رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

عنوان: غایتِ وهم (جلد دوم وهمِ ماهوا) 

ژانر: ترسناک، عاشقانه

نویسنده: سارابهار 

خلاصه: 

ماهوا از طلسم خواب جان سالم به در برده؛ اما این بار زندگی‌اش دست‌خوش تغییراتی فراتر از آن‌چه تصور می‌نمود می‌شود. رازی که ناخواسته برملا کرده، موجوداتی هولناک را به دنبال او کشانده است. هر خوابی ممکن است مرگ‌بار باشد و هر بیداری انتخابی خطرناک…. 

 

*پ.ن: غایتِ وهم (به معنای نهایت و پایانِ وهم؛ جایی که توهم تمام می‌شود و حقیقتِ عریان و ترسناک آغاز می‌شود)

 

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

do.php?imgf=org-5fba488537971.png

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 

هر صدا، هر سایه، هر لحظه‌ای که نفس می‌کشید، او را میان وهم و واقعیت می‌لغزاند. بیداری، انتخابی بود که باید با دقت گرفت و خواب، مکانی بود که حقیقت در آن به شکل کابوس‌ها ظاهر میشد. ماهوا حالا درمی‌یافت که راز زندگی و مرگ، نه در دنیاهای دیده شده، که در لایه‌های تاریکِ نادیده نهفته است… و هر تصمیم، گامی به سوی سرنوشتی نامعلوم بود.

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انکار نمی‌کنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمی‌توانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت: 

- آروم باش ماهوا... با هم حلش می‌کنیم.

تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان وارد هالی که در آن نشسته بودیم شدند.

یکی همان مرد پوست روشنِ چشم، مو و ابرو مشکی و قد بلند حدوداً سی و چند ساله‌ای بود که نازلی دیشب عکسش را نشانم داده بود و گفته بود نامش محمد مافی و یک جن‌گیر است و همراهش مردی مو بور با ته ریشی کوتاه و هم‌ سن و سال مردِ جن‌گیر بود که نمی‌دانستم کیست. دلیلی هم نداشتم که بخواهم بدانم. مشخص بود صمیمی هستند و در عین صمیمیت با هم اختلاف دارند! بی‌توجه به ما که آن‌جا نشسته بودیم، مرد ناشناس روی مبل مقابلمان فرود آمد و مرد جن گیر دستش را لای موهای کوتاهِ تماماً سیاهش فرو برد و با لحنی پر از حرص گفت:

- می‌مردی بیایی نجاتم بدی؟

مرد ناشناس که گویا از قحطی آمده بود، مشتی پفیلا از درون ظرف روی میز برداشت و در دهانش چپاند و سپس دست‌هایش را راحت دو طرف مبل گذاشت و با لحنی که بی‌خیالی در آن مشهود بود گفت: 

- من چه می‌دونستم تو با اجنه رفتی سر قرار؟

دوباره خم شد و مشتی پفیلا برداشت و بیخیال‌تر از قبل گفت: 

- اصلاً خودت می‌مردی دست منم بگیری با خودت ببری بلکه به یه نون و نوایی برسم؟

بعد از شنیدن این حرف، مرد جن‌گیر عصبی و حرصی لیوانی که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد که در کمال ناباوری، لیوان بین زمین و هوا معلق ماند!

از شدت وحشت صدای نامفهومی از حنجره‌ام خارج شد. نازلی هم دستم را محکم‌تر فشرد که متوجه شدم او هم هم‌چون من، وحشت کرده است. سپس نازلی با شجاعتی که نمی‌دانم یک آن از کجایش در آمد شروع به حرف زدن کرد و گفت: 

- ببخشید آقای مافی! ما یک‌ساعته به‌خاطر مشکل‌مون معطل شماییم و شما هیچ توجهی... .

پیش از آن‌که حرف نازلی کامل شود، جن‌گیر بی‌توجه به ما، گویا که ما دو نفر روحیم و نامرئی، به سمتی که لیوان روی هوا معلق مانده بود پرسید: 

- این‌جا چی می‌خوای آلوک؟

سریع به مرد ناشناس نگاه کردم که دیدم واکنشی نشان نداد. پس اگر نام او آلوک نبود، آلوک چه کسی بود؟

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظه‌ای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد.

مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقه‌هایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آن‌جا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش بود، ظاهر شد. نفس حبس شده‌ام را به سختی بیرون دادم. به معنی واقعی کلمه ترسیدن تنها کاری بود که آن لحظه می‌توانستم از پسش بر بیاییم! لعنتی. آن‌جا دیگر چه جهنمی بود که نازلی مرا با خود برده بود؟ مثلاً آمده بودیم مشکل‌مان را حل کنیم یا بیشترش کنیم؟ کسی که یک آن در جایی ظاهر می‌شود را چه می‌گویند؟ آدم معمولی که نیست! آب دهانم را فرو بردم و سعی کردم خودم را آرام‌ کنم؛ ولی هرچه بیشتر تلاش می‌کردم آرام باشم، کم‌تر موفق می‌شدم. نازلی را نمی‌دانستم؛ ولی من واقعاً تا سکته فاصله‌ای نداشتم. اولین چیزی که در ظاهر آن مردِ تازه ظاهر شده توجهم را جلب کرد، خونی بود که از دست‌هایش به زمین می‌چکید. جن‌گیر قدمی به جلو گذاشت و دوباره از او پرسید: 

- چی به سرت اومده آلوک؟ 

مردِ عجیب که گویا نامش آلوک بود با لب‌های خشکیده‌اش آرام‌آرام لب زد:

- به کمکت نیاز دارم... توی دردسر بدی افتادم.

جن‌گیر اما عصبی غرید: 

- چه دردسری؟ لعنتی... من تازه کمی پیش از حضور فک و فامیلای دورِ جنابعالی برگشتم.

مرد ناشناس پفیلاخور بالآخره دست از خوردن کشید و ظرف پفیلا را روی میز رها کرد و با نیش‌خندی که چال گونه‌اش را بین ته ریش بورش به خوبی به نمایش می‌گذاشت خطاب به آلوک گفت: 

- یه طوری هم فامیلات از ممد پذیرایی کردن که نگم برات!

جن‌گیر بی‌توجه به مرد ناشناس، خطاب به آلوک پرسید: 

- تو که سالمی، پس خونی که از دستات می‌چکه، مال کیه؟

به دست‌هایش نگاه کردم، مشخص نبود که خون زخم خودش است یا خون شخص دیگری، پس جن‌گیر از کجا تشخیص داد که خون روی دست‌هایش برای خودش نیست؟ آن‌جا دقیقاً چه خبر بود و ما پیش چه کسانی آمده بودیم؟ سؤالات یکی پس از دیگری در مغزم ردیف می‌شدند. به قیاقه مردِ آلوک نام نگاه کردم. حالتش نرمال نبود، گویا که از جنگی تن به تن برگشته است. شاید هم من اشتباه می‌کردم که توقع نرمال بودن داشتم، آن هم از کسی که یک‌ آن ظاهر می‌شود! آب دهانم را فرو بردم و خواستم به نازلی بگویم بیا از این‌جا گورمان را گم کنیم تا مشکل‌مان بزرگ‌تر نشده، که آلوک گفت: 

- پسرم... پسرم توی دردسرِ بدی افتاده. 

 

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جن‌گیر که گویا طاقتش طاق شده بود، این‌بار با حرص بیشتری فریاد کشید: 

- دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟

آلوک که اصلاً صدای بلند جن‌گیر برایش مفهومی نداشت لب زد: 

- گیر کرده!

لحظه‌ای همه صامت ماندند. جن‌گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرص‌آلود و عصبی‌اش پرسید:

- کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟

آلوک با حالتی غمگین گفت: 

- توی بدن یه انسان گیر کرده!

نمی‌توانستم بفهمم آن‌جا چه خبر است و این بیشتر می‌ترساندم. سؤالات بیشتری هم‌چون موجی به مغزم سرازیر شدند. یعنی چه که پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است؟ اصلاً خودش کی یا چی بود؟ لعنتی دیگر دلم می‌خواست فریاد بکشم. پیش از آن‌که با حال بد و آشفته‌ام عکس العملی نشان دهم جن گیر که آرام‌تر شده بود خطاب به او گفت: 

- متوجه شدم، تو برو. من کار این بندگان خدا رو راه بندازم میام سراغ کار تو. 

آلوک سرش را به حالت فهمیدن تکان داد و با اطمینان گفت: 

- باشه محمد، بهت اعتماد دار... .

پیش از آن‌که حرفش را تکمیل کند جن‌گیر عربده زد: 

- محمد نه! فقط ممد. افتاد؟

آلوک پیش از آن‌که چیزی بگوید، همان‌طور که ظاهر شده بود، همان‌طور هم مقابل چشمان‌مان غیب شد و با غیب شدنش لیوانی که تا آن لحظه درون دستش بود روی زمین سقوط کرد و شکست. مرد پفیلاخور در جواب جن‌‌گیر عجیب که روی نامش به طرز مضحکی پافشاری داشت، گفت: 

- بله مملی جون، انگاری افتاد!

و اشاره کرد به لیوان خرد و خاکشیر شده‌ی کف هال.

جن‌گیر دوستش را کاملاً ندید گرفت و بالآخره به سمت ما آمد و روی مبل تک نفره‌ای نشست و با لحنی آرام گفت: 

- خب خانم‌ها، بابت این تأخیر و داستان‌هایی که در حضورتون پیش اومد عذر می‌خوام. بفرمایید پشت تلفن گفتین مشکل خونتون چیه؟

من و نازلی که از اتفاقات لحظات پیش هنوز در بهت بودیم، ناخودآگاه هم‌زمان گفتیم: 

- خونمون زخمیه!

مرد پفیلاخور که باز هم به سمت پفیلا‌ها یورش برده بود و یکی در دهانش، یکی در بین انگشتانش و یکی درون ظرف تحت نظرش بود، باز نخود هر آش شد و گفت:

- چه هماهنگ!

اخم‌هایم را درهم کشیدم و خواستم دُرشت بارش کنم که جن گیر اجازه نداد و حرف شروع نشده‌ام را با حرف شروع‌ شده‌اش برید و پرسید: 

- میشه بیشتر توضیح بدین؟

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نازلی آرام سر تکان داد و گفت: 

- خونه‌ای که توش زندگی می‌کنیم، از دیوارهاش مُدام صدا در میاد، جیغ می‌کشه و ناله می‌کنه. 

جن‌گیر خونسرد گویا که یک موضوع معمولی را برایش بازگو می‌کنیم، گفت: 

- فرمودین خونه‌تون زخمیه. میشه بگین از چه لحاظ به این نتیجه رسیدین؟ 

این‌بار من لب‌های خشکم را از هم گشودم و با صدایی که تلاش می‌کردم بلند باشد گفتم: 

- چون دیدیم وقتی ناله می‌کنه، از ترک‌های دیوارهاش خون می‌چکه، برای همین به این نتیجه رسیدیم که زخمیه!

خودم نیز از چیزی که می‌گفتم در عجب بودم. آخر یک سریال فانتزی که نبود بلکه زندگی واقعی‌مان بود و واقعاً با آن‌که با چشم خودم وضع خانه را دیده بودم، هنوز احساس می‌کردم برایم سخت است چیزی را که از دهان بیرون می‌کنم و از گوش‌هایم می‌شنوم، باور کنم. جن‌گیر درحالی‌که دست راستش را که آستین تی‌شرت رنگ آسمانی‌اش را تا آرنج بالا داده بود به ته ریشش میخ کرده بود به هردوی ما خیره ماند و پرسید: 

- میشه یکم برگردیم عقب‌تر؟ 

نمی‌دانستم در فکر نازلی چه می‌گذرد؛ ولی من با کنجکاوی به مرد جن‌گیر خیره شدم و هر چه قدر تلاش کردم نفهمیدم منظورش از کدام قبل است تا این‌که خودش حرفش را ادامه داد و گفت: 

- این‌که از کی اون‌جا زندگی می‌کنید و اون خونه مال کدوم‌تونه و از کی خریدینش و آیا می‌دونین قبل از شما کی اون‌جا زندگی می‌کرده و این نوع صحبت ها!

با تمام شدن حرفش نازلی زودتر از من به خودش آمد و درحالی‌که لبه‌های مانتوی مشکیِ کوتاهش را روی زانو‌هایش مرتب می‌کرد گفت: 

- اون خونه از پدر بزرگم بهم ارث رسیده. خیلی ساله خالی از سکنه بوده و حالا یک ماهی میشه که ما دو تا اون‌جا زندگی می‌کنیم و خب... .

حرفش را نصفه گذاشت و نگاهی به من و سپس نگاهی به جن‌‌گیر انداخت و خواست دهان باز کند و چیزی بگوید؛ ولی به جایش زد زیر گریه و با همان حال خطاب به جن گیر گفت: 

- آخه شما که نمی‌دونین ما اون‌جا چیا کشیدیم.

جن‌ گیر با حالتی متفکر هنوز منتظر ادامه حرف‌هایش بود و نازلی های‌های اشک می‌ریخت. من درحالی‌که دست نازلی را می‌فشردم اول به او گفتم: 

- نازلی جونم آروم باش دورت بگردم. 

و سپس بدون آن‌که به جن‌گیر نگاه کنم خطاب به او گفتم: 

- از همون روز اولی که وارد اون خونه شدیم سنگینی فضای اون خونه بی‌چاره‌مون کرد. در حدی که از کار و زندگی افتادیم، مُدام فقط می‌خوابیدیم. همش گیج و کسل بودیم. 

 

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سپس برای اولین بار مستقیم در چشمان جن‌گیر خیره شدم و حرفم را ادامه دادم: 

- سعی کردیم حال‌مون رو بهتر کنیم؛ چون وقتی می‌رفتیم بیرون حال‌مون خوب میشد و وقتی برمی‌گشتیم خونه دوباره همون شدت سنگینی و... . 

آقای مافی جن‌گیر وسط حرفم پرید و گفت: 

- خب این موارد همیشگی و طبیعی اند. لطف کنید از زخمی بودن خونه و خون‌ریزیش بگید. 

با آن‌که برایم عجیب بود که چطور سنگینی به نظرش طبیعی‌ست؛ ولی مطیعانه سعی کردم حرف‌هایم را ادامه بدهم.

- بعد کم‌کم نیمه‌های شب با صدای ناله‌هایی از خواب می‌پریدیم. خونه کوچیک و قدیمیه و فقط دو اتاق خواب و یه هال کوچیک و آشپزخونه اپن داره. ما همه خونه رو کامل می‌گشتیم ولی هیچ اثری از منشاء صداها پیدا نمی‌کردیم.

صدای فین‌فین نازلی آرام شده بود و دیگر اشک نمی‌ریخت. نگاهی به او انداختم که چشمانش از گریه پف کرده بودند و صورت کشیده و همیشه سفیدش، سرخ شده بود. سپس دوباره رو کردم به جن گیر و حرفم را ادامه دادم:

- اولش تصور کردیم روحی چیزی اون‌جا هست و صدای گریه و ناله مالِ اونه؛ ولی وقتی خون‌هایی که از ترک‌های دیوار می‌چکیدن و صدای ناله گسترش پیدا می‌کرد رو دیدیم، به این نتیجه رسیدیم که خونمون زخمیه!

حرفم که تمام شد پیش از آن‌که جن‌گیر نظری بدهد، نازلی در حالی‌که آب بینی‌اش را بالا می‌کشید گفت: 

- بله آقای مافی! دقیقاً همین‌طوره که دوستم گفت. حالا شما تصور کنید ما اون لحظه‌ها چه قدر می‌ترسیدیم. 

و دوباره اشکِ دم مشکش، سرازیر شد. نازلی بسیار دختر قوی و محکمی بود؛ اما سر این مسائل ماورائی این خانه که به تازگی گرفتارش شده بودیم، متوجه شدم نازلی می‌تواند جلوی عالم و آدم قلدرانه درآید؛ ولی اصلاً آمادگی رو به رویی با هیچ مسئله‌ ماورائی‌ای را ندارد و خوشحالم که از طلسم خواب و ماجرایی که از سر گذرانده‌ام چیزی به او نگفته‌ام، وگرنه یا از من و زندگی‌ام می‌ترسید و یا پیش از ترسیدن سکته‌ می‌کرد.

- پدر بزرگتون در قید حیاتن؟

با صدای جن‌گیر به خودم آمدم و دست از کنکاش شخصیت حساس نازلی برداشتم. نازلی در پاسخش گفت: 

- بله آقای مافی، پدر بزرگم توی خانه سالمندانه. راستش من نمی‌تونستم هم سرکار برم و هم دانشگاه و هم‌زمان از پدر بزرگم مراقبت کنم برای همین مجبور شدم ببرمش خونه سالمندان و... . 

جن‌گیر حرفش را برید و با لحنی قاطع گفت:

- ممنون از این حجم از توضیحات؛ ولی لطفاً سعی کنید بیشتر توضیحات مشکوک و ماورائی بهم بدید تا بتونم مشکل ماورائی‌تون رو حل کنم نه مشکلات زندگی‌تون!

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

و پیش از آن‌که نازلی بپرد و با ناخن‌های بلند و کشیده‌اش چشمان جن‌گیر را در بیاورد و کف دستش بگذارد، جن‌گیر از جایش بلند شد و گفت: 

- لطفاً آدرس خونتون رو برام بذارید. بنده باید برم به کاری رسیدگی کنم؛ اما تا شب یا نهایتاً تا فردا میام از نزدیک مشکل خونتون رو بررسی می‌کنم.  

***

درحالی‌که درب ماشین قراضه‌ی نازلی را بهم می‌کوبیدم با ناراحتی به سمت خانه‌ی پدرم قدم برداشتم. دلم نمی‌خواست صدای مادرم و قیافه برادرم را ببینم؛ ولی دلم برای پدرم پر می‌کشید. یک هفته‌ای بود که ندیده بودمش. ماجرای خانه عجیبمان، وقتی برای انجام هیچ کاری جز خوابیدن به آدم نمی‌داد. امروز دیگر همان‌طور که از خانه بیرون زده بودیم برای ملاقات با جن گیر، نازلی را رساندم محل کارش و خودم با ماشینش به دیدن پدر آمدم. به خانه‌ای که تا روزی که در آن بودم جز رنج چیزی نصیبم نشد. پدر بی‌چاره‌ام با آن‌که دلش راضی نبود جدا زندگی کنم؛ ولی می‌دید که مادر و برادرم چه برخوردی با من دارند، پس ناچاراً رضایت داد از آن خانه بروم. مادر نیز از نبودنم ناراحت بود؛ اما او بیشتر از این ناراحت بود که دیگر ماهوا در آن خانه دم دستش نبود که عقده‌هایش را سرش خالی کند. بی‌حواس دستم را درون کیف رنگ و رو رفته‌ی کرمی‌ام که با شالم هم‌فام است فرو می‌برم و به دنبال کلید خانه می‌گردم که یادم می‌آید روزی که داشتم می‌رفتم، پدرم غمگین از رفتنم بود و مادرم سرخوش کلیدهای خانه را از من گرفت که دفعه دیگری اگر به آن خانه بازگشتم، هم‌چون یک مهمان در بزنم. اشک در چشم‌هایم حلقه می‌زند. مگر من از زندگی چه می‌خواستم که این نصیبم شده بود؟ درحالی‌که سعی می‌کنم مانع چکیدن اشک‌هایم شوم و تقه‌ای به درب وارد می‌کنم زیر لب زمزمه می‌کنم: 

- یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد

بلکه دست از سر آزردن ما بر دارد

چه خطایی مگر از جانب ما سر زده که

دائماً درد و بلا بر سر ما می‌بارد؟

جای ما کوه اگر بود فرو می‌پاشید

آه... درباره‌ی ما درد چه می‌پندارد؟

شده یک دل‌خوشی ساده بخواهیم و فلک

داغ یک خنده به روی لبمان نگذارد؟

بس که رنجیده شد از خاطرش ایمانش رفت

آن‌که می خواست خودش را به خدا بسپارد... .

نمی‌دانستم کجا خوانده یا شنیده بودمش؛ ولی دقیقاً گویا برای من سروده بودندش. دقیقاً هربار که به حال و روز و بدبختی‌های تمام عمر فلاکت‌بارم می‌اندیشیدم به همین نتیجه می‌رسیدم. تلاشم بی‌نتیجه می‌ماند و قطره‌ای اشک از گوشه چشمم می‌چکد و چکیدن اشکم مصادف می‌شود با باز شدن درب خانه به رویم. 

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

- ماهوا؟ خوبی بابا جان؟

بلافاصله با دیدن چشم‌های اشک‌آلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهره‌ی مهربان پدرم می‌شود. برای آن‌که نگرانی‌اش ادامه پیدا نکند، سریع می‌گویم: 

- سلام بابا... خوبم‌خوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم.

و هردویمان می‌دانستیم دروغ می‌گویم. 

از جلوی درب کنار می‌رود و با مهربان‌ترین حالت ممکن می‌گوید: 

- بیا توی خونه دختر قشنگم. 

لبخندی روی لبم می‌نشانم و می‌گویم: 

- نه نمیام توی خونه... اومده بودم شما رو ببینم که دیدمتون، دیگه من میرم بابا جونم. 

غم تماماً صورت رنگ روشنش که با ریش نسبتاً بلند جو گندمی‌اش پوشیده شده را در بر می‌گیرد و نگرانی در چشم‌های سیاهش که اطرافشان چروک‌هایی ریزی خودنمایی می‌کرد، موج می‌زند.

- اما این‌طوری که نمی‌شه دخت... .

با قدم‌های کسی که از آن‌طرف کوچه به ما نزدیک‌تر می‌شود، حرف پدر نصفه می‌ماند. 

- سلام عمو جان.

پدر آرام برایش سر تکان می‌دهد و جواب سلامش را زیر لب می‌دهد و من نیازی به نگاه کردن ندارم تا بفهمم چه کسی است؛ چون عمری به اشتباه، شیدای آن صدا بوده‌ام. فرهاد که کت و شلواری خاکستری به تن و کیفی سامسونت در دست دارد رو به روی ما می‌ایستد و این‌بار مرا خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید: 

- سلام ماهوا خانم.

نه از سلامش و نه از خارج شدن نامم از زبانش، هیچ احساسی در من ایجاد نمی‌شود. من خیلی وقت است که احساسی که به او داشته‌ام را جایی در بین یک ناکجا آباد نامعلوم رها کرده‌ام. رها که نه، گویا گم کرده‌ام، طوری که اگر تمام دنیا را دنبال احساسم نسبت به فرهاد بگردم بی‌فایده است و هیچ‌گاه نه چشمم به آن احساس می‌افتد و نه دستم به آن احساس می‌رسد و نه قلبم آن احساس را در خود راه می‌دهد. قلبی که ماه‌ها است برای کسی دیگر می‌تپد. کسی که یک خواب بود، فقط یک خواب. بی‌تفاوت از روی ادب لب می‌زنم: 

- سلام آقا فرهاد.

سپس رو برمی‌گردانم سمت پدر و با مهربانی می‌گویم: 

- خب بابا جون، من باید برم کار دارم. بعداً باز هم بهت سر می‌زنم.

پدر که می‌داند نه تحمل دیدن مادر و برادرم را دارم و نه تحمل حضور فرهاد را، پس این‌بار بدون مخالفت سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: 

- باشه ماهِ بابا. مواظب خودت باش. برو خدا به همراهت.

لبخندی به روی پدرم می‌پاشم و می‌خواهم دور شوم که صدای فرهاد متوقفم می‌کند: 

- ماهوا خانم من دارم میرم سرکار، میخواین برسونمتون؟

آن‌قدر نسبت به فرهاد بی‌حس هستم که حتی از صدایش کلافه هم نمی‌شوم. چشم می‌چرخانم و اشاره می‌کنم سمت ماشین و آرام می‌گویم: 

- ممنون، ماشین است.

 

 

 

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سپس درب ماشین را باز می‌کنم و کیفم را کنارم روی صندلی پرت می‌کنم و با آخرین سرعت از محله قدیمی‌ام، از خانه‌ پدری‌ام، از خانواده و زندگی‌ و آدم‌هایی که جز پدرم، هیچ‌کدامشان هیچ سنخیتی با من ندارند، دور می‌شوم. آن‌قدر ذهنم درگیر است که وقتی به خود می‌آیم ماشین را مقابل کتاب‌خانه همیشگی متوقف می‌کنم. آهی می‌کشم و زیر لب به دل خود می‌گویم: 

- یعنی امروز هم میاد که ببینمش؟

حسرت در دلم شعله‌ور می‌شود و اشک در چشم‌هایم حلقه می‌زند. آه که چه قدر در این تلاطم بی‌پایان نیاز دارم به حضورش، به حرف‌هایش، به طرز تفکر همیشه فیلسوفانه‌اش، به نگاه عمیقش به دنیای اطراف‌مان. کاش اویی که ماه‌هاست در کتاب‌خانه لابه‌لای قفسه کتاب‌های فلسفی می‌بینم، همانی بود که مرا می‌شناخت، مرا می‌خواست... گرچه گویا او هنوز همان مازیار است؛ ولی مرا که نمی‌شناسد، مرا که نمی‌خواهد. گاهی وقتی هم‌چون یک غریبه نگاهم می‌کند از او دلگیر می‌شوم؛ اما باز هم خوب می‌دانم تقصیر او نیست. این من بودم که او را که یک آرزوی محال بود خواستم... من او را از دل یک خواب جادویی در قلبم حمل کردم و عشقش را هم‌چون شیشه عمرم در قلبم محفوط نگه داشتم. نه تقصیر او نیست، این من هستم که به خود ستم کرده‌ام. اِنگار دنیا را وجب به وجب و قدم به قدم گشته‌ام و چیزی پیدا نکرده‌ام که خودم را با آن از بین ببرم، پس به او دل بسته‌ام. مانع چکیدن قطره‌ی لجباز اشکم می‌شوم و از ماشین پیاده می‌شوم و به سمت کتاب‌خانه قدم برمی‌دارم. دستم را که روی دست‌گیره درب گذاشتم سرمای دست‌گیره لرزی به جانم انداخت. سپس با آرامشی که یک آن به جانم سرازیر شد واردش شدم. فضای کتاب‌خانه پر تر از همیشه بود. با بی‌صبری به اطراف چشم چرخاندم. کتاب‌خانه شلوغ بود و برای من تهی... اثری از اویی که می‌بایست می‌بود، نبود و پیش از آن‌که به نیت رفتن، باری دیگر دستم را روی دست‌گیره درب بگذارم، صدای رها لب‌های مرا به خنده می‌گشاید و می‌گویم: 

- سلام رها جونی... خوبه که این‌جایی.

او هم جواب سلامم را می‌دهد و با خوش‌رویی جلو می‌آید و دستم را می‌گیرد و مرا به سمت قفسه‌هایی که لابه‌لای‌شان به دنبال کتابی می‌گشت می‌کشاند و می‌گوید:

- یه سری تحقیق داشتم، برای همین اومدم کتاب‌خونه.

روی صندلی می‌نشینم و می‌گویم: 

- فکر کنم یه چیزی به اسم اینترنت هم هست رها خانم!

کتابی از قفسه بیرون می‌کشد و رو‌به‌رویم می‌نشیند. درحالی‌که روسری سبز زیتونی‌اش که با چشمانش هم‌فام هستند را روی موهای کوتاه و خرمایی‌اش که سفیدی پوست صورت تپلش را دو چندان کرده‌اند، مرتب می‌کند می‌گوید: 

- عه ماهوا! می‌دونی که من روش‌های قدیمی رو ترجیح میدم.

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با لبخند سری تکان می‌دهم و دقایقی از روزمره‌هایمان باهم سخن می‌گوییم و سپس او مشغول تحقیق می‌شود و من بلند می‌شوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون می‌کشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمی‌گردم. بی‌قید صفحه‌ای از کتاب را می‌گشایم و شروع به مطالعه می‌کنم. «فقط می‌خواستم در کنارش باشم. همیشه در هاله‌ی او، در پرتوِ او، تا آخر عمر و غیر از این هیچ نمی‌خواستم. نه عشق، نه مهربانی، نه حتی نگاهش. همین که بود، همین که می‌توانستم او را ببینم، کافی بود. حالا می‌فهمم که همین آرزو، خودش بزرگ‌ترین قمار زندگی‌ام بود... .» 

و چقدر این قسمت از کتاب برایم صدق می‌کرد... برای من، منی که هیچ‌چیز جز حضورش، نمی‌خواستم و این‌چنین سرنوشت او را از من دور کرد. گاهی اوقات با خود می‌اندیشم که وقتی در کتاب‌خانه با او رو‌به‌رو می‌شوم بهتر است جلو بروم و با او هم‌کلام شوم. به او بگویم که از دل یک خواب، گرفتار آن تارهای سفید لای موهای سیاهش شده‌ام؛ ولی نمی‌شود. این‌جا که خواب و رویایم نیست. در دنیای واقعی زندگی پیچیده‌تر از تصور بشر است. آن‌قدر پیچیده که نشود وقتی دلت هوای حضور یارت را می‌کند، دو فنجان چای برداری و در هوای بارانی، بدون هیچ چتری، مهمانش کنی. غم و حسرت که قلبم را در آغوش می‌گیرند، صدای باز و بسته شدن درب شیشه‌ای کتاب‌خانه کوچک، مرا به خود می‌آورد. با ذوق نگاهم را به آن‌سو سوق می‌دهم؛ ولی باز هم اثری از او نیست. لبخند کم‌رنگ و دردمندی روی لب می‌نشانم و از جایم بلند می‌شوم. به رها که هنوز سخت مشغول مطالعه و تحقیق است، می‌گویم: 

- خب دیگه رها گلی، بازم می‌بینمت.

سریع سرش را از کتاب بیرون می‌آورد و هیکل تپلش که به قد کوتاهش می‌آید و در آن مانتوی بلند سرمه‌ای خوش‌ هیکل نمودش می‌دهد را از روی صندلی بلند می‌کند و با ناراحتی می‌گوید: 

- حیف شد امروز نتونستیم زیاد باهم صحبت کنیم.

لبخند می‌زنم و می‌گویم: 

- روزای بعدی ان شا‌ء الله.

باهم خداحافظی می‌کنیم و از کتاب‌خانه بیرون می‌زنم. هر چند از ندیدن او، پر از دلتنگی بودم؛ ولی از ملاقات با رها احساس خوبی گرفته بودم. دختر خوبی بود. در این چند ماهی که مدام به کتاب‌خانه پناه می‌آوردم با او آشنا شده بودم. گاهی باهم از روزمرگی‌هایمان سخن می‌گفتیم و گاهی بی‌صدا در کنار هم مطالعه می‌کردیم. برای منی که در زندگی‌ام اشخاص زیادی حضور نداشتند، حضور شخص جدیدی هم‌چون رهای دوست‌داشتنی، مایه خوشحالی‌ام شده بود. با دلی گرفته و شکمی که به قار و قور افتاده است، ماشین را با تمام سرعت به سمت خانه می‌رانم. 

از فکر رسیدن به خانه لرزی به جانم می‌افتد.

ویرایش شده توسط سارابـهار
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

لعنتی آن‌قدر این مدت در آن‌جا ترس را تجربه کرده‌ام که دیگر می‌شود به جای خانه، آن‌جا را جهنمی دیگر نامید. تلخ‌خندی روی لبم نقش می‌بندد. آخر من از جهنمی به آن جهنم پا گذاشته‌ام. خانه پدری‌ام به لطف مادر و برادرم از این جهنم کنونی دست کمی نداشتند. روزی که از خانه پدری‌ام رفتم، می‌دانستم باید عادت کنم به تنهایی و غربت. گرچه می‌دانستم و می‌دانم هیچ‌گاه عادت نمی‌کنم... با آن‌که نازلی پیشم بود و است؛ ولی احساسم نسبت به دوری از خانه پدری یک‌طور ناجوری توصیف ناپذیر بود. من می‌ترسیدم، بسیار هم می‌ترسیدم و ترسم از تاریکی نبود. ترسم از این‌که کسی مزاحمم شود نبود. من همیشه از این می‌ترسیدم که وارد خانه‌ای شوم که کسی در آن منتظرم نیست و در خانه‌ای زندگی کنم که هیچ‌کس قرار نباشد درب آن خانه را بزند و به انتظارم برای آمدنش پایان دهد... .

آه آدمی عجیب‌ترین مخلوق زمانه است. در خانه پدری‌ام که بودم گاه با خود می‌اندیشدم که اگر چیزی که در طلسم خواب از سر گذراندم روزی به حقیقت بپیوندد و پدر عزیزم را از دست بدهم، چه بر سرم می آید و بدون او چگونه زندگی خواهم کرد. آه از انسان که آن‌قدر که نگران حال خوب و بد، سلامتی و بیماری، و مرگ و زندگی عزیزش است، فکر خودش نیست. گویا که وقتی ما کسی را دوست داریم فقط او است که آسیب پذیر است و ممکن است بمیرد و ما جاودانه‌ایم. با بی‌حالی ماشین را مقابل خانه متوقف می‌کنم و به سمت خانه پا تند می‌کنم. عصر است و هوا رو به تاریکی می‌رود. کلید را در قفل درب می‌چرخانم و درب خانه باز می‌شود و با نازلی که در آشپزخانه سخت مشغول کار است روبه‌رو می‌شوم.

امروز چه زود از سر کار برگشته است؟ خوب هم است که آمده و آشپزی می‌کند. گرسنگی آه! در آن لحظه چیزی جز گرسنگی نمی‌فهمم. بوی غذا معده‌ام را قلقلک می‌دهد. نازلی که متوجه حضورم شده، با ذوق می‌گوید: 

- شام ماکارونی داریم.

کنار اپن می‌ایستم و با حالتی که گرسنگی در صدایم بی‌داد می‌کند می‌گویم: 

- خداروشکر حداقل بین این همه بدبختی، شکممون سیر میشه.

نازلی کفگیری که در دست دارد را در بشقابی رها می‌کند و از روی اپن کوچک به سمت من خم می‌شود و می‌گوید:

- خوب نیستی ماهوا؟

درحالی‌که به سمت تنها کاناپه‌ای که در هال کوچکمان جای گرفته است می‌روم؛ اما پایینش می‌نشینم و با حالی زار لب می‌زنم: 

- خوبم رفیق، فقط گرسنمه.

نازلی بی‌هیچ حرفی به سراغ اجاز گاز برمی‌گردد و لحظه‌ای بعد با قابلمه کوچک و دو چنگال به سمتم می‌آید. تمام روز چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم ذوقم از رسیدن غذا را کنترل کنم، جیغی می‌کشم و می‌گویم: 

- آخ‌جون عصرونه!

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نازلی قابلمه غذا را مقابلم می‌گذارد و درحالی‌که هم‌چون من روی زمین می‌نشیند می‌گوید: 

- عصرونه چیه دختر؟ این شاممونه!

با خنده چنگالم را در لابه‌لای ماکارونی‌ها فرو می‌کنم و می‌گویم: 

- وای باشه ناز! الآن سیر شم تا صبح اسم غذارو نمی‌آرم.

نازلی با خنده سر تکان می‌دهد و می‌گوید:

- امیدوارم.

غذا را با شوخی و خنده تمام می‌کنیم و من قابلمه خالی را به آشپزخانه می‌برم و نازلی وارد اتاقش می‌شود تا کمی استراحت کند. قابلمه را که در سینک ظرف‌شویی قرار می‌دهم، صدای درب خانه بلند می‌شود. با ابروهای بالا رفته به سمت درب خانه می‌روم و درب را می‌گشایم که با دیدن محمد مافی، تازه یادم می‌آید خانه‌ای که با ذوق در آن ماکارونی نوش جان کرده‌ام، چه اوضاع هولناکی دارد. سریع از جلوی درب کنار می‌روم و زیرلب سلامی می‌دهم و می‌گویم:

- بفرمایید توی خونه. من دوستم رو با خبر می‌کنم که شما اومدین.

مافی نیز سلامم را برعکس لحن پر حرص و متشنج صبح که از او سراغ داشتم، خیلی آرام پاسخ داد و سپس درحالی‌که درب خانه هنوز باز بود، قدمی به داخل گذاشت و منتظر ماند. سریع خود را به درب اتاق نازلی رساندم و تقه‌ای به درب وارد کردم و گفتم:

- ناز! آقای مافی تشریف آوردن.

لحظه‌ای مکث کردم و وقتی متوجه شدم پاسخی نیامد، دوباره صدایش زدم و خواستم دست‌گیره درب اتاقش را بچرخانم که صدای نازلی را از پشت سرم شنیدم:

- سلام جناب مافی... خوش اومدین.

خون در رگ‌هایم یخ بسته بود وقتی داشتم رویم را به سمت درب خانه برمی‌گرداندم. لعنتی چطور ممکن است؟! می‌دانستم، می‌دانستم در این خانه هر اتفاق ترسناکی ممکن است بیفتد؛ اما به هیچ وجه احتمال هم‌چون رخدادی را نمی‌دادم. نازلی که با همان لباس‌های صبحش و با کیسه‌های خرید در دستش گیج منی که از وحشت ماتم برده بود را نگاه می‌کرد، پرسید: 

- چی‌شده ماهوا؟ چرا رنگت پریده؟

و پیش از آن‌که بتوانم دهان بگشایم و پاسخش را بدهم، احساس کردم دستی روی دستم که دست‌گیره درب را گرفته بودم، قرار گرفت و با شدید‌ترین حالت ممکن کشیده شدم درون اتاق و با ضرب بدنم به زمین برخورد کرد که باعث شد درد شدیدی در ناحیه کمر و گردنم بپیچد. صدای وحشت‌زده نازلی که از بیرون از اتاق نامم را بلند‌بلند فریاد می‌کشید به کنار، من حتی نفسم از ترس بالا نمی‌آمد. بیشتر از کشیده شدنم در اتاق وحشت نکرده بودم، بلکه از این می‌ترسیدم که یک نازلی بیرون از اتاق بود و مبادا نازلی‌ای که من با او ته‌ی قابلمه ماکارونی را در آورده بودم و سپس وارد این اتاق شده بود، اکنون دوباره ظاهر شود! 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

جای انکار نبود، حتی نمی‌توانستم تشخیص دهم که کدامشان نازلی رفیق من بود و کدامشان... نه! نمی‌توانستم تصور کنم، خدایا نه! اشک‌هایم از وحشت گونه‌های استخوانی‌ام را شستند. ترسم غیر قابل کنترل بود، من داشتم می‌مردم. حتی می‌ترسیدم چشمانم را در اتاق بچرخانم و دنبال نازلی‌ای که وارد اتاق شده بود بگردم و پیدایش کنم، یا حتی پیدایش نکنم! لعنتی چه بلایی داشت سرم می‌آمد؟ نازلی از پشت درب صدایم می‌زد و مدام از آقای مافی می‌خواست کاری کند. وحشت، وحشت، وحشت! هیچ احساسی جز وحشت نداشتم. حتی پس از لحظاتی دیگر حتی سردرگم نبودم و فقط می‌ترسیدم. صدای قدم‌های نامتعارفی در اتاق می‌شنیدم. نفس‌هایی ولرم لابه‌لای موهای سیاهِ پریشانم احساس می‌کردم. کسی در اتاق بود و من فاصله‌ای با سکته نداشتم که درب اتاق شکست و به زمین سقوط کرد. ابتدا مافی جن‌گیر و سپس نازلی وارد اتاق شدند و مافی کنار ایستاد و خشمگین به اطراف نگاه می‌کرد و نازلی نگران مرا که نمی‌دانم در چه حالی بودم، در آغوش گرفت. 

لحظاتی بعد درون هال، درحالی‌که نازلی به زور آب قند را در گلویم می‌ریخت و من هنوز از شدت وحشت نمی‌توانستم دست و پایم را تکان دهم، به سختی زبانم را روی لب‌های خشکم کشیدم و زمزمه‌وار لب زدم:

- باید... باید از این‌جا بریم... این‌جا برامون امن نیست.

و صدایی در ذهنم می‌گفت: «دیگه هیچ جایی امن نیست!». چشمانم از گریه می‌سوخت. نازلی با بغض نگاهم کرد و چیزی نگفت. مافی جلو آمد و گفت: 

- خونه مشکلی نداره.

فرصت نکردم سؤالاتی که پس از این حرفش، در ذهنم نقش می‌بستند را به زبان بیاورم؛ چون صدای درب خانه بلند شد. نازلی از کنارم بلند شد و درب خانه را گشود.

- سلام خانم نیک‌منش... بابت درخواست صبحتون با دوستم مزاحم شدیم.

نه! دیگر نمی‌توانستم. خدایا گنجایشم تکمیل نشده بود؟ بس نبود؟ یک محمد مافی جن‌گیر لعنتی مقابلم و یکی دیگر با دوست ناشناس پفیلاخورش، مقابل درب وردی خانه به نازلی سلام می‌کرد! این یک کابوس بود، حتم دارم بدترین کابوس عمرم بود، حتی از طلسم خوابم نیز بدتر. نازلی که حالش بهتر از حال من نبود، از جلوی درب قدمی عقب گذاشت و مافی تازه رسیده چشمش به مافی حاضر در این‌جا افتاد و با صدایی بلند کلماتی نامفهوم را چند بار تکرار کرد و در یک چشم بهم زدن، مافی اول در هوا غیب شد و این آخرین چیزی بود که توان دیدنش را داشتم و سپس چشمانم روی هم افتادند و جز تاریکی، چیزی را احساس نکردم.

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

***

چشمانم را که گشودم خود را در اتاقی با سقف سفید دیدم. سوزش سوزنی در دستم احساس میشد و مرا به درد‌های دنیای واقعی وصل می‌کرد. نازلی کنار تختم نشسته بود و دستم را در دستش گرفته بود. با دیدن چشمان بازم، لبخندی روی لبش نشست و گفت: 

- خداروشکر به هوش اومدی... برم دکتر رو صدا بزنم.

نه، نمی‌خواستم برود. انکاری در کار نبود، می‌ترسیدم لحظه‌ای تنها بمانم و اتفاقات پیش از بی‌هوش شدنم دوباره تکرار شوند. پیش از آن‌که بلند شود دستش را محکم گرفتم و با چشمان پر بغضم به او نگاه کردم و لب‌هایم را تکان دادم. گلویم خشک‌تر از آنی بود که حرفی بزنم. احساس می‌کردم بخواهم از حنجره‌ام استفاده کنم، گلویم کامل جرواجر می‌شود. نازلی که تکان خوردن لب‌های خشکم را دید، لیوان آبی برایم ریخت و کمکم کرد سرم را بلند کنم و جرعه‌ای آب بنوشم. گلویم که تازه‌تر شد، باز هم به سختی لب زدم: 

- خونمون چی‌شد نازلی؟

با ناراحتی و نگرانی در چشمانم خیره شد و گفت: 

- جن‌گیر و دوستش گفتن خونمون شدیداً مشکل ماورائی داره و قرار شد صبح روز بعد بریم خونشون برای گرفتن یه دعا.

صدای آن مافی که اول وارد خانه شده بود و گفته بود «خونه مشکلی نداره» در گوشم زنگ زد؛ اما صدایش را پس زدم و سعی کردم با سرفه‌ای گلویم را صاف کنم.

- چه دعایی؟

نازلی که لیوان را روی میز کوچک کنار تخت اتاق بیمارستان گذاشت، کنارم روی تخت نشست و گفت:

- نمی‌دونم ماهوا. گفتن یه دعا بهمون میدن که بذاریمش توی خونه و دیگه سنگینی حس نکنیم.

می‌خواستم بگویم همین؟ سنگینی؟ کار از سنگینی گذشته بود، یعنی این را نمی‌فهمیدند؟ اشک از گوشه چشمم چکید و فقط گفتم:

- ناز بریم خونه، تحمل بیمارستان رو ندارم. صبح هم می‌ریم دنبال دعا.

نازلی از جایش بلند شد و گفت: 

- باشه دورت بگردم من الآن دکتر رو صدا می‌زنم معاینه‌ت کنه، اگه مشکلی نبود حتماً می‌ریم خونه و درمورد صبح و دعا هم باید بگم که از اون صبحی که جن گیر گفت بیایین دنبال دعا، دوتا صبح گذشته! 

سپس بی‌هیچ حرف اضافه‌ای از اتاق خارج شد. مغزم داشت سوت می‌کشید. «دوتا صبح گذشته!» یعنی من دو روز بود که در بیمارستان بی‌هوش بودم؟ خدایا.

***

بعد از معاینه، دکتر مرخصم کرد و خیلی سریع به خانه رفتیم. با آن‌که دو روز بود که بی‌هوش بودم؛ ولی عمیقاً دلم خواب می‌خواست و ناچاراً باید در خانه‌ای می‌خوابیدم که آخرین باری که آن‌جا بودم، تنها احساسی که داشتم وحشت بود. از ماشین که پیاده شدیم با خانم تقوی همسایه‌ کمی آن‌طرف‌ترمان روبه‌رو شدیم. حوالی نیمه شب بود و او آن‌جا چه می‌کرد؟ درحالی‌که گوشه‌ی چادر سیاهش را که طبق عادت به دندان کشیده بود، گفت:

- چه عجب دخترا، بالآخره اومدین.

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

گمان کردم نازلی از بیمارستان بودنمان باخبرش ساخته که گفتم:

- بله خانم تقوی، امشب مرخص شدم.

لحظه‌ای متفکر نگاهمان کرد و سپس پرسید: 

- خدا بد نده، مریض بودی دخترم؟

لبخند کمرنگی روی لبم نشاندم و گفتم: 

- یکم بی‌حال بودم و این دو شبی که بیمارستان بودم حسابی خوب شدم. 

چشمانش یک آن رنگ تعجب گرفت و گفت: 

- دو شب؟

منظورش را متوجه نشدم؛ اما پیش از من نازلی پرسید: 

- آره دو شب. چطور مگه خانم تقوی؟

خانم تقوی که چشمانش پر از حیرت و تعجب بودند پرسید: 

- یعنی میگین شما فقط دو شب خونه نبودین؟ 

دیگر داشتم می‌ترسیدم. نمی‌دانستم باز در چه مخمصه‌ای گرفتار شده بودیم. نازلی پاسخش را داد و گفت: 

- بله خانم تقوی عزیز، میشه بگین منظورتون چیه؟ 

این‌بار تعجب و وحشت هردو در لحن و چشمان خانم تقوی مشخص بود.

- دخترا شما یک ماه پیش که لوازمتون رو آوردین توی این خونه گذاشتین، رفتین و دیگه برنگشتین!

خدایا او چه می‌گفت؟ اصلاً آن موقع شب او در کوچه چه کار می‌کرد؟ نتوانستم ساکت بمانم، پس سریع پرسیدم: 

- یعنی چی رفتیم؟ کجا رفتیم؟ چی میگین؟

تقوی که گویا دیگر توان نداشت آن حجم از وحشت و تعجب را در ذهنش حفظ کند و از چشمانش سرازیر بودند، گفت: 

- دخترا دارم جدی میگم هیچ‌کدوم از اهالی محل شما دوتا رو توی این یک ماه این‌جا ندیدن. شما فقط لوازمتون رو آوردین و بعدش رفتین تا الآن که اومدین! 

نازلی که نمی‌دانم از ترسش بود یا عصبانیتش، دیگر اختیار صدایش را از کف داده بود بلند گفت: 

- چی دارین میگین خانم محترم؟ ما هر روز و هر شب این یک ماه رو این‌جا بودیم!

تقوی که دیگر بی‌خیال به دندان کشیدن گوشه چادرش شده بود، گفت:

- والا دخترم شما این‌جا نبودین. هر شب چراغ‌های این خونه خاموش بودن. چند روز پیش هم با اهل محل حرف می‌زدم، بقال و نونوا و هیچ‌کدوم از اهالی شما رو این یک ماه این‌جا ندیدن!

دیگر تحمل شنیدن نداشتم. نمی‌خواستم باور کنم؛ ولی باز هم همه چیز داشت شبیه طلسم خوابم نمود می‌کرد. لعنتی ترس را دوست نداشتم. از این‌که فقط بترسم و در ترس غوطه‌ور باشم خوشم نمی‌آمد. ترس خوب نبود، لعنتی ترس خوب نبود. کاش ترس از زمین محو میشد، ترس بدترین احساس آدمی بود.

می‌دانستم باید سریع‌تر مشکل را حل می‌کردیم. بی‌توجه به خانم تقوی، دست نازلی را کشیدم و به سمت ماشین رفتیم. 

- روشن کن نازلی، می‌ریم دنبال دعا.

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نازلی با ترس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: 

- ساعت از دوازده گذشته ماهوا!

اعصابم متشنج بود و تحمل هیچ‌چیز دیگر را نداشتم. با هر قدمی که در زندگی بر می‌داشتم یک سنگ ماورائی به پایم گیر می‌کرد و این چیزی نبود که بشود با وجود آن آرام زندگی را ادامه داد. پس بی‌توجه به اعلام ساعت نازلی درب ماشین را گشودم و در آن نشستم و پیش از آن‌که استارت بزنم، نازلی هم سوار ماشین شد. بی‌توجه به تمام قوانین، پایم را روی پدال گاز فشار دادم که نازلی دستش را روی دستم گذاشت و گفت: 

- الآن دیگه داریم می‌ریم دنبال دعا... آروم رانندگی کن.

کلافه نفسم را بیرون دادم و سرعتم را به حداقل رساندم و گفتم:

- دیگه تحمل این وضع رو ندارم.

نازلی با صدایی پر از بغض گفت: 

- می‌دونم... منم تحمل ندارم. وای باورش برام غیر ممکنه. دیدی زنه داشت می‌گفت ما این یک ماه رو اصلاً توی اون خونه نبودیم!

از فکر به حرفی که زد و هیچ ایده و دلیلی برایش نداشتم، مغزم سوت کشید؛ اما پیش از آن‌که بتوانم چیزی بگویم، از آینه ماشین چشمم به صندلی عقب افتاد و با دیدن خانم تقوی که با همان حالت که گوشه چادرش را به دندان کشیده بود روی صندلی عقب نشسته بود و با خونسردی به من خیره بود، با آن‌چنان سرعتی روی ترمز زدم که نمی‌دانم خوش شانسی بود یا بد شانسی که سرم به فرمان نخورد و متلاشی نشد.

- چی‌شده ماهوا؟

نازلی بی‌خبر از همه‌چیز، نگران مرا می‌نگریست و من نمی‌توانستم به درستی نفس بکشم. گویا ریه‌هایم قفل کرده بودند. نازلی شیشه‌های ماشین را پایین داد و به سختی هوا در ریه‌هایم جاری شد. با وحشت نگاهی به آینه انداختم و این بار توانستم از عدم حضورش، نفس راحت کوتاهی بکشم؛ اما فقط نفس راحت کوتاهی! چون بلافاصله از پنجره سمت نازلی، سرش را وارد ماشین کرد و چنان خرناسی کشید که جیغ و گریه نازلی از وحشت گوشم را کر کرد. می‌دانستم اگر بمانیم هردو نفرمان سکته می‌کنیم، پس تمام توانم را در مغزم جمع کردم و به دست و پاییم فرمان استارت زدن ماشین را دادم و این‌بار بی‌هیچ رحمی پایم را روی پدال گاز فشار دادم. تمام تلاشم را می‌کردم که به عقب و آینه‌های ماشین نگاه نکنم و با چیزی روبه‌رو نشوم. در همین حین به طرف نازلی چشم چرخاندم تا بدانم حالش چگونه است که باز هم با دیدن خانم تقوی در جای نازلی و عدم حضور نازلی، وحشت به جانم تزریق شد که چشمانم را بستم و آن‌چنان جیغی زدم که احساس کردم گلویم زخم شد.

- ماهوا؟ ماهی؟ خوبی؟ جیغ نکش، منم!

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلی‌ام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت: 

- آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جن‌گیر.

در طول مسیر هرچند کوتاه، آن‌قدر چیز‌های ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو با شتاب از ماشین پیاده شدیم و خود را به درب خانه جن‌گیر رساندیم و زنگ را زدیم. 

لحظاتی طولانی گذشت و سپس درب خانه آرام باز شد و قامت دو نفر با سر و وضعی بهم ریخته در قاب در ظاهر شد. مرد ناشناس پفیلاخور که دیگر واقعاً می‌‌خواستم نامش را بدانم و مدام او را در ذهنم پفیلا‌خور خطاب نکنم با چشمانی خواب‌آلود و هاج و واج نگاهمان می‌کرد؛ اما جن‌گیر چشمانش در کنار خواب‌آلودگی، رگه‌هایی از عصبانیت هم در خود داشتند و وقتی دهان گشود این عصبانیت بیشتر مشخص شد. 

- این‌وقت شب این‌جا چی‌کار می‌کنین؟

نازلی من من کرد و گفت: 

- اومدیم... اومدیم دنبال دعایی که گفتین.

جن‌گیر مچ دستش را بالا گرفت و ساعتش را که عقربه‌ها 1 بامداد را نشان می‌دادند به رخمان کشید و چیزی نگفت و فقط با عصبانیت نگاهمان کرد. 

بدون گرفتن دعا و داشتن احساس امنیت محال بود به آن خانه برگردیم، پس ناچاراً لب زدم:

- می‌دونیم دیر وقته؛ ولی ما مجبور بودیم الآن بیاییم.

پفیلا‌خور خمیازه‌ای کشید و درحالی‌که از جلوی درب کنار می‌رفت دست جن‌گیر را کشید و خطاب به ما گفت: 

- گرچه قرار بود دو روز پیش، سر صبح بیایین؛ ولی بفرمایید داخل حالا.

با آن‌که اصلاً مناسب نمی‌دیدم که در خانه دو پسر جوان، آن هم آن‌موقع شب وارد شویم؛ ولی چاره‌ای هم نداشتیم. ما کمک نیاز داشتیم و آن‌ها تنها کسانی بودند که می‌شناختیم که شاید بتوانند کمکمان کنند.

 به ناچار دنبالشان وارد خانه‌ای که چند روز پیش هم در آن پا گذاشته بودیم و با مسائل عجیبی هم‌چون ظاهر و غیب شدن شخصی آلوک نام و حرف‌هایش که گفته بود پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است و هنوز نمی‌توانستم بفهمم او کی و چه موجودی بود و آیا مگر اصلا می‌شود شخصی در بدن شخصی دیگر گیر کند، رو به رو شده بودیم.

دقیقاً روی همان مبل‌های آن روز با نازلی نشستیم و پفیلا‌خور پارچ آبی با دو لیوان مقابلمان روی میز کوچک گذاشت و سپس هردو رو به رویمان نشستند و پفیلاخور با بی‌حالی‌ای که از لابه‌لای خواب‌آلودگی‌اش مشخص بود خطاب به ما گفت: 

- خب خانم‌ها... لطف کنید بگید چه اتفاقی افتاد که این موقع مجبور شدید بیایید.

در چشمانش چیزی بود که احساس می‌کردم اگر ادب حکم نمی‌کرد، حتماً می‌گفت: «چی باعث شد این وقت شب مزاحم خواب ناز ما بشین؟» سعی کردم افکار چرندم رو از ذهنم پس بزنم و با نگاهی به نازلی که هنوز می‌لرزید، تمام ماجرا را برایشان شرح دادم.

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

جن‌گیر بعد از آن‌که همه‌چیز را شنید گفت: 

- که این‌طور. پس بهتره امشب همین‌جا بمونید.

نفهمیدم چرا این‌طور می‌گوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد: 

- شما گفتین که یک‌ ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون می‌خوام امشب رو این‌جا بمونین تا صبح بشه و باهم بریم خونه شما و به صورت جدی‌تری مشکل رو پیگیری کنیم چون دیگه فکر نمی‌کنم با دعا گرفتن، مشکل ماورایی خونتون حل بشه.

حرف‌هایش درست بود و می‌دانستم مشکل خانه‌مان بزرگ است، به چشم دیده بودم و تجربه کرده بودم شدت وحشتی که در آن‌جا نهفته است. 

ولی باز هم صدای آن مافی اولی که آن شب وارد خانه مان شد در گوشم اکو شد: «خونه مشکلی نداره». حتی نمی‌دانستم با آن‌که خودم در آن مشکل غوطه‌ور بودم، باز هم مدام صدای اویی که انگار حتی واقعی هم نبود و با یک ورد کوتاه مافی اصلی، او غیب شده بود، مدام در ذهنم بولد میشد. می‌ترسیدم باز هم هیچ‌چیز آن‌طوری که به نظر می‌رسد نباشد. می‌دانستم سابقه‌ی ماورائی‌ام عجیب‌تر از آنی بود که بتوانم برای کسی تعریفش کنم؛ ولی با خود می‌اندیشیدم که حتماً اگر این مشکل خانه حل نشد، برای مافی تعریف کنم که در طلسم خواب چه از سر گذرانده‌ام. در طول این یک ماه بارها و بارها با خود فکر کرده بودم که نکند باز هم مادر فرهاد مرا طلسم کرده باشد، نکند باز هم خواب باشم؟ اصلاً چرا باید با من این‌کار را بکند؟ من که دیگر دور و بر پسرش نیستم، پس چرا با من چنین کند؟ و هزاران نکند و چرای دیگر. در همین حین که من درگیر افکارم بودم نازلی گفت: 

- ولی ما که نمی‌تونیم توی خونه شما شب رو بمونیم.

مافی با حالتی که گویا از تمام جیک و پوک زندگیمان خبر دارد و برایم خیلی عجیب بود، گفت: 

- مگه جز اون خونه، جای دیگه‌ای دارین برین؟

واقعاً هم جای دیگری نداشتیم، درون ماشین که دیدیم چه اتفاقی برایمان افتاد و نازلی که کسی را نداشت و من هم خوابیدن در خیابان را به برگشتن به خانه خودمان و یا خانه پدری‌ام که مادرم از صد مشکل ماورایی برایم مشکل‌تر بود، ترجیح می‌دادم. پس به نازلی نگاه کردم و سپس خطاب به آن ها گفتم: 

- نه جایی نداریم؛ ولی این‌جا موندنمون درست نیست، ما... 

پیش از آن‌که حرفم را تکمیل کنم مافی کتش را از روی مبل کناری برداشت و با اشاره‌ای سمت پفیلا‌خور، خطاب به ما گفت: 

- شما این‌جا راحت باشین، ما این دوسه ساعت باقی مونده تا صبح رو بیرون می‌مونیم. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سریع مخالفت کردم و گفتم: 

- نه! این درست نیست. نمی‌شه که شما به‌خاطر ما بی‌خانمان بشین.

عزم رفتن کردم و به نازلی اشاره کردم راه بیفتد. 

پفیلاخور که موبایلش را از روی میز چنگ می‌زد هم‌زمان گفت: 

- نگران نباشین. ما یکی دوساعت می‌ریم خونه فک و فامیلای جن‌مون!

ایستادم. از وحشت یک لحظه نمی‌توانستم حرکت کنم. نازلی را نمی‌دانستم؛ ولی من چشمانم از وحشت کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند. فک و فامیل‌های جن‌شان؟ مگر... مگر آن‌ها خودشان جن بودند؟

با دیدن چهره وحشت زده من، پفیلاخور زد زیر خنده.

یعنی شوخی می‌کرد؟ چطور می‌توانست با ما که از ترس به آن‌ها پناه آورده‌ایم، هم‌چون شوخی‌ای بکند؟

جن گیر خطاب به دوستش گفت: 

- رایان نترسونشون.

پفیلاخور که حالا دیگر فهمیده بودم نامش رایان است، خنده‌اش بلندتر شد و با بی‌خیالی شانه بالا انداخت.

سپس جن گیر خطاب به ما گفت: 

- ما توی ماشین می‌مونیم. شما راحت باشین.

و پیش از آن‌که ما چیزی بگویم، هردونفرشان از خانه خارج شدند. با خروج‌شان نازلی خطاب به من گفت: 

- چه آدمای خوبین، مگه نه ماهوا؟

از نظر جسمی و روحی در وضعیتی نبودم که به کسی اعتماد کنم و یا بتوانم خوب یا بد کسی را بسنجم؛ ولی خب از کار خوب امشب‌شان نمی‌شود گذشت. واقعاً خدا خیرشان بدهد که هردو رفتند شب را بیرون بگذرانند و خانه و منبع آرامش‌شان را برای ما گذاشتند. ما‌ که فقط به کمک‌شان نیازمندیم و هزاران نفر در دنیا هستند که به هر طریق و دلیلی نیازمندند و هزاران نفر هم در دنیا هستند که بی‌هیچ چشم داشتی به هیچ کسی کمک نمی‌کنند و کار آن دو نفر برایم واقعاً قابل ستایش بود. پس به نازلی لبخندی عمیق زدم و سرم را تکان دادم و گفتم: 

- واقعاً خدا خیرشون بده، باورم نمی‌شه توی این دوره زمونه ان‌قدر آدم خوب پیدا بشه.

نازلی روی کاناپه فرود آمد و درحالی‌که خواب از سر و رویش می‌بارید گفت: 

- من روی این کاناپه می‌خوابم، تو روی اون مبل بخواب، باشه؟

چشمانم را به معنی تایید باز و بسته کردم و روی آن مبل جا گرفتم و چشمانم را بی‌هیچ حرفی بستم. 

ذهنم پر از فکر و خیال بود و نمی‌دانستم به کدامشان بپردازم. از وحشت این‌که دوباره اتفاقاتی که درون ماشین و جلوی درب خانه، تکرار شوند، می‌ترسیدم حتی بخوابم. از تصور این‌که کسی که به عنوان خانم تقوی دیدیمش، یکی از موجودات تاریک بوده است و این مدت به طور مداوم بدل کسانی که دور و اطرافمان بودند را می‌دیدیم، خواب از چشمانم به کل پرید. به ذهنم خطور می‌کرد که از کجا معلوم نازلی‌ای که روی کاناپه اکنون خوابیده است، دقیقاً دوستم باشد و یکی از آن‌ها نباشد؟

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با صدای یاالله گفتن کسی از خواب پریدم و سریع بلند شدم سر جایم نشستم و سعی کردم انبوه گیسوانم را لای روسری مدفون کنم. نازلی هم سریع سر جایش سیخ نشست و هاج و واج اطراف را نگریست. جن‌گیر با ظرف بزرگ یک‌بار مصرفی که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و پشت سرش، رایان فریاد کشید: 

- هی به تیر غیب گرفتار شی ممد!

جن‌‌گیر با سرخوشی از آشپزخانه صدایش را روی سرش انداخت و گفت: 

- گشنمه. بذار کلپچ بخورم.

رایان بی‌توجه به ما، روی مبلی فرود آمد و غرولند کنان گفت: 

- آره دیگه کلپچ بخور. وسط این همه مکافات، تو بشین کله پاچه کوفتیت رو بخور! 

سپس وقتی نگاه خیره و متعجب ما را دید، گویا که توضیحی به ما بدهکار است گفت: 

- باور کنید این ممد ان‌قدر شکموئه که وقتی بحث غذا وسط باشه حتی خدا رو بنده نیست! 

نازلی که گویا تازه موقعیت را درک کرده بود، با تردید نگاهی به اطراف انداخت و گیج‌تر از قبل سکوت اختیار کرد. از جایم بلند شدم و درحالی‌که سعی می‌کردم کیف و موبایلم را بیابم خطاب به نازلی گفتم:

- نازلی جان! پاشو بریم.

پیش از آن‌که نازلی عکس‌العملی نشان دهد، مافی از آشپزخانه دوباره صدایش را روی سرش انداخت و گفت: 

- بفرمایید کلپچ!

بوی لذیذ کله پاچه گرم و تازه در آن صبح نه چندان آرام، فضای خانه را تماماً در بر گرفته بود و معده‌ای که به یاد نمی‌آوردم کی و چطور به آن رسیده بودم به قار و قور افتاده بود. در همین حین نازلی هم‌چون فنر از جا پرید و گویا در خانه پسرخاله‌هایش است با ذوق گفت: 

- ایول کله پاچه!

درحالی‌که با تعجب به او می‌نگریستم، سریعاً خود را به آشپزخانه رساند و دقیقاً جایی که به‌خاطر اپن بودن آشپزخانه در دیدم بود، روی صندلی نشست و بی‌درنگ مشغول خوردن شد. رایان که این حرکت نازلی را دید، بی‌تفاوت به حضور من، او هم به سمت آشپزخانه رفت و همراهی‌شان کرد. نازلی با دهانی پر صدایم زد و گفت:

- ماهوا بیا صبحونه.

ابروهایم بالا پریدند. نازلی دقیقاً چه مرگش شده بود؟ چطور می‌توانست ان‌قدر صمیمی برخورد کند؟ با اخم سر جایم روی مبل فرود آمدم و با لحنی جدی که سعی داشتم مؤدبانه باشد گفتم:

- نازلی جان! لطفاً سریع‌تر صبحونه‌ت رو میل کن که باید بریم خونه.

از فکر برگشتن به آن خانه قلبم از وحشت فرو ریخت؛ ولی صدای مافی جن‌گیر لحظه‌ای به من قوت بخشید.

- خانم مهران‌فر! لطفاً کمی صبور باشید و بفرمایید صبحونه و بعدش من هم برای بررسی هرچه بیشتر خونه، باهاتون میام. 

بی‌توجه به دعوتش برای پیوستن به میز صبحانه، ذهنم در انبوهی از سؤالات غوطه‌ور شد. نمی‌دانستم اویی که گفته بود یک دعا به ما می‌دهد، حالا چرا اصلاً می‌خواست با ما بیایید؟

 

 

 

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. کنار اپن ایستادم و درحالی‌که دلم برای کله پاچه ضعف می‌رفت، خیلی جدی سؤالم را خطاب به او پرسیدم:

- شما گفته بودین یه دعا به ما می‌دین، پس چرا الآن می‌خواین با ما بیایید برای بررسی دوباره‌ی خونه؟

مافی فقط لحظه‌ی کوتاهی دست از خوردن کشید. 

- دیشب توضیح دادم.

سپس دوباره مشغول خوردن شد. اوه لعنتی بله! یادم آمد. لعنتی چرا ان‌قدر دیر یادم آمد؟ نکند در این وضع هولناک زندگی‌ام، مغزم نیز دچار اختلال شده است؟ کلافه چشم می‌چرخانم و به نقطه نامعلومی از خانه‌شان خیره می‌شوم. آن سه نفر دیگر چیزی نمی‌گویند و یک دل سیر کله پاچه می‌خورند و من به یاد آخرین باری می‌افتم که کله پاچه خورده‌ام. حدوداً دو ماه پیش. در اولین قرارم با او، در طلسم خواب... .

تازگی‌ها با خود می‌اندیشم که حالا که او مرا نمی‌شناسد کاش بشود من هم او را نشناسم و فراموشش کنم. می‌دانم شدنی نیست؛ ولی حداقل تلاشم را بکنم. آه تلاش برای فراموشی از خود فراموشی هم غم‌انگیزتر است. بغض در گلو و اشک در چشمانم حلقه می‌زند و به این می‌اندیشم که روزهای پیش در کتابی خوانده بودم: «وقتی خیلی تلاش می‌کنی کسى رو فراموش کنی، خود این تلاش به یه خاطره‌ی فراموش نشدنی تبدیل میشه و اون‌موقع این رو هم بايد تلاش کنی فراموش کنی... .»

***

هر چهار نفر مقابل خانه ایستاده‌ایم و نازلی درب خانه را می‌گشاید و در همین لحظه دختری که سینی‌ای در دست دارد با موهای بلوندی که از زیر شال سیاهش که با لباس‌های سیاهش ست هستند، به بیرون می‌جهند، به سمت ما می‌آید. وقتی به ما می‌رسد با احترام می‌ایستد و درحالی‌که غم و اندوه در صدایش و اشک در چشمانش مشهود است، به ما حلوا تعارف می‌کند.

- بفرمایید.

 نازلی که درب را گشوده، حالا به‌جای ورود به خانه، به دختر نزدیک می‌شود و می‌گوید:

- تسلیت عزیزم الهی غم آخرتون باشه.

و سپس بشقابی حلوا از داخل سینی برمی‌دارد. دختر عزم رفتن می‌کند. نمی‌دانم نازلی آن دختر را می‌شناسد یا نه؛ ولی از نظر من او ته شباهتی در چشمان و صورتش به کسی دارد که اکنون هرچه به ذهنم فشار می‌آورم به‌خاطرم نمی‌آید.

- طفلی معلوم نی مامانش بوده اونی که فوت شده یا چی‌کاره‌ش که ان‌قدر حالش بده.

با صدای رایان به سمتش می‌چرخم و با تعجب می‌پرسم: 

- شما از کجا می‌دونین اونی که فوت شده اصلاً خانم بوده که می‌گین مامانش بوده؟

دستی به ته ریش بورش می‌کشد و هم‌چون همیشه با لحن بی‌خیالش می‌گوید:

- حالا شاید مامانش نباشه چه می‌دونم! وقتی توی کوچه وارد شدیم روی اعلامیه در خونه همسایه‌تون اسم مرحومه خانم فرنگیس تقوی نوشته شده بود.

یک لحظه احساس کردم گوش‌هایم درست نشنیدند! خانم تقوی فوت شده بود؟ همان خانم تقوی که دیشب... .

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پیش از آن‌که بتوانم افکارم را هضم کنم، مافی از رهگذری پرسید: 

- ببخشید! این همسایه کناری یعنی خانم تقوی کی فوت کردن؟

مرد جوانی که تا به حال او را ندیده بودم با تعجب به ما نگریست و سپس گفت: 

- امروز هفتم‌شونه.

مافی زیر لب می‌گوید:

- خدا رحمتش کنه.

مرد جوان بی‌هیچ حرفی به راهش ادامه می‌دهد و من سریع وارد خانه می‌شوم و در سکوت به این می‌اندیشم که زنی که دیشب مقابل خانه دیدمش و لحظاتی با او هم‌کلام شدم و سپس در ماشین چند بار با حالتی هولناک دیدمش، هفت روز پیش فوت کرده است و یعنی ما با یک... یک روح روبه‌رو شده‌ بودیم؟ خدای من... زبانم هیچ که حتی افکارم نیز بند آمده بودند. چشم چرخاندم به آن سه نفر که باهم وارد خانه شدند نگریستم. پیش از آن‌که فرصت کنند درب خانه را پشت سرشان ببندند، درب با ضرب بسته می‌شود. رایان لعنتی زیر لب فرستاد و محمد مافی با خونسردی عجیبش گفت: 

- سعی کنید آروم باشین.

سپس سعی کرد درب خانه را باز کند؛ ولی درب آن‌چنان محکم بود که به دلم افتاده بود زور هیچ‌کداممان به باز کردنش نخواهد کشید. در همین حین خانه و تمام لوازمش با شدت زیادی شروع به لرزیدن کردند. نمی‌دانم چرا رایان چهارزانو روی زمین نشست و چشمانش را بست و مافی بی‌هیچ حرفی به اطراف خیره شده بود. نازلی نزدیکم آمد و دستم را محکم گرفت و با صدای لرزانش گفت:

- باز چه بلایی سرمون میاد ماهی؟

نتوانستم به نازلی پاسخی بدهم؛ چون زبان و گلویم از وحشت خشک شده بودند و احساس می‌کردم هر آن ممکن است قلبم از حرکت بایستد. صدای ناله‌ کوتاه و سپس صدای ناله‌هایی شدیدتر و بلندتری از لابه‌لای دیوارهای خانه شروع به کر کردن گوشمان کردند. ناله‌ها عمیق و سوزان بودند، گویا که دیوارها در یک آتش‌سوزی شدید گرفتار هستند. با صدای مافی که وردی را زیر لب زمزمه می‌کرد، با وحشتی که تک‌تک سلول‌هایم را در بر گرفته بود، چشم چرخاندم به دیوار‌ها و متوجه خون‌ریزی‌شان شدم. لعنتی باز هم!

نازلی هم که متوجه‌شان شده بود، جیغی از وحشت کشید و خودش را بیشتر به من چسباند. در همین حین رایان چشمانش را گشود و از روی زمین بلند شد و گفت: 

- فکر کنم راهش رو پیدا کردم که چطور بریم بیرون.

پیش از آن‌که کسی فرصت کند چیزی بگوید یا چیزی بپرسد، رایان به سمت درب خانه حرکت کرد که آن‌چنان خانه لرزید که گویا در یک زلزله واقعی گرفتار هستیم. رایان لحظه‌ای مکث کرد و دوباره به سمت درب قدمی برداشت؛ ولی باز هم شدت لرزش خانه روی هزار رفت و این‌بار رایان با تردید لب زد: 

- نکنه واقعاً زلزله‌س؟

مافی با خونسردی گفت: 

- نه! کار اوناست.

 

 

 

 

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...