملا رسمی و متشخص و اتفاقا رگه‌های سفیدی بین موهایش به جذابیت گذشته دامن زده و خاص‌ترش کرده بود.

- خوبه که اومدی، ممنونم.

امروز برای سکوت و تعجب و غرق شدن در عشق قدیمیم نیامده بودم، پس سریع واکنش نشان دادم.

- دیدین که زودتر هم اومدم تا مثل دو تا آدم عاقل مشکل رو حل و فصل کنیم.

از طوفانی آغاز کردن من لبخندی آرامش‌بخش و مطمئن زد تا بلکه این حصار ناایمنی که دورم کشیده بودم را متزلزل ساخته، اطمینان را جایگزین سازد.

- معلومه خیلی همسرت رو دوست داری که از دست دادنش این‌قدر برات مشکل محسوب میشه.

چشم از او برگرفتم؛ چون می‌ترسیدم چشمانم صداقت کلامم را لو دهد.

- ۲۶سال باهاش زندگی کردم. اگه راضی نبودم این‌همه سال همسرش نبوده و ازش دو تا بچه نداشتم.

دستانش را به ضرب روی میز قرار داده در هم قلاب کرد، نگاه گریزان و لرزان من هم به رویشان نشست.

- این رو خوب می‌دونی که همه‌جا صدق نمی‌کنه، که من با وجود نداشتن رضایت همین مقدار سال رو کنار همسرم موندم و دو تا هم بچه ازش دارم.

صدایش کمی بالا رفت و نگاه مرا هم بالا کشید، درست روی چشمان آبی خاصش.

- اونم چرا؟! به خاطر قولی که یه روزی به یه دختر چشم و خال مشکی زیادی مهربون و فداکار داده بودم.

بدون اختیار چشمان مشکی مرا غرق در اشک کرد. حرف سوزاننده اما به شدت تاثیر‌گذارش با تمام تلاش از ریختن قطرات اشک خودداری کرده، در همان کاسه‌ی چشم نگه‌داشتم.

- کار خوبی کردی، الان هم قد و قامت بچه‌هات رو می‌بینی و کیفش رو می‌بری.

سرش کمی بیشتر به سمتم نزدیک شد و از این فاصله درد را بیشتر در چشمانش دیدم.

- تو چه می‌دونی که به من چی گذشت، اینکه پشیمون شدم از قولم درست از فردای همون روز ولی نتونستم دردم رو چاره کنم، این‌که زندگی برام بعد تو چقدر سخت‌تر شد و خودم رو بابت دیدن ‌عاشق شدنت بارها لعنت کردم. این‌که دیگه بعد تو واسم فرقی نداشت،گ زن و بچه‌ام کیا باشن. فقط روز رو به شب رسوندم که بگذره و تموم بشه. همین که پسرام توی رفاه بزرگ بشن واسم مهم شد. شب و روز کار کردم که زندگی بهتر واسشون بسازم و تو رو هم از یاد ببرم اما نشد.

غمگین به پشتی صندلیش تکیه زد و دستانش دو سمت بدن فرود آمد. استیصال و شکست در چهره‌اش به خوبی مشهود بود. دلم برای جفتمان سوخت که این سال‌ها تنها برای دیگران زندگی کرده و خود را فراموش کرده بودیم.

لحن کلامش کمی به حرص آغشته شد.

- اما بر عکس من و قولی که شنیده بودم، مهناز خانم دوباره عاشق شدن و زندگی خوبی هم ترتیب دادن، به نظرت این منصفانه‌است؟!

زهرآب درون گلویم را پایین فرستاده، چشم از چشم‌اش گرفتم، نوک انگشتان دست و پایم کرخت شده و گز- گز می‌کرد، درست مانند مغز بی‌حس شده‌ام.

- اگه زندگی من نکبتی بود، باعث می‌شد دل تو هم خنک بشه؟!

- مهناز؟!

هشدا‌ر‌گونه صدا زدن اسمم باعث شد هم‌زمان چند حس را تجربه کنم. ترس، استرس و دلتنگی. واقعا برای این‌گونه خاص صدا شدن دل مرده‌ام دلتنگ شده بود، آن‌قدری که چشمانم طاقت نیاورده، اشک بالاخره راه گریز پیدا کرد، نگاه دریایی‌اش مسیر اشک‌ها را نظاره کرده، به آرامی سرش را نزدیک‌تر آورد.

- کاش مطمئن بودم که خوشبخت و خوشحالی ولی نیستی، این رو از همون شب اول از نگاهت خوندم که جبر زمونه تو رو هم مثل من گرفتار کرده.

شوک شده چشمانم گرد شد. بعد ۲۶ سال هنوز هم احساسات من برای مرتضی ناشناخته بود، چگونه ممکنه او به این سرعت به احوالاتم پی برده باشد. گمان می‌کردم قرار است مرا برای خوشبخت بودنم محاکمه کند ولی گویا قرار بر چیز دیگری بود، کوتاه نیامده، انکار کردم.

- پس می‌خوای با این خزعبلات من رو توجیه کنی زندگی خوبی ندارم و بی‌خودی توش موندگار شدم نه؟!

نفسش را خالی کرده، بیشتر به سمتم خم شد.

- فقط می‌خوام بهت بگم تصمیمت به ضرر همه‌مون شد. به جز خودت و من که این سال‌های بدون عشق رو تجربه کردیم، باعث شدی این حس رو چند نفر دیگه هم درک کنند. اولیش زن من که نتونست بفهمه محبت همسر چیه و تموم این سال‌ها فقط شست و پخت و بچه بزرگ کرد و آخرش هم با بیماری و درد از دنیا رفت. از همه بدتر پسرهام که درسته که با کار زیاد من رفاه نسبی تو زندگی به دست آوردن ولی نتونستن طعم یه خونواده‌ی خوشبخت و خوشحال رو بچشن. شاید اگه فاطمه رو طلاق داده بودم، می‌تونست با یه آدم از من بهتر زندگی جدید تشکیل بده و این‌همه سال بدون عشق اینجوری پژمرده نشه. فداکاری تو نتیجه‌ی خوبی به دست نیاورد خانم!

  • لایک 1
  • تشکر 1

#پارت چهل‌ و‌ پنج

کاملا گیر افتادم، دقیقا اول صحبت‌اش حرف از عاشق شدن مجدد من زد تا تاثیرش را در احوالاتم ببیند و بعد این واقعیت را به صورتم بکوبد که ازخود گذشتگی من به سود زندگی کسی خاتمه پیدا نکرده. یک مشت انسان بی‌احساس درست کرده که فقط برای نمردن زندگی کردند و چه زندگی خسته‌ کننده‌ایست این بی‌عشق سر‌کردن.

با‌ دقت صورت و چشمانم را زیر نگاه‌های مچ‌گیرانه‌اش داشت، قدرت انحراف مردمک چشمانم را از تیر‌رسش نداشتم و در درون در حال پاشیدن بودم. بی‌اهمیت به موضوع در حال بحث برای فرار از این نگاه محاکمه‌ کننده لب زدم.

- خوشبختی بچه‌هام توی دنیا از همه چیز واسم مهم‌تره، حالا که الناز آن‌قدر دلش با دل پسر شماست اجازه بدید بدون حرف و دردسری این وصلت سر‌بگیره. منم یاد گرفتم توی این سال‌ها با قضاوت و گناه‌کار بودنم چطور سر‌کنم.

چشمانش از درخشندگی به افول رفت. فهمید وقتی مادر باشی دیگر به خطای گذشته اهمیت نداده و اولویت آینده‌ی فرزندانت هست. دوباره به صندلی تکیه داد و با عجز بازوانش را در هم گره زده و دستش را روی محاسنش کشید، ته‌ریش کوتاهی که به چهره‌ی مردانه‌اش می‌آمد.

- خوب پس این‌بار هم به خاطر بچه‌هات من رو حذف می‌کنی‌، فکر می‌کردم حالا که خود خدا خواسته من‌ و تو دوباره کنار هم قرار بگیریم، قراره اتفاق تازه بیفته و عوض جوونی از دست رفته رو تو میانسالی دربیاریم؛ اما مهناز خانم همیشه عاقل ما دلش دیوونگی نمی‌خواد.

چشمانم روی فنجان دست نخورده‌ی نسکافه‌‌ام دوری زده، روی فنجان چای او نشست، آن‌قدر غرق افکار و حرف‌هایش شده بودم که متوجه‌ی آمدن پیش‌خدمت نشدم، نفسش را با غم خالی کرد و ادامه‌ داد.

- در هر صورت من جواب خیلی از سوالاتم رو با دیدنت گرفتم و مهم این بود. از خدام هم هست که احسان با دختر شایسته‌ای چون الناز جان ازدواج کنه؛ اما در آینده کی می‌دونه که چی پیش میاد، شاید یک‌بار هم دنیا به دور دل من بچرخه.

از جا بلند شد و نگاه مرا هم با خود بالا کشید.

- تا یه جایی می‌رسونمت.

ابروانم از این نتیجه‌ی آخری که به سرعت گرفت، از روی تعجب و گنگی در‌هم شد. واقعا مرا تا اینجا کشید که در نهایت این را بگوید، چه فکرهای وحشتناکی در سرم بی‌جهت پرورانده بودم.

- نه متشکرم، بعد اینجا قراره جایی برم.

سر تکان داد و قبل از رفتن پاکت سفید کوچکی را روی میز گذاشته به سمتم هول داد، با خداحافظی رسایی از کنارم دور شد. چشمانم از پشت قامتش را زیر نظر گرفته و حس درماندگی بیشتر در جانم مستولی شد. بعد از حساب کردن میزمان به آرامی از کافه خارج شد و چشم من در همان نقطه برای چند دقیقه ثابت ماند.

با افزوده شدن تعداد مراجعین و سر‌ و‌ صدایشان تصمیم به خروج گرفتم. چادر را روی سر میزان کرده و قبل از دور شدن از میز پاکت سفید را از رویش برداشتم. بیرون از کافه هیاهوی مردم بیشتر و پارک شلوغ‌تر بود. صدای خنده‌ی بچه‌ها که در پارک بازی کودکان که درست مقابل کافه بود جو شادی را در محیط اطراف پراکنده کرده بود. کنار درخت چنار ایستاده و پاکت را باز کردم. کارت پستال جالبی درونش خودنمایی می‌کرد، روی کارت پستال نیم‌رخی از چهره‌ی یک زن که موهای مواج فرش در فضا پریشان بود، با سیاه قلم طراحی شده و عجیب که شبیه من بود.

کارت را باز کردم که چشمم به دست‌ خط زیبای‌اش خورد که هم‌چون گذشته شعری برایم نوشته بود. گناه داشت که با دیدن و خواندنش روح مرده‌ام سر از گور برداشته و از هیجان لبخند پر صدایی زد؟! چگونه در این سال‌ها این‌گونه به بند کشیده شده، جان داده بود، انگار که هیچ زمانی در من زندگی نمی‌کرده. از این به بعد چگونه با این دل پا‌ره‌شده و از محبس گریخته سر‌کنم؟!

اینجا میان زنگ تکرار دقایق‌ها

من مانده‌ام با خاطرات ماندگار تو

از حال من چه بی‌خبر ماندی که چون ابر

هر روز می‌گریم به سوگ انتظار تو

در خواب دیدم آمدی چشم و دلم روشن

من هم نشستم ساعتی را در کنار تو

اکنون که بیدارم نشانی از تو دیگر نیست

جز دست‌ خطی رو‌به‌ رویم یادگار تو

روزی هزاران بار بوسیدم نشانت را

روزی هزاران بار گشتم بی‌قرار تو

هر جا بخواهی می‌روم دستم به دامانت

هر چی بگویی می‌شوم من جان نثار تو

جز یاد تو که همدم شبهای دلتنگی‌ست

هر چیز می‌خواهی ببر در اختیار تو.

  • لایک 1
  • تشکر 1

#پارت چهل‌ و‌ شش

- مامان؟! بالاخره بابا اوکی رو داد یا نه؟!

یک متر از جا پریدم. سیب‌زمینی‌های درون سبد هم جستی خورده، چند تایشان روی زمین افتاد. از دست این الناز و هیجانات بدون مراعاتش! چشم‌غره‌ زنان به سمتش چرخیدم.

- از دست تو دختر! ترسیدم خب! چته؟ فکر نمی‌کردم اینقده هول شوهر کردن داشته باشی.

چشمانش را خمار کرده، یک دست به کمر زد و کمی به سمتم خم شد.

- شما یه مدتیه زیادی فکری شدی و همش با یه حرکت می‌ترسی، دیروزم امیر صدات زد، همین‌طور ترسیدی و از جا پریدی.

خود را به کوچه علی چپ زده و سیب‌زمینی‌ها را داخل روغن داغ شده غوطه‌ور کردم. باید چشمانم را از نگاه دخترک شیطان باهوشم نیز مخفی می‌کردم که این‌گونه سریع به حال آشفته‌ی درونم پی نبرد.

- الکی جو نده فکری هم باشه واسه خاطر ازدواج تو و کارهای پیش‌روشه.

از پشت مرا در آغوش کشیده، سرش را روی شانه‌ام گذاشت.

- قربونت شم مامان جون! یه وقت از این‌که من برم دلت نگیره ها! قول میدم  ۲۴ساعتی اینجا در خدمتت باشیم.

به سمت‌اش چرخیده و با گرفتن دستانش از خود جدا کردم، لبخند زنان به چشمان زیبای‌اش خیره نگاه کردم.

- لازم نکرده غصه‌ی تنهایی من رو بخوری، یه نفر نرفته دو نفره برگردین سر من.

خندید و مانند مهران با خنده‌های عمیق چشمانش بسته می‌شد. دلم برایش پر کشید، این هفته حتما برای دیدار و رفع دلتنگی به سر مزارش خواهم رفت.

- آخه احسان ول کن نیست، دقه به دقه پیام میده فردا شب میاید خونمون یا نه.

به سمت اجاق برگشته، متفکر مواد درون ماهی‌تابه را هم زدم. الناز روی صندلی نشست و حواسش شش دانگ پی جوابم بود. اتفاقا مرتضی با رفتنمان به منزلشان رضایت داده بود؛ اما من ترس این دیدار با امیر در آن مکان را داشتم. انگار در خانه‌ی خودمان و یا بیرون امنیتی داشتم که در خانه‌ی او به خطر می‌افتاد. در هر صورت خوب می‌دانستم گریزی نیست و باید اتفاق بیفتد.

- پدر احسان واسش سخت میشه پذیرایی از مهمون با وجود اینکه همسر هم نداره. خوب چه اصراریه؟ اگه قرار بر دیدنه میومدن دوباره خونه‌ی خودمون.

- وا مامان! مگه می‌خوان شام بدن بهمون، یه پذیرایی شب‌نشینی هست. تازه عروسشون هم میاد کمکشون.

کلافه شدم. حوصله‌ی یکه به دو کردن با الناز را نداشتم و از دست زبانش هم بر‌نمی‌آمدم؛ پس کوتاه آمده و موافقت کردم.

- باشه، بگو فردا شب مزاحمشون می‌شیم.

با ذوق از جا پرید و سریع بوسه‌ای به گونه‌ام زده، از آشپزخانه به احتمال زیاد برای تماس با احسان بیرون پرید. با فکری درگیر پیشانی‌ام را دست کشیدم. فکر می‌کردم خوددار‌تر از اینی که نشان می‌دادم، باشم. در این سن و سال به حالی افتاده بودم که از خود نیز واهمه داشتم، گمان نمی‌کردم مرتضی با این اخلاق‌های حساسش این‌گونه در برابر این خانواده نرمش نشان دهد. جالب‌تر اینکه با هر تحقیقاتی که از آن‌ها به عمل می‌آورد، در نظرش بیشتر مناسب وصلت با ما می‌شدند. با وجود این‌که زیاد آدم مادی نبوده، پول را تنها برای رفاه خانواده لازم می‌دانست، از این‌که از لحاظ مالی نیز در موقعیت مناسب بودند حس رضایت داشت. امیر گویی در این سال‌ها در جهت پیشرفت کاری تلاش زیادی داشته و توانسته بود چند مغازه در پاساژی معروف خریداری کرده و به اجاره گذاشته بود. خودش را نیز باز‌نشسته کرده و به قول احسان در خانه به کارهای هنریش در رابطه با سیاه قلم می‌پرداخت. از این‌که فردا شب دوباره با او ملاقات کرده، دیدار داشته باشم از همینک دچار استرس و دلشوره شدم. باید روی احوالاتم کار کرده و ذهن خود را آزاد و رها سازم، در حال حاضر زندگی الناز برایم از همه چیز با اهمیت‌تر است.

احسان با خوش‌رویی همیشگی‌اش در آپارتمان را برایمان گشود و به داخل دعوت کرد. پسرم امیر که وظیفه‌ی حمل جعبه‌ی شیرینی را با هزار مشقت پذیرفته بود، به سرعت درون دستان تازه داماد قرار داده و به چشمان شاکی من نیشخند زد. امیر و عروسش از ته سالن به سمت ما آمدند. با نزاکت دست مرتضی را به دست گرفته، خوش‌آمد گفت و همگی را به سمت سالن هدایت کرد. عروس امیر که مینا نام داشت روبه من کرده و گفت:

- مهناز خانم توی اتاق براتون چادر رنگی کنار گذاشتم تا چادرتون رو عوض کنید.

برایم جالب شد و ابروانم بالا پرید. بی‌ادبی بود که نمی‌پذیرفتم. سر تکان داده و همراه‌اش به سمت اتاق مذکور رفتم. با وارد شدن به اتاقی نیمه تاریک که توسط آباژور کنار تخت کمی روشن بود، کلید چراغ را زده و فضا را نورانی کرد، به سمت تخت رفته، چادر تاشده‌ را از رویش برداشت و به سمتم گرفت.

- بفرمایید.

تشکر کردم و او قبل تعویض چادر از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. نگاهم را اطراف اتاق گرداندم، روی دیوارش در فاصله‌هایی نزدیک به‌هم نقاشی‌های سیاه قلم قرار داشت که تمامی هم حالت‌های مختلف چهره‌ی یک زن کشیده شده بود. از حالت چرخش چهره‌ها که اگر دقت بیشتری می‌کردی، می‌توانستی شباهتی با چهره‌ی جوانی من در آن پیدا کنی، چون در هیچ‌کدام تمام رخ نبود، کمی تشخیص را مشکل می‌کرد. غمگین و به آرامی روی تخت نشستم؛ تا تغییری در مرتب بودن روی تختی انداخته شده ندهم. این‌همه سال مرا فراموش نکرده و حتی برای کم کردن درد جدایی به هنر و نقاشی روی آورده. حتما برای همسرش هم این سال‌ها هضم رفتار او به‌شدت جانکاه بوده. از فشار روحی که در اتاق بر من مستولی شد، سرم را با دست فشردم. شاید قصد امیر مجازات من بدین‌گونه بود، مجازات روحی تا با درک حال گذشته‌اش من هم عذاب بکشم، این‌که به هر طرف اتاق سر بچرخانی و تصویری گنگ از عشق قدیمیت را ببینی هم عذاب‌آور و هم شکنجه‌وار بود، حتی برای فرد آگاهی جز خودش! بیشتر از این تایم را ماندن در اتاق مذکور جایز ندانسته، با تعویض چادرم از آن‌جا خارج شدم.

 

  • تشکر 1

#پارت چهل‌ و‌ هفت

محیط خانه جوی آرامش‌بخش داشت. با دکوراسیون آبی رنگش حس لطیف بودن دریا را به آدم منتقل می‌کرد، درست مانند چشمان دریایی‌اش، خانه برای دو مرد مجرد بی‌اندازه تمیز و مرتب بود. مردمک چشمانم که در سالن چرخی زد و چرخید، درست روی چشمان متفکرش نشست که از قضا به رویم خیره بود. سؤال ناگهانی مرتضی که از اخلاقیاتش به دور بود، همچین کنجکاوی از خود نشان دهد، باعث انحراف نگاه‌اش از صورتم شد.

- جناب سالار! سخته این‌همه سال مجردی! تازه بعد ازدواج آقا احسان تنهاتر هم میشید، چطور بعد همسرتون قصد تجدید فراش نگرفتید؟

چشمانم را با حرص بسته و در دلم "آخه به تو چه‌ای"نثارش کردم؛ اما امیر با طمأنینه پاسخ‌گویش شد.

- بالاخره شنیدید که آدم تنها یکبار عاشق میشه، بعدی‌هاش فقط در حد دوست داشتن و تحمله و من هم آدم تحمل کردن نیستم.

به ضرب چشمانم به رویش باز شد. اتفاقا همان لحظه نیز تک نگاه‌ام را با چشمان تیز بینش شکار کرد. با یک تیر دو نشان زدن درست به این کلام می‌آمد، واضح مرا تفهیم کرد که به خوبی می‌دانسته در این سال‌ها زندگی را تحمل کرده‌ام. لبخند بی‌نمک مرتضی کنار نطق بعدیش بی‌مزه‌گی‌اش را به اوج خود رساند.

- اوه پس خوش به حال همسرتون که در کنار آدمی مثل شما زندگی کرده.

متلکش به سمت من هم کاملا آشکار بود، اما مثل همیشه اهمیتی ندادم. امیر سر تکان داده و موضوع بحث را به کار و کاسبی کشاند که اتفاقا باعث استقبال از جانب مرتضی نیز شد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به کاسبی علاقه داشته باشد، انگار با دیدار امیر او هم تغییر علایق داده بود. الناز همراه با مینا شروع به پذیرایی کردند و پسرها هم در گوشه‌ای از سالن به مبحث مورد علاقه‌ی امیر یعنی فوتبال پرداختند. به‌نظر در این مدت کوتاه دو خانواده کاملا با هم اخت گرفته و نتیجه‌ی تفاهمات بینمان رضایت‌بخش به‌نظر می‌رسید، در صورتی‌که هیچ‌کدام از افراد حاضر از قلب دردمند و بی‌کس من خبر نداشتند که چگونه با این دیدارها بیشتر فشرده و دلگیر می‌شد. دست خودم نبود که با هر نگاه تصادفی به رویش این‌چنین به لرزه افتاده و از درون می‌پاشیدم. شکست خورده‌ی بازی سرنوشت قطعا من بودم نه امیر. او در این سال‌ها روی قولش پایبند بوده، از جهاتی تلاش زیاد کرده و بهترین زندگی را برای فرزندانش ساخته و حتی در هنر هم موفق شده، کشف استعداد کرده بود و از لحاظ قیافه نیز از جهاتی بهتر از دوران جوانیش شده و من در تمام این سال‌ها فقط درجا زده تنها سعیم بر این بوده که فرزندانم کمبودی نداشته باشند و به خود و زندگیم اهمیتی قائل نشده بودم. چیزی که امیر در این مدت کوتاه با کلام و رفتارش بارها به صورتم زد. تحمل این شرایط برایم سخت و ناممکن و این حفظ ارتباط و دیدارها باعث بدتر شدن حال روحیم می‌شد. کاش می‌شد با تیشه‌ای به این قلب مرده‌ی دوباره جان گرفته می‌زدم که چیزی که سال‌ها برایش ممنوع کرده بودم، در این سن و سال از من تقاضا نکند. التماس و صدای شیون قلبم گوش‌هایم را نیز می‌آزرد. تنها قصدم بعد از بازگشت به خانه متوصل شدن به جانماز و دعا و راز‌ و‌ نیاز با پروردگارم بود. 

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره‌ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی‌همتا

                       یک دم ز گرد پیکر من بشکاف

                      بشکاف این حجاب سیاهی را

                     شاید درون سینه‌ی من بینی

                       این مایه‌ی گناه و تباهی را

دل نیست، این دلی که به من دادی

در خون تپیده، آه، رهایش کن

یا خالی از هوا‌ و هوس دارش

یا پایبند مهر و وفایش کن

                           تنها تو آگهی و تو می‌دانی

                          اسرار آن خطای نخستین را

                          تنها تو قادری که ببخشایی

                         بر روح من صفای نخستین را

آه ،ای خدا چگونه تو را گويم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

                            از دیدگان روشن من بستان

                          شوق به‌ سوی غیر دویدن را

                         لطفی کن ای خدا و بیاموزش

                           از برق چشم غیر رمیدن را

آه ای خدا که دست توانايت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را

                        راضی مشو که بنده‌ی ناچیزت

                       عاصی شود به غیر تو روی آرد

                     راضی مشو که سیل سرشکش را

                            در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره‌ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی‌همتا.

  • تشکر 1

#پارت چهل‌ و‌ هشت

- پس اول بزار آمپولت رو بزنم، بعدا سرم وصل کنم.

تایید کنان به پشت خوابید. با بالا رفتن سنش و مشکلات آرتروز زانوهایش هر وقت به سرماخوردگی نیز مبتلا می‌شد به کل زمین‌گیر می‌شد. از خواهرم معصومه به من نزدیک‌تر بود و هیچ‌گاه به چشم زن‌برادر به او نگاه نکردم. آن‌قدر که در این سال‌ها هوای یتیمی مرا داشته و مثل فرزندانش مراقب حال و هوای زندگیم بود.

دیروز که با تماس تلفنی که با هم داشتیم توضیح داد دکترش کلی دوا و دارو به نافش بسته، تاکید کردم خود برای زدن آمپول و وصل سرم به خانه‌اش می‌آیم و طفلک کلی خوشحال شده و دعایم کرد.

وقتی عملیات وصل سرم هم به پایان رسید، متکای پشت سرش را درست کرده و در تکیه زدن به آن کمکش کردم.

- خیر ببینی مهناز جون! هر دفعه که میای آمپول‌های من رو می‌زنی یه فاتحه هم واسه مهران می‌خونم که اون سال‌ها اصرار کرد بری سازمان تعلیم بگیری. به درد من یه نفر که کلی خورد.

به رویش لبخندی زده، کنارش روی تشک طبی که روی زمین پهن بود نشستم. زن‌برادرم کلکسیونی از امراض را در این سال‌ها جمع کرده و به قول مراد ام‌الامراض نامیده می‌شد. کمر درد شدیدی که داشت او را از خوابیدن روی هر گونه تختی منع می‌کرد.

- اتفاقا دیروز رفتم بهشت زهرا سر خاکش، وقتی برگشتم حالم کلی بهتر شده بود.

دستم را با دلسوزی گرفته و نوازش داد. تنها کسی که به خوبی حس مرا در این زندگی دانسته و از قلب زخم خورده‌ام آگاه بود و پای درد‌ و‌ دل‌هایم می‌نشست شخص خودش بود. لبخندم تلخ‌تر شد وقتی به حرف‌هایی که کنار قبر مهران به رویش زدم را به‌خاطر آوردم. وقتی می‌گویم به رویش مزخرف نگفته‌ام؛ چون درست او را مقابل خودم نشسته روی زمین کنار مزارش می‌دیدم که به دقت به حرف‌هایم گوش می‌داد.ا نتظار داشتم وقتی از دیدار مجددم با امیر برایش می‌گویم، مثل گذشته اخم کرده به رویم چشم غره‌های مخصوصش را بزند؛ اما تنها لبخند‌زنان گوش می‌داد و به من حس آرامشش منتقل می‌شد. عجیب بود که این‌بار مرا به خاطر فعال شدن فوران احساساتم ملامت نکرده و با عشق همراهیم می‌کرد. مهران عجیب‌ترین و غیر منتظره‌ترین آدمی که در این سال‌های عمرم دیده و هیچگاه به درستی نشناختمش.

- خدا رحمتش کنه که همیشه واسه زندگی تو دل‌نگرون بود. هنوز هم باور کن از بابت تو دلش خالیه.

این‌بار بغض به گلویم شبیخون زد.

- نه دیگه زن‌داداش! از ما گذشت و الان فقط خوشبختی بچه‌هام واسم مهمه.

- نه اینکه مرتضی آدم بدی باشه اتفاقا خیلی هم از نظر ما مرد شایسته‌ای بوده و هست ولی نتونست حال دل تو رو خوب کنه. این رو مراد هم بارها گفته اما درست میگی ما بیچاره‌ی بچه‌هامون هستیم.

با شوق برای این‌که حس او را هم از غم به خوشی تغییر دهم گفتم:

- ولی فکر کنم الناز خدا بخواد بختش مثل مامانش نیست، داره استارت یه زندگی عاشقونه رو با کسی که دوستش داره می‌زنه.

چشماش برقی زد ولی زود هم لب‌هایش آویزان شد.

- مواظب باش ولی مثل محمود نشه‌. اونم اولش عشقم و عاشقمش ما رو کشت ولی می‌بینی که هر روز دعوا و معرکه‌شون به‌پاست. من که چشمم آب نمی‌خوره زندگی این دو تا سرانجام داشته باشه، فقط عقلی کردن هنوز بچه نیاوردن. به خدا مهناز نصف مریضی‌های من بابت حرص خوردن از دست ایناست.

بنده خدا راست می‌گفت. بر عکس پسر اولش که زندگی کاملا موفق و با بچه‌های سالم داشت، پسر دومش زندگی متشنج و ناموفق که باعث درگیری پدر و مادرهایشان نیز شده بود، سعی کردم دلداریش دهم.

- حالا خدا رو کجا دیدی، یکهو سرشون به سنگ می‌خوره آدم میشن و با هم می‌سازن.

افسوس سری تکان داد و نالید.

- من که چشمم آب نمی‌خوره ولی بازم توکل بر خدا.

ناگهان تغییر موضع داده، با خوشحالی ادامه داد.

- از خواستگار الناز بگو چطورین؟ کار و بارش چطوره شاه دوماد؟

لبخند زهر‌آگینی روی لبهایم نشست. اگر واقعیت خانوادگی خواستگار را برایش شرح می‌دادم به طور قطع بیشتر از من برایش غیر قابل باور به نظر می‌رسید؛ اما از این نکته صرف‌نظر کرده و به غیر آشنا بودن پدر داماد باقی خصوصیات خانواده‌اش را برایش شرح دادم. اگر موضوع جدی می‌شد و مراسمی بر‌پا این احتمال وجود داشت که او و حتی مراد با دیدن امیر او را بشناسند. برای این مورد بعدها فکر کرده و شاید تمامی این حوادث را تنها یک شباهت ظاهری برایشان قلمداد می‌کردم.

  • تشکر 1
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...